«اگر لمسم کنی شاید به دنیای تو برگردم.»

یک. گفت : « می خواهی فرندز تماشا کنی؟»

دو. گفت : «ما هم داریم جدا می شیم. دوشنبه می رم دادگاه.» دهانم هنوز از خنده باز بود که این جمله را گفت. خنده به دهانم خشک شد. تا آن لحظه نمی دانستم برای آدم روبرویی چقدر شنیدن این جمله سخت است. آن هم وقتی که فکر می کنی جایی همه چیز دارد درست پیش می رود. یک توپ یخ به آغوشم پرتاب شده بود و من با هر دو دست نگهش داشته بودم. دستهایم یخ کرده بود. یخ کرده هنوز.

سه. جمعه نشسته روی قلبم و بلند نمی شود.

چهار. نمی توانم بیشتر بنویسم. انگار غمگینتر از آنم که بنویسم.

پنج. فقط نوک انگشتها...  لمسش می کنم و به دنیای من برمی گردد.  

شش. وقتی کنترلگر سابق تحت کنترل قرار می گیرد چه اتفاقی برایش می افتد؟

هفت. چقدر دشوار است با چشمهای کسی دیگر دیدن. به راهی که او می کشاندت رفتن. به ساز دیوانه ی او رقصیدن. بعد از یک عمر رقصیدن نشسته ام روبروی دیوار ارغوانی ام. نمی رقصم. کاش نرقصم دیگر.

هفت. گفت بیا بلیتت را من می خرم. تو فقط بیا. دلم برایش پر کشید. دلتنگی آمد نشست روبرویم. کاش این مملکت اینقدر چرند نبود. نمی توانی به آدمهایت بگویی بمانند. نمی توانی بروی. مانده ام بین تکه هایم.

هشت. گفتم این دختر شبیه من است. جواب نداد. فکر کردم خب هست. اصلا شبیه من نگاه می کند. فقط اینکه بور بود و بور بودنش باعث می شد که فکر کنی شبیه من نیست.

نه. بروم این تنهایی را توی خواب غرق کنم. بروم خودم را بپیچم توی بنفشهایم. بروم.

 

  
نویسنده : خانم شین ; ساعت ۱۱:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۸/٩
تگ ها : روزهای من

نه سالگى

روى میزهاى شیشه اى پر از رد انگشتهاى کوچک است. دخترها توى تراس بازى مى کردند، توى اتاق من. پسرها تمام خانه را در یورشى عظیم اشغال کرده بودند. خانه پر بود از نور و بادکنک و فریاد. شمع که مى خریدیم گفتم سینا این آخرین سالى است که شمع تولدت یک رقمى است و بعد اشکم درآمد. نه سال کجا دویده بود؟ جوجه هاى دیروز، کى اینقدر بزرگ شدند؟ نه سال. پارسال شمع هشت را خریدیم و آن هم سبز بود. یادم مى آید که وقت خریدن شمع مکث کردم، هفت یا هشت؟ به همین زودى رسیده بودیم به نه و من هنوز دلم مى خواست مى توانستم از همه دنیا بدزدمش و موهاى خرمایىش را بو بکشم. اما دیگر نمى شد. بزرگ شده بود. خیلى بزرگ شده بود.

مانا برایم نوشته: "انگار همین دیروز بود که آمدیم خانه مادرت دیدنت. " و من درد داشتم. همه تنم درد بود و آنقدر عاشق موجود کوچولوى توى آغوشم بودم که باورم نمى شد. نمى دانستم توى دنیا اینقدر عشق هست. هست اما. انگار همین دیروز بود. پسرم، عشقم، زندگى من، نه ساله شدى. نه سال است که دیوانه وار عاشقتم. تولدت مبارک و چه خوب که به دنیایم آمدى و بادکنکهاى رنگى و رد انگشتهاى کوچک را به زندگیم آوردى. چه خوب که هستى و تمام دیوانگیهاى دنیا با نوازش تن کوچک تو، رام و مظلوم به من نگاه مى کنند. چه خوب که مادرم و کنار همه بیهودگیهاى روز و دنیا مى دانم که قلبم بعد از تو هزار برابر شده است. تولدت مبارک ...

  
نویسنده : خانم شین ; ساعت ۱۱:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۸/۸
تگ ها : من و پسرم

آینه اى برابر آینه ام نگذار لطفا!

نمى شد به صفحات فلزى روى سقف کاذب گفت آینه اما تصویر استخر را منعکس مى کردند. باید به پشت مى خوابیدم و آن وقت تصویر زن با مایو کهنه آبى را مى دیدم که توى سقف تکرار مى شد. آینه ها دروغگو بودند. اصلا نمى شد بهشان اطمینان کرد. دورها را نزدیک مى کردند و نزدیکها را دور. کسى با الهام از شکل امواج آن سقف را طراحى کرده بود و حالا تمام دیوانگیهاى من در آن تکرار مى شدند. رفتم طرف دیگر استخر و درست زیر آینه که رسیدم تصویرم را دیدم که دو تکه شد. دو شیدا را دیدم که از من جدا شدند. یکى رفت به راست و یکى به چپ و من با دغدغه هام، با دلِ آشوبم و ترسهایم تنها و بدون انعکاس تصویرم در خالىِ آینه ماندم. پاهاى زنى توى آینه ها کش آمد و رسید به ته استخر. باید چشمهایم را مى بستم. تصویرها داشتند از آینه سرازیر مى شدند به آب و من مى ترسیدم. توى استخر، از همه جوانتر بودم. کلکسیونى از گردنهاى چروک و سینه هاى آویزان و چشمهاى گود افتاده اطرافم بودند. این زنها از بوتاکس و ژل حرف نمى زدند. انگار که آن مرحله از سرشان گذشته بود، مرحله اى که براى داشتن زیبایى بجنگند. حالا تسلیم بودند. قضاوتگران بى چون و چراى همسایه ها، من و بچه هایشان. کنارشان راه مى رفتم و تکه هاى حرفها جاى غریبه اى را در ذهنم اشغال مى کرد. دو تایشان خیلى جدى در مورد عوض کردن ریشه هاى فرش حرف مى زند. سه تاى دیگر در مورد ازدواج مجدد همسایه کنارى و اینکه زن تازه با خانم فلانى دعوا کرده و یک سرى مزخرفات. چهار نفر آن وسط از برداشتن رحم و تخمدان و بیوپسى و دکترى که نوه عمه ى بقال سر کوچه ازش خیلى راضى بوده حرف مى زدند. من ترسیده بودم. صاف پرت شده بودم داخل وهم میلان کوندرا، یکى از کابوسهاى ترزا در بار هستى یا آن دخترک بدبختى که مرد در والس خداحافظى. سى و هشت سالگیم را کول کردم و رفتم طرف جکوزى. دخترى با چشمهاى درشت که از من ده سالى جوانتر بود لبه جکوزى نشسته بود و پاهاش را کرده بود توى آب. پاهایم را گذاشتم در آن حجم سوزان و بعد فرو رفتم. دختر گفت:"اما خیلى داغه." گفتم:" اگه خوب بپزم شاید واسه ناهار بتونن بخورنم." هر دو خندیدیم. آینه ها و زنها و رحمهاى بیمارشان مانده بودند پشت شیشه. این طرف شیشه ها، با ته مانده ى فرار جوانیم خودم را گول مى زدم که با زنها خیلى، خیلى و خیلى فاصله دارم.

  
نویسنده : خانم شین ; ساعت ٦:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۸/٧

مهمترین روزهای عمرتان را نام ببرید، با رسم شکل. ( دو نمره)

یک. گفت: « چرا یک طوری حرف می‌زنی که انگار داستانت تمام شده؟ این فقط یکی از فصلها است. » قبلش گفته بودم که حالم خوب است. فکر می‌کردم خوب است. بعد آن حسرت از حرفهایم دوید وسط. حسرت، چیزیست که خوب نمی شناسمش. بیشتر عمرم را وقت حسرت خوردن نداشته ام. اما حالا، حسرت پابرهنه و با چشمهای گشاد روبرویم ایستاده بود.

دو. گاهی دلم برای آدمهای بی ربطی می‌سوزد. آدمهایی که چشم دیدن مرا ندارند. کودک ناامن شان یکهو بدون نقاب می‌ایستد روبرویم. می‌بینم که چه قابل ترحم است. چه تنهاست. چه آواره ی محبت است. می‌بینم که چه در نیازهای انسانی مشترکیم. در این تمایل به دیده شدن، شنیده شدن، دوست داشته شدن.

سه. یک تصویر از داستان بعدیم ایستاده جلوی چشمم. زنی کتابی را باز می‌کند، زنی که بالای پله ها ایستاده و از لابلای کتاب برگه های چهارگوش سفید می‌ریزد بیرون. نه یکی دو تا. صد ها. هزارها برگه سفید و روی پله ها را فرش می‌کند و زن دارد می‌خندد. وسط گریه اش دارد می‌خندد.

چهار. «در من غم بیهودگیها می‌زند موج» انگار...

پنج. دلم می‌خواهد یک هفته زندگی را تعطیل کنم و بنشینم به نوشتن. شاید این قصه های تکه تکه ام را رام کنم. شاید بتوانم خودم را برسانم به روزم.

شش. فکر کردم به آبان پارسال. به شیدای آبان پارسال. به شب تاسوعا. به پشت بام شرکت. به اینکه خودم را از بالا از بالای بالا نگاه کرده بودم. فکر کردم چه خوب که آن روزها گذشته. فکر کردم دیگر آن دخترک مستاصل با کوله بار سنگهایش نیستم. زنی هستم در ویرانه ای دیگر گرچه که دستهایش را گرفته بالا. کف دستهایش را گرفته بالا. بیا فرض کنیم دعای باران می‌کند. کوله ای همراهش نیست. یک کیف کوچک دارد پر از ضروریترین چیزهای زندگی اش. عشق؟ هیس... صدای این یکی را در نیاوریم.

هفت. در زندگی هر کسی روزهایی هست که بقیه عمرش تحت تاثیر آن روزهاست. فکر کردم به ترتیب اهمیت لیستشان کنم:

-         تولد سینا

-         آن روز کوفتی که پا شدم قرار شبکه را رفتم در دریای نور

-         قبولی ام در معماری ملی

-         اولین سه شنبه

-          اتوبان همت و کلمه ها

-         تاسوعای پارسال

-         طلاقم

هشت. من دوام بیاورم امروز خب؟ از 4 صبح بیدارم.

نه. روز عروسی جز آن روزها نیست. نمی دانم چرا نیست. نمی دانم چرا تحولی از آن جنس احساس نکردم در فکر کردن به 22 اردیبهشت،  احساس کردم در دریای نور اتفاق افتاد. آن چرخشی که مسیر زندگیم را کشاند به اردیبهشت .

ده.  پسرم، جمعه نه ساله می‌شود.

یازده. بالاخره اشکم درآمد. بروم بروم ...

دوازده . سر ناهار آنقدر از بوتاکس و ژل و خط مژه و انواع روشهای ماساژ حرف زدند که حالم بد شد. کی تصمیم می گیریم که خودمان را همینطوری که هستیم دوست داشته باشیم؟ «آیا زمان آن نرسیده که این دریچه باز شود، باز باز باز و مرد زاری کنان بر جنازه مرده خویش نماز گزارد؟» به خدا که شده... شده و دیر هم هست.

  
نویسنده : خانم شین ; ساعت ٦:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۸/٥

عشق جاویدان مرد آهنی

عصر جمعه بود و همه مردم شهر انگار ریخته بودند توی آن مرکز خرید لوکس و من چشمم آن مجسمه نیم تنه فلزی را گرفته بود. مجسمه موهای فرفری داشت و طبل می زد. یعنی لابد اگر مجسمه نبود صدای طبلش همه آنجا را برمی داشت. زیر مجسمه یادداشت مشکوکی گذاشته بودند: « لطفا دست نزنید. مجسمه ها ثابت نیستند.» فکر کردم شاید طلسمی خوانده اند و اگر مجسمه را لمس کنیم زنده می شود و می خواهد عاشقی کند. در واقع می شد هم عاشقش شد. لاغر بود و انگشتهای بلند و باریک هنرمندها را داشت و بینی کشیده و چشمهای گرد. نیلوفر گفت: « من از مجسمه های فلزی خوشم نمیاد.» من داشتم دور مجسمه ها می چرخیدم و فکر می کردم کاش می شد بدزدمش. ببرم بگذارم یک گوشه خانه کوچکم که تا ابد برایم طبل بزند و همیشه موهای بلندش همینقدر فرفری باشد و کلاه طلایی پوسیده روی سرش باشد و چیزی شبیه همین عشقی که سنجاق شده به چشمش هم به نگاهش بماند.

 اما ترسیدم که لمسش کنم و بخواهد دنبالم راه بیفتد و از من بپرسد که چرا پا ندارد. من چه جوابی داشتم که بهش بدهم؟ تجسم کردم که با دستهای آهنیش روی سنگها می خزد و صدایم می کند که تو لمسم کرده ای، من حالا زنده ام و تو مسئولی. فریاد روباه به شازده کوچولو. فریاد فروخفته‌ی همه اهلی شده های تاریخ توی گلوی مرد آهنی بیچاره من زندانی بود و من نمی توانستم خزیدن بی سرانجامش را تحمل کنم. ازش عکس گرفتم. مرد بدون اینکه لبخند بزند توی عکسم ماند. من برگشتم به آدمهای دور و برم. همانهایی که پوست و خون داشتند و یک عالمه اشک نریخته برای روزهای نیامده.

بعدتر، فرو رفته در گرمای تن آدم زنده ی کنارم فکر کردم شاید عشق مرد آهنی نمیرد، اما بی فایده هم هست. همین که فقط بایستد و با التماس نگاه کند و کم کم نگاهش بشود بخشی از عادت، از در از دیوار. فکر کردم همین گذرا بودن است که زندگی را معنی می دهد. که سفت بچسبی به لحظه هایت. که بفهمی فروغ چه می گوید با آن قصه تک درخت و باد، عشق غمناکش و بیم زوال. که دوباره مالک همه شعرهای دنیا باشی. بعد یادم افتاد که  همه شعرهای دنیا مال من است و برای آینه و جمعه لبخند زدم.  

  
نویسنده : خانم شین ; ساعت ۱۱:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۸/۳

← صفحه بعد