تقدیم به همه چیزهای عزیز لعنتی
ساعت ۱۱:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٦/٥/۳  کلمات کلیدی: غر می‌زنم، پس هستم ، روزهای من

مرد گفت ارتفاع دیوارها 6 متر است. آنجا که هستی دلت برای همه چیز این طرف دیوارها تنگ می‌شود. حتی برای چیزهای احمقانه‌ای مثل ترافیک.

در ترافیک ولیعصر بودیم. به دور و برم نگاه کردم. بازی رنگ بود و ازدحام آدمهایی که معلوم نبود وسط روز کاری چرا در خیابانها پرسه می‌زنند. می‌دانستم حق با مرد است. می‌دانستم که آدم ممکن است دلش برای شهر دیوانه و آدمهای دیوانه‌ترش هم حتی تنگ شود.

گفت ورشکسته شده از همین کار ساختمان. همین کار ساختمان شغل عزیز لعنتی من بود که این همه سال نه می‌شد ولش کنم نه اینکه تمام و کمال دل بدهم بهش. شغلم برای من مثل یک همسر نه چندان خوشایند است که بهرحال دارم باهاش زندگی می‌کنم و خیلی هم سر به سرش نمیگذارم. اما ته‌ته‌اش این است که دلم با او نیست. دلم جای دیگر در تپه‌های نوشتنهای بی سر و ته برای خودش می‌چرد و روز را به شب می‌رساند.

یک وقتی هم تلاش کردم از آن یکی بگذرم و بچسبم به این یکی و باز هم نشد. واقعیتش این است که دوست ندارم مدام درگیر «نان نوشتن» باشم. آن وقت نوشتن تمام لذتهای پنهانی‌اش را از دست می‌دهد.

بنابراین تا اطلاع ثانوی و تا وقتی که یک گونی تراول از آسمان بیفتد یا شغل تازه‌ای در خواب به من وحی شود من در همین کار ساختمان مشغولم. بنابراین در حالی که سری به همدردی تکان می‌دادم فکر کردم چند تا آدم هر روز پشت دیوار 6 متری آرزو می‌کنند که دوباره روی برگها راه بروند. هر لباسی دلشان می‌خواهد بپوشند و در ترافیک بمانند.

به مرد گفتم اگر از همینجا دور بزنید دیگر مجبور نیستید از جلوی زندان اوین عبور کنید. مرد سری تکان داد. پیاده شدم زل زدم به غول آهنی/سیمانیمان که سایه انداخته بود روی خیابان و ساختمان کناری. فکر کردم من آزادم. می‌توانم صندل بپوشم. می‌توانم لاک بزنم. می‌توانم رو به روزی که می‌دانم برای من چیز چندانی در چنته‌اش ندارد لااقل لبخند بزنم.

 


 
برقصااااااااااا
ساعت ٢:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٦/٤/٢۸  کلمات کلیدی: روزهای من ، دغدغه های ذهنی من ، غر می‌زنم، پس هستم

می‌گوید مهمترین ویژگی‌ات این است که «پیگیر» هستی. وقتی می‌پرسم پیگیر یعنی چه؟ می‌گوید ترکیبی از وظیفه‌شناسی و دنبال کردن وظایف و ... دوست ندارم پیگیر باشم. دوست ندارم مهمترین ویژگی‌ام این باشد. دوست دارم مهمترین ویژگی‌ام شاد بودن باشد. توانایی خندیدن در همه حال. انرژی زیادم. می‌گوید هیچکدام اینها به اندازه پیگیر بودنت مهم نیست. تو صبح بیدار می‌شوی. هر جایی که باشی سر ساعت می‌روی پسرت را می‌بری کلاس. سر ساعت برش می‌داری. سر ساعت به کار می‌رسی. قرارها را تنظیم می‌کنی. لب ورمی چینم.

دیوار آشپزخانه‌ام محل نوشتن کارهاییست که به نقطه بحرانی رسیده‌اند. چیزهایی که دیگر باید ظرف همین یکی دو هفته راه حلی برایش پیدا کنم. لیست روی دیوار که طولانی می‌شود کلافه می‌شوم. می‌دانم که وسط این همه دویدن باید وقتی برای رفتن به چشم پزشک، نظام مهندسی و ارتودنتیست پیدا کنم. وقتی یکی از آیتمهای روی دیوار را خط می‌زنم خوشحال می‌شوم. هر چند که هنوز خیلی فاصله دارم تا سفید سفید شدنش.

دیروز دو تا کار دیگر به لیست طولانی‌ام اضافه شد. باید ظرف دو روز در ساعت مشخص همراه سینا به مدرسه مراجعه می‌کردم و لباس فرمش را تحویل می‌گرفتم و باید یک سر فوری و فوتی می‌رفتم نظام مهندسی برگه‌ای را مهر و امضا می‌کردم.

معادله‌ی چند مجهولی هفته‌ام از همیشه پیچیده‌تر شده بود. آخر سر به این نتیجه رسیدم که سر صبح برویم مدرسه. لباس فرم را تحویل بگیریم. بعد سینا را بگذارم کلاس وخودم بروم نظام مهندسی. از نظام مهندسی که داشتم برمی‌گشتم که برسم سرکار فکر کردم حق با اوست. چه دلم بخواهد چه نخواهد مهمترین ویژگی‌ام همین است. همین ترکیب مسخره‌ی وظیفه، سگ‌جانی، کرگدن بودن و دویدن.

می دانم وسط همه دویدنها ذهن گمراهم از اینکه موفق می‌شود تسک پیچیده‌ای را به سرانجام برساند و وظیفه‌ی دیگری را هم به خوبی انجام بدهد، از شادی شیهه می‌کشد. در من یک ساعت فوق دقیق سوییسی هست روی دست یک رقاصه جلوی چشم تماشاچیهای بسیار. رقاصه‌ای که بلاانقطاع می‌رقصد. رقاصه‌ای که ایستادن بلد نیست... 


 
کمی آهسته‌تر رد شو...
ساعت ٧:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٦/٤/٢٦  کلمات کلیدی: روزهای من

دیروزم را به آهستگی گذراندم. نه خیلی آهسته اما برای زندگی شلوغ من آهسته محسوب می‌شد. اینکه صبح بیشتر بخوابم. پسر را برسانم کلاس و بروم کارهای عقب افتاده را انجام بدهم. اینکه توی صف بنزین مغرم از حجم کارهایم تیر نکشد. ناهار هم نشستیم پشت یک میز چوبی و دو تایی پیتزا خوردیم. حتی آنقدر مرفه بی‌دردی شده بودم که عصر هم خوابیدم.

شب وقت خواب از حجم آهستگی روزم قلبم درد گرفته بود. فکر کردم زنی که می‌دود چقدر این روزها را کم دارد. روزی که بتواند بنشیند. از پنجره ها به بیرون نگاه کند. این برگهای خشک شده را از زیر گلدانها جمع کند و برای دکوراسیون خانه خیالبافی کند.

چقدر یک روز برای این همه آهستگی که از من دریغ شده بود کم بود. امروز را شروع کردن سختتر بود حتی. روزی که می‌خواست مرا در این گرما هزار تکه کند و هر هزار تکه‌ام را در شهر دنبال هزار کار نیمه مانده بفرستد.

دلم می‌خواست پا به پای پسرک نق بزنم که چرا هر روز صبح بیدار می‌شویم و پی کار یا کلاسی می‌رویم و بعد تا چشم به هم می‌زنیم شب شده. نق بزنم که فقط در فاصله‌ی ترافیک بین مکانهاست که همدیگر را می‌بینیم. نق بزنم که خسته‌ام. خوابم می‌آید و دلم نمی‌خواهد بروم کلاس زبان. نمی‌شد.

جادوی آهستگی تمام شده بود. من مانده بودم و روزهایم و دویدنهایم. من مانده بودم و عاشقانه‌های نانوشته‌ای که زیر گرمای روز و وقتی که برای نوشتن نداشتم دود می‌شدند و برای همیشه از یاد می‌رفتند.  

 


 
شبیه خانه‌ای که زنی دوستش دارد.
ساعت ۱۱:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٦/٤/٢٤  کلمات کلیدی: روزهای من

خبر کوتاه بود. مثل همه‌ی خبرهای بد. یا خبرهایی که می‌ترسی بد باشند. نمی‌شود طول و بسطشان داد. برای اینکه حواس خودم را پرت کنم شروع کردم به مرتب کردن خانه. لباسها. ظرفها. گلدانها. گلدان نارنجی تازه را در بالکن آویزان کردم. آن یکی را گذاشتم بالا. برگهای پتوس آویزان شد. نگاه کردم به برگها. نه نباید فکر کنم. رختهای شسته را آویزان کردم. ملافه‌ها را عوض کردم. ملافه‌های تمیز را تا کردم و گذاشتم توی کشو. تخت را جمع کردم. پرده‌ها را زدم کنار. پایم را گذاشتم روی شعاع نور. لاک سرخابی لب پر شده بود. کاش استن داشتم که لاک کهنه را پاک کنم و لاک تازه بزنم. کاش می‌شد که فکر نکنم. کاش آنقدر کار داشتم که تا شب حواسم پرت می‌ماند.

دیگر اما کاری برای من نمانده بود. خانه در صلح زیر آفتابش لمیده بود. گیاهها سیرآب بودند. گلدان تازه روی بندش تاب می‌خورد. خانه شده بود شبیه خانه‌ای که زنی دوستش داشت.

در را که بستم فکر کردم دوستش دارم؟ نمی‌دانستم. بعد از این همه سال هنوز نمی‌دانستم. می‌خواستم در را باز کنم و دوباره زل بزنم به نور و برگ و نارنجی و بفهمم دوستش دارم یا نه. باز نکردم. برگشتم به خانه‌ی خودم. خانه‌ای که مطمئن بودم دوستش دارم. خانه را خاک گرفته بود و تمام گلدانهایم تشنه بودند. دیگر آنقدر کار داشتم که وقت نکنم لاک لب پر را درست کنم. دیگر خبر بد را می‌شد هزار جا قایم کرد. هزار جای تازه زیر هزار برگ تشنه، کنار لباسهای نامرتب، پشت کتابهای نخوانده، رختهای نامرتب، اسباب‌بازیهای روی زمین... 


 
برای روز مبادا
ساعت ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٦/٤/٢٢  کلمات کلیدی: غر می‌زنم، پس هستم

شاید تقصیر از ما باشد که هنوز به سایتهای ایرانی اعتماد می‌کنیم نمی دانم. از اسفند 89 دارم در پرشین بلاگ هم می‌نویسم. می‌شود 6 سال و خورده‌ای. در این 6 سال مرتب نوشته‌ام. اختلالات اخیر سایت چیزی حدود دو سال از آرشیو وبلاگ را نابود کرده است. پرشین بلاگ در این مورد هیچ توضیحی نمی‌دهد. هیچ. انگار نه خانی آمده و نه خانی رفته. چندین بار ایمیل زدم و پیگیری کردم و هیچ. آن یکی وبلاگ که بازیهای کودکانه را سالهای پیش از این نوشته بودم بی هیچ توضیحی حذف کرده و هیچ دسترسی به مطالبش ندارم. لابد می‌گویند آش کشک خاله‌تان است. دارید سرویس مجانی می‌گیرید و حرف هم حق ندارید بزنید. بماند.

خوشبختانه تمام این سالها وبلاگ قدیمی را هم آپدیت کرده‌ام. اگر به فیلترشکن دسترسی دارید می‌توانید اینجا همه آرشیو را بخوانید.

www.mrsshin.blogspot.com

بعد از این که بدون هیچ توضیحی دسترسیمان قطع شد فرار کردم به تلگرام. این یکی را هم عجالتا به موازت همین وبلاگها آپدیت می‌کنم. اگر سختتان است اینجا سر بزنید می‌توانید از آنجا بخوانید. اگر یک روزی به هر دلیل اتفاقی برای این وبلاگ افتاد آنجا سر جایش است. اگر همه‌ی دنیا را با هم باد نبرد. بهرحال این کانال وبلاگم:‌

https://t.me/mrs_shin

اگر علاقمند به خواندن یادداشتهای روزنامه هستید، در این کانال قرار می‌گیرد:‌

https://t.me/sheydaetemad

همه‌ی خانه‌هایم را نشانتان دادم. اگر باز هم گمم کردید دیگر تقصیر من نیست ها. 


 
← صفحه بعد