« هر کجا هستم، باشم...»
ساعت ۱٠:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٦/٩/۱٦  کلمات کلیدی:

پسرک را رساندم به کلاسش. خلوتی خیابان وسوسه‌ام کرد که بروم بازار تجریش. ماشین را پارک کردم. از روی پله برقی که مثل اسب درشکه تکان تکان می‌خورد عبور کردم و رفتم توی بازار. هنوز سر صبح بود. خیلی از مغازه‌ها بسته بودند. اما مهمانی نور و رنگ در میوه‌فروشیها خیلی وقت بود که شروع شده بود. پشت دخلها، فروشنده‌ها صبحانه‌هایشان را می‌خوردند. بازار خلوت بود. از آن جنس خلوتیها که کمتر به خودش دیده است. من راه می‌رفتم و شعف پا به پای من می‌آمد. همه بازار مال من بود. بساط رنگارنگ عطاری. غنچه‌های خشک نسترن. آووکادوها و تمام گوجه گیلاسیها. لیفهای رنگارنگی که بی آنکه نسیمی بوزد دور نخشان می‌چرخیدند. تمام آن سینیها و ابرقیها و قوریهای مسی مال من بودند. تمام آواز مرد دوره گرد. تمام آن سینی بزرگ چای که کسی خیرات کرده بود. تمام روغنهای کنجد. تمام شالهای رنگی با خطوط گنگی از شعرهایی که می‌شناختمشان. تمام لاکها. تمام تخمه‌های آفتابگردان. گردوها. پسته‌های اکبری نیمه‌خندان. تمام دامنهای رنگی. تمام کاشیهای آبی خوشرنگ بالای مغازه ها. تمام تکیه با تمام فروشنده‌هایش.

آنقدر پر شده بودم که نمی‌توانستم قدم بردارم. هی وسط راه، گم می‌کردم که دارم می‌روم یا برمی‌گردم. گیج و خوشحال می‌رفتم توی مغازه‌ها. چیزهایی را که لازم داشتم یا نداشتم می‌خریدم و باز برمی گشتم تا یادم بیاید که ماشینم را آن سر بازار پارک کرده‌ام و درست همین حالا از جلوی این مغازه عبور کرده‌ام. تجریش مستم کرده بود. چند وقت بود که بی‌هدف فقط برای پرسه زدن نرفته بودم تجریش. چند وقت بود که نگذاشته بودم التیامم بدهد.

یک ساعت گذشته بود و دستهای من پر بود. از سینی گرد مسی. از لوبیاهای خرد شده. از گردو. از دستمال آشپزخانه. یک ساعت گذشته بود و من هزار بار بهتر از وقتی بودم که رفته بودم توی بازار. چیزی که مال من نبود در آن همه رنگ جا مانده بود. با همه داراییهایم که در دستهایم جا نمی‌شد به خانه برگشتم. سینی را گذاشتم روی میز چوبی. به تمام چایهای خوشرنگی فکر کردم که در لیوانهای بلور، سایه رنگ قرمزشان را رویش خواهند انداخت. به نشستن روی کاناپه فکر کردم. به شب. به اینکه هیچ وقت اینقدر ثروتمند نبوده‌ام. سرشار از زنانگی. پر از عشق. لبریز از آرزوی چیزهای کوچک خواستنی. گلدانهای کوچک. قلمه‌های تازه. رختهای تازه شسته خوشبو.بوی برنج تازه دم..

آسمان هنوز به خاکستری می‌زد، مرا اما تجریش رویین تن کرده بود.  


 
قصه ی بگونیای ناموجود
ساعت ٦:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٦/٩/۱٢  کلمات کلیدی: جنگل عزیزم

گفته بودم برایم گل بخر. رفته بودی بگونیا خریده بودی با گلها و گلدان یاسی. گلهای ریز 4‌برگ دلبرانه از هر طرف گلدان زده بودند بیرون. آن موقع حتی نمی‌دانستم اسمشان بگونیاست... گلدان را گذاشته بودم کنار پیشخوان. کنار 5-6 گلدان دیگری که داشتم. یادم هست که برای شام پاستای اسفناج درست کرده بودم.

بگونیا، آفتاب می‌خواست که من نداشتم. یک روز در میان باید بهش آب می‌دادم و اگر کمی دیر می‌شد برگهایش بی‌حال می‌شدند. یک مسافرت کوتاه رفتیم و وقتی برگشتیم تمام برگها و گلها از لبه‌های گلدان آویزان بودند. دوباره بهش آب دادم و صبر کردم. جان گرفت. اما سفر بعدی کارش را ساخت. آن روزها سفر زیاد می‌رفتیم. همه جا نو بود. همه چیز.

گلدان خالی را بردم خانه‌ی مادرم که پتوسهایی که قصه‌اش را قبلا گفتم تویش بکارد. شاخه‌هایش که بلند شد از روی پیشخوان برداشتم و گذاشتمش کنار کتابخانه. گلدان یاسی شد یک جنگل سبز کوچک با برگهای درشت. شاخه‌ها روی کتابخانه دویدند و این طرف و آن طرف رفتند.

هر وقت به گلدان نگاه می‌کنم یاد پاستای اسفناج می‌افتم. یاد بازیها. یاد لحظه ی آمدنت. دیگر به بگونیاها فکر نکردم. هیچوقت هم دوباره بگونیا نخریدم.

اینکه در عکس می‌بینی آن گلدان یاسی نیست. جای پتوسها تنگ شد و من گلدانش را عوض کردم. حالا دیگر خاطره ی یاسی ام برگشته روی پیشخوان و خانه‌ی پیرومیای دراز بی قواره ام شده... آن اما قصه‌ی دیگری است که یک روز دیگر خواهم نوشت. 

 

پ.ن. عکس در کانال تلگرام

پ.ن. فصل پنجم میهمانی خداحافظی هم همانجا


 
از پاى رفتن نداشتنها ...
ساعت ٦:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٦/٩/۱٢  کلمات کلیدی: روزهای من
گمانم باز جادو نجاتم داده باشد. تمام لحظه‌هاى تاریک که فکر مى‌کردم تنهاى تنها هستم، 
جادو، سایه به سایه‌ام مى‌آمد، فقط یک قدم عقبتر از من. یک لحظه که مکث کردم هاله‌اش
 را دورم پیچید. یک لحظه مکث کردم و باز دنیا امن شد. آفتابِ تقلبىِ عصر از روى شیشه‌هاى
 خانه‌ى همسایه منعکس شد و افتاد روى گلدان آشفته‌ام. 
زندگى شد شبیه کارت پستال. 
زنى، کمى بزرگتر، کمى قویتر از دیروز با موهاى ژولیده، آغشته به عشق، نشسته‌بود
 روى کاناپه. دنیا چیزى کم نداشت جز یک لیوان چاى با یک غنچه‌ى گل سرخ، 
شناور روى آن...



#آذر٩۶
✅روزنگار خانم شین @Mrs_shin

 
طرز تهیه ته چین
ساعت ۱٠:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٦/٩/۸  کلمات کلیدی: «و زخمهای من همه از عشق است»

وقتی مدتی ننویسی، دست و ذهن از هم فاصله می‌گیرند. نوشتن سخت می‌شود. چند تا یادداشت نصفه نوشته باشم، خوب است؟ زیاد خیلی زیاد. می‌خواستم از تو بنویسم و نمی‌شد. نه که نشود ها، اما کلمه‌ها الکن هستند وقتی می‌خواهم از درونیاتم بنویسم. می‌خواستم بگویم که وقتهایی هست که دیگر نمی‌دانم چه بگویم. آن وقت بلند می‌شوم و ته‌چین می‌پزم. ته‌چین از آن غذاهاییست که لابلایش می‌شود کلی حرفهای نگفته پنهان کرد. می‌شود آنقدر «دوستت دارم» ‌لابلای زعفران و ماست و تخم‌مرغش گنجاند که همسایه‌ها هم بفهمند.

 می‌خواستم بنویسم و می‌ترسیدم که همه‌چیز به اندازه‌ی کلمه‌ها کوچک شود. می‌ترسیدم چند سال بعد خاطره‌ها که پیر شدند همین کلمات الکن بمانند و ما باور کنیم که همه چیز اینقدر ساده اتفاق افتاده است. برای همین سه چهار روز است که هی می‌نویسم و هی نصفه می‌گذارم. هی پناه می‌برم به کتابها. به گلدانها. خاطره‌های عزیز هم می‌آیند و برای خودشان در سرم می‌چرخند.

زندگی ساده نیست. نبوده و لابد نخواهد هم بود. من دیگر حتی انتظارهم ندارم چیزی ساده‌تر شود. راه می‌روم. می‌نویسم. زندگی می‌کنم و فکر می‌کنم آخرش همین است دیگر. همین که یک جایی عشقی باشد که تو را ببندد به زندگی. که این همه رفتن و آمدن و خواب ماندن و قهوه درست کردن به چیزی بهتر ختم شود. به دراز کشیدن روی کاناپه خاکستری مثلا. می‌بینی چه سخت است. وقتی می‌خواهی بنویسی و نمی‌شود. وقتی حرفهایی که داری از کلماتی که در اختیارت هستند زنده‌تر و وحشی‌تر هستند.

آخر همه‌ی ننوشتنها پناه می‌برم به نشستن کنار پنجره‌هایم. زل زدن به کوهی در دوردست و بعد از جایم بلند می‌شوم که به یکی از گلدانها برسم. زیاد شده‌اند. خیلی زیاد و من دیگر نمی‌رسم درست و حسابی ازشان مراقبت کنم. فکر می‌کردم توانم برای مراقبت بی‌پایان است. نیست.

دیدی نمی‌توانم بنویسم؟ بروم همان ته‌چینم را بپزم.

#آذر٩۶

✅روزنگار خانم شین @Mrs_shin

 


 
عاقبت ما رو باش...
ساعت ٩:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٦/٩/٦  کلمات کلیدی: از دلتنگی و شیاطین دیگر

ذهنم بیشتر اوقات ذهن راه‌حل محوریست. مهم نیست مساله‌ای که پیش می‌آید چقدر سخت یا غیرقابل حل باشد. سریع چرخ‌دنده‌ها می‌چرخند و به راه‌حلهای ممکن فکر می‌کنند. یک وقتهایی هم راه‌حلی وجود ندارد و نمی‌شود کاریش کرد. به محض اینکه به همین نتیجه می‌رسم، ذهنم شروع می‌کند به یافتن راه‌حلهایی که بشود با مساله کنار آمد.

دیروز اما چیزی پیش آمد که جدید بود. وسط فکر کردن به راه‌حل مساله‌ای خستگی هم پیدایش شد. احساس کردم خسته‌ام. از حل کردن مساله‌های ریز و درشت خسته‌ام. خستگی و دلزدگی... چرخ‌دنده‌ها در خمیری سیال گیر کردند و متوقف شدند. بقیه روزم به جنگ با ملال گذشت و تمام شد.

به سالهایی فکر کردم که از سر آدمیزاد می‌گذرد تا این حجم از خستگی را روی شانه‌هایش باقی بگذارد. به وقتی که راهی نیست یا اگر هست هیجانی برای پیموندنش باقی‌نمانده‌است. به از دست دادن لذتهای ساده و کوچک زندگی.

یک روز بعد از گیر کردن در ملال، چرخ‌دنده‌ها باز به کندی چرخششان را آغاز کردند. چیزی فرق کرده‌بود اما. فهمیده بودم که یک جایی آدمها خسته می‌شوند. از دویدن مدام. از جدال با سایه‌ها. از موج سنگین گذر زمان. از خودشان حتی...


 
← صفحه بعد