نرم نرمک مى رسد اکنون فیلان
ساعت ٧:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٦/۱/۱  کلمات کلیدی: غر می‌زنم، پس هستم
سال را خیس عرق و گرمازده، در معیت یک عده آدمى که نمى شناختیمشان، دورِ یک هفت سین که هشت تا سینش کم بود با سبزه و ماهى و گل پلاستیکى، نو کردیم. اشک را که آمده بود تا نوک مژه هام به زور پنهان کردم. فکر کردم به ماهیهام، به بچه ام، به پدر و مادرم، به برادرم که هر کدامشان در جغرافیاى متفاوتى بودند و من، دورتر،آلیس وار در سرزمین عجایبم بودم و زندگى داشت راه خودش را مى رفت و نو مى شد و بهار بود. بهار که نه، تابستان. گرمایى بود که موهایم را چرخانده بود توى خودشان. با لاکهاى لب پر تبریک سرسرى گفتم به آدمهایى که دلم نمى خواست دوستشان باشم. ظهر یکى از زنها کلى خودش را پیچ و تاب داده بود تا بپرسد که درست است که بچه دارم؟ یادم نیست کى با کدام زنها حرف بچه زده بودیم. حرفها دور شمسى و قمرى زده بودند و از جاى دیگر پیدایشان شده بود. اهمیتى نداشت. قبلتر شنیده بودم در گوش هم از همسفرها حرف مى زدند. کدام دکتر است و کدام یکى خانه دار. ما لابد علامت سوال بزرگى بودیم با بى علاقگى مشترکمان به معاشرت با غریبه هاى بى ربط. " بله، من بچه دارم. یک پسر یازده ساله که حالا مشهد است." "خیر دوست ندارم با شما دوست باشم و برایم کوچکترین اهمیتى ندارد که یک بچه دارى یا دو تا یا اینکه ناهار تور به تو نساخته. متشکرم. خداحافظ. " به جاى همه حرفهاى نگفته لبخندى زدم که لبخند نبود. سرم را تکیه دادم به ستون سنگى. زل زدم به طوطى سبز که جیغ مى زد. به بچه هاى پابرهنه سیاه سوخته. به تلاقى سایه و آفتاب و باد و بوى چوب. سال نو شده بود بى آنکه بهار آمده باشد. بى هفت سین. بى رقص ماهیها و شیرینى نخودى و عیدى... سال بى خود و بى جهت نو شده بود.
 
باتر فلای افکت به زبان ساده یا چه شد که آن سوار، کولی را با خودش برد
ساعت ۱۱:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۱٢/٢۱  کلمات کلیدی: دغدغه های ذهنی من ، پیسسسسسس

شاید به خاطر آتش بود. به خاطر آن گر کشیدنهای پیاپی و رنگ دلربای نارنجی براق. نمی‌توانستم چشم بردارم از مرکز داغ شعله‌ها که هر چیزی را در ثانیه‌ای می‌سوزاند و به خودش بدل می‌کرد. لیوان کاغذی یک ثانیه بود و بعد دیگر چیزی از آن نمانده بود جز درخششی دیگر در دل شعله‌ها. بیش از یک سال بود که روبروی آتش واقعی ننشسته بودیم. چقدر در این یک سال همه چیز تغییر کرده بود. دوستانی که سالهای سال فقط اسم بودند، وارد زندگیمان شده بودند. جای خودشان را پیدا کرده بودند و حالا با آنها دور این آتش بزرگ بودیم. حالا دیگر با آوازی که می‌خواندیم در دل رویایی مشترک فرو می‌رفتیم. خاطره‌ای می‌ساختیم که ده، پانزده یا بیست سال دیگر، نمی‌شد رد دستها و چشمها و ما را از آن پاک کرد.

در ذهنم یک سوال بی‌مزه تکرار می‌شد و نمی‌رفت. «‌ چه می‌شد اگر...؟»‌ فکر کردم به این همه آتشی که روشن می‌شد و من دورش نمی‌نشستم. این همه رقصی که من در میانه میدانش نبودم. جامهایی که چشم در چشم به هم می‌زدند و چشم من یک طرفش نبود. از دوستانی که نداشتم و نمی‌شد که داشته باشم.

می دیدم به جای اینکه طرف دیگر آتش نشسته باشم، در خانه، تصویرها را تماشا می‌کنم و دلم می‌خواهد دور آتش باشم. دلم می‌خواهد من باشم که با صدای خوشایند گیتار، آوازی کهنه را بلند بلند می‌خوانم. دلم می‌خواهد من باشم که سرخوش باشم و عین خیالم نباشد که به جای کلمه‌هایی که به یاد نمی آورم آهنگش را زمزمه کنم. دلم می‌خواهد من باشم که صدای خنده‌هایم موسیقی را مثل خنجری تیز می‌برد و تکه‌هایش را دو طرف آتش جا می‌گذارد.

برای چند دقیقه من آنجا بودم و نبودم. یک تکه از من شیدایی بود که دور آتش نشسته بود. یک تکه دیگرم، شیدایی بود که در خانه‌ای همین نزدیکیها جا مانده بود و خواب از چشمهایش پریده بود. میان این دو، ایستاده بودم. اگر دستهای تو نگهم نداشته بود، دنیایم را گم می‌کردم و گم کردنش حالا که دیگر اینقدر خوب می‌شناختمش، ترسناک است.

بعد حتی قبل از اینکه باد، برگ سوخته‌ای را مثل پروانه‌ای بازی بدهد می‌دانستم که اگر من جراتش را نداشتم که سه زمستان پیش از اندوه بی‌پایان به اندوهی سنگینتر اما تمام‌شدنی پا بگذارم حالا هیچ کدام از اینها اتفاق نمی افتاد. فکر کردم اگر من هنوز از پشت پنجره به خیابانی که پیدا نبود زل می‌زدم، این آتش روشن نمی‌شد. این آدمها همدیگر را به اسم کوچک صدا نمی‌زدند. تو آنجا نبودی و شاید آن صبح بهاری که آقای ج.ع از آن سر دنیا تصمیم گرفت زندگیمان را زیر و رو کند اصلا اتفاق نمی افتاد.

برگ سوخته، هنوز کنار کفشهای مشکیم افتاده بود. همه چیز بهتر به نظر می‌آمد با اینکه هیچ چیز عوض نشده بود. من به سفری طولانی و کوتاه رفته بودم و برگشته بودم همانجا. هنوز به تو تکیه داده بودم و هنوز آواز می‌خواندیم. هنوز نام مرا صدا می‌زدند و هنوز شب ادامه ی همان شبی بود که باید باشد. من جا نمانده بودم. این بار جا نمانده بودم. 


 
درمان خانگی اندوه با طب سنتی و پیتزای مخلوط
ساعت ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۱٢/۱٩  کلمات کلیدی: افسردگی و سایر دردهای بی درمان

آدمیزاد روزهای ابری را باید تنها در خانه بگذراند. زیر پتویی کهنه، روبروی سریالی تکراری، ولو باشد. لباس خواب کهنه‌ای به تنش باشد و تمام روز بدون شانه کردن موهایش در خانه بگردد. باید اجازه داشته باشد جواب هیچ کس را ندهد. برای خودش بی‌بهانه گریه کند و وقتی که اشکهایش بند آمد شماره تلفن یک فست‌فود خوب را داشته باشد که یک پیتزای مخلوط با همه مخلفات و مخصوصا نوشابه سیاه غیررژیمی سفارش بدهد. باید بدون اینکه به مرتب کردنهای بعدش فکر کند، لباسها و بشقابها را پرت و پلا کند. پاکت چیپس را ولو کند وسط فرش تبریز و عین خیالش هم نباشد که گلدانها، آب لازم دارند. ماهیها، غذا و سرایدار ساختمان، عیدی. باید یکی دو تا دوست صمیمی داشته باشد که حسابی به جانشان نق بزند و نترسد از اینکه اندوهش به چیزی جز اندوه تعبیر می‌شود. در این روزها باید اکیدا از قلم و کاغذ و کیبورد و مشروب دوری کند. با کسی بهم نزند یا قرار تازه‌ای نگذارد. هیچ تصمیمی نگیرد. فقط همانطور آرام، ولو روی مبل صبر کند تا ابرهای سنگین همان طور ناگهانی که آمده‌اند، روانش را ترک کنند. بعد نفس عمیقی بکشد. یک کیسه زباله‌ی بزرگ بردارد. جعبه پیتزا، غم کهنه و پاکت چیپس و احیانا خرده‌‌های شکسته یکی دو تا لیوان را جمع کند. بعد دوش بگیرد و برود دنبال بقیه ی زندگیش...  

 


 
احتمالا اگر من برای پامچالهایم عاشقانه ننویسم بهار نمی‌شود.
ساعت ٦:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۱٢/٩  کلمات کلیدی: روزهای من ، پیسسسسسس

1- قبل از بیرون آمدن از خانه پلوپز را روشن کردم و خورش آلو اسفناج را بار گذاشتم. به خانه که برگشتیم بوی غذای تازه‌ای که در راهرو پیچیده بود مال من بود. در خانه را که باز کردم شعف دوید توی دلم. انگار کسی مراقبم بود. انگار کسی که من نبودم برایم غذا درست کرده بود و منتظر مانده بود تا من به خانه برگردم.

2- این وقتهای سال، به سالگرد بزرگترین تصمیم زندگیم نزدیک که می‌شوم باز خیال آن روزهای سرگشتگی سراغم می‌آید. یادم می‌آید چه آواره بوده‌ام. یادم می‌آید که خاکستری‌ترین اسفند را چگونه تاب آورده‌ام. بعد روزهای تقویم را ورق می‌زنم و می‌بینم که یک سال دیگر هم گذشت. یک سال که نفس کشیدن در آن بدیهی بود. یک سال که من آنقدر خودم بودم که دیگر اسمم را از یاد نبردم. یک سال پر از دوستانی که راه خانه را یاد گرفته اند. یک سال پر از تمام اتفاقهایی که اگر آن اسفند کذایی را از سر نمی‌گذراندم هیچوقت نمی‌افتادند. یک سال دیگر با یادداشتها، با کارهای روزانه، با عاشقانه‌هایمان، با گلدانهای بی‌شمارم، با دیوار ارغوانی، با خانه ای که فقط مال من است... به خودم مغرور می‌شوم. به توانایی‌ام در عبور از طوفان. از خاک. از ناامیدی. به زنی که هستم مغرور می‌شوم.

3- لاک قرمز کمرنگ روی ناخنهایم نشسته و من فکر می‌کنم صبح چه زود این روزها پیدایش می‌شود. دیروز به خانه که برگشتم نیم ساعت روی تخت خوابم برد. بیدار که شدم روز براق شده بود و زندگی شیرین. پسرم پرسید تو بارسایی هستی یا رئالی؟ گفتم چه فرقی دارد. گفت از این به بعد و تا هر وقت که کسی ازت پرسید تو بارسایی هستی. گفتم یک گوشه بنویسم که فراموش نکنم که من بارسایی هستم و پسری دارم یازده ساله که نیمرو درست می‌کند و حرفهای گنده تر از دهانش می‌زند و وقتی من می‌خوابم بی صدا مشقهایش را می‌نویسد.

4- این وقتهای سال سنگین و سخت است. ترافیک دیوانه ام می‌کند. روزها در هم می‌پیچند. به کارهایی که دارم نمی‌رسم. با این همه من این روزها را دوست دارم. یادم می‌اندازند که بعد از سنگینی دشوار و نرسیدنهای بی پایان باز هم بهار می‌شود. دیگر می‌توانیم پنجره‌ها را باز کنیم. دیگر می‌توانیم پرده‌ها را بشوییم و بگذاریم بوی نرم‌کننده در خانه بپچد. دیگر می‌توانیم قلمه‌های تازه  پتوس را در آن گلدان سفالی که تازه رویش را نقاشی کرده‌ام بکاریم.

5- دو تا گلدان کوچک پامچال خریدم. زرد و بنفش. یادم باشد که هر روز به آنها آب بدهم.

6- آیا وقتش شده که گل ناز را که به خواب زمستانی رفته بیدار کنم؟ آیا دوباره جوانه خواهد زد؟ آیا دوباره روی هره بالکن جا خوش خواهد کرد؟ نمی‌دانم. وقتش شده اما. دیگر هوا آنقدرها هم سرد نیست و شاید هنوز امیدی به روییدن در آن گلدان یاسی بزرگ باقی مانده باشد. 


 
بازگشت باب اسفنجی مجهز به برق با ولتاژ کنترل شده
ساعت ۱:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۱٢/٢  کلمات کلیدی: روزهای من ، دغدغه های ذهنی من ، غر می‌زنم، پس هستم

 درد راه خروج را در بدنم پیدا نمی‌کند. سرگشته از این سو به آن سو می‌چرخد و هر بار در گوشه‌ای جدید خانه می‌کند. دکتر با جریان برق آواره‌اش کرده است با همان دنبالش می‌کند. هر روز در اتاقک کوچک را که باز می‌کند منتظر می‌ماند تا من برایش قصه بگویم که امروز درد کجاست. بعد اسفنج زرد کوچک را که بی شباهت به باب اسفنجی نیست خیس می‌کند و می‌زند به دستگاهی که رویش نوشته توانبخشی و وصل می‌کند روی تکه دردمندی که نشانش می‌دهم.

 فردا درد به جای تازه‌ای فرار می‌کند و باز هم هست. نمی‌دانم در این هفت جلسه باقیمانده می‌تواند راهی برای بیرون کردن این همخانه قدیمی پیدا کند یا نه. می‌ترسم آخر کار من باز دردها را ببینم که نشسته‌اند روبرویم. پاهای برهنه‌شان را تکان می‌دهند و تخمه می‌شکنند. ببینم که حالا دیگر نمی‌دانم کجا باید دنبالشان بگردم و نمی‌دانم که فردا روز از کجا سردر می‌آورند.

دکتر هنوز امیدوار است که بتواند درد را تسلیم کند. من امید را تقریبا سه سال، شب عید پیش با یک سری خرده ریزهای قدیمی فروختم و با پولش جاروبرقی تازه و رنگ ارغوانی خریدم. امیدی را که ندارم به زور می‌نشانم توی لبخندم و چشمهایم را می‌بندم و جریان ضعیف برق را تحمل می‌کنم که دارد لانه‌ی امروز درد را خراب می‌کند. فکر می‌کنم دردی که اول دویده تا پشت شانه‌ام و حالا گوشه‌ی گردنم است و تا روی رگ برجسته‌ی سبز دستم برای خودش کش می‌آید فردا کجا می‌رود.

باید به دکتر بگویم که دارم به حرف بدنم گوش می‌کنم اما از بس این همه سال به حرفش گوش نداده‌ام زبانش را فراموش کرده‌ام و نمی‌دانم چه می‌گوید. ببینم طبیعی است که درد گریزپا خانه‌ی قدیمی‌اش را ترک نمی‌کند یا نه و بپرسم خنزرپنزر فروشی آشنایی سراغ دارد که کمی امید برای روز مبادا ازش بخرم.


 
← صفحه بعد