«همیشه پیش از آن که فکر کنی، اتفاق می‌افتد. »‌
ساعت ۸:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٦/٦/٢٩  کلمات کلیدی: افسردگی و سایر دردهای بی درمان

از زمستان 92 شروع شد. درست از همان وقتی که همه چیز در زندگی من داشت تمام می‌شد. شروعی بود که به آن پایانها نمی‌آمد. با این حال من وسط طوفان و ویرانی به «کاشانه»‌ آویختم و سه سال و نیم هر هفته شنبه‌ها نوشتمش تا همین حالا. می‌شود نزدیک 150 یادداشت. عکس‌نوشت 90 را همین حالا نوشتم. آخرین عکس‌نوشت. صفحه‌های میانی همشهری2 دارند حذف می‌شوند. دیگر روزنامه‌ها را جمع نخواهم کرد. دیگر هر شنبه به سوژه کاشانه بعدی فکر نخواهم کرد. «دیگر تمام شد.» واقعا اگر می‌شد تسلیتی برای روزنامه می‌فرستادم. نمی‌دانم بقیه نویسنده‌های صفحه هم حال مرا دارند یا نه. تجربه نوشتنهای هفتگی در این زمان طولانی برای من تجربه ارزشمندی بود. فکر نمی‌کردم بشود 150 یادداشت از خانه نوشت. اما شد و نوشتم.

یک دوره از زندگی من تمام شد. شاید همت کنم و یادداشتها را جمع کنم و دستی به سرشان بکشم. شاید بشود یک کتاب ازشان درآورد. روایتی می‌شود از آنچه خانه می‌تواند باشد. یا هست. یا حالا هر چه.

همینجا یک تشکر ویژه بکنم از آقای کاردر که در این سه سال و خورده‌ای همراهی مهربانانه، تشویقم کرد که اگر مهربانی و همدلی‌اش نبود مطمئنا نمی شد این همه وقت ادامه داد.

بهرحال این یکی هم «پیش از آن که فکر کنیم، اتفاق افتاد.» و تمام شد. من اندوهم را آورده‌ام اینجا با شما تقسیم کنم. حالا فقط مانده همین پنجره همیشگی‌ام و دارد پاییز می‌شود.

 

 


 
وقتی از تضادهای زندگی یک زن شاغل حرف می‌زنیم، تقریبا از چی حرف می‌زنیم
ساعت ۱٠:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٦/٦/٢٧  کلمات کلیدی: روزهای من

ا- هفت، هشت ماهه حامله بودم و مدیر پروژه مترو. همان وقتی که ایستگاههای شیراز را کار می‌کردیم. هر بار جلساتمان در سازمان دور میز بزرگی برگزار می‌شد و شکم من آن زیر پنهان می‌ماند. یک بار که با کارشناسهای تاسیسات قرار داشتم، اتاق جلسات پر بود و یکی از اتاقهای دیگر را به ما دادند. چند مبل معمولی و میز وسط. آن روز بچه توی شکمم ناآرام بود. یادم هست وقتی که نشستم مبل حسابی گود بود و بچه ناآرامتر شد. شکم بزرگم با هر چرخش بچه از این طرف به آن طرف می‌رفت. سخت بود با بچه‌ای که داشت خودش را می‌چرخاند، تمرکز کنم. با این حال داشتم وضعیت اتاقهای تاسیسایت را توضیح می‌دادم. از من بدتر آن دو مرد ریشو با آن کتهای سرمه‌ای و ریش سیاهشان بودند که به من مثل یک بمب ساعتی در آستانه انفجار نگاه می‌کردند. انگار هر لحظه قرار بود بترکم. انگار که حامله بودنم با حرف زدن از ابعاد کانالهای تهویه و راههای خروج و حجم دستگاهها جور در نمی‌آمد.

2- بارها و بارها شده که در اوج خونریزی در جلسه‌ای شرکت کنم. کاری را تحویل بدهم. پروژه‌ای را پرزنت کنم. شده و من هم انجامش داده‌ام. شاید رنگم کمی بیشتر از روزهای معمول پریده.

3- دخترک دستهایش گرم بود و روی صورتم می‌چرخید. همزمان با صدای ملایمش می‌گفت که این ماساژ صورتی که دارد می‌دهد برای جلوگیری از افتادگی صورت موثر است و سردرد را هم رفع می‌کند. کاری به حرفهایش نداشتم. بستن چشمهایم خوب بود و تکیه دادن به عقب. می‌شد آن وسطها به تمام روزی که در پیش است فکر نکنم.

4- وسط زمین و آسمان دارم شکنجه مخوف قرون وسطایی که به اشتباه اسم اپیلاسیون رویش گذاشته‌اند انجام می‌دهم. مثل هر باری که می‌روم فکر می‌کنم اگه قرار بود مردها تن به این شکنجه‌ها بدهند حتما راهی پیدا می‌کردند که وجود موهای روی بدن را خواستنی کنند.

5- رسیده‌ایم به بخش عملی کلاس. 60 مرد در کلاس هستند و فقط 2 زن. مدرس می‌گوید که لباس بپوشم و بیایم کنار آتش. کاپشن سنگین را از روی زمین برمی دارم و تنم می‌کنم. انگار مرد خسته و فقیر و بدبویی مرا بغل کرده باشد. کاپشن به معنی واقعی کلمه مندرس است. کلاه هم سنگین است. شالم را گره می‌زنم دور گردنم. کلاه را می‌گذارم روی سرم. شبیه مترسک شده ام. کپسول پودری آتش نشانی را برمی‌دارم و می‌پاشم روی بنزین مشتعل در محفظه فلزی. آتش که خاموش شد برمی گردم عقب. کاپشن را به طرف زن دیگر دراز می‌کنم.

6- تسلیمم و اسیر. انگار هیچ وقت آزاد نبوده‌ام. انگار هیچ وقت نخواسته‌ام آزاد باشم. وقتهایی از زندگیم که می‌شود چشمهایم را ببندم و فکر کنم دنیا همینجا آغاز می‌شود و دقیقا همینجا در آغوش گرم تو به پایان می‌رسد.

7- سرکارم. مجبور شده ام پسر را با خودم بیاورم. یک دقیقه روی لبه‌ی کنسول طبقه سوم ایستاده ام تا وضعیت پنجره را ببینم و برای پیش آمدگی همفکری کنم، یک دقیقه ی دیگر دارم برای پسر گرسنه‌ام لقمه نان و پنیر می‌گیرم و باهاش چانه می‌زنم که کتاب بخواند.

8- دارم قورمه سبزی می‌پزم. خودم و تمام زندگیم بوی سبزی گرفته‌ایم. کارشناس تاسیسات تماس می‌گیرد. بویلرها را از دو تا به سه تا تغییر داده. همانطور که دارم سبزیهای خوش بو را با قاشق چوبی هم می‌زنم جواب سوالهایش را می‌دهم.

9- ...

 

 

 


 
پیکان جوانان قهوه ای سوخته یک - بنز طلایی صفر
ساعت ۸:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٦/٦/۱٠  کلمات کلیدی: نوستالژی

ده ساله بودم یا شاید کمی بیشتر. عروسی یکی از پسرعموها بود. آن هیجان دخترانه را یادم هست. حتی یادم می‌آید که عروس و داماد از توی قفسی سفید دو کبوتر را رها کردند. آن وقتها کاروان عروس راه می‌افتادند دور شهر و بوق‌زنان تا جایی که می‌شد دورتر و دورتر می‌رفتند. ما و خانواده عمو در خیابان ایران زندگی می‌کردیم. در کوچه‌ای باریک که هنوز نام خنده‌دارش را دارد: « منشی باشی» عروسی که تمام شد، همه‌ی خانواده در ماشینهایشان پریدند که شهر را گز کنیم. پسر عموی دیگر تازه در ولنجک خانه خریده بود. ولنجک، که همین ولنجک حالا نبود. خیابانی بود باریک با شیبی احمقانه که در فواصلی خانه‌های اندکی در آن به چشم می‌خورد. نمی دانم چه شد که کاروان راهی ولنجک شد. از همان کنار پمپ بنزین رفتیم بالا و به خیابان نیمچه خاکی با آن شیب احمقانه اش رسیدیم.

ما آن وقتها یک پیکان جوانان داشتیم که بابا یادمان داده بود بگوییم رنگش قهوه‌ای سوخته است. پسرعموی ساکن ولنجک کادیلاک طلایی داشت. شوهر عمه یک بنز طلایی. اعیانهای فامیل این دو تا بودند که ماشینهایشان قشنگترین ماشینهایی بود که تا آن وقت دیده بودیم. در ماشین شوهر عمه کسی اجازه نداشت خوراکی بخورد. دست کثیف به جایی بزند. یا حتی حرف زیادی بزند.

شب عروسی به سربالایی نفس گیر که رسیدیم ماشینها یکی یکی واماندند. بوق زدنهای شادمانه فراموششان شد. همه تمرکز کردند در تنظیم گاز و کلاژ تا بتوانند به آن بالا برسند. آن بالا هم که خبری نبود اما آن شب همه گیر داده بودند بروند همین جایی که حالا بام تهران شیک و ترتمیز است و آن موقع یک زمین خاکی بزرگ بی سر و ته بود کنار کوه.

یادم هست ماشین ما، همین پیکان جوانان دومین ماشینی بود که پشت سر کادیلاک طلایی به بالای خیابان رسید. چهره پدرم را در آن وقت یادم نیست اما احساس آن شبم را یادم هست. رد شدن از کنار بقیه ماشینها که داشتند درجا می‌زدند. جیغ شادمانه من و برادرم روی صندلی عقب و آن احساس عجیب پیروزی که وقتی رسیدیم آن بالا داشتیم.

دیشب از کنار پمپ بنزین که رد شدیم من یاد آن شب افتادم و نمی دانم چرا. سی سال گذشته اما به آن شب که فکر کردم آن احساس پیروزی، آن افتخار وحشیانه برگشت و نشست توی دلم، چیزی متعلق به آن دنیای خیلی خیلی کوچک واقعا بزرگ کودکانه که راه به جایی نداشت و در چارچوب امن خانه خلاصه می‌شد.

فکر کردم من یک روز برمی‌گردم و در همین محله ساکن می‌شوم و هر روز از کنار پمپ بنزین که به سمت خانه‌ام می‌روم آن احساس کودکانه را که با امنیتی شگفت و رویاهایی بزرگ آمیخته بود دوباره زندگی می‌کنم. فکر کردم من باید به اینجا برگردم. من اینجا بیش از هر جای دیگری در زندگیم پیروز، امن و خوشحال بوده‌ام.

 


 
They lived happily after
ساعت ٧:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٦/٦/٦  کلمات کلیدی: دغدغه های ذهنی من

این جمله را آخرین بار همین دیروز، روی کیک خانم بازیگر دیده‌ام. راستش با بیشتر جزئیات این ماجرا کاری ندارم. فکر می‌کنم به خودش مربوط است که خواسته در چهل و خورده‌ای سالگی لباس عروس سفید بپوشد و عروسی بگیرد و آتلیه برود و عکسهای مکش‌مرگما بیندازد. به خودش مربوط است و آرزوهای درونی خودش و شوهرش. فکر می‌کنم آدمها در موقعیتهای مختلف، انتخابهای مختلف می‌کنند و اصولا حرف زیادی نباید زد. ته‌اش جهان هستی نشسته تا تک تک « من،هرگز»‌ها را چنان توی حلقت فرو کند که بیا و ببین. یک روز می‌بینی تا دسته فرو رفته‌ای توی یکی از «من،هرگز»های همین یکی دو سال پیش و چیزی از عزت نفست باقی نمانده.

البته همین ازدواج هم کلی تابوشکنی در خودش دارد که شاید هم بد نباشد. اینکه زنی که جدا شده و بچه هم دارد، دوباره بتواند عروسی بگیرد و دوباره رو به دوربینها لبخند عروس شادمان را بزند و رو به قضاوتهایی که زن طلاق گرفته را شکست خورده‌ای بیش نمی‌دانند بایستد بد هم نیست. ولی چیزهایی در این کلیت مرا وادار به کهیر زدن می‌کند که ترجیح می‌دهم اظهار نظر نکنم.

من الان فقط با همان جمله کار دارم. راستش تنها قسمت غیرقابل درک ماجرا نوشتن همین جمله است. این که زنی آب از سر گذشته که بالا و پایین این زندگی را دیده اجازه بدهد همچین جمله مبتذل و بچگانه‌ای روی کیکش نوشته شود، به نظرم احمقانه است. کسی که خودش یک بار همه این مسیرها را رفته، مادر است و می‌داند که قصه‌های پریان حقیقت ندارد. کسی که می‌داند هیچ دو نفری فقط با ازدواج کردن خوشبخت نمی‌شوند. می‌داند یا امیدوارم بداند که چقدر حفظ یک رابطه نیاز به تلاش دو طرفه دارد و آخرش هم اینکه بشود یک همزیستی مسالمت‌آمیز داشت جز بالاترین دستاوردهاست.

از بین تمام این جزئیات چشمم گرفته به همین یک جمله که باعث فریب خیلی از دخترها در گذشته‌های ما بود. یکیش خود من. فکر می‌کردم دیگر بعد از ازدواج و با رسیدن به آن اوج رویایی دیگر لازم نیست قدم دیگری برداشت. بدون اینکه بدانم که آنجا تنها آغاز یک مسیر است. راهی که می‌تواند به شهری ختم شود یا روستایی، جنگلی یا بیراهه‌ای، رویایی یا کابوسی... کاری به راههای رفته ندارم. منظورم این است که ته‌ته‌اش بزرگترین لطفی که خانم بازیگر می‌تواند به سیل طرفدارانش بکند می‌تواند همین باشد که این کلیشه‌ی دردناک را از حرفها و عکسهایش حذف کند. اینکه عشق دوای همه دردهاست و ازدواج نقطه‌ای که همانا رسیدن به آن بهترین بهترینهاست.

فکر می‌کنم ممکن است یک روز لباس سفیدی با دنباله‌ی سه متری بپوشم، موهایم را بلوند کنم، با لبهای غنچه رو به دوربینهای نامرئی عکسهای آنچنانی بیندازم اما روی کیکم جمله‌ای که می‌نویسم این است: «‌حالا بریم تا ببینیم چی می‌شه.»‌ یا «نشاشیده شب درازه»‌ یک چیزی توی همین مایه‌ها... گیرم که آنقدرها هم شاعرانه نباشد.  


 
م را از سرش برداری می شود شکلات.
ساعت ۳:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٦/٥/٢٤  کلمات کلیدی: غر می‌زنم، پس هستم

حالا شده دو جفت گوشواره که همانجور معطل مانده‌اند روی پیشخوان. نه دستم می‌رود که برشان دارم بیارم خانه، نه می‌توانم ببرم جایی برایشان پیدا کنم. از خیلی وقت پیش گوشواره‌ها، در خانه‌ای که خانه‌ی من نبود برای من فضایی ساختند که مال خود خود من بود. گوشواره‌ها بودند که زندگی در آن خانه را ممکن می‌کردند. گوشواره‌ها بودند آن تکه‌ی کوچکی که به من تعلق داشت و می‌توانستم از چشم همه پنهانشان کنم.

دیشب خواب دیدم که پا گذاشته‌اند به خلوتم. روبروی گوشواره‌هایم ایستاده‌اند و آن یکی را که طلای سفید است و سنگ فیروزه‌ای دارند برداشته‌اند. صبح، روبروی گوشواره‌ها، خوابم را به یاد آوردم. گوشواره را به گوشم کردم و فکر کردم چرا باید من همچین خوابی ببینم و چه مفهومی دارد... این روزها، شاید به خاطر همین یک چهارم قرصی باشد که می‌خورم، که خوابهای دری وری زیاد می‌بینم. این است که زیاد جدی نمی گیرمشان.

بعدتر وقتی که روز طولانی نفسم را گرفته بود، وقتی مودمی را که کار نمی‌کرد با ضرب زور و چپاندن یک تکه کاغذ راه انداختم، فکر کردم همه‌ی زندگیم همین است. همین که مشکلاتم را با دم‌دستی‌ترین و سریعترین راه حل ممکن، رفع و رجوع کرده‌ام و حل کردنشان را به زمان نامعلومی در آینده به تعویق انداخته‌ام. مثل همین یک چهارم قرص. مثل همین کاغذ روی مودم. مثل همین گوشواره‌هایم که بی‌جا مانده‌اند روی پیشخوان. نه دستم می‌رود که برشان دارم و نه جایی می‌توانم برایشان پیدا کنم.انگار اگر جایی برایشان درست کنم، باید چیزی را بپذیرم که هنوز، بعد از این همه سال، آمادگی پذیرفتنش را ندارم. بگذریم...

 


 
← صفحه بعد