بازگشت باب اسفنجی مجهز به برق با ولتاژ کنترل شده
ساعت ۱:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۱٢/٢  کلمات کلیدی: روزهای من ، دغدغه های ذهنی من ، غر می‌زنم، پس هستم

 درد راه خروج را در بدنم پیدا نمی‌کند. سرگشته از این سو به آن سو می‌چرخد و هر بار در گوشه‌ای جدید خانه می‌کند. دکتر با جریان برق آواره‌اش کرده است با همان دنبالش می‌کند. هر روز در اتاقک کوچک را که باز می‌کند منتظر می‌ماند تا من برایش قصه بگویم که امروز درد کجاست. بعد اسفنج زرد کوچک را که بی شباهت به باب اسفنجی نیست خیس می‌کند و می‌زند به دستگاهی که رویش نوشته توانبخشی و وصل می‌کند روی تکه دردمندی که نشانش می‌دهم.

 فردا درد به جای تازه‌ای فرار می‌کند و باز هم هست. نمی‌دانم در این هفت جلسه باقیمانده می‌تواند راهی برای بیرون کردن این همخانه قدیمی پیدا کند یا نه. می‌ترسم آخر کار من باز دردها را ببینم که نشسته‌اند روبرویم. پاهای برهنه‌شان را تکان می‌دهند و تخمه می‌شکنند. ببینم که حالا دیگر نمی‌دانم کجا باید دنبالشان بگردم و نمی‌دانم که فردا روز از کجا سردر می‌آورند.

دکتر هنوز امیدوار است که بتواند درد را تسلیم کند. من امید را تقریبا سه سال، شب عید پیش با یک سری خرده ریزهای قدیمی فروختم و با پولش جاروبرقی تازه و رنگ ارغوانی خریدم. امیدی را که ندارم به زور می‌نشانم توی لبخندم و چشمهایم را می‌بندم و جریان ضعیف برق را تحمل می‌کنم که دارد لانه‌ی امروز درد را خراب می‌کند. فکر می‌کنم دردی که اول دویده تا پشت شانه‌ام و حالا گوشه‌ی گردنم است و تا روی رگ برجسته‌ی سبز دستم برای خودش کش می‌آید فردا کجا می‌رود.

باید به دکتر بگویم که دارم به حرف بدنم گوش می‌کنم اما از بس این همه سال به حرفش گوش نداده‌ام زبانش را فراموش کرده‌ام و نمی‌دانم چه می‌گوید. ببینم طبیعی است که درد گریزپا خانه‌ی قدیمی‌اش را ترک نمی‌کند یا نه و بپرسم خنزرپنزر فروشی آشنایی سراغ دارد که کمی امید برای روز مبادا ازش بخرم.


 
هایپرلوردوز شیک و مجلسی واگذار می شود.
ساعت ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۱۱/٢۸  کلمات کلیدی: غر می‌زنم، پس هستم

کمرم آزرده است. اگر شما نمی‌دانید «کمرم آزرده است» یعنی چه در زمره آدمهای خوشبختی هستید که من به آنها حسادت می‌کنم. البته شاخ غولی هم نشکسته‌اید. همین که کسی درد مزمن نداشته باشد به نظر من خوش به حالش است. امروز دکتر کله‌اش را آورد نزدیک من و گفت: « یا تو به حرف بدنت گوش می‌کنی. یا بدنت تو را وادار می‌کند که به حرفش گوش کنی.» نپرسیده می‌دانستم که آلردی جز گروه دومم. بدن پیروز و دردمندم نچ نچ می‌کرد. دکتر قبلتر گفته بود که باید هفته‌ای سه روز بروی استخر. کلمه‌ی «چطوری؟» درست قبل از اینکه بگیرمش دوید وسط اتاق. جمله فیلسوفانه‌اش را درست بعد از «چطوری» نسنجیده‌ی پابرهنه‌ام گفت.

بدنم اگر یک ماه دیگر تحملم می‌کرد بالاخره بیست روزی تعطیل می‌شدیم و در کوچه ما هم عروسی می‌شد و می‌شد لم داد و به جای رانندگیهای دیوانه‌وار در ترافیک، سرخوشانه به بطالت گذراند. تنبیه بی‌توجهی‌ام به بدنم این است که در این شلوغترین ایام باقیمانده‌ی سال بروم فیزیوتراپی و استخر و برای خرید و آرایشگاه و خانه‌تکانی وا بمانم.

از اتاقک نفرت انگیز گرم بیرون آمدم و گفتم وقت بعدی را بگذارد برای یکشنبه. قول دادم تا یکشنبه بروم استخر که می‌دانستم که نمی‌توانم که نمی‌شود. هایپر لوردوزم را که بر خلاف اسم شیکش اصلا پدیده جالبی نیست زدم زیر بغلم و راه افتادم که برسم به بقیه روزم. پشت ترافیک. پشت ابرهای خاکستری. پشت بادکنکهای قرمز جا مانده از ولنتاین. پشت خوابهایی که وقتش را ندارم ببینم.  


 
الاستیسیته
ساعت ٢:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۱۱/٢٤  کلمات کلیدی: غر می‌زنم، پس هستم

١- تا نشسته توى ماشین نق مى زند به موزیکى که دارم گوش مى کنم. داریوش عزیز سال سیاه ٢٠٠٠ یا یکى از سالهاى سیاهترش را دارد مى خواند. خودم حواسم نیست. از فلش به سى دى سوئیچ مى کنم. بمرانى دارد از ما مى خواهد که بهش بخندیم. لابد این یکى بهتر است که تکیه مى دهد عقب و لبخند رضایت مى زند.

٢- مى گوید اگر به من گفته بودى نمى گذاشتم این راه دور را هر روز بروى براى فیزیوتراپى. باید یک وقتى سر فرصت برایش بگویم که جدا از تسهیلات مادى قضیه، چقدر دختر دکتر فلانى بودن آنجا شاخص و خوشایند است. بیمارستان سرزمین کوچکى است و من آنجا پرنسس افسانه اى هستم که همه مرا مى شناسند و احوالم را مى پرسند و دنبال کوچکترین نیازهایم مى دوند. 

٣- وقتى دستگاه کوچک جریان ملایم برق را قطع مى کند آهنگ فورالیز را پخش مى کند. تا دکتر یا منشى خودشان را برسانند پرتاب شده ام به بازیهاى کودکانه مان با کمودور ۶۴ و آن مردک فسقلى که راه مى رفت و به جایى که باید مى رسید یا نمى رسید و آهنگ فورالیز را باید روزى هزار بار گوش مى دادیم که او را به سر منزل مقصود که یادم نیست کجا بود برسانیم.

۴- دراز کشیده ام. مرد به گودى دردناک کمرم ژل سرد را مى زند و با دستگاهى سردتر دقایقى روى مهره ها بالا و پایین مى رود. فکر مى کنم چه لمس عجیبى. چشمهایم بسته است و تمام این مدت به انگشتهاى گرم تو فکر مى کنم و دلم مى خواهد زودتر همه چیز تمام شود و من از این اتاقک و این مرد و این لمسِ سرد آزاد شوم.

۵- حتى کش هم که وظیفه اش کش آمدن است آستانه تحمل دارد، آدمیزاد را که دیگر نگو.

۶- نگهبان ساختمان گوشواره‌ها آدم تنهایی است. از جلویش که عبور می‌کنم بی مناسبت اخبار روزنامه را بلند بلند می‌خواند که گفتگویی پیش بیاید. حتی اگر خبرهایش را نشنیده بگیری موضع خودش را آخرش بیان می‌کند. خبرها هم یکی از یکی فجیعتر. مثل بیشتر آدمها سادیست پنهانی دارد لابد. اینکه بچه‌ای را سگ خورده است. هوا قرار است بازم آلوده شود یا اینکه همه چیز قرار است گرانتر شود. برای من که دچار فوبیای اخبار هستم عبور از جلویش شکنجه مضاعف است. برای همین از قبل تمرین می‌کنم که حرفی بزنم که نخواهد سکوت عبورم را با اخبار روزنامه بشکند. این روزها که حال گیاههای توی لابی خوب نیست گیر داده‌ام به آنها. خدا بهارمان را به ک ک خیر کند.

7- به دکتر می‌گویم برای رانندگیهای طولانی راهکاری دارد یا نه. می‌گوید:« نه دیگه. نشد. باید استراحت کنی. » سردرددلم باز نمی شود که بپرسم آیا اگر من رانندگی نکنم تو بچه مرا می‌بری مدرسه و کلاس زبان و کلاس ورزش؟ تو به پدر و مادر من سر می‌زنی؟ تو هر روز مرا از خیابان نوبهاری که به هیچ نوبهاری شباهت ندارد به درکه می‌رسانی؟ به جایش سرم را بی آنکه تکان بدهم می‌چرخانم به راست. روی دیوار چیزی برای تماشا نیست. چشمهایم را می‌بندم.

8- سرکار اما تا مهندس جیم دارد در مزیتهای پنهان گردوی پوست دار نسبت به گردوی بی پوست حاضر و آماده و تنبلانه ای که در آجیل فروشیها می‌فروشند لکچر می‌دهد دمش را قیچی می‌کنم. می‌گویم بله من هم می‌دانم سبزی قورمه تازه خریدن و همان روز استفاده کردن یا مرغ رسمی خوردن یا مثلا همین گردوی کذایی خیلی از انواع سوپر مارکتیش بهتر است ولی وقت این قرتی بازیها را ندارم. مثل شما هم زن ندارم که در حینی که شما داری اینجا این افاضات را تحویل من می‌دهی برایم گردوی پوست نازک دماوندی و سبزی تازه و مرغ رسمی بخرد. قصد ازدواج که ندارم ولی اگر زن خوب سراغ داشتی که با شرایط من حاضر به زندگی بود، خوشحال می‌شوم باهاش ازدواج کنم که وقت داشته باشم با شما در مورد کیفیت برتر مواد غذایی کل کل کنم.

9- پسرم دارد چیزی را تعریف می‌کند. می‌گوید یه صدایی اومد مثل صدای افغانیا. این را از من نشنیده. از مدرسه یاد گرفته. می‌گویم افغانی یعنی اهل کشور افغانستان. صرفا تعریف یک وضعیت جغرافیایی است نه صفت است نه فحش. می‌گویم که اگر می‌خواهد بگوید صدایی خوب نیست می‌تواند بگوید بد یا ناخوشایند یا کریه ... اما وصلش نکند به یک ملیت. نمی‌دانم می‌فهمد یا نه. در این سه سالی که مرتب به کارگاه رفت و آمد می‌کنم هیچوقت بی‌احترامی از کارگرهای افغانیمان ندیده‌ام. بعضیهایشان آنقدر اصیل و مودب هستند که اصالتشان تحت تاثیرم قرار می‌دهد. این را می‌گذارم کنار توهینهای خیابانی هم‌وطنهای موتورسوار و پیاده و راننده‌های عزیزتر از جان.


 
survival
ساعت ۱:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۱۱/۱٤  کلمات کلیدی: نوستالژی ، پیسسسسسس

رفتم تا ته اینستاگرام. رسیدم به خرداد 92. به یکی از تیره‌ترین وقتهای زندگیم. نگاهم را می‌دیدم که در آن اندوه ناگزیر می‌کوشید بهانه ای برای زندگیش بیابد. بهانه‌ای به کوچکی نور چراغهای روی دریا، ولو شدن پسرم روی فرش ... بعد همه چیز تیره‌تر شد و اندوه سنگینتر. آنجا من بودم. داشتم با چیزی می‌جنگیدم که از من بزرگتر و قویتر بود و بعد من از سر خیره‌سری شاید، پیروز شدم. بعد رنگها را می‌دیدم که کم کم به زندگیم برمی گشتند. زردها. بنفشها. قرمزها. سرخابیها. آبیهای کمرنگ... تمام آن وقتی که مراقب بودم اشکهایم نریزد و حواسم را پرت کرده بودم به بزرگ شدن بچه‌هایمان توی عکس، بازگشت رنگها را می‌دیدم. بعد دیگر دنیا پر شد از همین چیزی که حالا هست. همین بی‌ثباتی مهیج دیوانه‌ای که روزهایم را با خودش می‌برد. همین سبزی گلدانها. دیوانگی پیچکها. همین که دیگر در چشمهایم آن اندوه سنگین نیست. همین که زندگی آن روی سختتر اما باارزشتر را می‌نماید و همین هم خوب است. به جای ایستادن و فرو رفتن راه افتاده بودم و حالا چیزی داشتم که مال خود من بود. من می‌دانستم که شیدای خرداد 92 جان سالم به در برده است.

خیلی سال پیش دانشجو که بودم برای خود آینده‌ام یادداشت می‌گذاشتم. می‌پرسیدم که آیا هنوز می‌ترسم یا اینکه از این فصل امتحانها جان سالم به در می‌برم یا نه. بعد گاهی 3 یا 4 سال بعدش به نوشته‌هایم سر می‌زدم و می‌نوشتم که همه چیز رو به راه است و حال همه‌ی ما تقریبا خوب است و ملالی نیست. دروغ هم نمی گفتم.

نه که حالا ملالی نباشد که ملال همیشه راهش را به زندگی پیدا می‌کند. این بار خودش را پشت گودی کمر پنهان کرد‌ه‌است و زق‌زق‌کنان راهش را به امروزهایم پیدا می‌کند. اما اگر ته جنگیدنها همین باشد که بشود از خرداد 92 گذر کرد و باز نفسی مانده باشد همین می‌ارزد. پس می‌توانم این ملال را هم از پا دربیاورم یا افسارش را در دستم بگیرم.

به چشمهای کودکیم نگاه می‌کنم. به معصومیت آشکاری که زندگی نخواست که من داشته باشم. به روزهایی که از سرم گذشته و می‌گذرد و بعد دیدم که می‌توانم. می‌توانم از دیروزم یک قدم جلوتر باشم. یک قدم کوچک که با دردی مزمن برداشته‌ام شاید، اما جلوتر... بهرحال جلوتر. همین برای یک روز ابری دلگیر کافیست... همین.


 
گردگیری وبلاگستان
ساعت ٦:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۱۱/۱۱  کلمات کلیدی: آخه من لیبل این پست رو چی بزنم؟

چند وقت پیش ایمیلی از دوست عزیز نویسنده سایت یک پزشک دریافت کردم که در مورد پیشنهادهایش برای خروج وبلاگستان فارسی از رکود بود. حالا اینکه چرا وبلاگستان ما دچار رکود شده لابد برمی‌گردد به سرعت این روزهای همه زندگی که رابطه‌های کلامی ما را به تکستهای کوتاه تبدیل کرده و آخر از همه جا فراریمان داده به تلگرام که آنجا به جای تکست از اسمایلیهای چشم و ابرو استفاده کنیم... بماند. برای من همیشه وبلاگ چیزی ورای همه‌ی اینها بوده. چیزی که نمی‌توانم جایگزینی برایش پیدا کنم. هر چند که نوشتن یادداشتهای مرتب در روزنامه وبلاگم را کم جان کرده اما آخرش این است که اینجا خانه‌ی من است. نه کتابها و نه یادداشتهایم به معنی واقعی خانه‌ی من نیستند.

همه‌ی اینها را نوشتم که بگویم تلاشهای ارزشمند این دوست عزیز و جمع‌آوری مجموعه فیدهای وبلاگهای فارسی و سایتهای خبری واقعا ارزشمند است. امیدوارم که تلاشش موثر باشد و گرد و خاک از روی وبلاگستان فارسی برداشته شود و حالا حتی اگر به اوج نمی‌رسد حداقل نفسش نبرد.

پیشنهاد می‌کنم مجموعه لینکهای گرد‌آوری شده را به فیدخوان خودتان اضافه کنید. اگر هم نمی‌دانید فیدخوان چیست و اصلا باید چطوری با آن کار کنید به این لینک مراجعه کنید و سر آخر اینکه امیدوارم که خواننده‌ی من بمانید. برای اینکه نوشتن وقتی که می‌دانی کسانی هستند و می‌خوانند معنی پیدا می‌کند و در سکوت حرف زدن دردی را از کسی دوا نمی‌کند.

گود لاک خلاصه.


 
← صفحه بعد