کاش فال حافظ بگیرم.
ساعت ۱۱:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱۱/۱٠  کلمات کلیدی: جهت ثبت در تاریخ
گاهى مى ایستم روبروى خودم. در آینه مى پرسم:" آیا در تو توان روبرویى با این همه نومیدى هست؟" سوالى است که پیش از این از خودم نپرسیده ام. که آیا اصلا توان روبرویى با چیزى را دارم یا ندارم. همیشه ى زندگیم جنگهایم را جنگیده ام بدون اینکه بپرسم از خودم که توانش را دارم یا نه. چرا که گزینه دومى نبوده جز توانستن. اما نومیدى از آن جنس چیزهاییست که من نمى شناسم. همیشه در ته تیره ترین تیرگى ها نورى بوده، یا نورى پیدا کرده ام یا خودم نور شده ام. نبرد با نومیدى ناشناس است. گاهى که آخر یک روز طولانى با نومیدى روبرو مى شوم، گاهى روبروى آینه که مى پرسم چه حجم از نومیدى را مى توانم تاب بیاورم، از چشمهاى خودم فرار مى کنم. بدیش این است که ما همیشه جواب سوالهایمان را بلدیم. ایستادن روبروى سوالى که جوابش را مى دانى و وانمود کردن اینکه نمى دانى بیهوده است.
 
دیوانگی هم عالمی دارد آیا؟
ساعت ٩:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱۱/۸  کلمات کلیدی: دغدغه های ذهنی من ، روزهای من ، نوستالژی

یک. داشتم با دخترها چت می کردم. حرفی زده بودم و دنبال آن استیکری می گشتم که کرگدن نشسته بود یک جانور دیگری را له کرده بود. یعنی حرفم کامل نمی شد بدون آن استیکر. بعد وحشت کردم. دنیایی را تجسم کردم که بدون وایبر و بدون استیکر باشد. بعد مثلا ما را برده باشند به یک دهکده اعتیادمان به مجازستان را ترک بدهند. آن وقت لابد یکی یک بسته استیکر می دهند دستمان. یعنی لزوما باید بدهند که کم کم این جلف بازیها از سرمان بیفتد. بعد داری با دوستت حرف می زنی یک هو مکث می کنی و بین کاغذهایت می گردی و یک استیکر پیدا می کنی که اسمایلی سبز تهوع است و آن را می چسبانی به دست طرف. دنیا یک جور وحشتناکی نشده خداییش؟

دو. بزرگ شدن سایه اش را پهن کرده بود توی کله پزی. در سومین روز رژیمم نشسته بودم توی کله پزی و می دانستم که هر حرفی در مورد نخوردن بزنم لوس است. آخر دل زدم به دریا. گفتم من که قرار است عذاب وجدان بکشم. بگذار حداقل کاری کنم که ارزش این عذاب کشیدن را داشته باشد.

سه.از آخرین باری که پایم رسیده بود به دانشگاه دست کم دوازده سال می گذشت. حداقل دوازده سال بود که آدمهای دور میز را ندیده بودم. با این همه چیزی آشنا وجود داشت از جنس جوانی. انگار کن که نوه عموی گمشده پدربزرگت را بعد ده دوازده سال ببینی. یک جور احساس خوشایند ناشناس. در عین اینکه دیگر خیلی هم فرقی نمی کند که کی هستند و کجای دنیا هستند و خرشان به چند اصلا. بالاخره یک بخشی از جوانیمان در آن ساختمان آجری گذشته و بالاخره همان سالها یک جوری هدایتمان کرده به این چیزی که حالا هستیم. بالاخره هنوز رد دیوانگیهایمان جایی هست در خاطره ای حداقل. سوار ماشین که شدم فکر کردم همین. یک خاطره سبک. می شود فوتش کرد و تمام.

چهار. شب اما ناخودآگاهم سنگ تمام گذاشت. تمام ارواح گمشده را جلوی چشمم آورد. یک قراری بود که لشگر آدمها می آمدند و دخترها آن وسط، با مانتوهای قهوه ای و چشمهای اخمویشان زل می زدند به من. من از خوابم همین یادم است. دخترها و نگاهها. کاش می شد پایشان را از خوابهای من بکشند بیرون.

پنج. یک موجودی هست به اسم چوب سلفی گیر. به نظر وسیله مضحکی می آید. باید قبل از اینکه به دهکده ترک اعتیاد ببرندمان یکی از آنها را بخرم. یکی از چیزهایی که در آن دهکده ترکمان می دهند عادت سلفی گیری است و بعد می توانیم نیش مان را باز کنیم و به خودمان بخندیم مثلا و حس بگیریم که کلیک. امروز بدجور فکر می کنم که بالاخره کارمان به آن دهکده خواهد کشید.

شش. روزی ما به غارهایمان ... آیا؟ غار را شک دارم. دیوانه خانه محتملتر است.

  

 


 
اصلا انگشت نداشتم
ساعت ۸:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱۱/٦  کلمات کلیدی: دغدغه های ذهنی من

یک. دارم به باب اسفنجی علاقمند می شوم. خوب برای کسی که دو ساعت از روزش را در مجاورت این موجود زرد مکعب شکل با صدای بوق بوقی اش می گذراند این خبر خوبی است. حداقل در مدت معاشرت با باب اسفنجی به جای اینکه اخم کنم و فکر کنم که «از این جانور متنفرم.» به این فکر می کنم که چه حرفهای بامزه ای در این کارتون می شنوم. چند روز پیش یکی از این ماهیهای بی ریخت به باب اسفنجی می گفت: « من می خواستم پیانیست بشم اما یه روز متوجه شدم اصلا انگشت ندارم.» بعد این جمله گیر کرد توی سر من. این که چه آرزوهایی داریم که اصلا امکان رسیدن به آن را نداریم و چطور عمرمان را تلف می کنیم برای اینکه راههایی را برویم که اصلا مال ما نیستند. که ما اصلا قرار نبوده پیانیست باشیم. فکر کردم باید دوباره آرزوهایم را مرور کنم و به انگشتهایم هم خوب نگاه کنم. این همه سالی که بی انگشت در راه پیانیست شدن تلف کردم برایم کافی است. بقیه عمرم را به درست کردن حبابهای دایره ای بگذرانم مثلا. اصلا چرا من باید پیانیست بشوم؟

 دو. آدمها قلق دارند. بیشترشان. مثل درهایی هستند که به این آسانیها باز نمی شوند. باید کلید را بچرخانی در را کمی بکشی سمت خودت و آن تق خوشایند آشنا را بشنوی. یا باید اول در را هل بدهی بعد کلید را بچرخانی یا اینکه یک ضربه بزنی به پایین در و بعد قفل را باز کنی. یک وقتی موضوع ندانستن قلق آدمهاست. یک وقتی اهمیت ندادن به این موضوع است. یعنی وقتی قلق کسی گنگ است یا اینکه زورت نمی رسد به هل دادن آن در سنگین. این جور وقتها سرخوردگی می آید روبروی آدم. آن «کوچه کوچه بلد بودن» نمی آید سراغت. از شعف ناشناس بودن اگر بگذریم آن بلد بودن توی رابطه خوب است. این که بدانی کی ساکت باشی و کی حرف بزنی. کی بخندی. کی بخندانی. کی بخوابی و کی بیدار بمانی. فقط باز باید حواست باشد که هیولای تعمیم نیاید قورتت بدهد. تعمیم، هیولای بدقلقی است و پشت همه عادتهای دنیا بساطش را پهن کرده است.

سه. صبح داشتم با خودم حرف می زدم بلند بلند. لازم بود که جمله ای را بشنوم. بچه خواب بود و بهرحال بیداری بداخلاق صبحش هم به درد من نمی خورد. به خودم گفتم تو این کار را نمی کنی شیدا. منتظر ماندم تا جواب بدهم چشم. گفتم می نویسم که یادت نرود. نوشتم. نمی شود یک بند وسط این همه یادداشت برای خود خودم باشد؟

چهار. ب. از آن آدمهاییست که شگفتیم از دوستیش تمامی ندارد. ساعتها هم که با هم حرف بزنیم آخرش با یک احساس نیمه تمام بلند می شوم که هنوز خیلی چیزها مانده که باید بگویم و بشنوم. خیلی وقت بود که دوستی این شعف مدام را در من زنده نمی کرد. لطفا مهاجرت این یکی را هم نخورد.

پنج.«جان من است او» و نمی تواند کسی بیشتر از این بچه قلبم را تکه پاره کند. تازگیها دارد فوق تخصص در زمینه پاره کردن جگر من می گیرد. جمله هایی به ادبیاتش اضافه شده از این دست که «دلم برات تنگ می شه» و مادری که من باشم به خودم می آیم و می بینم ذوب شده ام و پخش زمینم. بعد برای خودم سناریوهای ترسناک درست می کنم. ر. می گوید باید این انرژی اسفناکم در داستان سازی را توی داستانها پیاده کنم نه توی زندگی واقعی. قول داده ام که تلاشم را بکنم.

شش. باید این دفعه قبل از اینکه اغتشاش شهر شلوغ دوباره نامیزانم کند از کمال معماری بنویسم. آن دفعه ننوشتم و زود آن احساساتی که در مجاورت کاشیهای فیروزه ای به نظر همیشگی می آمدند از خیالهایم فرار کردند. این بار باید یک جایی برای خودم نگهشان دارم. در این زندگی نامتعادل جایی برای نفس کشیدن بگذارم و کمال.

هفت. این نوشته به نظر بی پایان می رسد اما بی پایان نیست. به زودی تمام می شود. بعد می توانی مثل غباری فوتش کنی و بروی بقیه روزت را بگذرانی.


 
خدا امروز فاز دو کار می کند.
ساعت ۸:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱٠/٢٩  کلمات کلیدی: روزهای من ، افسردگی و سایر دردهای بی درمان

پارکبان گفت : «صبح عالی به خیر. روز ما با شما شروع می شه با شما هم ختم می شه.» جمله کذایی معنی خاصی ندارد. ساعت کار من و پارکبانهای روبروی پارک مشابه است. وقتی دارم می روم آن یکی می گوید ساعت کاری ما هم تمام شد. وقتی می آیم این یکی حس می گیرد که صبحش شروع شده. اما امروز صبح مست بی خوابی می توانستم از همه جمله های دنیا برداشتهای خاص خودم را داشته باشم. مثلا فکر کنم که من واقعا شروع کننده و ختم کننده جریانی هستم. روز با من شروع می شود اصلا. اگر یک روز من به خیابان دیدار جنوبی نیایم روز پارکبانها شروع نمی شود. یک جور احساس خدایی بهم دست داد. با اینکه می دانستم که همیشه یک جورهایی انگار وسط جریانها پرتاب شده ام تویشان. مدتهاست نه آغاز کننده چیزی بوده ام نه ختم کننده اش. میانه میدان راه رفته ام. راه حلهای مقطعی داده ام. دوام آورده ام. گاهی فکر می کنم اصلا مدتهاست جز دوام آوردن کاری نکرده ام. اصلا «وا دادن» را فراموش کرده ام . دیشب دوستی می گفت: «وا بده... چرا اینقدر خودت را اذیت می کنی؟» داشتم اشکهای درشت می ریختم و صفحه کوچک سفید می رقصید. داشتم به خودم نگاه می کردم. یا نگاه نمی کردم. پسر خوابیده بود. من بیدار بودم و شب کش آمده بود روی دیوار ارغوانی و دلم نمی خواست بخوابم. دلم می خواست ببینم و بدانم تا صبح بیدار روی کاناپه نشستن یعنی چه. صبح روی پلکهای پف کرده سایه قهوه ای زدم. موها را گره زدم پشت سرم. به روزم فکر کردم. می توانستم همانجا بمانم اما پسرک عجله داشت. می خواست مساله ریاضیش را که درست حل کرده به معلمش نشان بدهد. فایده ای نداشت که بگویم معلم الان مدرسه نیست. مدتهاست که حوصله توضیح دادن ندارم. راه افتادیم طرف مدرسه. بعد هنوز چراغها را روشن نکرده بودند و من توی شرکت بودم و پلکهایم سنگین بود. روزم روبرویم بود و آینده ام، پشت سرم. ایستاده بودم. جایی میان خاطره ها. به دختری فکر می کردم که در راهروهای دانشکده می خندید و گاهی دسته کلید بزرگ و سنگینش را پرتاب می کرد بالا. به اینکه ازش بیزارم. برای تمام انتخابهای اشتباهش. برای اینکه همه چیز را اینطور خراب کرده بود و برای من «دوام آوردن» را به ارث گذاشته بود. کاش قانون ناگفته ای تصویب می شد و حق نصیحت کردن از آدمها صلب می شد. جرم نصیحت می شد تیرباران. دو نفر را که می کشتند ریشه اش می خشکید. دیگر کسی بهت نمی گفت که جل و پلاست را جمع کن و برو خانه پدری. یا بچه را بده به پدرش. یا اینکه وا بده. اما باید کمی برگردم عقبتر. تقصیر از آن کسی بود که نوشته بود می دانستی نصف دانشکده ...؟ مرا چسبانده بود به خاطره دخترک. به خندیدنش. به آینده ی روشنی که فکر می کرد پیش رویش است. آینده ای که همه راهها به آن ختم می شد و کسی جایی از من دریغش کرده بود. صاحبخانه گفت ماهی دویست تومن. گفت خب. حوصله بحث کردن با این یکی را هم نداشتم. دلم می خواست در جایی دیگر و زمانی دیگر از خواب بیدار شوم. سالهایم را پس گرفته باشم.سالهایم راهشان را جور دیگری رفته باشند مثلا. همکار خردادی گفته بود کارما. خیلی وقتها حال بد ما، مال کارماست. گفته بود حوالی دی ماه. باید بهش زنگ بزنم و بگویم برایم شراب بیاورد. گنجشکها با گلدان پشت پنجره سرخوشند. توی همین سرما هم سرخوشند. روز از من شروع نشده و به من ختم نمی شود. من بخار یک نفس بودم. یک آه شاید. چطور نفس می کشند آنها که بارهای سنگینتر از  گناههای بزرگتری را به دوش دارند؟


 
مرا پناه ندادید هم ندادید ... ای زنان ساده کامل یا حالا هر چی...
ساعت ٥:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱٠/٢۸  کلمات کلیدی: افسردگی و سایر دردهای بی درمان

دخترها دورم را گرفته بودند که نمی شود حالا توی همین خانه بمانی؟ از اسباب کشی نمی ترسی؟ حالا چرا می خواهی این همه تغییر توی زندگیت بدهی؟ نمی ترسی؟ نمی ترسی؟ نمی ترسی؟ نمی ترسیدم. زن معصومی که پارسال توی بنگاه مسکن اشک ریخته بود می ترسید اما این آب از سر گذشته نمی ترسد. فکر می کنم ته ته اش این است که دوباره می روم توی دستشویی و گریه می کنم. بعد آب می زنم به صورتم و می نشینم روبروی مردهای غریبه. فکر کردم شاید حتی دو سه روزی حالم بد باشد که بهم زور گفته اند یا شاید پوستم آنقدر کلفت شده باشد که بایستم روبرویشان. وقتی می گفتم نمی ترسم برای خودم نگران شدم. بعد تمام دیروز خیره شدم به انگشتهایم. انتظار داشتم به جای آن باریکهای کم جان همیشگی، خارهای ترسناکی لابلای انگشتهایم سبز شده باشند. انتظار داشتم انگشترهایم به دستم نروند. انتظار داشتم دستم را که می کشم روی صورتم رد انگشتهایم بماند. نماند. انگشتها همان بودند و همان نبودند. انگشتهایم همان نبودند که شبانه می دویدند لابلای موهای خرمایی پسرم. همان نبودند که خط بنفش کمرنگی می کشید پشت پلکم. همان نبودند که با آنها می شد نامه های عاشقانه نوشت. انگشتهای زنی بودند که کارتونهای سنگین کتابها را جابجا کرده بود. انگشتهایی که رد ترکهای روی پایه های چوبی را دنبال کرده بود. انگشتهایی که می کشیدمشان به دیوار ارغوانی. غریبه و آشنا. دلم فرار می خواست. دلم می خواست بدوم تا جایی که نمی شناسم. پناه بگیرم در آغوشی که آشفتگی از این روزهایم دریغ می کند. دلم می خواست فکر نکنم. تصمیم نگیرم. دلم می خواست نیروی برتری باشد که مرا هم پناه بدهد. نبود. زندگیم یک خالی بزرگ بود. برای همه اینها بود که به خودم اجازه دادم گریه کنم. با ته مانده زنانگی و ضعف و کوچکیم نشستم روبروی این نوشته تا گریه کنم. اشک برایم خوب است. دیگر حالم داشت از آن زن سگ جان توی آینه بهم می خورد.  


 
← صفحه بعد