قضاوتهای یک جاجوی اصلاح ناپذیر
ساعت ٩:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٢/۱  کلمات کلیدی: هارش جات

یک. روز را با انرژی زیر صفر شروع می‌کنم.

دو . روبروی بانک به مردانی که جلیقه ضد گلوله پوشیده‌اند نگاه می‌کنم و به مرگ فکر می‌کنم. فکر می‌کنم می‌شود درست  همین لحظه که ماشین حامل پول، جلوی بانک ایستاده یک درگیری مسلحانه اتفاق بیفتد و من که معصومانه برای افتتاح حساب آنجا ایستاده‌ام کشته شوم. حتی این مردها هم ممکن است بمیرند. چون شکمهای چاقشان از زیر جلیقه بیرون زده و به نظر نمی‌رسد توانایی جست و خیز و پنهان شدن داشته باشند.

سه. از چهره‌اش قاطعیت می‌بارد. یک جور قاطعیت مردانه با یک نگاه از بالا به پایین. آیا من دارم از شناخت شخصی ام برای قضاوت کردن استفاده می‌کنم؟ به نام خدا. بله.  «و از کرده ی خود دلشادم.»

چهار. مامور بانک بی عجله به بیسکوییتش گاز می‌زند. یک جرعه از چایش را می‌نوشد و ماوس را به آرامی ( آنقدر آرام که حرکتش محسوس نیست.) روی صفحه حرکت می‌دهد. من به ابروهایش که از شکل افتاده اند نگاه می‌کنم. دو رنگ. قهوه ای و سیاه و موهای تازه خنجرهای کوتاه سیاه هستند. انگشتر تک نگینی روی انگشت حلقه دست چپش است. وسط حرص خوردن از کندی اش فکر می کنم اگر یک بار دیگر آنقدر احمق شدم که ازدواج کنم، حتما حلقه‌ام را از این تک نگینهای ساده می‌گیرم. با یک برلیان درشت. آنقدر درشت که دستم را سنگین کند.

پنج. یک دایره ی کامل طی کرده ام. از دختری که دلش می‌خواست پسر باشد تا زنی که بیشتر از هر وقت دیگری در عمرش احساس زنانگی می‌کند. دست از انکار خودم برداشته ام. فکر می‌کنم من زنم. توانایی لذت بردن از سادگیهای زندگی را بیشتر از مردها دارم. من می‌توانم از جمع کردن لباسهای تمیز از روی بند لذت ببرم. از جارو کردن خانه. شستن ظرفها. نمک زدن به بادمجان. بافتن موها. به این همه موهبتهای اضافه فکر می‌کنم که به خاطر زن بودنم به من داده شده است.

شش. حالا باز یک عده داد و هوارشان بلند می‌شود که به چه حقی موضوعات را «زنانه»، «مردانه» کرده ام.

هفت. این یکی موذی است. اجزای صورتش به هم نزدیک است. می‌تواند همه حرفهای ساده را به نقشه های موذیانه تبدیل کند. می‌تواند از کاه کوه بسازد. می‌تواند و این کار را هم می‌کند.

هشت. شاید هم کسانی که برای پروفایلشان عکس نمی‌گذارند، حق داشته باشند. جاجوها بی شمارند.

نه. ذهنم پر از عدد است. عددها را فقط وقتی دوست دارم که توی حساب بانکی باشند. وقتی توی سرم بالا و پایین می‌روند عصبانی ام می‌کنند. نمی‌دانم چی از جان من می‌خواهند. نمی‌دانم. نمی‌خواهم هم بدانم. توی ذهنم مدام عدد وام را تقسیم به ماههای سال می‌کنم. سودش را حساب می‌کنم. از قسط کم می‌کنم. بعد فکر می‌کنم آخرش که چی؟ عددهایم از بلندترین نقطه سقوط می‌کنند و نقش زمین می‌شوند. نمی‌میرند سگ جانها.

ده. با لباسهای گل و گشاد و دامنهای بلند و مانتوهای آزاد راحتترم. یک جور احساس کولی وار به من می‌دهد. احساس می‌کنم می‌توانم رها کنم. می‌توانم راهم را بکشم و بروم. چرا هوا آنقدر گرم نمی‌شود که برویم سراغ دامن و صندل. بعد پلیس نامحسوس گزارشمان را بدهد پلیس محسوس. پلیس محسوس احضاریه را بفرستد در خانه. گل بگیرند مملکت گل و بلبل را. همان بهتر که هوا گرم نمی‌شود.

یازده. تمام راه صدای او توی گوشم است. صدایی که لحنش را از خودم در می‌آورم. شکل جمله ها را عوض می‌کنم. خسته که می‌شوم فکر می‌کنم کاش می‌شد این خیالها را بیرون کرد. کاش می‌شد سرم را بتکانم و او را با آن قاطعیت ترسناکش بیرون کنم.  

دوازده. چرا من سبک نمی‌شوم؟ این همه نوشتم ها.

سیزده. مرد فقط چند ساعت قبل از مرگش اینستاگرامش را آپدیت کرده بود. بعد از مرگمان چه بلایی سر اکانتهای ما می‌آید؟ کاش آنقدر فرصت داشته باشیم که خودمان سر و سامانشان بدهیم. خدایا ما را نخور! خب؟

 


 
منم منم مادرتون...
ساعت ٤:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۱/٢٩  کلمات کلیدی: دغدغه های ذهنی من ، هارش جات

من هنوز کاربرد یک سری شبکه‌های اجتماعی را بلد نیستم. مثلا سردر نمی‌آورم که مردم چطور اینقدر حرف دسته‌بندی شده توی زندگی‌شان دارند که بخشی‌اش را توی توئیتر می‌زنند. یک قسمتش را توی کانالشان می‌گذارند. خلاصه‌اش را زیر عکسهای اینستاگرام می‌نویسند و آخر سر همه‌اش را با هم جمع می‌کنند و در فیس بوک منتشر می‌کنند. خودم از خواندن تکراریهایش حسابی حوصله ام سر می‌رود. ( به خدا اگر یک عده یک قسمتی از حرفهایتان را نخوانند زمین به آسمان نمی‌آید. رحم کنید.)

حرفی از وبلاگ نمی‌زنم چون این روزها وبلاگ نوشتن حسابی دمده شده و فقط آدمهای بی‌کلاس نوستالژی‌باز وبلاگ می‌نویسند.

از بس مطلب تکراری خوانده ام همه چیز به نظرم آشناست. انگار یک کانال مرجعی یک جایی هست که همه چیز آنجا تولید می‌شود. ( به قول دوستان ما که همه داریم کپی می‌کنیم پس این مزخرفات رو کی می‌نویسه؟) بعد در یک روز همه جا منتشر می‌شود. دلم برای یک جمله‌ی تازه لک می‌زند. حتی برای یک جوک تازه. راستش من کانالهای تلگرام را فقط به خاطر جوکها دنبال می‌کنم. بقیه‌اش این است که رد دوستانی که از وبلاگ به کانال کوچ کرده‌اند گم نکنم. وحید آنلاین را هم که اگر دنبال نکنیم کلا از دنیا بی خبریم. اما همین هم باز شده تکراری. ملت یک چیزی را توئیت می‌کنند. یک ساعت بعد یک سری استیکر تنگش آمده و تبدیل شده به جوک. فردا فحشی چیزی به سر و ته اش اضافه شده ( مرسی، اه) و در بقیه کانالها منتشر می‌شود. خسته شده ام.

حتی دلم برای وبلاگ نویسان مدل « ماجراهای عشقولانه فی فی جون و همسر در سرزمین عجایب» هم تنگ شده. فکر می‌کنم وبلاگها حداقل شخصی بودند. می‌شد چادر گلدار را بزنی دور کمرت بروی در خانه هر کسی که مطالبت را دزدیده داد و هوار راه بندازی و نوشته هایت را پس بگیری. حالا همه چیز شده حباب. من این حبابها را دوست ندارم.

برای همین است که من هنوز وبلاگ می‌نویسم. با توئیتر هنوز غریبه ام. نمی‌دانم چی باید توئیت کنم که تکراری نباشد. فیس بوک برایم به معنی دیدن عکسهای دخترخاله و دوست پسر جدید التاسیسش است و فیلم گربه های برادرم. اینستاگرام که به قول سرهرمس نسخه جدید و به روز شده وبلاگهاست به نظرم آنقدرها جای کلمه نیست. تلگرام هم که یعنی فرندز.وحید آنلاین. جوک. جوک. جوک و سربه سر فامیلها در گروه گذاشتن. عکس مردم را تماشا کردن و با دل راحت قضاوت کردنشان.

بله. تفریحات زیادی دارم. خدا همین دلخوشیها را از ما نگیرد.

فقط اینکه اگر می‌خواهید در اینستاگرام مرا فالو کنید باید آدم واقعی باشید. اسم و عکس پروفایل و اکانت فعال داشته باشید. عکس گل و بلبل و بچه دو ساله با رژ لب صورتی ملیح با عکس نداشتن برای من فرقی ندارد. بعد هم حداقل برای خودتان روشن باشد که از جان من چه می‌خواهید. متاسفانه من آنجا هم مثل اینجا قلدرم. حتی آنجا قلدرتر هم هستم. اینجا کامنتهای نامربوط را با خوشحالی پاک می‌کنم. آنجا تا طرف را چک نکنم خیالم راحت نمی‌شود که پشت ستاره حلبی اش قلبی از طلا دارد. البته که شماها قلبی از طلا دارید ولی خب تا پنجه های صورتی خوشگلتان را از لای در نبینم از کجا این را بدانم.

حالا همه اینها شوخی بود. سر صبحی خواستم متلک جمیعی به دوستان کانال باز و فیس بوکیان محترم کپی‌کار انداخته باشم و تبلیغ کانالهایی را که دوست دارم بکنم. والا که خانم شین همین جا هست. همه وبلاگستان را هم که آب ببرد برای خودش می‌نویسد.  


 
از تمدید قرارداد اجاره و شیاطین دیگر
ساعت ۳:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۱/٢٩  کلمات کلیدی: غر می‌زنم، پس هستم

این روزها وبلاگ نمی نویسم. نه که نخواهم. باز هم به در و دیوار که نگاه می کنم حواسم پی وبلاگم است اما وقتی برای وبلاگ نوشتن نمی ماند. یادداشتهای هفتگی هست و ویرایش کتاب و کار و بچه و کلاس زبان و می بینم که خودم هم هی دارم سر می زنم اینجا ببینم وبلاگ نوشته ام یا نه. اینقدر که حواسم پرت است همین هم یادم می رود.

می گوید: « می بینی تو هم مثل منی. فقط موضوعاتی که توی سرته فرق می کنه.» تمام سرم یک صدا پر از همهمه است. کمی هم ترسیده ام. ترسیدنم البته مال ترسو بودنم است. بعد عجیب دل بسته ام به این یک تکه آسمان که از پنجره های این خانه می بینمش. این وقت سال دلهره هم هست که صاحبخانه باز چه خوابی برایم دیده و اگر تعبیر خوابش من نباشم چه می شود و از این حرفها. چرا نمی شود پنجره را با همه مخلفاتش برداشت و برد یک جای دیگر علم کرد. یا مثلا همین دیوار ارغوانی یا پرنده های پشت هره را که اصلا هم عین خیالشان نیست که رو به پنجره هایمان دوربین کار گذاشته اند.

اینقدر این خانه را دوست دارم که وقتی بروم حتما یک تکه از روحم را اینجا جا می گذارم.

 


 
خیابان پاستور پلاک 12 یا چیزی شبیه همین
ساعت ٩:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۱/٢٢  کلمات کلیدی: نوستالژی

نان برنجیهای زرد رنگ از همان وقتی که من بچه بودم تا حالا همان هستند که بودند. مرا مستقیم برمی‌گردانند به همدان و دورانی که بابا تقریبا به شیوه مبادله پایاپای پزشکی می‌کرد و خانه‌ی ما همیشه‌ی خدا پر بود از محصولات کشاورزی و لبنی و انواع جک و جانورهای خوراکی و غیر خوراکی زنده . چقدر برایمان از این نان برنجیهای کرمانشاه می‌آوردند خدا می‌داند.

آنقدر که یکی از همین زردهای کوچک پرتابم می‌کند به بالکن بزرگ خانه و بوی اطلسیها. به آن دیوار چوبی بزرگ که وسط خانه بود و من و شهرام اسباب بازیها را از این طرف به آن طرفش پرت می‌کردیم. به اتاقمان. به چراغ خواب دیواری. به کرکره های سبز کمرنگ. به «تهران»رفتنها که آن موقع تفریح بزرگی بود. به دبستان بهار آزادی، به آرامگاه بوعلی سینا، به مطب دکتر برخوردار. می‌دانم که این جعبه نان برنجی را هم بابا نخریده و احتمالا یکی از مریضهای قدیمی برایش آورده است. کسی که شاید یادش مانده دکترش که سالهاست به پایتخت برگشته، هنوز چقدر از این جزئیات کوچک خوشحال می‌شود و دختری دارد که دلش برای یک لحظه ی کودکی‌اش لک زده است. 


 
اختراع بیهوده کلمات
ساعت ۸:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۱/۱٤  کلمات کلیدی: دغدغه های ذهنی من

 

کاش برمی‌گشتیم به روزهایی که کلمه‌ای در کار نبود. آن وقتهایی که اشیا نام نداشتند. وقتی می‌بینم هنوز بعد از هزارها سال که از اختراع زبان می‌گذرد باز می‌شود به اشاره منظور ابتدایی‌ات را به دیگری بفهمانی می‌فهمم که همه‌ی این راه را بیهوده آمده‌ایم. کلمه‌ها همین کلمه‌هایی که مسحورشان هستیم، مگر چه به زندگی ما آورده‌اند؟ چه کم داشت آن بهشت مطلق که در آن از مفاهیم انتزاعی اثری نبود و بدویت اول و آخر همه چیز بود. فکر می‌کنم که در غیبت شیرین کلمه‌ها، جهان چه جای بهتری می‌شد.

 

وقتی زندگی در ساده‌ترین چیزها خلاصه می‌شد و دیگر کسی نمی‌توانست «مستاصل» شود وقتی کلمه‌اش اختراع نشده بود. «افسردگی» چیزی مال افسانه‌ها بود که می‌شد با تکان دادن سری به افسوس نشانش داد. «رغبت» و «اشتیاق» و «عطش» همه یکی می‌شدند و بعد دیگر می‌شد روی زندگی کردن تمرکز کرد. رابطه دیگر این همه پیچ و خم و سوتفاهم که زاییده کلمه‌هاست، نداشت. خلاصه می‌شد در لمس و رقص و آغوش و همینها دو حالت بیشتر نداشت. یا خوب بود و یا بد. دیگر آن میانه میدان از بین می‌رفت. جهان یکسره تکلیفش با آدمیزاد روشن بود.

 

آن وقت می‌شد زندگی کنیم. دست از این زنده‌مانی بیهوده برداریم. این همه وقتی را که برای فهمیدن همه ی وضعیتهای زندگی و تبدیلش به کلام حرام می‌کنیم، می‌گذاشتیم روی زندگی کردن. آتش روشن کردن. غذا خوردن. عشق ورزیدن و مرگ. آن وقت دیگر می‌شد راحت مرد. کاش برمی گشتیم به روزهای بی کلمه. روزهای خوب اشاره. روزهایی که لمس جای نامه‌های عاشقانه را می‌گرفت و دیگر کسی نمی ‌توانست به زبان اشاره دروغ بگوید. دروغ اصلا وجود نداشت. آن روزها حتما آسمان آبی‌تر بود. میوه‌ها حتما شیرین‌تر بودند و آدمهایی که آن موقع عاشق می‌شدند، از حالای ما هزار برابر عاشقتر بودند. وقتی کلمه تمام شیره جانشان را نکشیده‌بود. 

 


 
← صفحه بعد