«کسی راز مرا داند، که از این رو به آن رویم بگرداند.»
ساعت ۸:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٥/۱٩  کلمات کلیدی: دغدغه های ذهنی من

گوشه دایره خالی انگشترم یک نگین قرمز هست. درست مثل زندگی‌ام می‌ماند. من آنقدر دیوانه هستم که عاشق همین باشم. عاشق همین نقطه‌ی قرمز پررنگ به جای یک وسعت بی‌مزه خاکستری. حالا که چهل ساله شده‌ام با دل راحت تکیه می‌دهم عقب و باور می‌کنم که بزرگ شدنی در کار نیست. باور می‌کنم که بزرگترهایم سرگشته‌های گمشده‌ای بودند که اصلا نمی‌دانستند دارند چه کار می‌کنند. مثل من که نمی‌دانم دارم چه می‌کنم و لابد از این به بعد هم قرار نیست بدانم. زندگی در دم کردنهای تابستانه راه خودش را می‌رود. من اما دیگر پشت پنجره‌ها نیستم. من وسط آن خالی بزرگ ایستاده‌ام.

وسط خالی بزرگ ایستادن، با روی تک نگین سفید بزرگ بودن فرق دارد. اینجا قضاوت می‌شوی. آنجا، قضاوتها زیر نقاب موجه جامعه به پچ‌پچهای گمشده تغییر شکل می‌دهند. حالا می‌دانم که نه می‌ترسم و نه اهمیت می‌دهم.

فقط گاهی فکر می‌کنم قبل از این نگین قرمز چطور زندگی می‌کردم و چیزی یادم نمی‌آید. فقط یک روز برفی یادم می‌آید.  ایستادن روبروی پنجره بزرگی را به یاد می‌آورم که خیابان از آن پیدا نبود و حیاط دور بود. یادم می‌آید که دلم گرفته بود. حالا هر وقت از ایستادن در خالی بزرگم خسته می‌شوم به آن روز فکر می‌کنم. شیدای آن وقتها را دوست ندارم. همین شیدایی را دوست دارم که دیوانگیهایش را پس گرفته است.

چشمهای قهوه‌ای نگران دوستم می‌پرسند از کجا معلوم که پشیمان نشوم. به آن روز برفی فکر می‌کنم. به روزهای برفی بسیاری که نه برف می‌آمد و نه راه بسته بود اما در دلم زمستان بود و طوفان و کولاک. فکر می‌کنم هر کس باید روبروی پنجره خودش بایستد و بهار و زمستان خودش را قضاوت کند. فکر می‌کنم هر کس باید باور کند که نه بزرگ شدنی در کار است و نه راهنمایی. فقط یک راه هست که معلوم هم نیست کجا می‌رود. فقط حس عجیب «در راه بودن»ی هست که به خیلی چیزها می‌ارزد. همین. هیچ کس نمی‌داند بعدش چه می‌شود. حتی آنها هم که روی نگین سفید بزرگ ایستاده‌اند، نمی‌دانند. اما به روی خودشان نمی‌آورند. راز بزرگ همین است. هیس.... 


 
در این خانه، یک زن زندگی می‌کند.
ساعت ٤:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٥/۱۳  کلمات کلیدی: روزهای من

با صدای طوفان از خواب پریدم و دویدم که رختهای شسته را از بالکن نجات بدهم. برای این عملیات نجات آنقدر تند دویدم که سرگیجه گرفتم. یادم افتاد بچه که بودم تعجب می‌کردم مامان چطور یادش می‌آید در بالکن لباس آویزان کرده که تا باران می‌زند بدو بدو خودش را به آنها می‌رساند. در بهشت بی‌خبری نمی‌دانستم که یک زن، حتی یک زن خفته مدام دارد مغزش کار می‌کند. در چرخشی همیشگی زوایای مختلف زندگی‌اش را بالا و پایین می‌کند تا مبادا چیزی حول و حوش او از مدار خودش خارج شده باشد. حالا دیگر خیلی وقت است می‌دانم. می‌دانم اگر این خانه، خانه است به خاطر من است. به خاطر همان لبخندی که وقت باز کردن در می‌زنم. به خاطر دستی که روی برگها می‌کشم. به خاطر اشتیاقم به برگشتن. به خاطر مراقبهایم. به خاطر خسته‌ترین وقتهایم را که روی کاناپه دراز می‌کشم و پازل مبهم زندگیم را برای بار هزارم تکه تکه کنار هم می‌چینم. برای اینکه زن شده‌ام، آنقدر که گیج خواب، دامنهای رنگی و حوله‌ها و لباسهای پسرم را با چنگ و دندان از طوفان پس بگیرم و پشت پنجره‌ی خانه‌ام به طوفان که می‌خواهد وارد قلمرو من شود، چشم‌غره بروم.


 
ذکر روز دوازدهم ماه
ساعت ٦:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٥/۱٢  کلمات کلیدی: غر می‌زنم، پس هستم

از یک جایی به بعد دست برمی‌داری از «منجی» بودن. می‌فهمی که در این دنیا مسئول حال خوب کسی به جز خودت نیستی. می‌فهمی که باید آن مرز باریک بین هم‌دلی تا هم‌حالی را جدی بگیری. این هم بخشی از بزرگ شدن است. یاد گرفتن اینکه در این دنیا نمی‌توانی چیز زیادی را تغییر بدهی. اصلا همین دست از تغییر دادن بقیه برداشتن خودش می‌شود بلوغ. بگذاری همه همان جوری که هستند، باشند. آدمها را یا بپذیری و به خودت راه بدهی و یا نپذیری. حالت سومی نباشد که هی قبای یکی دیگر را بکشی سرت تا خودت را به زور به کسی بقبولانی. یا هی بدوی که حال ناخوش کسی را به زور خوش کنی.

آخر آخرش این است که تنهایی.  ایستاده‌ای و با دستهای خالی زل زده‌ای به دنیایی که دارد راه خودش را می‌رود. دنیایی که در آن کسی حواسش به منجی بازنشسته‌ی خسته‌ای نیست که در طوفان سر خم کرده و «به من چه»، «به من چه»‌گویان منتظر است تا این روز هم بگذرد. اگر بگذرد. 


 
عنکبوت ترس ندارد.
ساعت ۸:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٥/٤  کلمات کلیدی: غر می‌زنم، پس هستم

یک. یکی از گلیسینهای روی نمای غربی، ستون را گرفته و برای خودش پیچیده و بالا می‌رود. دومی کند و بی حال فقط کمی دور ستون سمت چپی پیچیده... کنارشان یک برگ کوچک خشک افتاده توی تار عنکبوت و در هر باد برای خودش می‌لرزد. آفتابگردان بزرگ که شده سر گردش را خم کرده پایین. شمعدانی آفت زده و برگهای پهنشان سوراخ سوراخ است. کفتر چاهیها پرواز یاد گرفته اند و رفته اند و لانه خالی شان گوشه بالکن جا مانده. در همین یک تکه دور نما کلی اتفاق هر روز در جریان است. به کسانی که در این خانه زندگی خواهند کرد فکر می‌کنم. فکر می‌کنم خیلی باید بی سلیقه باشند که با این خانه مثل بقیه خانه ها برخورد کنند و با همان دغدغه ها سراغش بروند. آخر این همه ماجرا را که هر خانه ای ندارد. اما مستاجر طبقه دوم تمام مدت پرده های سفید را روی پنجره های غربی کشیده و اصلا نگاه نمی‌کند ببیند گلیسینهایش تا کجا رفته اند یا اصلا رفته اند یا نه. گاهی فکر می‌کنم چرا باید کسی خانه ای را با این همه گل و گیاه و باغچه اجاره کند بعد پرده های والان دار سنگین بزند و آنها را کنار نکشد؟ درکشان نمی‌کنم.

دو. نکند من مثل همان برگ باشم؟ حواسم نباشد ...

سه. به مرگ فکر می‌کنم. به اینکه چقدر نزدیک و دور است. به اینکه یاد گرفته ایم وجود حتمی تاریکش را ندید بگیریم و وقتی در کمین می‌نشیند همانقدر تعجب کنیم که انسان اولیه از دیدن آتش. چرا این همه سال میرایی این تجربه را انسانی تر و ملموس تر نکرده است؟ مگر نه اینکه همه می‌میریم؟ چه چیزی در مرگ هست که اینقدر ترسناکش می‌کند؟ نبودنش به مراتب ترسناکتر است تا بودنش. فکر کن که این بلبشوی در هم پیچیده جاودانی هم بود. نور علی نور.

چهار. از صبح که بیدار شدم می‌دانستم که روز خوبی نیست. نمی‌دانم چرا.

پنج. نکند من همان برگ باشم؟ بلرزم از ترس عنکبوتی که حتی نمی‌تواند آسیبی به من بزند؟

شش. بعضی حرفها آدم را درد می‌آورد. بعضی تکرارها. بعضی کلمه‌ها. بعد می‌نشینم و برای خودم تصویر می‌کنم. فکر می‌کنم رفته ام ... اصلا می‌روم. حرفها را می‌گذارم جای دور از دسترسی. کمی برای راهی که دارم می‌روم اشک می‌ریزم و غصه می‌خورم. بعد برمی گردم و می نشینم سر جایم. روز و زندگی هنوز ادامه دارد.

هفت. نه گذاشته و نه برداشته رفته به بابا گفته که من شیدا را می‌خواستم و خودش هم می‌دانست. بابا مثل یک کشف بزرگ این را تحویلم می‌دهد. انگار که این حرف را نه پانزده شانزده سال پیش که همین دیروز گفته باشد. صاف ایستادم که خب که چی. بله می‌خواست و من هم می‌دانستم. حالا چه کار باید بکنم؟ ظاهرا نچ نچ مفصلی کرده سر عاقبت به خیر نشدنم... انگار که اگر خودش بود من الان پرنسس قصر یخ بودم یا چه می‌دانم داشتم در خلیج هاوایی اسکی روی آب می‌کردم. می‌دانم که بابا جوابش را نداده ... اصلا زبان ندارد که بخواهد جواب کسی را بدهد یا ندهد. اما آخرش فکر می‌کنم منی که جرات طی کردن یک مسیر را داشتم خیلی شجاعترم تا کسی که ایستاده و نگاه کرده. از راهی که رفته ام پشیمان نیستم. به زمزمه زندگی تسلیم شده ام همین.

هشت. عصبانیم آیا؟ بله.

نه. باز هم دعای همیشگی را تکرار می‌کنم. خدایا ما را از دغدغه تایید اطرافیان برهان. آمین یا رب العالمین ...


 
« آن زن دیوانه چه شد؟»
ساعت ٧:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٤/٢٩  کلمات کلیدی: پیسسسسسس

این دلتنگ خود خانه شدن هم حس عجیبی است. تازه است. مثل همه حسهای تازه با تعجب به هم نگاه می‌کنیم. باورم نمی‌شود که اینقدر اهلی شده باشم. نه. باورم نمی‌شود. حالا که به زندگیم نگاه می‌کنم می‌بینم تکه تکه اهلی شده‌ام. اهلی تو. اهلی این خانه. اهلی دوستانم. اهلی این خانواده دو نفره‌ای که با سینا داریم. اهلی تکه پاره‌هایی که خیلیهایش را با هم نمی‌توانم داشته باشم. اما آرامش، آرامشی که دنبالش نمی‌گشتم و نمی‌خواستم بین این تکه‌ها سراغم آمده. هر جا نگاه می‌کنم می‌بینم رسیده‌ام. بعد از آن همه در راه بودن به جایی میان زمین و آسمان رسیده‌ام. جایی که جا نیست شاید. اما ساکت و خوشایند و خنک است.

گاهی که تکه‌ها روی هم می‌لغزند، با تعجب نگاه می‌کنم. عادت کرده‌ام به این زندگی پاره پاره. به این آوارگی. به این که پخش شده‌ام. به گلدانهایی که روی آن میز چوبی گذاشته‌ام. به مبلهای نارنجی. به آفتاب دم صبح تابستان. به دیوار ارغوانی. به این زن با شال سفید هم عادت کرده ام که کمرش تقریبا همیشه تیر می‌کشد و وقتی که کمرش تیر نمی‌کشد می‌ترسد که مرده باشد.

اینجا که نشسته‌ام، صدای بچه های مهدکودک روبرو می‌آید. صدای ماشینهایی که عبور می‌کنند. صدای دستگاه سنگ ساب که شبیه صدای پره‌های هلیکوپتر است. صدای راه رفتن کسی پشت در که تو نیستی. صدای انگشتهایم روی این کیبورد سیاه. صدا، همه آن چیزی است که در این اتاق بزرگ دارم. از اهلی شدن می‌نویسم و باز می‌دانم که پشت این زن آرام که با شال سفید می‌خواهد شبیه دختری معصوم به نظر برسد، زن دیوانه‌ای کمین کرده که دلش می‌خواهد فرار کند. دلش می‌خواهد آرامش را با یک فوت محکم کنار بزند و باز دیوانه‌وار زیر بارانهای ناموجود راه برود. شبانه در شهر راه بیفتد و به خاطر دلتنگیهایش زیر آواز بزند.  دلش می‌خواهد یک دل سیر از زور عشق و خواستن گریه کند و تا در آغوشش نگیری گریه‌اش بند نیاید. 


 
← صفحه بعد