درد می کشم، پس هستم...
ساعت ٩:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٢/۳  کلمات کلیدی: دغدغه های ذهنی من

گفتم حس زنانه ایست. درک می کنم اما نمی توانم بگویمش. اما کلمه ها که توی سرم شروع کردند به چرخیدن فکر کردم شاید بتوانم بنویسمش. دلیل رجوعی را که رجوع نیست. برای چه خبر می گیری از لحظه هایی که خیلی وقت است تمام شده. به هزار و یک دلیل. یکیش این است که دلت می خواهد رد گذر و عبورت را در او ببینی. پشتی خمیده تر. مویی سفیدتر. خط اخمی عمیقتر. دلت نمی  خواهد آمدن و رفتن تو یک نسیم باشد که بدون خاطره اش هم می شود زندگی کرد. دلت می خواهد چیزی جا مانده باشد. از زخمها. از حرفها.

 چیزی که نمی شود توضیح داد. که شاید به هیچ مردی نتوان توضیح داد که مزه مزه کردن دردها آن لذت عمیق تاریخی را در ما بیدار می کند. همان که به خاطرش بار مادر شدن را گذاشته اند روی دوش ما. نه چون قویتریم. فقط به این دلیل ساده که ما تواناتریم. در تحمل درد. در زندگی علی رغم درد. در بلند شدن. در جمع کردن و دوختن تکه هایمان به هم.

با درد ماهانه مان چه می کنیم؟ هیچ. یک مسکن ساده اگر باشد، اگر هم نباشد دو تا لبه ژاکت را بیشتر می چسبانیم به هم، کمی رنگ پریده تر می شویم اما بچه را به مدرسه می بریم. با کارفرما کل کل می کنیم. نقشه هایمان را ترسیم می کنیم. فقط اگر دوستی از جنس خودمان پای تلفن صدایمان را بشنود می فهمد که چیزی درست نیست. نمی توان توضیح داد که این توانایی دردناک چقدر زندگی را تحت الشعاع قرار می دهد.

حالا که می توانیم پیراهنمان را بتکانیم و زندگیمان را بکنیم نباید بشود ساده از ما گذشت. راهش این نیست. که طوفانی از سر گذرانده باشی که تکه هایت را، بی کمک ابراهیمی از سر کوهها جمع کرده باشی و آن وقت کسی که بار تمام این ویرانی بر دوشش سنگینی می کند هنوز همان باشد که بود.

باید چیزی عوض شده باشد. چند تار موی سفید. کمی اضافه وزن و یک اندوه عمیق که در خنده ای پنهانش کرده است. کسی نمی فهمد اما همین که تو بفهمی کافی است. یک نفر هم که بفهمد کافی است.

 


 
بی همگان به سر شود، بی تو هم به سر شود.
ساعت ٩:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۱/۳۱  کلمات کلیدی: افسردگی و سایر دردهای بی درمان

 از مادرم پرسیدم: «چه بلایی سر آدمهایی می آید که به مراقب ما احتیاج دارند؟» مادر جواب داد: « هیچ . یکی دیگر پیدا می شود و ازشان مراقبت می کند.» همیشه یکی پیدا می شود از کسانی که به مراقبت احتیاج دارند مراقبت کند. هیچ وقت لنگ نمی مانند.

فکر کردم اینجا همان نقطه ایست که بیشتر آدمها اشتباه می کنند. فکر می کنند یکی را ترک می کنند و او می میرد. نمی تواند بدون آنها زندگی کند. بدون نظم و غذا و ماشین لباسشویی ترک می خورد و پیکره اش می ریزد روی سرامیک سفید کف آشپزخانه. اما کافیست سرشان را بالا ببرند و سایه آن زن دیگر را ببینند. زنی که ایستاده کنار سینک و دارد تکه های مجسمه ای را که خودش شکسته از روی زمین جارو می کند. مجسمه ای که جا مانده. نمی شود که همه مجسمه های دنیا را در جریان ناپایدار زندگی همراه برد.

بالاخره جایی کسی پیدا می شود که با شکستن مجسمه ای احساس آرامش می کند. من هر دوی این زنها بوده ام. گاهی به مجسمه ای که جا گذاشته ام فکر می کنم. بعد خودم را دلداری می دهم که در خانه جدید برای خودم یک اسب بزرگ می خرم. نقره ای شاید. بعد به مجسمه ای که شکسته ام فکر می کنم.

 چه بلایی سر کسانی می آید که به مراقبت ما احتیاج دارند؟ هیچ. هیچ بلایی سرشان نمی آید. یا یاد می گیرند بدون مراقبت زندگی کنند یا یکی دیگر پیدا می شود. بیشتر وقتها یکی دیگر پیدایش می شود.

مراقبت کردن نیاز قویتریست انگار. یک جور زنانه تر و مادرانه تر. انگار قویتری وقتی از کسی و کسانی مراقبت می کنی. بعد اگر سنت به اندازه کافی بالا نباشد یا تجربه، آن روی مسخره ی همه حوادث رویایی زندگی ات را بهت نشان نداده باشد فکر می کنی که مراقبت تو هوا است. نفس است. آدمهایت می میرند بدون تو. نیست اما. رابطه ها سایه هستند. سایه هایی که هر ساعت روز یک شکل به خودشان می گیرند و بسته به چیزی که گذاشته باشی جلوی نورشان تیره می شوند یا براق. همه چیز به سبکی غبار است.

.

.

.

پ.ن. بهار است. افسردگی پیش از سالگرد تولدم را گرفته ام. خودم را دلداری می دهم که هنوز مانده. یک ماه و بیست و هفت روز دیگر مانده اما بزرگ شدن زیادی بی فایده به نظر می رسد. این که هی به دانسته های بی مزه ات اضافه می شود. اینکه مدام رویا راهش را می کشد از زندگی ات بیرون و تو می فهمی که زندگی همین جریان روزمره بی نمکی است که حتی نمی شود قصه اش را نوشت.

 


 
« بیا زندگی را بدزدیم.»
ساعت ٩:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۱/۳۱  کلمات کلیدی: روزهای من ، من و پسرم

خواب پرواز می دیدم که ساعت زنگ زد. خوابهای پرواز من خوب نیست. پر است از دلهره افتادن. کمی ارتفاع می گیرم و بعد هی می افتم و باز با اینکه نمی خواهم و دوست ندارم بپرم با بادی پرت می شوم بالاتر. این بار دستهایم را گذاشته بودم روی شانه های مادرم. پاهایم روی هوا بود.  داشتیم می رفتیم دیدن الهام. از کنار درخت توت که رد شدیم تمام برگها و میوه هایش شته زده بود.

ساعت را خاموش کردم.  بعد بابا صدایم کرد. در خانه پدری نمی شود حتی خواب ماند. خواب ماندن و دیر رسیدن گناه کبیره است. آنقدر در جای عمیق خواب پروازم بودم که نمی توانستم از جایم بلند شوم. پسرک بدتر از من منگ و سنگین خوابیده بود. بابا دوباره صدایم کرد. گفتم «بیدارم به خدا بیدارم.»هزار بار گفته ام که چقدر بدم می آید از اینکه از پشت در بسته اسمم را بلند صدا کنند.« شیدا. شیدا. » گفته ام که در سنی هستم که اجازه دارم گاهی خواب بمانم و بچه ام را دیرتر ببرم مدرسه. برای بابا که حتی ساعت روی کارتهای عروسی را جدی می گیرد دیر رساندن بچه به مدرسه قابل قبول نیست.« پاشو. پاشو.»

در اتاق را باز کردم .پایم را گذاشتم روی یک شعاع نور که از پنجره شرقی آشپزخانه افتاده بود روی پارکتهای کف. «این خانه را دوست داری نه؟» این خانه را دوست دارم. تنها جاییست که سالهای سال است «خانه» مانده. خانه های دیگری را هم دوست داشته ام اما این یکی فرق می کند. با آفتاب صبح، با آن آینه کنار پنجره،با گیاهانش که عاشق نور هستند یا نیستند، با پله ها ، با مادرم که همیشه خانه است، با درهای چوبی، با این کنجهای مثلثی کنار در اتاق، با خاطره تماشای میدانی که حالا دارند چیز مزخرفی وسطش می سازند، با به یادآوردن روزی که کنکور داشتیم و هزار خاطره ای که انگار تا این خانه هست می شود زنده نگهشان داشت. توی اتاق، شب بود اما راهرو را صبح و سایه گیاهان و آفتاب تسخیر کرده بود. نشستم روی پله و دامن سیاه را پهن کردم روی پاهایم. بابا از کنارم رد شد: « بیدار شدی؟ من دارم می روم.» خداحافظی کردم. بوی ادوکلنش جا ماند. برگشتم توی اتاق، دراز کشیدم و تنم را چسباندم به تن داغ کوچک پسرم و چشمهایم را بستم.  


 
شام بورانی اسفناج داریم و قرار است داستان تازه ای برایت بخوانم.
ساعت ۱٠:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۱/٢٦  کلمات کلیدی: روزهای من

یک. گل توی گلدان سفید پاک از دست رفته بود. با این همه بهش آب دادم. فردا دیدم شاخه های نحیف را کمی بالا گرفته. با اینکه همه برگهایش خشک شده بود. دستم را کشیدم روی شاخه ها. برگهای خشک را جمع کردم. دو هفته به شاخه های خشک که کمی فقط کمی تکان خورده بودند آب دادم. حالا برگهای ریز داده است. چند روز پیش نشانش دادم به بی تا. گفت جان گرفته. گفت دوباره سبز می شود. دوباره شاید گلهای قرمز بدهد. سنبلهای پارسال هم شب عید دوباره گل دادند. یک سال گلدان خشک و سیاه را نگه داشته بودم. این جور وقتهاست که می بینم بزرگ شده ام. زن شده ام. در همین دست برنداشتن. در همین تسلیم نشدن. در همین که امیدم را قطع نمی کنم. از آدمهایم. از گلدانهایم. از کودکم. از پرنده های پشت هره. از داستانهایی که می نویسم.

دو. دامن یاسی برای این هوا زود بود اما مگر می شد نپوشیدش؟ فوقش همه فکر می کردند دیوانه ام. زنی که در خنکای فروردین سبد خریدش را با سبزی و اسفناج و کرفس روی پیاده رو می کشد و از صدای تق تق چرخ خرید کیف می کند. این زن را خیلی وقت نیست که کشف کرده ام. کاری به کارش ندارم. می آید. می رود. خریدش را می کند. برای دسته های ریحان  تازه ذوق می کند. نقشه بورانی پختن می کشد. خانه را برق می اندازد و نوازشمان می کند.

سه. یک وقتی باید جواب می دادم که چرا موهایم صاف نیست. چرا لاغر نیستم. چرا از اینکه سقفی بالای سرم و غذایی توی یخچالم دارم به عرش اعلا نمی رسم. حالا می دانم که دیوانگیهایم را نباید جا می گذاشتم. که هر وقت زن دیوانه را جا گذاشته ام از جای دیگری سر در آورده است. وحشی تر و خطرناکتر. سر به سرش که نگذاری دیوانه بی آزاریست. بلند بلند شعر می خواند. قصه هایی را که خوانده تعریف می کند و سیگار می کشد. ولی اگر بخواهی ندیدش بگیری فقط وای به اینکه بخواهی ندیدش بگیری...

چهار. توی آینه موهای فرفری دور صورتم را شلوغ کرده بود. فکر کردم موی فرفری داشتن یک موهبت است. برای همین که کسل کننده نیست. نمی شود یک کش بهش ببندی و تمام. همیشه باید فکری کنی به حال حلقه هایی که برای خودشان چرخیده اند و توی هم گره خورده اند. برای اینکه بسته به خوابی که دیده باشی رام می شوند یا ناآرام.

پنج. ... سانسور شد.

شش. پیرمرد بیچاره را توی این هوای خنک گذاشتم توی بالکن داستانم و نشستم به وبلاگ نوشتن. حالا سرما می خورد و کسی هم نیست که یک کاسه سوپ برایش درست کند.  


 
« و بر این بام که هر لحظه در او بیم فرو ریختن است...»
ساعت ۱۱:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۱/٢٤  کلمات کلیدی: غر می‌زنم، پس هستم

ماهی توی آکواریوم هم که باشی، دنیایت کوچک کوچک هم باشد، یک وقتی خسته می شوی. از رصد شدن خسته می شوی. دلت می خواهد سنگی، صدفی چیزی باشد که سرت را فرو کنی توش. جایی باشد که دیده نشوی. جایی که کسی نداند کجاست. حرفی بزنی و حبابهایش را کسی نبیند. از این که مدام روبروی آدمهایی خسته می شوی.

می شود قصه همین مجازستان که دنیایمان را کوچک و خودمانی کرده. گاهی همین همیشگیها اسیرم می کند. احساس می کنم می شود رصدم کرد. رصدم هم  می کنند. دروغهای کوچکم، سفرهایم، عشقم و دردم که تکه تکه پراکنده می کنم در دنیاهای به ظاهر امن مجازیم می چینند کنار هم. احساس می کنم آدمهایی هستند که پازل مرا کنار هم می گذارند. اینجور دیده شدن را دوست ندارم. وبلاگ برای خودش، دنیاهای دیگر برای خودش. ممکن است همان وقتی که من یکی از غمگینترین پستهای وبلاگم را نوشته ام عکسی از خنده ای از ته دل بگذارم توی دنیای دیگر. ممکن است آنجا بنویسم دارم از شعفی که توی قلبم پابرهنه راه می رود دیوانه می شوم. برای من اینها از هم جدا هستند. هر کدام بخشهایی از من هستند و جمعشان من که نمی شود هیچ. بلبشویی می شود از شیدای واقعی درهم و برهم تر. دیوارهای خانه ی من از شیشه نیست. اینجور وقتها شروع می کنم به سانسور کردن خودم. عکس رودخانه ی حشی را نمی گذارم. از سفر نمی نویسم. دودلی ها و تردیدهایم به جای اینکه دست از سر جانم بردارند می مانند بیخ گلویم. می شوم عقیم. ساکت. غمگین شاید.

همه اش برای این است که زندگی کردن توی آکواریوم را دوست ندارم. برای این است که دلم می خواهد تکه هایی از صدفم و دنیایم فقط مال خودم باشد. دلم می خواهد کسی که عکسهایم را می بیند از فیس بوکم خبر نداشته باشد. آن کسی که اینجا را می خواند اصلا خبر نداشته باشد دنیاهای دیگری هم دارم. آدمهایی هم باشند که اصلا مجازستانم را نشناسند. اما دنیایمان، مجازستانمان مدام و مدام شیشه ای تر می شود. مدام آدمهای بیشتر و دوست نداشتنی تری نفوذ می کنند در مرزهای این قلعه کوچک نادیدنی که برای خودمان ساخته ایم.

با تردیدهایم که بزرگتر می شوند، با شعفم که از قلبم سرریز می شود، با احساسی که سردرگمم می کند و نامش را نمی دانم، با مادرانگی های ناتمامم، با همه حرفهایی که این روزها به جای سرانگشتهایم توی سرم می چرخند پناه می برم به میز چوبی بزرگ و پرنده های پشت پنجره و ستونهای قرمز این خانه روبرو. اینجا کسی از من نمی پرسد خرت به چند. کسی نیست که بپرسد. تنها هستم. با تمام خودم که نمی خواهمش، تنهای تنهای تنها هستم و اینها همه تقصیر رصدکنندگان بی رحم است که از گذشته و آینده و دور و نزدیکم سردرآورده اند و کاش نبودند. کاش آزادم می کردند و تمام می شد. جایی سنگینی گذشته ها تمام می شد. تمام راههای رفته که رسیده اند به پرتگاه تمام می شد و من آزاد می شد. به جای شکستن تنگ شیشه ایم کاش صدفهای بیشتری داشتم و حرفهای کمتری. کاش اینقدر وبلاگم را دوست نداشتم و از این آدمها بیزار نبودم.


 
← صفحه بعد