زیر میکروسکوپ لابد دارد یک بند حرف می زند، بی معرفت...

زن رژ لب صورتی ملیحی زده بود. با روپوش سفید نشسته بود روبروم. پرسید: «کی بیدار شدی؟ کار بدنی سنگین که نکردی؟ توی خانواده کسی تیروئید دارد؟» و وسط این سوالها گفت که برای سنجش پرولاکتین باید آرام آرام باشی. اتفاقا از آن صبحهای آرامم بود. نه دویده بودم برای رسیدن به دستگاه کارت زنی و نه مدرسه ای در کار بود که استرس رساندن بچه بهش را داشته باشم. حرف زن اما کمی معذبم کرد. روی صندلی چوبی بزرگ جابجا شدم و پرسیدم: «مگه چی شده؟» لبخند حرفه ایش را چسباند به لبش که چیزی نیست.

دکتر داده بود هر چی توی خونم هست و نیست را برایم تست کنند. جای آزمایشهای قبلی هنوز وسط بازوی راست و چپم بود. کمی کبود. مثل هر باری که خون می دهم. حالا این یکی سرنگ را با آن لبه ترسناک سبز چسباند به رگ من و دو تا لوله آزمایش را پر پر کرد. روی لوله ها اسمم را چسباند. فکر کردم خون فکر می کند همه چیز را توی خودش مخفی کرده. اما آدمهای فریبکار می برندش توی لوله آزمایش و تا فیها خالدونش را می کشند بیرون و خون دیگر چیزی برای پنهان کردن ندارد. زیر میکروسکوپ همه چیز را لو می دهد. اینکه قندش بالاست. دارد تیروئید می گیرد یا چه می دانم اینکه توی آن هورمونها که عشق و نفرت و شهوت و کنترل زندگیمان دستشان است چه اتفاقی دارد می افتد. زن دوباره گفت: « چیز مهمی نیست.» جواب آزمایش قبلی را گذاشتم کنار برگه قرارداد و فکر کردم کیف بزرگتری لازم دارد. شاید باید کم کم چمدان با خودم این ور و آن ور ببرم.

صندوق عقب ماشینم را دزد باز کرده و زاپاس را برده و فکر هم نکرده که یک زن تنها در آستانه فصلی داغ از کجا برود زاپاس بخرد و اصلا چرا باید زاپاس بخرد. این است که کولی وار هر آنچه لازم دارم توی کیف بزرگ همراهم از این طرف می کشم آن طرف.

توی بانک کارشناس بیمه پرسید: « حالا می شه بگین برای چی جدا شدین؟» آدم انتظار ندارد صبح یک پنجشنبه زیادی داغ یکی وسط بانک چنین سوالی ازش بپرسد. این همان کسی بود که روزی که شنید داریم جدا می شویم زده بود زیر گریه. لجم می گیرد از آدمهایی که برایم کاسه داغتر از آش می شوند. بانک، بانک خانوادگی قدیمی بود و بیمه و حسابها و همه چیز را می دانست و بیشتر با امیر صمیمی بودند تا من. آن صبح چهارشنبه کذایی به امیر گفته بودم: «حالا چرا بهش گفتی داری جدا می شیم؟» یادم نیست چه جوابی داده بود. هزینه بیمه را دادم و از شعبه زدم بیرون.

بعد فکر کردم خوب شد اول رفتم آزمایشم را دادم. بعد فکر کردم به آزمایشم و هوا ابری بود و بدجوری داغ. فکر کردم خونم قرار است چه چیزهایی به زبان بیاورد. فکر کردم دو تا لوله آزمایش هست که رویشان نوشته شیدا. فکر کردم شاید هم تقصیر آسمان است که اینطور شهر را کوره کرده و همه مان را دارد زنده زنده می پزد.

مانا برایم نوشته بود که هوا آن سر دنیا شده 32 درجه و وضعیت اضطراری اعلام شده و «آی مردم از خانه بیرون نروید.» این طرف دنیا ما با گرمای 40 درجه و مانتو و شال و کیفهای یک تنی می رویم سر کار و ککمان هم نمی گزد. مانا نوشته بود وایبر بزنم پسرها با هم حرف بزنند. پسرها حالا کلی از هم فاصله دارند و نمی دانم سینا در مورد وایبر چه احساسی خواهد داشت. کاش مانا اینجا بود. جایش بدجوری خالی است. از آن جاهای خالی که فقط جای خود مانا هست و بس. دلم برای خانه شان تنگ می شود. برای پشت بامشان. برای کوکتلهایی که منوچهر درست می کرد. برای دویدن بچه ها روی کف سنگی. برای اینکه در آسانسور باز شود و جلوی در خانه شان ایستاده باشند. برای شبهایی که دلمان نمی خواست تمام شود.

خوب شد سر صبح آزمایشم را دادم. نوستالژی توله سگ وار پیچیده به پایم. تقصیر هوای ابریست لابد. من خوبم. آن زن هم که گفت چیزی نیست. منتظرم ببینم خونم چه مزخرفاتی پشت سر من می خواهد بگوید. ملالی هم نیست به خدا. نه به گیرنده هایمان دست بزنیم نه فرستنده ها.  

 

 

  
نویسنده : خانم شین ; ساعت ۱٢:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٤/٢٦
تگ ها :

به یک جادوگر جهت آموزش اصول ابتدایى جادو در اسرع وقت نیازمندیم.

ساعتش را دستکارى کرده بود و حالا عقیده داشت که وقتى با من آمده شرکت، در معرض یک میدان مغناطیسى قرار گرفته و تنظیم ساعت خود به خود بهم خورده. تمام راه طولانى کلیدهاى چهار طرف ساعت را فشار دادم تا آن نگاه ناامید و غمگین گوشه ى چشمش نباشد. لحظه هایى توى زندگى یک مادر هست که باید بتواند. مهم هم نیست که ازش خواسته شده با کله عروسک باربى و یک چکش پلاستیکى آتش درست کند یا اینکه پروانه اى را از ناکجا به حیاط کهنه اى که حتى یک علف خشک هم ندارد احضار کند یا اصلا خودش پروانه بشود. مهم آن نوعى از ایمان است که بچه به توانایى مادر دارد که بالاخره یک روز از دست مى رود اما بهتر است که هر چه دیرتر و دورتر از دست برود.

کار آسانى هم نیست ها. سه سال پیش، نیمه شب توى اتاق هتل، بچه ام که دل پیچه داشت به من گفت: "مامان منو خوب کن!" من نه مسکن داشتم و نه دسترسى به مسکن. توى اتاق هتل، توى شهر غریبه فقط دو تا قند داشتم. قندها را حل کردم توى نصف لیوان آب ولرم و دادم دستش: "اینو بخور خوب میشى." توى دلم آرزو کردم نفهمد، حالا حالاها نفهمد که چه ناتوانم. داروى من درآوردى اثر کرد. بچه بالا آورد و دلپیچه خوب شد. حالا باید ساعت را تنظیم مى کردم و هر کلیدى را مى زدم نورها روى صفحه عربى مى رقصیدند یا کرونومتر فعال مى شد یا صداى آلارم در مى آمد. وسط یکى از تلاشهاى نافرجامم ساعت را از دستم گرفت و یکهو داد زد:"شد شد" خودش راهش را پیدا کرده بود. آن ایمان کوچک که هر روز آب مى رود و کوچکتر مى شود، به دستهاى جادوگرِ مادر هنوز هست. گیرم که یکى از همین روزها، مثل دود سیگار مى پیچد و محو مى شود. یادم باشد تا ردى هست از آن جادو، از بودنش لذت ببرم.

  
نویسنده : خانم شین ; ساعت ٦:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٤/٢٥

رگهاى آبى دستانم

سوزن که رفت توى رگم، درد را حتى حس هم نکردم. فکرم پریده بود تا ناکجا. بعد یادم افتاد دو روز پیش پسرک چه دردش آمد سر آمپول. دیدم از بس زندگى دردم آورده، دیگر حتى نمى فهمم که آمپول هم درد دارد. یاد بچگیهام افتادم و التماسم به دکتر وقت مریضى که آمپول ننویسد. یاد تمام وقتهایى که نشسته ام روى این صندلى هاى بزرگ آزمایشگاه و رگهاى آبى دستهایم را داده ام دست غریبه اى و نگاه کردم به آن قطره هاى سرخ تیره که سرنگ را پر کرده اند. چرا سوزن توى پوست کلفتم نمى شکند؟ چرا پس دلهره دارم؟ به پسرم فکر مى کنم. این روزها مدام به پسرم فکر مى کنم و زندگى داغ و بى توقف راه خودش را مى رود.

  
نویسنده : خانم شین ; ساعت ٥:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٤/٢٤
تگ ها : روزهای من

خرده جنایتهاى مادر و فرزندى

بابا مى گوید: «من از یادداشتهاى تو چیزى نمى فهمم. نمى فهمم چطور نقطه ى آ. را مى رسانى به نقطه ى ب. فقط یهویى مى بینم ایستاده ام توى نقطه ى ب. انگار که یک جور موج است که برت مى دارد و بدون اینکه حواست باشد با خودش مى برد. »بعد اخم مى کند: «نمى فهمم چطور سر و ته نوشته ات را ربط مى دهى به هم.»منظورش یادداشتهاى توى روزنامه است والا هنوز زندگیم به آن درجه از ابتذال نرسیده که پدر و مادرم هم وبلاگم را بخوانند. تعبیرش از یادداشتهاى من ساده و خوب است. تعبیر مردى که سالهاست به جز روزنامه و کتابها و مقاله هاى علمى چیزى نخوانده و حالا مواجه شده با یک سرى یادداشت که درست جلوى چشمش در روزنامه ى هر روزیش سر و کله شان پیدا مى شود و یادداشتها را دختر سر به هواى همیشه خسته اش نوشته که سر از کارش در نمى آورد. براى مامان اما یادداشتهاى من فقط یک پیغام دارد: دختر من غمگین است. نه به سوژه ها کارى دارد و نه به نثرم. واقعا خدا را شکر که این وبلاگ را نمى خواند!

  
نویسنده : خانم شین ; ساعت ٦:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٤/٢٢

جمعه

دلم گرفته. از آن دل گرفتگیهایى که مى دانم از چیست و مى دانم هم چقدر گفتن و نوشتن ازش بیهوده است. توى تخت مى چرخم. عقربه هاى ساعت چسبیده اند به هم. یک موى سفید تابدار کشف کردم روى مچ راستم. یعنى اگر رگم را بزنم اول این مو، که معلوم نیست چرا آنجاست، سرخ خواهد شد. پنجشنبه رفته بودم خانه پدرى. بدون سینا همه زیادى ساکت بودیم. بعد مامان شروع کرد نطق کردن از آینده ترسناکِ پیش رویم. من وسط حرفهاش بلند شدم که دوش بگیرم. کاش شهرام اینجا بود. کاش سینا بود. از حمام که آمدم مامان برایم چاى ریخت. باقلواى استانبولى داشتند و عالى بود. نماندم براى شام. بیرون، هوا هنوز گرم بود و موهاى فرفرى خیس دور سرم را پر کرده بودند و شهر گرمازده داشت توى هُرم غروب نفس نفس مى زد.

من روزها را شمردم و همه افسردگیم را انداختم گردن هورمونها. بعد کمى بهتر شدم. امروز افسردگى برگشته و دوباره خیره شده به چشمهایم. چرا من روى مچ دست راستم یک موى سفید دارم؟ قلبم تیر مى کشد و روز کش مى آید و من بیخودى به روزها فکر مى کنم. پشت پرده ها، روز گرم تابستان، همه داغیش را پخش کرده توى هوا. توى اتاق کف پایم یخ کرده. مى شمرم. بیست و هشت. بیست و نه و سى. چشمم از کم خوابى مى سوزد. خستگى روى انگشتهایم است. روى کلمه هایى که نمى توانم بنویسم و از ناتوانى ننوشتنشان خوابم نمى برد. زنى توى قصه ام بوى مرباى آلبالو گرفته است. من منتظرم آلبالوها، شکرها را خوب غرق کنند و غروب جمعه را با بوى آلبالوى داغ سپرى کنم.

 پسرم حالا کجاست؟ چه کار مى کند؟ من کجا هستم؟ این موى سفید روى مچ دست راست من چه مى کند؟ سى. سى. سى. اضطراب ریخته توى جانم. توى ننوشتنم. توى هسته هاى آلبالو. "غر زدى، نزدیا." دلم مرباى آلبالو مى خواهد. کاش موچین همراهم بود. بچه لابد دارد گیم بازى مى کند و شاید سنگینى عصر جمعه او را هم گرفته باشد. باید کارى کنم. بروم، بدوم، اشک بریزم. کاش جایى داشتم که از خودم فرار کنم. کاش مى شد بروم سفر و خودم را نبرم.

  
نویسنده : خانم شین ; ساعت ۸:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٤/٢٠

← صفحه بعد