سرگردانی در دالانهای تاریک درونی به وقت 9 صبح یکشنبه ی خرداد
ساعت ٧:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۳/۳  کلمات کلیدی: کتاب می‌خوانم، یعنی ، جهت ثبت در تاریخ

کتاب وادارم کرده بود یک نفس بخوانمش. انگار کن که دویده باشم. اگر صفحه 220 و خط قرمزی که تو زیر کلمه ها کشیده بودی نبود می رفتم تا آخر کتاب. با این همه کتاب مرا دوانده بود. آرامم نکرده بود. در لحن تند و یکنواخت نویسنده غرق شده بودم. اتفاقها فرصت خیال را از من گرفته بود. جمله ها دنبال هم کرده بودند و من ناظری بودم که مدام آدمهای روبرویم عوض می شدند. من اینجور قصه ها را دوست ندارم. دلم می خواهد راوی ام یک نفر باشد. بدانمش. بشناسمش. بلد باشمش. در کتاب دنبالش بگردم. تکه تکه هایش را بچینم کنار هم. هر فصل کاملترم کند. اما پراکندگی قصه ها اسیرم کرده بود. جذاب بود. جذاب و پر از کشش. اما لحن روایت راضیم نمی کرد. شخصیتها برایم آشنا نبودند. نمی توانستم حرکت بعدیشان را پیش بینی کنم. حسادتهای کوچک یا بزرگشان برایم قابل درک نبود.عشقهایشان ناشناس و نفهمیدنی بود. دنیایشان و شتابشان را دوست نداشتم. برای همین یک نفس آمده بودم تا صفحه 220 و رسیده بودم به خط قرمز تو و ایستاده بودم. کتاب را بستم و گذاشتم روی میز عسلی کوچک. فقط برای خاطر آن سه کلمه بود که نشستم به نوشتن. آن سه کلمه مرا از کتابی که در دستم بود و روزی که مقابلم بود پرت کرد به دنیای تو. دنیایی که مثل همان کلمه ها نمادش ابهام بود و ندانستن. دنیایی که با کلمه ها نمی شد تجربه اش کرد. کلمه ها فقط همه چیز را دشوارتر می کردند و حالا دنیایت روبروی من بود. با یک خط قرمز کوتاه. کتاب را بستم. آن کلمه ها را تجسم کردم. به چشمم راهرویی می آمد بی نور. با صدایی غریب از چکیدن قطره های آب. با همهمه مبهم کسانی که نمی شناسم و کلماتشان برایم مفهوم نیست. راهی که نمی دانستم فروترم می برد یا به نور می رساندم. چشمهایم را باز کردم و ترسیده بودم. با این همه خودم را درک می کردم. خودم را که این همه غریبگی را در سه کلمه باز شناخته بود. خودم را که از دوست داشتن کسی که زیر کلمه های ترسناک خط می کشید نمی ترسیدم. خودم را که انگار روزنه ای برایم باز شده بود به آن ابهام همیشگی.

کتاب در نسیمی که از پنجره می آمد تکان می خورد. جایی داشتند محکم با چکشی به صفحه ای می کوبیدند . جرثقیل باز داشت درخت خشکی را که ریشه کن کرده بود روبرویم می چرخاند. بوی غذا می آمد و صدای ماشین و من به اندازه سه کلمه از دیروزم به تو نزدیکتر بودم. به اندازه سه کلمه ی کوچک و ترسناک. 


 
برگشتن از میهمانی آینه ...
ساعت ٦:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٢/٢٧  کلمات کلیدی: دغدغه های ذهنی من

«تو تمام مجمع الجزایر، رشته کوهها و دشتهای برهوت را درمی نوردی. حال آنکه اگر در همین جا هم ساکن بودی، فرقی نمی کرد.»

-       شهرهای نامرئی

می گویم به تو محتاجم. نه نمی گویم. توی دلم است. به زبان نمی آورمش. توی نگاهم است وقتی که باد پرده های تافته خانه ام را به بازی تا میانه ی اتاق می آورد. در سکوت به قلبم نگاه می کنم. آنقدر بزرگ شده که توی هیچ اتاقی جا نمی شود. زیر سیگاری بیرون پنجره است. یک وینستون. یادم نیست که سیگار را من کشیده ام یا تو. باد توی خانه است. لابلای موهای من. از خانه حرف می زنیم و خانه، با همین حرفهای ما جان می گیرد.

با حرفهای ما زنی که ایستاده توی ایوان اشکهایش را پاک می کند. شانه هایش را می دهد عقب و از پایین پریدن جا می ماند. با حرفهای ما زن می ایستد و اندوهش را از دور گردنش باز می کند و بی حفاظ در برابر دنیا می ایستد. می شناسمش. زنی را که کسی بین او و دنیا نیست. زنهای زیادی را که کسی بین آنها و دنیا نیست. با این همه به جای اشک ریختن به گلهای توی ایوان آب می دهند و برای بچه هایشان قصه می گویند.  

برگهای گلدانها توی باد برای خودشان مست شده اند. فکر می کنند می توانند بدوند. باد متوهمشان کرده. شب با باد سبکتر است. سبکتر از هر شب دیگری.ماییم و شب. ماییم و باد و به تو محتاجم. تو شعرهایم را به من پس دادی. حالا دیگر می شود لابلای کتابهای قدیمی را پرسه زد. سطرهای فراموش شده را به یاد آورد. کتابی را باز می کنم. سال 76. سال 76 من 21 ساله ام. چه فهمیده ام از این کتاب؟

« اما او دیگر از آن گذشته واقعی یا مفروض خود کنار مانده است. دیگر نمی تواند توقف کند. باید راهش را تا شهر دیگری ادامه دهد، تا آنجا که گذشته ای دیگر در انتظارش نشسته است یا تا آنچه می توانست آینده احتمالی او باشد و اکنون زمان حال شخص دیگری است. آینده های تحقق نیافته تنها شاخه هایی از گذشته هستند.»

21 ساله ام. آینده ام با هزار شاخه زیر پایم است. هر روز یک شکل. یک رنگ. هر روز می توانم به راهی بروم. بمانم ایران. بروم کانادا. آمریکا. انگلیس یا فرانسه. می توانم زنی خانه دار باشم در کوشکی در الهیه. می توانم 2 تا بچه داشته باشم. یک دختر و یک پسر. می توانم ویلایی داشته باشم و میهمانیهای گران قیمت بدهم. می توانم دکترا بگیرم. زبان بخوانم. بین تمام این شاخه ها که دیوانه وار در هم تکثیر می شوند من آنچه امروز هستم را انتخاب کرده ام. دانسته یا ندانسته. زنی که یک دیوار ارغوانی دارد و رو به کوه می نویسد و کتابهایش را دوباره از نو ورق می زند.

«  - تو سفر می کنی تا گذشته ات را دوباره زنده کنی؟

می توانست سوالش را این چنین نیز مطرح کند: سفر می کنی تا آینده ات را بازیابی؟ و جواب مارکو چنین بود: دیگر جا، آینه ای منفی است. مسافر با کشف آن همه که از آن او نبوده و هرگز نخواهد بود، به آن اندکی که از آن اوست راه می برد.»

به تو محتاجم. نه برای این که از تنهایی می ترسم. برای اینکه فقط با توست که باد می دود تا وسطهای اتاق. تا کتابها دوباره جان می گیرند. با توست که می شود از باد حرف زد. من مرد دیگری را نمی شناسم که بشود با او از باد حرف زد. با یکی دو نخ سیگار وینستون در شبی که معلوم نیست از چه اینقدر دیوانه شده است.

« پس سفر تو به راستی سفری در خاطره هاست؟»

21 ساله ام. لابلای سطرها در جوهر آبی روان نویسی که گذشت 17 سال کمرنگش نکرده هنوز 21 ساله ام. کتاب را ورق می زنم. آفتاب کمین کرده پشت پرده های تافته و کسی دارد حیاط را جارو می زند. در دل من چیزی تکه تکه شده است و هیچ وقت یکپارچه نخواهد شد. مگر باد بلندمان کند. ببینیم که از آن بالا شهر هنوز همان شهر همیشگی است که می شود به آن دل بست و می شود از آن بیزار بود. درست مثل 21 سالگی.


 
عادت می کنیم مریم، عادت می کنیم...
ساعت ٧:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٢/٢۳  کلمات کلیدی: کرگدنیسم ، دغدغه های ذهنی من

داستانم را سر کلاس خواندم. زن بنفش و کمرنگ توی قصه همراه من از لابلای سطرها نیم نگاهی می انداخت به چهره کسانی که گوش می کردند. داستان که تمام شد زن بنفش بی آنکه برود و محو شود نشست کنار گربه روی زمین. گربه خاکستری با آن زنگوله دور گردنش به جای راه رفتن می جهید. بازیگوشانه از زیر این صندلی می رفت زیر آن یکی.

جلسه آخر کلاسم بود. جایی که قلبم بود تیر می کشید. فکر کردم یک ماه دیگر گ.م می رود. س. می رود. آ. می رود. همه که رفتند ما می مانیم در این شهری که هنوز به آن دلبسته ایم. خانه های خالیشان پر می شود از آدمهایی که نمی شناسیم و دیگر بعد از ظهرهای طولانی تابستان منتظر آمدن همدیگر نمی مانیم.

به مریم می گویم فکرش را نکن. اتفاق می افتد. بعد با آن روبرو می شویم. آن صدای درونی که می گوید:‌« آخه چطور؟»‌را نشنیده می گیرم. فکر می کنم همین است. ما مجبوریم راههایمان را انتخاب کنیم. ما مجبوریم قصه شبحهای بنفشمان را بنویسیم و نمی توانیم دوستانمان را ببندیم به خودمان.

من هستم. تو هم بمان.

می روند. نمی بندیمشان. نه که نخواهیم. نمی توانیم. آنها هم می روند. ما می مانیم و شهری که دوستش داریم. ما می مانیم و بازیگوشی گربه ها. ما و غروبهای درکه. تنهاتر می شویم. ساکتتر شاید. اما باز به زندگیمان ادامه می دهیم.

بعد یک وقتی، شاید یک ماه، شاید یک سال دیگر، جای نبودنشان خوب می شود. کهنه می شود. پوست می آید روی زخم کهنه. مانا کامنت گذاشته بود زیر عکس تابستان پارسال:‌«دوستهای تازه پیدا کردی.» دوستهای تازه پیدا می کنیم. جای مانا و گ.م و بهاره و هزار دوست دیگر را که رفته اند نمی گیرند اما می شود با آنها هم خندید. می شود با تعریف قصه های شاخ و دم دار مبهوتشان کرد. می شود بچه هایشان را بغل کرد و برایشان مرغ شکم پر درست کرد با خالیواش و گردوی تازه.

به مریم می گویم عادت می کنیم.

غم می آید توی چشمهای قهوه ای باهوش. با این همه او هم می داند که چه پوست کلفت شده ایم با این از دست دادن مدام. تکه پاره شدنهای مدام. با این همه دوستی که از دست داده ایم و هنوز می خندیم و راه می رویم و عکس می اندازیم.

سارای میهمانی خداحافظی می گفت:‌ تو می روی، او می رود، آنها می روند. من می مانم تا فعل رفتن را صرف کنم.

فکر می کنم به اندازه یک میهمانی خداحافظی دیگر اندوه اندوخته ام. اندوهی میراث این همه دوستانی که به جای قبلیها آمده اند و درست مثل آنها قلبم را پاره پاره می کنند و می روند.

دیگر نمی نویسمشان. ردشان را در روحم عمیقتر نمی کنم. می خواهم از شبحهای بنفش و گوشواره ها بنویسم.


 
یک گلدان خالی سفید و یک کشتی شکسته به فروش می رسد.
ساعت ۸:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٢/٢٠  کلمات کلیدی: افسردگی و سایر دردهای بی درمان

گلدان دوباره مرد. آخر هفته ام در سرگشتگی گذشته بود. بعد از سه روز که در خانه ام را باز کردم دیدم باز گلدان خشک شده. بهش آب دادم ولی می دانم بی فایده است. مرده، این بار راست راستی مرده است. شاید هم باید زودتر از اینها ازش دل می کندم. باید فراموش می کردم که گلهای ریز قرمز داشت و کنار سبزی بقیه گلدانها دلربایی می کرد. چه می دانست که با یکی دو روز آب نخوردن همه قصه هایش را باید خاک کند و منتظر بماند تا کسی در گلدان خالیش گل دیگری بکارد. دیگر مرده. می دانم که مرده است. بقیه گلدانهای خالی را هم از گوشه و کنار خانه جمع کردم.

از دیروز افتاده ام به جان خانه. جای مبلها را عوض کردم. میز توالت را هل دادم تا کنار فن کویل. بالکن را تمیز کردم اما چیزی درست در نمی آید. آخر هفته هایی که جان نمی گیرم اوضاع همین است. تمام هفته عین مار زخمی می پیچم توی خودم. همه چیز را جابجا می کنم و باز چیزی درست در نمی آید. خودم هستم که غلطم. جای غلط همه تجربه های غلط دنیا ایستاده ام. نمی نوشتم که از روی صفحه ام خستگی به یکشنبه سرایت نکند اما بی فایده است. کلمه ها باید به دادم برسند. باید کمکم کنند با خودم آشتی کنم. که باور کنم دارم نهایت تلاشم را می کنم و اگر این کشتی شکسته راه نمی رود مال این است که راست راستی شکسته است. بادبان ندارد. که ناخدا همه اعتمادش را جایی دیگر خرج کرده و دیگر چیزی، هیچ چیزی برای من نمانده است. باید بروم. می دانم و خودم را می زنم به ندانستن.

 از قصه هایی که این روزها می نویسم بدم می آید. از این احساس بیهودگی بدم می آید. از اینکه فکر می کنم باید بروم و هنوز ایستاده ام بدم می آید. کلمه ها نه تسکینم می دهند و نه دردی دوا می کنند. توی خانه راه می روم. جارو می زنم. به بقیه گلدانها آب می دهم. یادداشت می نویسم. شعر می خوانم. قطره های بیخودی اشک را با سرانگشتهای زبرم پاک می کنم و منتظر می مانم. دیگر حتی نمی دانم منتظر چه هستم. شاید فقط منتظرم که ساعتهایم تمام شوند.

باید یاد بگیرم با این سرگشتگی، خودم بجنگم. کاش یاد نگیرم. بچه ام دوید که صبر کن مبل سنگین است. مرد تمام رویاهای من بود که ایستاده بود روبرویم. کوتاه و بسیار شبیه من. گفتم نه تو نه. اما گوشه مبل را بلند کرد. دستهایش کی اینقدر توانا شده بودند؟ کی آنقدر بزرگ شده بود که دلش شور مرا بزند؟ کی یاد گرفته بود بنویسد؟ میز می خواهد و یک کتابخانه و دشک تازه. گفتم می خرم. همین برایم مانده بود. یک کارت بانکی و یک ماشین و سرگشتگی. کاش یاد نگیرم با این یکی هم بجنگم. کاش آنقدر سرگشتگی دیوانه ام کند که بشود بزنم به کوه. بالاخره بزنم به کوهی جایی. خودم را تکه پاره کنم در قصه هایی که سرشان به تنشان بیارزد والا این جان کندن بی معنی بیهوده می شود.

کاش می شد فراموش کنم. کاش گم می شدم. کاش جنگلی بود که مثل تمام خیالهای بچگیم تویش گم می شدم و راهم را پیدا نمی کردم. کاش پایم را نبسته بودند. کاش پایم را محکمتر خیلی محکمتر از این بسته بودند. کاش کلمه ها نجاتم می دادند. کاش نجاتم نمی دادند و می گذاشتند بمیرم. کسی یک گلدان سفید بی گل لازم ندارد؟ پر از خاک است و شاید خاطره ی گلی قرمز را هنوز به یاد داشته باشد. دیگر نمی خواهم ببینمش. این گلدان خالی را و کشتی شکسته ی بی بادبان را و سرگشتگیهایم را. کاش می شد...

 

 


 
«ما دیگر به جانب شهر تاریک باز نخواهیم گشت.»
ساعت ٩:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٢/۱۸  کلمات کلیدی: افسردگی و سایر دردهای بی درمان

کسى نگفته بود که شعرها دروغ مى گویند. شاید هم آن موقع شعرها راستگو و ساده و خانگى بودند. حالا هر وقت بنشینم به شعر خواندن گریه ام مى گیرد. یاد دخترى مى افتم که به خیلى چیزها باور داشت. به خوبیهاى ساده زندگى. به اینکه از شهر تاریک گذر کرده. به رویین تن شدن از عشق. اما نمى دانست که شهر و شهرهاى تاریک زورشان از او بیشتر است. حالا دیگر سالهاست که مى دانم شهر تاریک همینجاست. همین کابوس مدام که اسمش را گذاشته ایم زندگى. همین که آسانتر و سبکتر نمى شود. همین که سیاهیش مدام غلیظتر مى شود. همین که بى حفاظ ایستاده اى رو به رویش. همین که مى دانى ته تمام شعرها دروغ بزرگى بوده. هست. شاید هم حق با شاعر است. "ما دیگر به جانب شهر تاریک برنخواهیم گشت"، چون هرگز ترکش نکرده ایم. شهر تاریک خود ما هستیم. همیشه، انگار شهر تاریک خودمان بوده ایم.


 
← صفحه بعد