منقرض می شویم پس هستیم.
ساعت ٧:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱٢/۱٢  کلمات کلیدی: روزهای من ، دغدغه های ذهنی من

دختر و پسر جوان سر صبح، دم ورودی شرکت بساط پهن کرده بودند. فکر کردم اشتباه آمده ام. بعد معلوم شد که از این ان.جی.او هایی هستند که از گونه های گوشتخوار در حال انقراض حمایت می کنند. مطمئن بودم که باید چتر حمایتیشان را روی سر من هم پهن کنند. گرچه به ضرورت عقب افتادن عیدی و حقوق، گوشتخواری را فعلا گذاشته ام کنار اما مطمئنم که در حال انقراضم. یعنی می شد که یک تی شرت هم چاپ کنند با عکس من و از همکاران محترم بخواهند از این زنی که خیال می بافد و هنوز به رویا و آینده و مزخرفاتی از این دست باور دارد با خریدنش کمک کنند. تی شرت سفیدی که رویش عکس یوزپلنگ ایرانی چسبانده بودند 70 هزار تومن بود و سرآخر بیشتر همکاران تشخیص دادند که جیبشان حمایت بیشتری لازم دارد تا یوزپلنگ. به جایش زلم زیمبوهای ارزان قیمت خریدند با عکس سر و پنجه و چشم یوزپلنگ و توی تمام راهروها آدمها با پیکسلهای پلنگی تردد می کردند.

یک ماگ برداشتم که رویش تصویر پنجه‌ی گونه های در حال انقراض را زده بودند و فکر کردم سینا خوشش می آید. سینا خوشش آمد. دادم برچسب روی لیوان را خواند که آفرین بر شما که با خریدن این محصول از حیات وحش ایران حمایت کرده اید. من فکر نمی کردم که توانسته باشم از چیزی حمایت کنم. صبح فردا به جای دو نفر فقط یک نفر پشت میز بود و به جای دو تا میز فقط یک میز داشت. سری تکان دادم و فکر کردم یوزپلنگها منقرض می شوند چون فقط 70 تا ازشان مانده و ما منقرض می شویم چون بعید است که 70 تا هم از ما مانده باشد. ما آخرین نسلی که هنوز به عشق اعتقاد داریم و گل ارغوانی می خریم و وبلاگ می نویسیم. حتی نمی شد از ما حمایت کرد.  


 
«رفت آن سوار، کولی، با خود تو را نبرده...»
ساعت ٩:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱٢/۱٠  کلمات کلیدی: غر می‌زنم، پس هستم

یک. «دیدی اتودم را ازت پس گرفتم.»  یک اتود هفت دهم روترینگ یشمی بود که بدجور دل از من برده بود بس که پرتابم می کرد به دورانی که زندگی را می شد با مداد نوشت و هی پاک کرد و هی از نو نوشت. حالا همه چیز را نه با خودکار که انگار با آهن روی صفحه زندگی ام می نویسند که پاک نمی شود که هیچ. باید رویش را بپوشانی و چسب بزنی و آخر هم می شود ملغمه ای که فقط شکل یک صفحه سفید است. با این همه اتود سبز به نظر راضی تر می رسید. من یادداشتهای کوچکی در حاشیه نقشه ها با آن نوشته بودم اما توی دستهای او معماری می شد و سرایت می کرد به دیوارها. من که جاه طلبی معمارانه ندارم. ته تهش بتوانم فاز دو کار خوبی باشم که معماری و خطوط دلبرانه اش را تبدیل کنم به چیزی که بشود در کارگاه اجرا کرد. حالا اتود انگار برگشته بود به آنجایی که بهش تعلق داشت. می توانم دوباره صاحبش باشم. جعبه نوکهایش توی کیف قهوه ای روشن من است و نمی خواهم پسش بدهم. صبر می کنم تا نوکش تمام شود و بی استفاده روی میز قهوه ای بزرگ جا بماند و باز برش می دارم. این بار از اتود برای نوشتن استفاده خواهم کرد. برای همه قصه هایی که جایی نیمه راه این همه شلوغی مانده اند و در حسرت نوشته شدن آه می کشند. بگذار ببینم اتود یشمی بین معماری و نوشتن کدام را دوستتر خواهد داشت. حکیمی می گوید خیلی هم با هم فرقی ندارند.

دو. داشتم با گ.م حرف می زدم که رسیدم تا پای مجسمه فلزی. باغبان اگر خلوتم را به هم نمی زد ایستاده بودم به مجسمه ای که در تاختش منجمد شده بود التماس کنم مرا هم با خودش ببرد. بنشاند ترک اسبش. صدای تاختمان بوق ماشینها را پس بزند و باد مرا هم در هوا بلند کند، درست مثل سوار. آویزان باشم به کمر آهنی اش و بدانم که آن ناکجایی که داریم بهش می تازیم آنقدر دور است که خاطره زمین را فراموش خواهم کرد. اما نمی توانم. سبک نیستم. دیگر سبک نیستم و هرگز سبک نخواهم شد.

سه. اینها را دیروز نوشته بودم. بقیه اش مال امروز است.

چهار. خنجری در پشتم است و کسی که دستش را محکم می کوبد نمی فهمد که چقدر دردم می آورد.

پنج. هنوز توی دنیای خودم بود که تمام قد ایستاد کنارم. خدایا مرا از شر آدمهایی که سر صبح لکچر می دهند و دیتیل تولید می کنند برهان! مرا از صبحهای بدون قهوه ، روزهای بدون امید و شب خوابهای نیمه تمام حفظ کن. مخصوصا سومی خدا، مخصوصا سومی...

شش. دوستانی دارم بهتر از برگ گل یا درخت یا قورباغه. کاری ندارم که هیچ کدامشان عقل درست و حسابی ندارند. همین خوب است که در این دیوانه بازار سر صبحی آهنگ عاشقانه وایبر کنیم و از دنیاهای موازی حرف بزنیم که در آنها من گیتار می زنم و دختر کولی می رقصد.

هفت. «رفت آن سوار، کولی، با خود تو را نبرده....» از دیروز و از بند دوی دیروز گیر داده ام به این شعر. یک عکس هم هست. بعد نشسته ام حتی برای خودم اشک هم ریخته ام که سوارم رفته و مرا با خودش نبرده. چنین رمانتیک بی عقل و علاج ناپذیری هستم.

هشت. دیروز تمام ناامیدیم را بردم بازار تره بار. بادمجان خریدم. بعد میرزا قاسمی درست کردم. برای اولین بار. این روزها کارهای زیادی هست که برای اولین بار انجام می دهم. مثل خوردن کیوی با پوست. مثل سوار تله سیج شدن. مثل دویدن دیوانه وار. مثل اینکه برای سواری آهنی اشک بریزم که مرا تا ابد جا گذاشته و در حاشیه یک پارک سنگ شده است.

نه. دلم برای این آدمها تنگ می شود. البته نه برای این که جدید آمده و صبح به صبح مخم را می خورد. دلم برای دیوارهای چوبی و این همه گلدان تنگ می شود. دیروز آقای میم. به من یک گلدان هدیه کرد. آقای میم آبدارچی ماست. می توانست پسر من باشد. شمالی است و دست و دل باز. یک بار برای پسرش یک اسباب بازی خریده بودم. فراموش نکرده. دلم برای گوشواره های خنجری هم تنگ می شود. برای گنجشکهایی که می نشینند لب هره و لابلای گلدانها. برای این سرود پخش کردنهای احمقانه سر صبح.

ده. «رفت آن سوار کولی... با خود تو را نبرده...» هی هی هی

یازده. یارو را فرستادم پشت میزش. گفتم می آیم پروژه را توضیح می دهم. نشسته ام دارم وبلاگ می نویسم. اینقدر منتظر بماند که دیگر سر صبحی به پر و پای من بدبخت نپیچد.

دوازده. یکی بیاید خانه مرا بتکاند. لطفا؟

سیزده. رسیدیم به بند سیزده ... سلام بی تا. سلام روزهای آخر اسفند. سلام جلسه با معلم زبان مدرسه. سلام ای روزهای مسخره و ای تردیدها. سلام ای اسب آهنی... سلام ای همهمه مدام، سلام ...

چهارده. به نظر شما گربه بیاورم؟

 


 
«با ماهرخى اگر نشستى، خوش باش»
ساعت ۱۱:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱٢/٥  کلمات کلیدی: خاطرات سفر

شب بود. سر همه از شراب ایتالیایى گرم بود که گفتند خیام بخوان. به فارسى. قبلتر و. گفته بود که فارسى حرف زدن شیدا مثل شعر خواندن است بس که آواهاى فارسى کشدار و خوش آهنگ هستند. دوست و. نیم ساعتى از حسن صباح و قلعه الموت حرف زده بود و از عشقش به خیام. هر چند که آنقدر مست بودم که نفهمیدم خیام و حسن صباح چه ربطى به هم دارند یا اصلا ربطى داشتند یا نه. برایشان خیام خواندم و گفتند ترجمه کن. ترجمه کردم. باز هم خواندم و ترجمه کردم تا شام تمام شد. سبکى خوبى آمده بود سراغم. از شام خوب و معاشرت و رخوت مستى. قرار بود دو ساعت بعدش هواپیما سوار شوم و برگردم. قرار بود به مستى تابلوها را بخوانم و چمدان بزرگ را خرکش کنم تا گیت. با این همه روى عبارت «خوش باش» گیر کرده بودم. فکر کردم خیام ریاضیدان هم نیهیلیست ملوى خوبى بوده برا خودش با آن عشقبازیش با کوزه و گل. مرگ را یک جورى نوشته که بدت نیاید. که فکر کنى یک جور نوازش است. مثل سکوت آخر یک کنسرت که ازش استقبال مى کنى. این یک کار را نکرده بودم به مستى. که خیام بخوانم که خواندم. آن هم براى جماعت ناهمزبان. حالا امشب که نه مستم و نه خوشحال به شراب فکر مى کنم و خیام. دلم مى خواهد بلند بلند شعر بخوانم که «این کوزه چو من عاشق زارى بوده» و فکر کنم به همه کوزه هایى که عاشق زارى بوده اند و فکر کنم به وقتهایى که عاشق زارى بوده ام و دلم بسوزد براى خودم و کوزه. بعد یادم مى افتد که کوزه سفید و بزرگى داریم توى انبار. فردا از مامان کلید بگیرم بروم آن کوزه را پیدا کنم. هرچند که بعید است در خانه ى من که جولانگاه این همه بچه است دوام بیاورد. با این همه دلم مى خواهد مال من باشد. آن وقت شبهایى مثل امشب من و کوزه مى توانیم خیام بخوانیم. کوزه از عشقش بگوید. من بگویم: « بى خیال کوزه جان. گذشته ها گذشته.» شراب هم باید باشد. شراب خوبى هم باید باشد ...


 
یک روز هم باران خواهد بارید و من باور نخواهم کرد ....
ساعت ٦:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱٢/٥  کلمات کلیدی: روزهای من ، افسردگی و سایر دردهای بی درمان

صبحها در اتاق خواب من صداى باران مى آید. صداى دوش گرفتن همسایه بالایى است اما هر روز صبح در من این خیال را بیدار مى کند که شاید امروز بارانى باشد. روزم تا یک دقیقه دیگر شروع مى شود، با دور تند. با این همه هنوز از خوابهاى آشفته ى دیشب منگم. ترجیح مى دهم زیر لحاف بنفش سنگین به روز بارانى خیالى دل خوش کنم. دیروز حالم خوش نبود. یک تلنگر، یک کلمه پرتابم کرده بود در گردابى که فکر مى کردم ازش عبور کرده ام. فرار کردم. از خودم و آینه. راه افتادم نیشم را به مجازستانم زدن، بیرون آمدن از گروهها، آنفالو کردن آدمها. دلم خنک نشد. کاش یک لیوان مى شکستم. این روزها احساس مى کنم پوستم را کنده اند. چنان که قرمزى تار و پود تنم را احساس مى کنم در مواجهه با آدمها و همانقدر هم آسیب پذیرم. بدم مى آید آدمهایى که جرات زندگى کردن ندارند برایم مانیفیست رهایى از دوگانگى ذهنى و آرامش بدهند. خودم را قایم مى کنم پشت کلمه هام چون براى آدمى که پوست ندارد، دنیا خیلى خیلى ناامن است. باران خیالى تمام شده. روز واقعى پشت پرده سنگین ارغوانیست و خانه آنقدر ساکت است که انگار بچه خانه نیست. اما هست. دلم فرار مى خواهد. بدوم. خودم را جا بگذارم و پشت سرم را هم نگاه نکنم.


 
کریستف کلمب در تهران
ساعت ٥:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱٢/۳  کلمات کلیدی: «و زخمهای من همه از عشق است»

گفتم برایت ته چین درست مى کنم. ته چین از آن غذاهاییست که نمى شود بى عشق درستش کرد. مى شود از رنگ و لعابش، از طعم و مزه اش قصه ها گفت. مى شود "دوستت دارم" هاى بیشترى را لابلایش گنجاند. مى شود ساعتها باهاش سر و کله بزنى و دلت خوش باشد به آن لحظه اعجاب تجربه ى ترکیب طعمها. دلتنگى آمده بود نشسته بود روى پیشخوان سفید و من داشتم پیاز سرخ مى کردم. غذا که آماده شد بوى پیاز مى دادم و دلتنگى را خوابانده بودم و قلبم خودش را پرت کرده بود توى نگاهم. ته چین چسبید به ته ظرف تفلون قدیمى. اما خوشمزه بود. خیلى خوشمزه. مثل عشق. که آخرش بالاخره یک چیزى توى کارش اما و اگر مى آورد. اما خب، نمى شود بدون ته دیگ و عشق زندگى کرد. یعنى زندگى بدون اینها هم شد زندگى؟ توى لیست خرید نوشتم ظرف تفلون لبه دار براى فر. این هفته مى خواهم میرزا قاسمى درست کنم و بدجور اولین بارم است. از وقتى روح این زن عاشق آشپزى در من حلول کرده، هفته اى یکى دو بار خودم را شگفت زده مى کنم. من مى شد و مى توانستم این زنى باشم که حالا هستم. زنى روبروى خودش، با یک دست پخت عالى و مغرور به زن بودنش، انگار که کشف خودش و زنانگى اش اکتشاف قرن باشد.


 
← صفحه بعد