پایان شب سیه سپید است؟
ساعت ٦:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٦/۳/٢  کلمات کلیدی: از دلتنگی و شیاطین دیگر ، از سری چل چلیها

بیست سال پیش در چنین روزی، ما که یک عده دانشجوی تازه نفس خوشحال بودیم ایستادیم در سرسرای بزرگ دانشکده و با شنیدن خبر پیروزی خاتمی در انتخابات با تمام توانمان جیغ زدیم. آینده که مثل برگ سفید روشنی بود، براق و طلایی هم شده بود و ما بر همه کسانی که شبانه عکس ناطق نوری را به در و دیوار دانشکده می‌چسباندند پیروز شده بودیم. هنوز بهت نگاهشان یادم هست که گوشه هال ایستاده بودند و در برابر خیل عظیم جمعیت خوشحالمان کاری از دستشان برنمی آمد.

بیست سال از آن روز خوشحال گذشته است. بیست سال از ما گذشته تا امیدها و آرزوهایمان به خیل عظیم نامردایها ببازند و آن اندوهی که پس هر شادی پنهان است بشناسیم و ببینیم. حالا نیم بیشتری از راه پشت سرمان است و تصویر روبرویمان هم چنگی به دل نمی‌زند. هنوز البته، آنقدر شجاع هستیم که در این سرگشتگی به راهمان ادامه می‌دهیم.

دو روز قبل از انتخابات که بین جمعیت گیر افتاده بودیم و خوشحالیشان به ما هم سرایت کرده بود پسرم پرسید پس تو چرا پرچم بنفش را تکان نمی‌دهی؟ چرا خوشحالی نمی‌کنی؟ گفتم پسرم من چهل ساله‌ام.

پسرم که نفهمید من چه می‌گویم. اما شما حتما می‌فهمید. فرق راههای رفته و نرفته. فرق روزهای سفید و این خاکستریهای روشن و کمرنگ. فرق امید مطلق با آرزوی کمی بهبودی. فرق درخشش با نوری کوچک. فرق قهقهه با لبخندی کمرنگ... 


 
یک عاشقانه‌ی زیادی کوتاه
ساعت ۱۱:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٦/٢/۳۱  کلمات کلیدی: «و زخمهای من همه از عشق است»

آنطور که تو اسم مرا صدا می‌کنی مگر می‌شود به جز «جانم؟» جواب دیگری داد. جانم. جان جانانم. 


 
"کاش این ماجرا به سر نیاید."
ساعت ۱٠:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٦/٢/۳٠  کلمات کلیدی: دغدغه های ذهنی من

همکار تحریمی 60 ساله‌ی ما شاید برای اولین بار در زندگیش رای داده‌است. تمام این دو هفته‌ی قبل از انتخابات که هر روز داشتیم در مورد ضرورت رای دادن بحث می‌کردیم، مرغش یک پا داشت. صبح پرسیدم: « چی شد که رای دادین؟» گفت: « به خاطر دخترم. گریه می‌کرد که اگه تو رای ندی جنگ می‌شه.» این همان چیزی است که بچه‌دار شدن به سر آدم می‌آورد. هم‌سرنوشت شدن با دنیایی که حتی بعد از رفتنت ادامه پیدا می‌کند. هم‌سرنوشت شدن با نسلی که امید تنها داراییش است. خندیدن با خنده‌های نسل آینده و گریستن با اندوهشان و این درست همان چیزی است که بقیه آن را درک نمی‌کنند. همیشه می‌دانستم که آدمهای بچه‌دار درک بهتری از زمان دارند. پیری و پختگیشان را مثل آینه‌ای در بچه‌هایشان می‌بینند. وقتی قد بچه‌هایشان به قد خودشان می‌رسد دیگر نمی‌توانند در آینه خودشان را گول بزنند که هنوز خیلی جوانند. بچه‌ها، جواب زمانه هستند به والدین. بچه‌ها یادمان می‌اندازند که دنیا فقط حول محور ما نمی‌چرخد و همه چیز جای دیگری دارد اتفاق می‌افتد. امروز اما چیز تازه‌ای یاد گرفتم. که غیرممکن‌ترین‌ها را لبخند و اشک کودکی می‌تواند ممکن کند. آن سختترین قلب که به زمین و زمان بیراه می‌گوید اختیارش دست کودکی است که درست مثل همه بچه‌ها، امید بزرگترین داراییش است.


 
اى پدر ما که در آسمانى، نام تو مقدس باد!
ساعت ۳:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٦/٢/٢۸  کلمات کلیدی: دغدغه های ذهنی من

باید یک وقت و یک جا به همه گناههایى که مرتکب شده‌ام و همه آنهایى که هنوز مرتکب نشده‌ام، اعتراف کنم. باشد که بعدتر راه نفسم باز شود و این همه "چه مى شود اگر" دست از سرم بردارد.


 
«غبار تیره تسکینی بر حضور وهن»
ساعت ۱٠:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٦/٢/٢٦  کلمات کلیدی: دغدغه های ذهنی من

و زمان، درمان همه چیز است. همه عشقهای پرشور... همه فراقهای غیرقابل تحمل. همه‌ی «دوستت دارم»‌های گریزناپذیر، همه‌ی «بی تو می‌میرم»های خوش‌آهنگ. همه‌ی «دلم برای تو تنگ شده‌»های دلفریب. زمان، درمان همه دردهاییست که به نظر درمان‌ناپذیر می‌آیند. زمان گرد آرامیست که روی دست‌نیافتنی‌ترین نقطه‌ها می‌نشیند. همه چیز را در خودش غرق می‌کند. همه چیز را در خودش فرو می‌برد. زمان آن اندوه چاره‌ناپذیر را شفا می‌دهد. آن سرخوردگی عظیم و حتی آن شادی را که در دلت رقص می‌شود و جرقه‌های ریز کوچکش را در آسمانت می‌پاشد.

 زمان این درمانگر خائن تا روح را فرسایش ندهد دست از سرت برنمی دارد و بعد یک روز می‌بینی که تمام شده است. همه‌ی آن دردها که به نظر درمان ناپذیر می‌آمد، همه‌ی آن دوستی عظیم، همه‌ی خوابهای آشفته، همه‌ی خشم و اندوه و عشقی که لباس نفرت پوشیده حتی ... تو پابرهنه وسط چیزی بوده‌ای مثل تونل. تو جایی میانه‌ی میدان وارد شده‌ای. تو چیزی را از بین نبرده‌ای. تو چیزی را نشکسته‌ای به جز دو سه نعلبکی و یک مجسمه و هنوز همه چیز روبروی تو ایستاده‌است. زیر رد ضخیمی از غبار، عشق و نفرتش کهنه شده‌است و دیگر هیچ‌کس را نمی‌ترساند. زمان بی‌رحمانه همه‌ی احساسات را به مترسکی بدل کرده که حتی پرنده لنگی را نمی‌پراند. تو گناهکار و بی‌گناهی و بیش از هرچیزی در این میانه غریبه‌ای ...

 


 
← صفحه بعد