عنکبوت ترس ندارد.
ساعت ۸:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٥/٤  کلمات کلیدی: غر می‌زنم، پس هستم

یک. یکی از گلیسینهای روی نمای غربی، ستون را گرفته و برای خودش پیچیده و بالا می‌رود. دومی کند و بی حال فقط کمی دور ستون سمت چپی پیچیده... کنارشان یک برگ کوچک خشک افتاده توی تار عنکبوت و در هر باد برای خودش می‌لرزد. آفتابگردان بزرگ که شده سر گردش را خم کرده پایین. شمعدانی آفت زده و برگهای پهنشان سوراخ سوراخ است. کفتر چاهیها پرواز یاد گرفته اند و رفته اند و لانه خالی شان گوشه بالکن جا مانده. در همین یک تکه دور نما کلی اتفاق هر روز در جریان است. به کسانی که در این خانه زندگی خواهند کرد فکر می‌کنم. فکر می‌کنم خیلی باید بی سلیقه باشند که با این خانه مثل بقیه خانه ها برخورد کنند و با همان دغدغه ها سراغش بروند. آخر این همه ماجرا را که هر خانه ای ندارد. اما مستاجر طبقه دوم تمام مدت پرده های سفید را روی پنجره های غربی کشیده و اصلا نگاه نمی‌کند ببیند گلیسینهایش تا کجا رفته اند یا اصلا رفته اند یا نه. گاهی فکر می‌کنم چرا باید کسی خانه ای را با این همه گل و گیاه و باغچه اجاره کند بعد پرده های والان دار سنگین بزند و آنها را کنار نکشد؟ درکشان نمی‌کنم.

دو. نکند من مثل همان برگ باشم؟ حواسم نباشد ...

سه. به مرگ فکر می‌کنم. به اینکه چقدر نزدیک و دور است. به اینکه یاد گرفته ایم وجود حتمی تاریکش را ندید بگیریم و وقتی در کمین می‌نشیند همانقدر تعجب کنیم که انسان اولیه از دیدن آتش. چرا این همه سال میرایی این تجربه را انسانی تر و ملموس تر نکرده است؟ مگر نه اینکه همه می‌میریم؟ چه چیزی در مرگ هست که اینقدر ترسناکش می‌کند؟ نبودنش به مراتب ترسناکتر است تا بودنش. فکر کن که این بلبشوی در هم پیچیده جاودانی هم بود. نور علی نور.

چهار. از صبح که بیدار شدم می‌دانستم که روز خوبی نیست. نمی‌دانم چرا.

پنج. نکند من همان برگ باشم؟ بلرزم از ترس عنکبوتی که حتی نمی‌تواند آسیبی به من بزند؟

شش. بعضی حرفها آدم را درد می‌آورد. بعضی تکرارها. بعضی کلمه‌ها. بعد می‌نشینم و برای خودم تصویر می‌کنم. فکر می‌کنم رفته ام ... اصلا می‌روم. حرفها را می‌گذارم جای دور از دسترسی. کمی برای راهی که دارم می‌روم اشک می‌ریزم و غصه می‌خورم. بعد برمی گردم و می نشینم سر جایم. روز و زندگی هنوز ادامه دارد.

هفت. نه گذاشته و نه برداشته رفته به بابا گفته که من شیدا را می‌خواستم و خودش هم می‌دانست. بابا مثل یک کشف بزرگ این را تحویلم می‌دهد. انگار که این حرف را نه پانزده شانزده سال پیش که همین دیروز گفته باشد. صاف ایستادم که خب که چی. بله می‌خواست و من هم می‌دانستم. حالا چه کار باید بکنم؟ ظاهرا نچ نچ مفصلی کرده سر عاقبت به خیر نشدنم... انگار که اگر خودش بود من الان پرنسس قصر یخ بودم یا چه می‌دانم داشتم در خلیج هاوایی اسکی روی آب می‌کردم. می‌دانم که بابا جوابش را نداده ... اصلا زبان ندارد که بخواهد جواب کسی را بدهد یا ندهد. اما آخرش فکر می‌کنم منی که جرات طی کردن یک مسیر را داشتم خیلی شجاعترم تا کسی که ایستاده و نگاه کرده. از راهی که رفته ام پشیمان نیستم. به زمزمه زندگی تسلیم شده ام همین.

هشت. عصبانیم آیا؟ بله.

نه. باز هم دعای همیشگی را تکرار می‌کنم. خدایا ما را از دغدغه تایید اطرافیان برهان. آمین یا رب العالمین ...


 
« آن زن دیوانه چه شد؟»
ساعت ٧:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٤/٢٩  کلمات کلیدی: پیسسسسسس

این دلتنگ خود خانه شدن هم حس عجیبی است. تازه است. مثل همه حسهای تازه با تعجب به هم نگاه می‌کنیم. باورم نمی‌شود که اینقدر اهلی شده باشم. نه. باورم نمی‌شود. حالا که به زندگیم نگاه می‌کنم می‌بینم تکه تکه اهلی شده‌ام. اهلی تو. اهلی این خانه. اهلی دوستانم. اهلی این خانواده دو نفره‌ای که با سینا داریم. اهلی تکه پاره‌هایی که خیلیهایش را با هم نمی‌توانم داشته باشم. اما آرامش، آرامشی که دنبالش نمی‌گشتم و نمی‌خواستم بین این تکه‌ها سراغم آمده. هر جا نگاه می‌کنم می‌بینم رسیده‌ام. بعد از آن همه در راه بودن به جایی میان زمین و آسمان رسیده‌ام. جایی که جا نیست شاید. اما ساکت و خوشایند و خنک است.

گاهی که تکه‌ها روی هم می‌لغزند، با تعجب نگاه می‌کنم. عادت کرده‌ام به این زندگی پاره پاره. به این آوارگی. به این که پخش شده‌ام. به گلدانهایی که روی آن میز چوبی گذاشته‌ام. به مبلهای نارنجی. به آفتاب دم صبح تابستان. به دیوار ارغوانی. به این زن با شال سفید هم عادت کرده ام که کمرش تقریبا همیشه تیر می‌کشد و وقتی که کمرش تیر نمی‌کشد می‌ترسد که مرده باشد.

اینجا که نشسته‌ام، صدای بچه های مهدکودک روبرو می‌آید. صدای ماشینهایی که عبور می‌کنند. صدای دستگاه سنگ ساب که شبیه صدای پره‌های هلیکوپتر است. صدای راه رفتن کسی پشت در که تو نیستی. صدای انگشتهایم روی این کیبورد سیاه. صدا، همه آن چیزی است که در این اتاق بزرگ دارم. از اهلی شدن می‌نویسم و باز می‌دانم که پشت این زن آرام که با شال سفید می‌خواهد شبیه دختری معصوم به نظر برسد، زن دیوانه‌ای کمین کرده که دلش می‌خواهد فرار کند. دلش می‌خواهد آرامش را با یک فوت محکم کنار بزند و باز دیوانه‌وار زیر بارانهای ناموجود راه برود. شبانه در شهر راه بیفتد و به خاطر دلتنگیهایش زیر آواز بزند.  دلش می‌خواهد یک دل سیر از زور عشق و خواستن گریه کند و تا در آغوشش نگیری گریه‌اش بند نیاید. 


 
کاش نمى ترسیدم ...
ساعت ۳:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٤/٢۸  کلمات کلیدی: دغدغه های ذهنی من
داشتم به وسوسه هایم فکر مى کردم. به آن شیوه کولى وار زندگى که دلم مى خواهد داشته باشم و ندارم. به نوعى رهایى، سبکى، بى دغدغدگى ... به یک روستا، یک مزرعه، یک دشت که بشود تمامش را دوید. به خستگى جسم، به خواب و به مرگ حتى ... به آدمهایى فکر کردم که قضاوتهارا گذاشته اند کنار و براى خودشان کولى شده اند ... اگر الان نه، پس کى؟
 
من اینجا خواب دیدن را دوباره به یاد آورده‌ام...
ساعت ٥:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٤/۱٥  کلمات کلیدی: دغدغه های ذهنی من ، از دلتنگی و شیاطین دیگر ، «و زخمهای من همه از عشق است»

این حجم دل بستن به خانه‌ای که خانه‌ی خودم هم نیست، ترسناک است. مثل این می‌ماند عاشق کسی باشی که رسما به دیگری تعلق دارد. بیشتر ایام سال این حقیقت تلخ را فراموش می‌کنم. خودم را دلداری می‌دهم که رابطه خانه و صاحبخانه فقط رسمی است و سند یک تکه کاغذ است و مگر یک تکه کاغذ چه اهمیتی دارد.

موضوع این است که آن یک تکه کاغذ خیلی هم اهمیت دارد. آن تکه کاغذ یعنی کسی به راحتی می‌تواند پنجره‌هایم را از من بگیرد و گلدانهایم را آواره کند. آن تکه کاغذ یعنی ما آواره‌ایم حتی اگر ته ته قلبمان در این گوشه معمولی شهر آرام گرفته باشیم. نمی‌دانم چرا این خانه را اینقدر دوست دارم. هیچ خانه‌ای را اینقدر دوست نداشته‌ام. هیچ خانه‌ی مرا از ناکجای شهر تا خودش نکشانده. هیچ خانه‌ای حواس پرت آواره‌ام را سامان نداده. من در این خانه بهبود یافته‌ام. زخمهایم را لیسیده‌ام. این خانه و کلیدش به من دنیایی را داده که نداشتمش.

 اگر می‌شد خانه‌ای را دزدید، می‌دزدیدمش و می‌رفتیم یک گوشه دیگر دنیا دور از چشم صاحبخانه با هم زندگی می‌کردیم. آنجا به خانه می‌گفتم که چیزهایی که روی کاغذ است اصلا مهم نیست. مهم دل آدمهاست. بعد سرم را کج می‌کردم و چشمهایم را باز باز و دلبرانه می‌پرسیدم: « تو هم عاشق منی مگر نه؟» و منتظر می‌ماندم تا سکوت ارغوانی‌اش را تعبیر کنم.


 
« ما زنده به آنیم که آرام نگیریم...»
ساعت ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٤/۱۱  کلمات کلیدی: دغدغه های ذهنی من

امروز، بدوی‌ترین زن از ابتدای خودم بودم. زن غارنشین که به تیز کردن چاقوی مردش مغرور است و با آن خودش را در شکار او شریک می‌داند. زنی که با خیالی راحت، بی آنکه دغدغه دیده شدن داشته باشد، عقب نشسته است. زنی که چون مرد را گرم نگه داشته و او را سیراب کرده در شکار گوزنی که با شاخهای عظیمش جلوی غار افتاده، شریک است. من، آن زن کهنه‌ی تاریخی بودم. آن که باید مراقبت می‌شد و بعد در همین مراقبت شدن، خانه را می‌ساخت و در خانه آدمهایش را تیمار می‌کرد. تا جایی که نمی‌شد فهمید کدامشان از دیگری مراقبت می‌کند. یک رویش متقابل.

بدوی‌ترین من، در سایه، به دیواری لرزان تکیه داده بود. بدوی‌ترین من تا حالا منظورم است، شاید «من»‌های کهنه‌تری هم باشد که به آنها هم برسیم. نرسیدیم هم مهم نیست. من فقط می‌دانم که جوی باریکی دارم. از تولدم تا به ناکجایی که انتهایش مرگ است. می‌دانم که جوی من حرکت می‌کند. می‌رود. رفتن ... امروز و هر روز مهمترین کلمه‌ام همین است: «رفتن»  


 
← صفحه بعد