از عشق تو من مرغم البته...

یک. یک سیستم حمایتی زنانه هست که زنها را به هم نزدیک می کند. انگار پیله ای دور همدیگر می تنند. انگار کنار هم که باشند دیگر نمی ترسند و نمی ترسند هم. یک جنس حمایت و تایید است. گرمی است. مهربانی است. توش حمایت دارد. ساندویچ و آب میوه و چای داغ دارد. کاردستی درست کردن با بچه ها و خیالبافی دارد. بعد یکهو می بینی که حال بد، دیگر نیست. رفته و جایش سه لنگه دمپایی آمده که بچه ها درست کرده اند و تو چسبانده ای به در یخچال. انگار آدم کوچولویی آنجاها راه رفته و دمپاییهایش را جا گذاشته. بعد که  رفتند، بعد که گوشواره ها را درآوردم و آویزان کردم سر جایش، بعد که داشتم ظرفهای شسته را سر جایشان می گذاشتم، بعد که بچه خوابیده بود و خانه شده بود صلح مطلق، همه قصه های دنیا آمدند سراغم. دیدم که ته ته ته همه راههای رفته و نرفته، هر جا که این مهربانیها کم شده و کمرنگ از دست رفته ام. به میهمانی های خداحافظی فکر کردم و رفتن هایی که از سر گذرانده ام. به دوستها و دوستیهایی که به راه باخته ام و دوستیهایی که به جایشان به دست آورده ام. به نوشتن فکر کردم و این وبلاگ که همه آدمهای این روزهایم را ازش دارم و چه خوب که هستند.

دو. تمام مدتی که توی پشت بام شرکت دارم راه می روم و هوار می کشم مردک ایستاده روبروی من و گوشهایش را تیز کرده. یکی از خدماتیهای طبقات است که نگاههایش همیشه خدا روی اعصابم بوده اما این بار دلم می خواست یکی از گلدانها را بردارم و بکوبم توی مخش. لطفا وقتی آدمها دارند حرف می زنند و داد می زنند و اشک می ریزند مثل بز نگاهشان نکنید. ای احمقها! یکی از همین روزها یکی که کنترلش روی اعصابش کمتر از من است دست به گلدان می شود. از ما گفتن بود.

سه. من بیدار شدم که قصه ام را بنویسم و به جایش نشستم به وبلاگ نوشتن. امروز کلاس داستان نداریم اما قصه ها از نوک انگشتهای من دارند می چکند.

چهار. چالش پیک نیک شنبه ها وارد مرحله نهایی شده. این بار با آمار رویایی 8 مادر و 12 بچه پارک نهج البلاغه را با خاک یکسان کردیم. مقصد نهایی ما برای فینال این چالش هنوز در هاله ای از ابهام قرار دارد و بین علمای مورد نظر اختلاف افتاده است.

پنج. «از عشق و شیاطین دیگر» هم خواهم نوشت. غم نان اگر بگذارد و ملاحظات فرهنگی و اقتصادی و ... به طبع...

شش. یک بار هم یک جمله توی پلاسم نوشته بودم که : «بیا ای دل خیلی جدی دیگر دوستش نداشته باشیم.» بعد همین نیلوفر آمده بود زیرش کامنت گذاشته بود که «وای نه.» بعد من این «وای نه» را با لحن خودش می خواندم. بعد من توی این «وای نه» می دیدم که قصه هایم چه آمده و چسبیده به این «وای نه» به اینکه یکی که قصه هایم را دوست دارد چه خوب می داند که ته ته اش باید این درد باشد که بشود نوشت. که بشود قصه های خانه را چسباند به رابطه ها به گوشواره ها به همه لحظه ها.

هفت. باید برویم سر کار. من و پسرک خواب زده و زامبیها و قصه هایم. من و موهای آشفته ام. من و دستهایم و قصه تهرانم. بعد باید یک شعر هم بنویسم. یک شعر برای تهرانم و راهها.

هشت. من سوژه قصه تهرانم را پیدا کردم. با تشکر از مهتا، ف‌، نیلوفر‌، بی‌تا و تمام کسانی که آن شب در تونل تمام گلویشان را فریاد زدند.

نه. یک وقتی از رفتن دوستهایم می ترسیدم. هنوز هم یکی که از رفتن حرف می زند دلم هری می ریزد پایین. همین مریم مثلا. اما دیگر نمی جنگم. شل کرده ام. می گذارم رد شوند. بروند. اشک بریزند. می دانم که همیشه ردشان توی زندگیم می ماند.

ده. گفت داشتم جر و بحث می کردم که یاد حرف تو افتادم و گفتم: «حق با توئه. اصلا تو راست می گی.» و بحث تمام شد. گفتم: « کاش خودم یاد حرف خودم می افتادم.» ... دیروز. مخصوصا دیروز.

یازده. ... باور نکنی قدقد!

دوازده. من باید از خودم، قلبم، پسرم و امیدم به زندگی محافظت کنم.

سیزده. آن «وای نه» را از من دریغ نکن. ته ته همه جاهایی که به گل نشسته ام  ... که یک وقتی زن، زن که هنوز می تواند دوست بدارد، همه زندگیش بند است به شنیدن همین «وای نه» ...

 

  
نویسنده : خانم شین ; ساعت ٦:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٦/٢٤
تگ ها : روزهای من

«خوشا به من» یا در کنسرتهایتان ادای ابی را در نیاورید لطفا!

یک. جلوی گوشواره ها ایستاده بودم که ببینم کدامشان می تواند امروزم را برساند به عصر. گوشواره ها همه شان چسبیده بودند به خاطره‌ها. گوشواره هایی دارم که یادگار سرگشتگیهایم در تجریش هستند. گوشواره ای هست که عمو سر عقد بهم داده. گوشواره ای که بابا وقتی کتابم چاپ شد برایم خرید. گوشواره ای که همین هفته پیش از خانه هنرمندان خریدیم ولی گوشم را درد می آورد. گوشواره ای که خاله سر تولدم بهم داده که قشنگ است ولی خیلی سنگین است و نمی توانم طولانی مدت گوشم کنم. گوشواره هایی که از بازارهای استانبول خریده ام. گوشواره زمستانی با آن قصه ای که بهش وصل کردی. گوشواره قلبی که خودم اسمش را گذاشتم گوشواره وقتهای دلتنگی. هر بار گوشم کنم مرا یاد سفر بیست و یک سالگی ام به استانبول می اندازد و آن شهر ساحلی کوچک. آن دخترانگی که با فرار آمیخته بود و سرکشی. یادم هست که تمام زمستان پارسال همین گوشواره گوشم بود. گوشواره های سبز تولدم. گوشواره سرای مشیر که یکی از اشکهایش افتاده و غصه می خورم. گوشواره ای که بابا از یکی از سفرهای صد سال پیش سوغات آورده. گوشواره ای که در جشن خیریه از معلم کلاس دوم سینا خریدم. گوشواره طلایی که فقط روزهایی که حالم خیلی خوب باشد می توانم گوشم کنم.

امروز نمی شد با هیچکدامشان سر کرد. آن هم با این جمعه ای که شکل جمعه نبود و یک خروار خستگی و سنگینی گذاشت روی هفته که حالا کی بشود دوباره برسد به ته. گوشواره‌های برگی الهام را برداشتم و وقتی را یادم آمد که سینا تازه به دنیا آمده بود و من نمی توانستم ازش چشم بردارم و دنیا کامل شده بود. گوشواره های کوچک چسبیدند به گوشم. یک جور حس امنیت آمد. از آن نوع امنیتی که یک دوست قدیمی به آدم می دهد. که همیشه دوستت دارد و قبولت دارد و دلتنگت است. باید بروم سراغ زنان ساده کاملم. باید سرم را توی دامنشان پنهان کنم و زخمهایم را بلیسم. می دانم که می توانند پیدایم کنند. از ته این همه گم شدن فقط همانها می توانند پیدایم کنند.

دو. این همه منتظر بودم و دوست نداشتمش. کنسرت چارتار. انتظار داشتم احترام بیشتری برای مخاطبشان قائل باشند. انتظار داشتم برای یک زمین باز آسفالته و یک صندلی پلاستیکی و صدا و تصویر بی کیفیت همان پول سالن معمولی و استاندارد کنسرت را ازم نگیرند. انتظار داشتم یک ساعت کاشته نشوم. انتظار داشتم کنسرت چیزی بیشتر از گوش کردن شبانه آهنگهای خوبشان داشته باشد. انتظار داشتم پرم کنند از آن همه حس خوشایند. انتظار... انتظار زیاد داشتم و به جای همه انتظارهایم سرخوردگی نشست. تنها چیزی که در تمام کنسرت به دلم نشست آن دستپاچگی خوب خواننده گروه بود که آدم را یاد وقتهایی می انداخت که دنیا ساده تر از این حرفها بود.

یک عده هم بودند در ردیف آخر که به بهانه آن موسیقی سنگین و غمگین جیغ و سوت و شیهه می کشیدند. گفت: « چه خبرشان است با این آهنگها؟» گفتم: « آمده اند خوش بگذرانند و خیالشان هم نیست که خواننده چه دارد می خواند.» کنارم دختری چراغ قوه موبایل را روشن کرده بود و دماغش را چسبانده بود به بروشور و متن آهنگها که همخوانی کند و حتی نمی دانست که اسم آهنگی که می خوانند چیست. اسم را هم که پیدا نمی کرد بلد نبود بخواند. پشت سرمان سه دختر بودند که آنقدر بلند بلند و خارج از نوت می خواندند که صدای خواننده نمی آمد. برج میلاد قیامت آدم و پیک نیک و آش و دود و بچه بود. کنسرت و هوهوچی چی و بساط گاز پیک نیکی و شعر بند تمبانی آمیخته بود بهم. آن هم در شبی که خستگی از قبل هم درویمان کرده بود. بد اندر بد اندر بد... حیف پول.

سه. کاری دستم نیست و باید وانمود کنم کاری دستم هست. سه پروژه هست که احتمالا همین هفته شروع می شوند و روزهایم می شود دوباره همان بدو بدوی مدام. رسیده ام به ته ماه. حقوق نداده اند. کفگیر ته دیگ. دلم می خواهد بروم دراز بکشم و این افسردگی ته ماه را با گریه بریزم بیرون. چیزیم نیست ها. همان جنگ همیشگی با هورمونها که ته تهش هورمونها برنده می شوند و سرم را می برند و می زنند سردر شهرشان که این است عاقبت کسی که فکر می کند در این جدال شانسی دارد برای حفظ شان انسانی خودش. با قرمزی لاکهایم خودم را سنجاق کرده ام به زمین و کی بورد که باد مرا با خودش نبرد.

چهار. ف می گوید: «دلتنگی خوب است.» داشتم بد و بیراه می گفتم به خودم و حسهایم. بعد رسیدم به جمله اش. گفت رئیسم ایستاده اینجا. من همین جمله را از تمام حرفهایمان برداشتم. دلتنگی خوب است. این جمله را هم سنجاق کنم به امروزم.

پنج. یک جمله ترسناکی بود با این مضمون: « آنکه می خندد هنوز خبر هولناک را نشنیده است.» این جمله همیشه مرا می ترساند و ته دلم را خالی می کرد. مثل شنیدن آهنگ سال سیاه دو هزار داریوش در سالهایی که با نگرانی جمع و تفریق می کردم و می دیدم که سال دو هزار که سال مرگ عشق و عاطفه است و من بیست و چهار ساله می شوم، چه جوری بدون عشق زندگی کنم. لابد پانزده ساله بودم شاید هم کمتر. حالا اما فکر می کنم آن خبر هولناک را در سی و بوقی سالگی دیگر کسی نیست که نشنیده باشد. آن روی دیگر سکه زندگی را کسی نیست که ندیده باشد مگر اینکه لای پر قو نگهش داشته باشند. پس کسی که می خندد لابد شهامتش را دارد که با شنیدن آن خبر هولناک بخندد. کاش این هفته کسی باشم که می خندد. گیرم که هولناکی خبرها روز به روز بیشتر می شود و من و توان نداشته ام بیشتر به چالش کشیده می شویم.

شش. دلتنگی خوب است. نخندیدن بد است. شنبه خر است. تا شب همین جور جمله کوتاه بنویسم و بچسبانم ته بند شش.

هفت. زن همسن من است. از ژوژمانم به این طرف ندیده بودمش. وقت نشد بایستیم به حرف زدن. مثل همان وقتهایش خالی بود از هر چه زنانگی با اینکه می دانستم که دو تا پسر کوچک دارد. همیشه خدا آوانگارد بود در همه آن سالهایی که ما توی راهروهای دانشکده هرهر و کرکر می کردیم داشت توی کتابخانه تمام کتابهای موجود را می جوید و حالا استاد دانشگاه است و دکترا دارد. دوست داشتم باهاش حرف بزنم. نشد. گفتم شاید کسی حواسش نباشد که پشت این همه رزومه که چسبیده به اسمش، مادر هم هست. می خواستم حال پسرها را بپرسم و اسمشان را. نشد. نشد. خدا می داند کی دوباره راهمان برسد به هم.

هشت. رسیدم به هشت و نرسیدم به تهش. نقطه بگذارم برای شنبه کافی است لابد.

نه. «می نوشم از چشمان تو. جرعه به جرعه شعر نو. حافظه دستان من. پر شده از دامان تو.» مساوی است با « وقتی دلگیری و تنها غربت تمام دنیا از دریچه قشنگ چشم روشنت می باره.» برای بار هزارم ... آن عقبیها هم حال نمی کنند در ضمن!

ده. رفتم . رفتم.

 

 

  
نویسنده : خانم شین ; ساعت ۱٢:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٦/٢٢

از این نوشته بوى دریا مى آید و چوب خیس...

گربه با چشمهاى درشت مشکى آمده بود پشت در تورى. آنقدر قشنگ بود که نمى توانستم ازش چشم بردارم. قبلتر با پسر رفته بودیم روى شنهاى ساحل پروانه و ماهى و اختاپوس کشیده بودیم. من دست زده بودم روى شنها. پسرک یک بند حرف زده بود از آن بازى کذایىِ "کلش آف کلانس" یا هرچى. خیالهاى من راه خانه را پیدا نکرده بودند و دور ما مى چرخیدند. گرمم بود و دلتنگى آمده بود زل زده بود توى چشمهایم. گربه گرسنه بود. توى راه که مى آمدیم روى زمین یک پروانه افتاده بود. به پسرم گفتم:"پروانه ها زود مى میرند." جواب داد:"سى یا چهل یا پنجاه روز عمرشونه." بحث نکردم. حالا داشت سوال مى کرد که کدام جنگجوها را بیشتر دوست دارم. چیزى پراندم که ظاهرا درست بود. خوشش آمد. خانه که رسیدیم براى بار صدم شاید هم هزارم زامبیز بازى کردیم. بعد به گربه غذا دادیم. اسم گربه را گذاشته بودند گُلگه. یعنى سایه. موهاى سرکش از زیر شال یاسى فرار کردند. سینا براى بار صدم شاید هم هزارم پرسید:" نمى خواى کلش به ات یاد بدم؟" پنجشنبه بود.

  
نویسنده : خانم شین ; ساعت ٥:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٦/٢۱
تگ ها : روزهای من

بعضى از حیوانات برابرترند.

مرزى هست. مرزى که یک دوست را جدا مى کند از یک رهگذر. نوع حرفها، نگاهها. آدمها، توى برج عاجشان نشسته اند و فکر مى کنند در امانند و نیستند. ته تهش این است که باید بگویى"به جهنم" و قضاوتها را بزنى کنار. لجم مى گیرد اما. مثلا ادعاى روشنفکرى دارند و با یک خاله زنک کهنه هیچ فرقى ندارند که مثلا فلان حماقت مد شده و ما از قافله عقب ماندیم و هیع. باید بگویم بیا یک دقیقه کفشهاى مرا بپوش. تو هم بالاخره بزرگ مى شوى و امیدوارانه شاید یک روز بفهمى که زندگى چقدر بالا و پایین دارد. بفهمى که یک جایى باید دست از انکار خودت بردارى و بچسبى به ذره هاى باقیمانده ات. خدا مى داند که من چه سخت دارم زور مى زنم که آدمها را از روى ظاهر و مذهب و کوفت و زهرمارشان قضاوت نکنم ولى این خود برتر بینى مزمن باید به یک جور جهان بینى ربط داشته باشد. حالا خانم، ما مرده، شما زنده، عمر داشته هایتان طولانى و طولانى تر باد که نشاشیده، شب دراز است.

  
نویسنده : خانم شین ; ساعت ٥:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٦/٢٠

امروز به 36 رنگ تازه دوستت دارم مثلا!

روی میز زن یک جعبه مداد رنگی 36 رنگ بود با یک جعبه شیرینی. من فکر کردم روی کارت نوشته: « به تو، که رنگ زندگی منی.» و لابد چیزی شبیه این نوشته بود که صورت مهتابی گل انداخت. بعد فکر کردم چه کار قشنگی. فکر کردم مرد یکی از قصه‌هایم باید این کار را انجام بدهد. روی کارت هم بنویسد: « 36 رنگ اینجاست و تو از همه شان خوش‌رنگ تری.» توی ذهنم خط زدم و دوباره نوشتم: «کاش می شد روزهایت را به رنگهای مداد رنگی بسپاری و دستت را به من.» نشد. دوباره خط زدم. «به تو که رنگت در هیچ جعبه مداد رنگی نیست.» داشتم هنوز می نوشتم و خط می زدم که زن برگشت و آمد کنارم. نقشه زمین را باز کردم. گفتم: « ما از محدوده طراحی بازدید کردیم ولی یه ابهاماتی در مورد نقشه برداری...» زن گوش نمی کرد. کارت توی دستهایش بود. لبخند محوی توی صورتش: « هر بخشی که مشاور  لازم داره بگین برداشت بشه.»

-          تا کجا؟

-          تا هر جایی که لازمه.

جلسه تمام شده بود. زن توی خواب داشت راه می رفت. ما راه افتادیم و از حیاط بزرگ گذشتیم. همکارم گفت: « کار یک مرد بودها. نه یک ارباب رجوع. یک مرد.» بعد هر دو نگاه کردیم به نرده های سفید. ظهر بود. از آن ظهرهایی که سایه هایمان آب رفته بودند و خودمان قدمهای بلند برمی داشتیم. پشت سر زن لابد هنوز داشت لبخند می زد و جعبه مداد رنگی 36 رنگ هم هنوز روی میزش بود.

  
نویسنده : خانم شین ; ساعت ۱۱:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٦/۱۸
تگ ها : روزهای من

← صفحه بعد