الهى سحر پشت کوهها بمیره!

تئاتر طولانى تمام شده بود. من زل زده بودم به شعف روى چهره بازیگران. به آن درخشش آشکار و چنان حسود بودم بهشان که نمى توانستم دست بزنم. دلم آن اشتیاق را مى خواست. کاش مى شد آن درخشش را بدزدم و نورش را پخش کنم توى تاریکى روزها. به خودم فکر کردم در آخر روز کارى و به آن آدمها نگاه کردم. اشتیاق من در نقطه فرار بود. وقتى که کارت زنى صداى بیب کوتاهى مى داد و بعد آزاد بودم. که بروم به سوى زندگى. اما زندگى آن آدمها همانجا بود. عشق همانجا بود. هر شب بعد از یک اجراى دو ساعته. فرداى همان روز، ساعت ٨ و نیم شب بود که تو گفتى حالا تمام آن بازیگران دارند نمایش دیروز را تکرار مى کنند. گفتم خوش به حالشان ... به برق چشمها فکر کردم. به تکرار که دیگر اسمش تکرار نیست وقتى با عشق و اشتیاق ترکیب مى شود. دلم همین را خواست. براى روزهایمان. که شگفتى و اشتیاق راه تکرارها را ببندد. دلم خواست که آخر روز کارى، توى صورتمان به جاى ملال و رهایى، شعفى باشد از جنس ایمان. ایمان اینکه امروز کارى را درست و کامل انجام دادى... پوووووف. آرزوى بزرگیست. نه؟   
نویسنده : خانم شین ; ساعت ۱۱:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٩/٢٧
تگ ها : حسود خانم

گ.م این یادداشت را دوست نخواهد داشت.

یک. گفت: « دیدنت. اوضاعت خیلی هم بد نیست.» روبروی چشمهایم نبود که خشمم را ببیند. که برای بیرون کشیدن جزیره ام از زیر آتشفشان، برای پوست کلفتم، برای میلم به زندگی علی رغم همه چیز هم باید جواب داشته باشم. آیا وقتی می گویم درد می فهمد از چه دردی حرف می زنم؟ نه. ما آدمها برای نفهمیدن دردهای هم پا به این دنیا گذاشته ایم. این را دیگر خیلی وقت است که می دانم.

دو. گفتم اینترنت دنیای بی در و پیکریست. خیلی دل نبند بهش که رازهایت را نگه دارد. یک اکانت را می ترکانی طرف فردایش اکانت تازه ساخته و دارد باز پرسه اش را می زند. باید کار و زندگیت را بگذاری و از صبح تا شب بنشینی آدمهای تازه را منفجر کنی و آخرش هم برسی به همان نقطه شروع. نقطه ای که همه نورهای باریک، چشمهای گرگ بیابانند. بعد ببینی که اهمیتی ندارد. که پرسه زدن آدمها هیچ اهمیتی ندارد. که مهم آن چیزی است که از سرمان گذشته و اینکه دوام آورده ایم. علی رغم همه چیز.

سه. آدمها دنبال چه هستند به جز یک قطره محبت؟ حالا خیلی وقت است که این را می دانم. که ته ته تمام پرسه ها آن جستجوی بی جواب برای محبت است. آن «چه می کنی؟» آن که ببینی اهمیت داری. که بودن و نبودنت دارد صخره ای را تکان می دهد. حتی اگر تکان نمی دهد. حتی اگر نبودنت به اندازه نبودن گنجشکی روی هره بی اهمیت است.

چهار. رفتم به چشمهای خودم نگاه کردم. به چشمهای زنی که شیدا نمی توانست باشد. به احساس ناشناسی که از زخمهایش می جوشید. نگاه کردم و نگاه کردم و نگاه کردم. خالی بود. آینه از من خالی بود و من هیچ احساسی نداشتم.

پنج. نیامد پای تلفن. ترسید طلسمش کنم. می خواستم بگویم که دیگر مهم نیست. که فرصتی بود که داده بودم بهش برای بخشایش. گذشت و دیگر هیچ اهمیتی ندارد. که گنجشکی که از پشت هره پریده در خاطره هیچ کس نمی ماند و آدمها استادهای فراموشکاری هستند که اگر نبودند حالا همین آتلیه پر از سنگهای مزار ایستاده بود. سفید با خزه هایی روی آن و بوی خاک.

شش. گفت کارما دارد. گفتم می دانم. کارماهای زندگی قبلیم توی زندگیم دارند پرسه می زنند. من هرزگاهی یکیشان را جارو می کنم و با خاک انداز پرت می کنم توی حیاط خلوت و باز از جای دیگری از زندگیم سر در می آورند. گفتم کارما دارد زیر دست و پایم می لولد. گفت به خاطر خودت. فقط به خاطر خود خودت. انگشتهایم موقع نوشتن می لرزید. قلبم وقت حرف زدن. کسی اجازه ندارد انگشتهای یک کرگدن را بلرزاند. گفتم نمی خواهم. این یکی را نمی خواهم. گفت باید بگذری. پرسیدم چطور. بعد توی بی جوابی زل زدیم به هم. اشک آمده بود تا توی چشمهایش و لازم نبود چشمهایش را ببینم تا بفهمم گریه می کند.

هفت. باور نیروی ویران کننده ای دارد. کاش بداند که نه من، که نیروی باور خودش است که دارد ویرانش می کند. که باید از آینه بپرسد اگر بتواند خیره بماند به آینه برای یک دقیقه کوتاه و درد دیوانه اش نکند. روبروی آینه بایستد و باور کند که چه کرده. که روبرو شود. با خودش روبرو شود. من؟  انگار کن که نیستم. که هیچ. گنجشکی که پریده.

هشت. «حالت اینقدرها هم بد نیست. دروغ گفتی.» بعضی آدمها وصل هستند به گذشته ات. بعضی ها مال لحظه حال هستند. بعضی ها اصلا نیستند. بعضی ها را نگاه که می کنی نبوده اند انگار. که به جز زخمی خون آلود خاطره ای ازشان نمانده و چه بد است که خاطره ات از کسی خنجری باشد توی زخمی. خنجری آلوده توی زخمی.

نه. حال مزخرفی داری. به حال مزخرف من هم سر بزن.

ده. توی سرم جمله ها داشتند می چرخیدند. گ.م از آن سر دنیا پرسیده بود « زنگ بزنم؟» بعد کنار پارک وسط خاک و خلها و ماشینهای زباله و بوی گند دستم را کردم توی جیب بارانی و دستم خورد به استوانه ای سرد توی جیبم. لاک بود. لاک سرخابی. دنیا کمی، فقط کمی جای بهتری شد. دنیای ساده و خاک آلود و عصبانیم کمی، فقط کمی جای بهتری شد.

 

 

  
نویسنده : خانم شین ; ساعت ٩:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٩/٢٥

اسم سرخپوستى ایستاده با توهم پنبه اى در گوش راست

یک. دکتر گفت نیست. نچ. گفتم دکتر قبلى گفت سر پیچ آن بالا. گفت من همه اش را دارم مى بینم و نیست. پنبه ى کوچک محو شده بود و من نصف دیروز و امروزم را بیخودى نگرانش بودم.

دو. حالم خوب نبود. روى دور بهانه گیرى بودم که چرا در دیزى و دم الاغ و از این مزخرفات ... بهانه ها حالم را بدتر مى کرد. کوچکم مى کرد. شیدا را با آن اشکهاى درشت و بى معنى توى چشمهایش نمى خواستم. اما آخرش هم حرف دلم را نزدم. که تکرار آن اسم روبروى چشمم یادم انداخته بود که چند تا نامه ى بى جواب نوشته ام. نامه هایى که گم شده بودند در روزهاى پیچیده و شلوغ و خاطره ى بى جوابیشان یک گوشه مانده بود و من دلش را نداشتم که حرفم را بزنم. که به آن کلمه هاى اندکى حسادت مى کنم که در پوشه ى نامه هاى رفته سهم من نبود.

سه. مى خواستم پاى تلفن بگویم مواظب خودت باش. نگفتم. گفته بودم که جایى از زندگى ام ایستاده ام که دارم جمله ها و کلمه ها را از نو نگاه مى کنم. دیدم گفتن مواظب خودت باش، کمکى نمى کند. آدمها معمولا مواظب خودشان هستند. گفتنش فقط دل گوینده را قرص مى کند. انگار که با این جمله اش چتر حمایتش را انداخته روى سر مردى که تمام خستگیهاى تاریخش را به دوش مى کشد. اما نمى شد. نمى شد در تاریکى شب با یک جمله از کسى محافظت کرد و من نمى خواستم به یک وهم دل خوش کنم.

 چهار. یک بار نوشته بودم که "نوشتن" از هر موقعیت رسمیش مى کند. از نقش یک خیال جدایش مى کند و به یک نوع قطعیت مى رساندش. حالا مى بینم که گاهى حرف زدن از موقعیتها هم همین است. انگار که "موقعیت" همین که بى نام است مى شود با آن حس امنیت کاذب دل خوش کرد که این همان نیست. این احساس سوزش از سوزنى که مى رود توى بازویت، مى تواند آمپول نباشد. اگر از آمپول مى ترسى. اما موقعیت همان است. اسم داشته باشد یا نداشته باشد و واقعیتش این است که آمپول زده اى، حتى اگر چشمهایت را محکمِ محکم بسته باشى.

  
نویسنده : خانم شین ; ساعت ۱٠:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٩/٢۳
تگ ها : روزهای من

اوصیکم به پیاز و زعفران و عشق زیاد

از آن آشپزیهای بی حوصلگی ام بود و ماهی سوخت. هم خودش هم روغنش. خانه را دود خاکستری کمرنگی برداشت که رفته بود چسبیده بود به سقف و هر چی پنجره را باز می کردم از جایش تکان نمی خورد. باید بی خیال آشپزی می شدم و املت می خوردیم. چند ماهی است که کشف کرده ام آشپزی هم می تواند کلی حرف بزند برای خودش. قبلش توی کتابها خوانده بودم و شاید توی فیلمها دیده بودم اما برای خودم یک جای زمستان پارسال بود شاید که آشپزی شد یک پنجره. باز شد به دنیایی امن و خواب آلود. شد یک جور گفتن «دوستت دارم» شاید. دیدم روزهایی که آسمان نامهربان است باید زعفران بیشتر زد به غذا. روزهایی که خوب خندیده ایم غذا باید تند باشد. روزهایی که خوابم می آید طرف سوپ نروم و همین پریروز به همه اینها اضافه کردم که وقت بی حوصلگی آشپزی نکنم لطفا.

امروز توی خیال داشتم سبزیجات را خرد می کردم و ساعت هنوز 8 صبح نشده بود. گفتم این عشقبازی با سبزیجات و ادویه ها را هم بگذارم یک جایی وردل سی و خورده ای سالگی یا ببندمش به احساساتم یا همینطور بگذارم برای خودش بچرخد توی ماشین و من بروکلی بردارم و هویج، کدو و قارچ و پیاز فراوان، جوانه ماش و گوجه گیلاسی و تفتشان بدهم با هم. خیالم داشت مرغ ترش می خرید و باریک خردش می کرد. خیالم ایستاده بود مردد بین سویا سس و خامه. خیالم سوپ هم می خواست و هنوز تصمیم نگرفته بود که سوپ قارچ یا دال عدس و هنوز ساعت 8 هم نشده است. 8 صبح روز سه شنبه. جایی میانه میدان هفته ای که نه می آید و نه می رود و پر است از بی جوابی انگار. اما نمی شود از کنار این همه رنگ گذشت. نودل هم باید باشد و یک امشب از خیر برنج بگذریم. بعد بگذارم غذاها حرف بزنند برای خودشان. تمام حرفهای گم شده را روی میز بچینند و با هم خوبهایش را سوا کنیم. ساعت هنوز 8 نشده و من نمی دانم دوازده ساعت پیش رویم را چطور سپری کنم.

   

  
نویسنده : خانم شین ; ساعت ٩:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٩/۱۸
تگ ها : روزهای من

«بر آستان درى که کوبه ندارد ...»

یک. صبح باز از پنجره ها پریده بود وسط خانه. سر خوش داشتم براى خودم آشپزى مى کردم. انگشتهایم بوى سیر تازه مى داد و خانه را بوى سبزى و سیر برداشته بود. روى میز بساط طراحیم پهن بود. کاغذ پوستى و مداد رنگى. پروژه طرح یک فضاى سبز بود و گزینه اولش را کشیده بودم. وسط آشپزى و چرخیدن در آشپزخانه طرحم را راندو مى کردم. روتختى پهن بود روى تخت. ظرفهاى صبحانه را شسته بودم. سرى دوم لباسها توى ماشین دور خودشان مى چرخیدند. بعد رفتم خرید و برگشتم. تازه ساعت شده بود یک. بعد ایستادم و نگاه کردم. از حجم کارى که در زمان کوتاه انجام داده بودم وحشت کردم. از سرعتم ترسیدم. یاد الهام افتادم و کندى خوشایندش. یاد دوستهایى که زندگى شلوغ من برایشان عجیب و ترسناک بود. یاد آدمهایى که هر کدام از این کارها برایشان یک پروژه بود و زمان بر. ایستادم و به خودم نگاه کردم که دور میز مى چرخیدم و خریدها را جابجا مى کردم و فکر مى کردم زندگى چقدر باید حواسش جمع من باشد که کسل و کلافه نشوم. مى دانستم سرعتم موهبت نیست و نفرین است. نفرینِ خداى کسالت که لابد عاشق چشم و ابروى من بود که این همه سال روى روحم خیمه زده بود. من آدم دویدن بودم اما. گاهى باید به خودم یادآورى کنم که کمى آهسته تر... کمى فقط کمى آهسته تر که دنیا به رد پایم برسد. اگر برسد.

***

 دو. خسته و درمانده رسیده بودم خانه شان و داشت از من مراقبت مى کرد. مادرانه مى چرخید در آشپزخانه و غذاها را توى ظرفهاى کوچک مى کشید. بچه ام شام خورده و مشق نوشته ولو روى مبل اسپایدرمن مى دید. فقط اگر مى شد درماندگیم را ببرم ولو کنم روى مبل راحتى و فکر کنم که مراقبم هستند تمام بود. نمى شد. باید برمى گشتیم. خانه ى دوستم، خانه بود. خانه اى که زنى دل مشغول مى چرخاندش و دوستش دارد. خانه ى من؟ زنى تویش نیست که بچرخاندش بیشتر اوقات. کنار زنها احساس امنیت مى کنم. کنار دوستانى که حواسشان به وقت دادگاه این یکى، نوزاد آن یکى و کمردرد من هست. کنار مادرم که در ظرف کوچک برایم سالاد مى کشد. کنار ت. حتى که فقط مهربان است و چشمهایش را دوست دارم. کنار زنان ساده ى کامل و زنان پیچیده ى ناکامل که در زندگى دشوارشان از دویدن خسته نمى شوند یا اگر خسته مى شوند به روى خودشان و آینه نمى آورند.

***

سه. باید راهى باشد. ته ته این همه دویدن باید راهى باشد. راهى به آن لحظه ى کوتاه ... به ایستادن. به تکیه دادن. به بوسیدن صورت زبر مردى که حواسش هست. باید بشود دور یک میز نشست، گیرم که میزش کوچک باشد و پایه هایش لق. باید کاغذهاى پوستى را جمع کرد و مدادرنگیها را گوشه کمد گذاشت و به قصه ها فکر کرد. من این روزها نمى نویسم و غمگینم. وقتى نمى نویسم، آخر تمام این دویدنها باز غمگینم و خالى. باید راهى باشد. باید کسى حواسش باشد که من بایستم و تکه پاره هاى روحم را داستان کنم.

***

چهار. زنى که از بالاى پله ها کاغذهاى سفید را ریخته تا تمام هال ایستاده خیره به لیلا نگاه مى کند که پایش با کفش صورتى نبوک سرخورده در آب نماى دم در. کنارشان چهره سرایدار پیداست که یک روز پیر است و یک روز جوان. لیلا مى داند که سرایدار خیالباف است و باز دلش مى خواهد باور کند. من کنار لیلا ایستاده ام و رد کفشهاى خیسش را نگاه مى کنم که در آینه هاى لابى دو برابر مى شود. بچه ها دنبال پروانه ها کرده اند و از پنجره مى شود پاییز را دید که دارد بساطش را از شهر جمع مى کند. کنار جوانىِ غمگین لیلا انگار هزارساله ام.

***

پنج. مادربزرگم خداى سرعت بود. یک روز سکته کرد. بقیه عمرش را کند و آرام جلوى تلویزیون به تماشاى زندگى بقیه آدمها گذراند. من مدتها جلوى تلویزیون زندگى کرده ام. بقیه عمرم را لابد آنقدر مى دوم تا بنجامین باتن وار پروانه اى، سوسکى، مارمولکى چیزى بشوم و در یکى از سوراخهاى دیوار محو شوم.

***

شش. "پرم از آب از رود ... چه درونم تنهاست."

***

 هفت. حواسم به گلدانهایم نبود. خاکشان خشک است و سرشان را انداخته اند پایین و زل زده اند به سنگ چرکمرد کرم رنگ. خسته تر از آن بودم که دل به دلشان بدهم. دلم مى خواست مراقبم باشند. گلدانها، لابد اگر زبان داشتند از آن زمزمه هاى "حسنک کجایى؟" راه مى انداختند. ته مانده ام رسیده بود به خانه، خانه که نه. باید مى گفتم لانه و سرم را فرو مى کردم زیر لحاف بنفش و به صداى نفسهاى پسرم گوش مى دادم و نفس مى گرفتم. زنى که گاهى از دویدن خسته مى شود و دلش مى خواهد مراقبش باشند با بچه و گلدانها و خانه اش محاصره شده بود و همه شان یک صدا "حسنک کجایى"وار باز براى مراقبت صدایش مى کردند و نمى شد حتى مکث کرد و به چیزى دل خوش کرد. خانه خالى بود. خانه از تو خالى بود.

  
نویسنده : خانم شین ; ساعت ٦:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٩/۱٦
تگ ها : روزهای من

← صفحه بعد