و اگر بداند اینها را نوشته ام کله ام را می کند...
ساعت ۸:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٤/۸  کلمات کلیدی: دغدغه های ذهنی من

مادر من قرتی نیست. قرتی نبودن تعریفش است. یعنی اگر واژه ای باشد در مقابل قرتی، مادر من همان است. منظورم سادگی نیست ها. یک جور قرتی نبودن خاص. در مقابل هر گونه نماد قرتی گری به جد مخالفت می کند. آرایشگاه نمی رود. تقریبا آرایش نمی کند. مانتوی چیتان نمی پوشد. شال و روسری رنگی سرش نمی گذارد. گردنبند و گوشواره و دستبند نمی خرد. حلقه دستش نمی کند. لاک نمی زند. گریه نمی کند. حالا مدتی است که رنگ کردن موی سرش را هم گذاشته کنار. موهای سفید و خاکستری روی سرش را گرفته اند و موهای بلندتر از آخرین رنگی که ماهها قبل گذاشته قهوه ای روشن هستند. چند روز پیش گفتم بیا ببرمت آرایشگاه. یک مدل خوب به این موها بدهد از این حالت عجق وجق بیاید بیرون. گفت باشد و من تعجب کردم. گفت ولی حالا نه. باشد برای وقتی که می خواهم بروم استانبول. قول داد که فعلا دستش نزند که تا آخر تابستان کمی بلند شود. 

امروز صبح مچش را گرفتم که داشت ته موهای قهوه ای را روبروی آینه قیچی می کرد. تا مرا دید موها را با کش بست که دست نزدم. روشویی پر از طره های قهوه ای و خاکستری بود. خنده ام گرفت که چرا دارم با کمالش می جنگم. مادرم به شیوه خودش کامل است. به شیوه خودش زن است. دلربایی اش در سادگی اش نهفته است. در همه چیزهایی که حتی از خودش پنهان می کند. در این استقلال عجیب و سرسختی اش. در لجبازیش...  

 

 

فکر می کردم هیچ چیزی از اخلاق این زن به ارث نبرده ام. اشتباه می کردم.  

 

 


 
یکی به نعل و یکی به میخ
ساعت ٥:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٤/٧  کلمات کلیدی: جهت ثبت در تاریخ

یک. می‌گویند با خوک کشتی نگیر به دو علت. اول اینکه کثیف می‌شوی. دوم اینکه خوک از این کار لذت می‌برد.

*

دو. آفتاب افتاده روی مانیتور و این نقطه اوج روز من است. آفتاب. آفتاب آنقدر کوتاه، مهمان خانه‌ام است که شبها پرده‌ها را باز می‌گذارم. می‌ترسم صبح کنارشان نزنم و آفتاب نیفتد روی دیوار و فرش و کتابهایم. می‌ترسم آفتاب راه خانه‌ام را فراموش کند. به اینجا می‌گویم خانه‌ام. اینجا شاد و آزادم. اینجا سنگینی گناه آلود کسی دیگر بودن به دوشم نیست. اینجا ناکافی نیستم. اینجا منم.

 « و کسی که دوست می‌دارد،

 و کسی که دوست می‌دارد

و کسی که در درون خویش

ناگهان پیوند گنگی باز می یابد

با هزاران چتر غربت بار نامعلوم...»

*

سه. دنیا بی رحم است نه برای اینکه مردها با ما بی رحمی می کنند. بی رحم است برای اینکه زنانی هستند که دامن می زنند به یک ظلم تاریخی. برای اینکه خودشان را پشت استدلالهای پوسیده پنهان می کنند. برای اینکه از دادن یک جواب ساده عاجزند. دنیا بی رحم است برای اینکه زنانی هستند که فکر نمی کنند. که امیدشان به  تپه ای پوشالی است که رویش ایستاده اند.که فکر می کنند سیل نمی گیرد. پس می توانند سنگ پرتاب کنند. می توانند بی رحم باشند. می توانند مادری را تهدید کنند. من در مقابل این همه بلاهت سکوت می کنم. فکر می کنم یک روز که خودشان مادر شده باشند،شاید بفهمند که چه دردناک است اختیار آن «نازک آرای تن ساق گلی» را نداشته باشند که جانشان برایش می رود.  

*

چهار. مجازستان از فقدان لحن رنج می‌برد. من این فقدان لحن را با تجسم خودم جبران می‌کنم. قیافه زن را مجسم می‌کنم وقتی که سه چهار صفت پشت سر هم دنبال یک اسم ردیف می‌کند. تفرعنش را و بعد خنده ام می‌گیرد. از نقصانی که وادارش می‌کند اینجور دست به دامان صفات شود. نقصان. زندگی آنقدر آموزنده بوده که وقتی تعداد صفتها از حد می‌گذرد خیلی ساده شک کنم که جایی از کار دروغ است.

*

پنج. لته وسطی شیشه ها را پاک کرده ام. حالا فقط اگر به روبرو نگاه کنم همه چیز شفاف است. همه چیز برق می‌زند. همین خوب است که به روبرو نگاه کنم. به زنی که ایستاده است. به زنی که توانایی ایستادن دارد. در برابر دنیایی که برای نشستگان و فروروندگان نوشابه باز می‌کند. گیرم که نوشابه ای به ما نرسد. از اینجا که ایستاده ام که ایستاده ایم دنیا جور دیگری دیده می‌شود.

*

شش. آمدم که این پست را بنویسم. با چشمهای سنگین. بعد نامه ات باز شد به جای این همه که می‌خواستم بنویسم نامه ات را خواندم. دلم گرم شد به مهرت. یک تکه اش را بی دخل و تصرف همینجا می‌آورمش. بی اجازه. باید زیرش تگ «جهت ثبت در تاریخ» بزنم.

« میدانی شیدا، من فکر میکنم من تو او و تمام کسانی که رنجهای زیادی کشیده‌ایم و خواهیم کشید باز هم
گنج هایی داریم که آن زنان ساده ی کامل دیگر ندارند.

درست است که گاهی از فرط خستگی و درماندگی (تو بخوان بی پناهی!!!) گاهی دست به دامن پناه همان زنان ساده‌ی کامل می‌شویم اما به اندازه همان نور ستاره  و همان رنج رسیده به گنج فاصله هست بین ما و آنها...»

*

هفت. آن کس که نداند که نداند که نداند ...

*

هشت. تقصیر خودم بود. نباید با خوک کشتی می‌گرفتم.

 


 
در مجموع می شود گفت ملالی نیست.
ساعت ۸:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٤/٢  کلمات کلیدی: روزهای من

وبلاگ نه ولی این روزها خیلی می نویسم. از لیلا می نویسم. لیلا آرامتر از سارای میهمانی خداحافظی است و چشم ازش برداری یک گوشه خانه ساکت و آرام می ایستد و هیچ کاری نمی کند. برای همین باید مدام حواسم بهش باشد. که ناایستد. افسردگی نگیرد. روزهای خودم را تابستان گرم تکه پاره کرده و پخش کرده در فاصله بین خانه خودم و کارگاه و خانه پدری. باز رسیده ام به فصل در راه بودن و نرسیدن. البته که یک ماه هم از تعطیلات طولانی مدرسه تمام شد.

اگر از حال ما بپرسید ملالی نیست. می شود گفت ملالی نیست. هستند کسانی که ناخنهای تیزشان را می کشند روی شیشه روحم ولی می توانم با ها کردن روی شیشه ندید بگیرمشان. آنقدرها مهم نیستند. ناخن کشیدنشان از سر ضعف و حسادت است و من حوصله شان را ندارم.

در همین مدتی که نبودم 39 ساله شدم. عدد کمی ترسناک است. اما خوش گذشت. سه بار شمع فوت کردیم و با پسر عکسهای مکش مرگما انداختیم و در انواع مجازستانها منتشر کردیم. آخر داد پسرک درآمد که امسال از من بیشتر تولد داشتی که حق با بچه بود. برای همین امروز که سی و نه سال و 5 روزه شده ام نشسته ام کنار پنجره ام و به برگهای درختها نگاه می کنم که از زور گرما خسته و بی رمق از شاخه آویزان شده اند.

دلم برای وبلاگم تنگ شده بود اما خیلی نوشتنم نمی آید. یک کلاس داستان تازه شروع کرده ایم و جلسه دومش خوب بود. مشغولم. کار. تابستان. پسر. داستانم. داستانم. داستانم. لیلا. تو. دوستانی بهتر از برگ درخت که حالا دیگر گ.م میانشان نیست. می گذرانیم. با پوست کلفتمان در شهر داغ تردد می کنیم. بچه های سرکشمان را از این طرف به آن طرف می کشانیم و مواظبیم که آدمهای قصه راه خودشان را درست بروند.

ملالی نیست. می شود گفت در مجموع ملالی نیست. 


 
حوضها نباید کنار درختهای گردو باشند.
ساعت ۱۱:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۳/٢٥  کلمات کلیدی: من و پسرم

پسرم گفت یک سنجاب مرده دیده. سنجاب از بالای درخت گردو افتاده بود توی حوض بزرگ و خفه شده بود. تصویر ترسناکی بود برای قبل از خواب. دلم برای سنجاب سوخت. حتما حواسش پرت یک گردوی بزرگ شده و نفهمیده شاخه زیر پایش آنقدرها که باید محکم نیست. اولین سنجابی که پسرم به عمرش دیده سنجابی مرده است. دلم می گیرد.

من سنجابهای زنده را دیده ام. در هاید پارک. می آمدند و درست وسط پیاده راه چیزی می جویدند. دلتنگ پسرم بودم که همراهم نبود. دلم می خواست باشد و دوتایی به سنجابها نگاه کنیم. حالا جایی دور از من اولین سنجابش را دیده. اولین سنجاب مرده اش را.

می گوید که پنجه های سنجاب بلند بوده. می گوید که حیوان قشنگی است. می گویم که حتما لابلای شاخه ها سنجاب زنده هم هست. می گوید خیلی فرز هستند نمی توانم ببینمشان. فکر می کنم چرا سنجابها شنا بلد نیستند؟ چرا سینا زودتر نرسیده که سنجاب را نجات بدهد؟ چرا باید آن حوض آبی زشت پر از آب باشد وقتی سنجابها را وسوسه گردوی تازه مست می کند؟

پسرم نیست و  روز کش می آید و تمام نمی شود. خانه را بوی سبزی برداشته. نعنا و جعفری. گرسنه ام. دلتنگم و دلم آنقدر برای پسرم تنگ شده که انگار به جای سه روز، سی روز پیش کنارم بوده.

نمی پرسم با سنجاب چه کرده اند. فکر می کنم ببرمش جایی سنجاب زنده نشانش بدهم. بگویم حواسش به شاخه های پر از گردو و حوضهای قدیمی باشد. بگویم که من هستم و همیشه خدا دلم شور می زند که نکند جایی باشد و دستم بهش نرسد. که آهی کوچک فاصله مان را هزار برابر کند. حتی همین حالا که توی اتاق کناریست اشک راهش را می کشد و می آید توی چشمهایم. حالاست که سر برسد و دستها را بزند به کمر که تو قول داده بودی امروز خوشحال باشی. چرا ناراحتی؟ ناراحت نیستم. لبخندی زورکی را از جایی می دزدم و سنجاق می کنم روی صورتم. به سنجابهای مرده فکر نخواهم کرد. به آدمهای زنده فکر می کنم که سرخوردگی می آوردشان لب حوض. آدمهای قصه ام. بروم حواسم را بدهم به زنهای توی قصه. یکی با شال سبز دارد خیابان سرپایینی را می رود تا انتها. آن یکی درست کنار حوض است و بچه ها صدایش می کنند. بچه هایی که سنجاب مرده را فراموش کرده اند و برای پروانه ها ذوق می کنند. بروم. بروم.


 
« با تو رسیده ام به شبی ابدی ... آه»
ساعت ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۳/٢۱  کلمات کلیدی: روزهای من

توی ماشین خودم نشسته ام. غریبه ام انگار. با خودم فاصله گرفته ام. خودم را از کمی دورتر می بینم. یاد آن روزهایی می افتم که خودم را دیده بودم با کوله بار خالیم. حالا هم خودم را می بینم. کوله بارم خالی نیست. اما چه دل کندن سخت است. انگار کن که بخواهی بیفتی به جان نقش روی دیوار. بخواهی آدمی را از عکسی پاک کنی.

چترمان را باز کرده ایم روی سر همدیگر. دور هم جمع شده ایم. ما زنها. به روزهایی فکر می کنم سختتر، خیلی سختتر، که زیر همین چتر گذرانده ام. خودم را سپرده ام به دستهایی که مراقبت بلدند. دستهایی که پاشویه کرده اند به وقتش. دستهایی که عشق را آمیخته اند با پیاز و زعفران و هزار بار شام درست کرده اند. دستهایی که مثل دستهای من نامرئی شده اند. دستهایی که مهربانی بلدند. دستهایی که مدام به دیگری فکر کرده اند. مدام عشق ورزیده اند و مدام ندید گرفته شده اند.

چتر بزرگ است. نشسته ایم. همه با هم زیر چتر جا شده ایم. باید حبابی بلوری هم باشد. که فاصله بگیریم از دنیایی که با خنجر و وعده های دروغ روبرویمان ایستاده.

از صبح که بیدار شده ام پلک چشم چپم می پرد. می ترسم. آخرین بار که پلک چپم می پرید کم مانده بودم خودم را پرت کنم از جایی. با ماشینم بکوبم به دیواری. می ترسم. کاش زودتر برسم زیر چتر. از این آفتاب و سایه و عشق پناه ببرم به غذای خانگی و جشن تولد و باربی‌های عروسکی. پناه ببرم به چشمهای عسلی و موهای خرمایی دخترک. به چشمهای گرد پسرم. کاش زود زود برسم...


 
← صفحه بعد