شرح حال دل پروانه
ساعت ۱:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٥/۸  کلمات کلیدی: «و زخمهای من همه از عشق است»

پروانه نارنجی با آن خط و خال مشکی گیر افتاده بود کنج دیوار. فکر کردم افتاده توی تار عنکبوت یا بلایی سرش آمده. اما فقط ترسیده بود. فکر می کرد رسیده ته دنیا. ته دنیا همه اش سفید بود و اثری از برگ و درخت و آسمان نبود. کمی می رفت بالا. بعد سر می خورد پایین و باز خودش را می کوبید به سفیدی مطلق. سفیدی بی پایان روبرویش. عمر پروانه چند روز است؟ شاید به مقیاس عمر ما، چند سالی را در این اندوه گذرانده بود که دیگر تمام شد. همه چیز به پایان رسید. بعد تو بالهایش را گرفتی. آنقدر آرام که آن گرد سیاهی که از خالهای پروانه ها به دستهای بچگیم می افتاد، هم به دستهایت نماند. پروانه را درست دو قدم آن طرفتر پر دادی به طرف برگهای چنار. پروانه رفت. رفت و رفت. زنده بود. آسمان روبرویش بود و آن سفیدی مرگبار ترسناک دیگر وجود نداشت. چند سال از عمرش، به مقیاس عمر ما در آن کنج سفید گذشته بود؟ 


 
یک روز هم از تقویم پیش افتاده ام. از بس عجولم ...
ساعت ٥:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٥/٤  کلمات کلیدی: روزهای من

دارم برای تولدت دنبال شعر می گردم. شعرها بی مزه شده اند. از ترافیک و دود و مزخرفاتی از این قبیل می گویند. شعرهای قدیمی هم که به درد روزی که با صدای جوشکاری و فریاد سرکارگر شروع شود، نمی خورد. فکر می کنم باید شاعری باشد که از امروزهای ما بنویسد. از این که یک روز آفتابیم و یک روز سایه. از اینکه با صدای قدمهایت هوا تمام اتاق را پر می کند. من نفس می کشم. بلند بلند نفس می کشم و مهم هم نیست که با نفسهایم چقدر گچ و خاک فرو می دهم. تابستان است اما ما نزدیک درختها نشسته ایم. تابستان است و می شود به راحتی همه تقصیرها را انداخت گردنش ولی ما از آدمهایمان حرف می زنیم و دستهایمان، پر می شود از حجمی نادیدنی. از زنی خیالی که کنار ما پرسه می زند و دنبال گم کرده هایش می گردد.

 من این زن را آفریده ام اما نمی دانم چرا دارد تو را می پرستد. از آتش خشم من نمی ترسد. نمی ترسد پرتش کنم از کوچه های قصه ام بیرون. می داند تو پشتش ایستاده ای و این یعنی من ساکت می مانم. یعنی تحملش می کنم. می گذارم نگاهت کند. می گذارم توی اتاقت بماند. بعد همانطور که نشسته ام پشت میز خاکی ام، به او حسادت می کنم.

تولد توست و شاعری نیست که امروزهای ما، من و تو را بنویسد. شاعرها در دنیای غیرواقعیشان جا مانده اند. یک نفر باید از خرده های شیشه  قرمز و آبی چیزی بنویسد و کسی نیست. من و تو مانده ایم و تمام کلمه ها. تمام کلمه هایی که در این صبح گرم تابستان بدخواب شده اند.

صبح تابستان است. صبح گرم تابستان کشدار است. همه چیز شبیه صبحهای دیگر است. آن گلدان که برگهایش بنفش بود گذاشتم روی هره. به نظر خوشحالتر می رسد. دیشب خواب مادربزرگم را دیدم. برده بودمشان ماسوله. منتظرم تا پسرم برایم صبحانه درست کند. دلم می خواهد به دردی که تنم را احاطه می کند، اعتنا نکنم. باور کنم که امروز یک روز خوب است. دلم می خواهد یک روز خوب باشد و کسی که نشسته رو به کوه و منظره اش را تاور کرینها خط خطی کرده اند راه خانه اش را پیدا کند. پرنده ها آمده اند روی هره. من خوبم. لیلا خوب است. تولدت مبارک ...

 


 
تا در میکده شادان و غزل خوان بروم مثلا...
ساعت ٥:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٤/٢۱  کلمات کلیدی: افسردگی و سایر دردهای بی درمان

یک. انگار همه چیز را پشت سر گذاشته ایم. چیزی برای پیش رویمان نمانده. همه چیز گذشته. تمام شده. همه اتفاقهایی که باید می افتاد، افتاده اند، خوب یا بد. ما بدترین حرفها را شنیده ایم. روبروی عزیزترین آدمهای زندگیمان، آن نابود شدن را به چشم دیده ایم. دیگر به چه امیدی می شود به ماه بعد و سال بعد و سالهای بعد فکر کرد؟هیچ وقت اینقدر از خیال خالی نبوده ام که الان هستم. هیچ وقت اینقدر برهنه ندیده بودم حقیقتی را که یک عمر با هزار کلک از نگاه کردن توی چشمهایش فرار کردم. خسته ام.

دو.  می گوید دلم می خواهد یک سال کار نکنم و فقط کتاب بخوانم. چشمهایش برق می زند. این جمله را که می گوید چشمهایش برق می زند. من می توانم یک سال یا ده سال کار نکنم و کتاب هم نخوانم اما سر یک ماه از زور افسردگی خواهم مرد. دیوانه ای که منم. شب دارم مسواک می زنم و رختهای شسته را جمع می کنم از روی بند و توی ذهنم حرفهایم را مرتب می کنم که خودم را می بینم. دارم همزمان سه تا کار را با هم انجام می دهم. برای همین است که همیشه پیش می افتم از روزم و همیشه کسلم. از بس که دارم می دوم و نمی رسم. برای اینکه به آنجایی که سه روزه باید برسم یک روزه می رسم و بعد به جای اینکه بنشینم بلند می شوم که بدوم رو به کوه بعدی و این تابستان مگر نفس می گذارد برای این همه دویدنهای دیوانه توی شهر؟

سه. اصلا اگر از تابستان لعنتی این شهر جان سالم به در ببریم باید رقص آتشی چیزی اجرا کنیم. بس که نفس گیر بود این تابستان. امروز با پنجره ها آشتی نیستم. با خودم و آینه هم همینطور. از آن روزهاییست که فکر می کنم زندگی نه رسم خوشایندی که چیز چرندی است که تحملش می کنیم. دلم دوستهایم را می خواهد. دلم می خواهد هوا کمی سرد باشد و بشود رفت زیر پتو. بروم ها کنم به خودم. بروم پناه ببرم به جایی. کسی.

چهار. افسردگی ام را تقصیر کی بیندازم؟ پرنده ها اگر نمی آیند پشت هره برای این است که نانی آنجا نیست. پرنده ها نمی دانند که من غمگینم و ترسیده ام. برای تو ترسیده ام. برای این نیروی ویرانگری که در درونت داری. برای ناامیدیت. برای سردرگمیهایت. برای سکوتی که به جایش کلمه ها می نشینند و من دیگر ایمان ندارم به کلمه ها. می دانی ایمان نداشتن خیلی ترسناک است. خیلی درد دارد.  

پنج. رفته اند. روی خرابه هایی که از پشت سر گذاشتنها بنا کرده اند یک شهر تازه ساخته اند. کاش از همه آن چیزهایی که برده اند و حقشان نبود که ببرند، ایمان را پس می دادند. ایمان به روز بهتر. روزهای بهتر.  

شش. آیا پرنده های تابستان به هوای نان یخ زده پشت هره ام برخواهند گشت؟

هفت. «خسته ام ری را. می آیی همسفرم شوی؟»

 

 

 

 


 
لیلا اگر اینجا را می خوانی لطفا به زبان خوش برگرد...
ساعت ٧:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٤/۱٧  کلمات کلیدی: دغدغه های ذهنی من

نمی دانم از کی ولی یک وقتی متوجه شدم که شبها پرده های خانه را نمی کشم. به خاطر آفتاب دم صبح بود. از طلوع تا نزدیکیهای ساعت 9 آفتاب می افتد توی خانه. پرده ها باز می ماندند از شب تا صبح، از صبح تا شب، آن برهنگی که روزهای اول از باز بودن پرده ها احساس می کردم اثرش کمرنگ شد. حالا خیلی وقت است که از دیدن پنجره های روبرو، نور، چراغهای ماشینها و تکان خوردن برگها لذت می برم. پنجره‌ی شبم زنده شده. جان گرفته. پسرک می گوید: « اما اینطوری همه ما رو می بینن.» می گویم که ببینند. چیزی برای پنهان کردن نداریم. داریم با دیوار ارغوانی و کاناپه و بالشهای قلبی زندگیمان را می کنیم. فکر می کنم شاید از شبم، از شب مادرانه ام نوری بتابد به خانه ی کسی. چشم کسی بیفتد به راه رفتن ما، به بغل کردنش که این روزها آنقدرها هم آسان نیست، به بخاری که از روی ظرفهای سوپ بلند می شود و فکر کند زندگی ادامه دارد. زندگی جایی جریان دارد.

دیشب فیلم می دیدم. از آن فیلمهای غم انگیز که حقایق دردناک را مثل هنری توی چشم مخاطب می کنند که زندگی چیز مزخرفی است. خب حق با فیلمساز است ولی گفتن ندارد. من نویسنده اگر قرار باشد بنویسم که دنیا به درد زندگی نمی خورد و لطفا بعد از خواندن کتاب من خودکشی کنید هنری نکرده ام. اگر در این وانفسای بی رحم بشود امید را – گیرم به مقیاس قطره چکانی – به کسی تاباند، هنر است. حالا که آمده ایم و حالا که داریم زندگی می کنیم. البته که هوا گرم است و امنیت جانی و مالی و شغلی و عاطفی نداریم اما داریم در وطن به فنا رفته مان زندگیمان را می کنیم و آنقدرها هم غیر قابل تحمل نیست. خوبی اش این است که هنوز دوستانی مانده اند که بشود کنارشان از افسردگیهای گاه و بیگاه جان سالم به در برد.  

ته ته اش این است که زندگی هنوز زیباییهایش را دارد. مثلا یک زنی هست که دیروز توستر و اجاق گازش را تمیز کرده و امروز چنان از کرده خود دلشاد است که انگار فتح الفتوح کرده. زنی هست که لیلایش از خانه قهر کرده و هر چه فکر می کند نمی داند چطور باید لیلا را برگرداند اما می تواند بنشیند و از پنجره های دوردست روبرو بنویسد. بنویسد که امیدوار است بتواند لیلایش را با یک بهانه غیر زرد خوشایند برگرداند به خانه و خلقی را از نگرانی برهاند. نشد هم می رویم نازش را می کشیم و برایش یک تکه طلا می خریم و خیلی زرد برش می گردانیم و به همه کسانی که از زرد بودن عقشان می گیرد دهن کجی می کنیم.

بنویسد که دیشب یکی از خانه‌های روبرویی مثل ما پرده ها را نکشیده بودند. دیوارهایشان آبی بود. مثل خانه آبی س. آدمها راه می رفتند. من نمی توانستم چشم از آنها بردارم. تمام شب، تمام شب من به دیوارهای آبی نگاه کردم و از آن فیلم دردناک جان سالم به در بردم. زندگی با همه مزخرفی اش رسم خوشایندی است. شاید کم کم بقیه همسایه ها هم به جنبش صامت نبستن شبانه پرده ها بپیوندند. آن وقت شب و فیلمها و دیوارهای رنگی مان را با هم شریک می شویم.

 آن وقت دیگر تنها نیستیم. در مقیاس شهر بزرگی که زندگی توی حلق همدیگر را به ما تحمیل کرده و به روحمان تنهایی عمیقتر از آنچه تحملش را دارد، بخشیده است. 


 
دوستت دارم به زبان سرخپوستی
ساعت ۱۱:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٤/۱٤  کلمات کلیدی: «و زخمهای من همه از عشق است»

 

می گویم اسم این مرضی که داری بحران میانسالی است. سخت نگیر. تقریبا همه مان داشتیم یا داریم. خیلی که شدید باشد باید بزنی به کوه یا طلاق بگیری یا یک مدت ادای سرخپوستها را در بیاوری رقص آتش بکنی و کلاه پردار سرت بگذاری. خفیفتر اگر باشد سر و ته اش را می توانی با افسردگی کوتاه مدت و وصیت نامه نوشتن و بد و بیراه گفتن به جوانیهایت هم بیاوری.

خودش نمی داند توی کدام دسته است. من می دانم. می دانم که ندانستن پرتابش می کند توی دسته دوم. کلاه سرخپوستی ام را پنهان می کنم ته کمد. دو زانو می نشینم روی صندلی. به نفس کشیدن فکر می کنم. فقط آدمی که سالهای طولانی بدون نفس کشیدن زندگی کرده باشد می تواند به نفس کشیدن فکر کند. حالا دیگر ریه هایم به اکسیژن عادت کرده اند. دیشب صدای خفیفی در خانه می آمد. فکر کردم سوسک داریم. ما در این خانه سوسک نداشتیم. در این یک سال و اندی شجاعتی که از سالهای پیش برای جنگ با سوسکها و هیولاهای تاریکی اندوخته بودم به کارم نمی آمد ولی حالا شبانه، با بچه ای که در اتاق خوابیده بود باید می رفتم شکار سوسک. حوالی یخچال که رسیدم از پنجره دیدم که در کارگاه روبرو کارگری دارد این وقت شب جوشکاری می کند. صدای جوشکاری از دور و با صداهای شب شبیه صدای بالهای سوسکی بود که راه خانه اش را گم کرده بود.

برگشتم به اتاقم. هیولاهای تاریکی رفته بودند توی کمد. جای خالیت همه خانه را پر کرده بود. نبودنت داشت در خانه ام با قدمهای سنگین راه می رفت. این یکی سوسک نبود که شجاعتی نیمه جان برای مقابله با آن به کارم بیاید. آشنا بود و همه جاهای خوب خانه را بلد بود. سرم را بردم زیر روانداز طلایی و پلکهایم را محکم روی هم فشار دادم.

کاش یک آیین شبانه داشتم. کاش بلد بودم راست راستی رقص سرخپوستهایی را برقصم که باور دارند با رقصشان خدایان ناموجود خوشنود خواهند شد. دلم خدایی را می خواست که چشمش به رقصی شبانه باشد. خدایی که از امید می روید. از امید به بودنش.

پشت شبم، سایه ها و دستگاه جوشکاری کمین کرده بود. جیرجیرکی در کار نبود. دلم آنقدر تنگ شده بود که نمی توانستم نفس بکشم. گریه ام نمی آمد. خوابم نمی برد. غمگین نبودم. فقط دلتنگ بودم. دلم بوی تنت را می خواست. به خدایی که آمده بود پشت پنجره ام گفتم دلتنگم. چیزی نگفت و سرش را تکان داد. بچه خوابیده بود. خانه خنک بود و حتی سرخپوستها خوابشان برده بود.   

 


 
← صفحه بعد