«پرید، مثل پیامی، پرید و رفت...»
ساعت ۸:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۱۱/٢  کلمات کلیدی: از دلتنگی و شیاطین دیگر

انگشترم باریک و ظریف است، 2یا 3 گرم طلا و یک یاقوت سیاه کوچک روی آن است. آن را از طلافروشی کوچکی روبروی سفارت ترکیه خریده‌ام، همان حوالی ساختمان پلاسکو. مغازه‌ای که نمی دانم حالا هست یا نیست. هر بار که کاری در سفارت داشته‌ام آن پیاده‌روی شلوغ را لک و لک کنان راه رفته‌ام. زندگی و کهنگی توامان این فضا در ذهنم آنقدر تازه است که انگار دیروز آنجا بودم. همان آبان بود انگار. شاید هم زودتر. قصد کرده بودم یک شال گردن نخی بخرم. رفتم توی پاساژ قدیمی که همان ساعت 9 صبح هم پر از زندگی بود و مغازه های روشن و آدمهایی که می‌رفتند. آن روز شادی کوچکی دویده بود توی دلم. آن حال خوش را گفتم با چیزی ثبت کنم. شال را خریدم و پلیور مردانه مشکی را. یادم هست آمدم و به تو گفتم یک روز برویم آن طرفها. خیال بافته بودم که می‌رویم ساختمان پلاسکو خرید و بعد کافه نادری، شاتو بریان می‌خوریم و شاید همانطور که قدم می‌زنیم تا به ایستگاه اتوبوس برسیم قهوه هم بخریم.

خیال ساده‌ام دیگر هیچوقت واقعی نخواهد شد. آن تکه از شهر را بدون ساختمان پلاسکو نمی توانم تجسم کنم. حتی اگر ساختمان پلاسکو بدون اینکه جانی از بهترین مردم این شهر بگیرد فرو ریخته بود باز هم نبودنش دردناک بود. به خاطر تاریخش. به خاطر آن همه کارگری که آنجا کار می‌کردند تا سر سفره‌هایشان نانی ببرند. به خاطر آن همه تولیدی و مغازه که از بین رفت.

اما ساختمان کهنه قصد نداشت بدون تراژدی از شهر دل بکند. آتشنشهای عزیز، آتشنشهایی که تاوان بی احتیاطی مالکین و ناایمن بودن ساختمان را با جان خودشان دادند و هنوز تا این ساعت که من این کلمه‌ها را می‌نویسم تل آهن و خاکروبه را به امید زنده بیرون کشیدنشان زیر و رو می‌کنند.

فکر می‌کنم که پدرم زیر آن آوار است. برادرم آنجاست. فرزندم. معشوقم. فکر می‌کنم آنجا یک تکه از قلب من رفته زیر آوار. من ایستاده‌ام و رو به اخبار ضد و نقیض و نامشخص اشک می‌ریزم. به خانه‌هایی فکر می‌کنم که سه روز است از نور و امید خالی شده‌اند. به مهربانی دستهایی فکر می‌کنم که عزیزترین دارایی‌شان را که جان است به پای نجات دیگری و دیگران داده@اند و هنوز اثری از آنها نیست. به مرد آتشنشانی فکر می‌کنم که دستور تخلیه ساختمان را داده و خودش هنوز آنجاست. دنبال یک ذره امیدم. یک خبر خوب. یک خبر خوب کوچک حتی...


 
هوای تازه کیلویی چند؟
ساعت ٧:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۱٠/٢٩  کلمات کلیدی: روزهای من ، غر می‌زنم، پس هستم

کاش اختیارم دست دیگری بود. از جنس اختیاری که والدین بر کودکشان دارند. کسی بزرگ، عاقل، کامل که می‌شد چشم بسته به او اعتماد کرد. آن وقت از او می‌خواستم مرا از این شهر دیوانه ببرد. می‌گذاشتم همه برنامه‌ها را بریزد. برای من نشستن و خیال بافتن می‌ماند از آسمانی آبی... خیال شهری که دود نفسش را بند نیاورده باشد ... روزهایی که بشود راه رفت و نفس کشید... آخ که اگر می‌دانستم در این شهر یک روز نفس هم آرزو می‌شود...

بی آسمان شده‌ایم. بی آسمان زندگی کردن خیلی سخت است. از آن سختتر و دردناکتر این است که بدانی تو کودکت را وادار کرده‌ای در این بی‌نفسی بماند. فکر کردن به اینکه دیگر چقدر دوام می‌آوریم در این بلبشویی که مدام بدتر می‌شود و بهتر نمی شود... آخ که برگردم خانه‌ی پدری. سرم را بگذارم روی پای بابا. بگویم مرا از این شهر ببر. من به هیچ چیزی فکر نکنم لطفا. من برنامه نریزم. من فقط سوالهای کودکانه ی تکراری بپرسم. فقط کتابهایم را جمع کنم با عروسکهایی که سالهاست ندارمشان. من فقط پیشانیم را بچسبانم به پنجره و منتظر بمانم تا بابا ماشین سیاه بزرگش را از پارکینگ بیرون بیاورد و همه چیزهایی را که می‌شود برد با ما، بار بزند و ببرد.

آنوقت از پشت شیشه‌های ماشین برای خانه‌ای که دوستش داشتم و دارم و جا گذاشتیمش دست تکان بدهم و به خوابی بی رویا فرو بروم. 


 
به عدسی و مخلفاتش سوگند
ساعت ٧:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۱٠/٢٧  کلمات کلیدی: روزهای من

ساعت هنوز 4 نشده و من بیدار به آن همه کاری که دارم فکر می‌کنم. سر آخر قید باقیمانده خوابم را می‌زنم و از جایم بلند می‌شوم. معده‌ی آزرده‌ام تحمل غذای چرب کارگاه را ندارد. می‌خواهم مرغ ساده بپزم و با ماست بخورم اما زن کولی دیوانه باز پیدایش می‌شود و قبل از اینکه مرا ببیند دارد لپه‌ها را خوب نگاه می‌کند که سنگی لابلایشان نباشد. برای آشی که شاید دو روز بعد بخواهد بپزد نخود و لوبیا خیس می‌کند و در یک چشم به هم زدن برای صبحانه‌مان عدسی بار می‌گذارد. می‌گذارم کارش را انجام بدهد. وقتی که دارم تکه‌های یخ را از جایخی بیرون می‌آورم و زعفران خوش رنگ را رویشان می‌پاشم به روزم فکر می‌کنم. به روزی که هنوز تاریک، پشت شیشه‌ها کمین کرده. به اینکه امروز قرار است باد بیاید و باد که بیاید یخ می‌زنیم اما هوای تازه به شهر برمی‌گردد. به برادرم فکر می‌کنم و حرفهایش. به خانه‌ی پدری که هر روز از جلویش رد می‌شوم اما یک هفته است که آنجا نرفته‌ام. به خوابهایی که وقت ندارم ببینم. به روزهایی که با من سر شوخی دارند که اینقدر شتابزده رد می‌شوند. به کتاب بی‌صاحبم که هنوز نمی‌دانم باید چه کارش کنم. به اینکه باید کاری بکنم و نمی‌دانم باید چه کار بکنم. شاید باید کتاب تازه‌ای بنویسم و از این همه ننوشتن خلاص شوم. شاید باید سر بگذارم به بیابان. امسال که نرفته‌ایم کویر چیزی در من کم است. دلتنگی برای آن افق بی‌نهایت و سکوت مطلق آزارم می‌دهد. به دوستهای پشت مجازستانم فکر می‌کنم. به اینکه چقدر دلم می‌خواهد دعوتشان کنم، دور همین میز بنشینیم و آش بخوریم و به راهروی باریک خانه ما بخندیم. به قلمه‌های تازه پتوسها فکر می‌کنم که اسم دوستانم را رویشان چسبانده‌ام. به اینکه آیا آن حسن‌یوسف بیچاره بالاخره حالش خوب می‌شود و گل سنگ دیوانه‌ام که به نظر اندوهگین می‌رسد بهبود پیدا می‌کند یا نه. به اینکه برنج نپزم و یادم باشد بروم خرید و اسفناج بخرم. یک عالمه اسفناج و آش بپزم. یادداشت عقب افتاده‌ام را می‌نویسم و به پنجره‌ها نگاه می‌کنم. هنوز تنها نور پشت پنجره از چراغهای زرد خیابان نوبهار است و روز شروع نشده است. من اما بی آنکه خواب باشم در رویایی طولانی فرو رفته‌ام.  


 
آپدیت عجولانه ی یک بدقول
ساعت ٧:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۱٠/٢٢  کلمات کلیدی: کتاب می‌خوانم، یعنی ، معنی داره دیگه

کتاب «جز از کل» را تمام کردم. آنقدر خواندنش خوب بود که نمی خواستم تمام شود. بعد از «آدمکش کور» از هیچ کتابی اینقدر لذت نبرده بودم. نمی شد هم هی هر روز آمد و نوشت که ده صفحه یا بیست صفحه از این کتاب را خواندم. یادداشتها بود و بازدید پروژه و سرک کشیدن به کارگاه و دیگر خدا می داند روز چندم هستم. نهضت هر چند ادامه دارد اما تا این بار سنگین روزمرگی که به دست و بال من پیچیده کمی سبک شود و معنی راهش را در زندگیم پیدا کند طول می کشد حتما. وسط این همه باید وقت نوشتن پیدا کنم. شرمنده که نگرانتان کردم. ملالی نیست جز این هوای خاکستری که حالا کمی بهتر شده و بی وقتی و ترافیک و راههای طولانی... می شود گفت تقریبا ملالی نیست.


 
ویش لیست
ساعت ٧:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۱٠/۸  کلمات کلیدی: روزهای من ، معنی داره دیگه ، پیسسسسسس

صبح رفته بودم سراغ شالهایم و نمی‌توانستم انتخاب کنم. دلم شال خاکستری نقره ای می‌خواست که نداشتم. حالم خوب بود. از آن روزهای ملو که هنوز از باران دیروز مست بودم و هوا آنقدر خوب بود که می‌خواستم همه شهرم را در آغوشم پنهان کنم. بعد متوجه شدم که چه کمتر سراغ رنگهای پررنگ می‌روم. انگار دیگر دلم قرمزها و بنفشهای پررنگ و سبزهای تیره را نمی‌خواهد. درست مثل گوشواره‌های بزرگ بدلی که حالا دیگر از سر عادت به دیوار چسبیده‌اند و گاهی می‌بینم روزها و روزها پشت سر هم همان گوشواره های کوچک دوست‌داشتنی را به گوشم دارم. همانها که آنقدر کوچک هستند که لابلای موهای فرفری گم می‌شوند و به چشم نمی‌آیند.

صبح به جای نوشتن یادداشتم شیرجه زده بودم در نوستالژی عکسهای قدیمی و همین که بدون زخم و جراحت خاصی بیرون آمده بودم جای شکر داشت. به شیدای خوشحال و غمگین در سالهای مختلف زندگی‌اش نگاه کرده‌بودم. به راهی طولانی که طی کرده بودم به اینکه یک دایره کامل از شادی تا اندوه بر من گذشته بود تا باز برگردم به همان که بودم.

روبروی آینه ایستادم. می‌دانستم دلم شال نقره‌ای خاکستری ضخیمی می‌خواهد که روز بارانی را کامل‌کند. می‌دانستم که قرمزها برای من که این روزها خودم پررنگم اضافه هستند. می‌دانستم که دیگر شاید هیچ وقت آن گوشواره‌ی پروانه‌ای بلند را به گوشم نیاویزم و زیر نور رنگی شیشه‌های مسجد نصیر الملک شیراز به سفر دوری که زنده از آن برگشته‌ام نیندیشم.

من جان سالم به در برده بودم. من از اندوهی مهیب و آتشفشانی وحشتناک جان سالم به در برده بودم و آنقدر زنده بودم که دلم می‌خواست شال نو بخرم. بروم در شهر راه بروم. کتاب بخوانم. عکسها برای اولین بار به جای اندوه به من نیرو داده بودند. نیرویی برای روز. نیرویی که می‌شد به آن آویخت. نیرویی که می‌شد از آن نوشت حتی... ( روز چهارم)

 


 
← صفحه بعد