«درخت کوچک من، به باد عاشق بود...» هست یا حالا هر چه.
ساعت ٥:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٦/٧/٢٢  کلمات کلیدی: افسردگی و سایر دردهای بی درمان

یک - در خواب، قلمه‌های سینگینیوم را از لیوان آب بیرون آوردم. ریشه نداشتند. انگار همین دیروز چیده باشمشان.

 

دو – دیروز تمام راه فکر کردم کنار آمدن با اندوه را بلد نیستم. در خانه‌ی ما اشک باید انکار می‌شد و اندوه و ضعف. ما، علی‌رغم همه چیز باید قوی و آرام و شاد می‌ماندیم. به غمهای کودکی فکر می‌کنم که اصلا کوچک نبودند. مرگ دایی. تنهایی. دوری همیشگی مادربزرگ. آن ترک شدگی 6 سالگی. دور شدن از دوستان کودکی. رها کردن شهری که دوستش می‌داشتم و باز رفتن و رفتن و رفتن.

 

سه - انگار کن که یک عمر همه‌اش در راه بوده باشم و به هیچ جا هم نرسم.

 

چهار- هیچوقت فکر نکردم اندوهی را که اینطور می‌پیچد به پایم باید مدیریت کنم. باید یاد بگیرم با وجودش کنار بیایم. باید بفهمم از کجا آمده و ازجان من چه می‌خواهد. تا به امروز شیوه مقابله‌ام انکار بوده. ندید گرفتنش تا وقتی زمان، چاره‌ای برایش پیدا کند و زمان همیشه چاره‌ای برای همه چیز پیدا می‌کند. آخرش این است که غباری می‌نشیند روی زخم باز که دیگر نسوزد تا باران بعدی شاید. تا باران بعدی...

 

پنج- آنقدر در برابر اندوهم ناتوان و غریبه‌ام که انگار نخستین اندوه نخستین انسان مال من باشد.فکر می‌کنم من حتی همانجاهایی که اندوه ضروری بود و باید قلبم را نجات می‌داد، عزاداری نکردم. حالا من مانده‌ام و سنگینی اندوه سالیان. برای گریه کردن بر مزار مادربزرگ دیگر خیلی دیر شده است اما می‌توانم برای خوش‌بینی از دست رفته و ناتوانی دستهای سیمانیم اشک بریزم. با اینکه اشک هیچ وقت نجات دهنده نبوده و نیست.

 

شش – می‌پرسد تو از چه می‌ترسی؟ چیزهایی را می‌نویسم و باز می‌دانم که همه‌ی اینها نیست. سنگینی دارد آزارم می‌دهد. همان بار روی شانه‌هایم که نمی‌دانم چرا اینقدر تحملم برایش کم شده است.

 

هفت- می‌پرسد آن زندگی که دوست داری داشته باشی چه شکلی است. نمی‌دانم. جوابم این است نمی‌دانم... دست این «نمی‌دانم»‌های کهنه را بگیرم از همین پنجره پرتشان کنم بیرون.

 

هشت – سکوت می‌خواهم. جمعه با صدای باز کردن قالب بیدار شدم. هنوز ساعت 9 نشده بود. کسی قالبهای فلزی بتن را باز می‌کرد و پرت می‌کرد. 4 ساعت تمام. از 8 تا 12 و حالا همان صدا می‌آید و من تنها جایی که دارم بروم کارگاهی است که ادامه‌ی همین صداهاست.

 

 

 

 https://t.me/mrs_shin


 
شیدای تیستو اینا
ساعت ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٦/٧/۱٩  کلمات کلیدی: «و زخمهای من همه از عشق است»

پتوس ابلق که تازه گلدانش را عوض کرده‌ام، سرحال نبود. بی‌تا گفت جایش را عوض کن. نورش کم است. نگاه کردم دیدم یکی از ساقه‌ها از زیر قهوه‌ای شده و گندیده ... دست کشیدم و برگها نرم و نازک سفید و سبز آمدند توی دستم. غصه‌ام شد. بردمش کنار پنجره. پای گلدانش خاک تازه ریختم.

با بی‌تا که باشیم از گیاهها حرف می‌زنیم. زیاد حرف می‌زنیم. مثل اینکه آنها هم بچه‌هایمان باشند. اینکه این یکی رشدش خوب بوده. قلمه این خوب شده یا اینکه آیا به نظرت جای این یکی را عوض کنم یا نه. یا مثل همین دیروز بگویم خانم دکتر ببین این پتوس ابلق ما چه‌اش شده.

اولین بار که رفتم خانه‌ی بی‌تا هاج و واج ماندم از این همه گلدانی که داشت و جاهای مختلف خانه چیده‌بودشان. هر گوشه خانه یک گلدان بود که رنگی به رنگهای خانه اضافه می‌کرد. خیلی گلدان داشت. در مقیاس آن روزهای من خیلی.

وقتی آمدم خانه‌ی نوبهار فقط گلدان قرمز سنسوریای مادربزرگ را با خودم آوردم. آن هم چون سنسوریای مادربزرگ بود و نمی‌شد که بگذارمش بدون من بماند. بعد مادرم برگ بیدیهای بنفش را داد و سینگینیوم را. خودم هم حسن یوسف و کاکتوس و یک چند تا گیاه دیگر خریدم که به جز کاکتوسها همه‌شان خراب شدند.

وقتی که اولین قلمه اشرفی را از سپینود گرفتم گیاه نرم و نازکی بود که به سمت نور خودش را کج کرده بود. بعد یک روز دیدم برای خودش کسی شده و برگهایش درشت شده‌اند و نزدیکتر شده‌اند به پنجره. حتی یکی از شاخه‌ها از گلدان خودش راه افتاده بود به گلدان پایینی و آنجا برای خودش ریشه کرده بود. به همین سادگی. چه کسی می‌گوید گیاهها حرکت نمی‌کنند. گیاههای من راه می‌روند در خانه و در قلب من حتی.  

پتوسها را از رهشهر آوردم. چهار یا پنج قلمه بودند از پتوسهای مختلف. شاخه‌های نازکی که گذاشتیم توی آب تا ریشه دادند و  حالا هر کدامشان یک دیوار خانه را سبز می‌کنند و قلمه‌هایشان در خانه‌ی دوستان نزدیکم هم هستند. بی‌تا گلدان گلبهی خوشرنگ سفالی را به من داد که آن هم پتوس بود و شاخه‌ها کم کم بلند شدند و حالا از روی پایه‌اش به زمین می‌رسند. وحیده گلدان لیندا را آورد. گلدان قرمز زیبای براقی داشت ولی یادشان رفته بود ته گلدان را سوراخ کنند. گیاهم شروع کرد به بی حال شدن و من نمی‌دانستم دردش چیست تا اینکه فهمیدم و به دادش رسیدم. پیرومیا یا برگ قاشقی را حبیب سرایدار جوانمان در رهشهر برایم گرفت هر کاری هم کردم حاضر نشد پولش را بگیرد. چمن عروس را از رشت آوردم. آگلونما و همین پتوس ابلق هدیه مریم و مرتضی هستند در تولد 41 سالگیم. حسن یوسف را برای دفتر خریده بودم وقتی ضعیف شد بردمش خانه و حالا حسابی جان گرفته و دلم نمی‌آید جایش را عوض کنم.

نخل مرداب را مادرم به من داد. یک شاخه نحیف بود، فقط یک شاخه حالا برای خودش ساقه‌های ضخیم دارد و قد کشیده تا ردیف سوم کتابخانه. شفلرا هم کادوی بی‌تاست به مناسبت تولد امسالم.

پتوسی که بالای دکور آشپزخانه گذاشته‌ام دوباره تا کف زمین رسیده است. یک بار تا زمین آمد و من شاخه‌هایش را چیدم و قلمه زدم و گیاهم تا مدتی قد نمی‌کشید. بی‌تا گفت وقتی قیچی به ساقه‌اش می‌زنی قهر می‌کند. تعبیر شاعرانه‌اش دلم را لرزاند. دست زدم به ساقه‌های ظریفش و قول دادم که حالا حالاها به تنش قیچی نزنم که قهر نکند.

هر کدام از گلدانهایم برای خودشان قصه‌ای دارند.یادم نمی‌رود که از کجا آمده‌اند. چه کسی به من هدیه‌شان کرده یا آنها را از کجا خریده‌ام. یادم نمی‌رود که آن روز که به دستم رسیدند چه حالی داشتم.

شاید یک روز بنشینم و قصه‌ی تک تکشان را بنویسم. بنویسم که هر کدامشان مرا از ته تاریکی کدام روز نجات داده‌اند. دست شفابخششان کدام دردها را از جانم گرفته است و همین که هستند و با ما زندگی می‌کنند و نفس می‌کشند چقدر زندگی را زیباتر می‌کنند. یک روز باید بنشینم و بنویسم که زندگیم چه آشکارا دو تکه شده‌است از زمانی که معجزه سبز گیاهها را نمی‌فهمیدم تا حالا... باورم نمی‌شود که یک وقتی شیدایی بود که بدون سبزی خوشرنگ گیاهها زندگی می‌کرد. همان شیدایی که بلد نبود سوپ کدوحلوایی درست کند. هیچ وقت آلو نمی‌خرید و بوی دم کشیدن برنج که در خانه‌اش می‌پیچید نفس عمیق نمی‌کشید. همان شیدایی که حالا دیگر خیلی وقت است جایش را داده به این زن. همین زن که با 60 گلدان ریز و درشت در یک وجب خانه زندگی می‌کند و همین حالا که پشت میز کارش نشسته دلش شور آن پتوس ابلق را می‌زند...  


 
"صدایم را به یاد آر اگر آواز غمگینی به پا شد..."
ساعت ۸:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٦/٧/۱۸  کلمات کلیدی: آهای خبردار ، میهمانی خداحافظی

فکر کردم حالا که کانال تلگرام داریم از امکاناتی که تلگرام در اختیار ما می گذارد استفاده کنیم و علاوه بر یادداشتها عکس و صدا و فیلم هم به کانال اضافه کنیم ... عجالتا شروع کرده ام به خواندن میهمانی خداحافظی. فصل اول امروز روی کانال قرار گرفت. اگر دوست دارید دنبال کنید.

 

https://t.me/mrs_shin


 
«ای بر دلم نشسته، از تو کجا گریزم...»‌*
ساعت ۸:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٦/٧/۱٦  کلمات کلیدی: «و زخمهای من همه از عشق است» ، افسردگی و سایر دردهای بی درمان ، نوستالژی

ماههاى اول زندگى من در خانه‌اى شلوغ و پر از بچه سپرى شد. حوالى شش ماهگى، من که در محاصره‌ى سه زبان ترکى و فارسى و عربى داشتم بزرگ  می‌‌شدم تصمیم گرفتم به مادرم بگویم ماما.

مادرم کشف کرد که وقتى او را می‌‌بینم لبهایم را روى هم فشار می‌‌دهم و می‌‌گویم ماما. زن عموها که آن موقع هر کدام حداقل سه بچه داشتند، گفتند امکان ندارد بچه به این زودى حرف بزند آن هم بچه‌اى که دارد همزمان سه زبان را  می‌‌شنود. گفتند این صداها تصادفى از دهان نوزاد در می‌‌آید و مادر تسلیم شد.

با مادر جوان بى‌حجابم و به عنوان اولین نوه‌ای که مامان و بابا نام آشکارا غیرمذهبی رویش گذاشته‌بودند که معنى احمقانه‌اى هم داشت مورد خشم پدربزرگ اخموى پدرى بودم که همه "جدّو" صدایش  می‌‌کردند. بنابراین خیلى با من معاشرت نمی‌کرد اما بچه‌ها دوستم داشتند. آن خانه هیچوقت ساکت نمی‌شد و همیشه بچه‌اى بود که از یک گوشه‌ى خانه مادرش را صدا کند. بزرگترها مادر را به عربى  می‌ گفتند اما کوچکترهایى که دور و بر من  می‌‌پلکیدند، "مامان" "مامان" گویان دور درخت خرمالو می‌دویدند. لابد برای همین بود که تصمیم کوچکم را گرفته بودم.

بعد وقتى که فقط ۶ ماهه بودم به استانبول برگشتیم که پدرم تخصص بگیرد. از خانه‌ى شلوغ چند زبانه رفتم توى خانه و محیطى که همه ترکى حرف می‌‌زدند، اما تصمیم نوزادانه‌ام سر جایش ماند. هر کارى کردند به مادرم "آننه" نگفتم و "ماما" را آنقدر تکرار کردم تا همه فهمیدند که دارم مادرم را صدا می‌‌کنم.

به جز اولین لجبازى عمرم روى کلمه‌ى ماما بقیه ى اولینهایم ترکى بود. در هفت ماهگى موفق شدم یک جمله غم‌انگیز و شاعرانه را به عنوان اولین جمله‌ام به کار ببرم: " آمور آئیو" که در واقع درستش بوده:‌ "یامور یائیور" و یعنی باران می‌بارد. بعدتر به سرعت با کلمه‌ها دوست شدم و شروع کردم به حرف زدن.

بچه‌ام هم مثل من خیلی زود شروع کرد به حرف زدن. هر چند آن دوستی خوشایندی را که من با کلمه‌ها داشتم در او نمی‌بینم و چه حیف. این همه سال چیزی مثل نوشتن نبوده که نجاتم داده باشد.

،

نمی‌دانم چرا اینها را نوشتم. دلم می‌خواست چیزی بنویسم که از روزمرگی دور باشد. از صدای جوشکاری، از سرمای زودهنگام درکه، از بوی زردچوبه، از خواب‌آلودگی چشمهایم. خواستم چیزی بنویسم از گذشته‌های خیلی خیلی دور. از همان وقتی که من قرار بود خیلی خیلی خوشبخت باشم و نمی‌دانم چه شد که نشدم.

شاید آنطور خوشبخت شدن فقط مال خیالهای کودکی باشد. هنوز گاهی زنی را که در خیالهایم وجود داشت، به خاطر می‌آورم. می‌بینمش لاغر و راضی و آرام بود. آرام قدم برمی‌داشت. آرامتر حرف می‌زد و دو تا بچه داشت. خانه‌اش بالای تپه‌‌ای بود مشرف به شهر. نمی‌دانم کدام شهر. نمی‌دانم با چه کسی زندگی می‌کرد و از سر چه این همه خوش بود. شاید برای اینکه زنی بود غیرواقعی که در خیالهای خام دخترکی زندگی می‌کرد که هنوز نمی‌دانست یک من ماست چقدر کره می‌دهد و نمی‌دانست پس پشت تمام آن تپه‌های پر زرق و برقی که دور و برش هست چیزی نیست جز ویرانی.

و باز پشت همه ویرانیها، دیگرهیچ چیز نیست مگر ایستادن، مکث کردن و لمس ذره‌های کوچک زندگی. سهمی از شعاعهای خط خطی آفتاب از پشت کرکره‌ها. سهمی از دست کشیدن روی کفترهای سرامیکی زرد و سبز و گوش دادن به یک موسیقی که روز را کمی از غرقابه‌ای که به سمتش می‌رود نجات دهد. همین. شاعرانگیهای کودکی فقط به درد روزهای بارانی می‌خورد که جمله‌ی نخستین را به یادم بیاورد و اگر مثل امروز باشم، دلم برای دخترکی که خندیدن را فراموش نمی‌کرد، فشرده شود. 

 

* آهنگی که دارم گوش می‌کنم

پ.ن. کانال تلگرام من:‌   https://t.me/mrs_shin



 
"من راز فصلها را می‌دانم."
ساعت ٢:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٦/٧/۱٥  کلمات کلیدی: روزهای من ، «و زخمهای من همه از عشق است»

دانستن نام دیگری مهم است. نام، او را از غریبه بودن بیرون می‌آورد و جایی دیگر می‌نشاند. با دانستن نام اشیا به آنها نزدیکتر می‌شویم. انگار تا وقتی نامشان  را نمی‌دانیم می‌توانیم به سادگی از کنارشان بگذریم ...

خیلی وقت است صبحها، از کنار باغچه که عبور مى‌کنم نام خوب گیاهها را با خودم تکرار مى‌کنم. اول باغچه، شفلرا، بعد بنجامین، بعد لیندا، جا به جا هم پتوس آن وسطها. دراسینا هم هست و باغچه آن طرفى پتوس ابلق هم دارد، آگلونما هم برگهای دو رنگ بزرگش را رو به نور چرخانده‌است.  

٣ سال پیش من نام گیاهها را نمى‌دانستم. بلد نبودم با گیاهها زندگی کنم. این انرژی شگفتی  را که از آنها در خانه جاری می‌شود تجربه نکرده بودم. حالا فقط کافیست که کمی اندوهگین باشم و بروم سروقت گلدانها. گیاهها همیشه راهی پیدا می‌کنند که اندوه راهش را گم کند و به چیزی قابل تحملتر تبدیل شود. نه به چیزی شبیه شادی اما آن سنگینی با لمسشان کنار می‌رود. کافی است که سرم را گرم کنم به آب دادن گلدانهایم یا جدا کردن برگهای زرد یا خشک یا هرس کردن آنهایی که دیگر زیادی قد کشیده‌اند و از گلدانهای کوچکشان بیرون زده‌اند.

کشف کرده‌ام که این مراقبت، جانم را نوازش می‌کند. به من چیزی می‌دهد فراتر از روزمرگیها. می‌توانم برای خودم خیال ببافم که در یک جنگل زندگی می‌کنم. گیاههایم را به اسم صدا کنم و منتظر بمانم که نامم را یاد بگیرند.

دو سه روز که از خانه دور می‌شوم بی‌تابتر از همیشه برمی‌گردم. بعد از هر سفر برگهای پتوسهایم براقتر و بزرگترند. اشرفیها به پنجره کناری نزدیکتر شده‌اند و پیرومیا باز هم بیشتر قد کشیده است. هر روز که دارم از سرکار برمی گردم و در اتوبان طولانی صدر رانندگی می‌کنم به لحظه‌ی چرخاندن کلید در قفل در فکر می‌کنم. یک صدای تق و بعد جهان کوچک و ساده‌ای که می‌توانم آنجا خودم باشم. خود خسته سرخورده از شهر که دنبال یک قطره طبیعت در خانه‌ای با 56 گلدان کوچک و بزرگ زندگی می‌کند. 56 نه، 57. قلمه‌های دیروزی کاکتوسهایم را یادم رفت بشمرم... 


 
← صفحه بعد