یعنی آخر تمام راهها بن‌بست است؟
ساعت ۱۱:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٤/٢  کلمات کلیدی: روزهای من ، نوستالژی

-          به بهانه دورهمی بچه‌های معماری ملی بعد از خدا می داند چند سال

 

 راهروهای دانشکده پر از رنگ بود و گذشته‌ها دوباره جان گرفته بودند. آدمها 15 سال پیش یا پیش تر از آن دوباره پیدایشان شده بود. نگاهها همان بود.اما چشمها پیر شده بودند. پیر که نه.اما رد سن و سال آمده بود نشسته بود روی صورتها. رنگ موها پریده بود و صدای خنده‌ها آرامتر شده بود. اما باز هم می‌شد دید که چشمهایشان برق می‌زند.

در راهروی طولانی راه رفتم و به آتلیه‌ها نگاه کردم. من هفت سال از عمرم را در این راهروها گذرانده‌ام. با مانا ساعتها در اینجا قدم زده‌ام. روی همین پله ها نشسته‌ام. به همین نرده‌ها تکیه داده‌‌ام. دیوارها دیگر آبی کمرنگ نبود. اما آتلیه‌ها بزرگ بودند. حتی بزرگتر از آن چیزی که به یاد داشتم. خوب که گوش می‌کردم صدای خنده‌های من و مانا هنوز می‌آمد. سرک کشیدنها. دیر رسیدن و دویدنها. فقط دیگر کسی با چشمهای نگران از پشت در باز آتلیه رد نمی‌شد. اگر هم کسی بود و می‌گذشت، دنبال نگاه دیگری می‌گشت.  

در آتلیه دخترهای سال یکی داشتند روی کاغذ پوستی خط می‌کشیدند. روی میز بزرگ با مداد و خط کش تی. آیا می‌دانستند که همین خطوط مدادی کمرنگ آنها را به آینده‌ای نامعلوم پیوند می‌دهد. آیا می‌دانستند که با همین خطها تا کجا می‌توانند بروند؟ با همین خطوط زشت و ناسور و نامطمئن...

دانشکده زیبا بود هنوز. هنوز می‌توانست به من این توهم خوشایند را بدهد که آینده پیش رویم است نه پشت سرم. فکر می‌کردم آن راه طولانی که از روی این پله‌ها شروع شد و به امروزهایم رسید آنقدرها هم بد نبود. نقطه‌های روی ش از کلمه شهرسازی روی ورودی دانشکده افتاده بودند. کنار ش بی نقطه ایستادم و به آدمهایی که دور و برم سیگار می‌کشیدند نگاه کردم. همه بودند. تقریبا همه...

دوستهای قدیمی به دیدن هم از جا می‌پریدند. صدای خنده می‌آمد و بوی سیگار. تو چنان دوستت را در آغوش گرفتی که چشمهای من پر از اشک شد. فکر کردم تکه‌های روح ما اینجا جا مانده‌اند. عاشقیهای بی سرانجام، دوستیهای گمشده، راههای رفته‌ی اندوهبار و آن همه راههای نرفته ... فکر کردم همه چیز از همین جا شروع شد. همین جایی که حالا ایستاده‌ام و به سایه‌هایمان فکر می‌کنم. سایه‌هایی که در راهرو می‌خندند و در یک عکس جاودانی رو به دوربینی که معلوم نیست مال کیست لبخند می‌زنند.

شب شد و من خسته شدم. اما فضا آنقدر زنده و روشن بود که نمی‌شد رفت. فقط می‌شد ایستاد. دلم حتی سیگار می‌خواست. دل بی صاحب بلا گرفته‌ام... نکشیدم. تکیه دادم به سنگهای اخرایی. به جای خالی نقطه‌های ش نگاه کردم. به جای خالی همه‌ی لحظه‌هایی که می‌شد مال ما باشند اما نشد. به جای این همه زخم که می‌شد بر تنم نباشد اما بود. بعد تو دستت را بلند کردی و صدایم کردی. کنارت دنیا از سکون درآمد...دوباره شروع کرد به چرخیدن... به همه سالهایی فکر کردم که از سرمان گذشته بود. سالهایی که ما را تبدیل کرده بود به آدمهایی بهتر شاید. اندوهگین‌تر. خسته‌تر... اما به جرات بهتر. آن خامی بیست سالگیها رفته بود. خشم گمشده دیگر نبود. زندگی آن روی سیاهش را نشان داده بود و دیگر فکر نمی‌کردیم پشت دیوارهای دانشکده، رنگین کمان به جای هفت رنگ، هزار رنگ است. در دنیایی که خیلی چیزها کم داشت ما یک شب از گذشته‌ها دزدیدیم... یک شب کامل و بی عیب از فلک دزدیدیم...

 


 
رم دادن صید خود از آغاز غلط بود ، نبود؟
ساعت ۱٠:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۳/۳۱  کلمات کلیدی: افسردگی و سایر دردهای بی درمان

چرا اینقدر ترک ترک و شکسته‌ام از پنجشنبه؟ هر جا پای برهنه‌ام را می‌گذارم خرده‌های شکسته می‌رود توی پایم. انگار چیزی در من فرو ریخته و همه جا را از این تکه‌های شکسته پر کرده.

قرار بود روز خاصی باشد. حتی فکر کرده بودم که چه عکسی بگیرم و توی اینستا بگذارم. قرار بود دستهایم را از دو طرف باز کنم توی میدان اصلی شهر و زیرش بنویسم: « چهل ساله شدم.» نشد. به جایش تا چشمهایم را می‌بستم دنیا شروع می‌کرد به چرخیدن. مانده بودم که دیوار ارغوانیم چرا دارد نزدیکتر می‌آید و بعد نرسیده به من دوباره برمی گردد. صدای خش خش برگ خوردن کرمهای ابریشم. صدای ماشینهایی که رد می‌شدند. صدای پای خودم روی کف خانه. همه هزار برابر می‌شد. هزار هزار برابر.

روز خوبی نبود. حتی معمولی هم نبود. یک روز بد بود. یک روز بد و سنگین و طولانی و تمام نشدنی.

دیشب که خوابیده بودم کمرم تیر می‌کشید. از جابجا کردن آن تیر و تخته‌های سنگین. نگفته بودم که دو شب است قرص مسکن می‌خورم و می‌خوابم که بتوانم بخوابم. صبح فکر کردم از بس احمقم. از بس دلم می‌خواهد دور و برم قشنگ باشد و شاد باشد و زنده. فکر نمی‌کنم به اینکه به چه قیمتی و چرا. خیلی وقتها، خیلی چیزها به بهایی که بابتش می‌دهی نمی‌ارزد. خیلی وقتها نمی‌شود یک ویرانه را درست کرد. بس که گذشته چیزی باقی نگذاشته که بشود به آن یک تابلوی کوچک آویخت. یک تابلوی کوچک حتی.

چرا همیشه من باید ساکت بمانم؟ چرا من باید مواظب باشم که جمله‌هایم خواب هیچ کسی را در هیچ جغرافیایی آشفته نکند. چرا کسی حواسش به من نیست؟ جواب را پیدا نمی‌کنم. نمی‌دانم اصلا جوابی هست یا نه. برای پیدا کردن جوابها زیادی تکه پاره‌ام. زیادی خسته‌ام. پرده‌هایی که شب عید شسته بودم بوی خاک گرفته‌اند. آن همه گلدان نتوانست نحسی را از آن خانه ببرد. از بس که خاطره‌های تیره عمیقند. من اشتباه کردم که آن همه سنگینی را دست تنها برداشتم که چه بشود؟ واقعا که چه بشود؟ با خودم چه فکر کردم؟ نمی‌دانم.

حالا دارم خودم را با خاطره دیروز عذاب می‌دهم. به زن احمقی فکر می‌کنم که در خانه می‌چرخید و فکر می‌کرد چیزی را تغییر داده است. زن احمقی با موهای فرفری که همین پنجشنبه 40 سالش تمام شده.

 

 


 
سنگ بودگی
ساعت ٦:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۳/٢٥  کلمات کلیدی: دغدغه های ذهنی من

یک سنگ کوچک، یک سنگ خیلی کوچک را هم که بیندازی توی آب حوض تا ته دیواره ها را با دایره های هم مرکز پر می کند. دایره ها در مسیرشان به برگها می خورند. به حشره های شناور در آب. به تصویری که بی خیال روی آب نقش بسته. دایره ها همه چیز را تحت الشعاع خودشان قرار می دهند.

من، همیشه آن سنگی بوده ام که در آب می افتد. بی آنکه بخواهم دایره هایی درست کرده ام. دایره هایم زندگی آدمهای زیادی را تحت تاثیر قرار داده اند. یک وقتی که سنم کمتر بود بدم نمی آید پیشرو باشم. حالا خیلی محتاط ترم. می دانم زندگی آنقدر بالا و پایین دارد که نه می شود حکم کلی داد نه می شود راهی را با اطمینان به کسی توصیه کرد.

تقصیر من نیست که دایره هایم هنوز سر راهشان عکس ماه را می لرزانند یا حشره ها را غرق می کنند یا به برگهای مرده امید می بخشند. الان مدتهاست که من از ضربه ملایم دایره ها هم می ترسم اما کاری از من برنمی آید. من همیشه سنگی بوده ام که در آب می افتد. بی آنکه بخواهم...  از تاثیر دایره هایم بر آدمیان پناه می برم به خدای کرگدنها. خدای تصمیم گیرنده ها. خدای سنگهای کوچک و حوضهای خزه بسته... 


 
نامه،عکس قدیمی،یادداشت پاااره می کنیم. مجسمه می شکنیم. پا بده آب حوض هم می کشیم.
ساعت ٥:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۳/٢٤  کلمات کلیدی: دغدغه های ذهنی من

گفت:‌ «اسمش را دیدم و حالم بد شد. بعد یاد حرف تو افتادم.  ورق را کندم و تا جایی که می شد پاره پاره اش کردم. با هر بار پاره تر کردن با هر بار شنیدن آن صدای عجیب بهتر می‌شدم.» گفتم:‌« موثر است. واقعا موثر است.»

 لابد آدمها با خط و نوشته‌شان تکه‌های روحشان را جا می گذارند که اینطور حس عجیبی از پاره کردن این یادگاریهای قدیمی به آدم دست می دهد. انگار کن که یک ذره از خودشان باشد.

گذشته چیز عجیبی است. می دانی تمام شده و رفته اما باز از یک جا نیشش را در تن آدم فرو می کند. خوبیش این است که می توانی سرت را ببری بالا و بگویی خوب شد که تمام شد ها. رفتند. دیگر نمی توانند آزارم بدهند. حالا، حتی دیگر چیزی هم نمانده که پاره کنم. همه ی ذرات تکه تکه شده مدتهاست که هیچ شده اند.

بعد یک جا، یک روز که کنار گلدانهایم ایستاده ام، می بینیم دنیا  دارد دیوانه وار دور خودش می چرخد. بیراهه می رود. می خروشد. دوستهایم را حتی گاهی با خودش می برد و من در آن نقطه ی بی تکانی ایستاده ام که دیگر آنجا چیزی مهم نیست. نقطه ی بی تکان خودش مرکز زلزله است. نقطه شروع آوارگی است اما خوبیش این است که دیگر روحم نیست که آب می رود و کوچک می شود.

در این چرخش دیوانه وار، با قانون عزیز گریز از مرکز، ذره های نامه ها، عکسهای قدیمی و لبخندهایی که به تاریخ پیوسته اند دور می شوند و در فضای بی انتها پخش می شوند. دیگر کسی نمی تواند اینها را به هم بچسباند. هیچ کس نمی تواند.

برای من همین مانده که گاهی باید بایستم، وسط این چرخش دیوانه وار، به خودم یادآوری کنم که تمام شده، همه چیز تمام شده است ... 


 
سی سال پیش در چنین روزی ...
ساعت ٧:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۳/۱٧  کلمات کلیدی: نوستالژی

خانه را که دیدم دیگر نه به خیابان نگاه کردم نه تابلوی «توقف مطلقا ممنوع»، ماشین را ول کردم کنار خیابان و پریدم توی کوچه. همسایه ها ناپدید شده بودند. خانه روبرویی جایش را داده بود به یک ساختمان بزرگ. نمای سمت خیابان را با کامپوزیت آلومینیمی زشتی پوشانده بودند و رویش نوشته بود اداره گاز. کوچه ولی شبیه قدیمها بود. کوچه ای شیبدار که تمام زمستان پر از برف می ماند. از کوچه پنجره ها را نشانش دادم و گفتم: « پنجره ها بلند بودند من خیابان را نمی دیدم.» به شبهای زمستان آن سال فکرکردم که تنها بودم و مامان نبود و من در این خانه 6 ساله بودم. به دیدن سیاه شدن آسمان از پشت مربع شیشه ها. من دراین خانه اولین ترسها، اولین اندوه و هزاران اولین دیگر را تجربه کرده ام. من در این خانه خندیده ام و حتما گریه ها کرده ام. من از این خانه به شهر بزرگ کوچ کرده ام. هنوز آن کامیون بزرگ را می بینم که دم در ایستاده و همه ی زندگی کوچک ما را بار می زند. من گیج اندوهم از ترک کردن همکلاسیها. زن همسایه غصه دار است. مادرم آن موقع 35 ساله بود ولی چقدر به نظرم بزرگ و عاقل می رسید. ما از شهر کوچک، خاکستری و سرد به پایتخت مهیج برمی‌گشتیم. گفتم ده، یازده سال پیش که آمدم همدان این همه دلتنگ این خاطره ها نبودم با اینکه آن موقع خانه هنوز دست نخورده سر جایش بود.

در خیابان پاستور، پلیس جوان برای ماشینم جریمه می نوشت. با چشمهای خندان پریدم جلو که ننویس آقا. من در این خانه 4،5 ... و 10 ساله بوده ام. ببین این شیشه های راه پله که حالا رویش را با این رنگ دودی زشت پوشانده اند رنگی بود. بابا پیکان قهوه ای را می گذاشت همین جا. این خیابان آن موقع پهن بود. یا به نظر پهن می رسید. آرامگاه دور بود. اما همان موقع هم قشنگیش را می فهمیدم. ننویس آقا. من در این خانه دوچرخه سواری یاد گرفته ام. عاشق گلهای اطلسی شده ام. با عمو و خانواده اش سر سفره هفت سین نشسته ام. خاطره های ترسناک مرگ دکتر ایروانی را شنیده ام. بارها از صدای بمباران ترسیده‌ام. در این خانه اولین ترسهای عمیق زندگیم در جانم خانه کرده است. از این خانه کابوس پابرهنگی به خوابهای همه سالهای من کوچ کرده است. از این خانه خاطره دوغهای ترش مسیر گنجنامه را دارم. عشق به کاسه های سفالی آبی را. ننویس آقا ننویس.

قبض را نوشته بود. بعد گفت کم می نویسم. به خاطر خاطره ها به دختر 6 ساله ای که از تاریکی و تنهایی می ترسید تخفیف می دهم. قبض را گذاشتم توی داشبورد. آرام از کنار سوپر سینا رد شدیم. گفتم ما پیاده می آمدیم تا اینجا ولی اجازه نداشتیم پفک بخریم. مغازه بسته بود. پشت آرامگاه ابرها آسمان را هزار رنگ کرده بودند. در من چیزی داشت می رقصید. چیزی شبیه کودکی که بزرگ شده بود و می دید پشت پنجره چیزی ترسناک نیست. می دید که از آن همه خاطره ی ترسناک فقط یک گرمی خوشایند مانده توی قلبش. گفتی خوبی؟ خوب بودم. از همیشه بهتر.


 
← صفحه بعد