حواسم هست، حواست نیست یا برعکس...
ساعت ۱:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٦/۳/٢۱  کلمات کلیدی: غر می‌زنم، پس هستم

یک هفته مانده به تولدم، ذهنم تیره و تار است. خالی از هر چیزی به جز تاریکی انگار. طبیعی است. در جنگ با هورمونها سه هیچ باخته‌ام و نقش زمین شده‌ام. باید با‌ امروزم مدارا کنم تا بگذرد. خستگی تمام هفته‌ام را می‌تواند مسموم کند. نمی‌خوام دل به دلش بدهم. ولی دل به دلش هم که ندهم باز همانجا هست. روی سنگینی پلکهام. وقت دکتر گرفته‌ام که به دکتر بگویم که بدون دستهایت خوابم نمی‌برد. نسخه‌ای برایم بنویسد که از این موج سر بیرون بیاورم. یا نیاورم؟ با اینکه همه‌اش چراغ خاموش دارم در راههای پر پیچ و خم می‌روم که نمی‌دانم ته‌اش به جایی می‌رسد یا نه‌اما باز آن تکه‌ امیدوار مثبت علاج‌ناپذیر درونم از خوشی شیهه می‌کشد. آیا خوشبینی درمان دارد؟

سرمای بالشم بیهوده است. نبودنت بیهوده است. همه‌ی تلاشی که می‌کنم که حرفهایم را نزنم،  بیهوده است. یک روز منفجر می‌شوم و تکه تکه‌های وجودم آنقدر می‌رقصند تا نیست شوند. ذهنم آنقدر آشفته است که حتی نوشتن درمان دردهایم نمی‌شود. دلم می‌خواهد روبروی دنیا بایستم و بگویم من همینم که هستم. اگر در فرمولهای سرد و سخت شما جا نمی‌شوم مشکل از من نیست. شاید باید جای تازه‌ای برای من پیدا کنید. شاید باید بعضی بخشهای زندگی را از نو بنویسید.

هنوز و یک هفته مانده به روز تولدم چیزی تغییر نکرده است. در من چیزی ته‌نشین شده. اسمش را نمی‌دانم. رنگ نارنجی پررنگی دارد. همه چیز رنگ شوخی دارد انگار. از جنس « چه فکر می‌کردیم و چه شد.» که دیگر خیلی وقت است من برایش تره خرد نمی‌کنم. تنها کاری که دیگر نمی‌کنم، جنگیدن است. دروغ می‌گویم ‌اما. دروغ کوچک ساده ایست که باور کردنش قشنگ است. گاهی دوست دارم دروغهای خودم را باور کنم. به دروغ بگویم که می‌روم و باور کنم که رفتن به سادگی بستن همین در فلزی خاکستری است. بگویم عاشقت نیستم و باور کنم که این همه رقص از سر عشق نیست. بگویم خسته‌ام و باور کنم که دلم می‌خواهد بنشینم و از جایم تکان نخورم. دروغگوی قهاری شده‌ام. به رویم نیاورید...


 
کرگدنها بازنشسته نمی‌شوند.
ساعت ۱۱:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٦/۳/۱٠  کلمات کلیدی: روزهای من

زخم روی دستم خودش هم شبیه شعله است. به دستم نگاه می‌کند و سرش را تکان می‌دهد: « خیلی ناجور شده. درد نداره؟» دور زخم به قرمزی می‌زند و خودش زرد است. حاصل یک لحظه غفلت من است و بخار کتری. حالا یک هفته است که روی دستم است. با من راه می‌رود. با من نفس می‌کشد. با من سرکار می‌آید و برمی‌گردد و با من به رختخواب می‌رود.

زخم مرا نمی‌ترساند. می‌گویم:« خوب می‌شه.» و می‌دانم که خوب می‌شود. زخمهای بدتر از این داشته‌ام و خوب شده‌اند. زخمهایی در قلب و چشمم. زخمهایی خون چکان که به نظر خوب‌ناشدنی می‌آمدند. همه‌شان بالاخره یک روز خوب شدند. دوباره می‌گویم: «‌این که چیزی نیست...» پوست کلفتم دوباره از لابلای حریرها بیرون زده. کرگدنم رضایتمندانه خرخر می‌کند و زخم تازه را می‌لیسد.


 
پایان شب سیه سپید است؟
ساعت ٦:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٦/۳/٢  کلمات کلیدی: از دلتنگی و شیاطین دیگر ، از سری چل چلیها

بیست سال پیش در چنین روزی، ما که یک عده دانشجوی تازه نفس خوشحال بودیم ایستادیم در سرسرای بزرگ دانشکده و با شنیدن خبر پیروزی خاتمی در انتخابات با تمام توانمان جیغ زدیم. آینده که مثل برگ سفید روشنی بود، براق و طلایی هم شده بود و ما بر همه کسانی که شبانه عکس ناطق نوری را به در و دیوار دانشکده می‌چسباندند پیروز شده بودیم. هنوز بهت نگاهشان یادم هست که گوشه هال ایستاده بودند و در برابر خیل عظیم جمعیت خوشحالمان کاری از دستشان برنمی آمد.

بیست سال از آن روز خوشحال گذشته است. بیست سال از ما گذشته تا امیدها و آرزوهایمان به خیل عظیم نامردایها ببازند و آن اندوهی که پس هر شادی پنهان است بشناسیم و ببینیم. حالا نیم بیشتری از راه پشت سرمان است و تصویر روبرویمان هم چنگی به دل نمی‌زند. هنوز البته، آنقدر شجاع هستیم که در این سرگشتگی به راهمان ادامه می‌دهیم.

دو روز قبل از انتخابات که بین جمعیت گیر افتاده بودیم و خوشحالیشان به ما هم سرایت کرده بود پسرم پرسید پس تو چرا پرچم بنفش را تکان نمی‌دهی؟ چرا خوشحالی نمی‌کنی؟ گفتم پسرم من چهل ساله‌ام.

پسرم که نفهمید من چه می‌گویم. اما شما حتما می‌فهمید. فرق راههای رفته و نرفته. فرق روزهای سفید و این خاکستریهای روشن و کمرنگ. فرق امید مطلق با آرزوی کمی بهبودی. فرق درخشش با نوری کوچک. فرق قهقهه با لبخندی کمرنگ... 


 
یک عاشقانه‌ی زیادی کوتاه
ساعت ۱۱:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٦/٢/۳۱  کلمات کلیدی: «و زخمهای من همه از عشق است»

آنطور که تو اسم مرا صدا می‌کنی مگر می‌شود به جز «جانم؟» جواب دیگری داد. جانم. جان جانانم. 


 
"کاش این ماجرا به سر نیاید."
ساعت ۱٠:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٦/٢/۳٠  کلمات کلیدی: دغدغه های ذهنی من

همکار تحریمی 60 ساله‌ی ما شاید برای اولین بار در زندگیش رای داده‌است. تمام این دو هفته‌ی قبل از انتخابات که هر روز داشتیم در مورد ضرورت رای دادن بحث می‌کردیم، مرغش یک پا داشت. صبح پرسیدم: « چی شد که رای دادین؟» گفت: « به خاطر دخترم. گریه می‌کرد که اگه تو رای ندی جنگ می‌شه.» این همان چیزی است که بچه‌دار شدن به سر آدم می‌آورد. هم‌سرنوشت شدن با دنیایی که حتی بعد از رفتنت ادامه پیدا می‌کند. هم‌سرنوشت شدن با نسلی که امید تنها داراییش است. خندیدن با خنده‌های نسل آینده و گریستن با اندوهشان و این درست همان چیزی است که بقیه آن را درک نمی‌کنند. همیشه می‌دانستم که آدمهای بچه‌دار درک بهتری از زمان دارند. پیری و پختگیشان را مثل آینه‌ای در بچه‌هایشان می‌بینند. وقتی قد بچه‌هایشان به قد خودشان می‌رسد دیگر نمی‌توانند در آینه خودشان را گول بزنند که هنوز خیلی جوانند. بچه‌ها، جواب زمانه هستند به والدین. بچه‌ها یادمان می‌اندازند که دنیا فقط حول محور ما نمی‌چرخد و همه چیز جای دیگری دارد اتفاق می‌افتد. امروز اما چیز تازه‌ای یاد گرفتم. که غیرممکن‌ترین‌ها را لبخند و اشک کودکی می‌تواند ممکن کند. آن سختترین قلب که به زمین و زمان بیراه می‌گوید اختیارش دست کودکی است که درست مثل همه بچه‌ها، امید بزرگترین داراییش است.


 
← صفحه بعد