بن بست
ساعت ٤:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۳/٩  کلمات کلیدی: دغدغه های ذهنی من

در روزنامه خواندم که رشد آمار طلاق متوقف شده. فکر نکنید که نشسته‌اند آسیب شناسی کرده‌اند، به زوجها آموزش داده‌اند یا در نهادهای مرتبط سرمایه گذاری کرده‌اند یا چه می‌دانم وام داده‌اند به ملت که مثلا به خاطر فقر زندگی‌شان از هم نپاشد. نه خیر. مسئولین موفق شده‌اند با کمترین هزینه در یک عمل قهرمانانه با پاک کردن صورت مساله به این دستاورد بزرگ دست پیدا کنند. طلاق توافقی را برداشته‌اند. به همین راحتی. نمی‌دانم حالا که برداشته‌اند چیزی جایش گذاشته‌اند یا نه. اما می‌دانم سختتر کردن طلاق هیچ نتیجه‌ای برای تداوم زندگیها ندارد. اتفاقا اگر کسی یک جو عقل توی سرش باشد، باید طلاق را آسانتر کند یا این تابوی به هر قیمتی ازدواج کردن را یک کاریش بکند که طلاق کمتر شود. در جامعه‌ی ما به جای اینکه ازدواج پیمان مشترکی برای یک زندگی باشد تنها راه استقلال و جدا شدن از خانه‌ی پدری است. برای خیلیها تنها راه نفس کشیدنی است که برایشان باقی مانده است. دانش و آگاهیهای قبل از ازدواج خیلی کم است. اصلا جوانها نمی‌دانند برای چی دارند ازدواج می‌کنند و هیچ ذهنیتی ندارند از اینکه زندگی طولانی مدت و زیر یک سقف چقدر فرساینده است و چه توان عظیمی می‌خواهد با تفاوتهای یک آدم دیگر کنار آمدن.

خود طلاق هم با آن اسم ترسناکش به‌اندازه کافی مردم را می‌ترساند و نصف این آدمهایی که همین الان دارند با هم زندگی می‌کنند از ترس همین اسم و پیامدهای بعدش است که طلاق نمی‌گیرند آن وقت به جای همه کارهای ممکن، طلاق توافقی که آسانترین راه طلاق بود برداشته شده است.

نمی‌دانم آیا این قانون مسخره، به جز مجبور کردن آدمها به خیانت و ماندن در رابطه‌های نامناسب و افسردگی و زندگیهای موازی نتیجه دیگری هم خواهد داشت یا نه. به نظرم شکسته شدن حرمت یک رابطه خیلی مهمتر و جدیتر از طلاق است. جایی که نخ رابطه قطع می‌شود، دیگر طلاق بگیری یا نگیری همه چیز تمام شده است. گاهی آدمها می‌توانند تکه‌های بند زده‌شان را به هم وصل کنند و لنگان لنگان راهشان را بروند. اما بیشتر وقتها، دو نفری که دو سر پاره‌ی نخ مانده‌اند برای خودشان گیج گیجی می‌زنند تا راه دیگری پیدا کنند. راهی برای نفس کشیدن. راه رفتن. زندگی کردن.

کاش یکی عقلش می‌رسید و به جوانها آموزش کافی می‌داد. مشاوره‌های قبل از ازدواج را اجباری می‌کردند. می‌گفتند که همسانی بین خانواده‌ها چه مهمتر است از معیارهای دیگر. اصلا تست می‌گرفتند ببینند طرفین گذشت کافی دارند برای ماندن در یک رابطه. از اهمیت سکس می‌گفتند و اینکه دو نفر باید نیازهایشان هماهنگی داشته باشد. البته اینها زمان بر و هزینه بر است و نیاز به صرف بودجه و برنامه ریزی دارد و ما در کشوری زندگی می‌کنیم که همه فقط می‌خواهند فوری از همه چیز نتیجه بگیرند.

به مسئولینی که این تصمیم را گرفته‌اند از صمیم قلبم خسته نباشید می‌گویم و امیدوارم یک روز شخصا پیامدهای تصمیمشان را تجربه کنند.


 
کمپین نه گفتن به پلاستیکهای سیاه بوگندو
ساعت ٤:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۳/٤  کلمات کلیدی: دغدغه های ذهنی من

اولین چیزی که مادرم در مورد پریود شدن به من گفت، این بود که باید مخفی‌اش کنم. مبادا پدرم یا برادرم بفهمند. قبل از اینکه بدانم درون بدنم چه اتفاقی دارد می‌افتد، یا از شوک این واقعه ترسناک بیرون بیایم، فقط می‌دانستم باید مخفی بماند. انگار جرم و جنایتی در من رخ داده بود و کسی نباید می‌فهمید.

حالا که بزرگ شده‌ام می‌توانم بفهمم که مادرم، هیچ وقت با زنانگیش راحت نبود. این علامت آشکار رشد زنانه برایش دردناک بود و یادآور محدودیتهایی که به زعم مادرم، یک زن در زندگیش خواهد داشت. اما آن موقع نمی‌فهمیدم. فکر می‌کردم در این اتفاقی که افتاده مقصرم و نمی‌دانستم تقصیرم چیست. حتی نمی‌دانستم دقیقا چه شده است. مادرم، زن تحصیل کرده‌ایست. می‌توانست به راحتی و با جمله‌هایی علمی این پدیده را برای من توضیح بدهد. اما به جای این کار، پناه برد به بدویتی که زن را جنس دوم می‌دانست. هنوز هم فکر نمی‌کنم ذهنیتش تغییر چندانی کرده باشد. اما من خیلی عوض شده‌ام.

در مسیر این پوست انداختن دردناک، حوالی همان 13-14 سالگی در مدرسه پریود شدم و به هیچ کس نتوانستم بگویم. از دوستانم فرار کردم و سعی کردم جلوی خونریزی را بگیرم و نشد. تمام زنگ تفریح را یک گوشه کز کرده بودم و به بدنم التماس می‌کردم که بس کند. آن روز را هنوز به وضوح یادم است. وسط خنده‌های شادمانه دخترها، بازیها، درس معلم و من داشتم می‌مردم و می‌ترسیدم کسی بفهمد. جرات نداشتم از کسی نوار بهداشتی بخواهم. جرات نداشتم بروم دفتر مدرسه. فقط می‌خواستم به هر قیمتی شده، این ننگ را پنهان کنم.

آن روز تمام شد و من به خانه برگشتم. روزهای بعد دوستانی را می‌دیدم که وسط کلاس می‌زدند به شانه‌ام که های فلانی نوار بهداشتی داری. راحتی شان برایم عجیب بود. اینکه می‌گفتند پریودند و در موردش حرف می‌زدند. خیلی سال طول کشید تا آن دختر ترسیده را پناه بدهم و یادش بدهم که با زن بودنش نجنگد. خودش را همانطور که هست دوست داشته باشد و بپذیرد.

حالا وقتی می‌بینم والدین چه آگاه شده اند و چه خوب و سنجیده با این مساله طبیعی برخورد می‌کنند، کیف می‌کنم. من که دختر ندارم اما اگر داشتم وقتی پریود می‌شد برایش جشن می‌گرفتم. به او می‌گفتم که رشد کرده و دنیا به او موهبتی داده که بتواند زن شدن را تجربه کند.

حالا، شاید از این طرف بوم افتاده ام که فکر می‌کنم سهم زنها، از شادی در دنیا بیشتر است. برای همین توانایی شگفتشان به پناه دادن به همدیگر. برای اینکه می‌توانند با کارهای ساده حال خودشان را بهتر کنند. برای اینکه تصمیمهای بزرگ را با نشانه های کوچک علامت گذاری می‌کنند. با کوتاه کردن موها. لاک زدن. با کاشتن گل و گیاه. با پختن غذاها.

زنها نه فقط از شادی که از اندوه هم سهم بیشتری دارند. از زندگی سهم بیشتری دارند. برای این توانایی درونی که می‌توانند تحمل کنند. خمیده شوند اما نشکنند. پناه بدهند. نوازش کنند و تسلیم نشوند. می‌دانم که زن بودن، هدیه ای شگفت است. گنجی که یک گوشه‌ی درونت افتاده و یک روز می‌بینی که بیهوده سالها را به طلب جام جم هدر داده ای. همه چیز همین جاست.

برای من، این پذیرش ساده نبود. سالهای سال طول کشید. خیلی چیزها را این وسط قربانی کردم تا یاد بگیرم زن باشم. خیلی طول کشید تا من زنی باشم که به کوشش بقالی محل بخندم که تلاش می‌کرد نوار بهداشتی را در کیسه سیاه بدریختی دستم بدهد. کیسه سیاه باز نمی‌شد و مرد سرش را انداخته بود پایین با عرق شرم بر پیشانی با آن سر و کله می‌زد. گفتم: « ول کن آقا. بذار تو یکی از همین پلاستیکهای معمولی... بمب ساعتی که نیست.» و مرد سرش را بلند کرد و با تعجب به من نگاه کرد.

هنوز کلی آدم توی دنیا هست که باید بهشان یاد بدهیم که پریود شدن یک مساله طبیعی است. کاملا طبیعی. مثل غذا خوردن. مثل دستشویی رفتن و مثل همه مسائل طبیعی نیازی نیست نشانه‌هایش را در هفت سوراخ پنهان کنیم مبادا کسی بفهمد که خدای نکرده ما زن هستیم.

 


 
«کوچه قدیمی ما کوچه بن بسته...»‌ متاسفانه
ساعت ۱۱:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٢/٢٧  کلمات کلیدی: غر می‌زنم، پس هستم

 اعتراف می‌کنم وقتهای زیادی از زندگی‌ام بوده که دلم خواسته برگردم به معصومیت نخستین. به ندانستن. به نقطه‌ای که زنی می‌تواند باور کند. ایمان بیاورد و عشق بورزد. اما جاهایی از زندگی هست که قبل و بعدش یکسان نیست. نمی‌شود به نقطه قبل از بعضی اتفاقها برگشت. نمی‌شود چیدن میوه ی دانش را ندید گرفت. نمی‌شود تکه تکه شدن در طوفان را فراموش کرد. بعضی از اتفاقهای زندگی برگشت ناپذیر هستند. همینها که کوله‌بارمان را سنگین می‌کنند و نقطه‌ی صفر را برایمان بی معنی می‌کنند. دو آدم، در سن و سال ما، هیچ وقت در نقطه‌ی صفر رابطه قرار نمی‌گیرند. هیچ وقت نمی‌توانند فارغ از اتفاقات بیست سال قبل زندگیشان همدیگر را ببینند. زخمهای کهنه‌شان کاری و عمیق و جاافتاده است. اصلا زخم شده مثل دست یا پا. دیگر نمی‌شود ندید گرفتش. اما بعضی تجربه‌ها هست که کاش نبودند. کاش می‌شد آنها را قلم گرفت.

نمی‌شود. کافی است سر و کله چیزی از ناکجای زندگی پیدا شود – یک اسم، یک عکس یا یک کابوس -  و یکهو زخم باز کند که آی من اینجا هستم. سر و مر و گنده و تو دیگر خیلی وقت است که معصومیتت را از دست داده‌ای. آن جهل خوشایند که نجات بخش نسل قدیمی زنها بود دیگر شامل حال تو نمی‌شود. اینجور وقتهاست که خشمم زبانه می‌کشد وقتی به دختر آن سالها فکر می‌کنم. به اینکه نمی‌دانست چه گنج عظیمی از نادانی در اختیار دارد.

کاش می‌شد به نقطه‌ی ندانستن برگشت. به آن اولین دوراهی که از آنجا به بعد را اشتباه رفته‌ام. به آن روزهایی که هنوز خواب می‌دیدم. بعد به تمام دوراهیهای زندگیم فکر می‌کنم و می‌بینم حوصله ندارم باز 18 ساله و احمق باشم. حوصله ندارم تمام این مسیر را بروم. می‌بینم که از همین اشتباههاست که داستانهایم را دارم. پسرم را. تو را. خانه‌ام را با دیوار ارغوانی‌اش و این جمعیت گلدانها را. می‌بینم با اینکه کم درد نکشیده‌ام نمی‌توانم به آغاز برگردم.

جایی که به جای رشته‌ی معماری در برگه انتخاب واحد بزنم مهندسی عمران و ببینم چطور با همین انتخاب همه چیز در زندگیم عوض می‌شود. راستش حالا که خوب فکرش را می‌کنم نمی‌خواهم همه چیز زندگیم عوض شود. متاسفانه خوب و بد چنان در هم تنیده‌اند که نمی‌توانم ازهم جدایشان کنم. می‌بینم که به این نقطه رسیدن درست از همان 22 سال پیش شروع شده. هیچ ماشین زمانی نمی‌تواند مرا آنقدر به عقب برگرداند و حتی اگر هم برگرداند، خب که چی بشود. اگر سینا نباشد، تو نباشی یا داستانها نباشند این زندگی به چه درد می‌خورد. از کجا معلوم که شیدای مهندس عمران اینها را دارد؟

همین است که می‌نویسم و بعد با خودم صلح می‌کنم. با زن تقریبا 40 ساله ای که خیلی وقت است نمی‌داند از این زندگی چه می‌خواهد.


 
بر باد رفته‌ها
ساعت ۸:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٢/٢٥  کلمات کلیدی: کرگدنیسم

آدمیزاد، باید همیشه حواسش باشد که پاهایش روی زمین نیست. روی سرسره دارد راه می‌رود. کافی است بلغزد ... می‌تواند بلغزد... آنقدر لغزیدن راحت است که فقط کافیست پاها را جای اشتباه بگذارد و ویژژژژژژژژ ... تمام شد. می‌بیند آن ته ته چاهی‌ست که برای خودش متصور بود. آنجا که آسمان می‌شود یک دایره‌ی کوچک آبی در دوردستهای ناپیدا.

می گوید: « چرا تو مرا می‌ترسانی؟ چرا از بین این همه آدم تو؟» چه جوابی بدهم؟ بگویم چه جان سختی می‌خواهد از ته آن چاه بالا آمدن و تازه وقتی دوباره به نور برسی می‌بینی تکه‌های روحت را آن پایین جا گذاشته‌ای. چه بگویم؟ هیچ...

حتی همین حالا، حتی همین امروز... حتی در اوج اوج همه چیز ... آدمیزاد اگر یک لحظه اعتماد کند به زمین و زمان و روزگار و خودش حتی، می‌تواند بلغزد. آنقدر که لغزیدن آسان است و حتی با شعفی شگفت هم همراه است. درست مثل سر خوردن از سرسره است. حبس کردن نفس. گیج رفتن سر و هیجان. همه ی اینها تا آن لحظه است که ته چاه چشمت را باز کنی. اگر باز کنی...

یک جا به خودم قول دادم. نه به هیچ کس دیگر. به خود خودم. به همین شیدا. قول دادم که دیگر هیچ وقت، هیچ وقت زندگیم به خودم دروغ نگویم. دورویی نکنم و خودم را ته هیچ چاهی پرت نکنم... آن لحظه، آن نقطه، آنجا که ایستادم اسکارلت وار، بالای همان تپه ی کذایی و خدا و زمین و زمان را به شهادت گرفتم، بزرگ شدم. کرگدن شدم. سخت شدم. همه اینها درد داشت.

می دانم ترس از درد از خود درد بدتر است. اما من که نمی دانستم درد دارد. کاش یکی همان وقت می‌گفت که چه دردی دارد روی آن تپه ایستادن. گذشت. بگذریم. من اصلا چی می‌خواستم بنویسم؟


 
درس اول. جاجو خر است.
ساعت ۳:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٢/٢٢  کلمات کلیدی: من و پسرم

برگشتنى از کارگاه یک جمله از دهانم درآمد که آخى چه فلانى خسته بود. همین. دیدم دارد ملغمه اى از نصیحت و قضاوت و توصیه و پند حکیمانه تحویلم مى دهد که "چیزى نگو که اگر بگى اون ممکنه ناراحت بشه که تو به خستگیش اشاره مى کنى." با جملات و ترکیبهاى قلمبه سلمبه و چیزهایى که تا حالا نشنیده بودم. دلم مى خواست ماشین را بزنم کنار. پسر ده ساله ام را قورت بدهم. من که حواسم نبود. این کى بزرگ شد و توانایى تحلیل و بررسى پیدا کرد؟ اصلا این کى بزرگ شد و قدش رسید به شانه ى من؟ مگر من همینجا، همین گوشه کنارها نبودم؟ پس چرا از دستم در رفت؟ امروز را گذاشته ام که براى بزرگ شدنش ذوق کنم. از فردا باید مجهز به مخ آهنى بنشینم قضاوت نکردن یادش بدهم!


 
← صفحه بعد