خیلى دور، خیلى خیلى نزدیک

از فاصله نزدیک، چینهاى کنار چشمش مثل رودهاى باریک و سفید در آفتاب سوختگى صورتش دویده بود. من همان لحظه و همان جا هم دلتنگش بودم. انگار کن که سفر زودتر مرا با خودش برده بود و به جاى روزهایم، آن شیارهاى باریک و عمیق را روى لحظه هایم جا گذاشته بود. هزار بار گفته بودم که حیف را از روزهایمان بیرون کنیم و حالا "حیف" مثل یک میهمان ناخواسته ى موذى نشسته بود جلوى چشمهایم و سالهایى که از سرم گذشته بود، آب شدند در رودهاى سفید و ریختند به هیچ و عمرمان رسیده بود به نیمه، شاید هم بیشتر و هنوز فکر مى کردیم آینده آن لحظه هاى موهوم خوشایند است که صدایش را به آواز از دور مى شنویم. گفت آدمها حواسشان نیست و پیر مى شوند و به پدر و مادرهایمان فکر کردیم و حواسمان نبود به خودمان فکر کنیم. فکر کردم به شیارها و رودها و موهاى جوگندمى و قلبم پر شد از عشق. نگاهش نکردم. عشق را فرستادم از کناره هاى چشمش سر بخورد تا روى سینه اش و بعد برود تا زمین و سنگ و هیچ و من هزار ساله بودم و هنوز ته قلبم پرى کوچک غمگینى نى لبک مى زد و تمام نمى شد. گفتم باید بروم. دیر شده و من دیگر نمى توانستم از آن سفیدى عمیق چشم بردارم و به جاى تمام سالهایى که از دست داده بودم، برادرم را از نو بزرگ مى کردم. گفتم سالها رفته اند و ما رسیده ایم به این همه تجربه هاى بیهوده. دلداریش مى دادم. دلتنگ بودم و تمام لحظه هایم را به چینهاى عمیق دور چشمهایش باخته بودم.   
نویسنده : خانم شین ; ساعت ٦:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۸/٢٩

عاشقانه های اواخر سی و خورده ای سالگی با گلدان اضافه و نان و نمک

یک. آهنگ سوم آلبوم آخر چاوشی، می گوید: « من بی تو چیزی نیستم جز پرده بی آفتاب، جز رختخواب کهنه و لیوان آب و قرص خواب» بعد یک جور خوبی می گوید. یک جوری که آدم خوش خوشانش می آید حرفش را باور کند. که هنوز در انتهای سی و خورده ای سالگی باور کند که عشقی چنان هست یا می تواند باشد که بی تو چیزی نباشد جز همین ها. یا تو بی او به جای اینکه سر و مر و گنده به زنده مانیت ادامه بدهی، همینجور ویران بمانی. بعد ته ته دل از زور مار خوردن افعی شده ات می دانی که همه اینها دروغ است. اما از آن دروغهای شیرین خوب است. از آن دروغهایی شیرین خوبی که می شود برای یک روز کوتاه باور کرد. می شود یک غروب یا دو تا را باهاش سر کرد. این روزها هی می خوانم «من بی تو چیزی نیستم، من بی تو اصلا نیستم.» و صدایم در خودم دو برابر می شود. این روزها دوست دارم باور کنم و به سی و خورده ای سالگیم توی آینه ها دهن کجی کنم.

دو. انگشتم را بریده ام. بد بریده ام. بعد از چهار روز حالا روی زخم ورم کرده و نبض دارد. نمی دانستم که نوک انگشت هم می تواند نبض داشته باشد. این روزها به زخم کج روی دست چپم نگاه می کنم و فکر می کنم دیگر هیچ وقت مثل قبلش نمی شود و بعد شانه هایم را می اندازم بالا. برای آدمی که تکه تکه خودش را جمع کرده از انفجار کوه و کوفت و زهرمار یک انگشت بریده که چیزی نیست. کرگدن درونم خشمگینانه پایش را روی زمین می کشد و من فکر می کنم خب که چی؟ بالاخره باید با این انگشت سر کنی. همانطور که یاد گرفتی با هزار تا چیز بدتر از آن سر کنی.

سه. داشبورد ماشین دهن گشادش را باز کرده و ماههاست که همانطور باز مانده. از هر کسی که سوار ماشینم می شود باید بابت این منظره عذرخواهی کنم و توضیح بدهم که دو بار ماشین را برده ام نمایندگی و قفل داشبورد را نداشتند یا اینکه داشتند و آن موقع نداشتند و خلاصه قیر و قیفمان جور نشد که نشد. این است که داشبورد مانده با دهان باز. توی دهانش پر از کاغذ است. نمی دانم کجا می شود این قطعه را خرید یا اصلا می شود خرید یا نه.  ال 90 است.

چهار. کتاب فنگ شویی را باز کرده ام و دیدم کنجی که کنج عشق است پر کرده ام از کتاب. بد که نیست اما به هم ریخته است. باید مرتب باشد. باید مجله های کهنه را جابجا کنم. باید آن جعبه پاره را از آن گوشه بردارم. باید باید باید ... بعد هر روز نگاهم می افتد به آن گوشه و فکر می کنم توی عشقم پر از کتاب است. فکر می کنم به آن «ایت ایز کامپلیکیتد» و می بینم که هست. تقصیر را می اندازم گردن کتابها.

پنج. «من بی تو چیزی نیستم، من بی تو اصلا نیستم. شاید کسی که عمریه، دنبالشی من نیستم.»

شش. رئیس نیست. داریم با دخترها می خندیم به آینده موهومی که ساخته ایم. آینده ی پیری کوری و تنهایی وسط خنده های سی و خورده ای سالگی و آتلیه ای که پر از این همه گلدان است آنقدرها هم ترسناک به نظر نمی رسد.

هفت. بالاخره حالم خوب شد. بالاخره....

  
نویسنده : خانم شین ; ساعت ۱:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۸/٢٤
تگ ها : روزهای من

« آن زن دیوانه که رفت، آن مردک دیوانه چه شد؟»

حتی حالا که سالهای سال از غارنشینی گذشته، هنوز آدمها دست از جنگهایشان برنداشته اند. انگار که آدمی هنوز به جنگ زنده است. جنگی که حالا اگر سر بقا نیست، سر چیزهای پیش پا افتاده تر و ابلهانه تری می تواند هنوز باشد و اگر جنگ نباشد، زندگی کم کم معنایش را از دست می دهد.

رودخانه از مرداب جالبتر است و البته که «هیچ کس در جوی حقیری که به گودالی می ریزد مرواریدی صید نخواهد کرد.» یکی مثل من از آپارتمانش می زند بیرون تا غار خودش را بسازد و دم غار بایستد به نگهبانی. با نیزه ای نامرئی و لبخندی مصنوعی. یکی دیگر که زندگی خالی و پوشالیش اشتیاقی در دلش زنده نمی کند، دلش را خوش می کند به درست کردن جنگهای خیالی.

در این جنگها با شمشیری از رو بسته، با کسی می جنگد که نه تنها با او سر جنگ ندارد که مدتهاست عبور کرده. از آن کوچه بن بست. از آن خانه دلگیر که دوستش نداشت. از آدمهایی که حتی یک لحظه دلش برای یک کدامشان تنگ نشده. گ.م. می گوید خیلی هم طبیعی است و آدمها جنگهایشان را لازم دارند.

اریک برن در کتاب بازیهایش می گوید که هیچ کس نمی تواند تنهایی بازی کند. آدمها همبازیهایشان را هم لازم دارند. حالا کسی در جنگی خیالی شمشیری خیالی تر را کشیده به روی من. راستش به من مربوط نیست که او حوصله اش سر رفته یا تفریح بهتری ندارد، من بازی نمی کنم. جنگ من و غار من واقعی هستند. شمشیر من نه از رشته های خیال که از فولاد است و تیغه اش زیر نور برق می زند. اسب آهنی من، هر روز خدا سرش را برای نوازش دستهای من خم می کند و رویاهای من، آنقدر تند می تازند که کسی به گرد پایشان نرسد.

اما با احمقها بازی نمی کنم. برای چیزی که نمی خواهم، که مدتهاست نمی خواهم، نمی جنگم. منتظرم شوالیه دروغین زیر نوری که از آفتاب می تابد، تغییر شکل بدهد و بشود همان چیزی که واقعا هست: زنی با یک زندگی خالی و مغزی خالی.

من مرداب بوده ام. برای همین است که مرداب را می شناسم و کوچه های بن بست را. اما دیگر نمی گذارم آدمهای گل آلود کدرم کنند. آنها را می برم و توی قصه هایم اسیرشان می کنم. به سکه ناچیزی می فروشمشان به گدایی. رهایشان می کنم تا سر چهارراههای تمام داستانهای ناتمام من اسفند دود کنند و به راننده ها برای فالی التماس کنند: « فالت ببینم؟» انتقامم در کلمه هاست. جایی که دست کسی بهش نمی رسد. تمام زنهای دیوانه قصه هایم دست به دست هم می دهند و کنار دیوانگی آشکار و بی معنی شان، من دیگر آنقدرها هم دیوانه به نظر نمی رسم.

  
نویسنده : خانم شین ; ساعت ۸:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۸/٢۱
تگ ها : پُزوووو

« ماهیها حوضشان بی آب است.»

یک. می گوید یادت هست چقدر اه و پیف می کردیم وقتی بابا ما را می برد بازار ماهی؟ می گوید حالا که سنم رفته بالا لابلای ماهیها پرسه می زنم و عشق می کنم. گفتم من هم همینطور. گفتم تمام بازار ماهی را قدم به قدم بو کشیدم و عکس گرفتم و بچه شدم. گفت همه چیز خیلی عوض شده. گفتم هوم عوض شده. ساعت یازده شب بود و ما یک ساعتی بود که داشتیم حرف می زدیم. بچه خوابیده بود. بلند بلند توی اتاقم خوابیده بود. من بیدار بودم و به تمام وقتهایی فکر می کردم که عقب ماشین نشسته بودیم و نق می زدیم و ماهی دوست نداشتیم.

دو. می گوید تو با من مثل بچه رفتار می کنی. بعد سرش را عین عین شهرام کج می کند و عین عین شهرام نگاهم می کند. کم مانده سر سهم بیشتر از سیب زمینی سرخ کرده بیفتیم به گیس و گیس کشی. گاهی باید به خودم یادآوری کنم که این بچه ام است و برادرم نیست. گفتم گاهی؟ منظورم بیشتر وقتهاست.

سه. می گوید دختر پشت باجه پرسید ادوکلنتان چی هست؟ خیلی خوشبوست. ادوکلن را من انتخاب کرده ام. چشمهایش دارد از شیطنت برق می زند. می گویم کدام باجه؟ کدام بانک؟ اسم و مارک ادوکلن روی شیشه نیست. اسم ادوکلن یک راز است بین من و دختر پشت باجه.

چهار. می گویم بهم اسمس داده اند که یادداشت این هفته را زودتر بفرست. یادداشتت را زودتر خرج کرده ایم. می پرسد یعنی چه؟ می گویم یعنی لازم داشته اند و چاپ کرده اند. می گوید پس کو؟ تو نگهشان نمی داری؟ می گویم نه. تو برای من یادداشتهایم را نگه می داری. همین کافی است.

یک. بگو کی بلیت بخرم پس؟ می گویم خبر می دهم. می گوید باید بیایی تا صبح بیدار بنشینیم. می گویم خب. می گویم پسرم را هم می آورم. می گوید دو تا بلیت مهمان منی. هر کس را دوست داری با خودت بیاور.

دو. فرمانده وار چرخ خرید را گرفته دستش. لیست را گذاشته جلوی رویش و با دقت یک افسر ارتش آیتمهایی که خریده ایم را از توی لیست خط می زند. گاهی که چیزی را پرت می کنم توی چرخ دادش در می آید که این که توی لیست نیست. سرخوش است از فرماندهی لشگر کوچکش. مادرش و چرخ خرید و لیست. من سرباز کوچکی هستم که حقوقش را گرفته و مسلح است به مقدار زیادی عشق و یک کارت بانکی.

سه. می گوید بیا پایین. بعد تمام خیابان را پر می کند. تمام خیابانی را که من صبح پیاده از ماشینم می دوم تا شرکت و سردم می شود. سرما می رود و جایی خودش را پنهان می کند. من می مانم و پاییز کوچه ها که حالا هزار رنگ دارد و هیچ کدامش غم انگیز نیست.

چهار. می گوید ماهیها را پاک کردم اما تو یک قیچی لازم داری. برایت می خرم. من قیچی لازم ندارم. خودش است که برای ماهی پاک کردن قیچی لازم دارد. جراحی که ماهیها را با دقت روی آّبکش کنار سینک گذاشته و ایستاده دست به کمر. می گویم بله قیچی لازم دارم. لطفا برایم بخر. می گوید ماهی ات که تمام شد بگو خب؟ می گویم خب.

یک. کاش اینجا بودی و با هم ماهی می خوردیم.  

  
نویسنده : خانم شین ; ساعت ٩:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۸/۱٩
تگ ها : روزهای من

جان من است او هی نزنیدش ...

 

گفتم این یادداشتها تکه‌های روح من هستند. انگار کن که هر بار چنگ می‌اندازم و یک تکه از روحم را با خشونت می‌کنم و می‌نویسمش. گاهی آن کنده شدن را احساس می‌کنم. اشک می‌آید تا توی چشمم. یک بار هم که سر یکی از همین یادداشتها یاد خاطره‌ای افتادم از بچگیهای سینا و نشستم و خوب گریه کردم.

بعد از همین یادداشت بود که اعتراف کردم برای یادداشت روزنامه گاهی گریه می‌کنم. دیده بودمش که می‌نشیند و سخت زل می‌زند به آفریده‌های خودش. می‌دانست که آفریدن دردناک است و هر آفریدگاری حتی اگر خدای چیزهای کوچک باشد مثل ما، درد کشیدن را خوب بلد است.

حالا نشسته‌ام کنار پنجره‌هایم و به ساختمان زرد روبرو و به درختهای خزان زده‌ام نگاه می‌کنم و اشک می‌ریزم. گریه می‌کنم به خاطر دختر بچه ی هشت ساله ای که خاک باغچه ای را زیر و رو می‌کند و دلم بیش از هر کسی توی این دنیا برادرم را می‌خواهد. باید یک جایی در لیست دیوانگیهایم این جریان آفرینش اشک آلود را هم اضافه کنم. که من برای نوشتن 350 کلمه چند دقیقه اشک می‌ریزم و خاطره هایی که راهشان را کج می‌کنند تا یادداشتها، چگونه روبرویم می‌ایستند. یادداشت که تمام می‌شود، خاطره نمی‌رود. روزها و روزها روبروی من می‌ایستد و من باید مدارا کنم و دستم را بکشم به تن خاک آلودش تا راه خودش را تا فراموشخانه ذهنم باز پیدا کند. تا باز کی از انتهای سیاهیها صدایش کنم و قصه‌اش را به روزنامه‌ای و مجله‌ای بفروشم...

  
نویسنده : خانم شین ; ساعت ٤:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۸/۱۸

← صفحه بعد