لطفا به کامران بگویید نرم و آهسته بیاید ...
ساعت ٦:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٧/٤  کلمات کلیدی: روزهای من

یک. می‌گوید مهمتر از قصه‌ای که می‌خواهی بگویی، شیوه گفتنش است. باید فکر کنی چطور تعریف کنی که بقیه گوش کنند. خودش جماعتی را نشانده و یکی از داستانهایی را که من نوشته‌ام تعریف کرده. همه نه تنها باور کرده‌اند که دست زیر چانه منتظر مانده‌اند بقیه‌اش را تعریف کند. حتی من نویسنده باور کرده‌ام که دارد داستانی واقعی را تعریف می‌کند. هر چند که مرز بین واقعیت و قصه آنقدر باریک است که بعید نیست یکی از همین روزها آدم قصه‌مان عصا زنان در خانه را باز کند و دنبال نشانه‌های عشق قدیمیش بگردد و از ما برای اینکه فراموشش نکرده‌ایم تشکر کند. برایم عجیب است که بی‌اینکه آدم کلمه‌ها باشد، آنها را در مشتش دارد.

دو. دلم می‌خواست بنویسم که چه گرمم این روزها. چه نیروی عظیمی از ناکجای گذشته‌ها جاری شده و آمده امروزهای ما را در بر گرفته است. در محاصره‌ی خوشایند این گرما فکر می‌کنم فقط سه ماه پیش من و ما بدون همه اینها زندگی می‌کردیم و باورم نمی‌شود. لحظه‌هایی هست که فکر می‌کنم چقدر خوب که گذشته‌ها در گذشته زندانی نماندند و راهشان را به امروز باز کردند. چه خوب که فرصت آشناییها و دوست شدنها پیش آمد. چه خوب که عنوانهای دست و پاگیر «آقای مهندس» و «خانم مهندس» را کنار گذاشتیم و به سلطنت خوب اسمهای کوچکمان برگشتیم.

 

سه. ماهی که گذشت دیگر از دویدن و نرسیدنها فراتر بود. باورم نمی‌شود که این یک ماه را گذرانده‌ام و گذرانده‌ایم. از آن سخت جانیهایی که دیگر با اینکه می‌دانم که می‌توانم اما باز هم برایم سخت بود. حالا دلم می‌خواهد بروم شمال. بروم از این شهر. بزنم بیرون. خسته ام. روحم خسته است. از بس دویده ام حتما از من جا مانده و جایی در یک جنگل منتظرم مانده است. باید راهم را بکشم و بروم.

چهار. رسیده‌ایم به همکف خانه‌ی گوشواره‌ها. خانه را آدمها از دستمان در آورده‌اند. همین حالا که پشت به سالن بزرگ نشسته‌ام منتظرم که یکی بیاید و بگوید اینجا خانه‌ی من است و نداند که لیلای من در یکی از همین تراسها برای بچه‌هایش کباب درست کرده و روی همین تخت دراز کشیده و خواب روزهای نیامده را دیده و به همین تبریزیها خیره شده. فکر می‌کنم باید داستانهایم را بزنم زیر بغلم و بروم. اما کجا بروم. بلد نبودم که به این خانه دل نبندم. به خانه‌ای که مال من و ما نیست و اندازه داستانهای ما هم نیست.

پنج. داستان دیگری می‌نویسم که به من نزدیکتر باشد. آنقدر که وقت تعریف کردنش صدایم بلرزد و آدمها باور کنند که قصه نمی‌گویم.

شش. تمام این روزها آدم پشت صحنه بودم. پنجشنبه اول مهر، روبرویت که نشسته بودم آنقدر مغرور بودم که می‌شد از غرورم تاج طلایی بزرگی بر سرم بگذارم... آدمها لابد تاجم را دیده بودند که می‌آمدند طرفم و با من از تو حرف می‌زدند. می‌دیدم که چه جای درستی ایستاده‌ام. اگر زندگی خواب خوبی برای من دیده باشد در معماری نیست و از این مطمئنم. در معماری اما، سهم من، چیدن صحنه ایست که قهرمانش تویی. 


 
یک زندگی تقریبا معمولی
ساعت ٤:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٦/۳٠  کلمات کلیدی: افسردگی و سایر دردهای بی درمان

لابد از اولش قرار بوده همه چیز همینقدر سخت باشد. لابد آن زندگیهای آسان با عکسهای شیک و پیکشان در فیس بوک هم پشت صحنه‌های اینطوری دارند. برایم نوشته چرا چشمهایت در عکس نمی خندد؟ رفیق سی و اندی ساله است که می داند بلدم با چشمهایم بخندم. به عکس برمی گردم. همه چیز به نظر درست می آید. تقریبا همه چیز. فقط اینکه احساس می کنم از خوابی شیرین بیدار شده‌ام. خوابی که آنقدر طولانی بود که فکر کردم خود واقعیت است. همین واقعیت زشت و روزمره و همیشگی بی‌ظرافت. حالا رو در روی روزهای کوتاه فکر می کنم همین؟ پایان خوبی نیست. پایان خوبی اصلا نیست. به داستانهایی فکر می کنم که باید بنویسم.  به من گفته‌اند به تجربه های زیسته خاصت رجوع کن. تجربه های زیسته ی خاصم را می زنم زیر بغلم که وقتی هوا خنکتر شد ببرم جایی آتششان بزنم. پناه ببرم به یک زندگی معمولی. تقریبا معمولی. جایی که خندیدن از یاد چشمهایم نرود... 


 
لطفا همدیگر را نترکانید. مرسی. اه.
ساعت ٦:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٦/٢۳  کلمات کلیدی:

فکرمی کنم بیشتر وقتها مشکل ما بارهایی که روی دوشمان داریم نیست. مشکلمان اینجاست که کسی درک نمی‌کند که چه کار دشواری داریم انجام می‌دهیم. فکر می‌کنم باگ طبیعت در مورد ما دقیقا در همین نقطه باشد. با این همه توانایی و قابلیت که داریم در بند آن جمله‌ی کلیش‍ه‌ای بی مزه‌ای هستیم که بگوید:‌« دمت گرم. تو چه زن خوبی هستی. باریکلا چه خوب داری همه چیز را منیج می‌کنی.»

آن تایید نشدن دردش آنقدر زیاد است که یهو بار صد کیلویی می‌شود ده تن.  دیگر نمی‌شود تکانش داد. می‌بینی صبح که بیدار شدی انگیزه تکان خوردنت به زیر صفر نزول کرده. چه برسد به اینکه بخواهی دنیا را هم مدیریت کنی. درد در همین نقطه‌ی دیده نشدن ، درک نشدن و فهمیده نشدن است.

بعد متاسفانه می‌توانیم سالهای سال بدون اینکه خم به ابرو بیاوریم بارهایمان را به دوش بکشیم و بعد از اینکه به اندازه ده برابر طبیعیمان کش آمدیم یهو با یک صدای کوتاه «تق» ببریم و جا بزنیم. اطرافیانی که شاهد نیم قرن کش آمدن ما بودند گاهی سخت است باور کنند که بریده‌ایم. برای اینکه خیلی وقتهای دیگر بوده که اوضاع شاید هم بدتر بوده و ما نبرده‌ایم. اما همه‌ی اینها قبل از نامرئی شدنمان بوده لابد.

دنیا را اداره می‌کنیم ولی اشکال کارمان اینجاست که بلد نیستیم نیروی خودمان را مدیریت کنیم. تا وقتی که جان داریم، مثل مرغ سرکنده می‌دویم و بعد جان که رفت، سر نداشته را می‌گذاریم زمین که بمیریم. یک جایی کاش قبل از مردن محتوم بتوانیم حالی بقیه بکنیم که نقاب نامرئی را کنار بزنند و بفهمند که حضور و آرامش همیشگیمان هیچ هم همیشگی نیست.

من دارم راز بزرگی را به شما می‌گویم. می‌شود با تایید کردن عمر بال بال زدن مرغ بی نوا را نامحدود کرد و به سلطنت در دنیایی که جزئیات وقت گیر بی اهمیتش را دیگری اداره  می‌کند ادامه داد. من اگر جای شما بودم، اگر به جای اینکه در جبهه اداره کنندگان دنیا باشم، داشتم سلطنت می‌کردم از این باگ طبیعی به نفع خودم استفاده می‌کردم. قبل از شنیدن صدای «تق»‌ طبعا... اگر قبلا زده اید طرفتان را ترکانده اید، کار چندانی از دست من برنمی آید!


 
تشنه نیستی؟
ساعت ٢:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٦/٢٢  کلمات کلیدی: غر می‌زنم، پس هستم

یک قطره است. آن چیزی که یک لیوان را لبریز می‌کند، فقط یک قطره است. همین قطره‌ی ناقابل نادیدنی بی‌ارزش... همین قطره‌ای که می‌شد در راه ریختن به لیوان با نوک انگشت نگهش داشت. همین قطره‌ای که با عبور نسیمی نیست می‌شد... اما کار من از قطره و قطره‌ها گذشته... لبریزم... زیادی لبریز... یک جرعه از این لیوان بنوش... به خدا که دیگر نمی‌کشم... 


 
سبکی تحمل ناپذیر هستی
ساعت ٩:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٦/۱٩  کلمات کلیدی: از دلتنگی و شیاطین دیگر

این روزها بعضی عکسها را نگاه می‌کنم و فکر می‌کنم اگر کسی به شیدای ده سال پیش این عکسها را نشان می‌داد چه فکری می‌کرد؟ اگر شبیه «فلش فوروارد» در یک لحظه چشمهایم را می‌بستم و این تصویرها را می‌دیدم و بعد باز می‌کردم و در خانه بودم با نوزادی در آغوشم. هیچ وقت باور نمی‌کردم که زندگی من ممکن است اینقدر تغییر کند. باور نمی‌کردم آدمهایی از گذشته‌ها دوباره وارد زندگی من می‌شوند. باور نمی‌کردم که دوباره در یک قاب می‌ایستیم. دوباره حرف می‌زنیم. دوست می‌شویم. باورم نمی‌شد که زندگی بخواهد مرا اینقدر بچرخاند و باز ببینم در همان نقطه اول ایستاده‌ام. به زندگیم فکر می‌کنم. « چه می‌شد اگر...» را می‌گذارم اول جمله‌ها و بعد می‌بینم نمی‌توانم بقیه‌اش را بسازم.

بار سنگین انتخابهای درست و نادرست روی شانه ‌هایم است. چه فرقی می‌کند. این راهی است که رفته‌ام. هزار راه هم هست که نرفته‌ام و هرگز نخواهم دانست که اگر آنها را رفته بودم چه می‌شد یا حالا کجا بودم ... شب، شب میهمانی بزرگداشت امینی به همین فکر می‌کردم. به شب تیره که سنگین می‌شد. به آدمها. به چشمها و اشکها و لبخندها و فکر می‌کردم من، اگر این شب را به خوابم هم دیده بودم، باورش نمی‌کردم. ایستادن در این عکسها کنار آدمهایی اینقدر غریبه و اینقدر آشنا.

به شوخی بزرگی که زندگی با ما کرده فکر می‌کنم. به اینکه اگر یک روز همان بیست سال پیش کسی دستی می‌زد روی شانه‌هایمان و می‌گفت بیست سال دیگر با هم خواهید بود ... آن روزها «بیست سال دیگر» مثل هیچ وقت بود. آن هیچ وقت دور از دسترس حالا برگشته. حالا اینجاست و من باورم نمی‌شود. باید یک داستان دیگر بنویسم. از همینها که زندگی به سرم آورده. یا من به سر زندگی آورده ام. بنویسم که چه سخت است در بیست سالگی باور کنی که بیست سال بعدی هم هست و می‌تواند آسمان آبی تر یا خاکستریتری برایت بیاورد. چه فرقی می‌کند. کدامتان زندگیتان همان شد که در بیست سالگی فکرش را می‌کردید؟

اما، هر چقدر هم که خودم را دلداری بدهم یک جا می‌بینم ایستاده ام و به دختر سر به هوایی فکر می‌کنم که روی آن سکو در دانشکده نشسته و به تنها چیزی که فکر نمی‌کند آینده است. فکر می‌کنم اگر فقط کمی عاقلتر بود، من حالا کجا بودم... دخترک اما سر عاقل شدن ندارد... شاید هر راهی هم که رفته بودم باز هم پسری داشتم با چشمهای خودم. شاید هم نه. نمی‌دانم. چه فرقی می‌کند.   من از بین آن همه راه، بعیدترین و دشوارترینشان را انتخاب کردم و حالا برگشته‌ام. خستگی بیست ساله را روی شانه چه کسی بگذارم؟ وقتی همه مثل من کوله‌بارهای سنگین روی دوش دارند و رد سالهای رفته روی گونه‌ها و کنار چشمها و در موهای خاکستریشان پیداست.

بی فایده است. کسی بار مرا سبکتر نخواهد کرد. باید شانه‌هایم را قویتر کنم. باید کرگدنم را از هر جا که پنهان شده پیدا کنم و این همه حسرت را زیر پاهای زشت و سیاهش له کنم. ولی وای بر تو ای شیدای سر به هوا. اگر یک روز ماشین زمان اختراع شد و من روبروی تو ایستادم چنان محکم توی صورتت سیلی می‌زنم که برق از چشمهایت بپرد. دخترک دیوانه. 


 
← صفحه بعد