چهارشنبه ای از جنس"ما شبی دست برآریم و دعایی بکنیم.."

یک. یعنی زور دارد ها. خشمت آنقدر بیات شود که دلتنگی بیاید جایش را بگیرد. سفت و محکم بنشیند روبرویت. بعد چاره ای نداشته باشی جز به رسمیت شناختنش. لاک سرخابی بزنی و بگویی به جهنم. دوز «به جهنم»ی که سر صبح زده ام توی رگ زیاد بوده. برای چهارشنبه زیاد بوده لابد. اصلا «صدا کن مرا، صدای تو خوب است» لعنتی... دو. پسر سر صبح بی ادا بلند شده. بی ادا صبحانه خورده و لباس پوشیده. بی ادا رفته مدرسه. یک جوری ژورنال طور شده بود زندگیم. یک وشگون از خودم گرفتم. خواب می بینم لابد. سه. صبح امروزم از نصفه شب شروع شده. با تا کردن لباسهای شسته. بعد لحاف قرمز را کشیده ام روی پسر که بعد صد سال توی اتاقش خوابیده. ملافه ها را عوض کرده ام. چرخیده ام توی خانه ام. ظرفهای شسته را چیده ام توی کابینت. خاک روی پیشخوان را گرفته ام. تخم مرغ عسلی درست کرده ام و همه این کارها را کرده ام و تازه شده 6 صبح. چهار. شاعر می فرمان « غم هجران تو را چاره ز جایی بکنیم.» متاسفانه نمی فرمان از کجا و چاره کو و اصلا مگر می شود؟ پنج. پسرم گفت شال بنفش؟ خیلی وقت بود سرت نکرده بودی. مگر نباید با مانتوی سیاه شال سیاه سر کنی؟ گفتم نه با مانتوی سیاه هر شالی می شود سرت کنی اتفاقا. من زده ام به خط بنفش. گفت من این شال را دوست دارم. گفتم من هم تو را دوست دارم ... شش. انگشتهایم که اینقدر شنگول می شوند غصه سراغم نمی آید. تا دارم کلمه هایم را می نویسم چشمم می افتد به رقص لکه های سرخابی روی کیبورد و خوش خوشانم می شود. یک جور خوبی خوش خوشانم می شود. یک جوری که انگار امروز فرق داشته باشد با روزهای دیگر. یک روزی که انگار مهر باشد و پاییز. که انگار این هوای کوفتی سرد شود بالاخره و ما ژاکت بپوشیم. هفت. مادری هستم که گرمکن تن بچه اش کرده و افتاده به التماس که می شود هوا سرد بشود امروز؟ همکارها دارند می خندند. توی این آتلیه 40 نفره تنها مادر خل منم. دایناسور زنده. بیایید در موزه ها را باز کنید. هشت. یعنی بچه هه از عصر که می رسد تا شب که می خوابد یک بند از این کلش آف کلانز حرف می زند. یک بند ها. وسط مشق. وسط غذا. وسط کارتون دیدن. ای خدا ای فلک ای طبیعت شام تاریک ما را سحر کن. یا اینکه مرا با قید دو فوریت بخور! نه. بیا برویم از این ولایت من و تو اصلا! ده. سر صبحی زده به سرشان. هم آتلیه ای ها. کناریم می گوید چهارشنبه است. کاش هر روز چهارشنبه بود. یازده. بس است. دارند سرودمان را می زنند. برویم کار کنیم.   
نویسنده : خانم شین ; ساعت ٩:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٧/٩

از ف تا فرحزاد در سه ثانیه، شاید هم کمتر ....

یک. تمام شب توى سرم بتن مى ریختند.

دو. آدمیزاد است دیگر. یک حرف یا یک کلمه گاهى پرتابش مى کند به دریاى بیهودگى. بیهودگى همان فرق نور است و کورسو. همان جا که به جاى شباهتها، تفاوتها توى چشمت مى روند و آى درد دارد.

سه. فقط گفت ف. من اما راه فرحزاد را از بر بودم. فرحزاد برهوت بود و من به خودم مى لرزیدم که چه بلایى سرم آمد که باز اینجا ایستاده ام و دارم براى ساده ترینها مى جنگم.

چهار. بعد صد سال آن تصویر ذهنى را ساختم. حتى ساختن یک تصویر ذهنى هم درد داشت. اما ساختم و زل زدم به شیداى توى تصویر. حالش خوب بود. نمى دوید انگار ... دویدن در امروزش جا مانده بود.

 پنج. "تو هیچ وقت ترکم نمى کنى. فقط مرا به نقطه اى مى رسانى که روبرویم تنهایى باشد و سکوت. بعد مى نشینى و رفتنم را تماشا مى کنى." این جمله را یکى از شخصیتهاى داستانم گفته. آدم درست و حسابیى نیست. جدى نگیرید.

شش. در فرحزاد برف مى آمد و کسى روى تکه هاى دل من پاتیناژ مى کرد.

هفت. ف گفت تو چرا اینقدر بى صبرى. گفتم تازه این ورژن آب از سر گذشته و صبور است که تو مى بینى والا اصل اصل شیدا زنى است که صبورىِ همین ماههاى اخیر را هم ندارد.

هشت. رسد آدمى به جایى که از ف تا فرحزاد سه سوته برود و برگردد و یک عالمه یخ سوغات بیاورد.

نه. خسته ام انگار.

ده. مامان بد، مامان بد ...

 یازده. نیفتاده ام روى دور. آشپزى سختم است. با کوه ظرفها کشتى مى گیرم. نمى رسم. مى دوم اما نمى رسم.

دوازده. فرحزاد جاى مزخرفى است. خیلى وقت بود نرفته بودم. خیلى وقت بود با سرم زیر برفهاى ناموجود تابستان خوش بودم. اما فرحزاد جاى مزخرفى است.

سیزده. دوشنبه و من دارم تکه تکه مى شوم. کاش مى شد بروم استانبول. از همه، از همه بروم. بروم سرم را بکوبم به سنگهاى خودم و باور کنم که از آن همه خوش بینى در من چیزى نمانده است.

چهارده. یا خدا، به چهارده رسیدم و تمام نشد.

پانزده. یکى این آینه را از روبروى من بردارد ...

 شانزده. به قول فروغ "برویم" دیگر نه خواب و نه بستر و نه تنهایى جواب نمى دهد. برویم.

هفده. براى ثبت توى تاریخ خودم: من همینطورى ته مى کشم. یک چوب خط دیگر روى دیوار و چه کسى کى تمام دیوارم را خط خطى کرده است؟

هجده. آدمیزاد است دیگر. یک وقتى فکر نداشته هایش مى آید جلوى چشمش. فکر بادمجانهایى که سرخ نکرده و غذایى که حتى توى خیالش هم خوشمزه بود، اما پخته نشده و به جایش کباب شب را سوزانده. بماند که بچه دلداریش داده که خیلى هم خوب است.

نوزده. "کفشهایم کو؟" پدّسگ؟

  
نویسنده : خانم شین ; ساعت ٦:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٧/٧

«آیا چه خطا دید که از راه خطا رفت»مثلا؟

تمام شب، من و عقربه ها با هم جنگیدیم. چسبیده بودند به هم. یک ساعت تمام ساعت 4 و نیم بود و من زل زده بودم به اینکه ثانیه شمار می چرخد یا نه. اگر باتری ساعت را تازه عوض نکرده بودم، می گفتم ساعت خوابیده و حسرت می خوردم که ساعت خوابیده و من بیدارم. اما ساعت بیدار بود و من خوابم نمی برد. تمام شب هزار بار غلت زدم و فکر کردم به اینکه تقصیر پنجره هاست یا ملافه ها یا دلتنگیم که خوابم نمی برد. تمام شب بی هیچ تصویری توی خودم غرق شده بودم. دنبال صدایی بودم که سکوت کرده بود. حالا گیریم که بعد صد سال آن ندای درونی برگشته باشد. آنقدر دیر و دور حرف می زند که با هم غریبی می کنیم. بار اولی که شنیدمش ذوق کردم. تو بگو صد سال بود حرف نزده بود. حالا نه اینکه حرف مهمی بزند ها. چرند می گوید. اما وسط آن همه صدایی که با هم توی سرم حرف می زنند این یکی فرق می کند. بعد دلم می خواست برقصم و حال «ویران شود این شهر که میخانه ندارد» بر من مستولی شد. نه نصفه شب ها. قبلترش. شما که از زنی که شب نخوابیده انتظار ندارید که وقایع توی ذهنش توالی منطقی داشته باشند؟

صبح نشستیم با هم لذتهای ساده زندگی را طبقه بندی کردیم. او گفت اول خواب. من چیز دیگری گفتم. جواب من البته چند ماهی است که عوض شده. قبلتر من هم می گفتم خواب لابد. زندگی اینطوری است دیگر. گاهی می خواهد بهت نشان بدهد که در سی و بوقی سالگی چه کم فهمیده ای و بعد آن عطش بگیردت که بخواهی بیشتر بفهمی. هفته شروع شده. بچه مدرسه است. من انگار دارم توی خواب راه می روم. توی خواب حرف می زنم. توی خواب نامه ها را جواب می دهم. توی خواب هماهنگی می کنم. توی خواب وبلاگ می نویسم. لعنت به شنبه ای که بدجوری شنبه است و بی خوابی آیه شیطان است. می خواهد باورش کنی که هست.

حافظ حالم را گرفت سر صبحی. فکر کن که چیزی مانده باشد گوشه احساست و حافظ آن را بیاورد و بکوبد توی صورتت. گاهی وقتها همینقدر بی معرفت می شود حافظ و من می مانم و پشیمانیم. قبل از 9 کارت زدم و دلم می خواست نیایم سرکار. گفتم من تا آخر امسال بیشتر کار نمی کنم بعد باید یکی را پیدا کنم برایم بیمه رد کند و بنشینم برای خودم بنویسم. بعد دوتایی فکر کردیم که حوصله من سر می رود.

فیلم مزخرفی که عصر دیده بودیم جایی توی ذهنم اشغال کرده بود که زنی که داشت هیولا می شد آخرش چه شد. گفتی مرد دیگر. ( به ضم میم) گفتم خب چطوری؟ دلش را که نداشتم تنهایی ببینمش. عصر جمعه دیروز بدجوری عصر جمعه بود و من همه اش فکر می کردم آخرش هم راه نرفتیم و اگر پاییز نرویم توی تهران راه برویم پس کی راه برویم؟

اصلا غروب دیروز خوب نبود. می خواستم برگردم خانه و حالش را هم نداشتم برگردم خانه. یک جوری میانه میدان بی حالی ولو شده بودم و بچه زنگ زده بود و باز بیشتر دلم تنگ شده بود. فیلم دوم هم خوب نبود. هی شخصیتها پیچیدند توی هم و دنبال هم کردند. بعد نشستم به چت. این گروه. آن گروه و شب بی معنی تر از آنی شد که بود. بعضی غروبها همینند. ده شب و من دلم می خواست راه بروم. دلم می خواست جمعه نباشد و نمی دانستم می خواهم چه روزی باشد.

حتی حالا که پشت میز نشسته ام و روزم دارد مثل گربه بازیگوشی دنبال دم خودش می دود نمی دانم که دلم می خواهد چه روزی باشد. پرم از یک عالمه «دلم نمی خواهد.» خدا این هفته را به خیر کند.

  
نویسنده : خانم شین ; ساعت ۱۱:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٧/٥
تگ ها : بیخوابی

کبوترها و گنجشکها خمیر نان باگت دوست ندارند.

یک. دوم مهر ماه. چهارشنبه. این یک جمله خبری است که خبرهایش را یواشکی توی گوش من می گوید.

دو. نزدم به کوه. خوابیدم بعد از پست دیروز. خواب دیدم نیلوفر با بچه هاش و مبلها و میزهاش کوچ کرده به خانه من. گفت: « یه مدت می مانیم تا آبها از آسیاب بیفتد.» توی خانه تا چشم کار می کرد پر بود از مبل و صندلی. به جای این در چوبی قرمز درهای شیشه ای بزرگ داشت و من و نیلوفر ایستاده بودیم به تماشا. توی خانه امن بود انگار. بیدار که شدم پاییز بود.

سه. دیروز با سینا خانه را تمیز کردیم. حالا خانه ام دارد نفس می کشد و می گوید: آخیشششش ...

چهار. گفت تو چیزی را از من پنهان می کنی. آیا باید می گفتم که چقدر صدایش را دوست دارم وقتی بلند بلند شعر می خواند؟

پنج. می خواستم از «تن دادن» بنویسم. نوشته درد داشت. زنها دورم بودند و قصه هایشان. نه اینکه مردها کم قصه داشته باشند ها. اما زنها حرف می زنند و مردها سیگار می کشند و پیر می شوند. برای همین از زنها نوشتن برایم همیشه راحتتر بوده.  اما نمی توانم از «تن دادن» بنویسم. امروز نمی توانم. آن هم وقتی درد تازه دست برداشته از سرم. وقتی لاک یاسی زده ام و فکر می کنم زندگی ارزش زندگی کردن دارد.

شش. دیشب تمام کارهایم که تمام شد و بچه که خوابید ساعت نه بود. من مانده بودم با یک شب دراز. فیلتر شکن کار نمی کرد. داستانم نمی آمد. خانه تمیز بود و ظرفها شسته. دلم بال بال می زد و کاری از دست من برنمی آمد. گنجشکها و قمریهام کوچ کرده بودند به لانه هایشان. گلدانهایم سیراب بودند و من تشنه، توی خانه ام می چرخیدم و به در و دیوار دست می کشیدم. کتابهای نخوانده جیغ و داد می کردند و خیالم نبود... بقیه این سطر خیالات جسمانی و شدیدا جسمانی من بود که به ضرورتهای سانسور حذف شده. با این سانسور چی درونم عجیب نیست که یک سمت دولتی چیزی به هم نزده ام... هیع!

هفت. گفت ما که غریبه نیستیم. این دوست پسر افسانه ای‌ات را رو کن معاشرت کنیم. داشتم می خندیدم. عصر پاییز خانه بود و نور رفته بود تا لابلای برگ درختها. سینا داشت تام و جری تماشا می کرد.

هشت. « در راه تو کی ارزشی دارد این جان ما، پاینده باد خاک ایران ما...» هر روز صبح. اینجا . ساعت 9.

نه. همکار کناری که مونیتور من توی حلقش است سر صبحی با هدفون چنان آهنگ دیش داف شش و هشتی گوش می کند که بیا و ببین. نمی توانم خنکی سر صبح و رخوت و چهارشنبه را ربط بدهم به «شب شب شعر و شوره» خدا به خیر کند...

ده. پاییز توی آتلیه است. ساعت 9 صبح. سرودمان را خوانده اند و نشسته ایم. یکی یک جا دارد توی دل من همزمان که رخت می شوید زیر لب یک آواز عاشقانه می خواند.

یازده. ... یازده به جای همه چیزهایی که ننوشتم. به جای همه حرفهایی که باید داد بزنم. به جای تمام لحظه هایی که دریغ کرده ام از این وبلاگ. به جای آوازی که زیر لب خواندم تا دم در. به جای صندل سفید. به جای خواستنت.

دوازده. ژاکتهایم از زور بی صبری از کمد آویزان شده اند. پاییز بیاید و بماند. خیلی بماند لطفا.

سیزده. «کاش این ماجرا به سر نیاید...» 

  
نویسنده : خانم شین ; ساعت ٩:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٧/٢
تگ ها : روزهای من

یادم باشد عاشقانه اى براى یخچالم بنویسم، یکى از همین روزها ...

حالم بد بود. مى دانستم و نمى دانستم چرا. ترافیک بود و تنهایى. بچه یک بند حرف مى زد که قلعه اش را چطور درست کرده و توى بازى زامبیها چند تا گلدان دارد و من نمى شنیدم. خیالم مانده بود روى یک نقطه. یک لکه. روى دست چپ. چه چیزى در مورد آن زخم بود که آنقدر اذیتم کرده بود؟ نمى فهمیدم و مى فهمیدم. دردى که مال من نبود. زخمى که روى تن من نبود ولى جایش مى سوخت. به پسرم گفتم «دلم گرفته.» پرسید: « یعنى چى؟» باید مى گفتم یعنى که قلبت اینطور پابرهنه روى شیشه ها راه برود. چه مى فهمید؟ گفتم یعنى ناراحتم. بعد رفتیم نان و شیر خریدیم براى تغذیه مدرسه. شامش را که دادم اندوه رسیده بود تا لبه چشمهام.

درد داشت خفه ام مى کرد. مى دانستم و نمى دانستم. شاید از آن نقطه هایى بود که مى دیدم بودنم و نبودنم فرقى نمى کند. از آن جاهایى که مى خواستم بدانم چرا بودن و نبودنم فرقى نمى کند. آن زخم کوچک کوچ کرده بود به قلبم و بزرگ شده بود و دهن باز کرده بود و از دست من کارى بر نمى آمد جز تماشاى باب اسفنجى لعنتى و ماکارونى درست کردن و نوشتن هزار باره اسم سینا روى تمام مدادهاى دنیا.

نه ایوانى بود که بروم دستم را روى پوست کشیده شب بکشم و نه کسى که بشود این درد را نشانش داد و نگوید احمقى. کز کردم توى خودم. کوه ظرفها را شستم. دلم فرار مى خواست. فرار از خودم، از بچه ام، از قلب پا برهنه احمقم ... و به جاى همه فرارهاى دنیا توى خانه ام بودم و داشتم از زور نتوانستن دق مى کردم. حتى نمى شد گریه کرد. بعد با پسرک رفتیم توى تخت. هشت و نیم نشده بود. خوابم برد. دو و نیم بود که بیدار شدم و هنوز همه فکرهام دور دایره کوچک و زشت آن زخم مى چرخید و هنوز مى دانستم و نمى دانستم چرا اینقدر جایش درد گرفته. نوشتن که درى را باز نکند پس چیزى هست. چیزى بزرگتر. غم انگیزتر. «تو دارى چیزى را از من پنهان مى کنى.» قلبم، ایستاده بود روبروم دست به سینه:«خب؟» زهر مار خب. هر چه مى کشم از دست توست. بمان دور سر این بچه بگذار زندگیم را بکنم.

گ.م چه نوشته بود؟ اهداف کوتاه مدت. بله. حتى گ.م هم گاهى اشتباه مى کند. من داشتم دور خودم مى چرخیدم و هدفم فقط این بود که سرم نخورد به دیوار و دیوار تمام زندگیم بود. به آدمها و حسرتهایشان فکر کردم. به "هر کسى از ظن خود شد یار من" شان. به لحظه هایى که دلم مى خواست تنها باشم و بقیه لحظه هایى که دلم مى خواست تنهایى را بیندازم دور. حالا نیمه شب است. من بیدارم و یخچال بیدار است و هنوز نمى دانم چه مرگم است.

نوشتن دردم را دوا نکرد و مى ماند مرگ. آن هم که نمى شود. پس کى فردا این بچه را بفرستد مدرسه؟ شیر و ساندویچ را بگذارد توى کیفش و لبخند بزند. کى پشت در مدرسه دلش شور همه چیز را بزند؟ اشکهاى دیوانه. کاش مى شد به یخچال بگویم که روز آخر تابستان یعنى چه. بگویم که از سر صبح همه چیز حالم را بدتر کرده بود. تا آن دایره کوچک لعنتى نقطه پایان گذاشته بود روى جمله اى که توش هزار بار استیصال تکرار مى شد. از زور نتوانستن تمام تنم تیر مى کشید. از اینکه بودن و نبودنم هیچ فرقى نمى کرد. از اینکه حتى گ.م مى گوید که من باید اهداف والا و چرند کوتاه مدت داشته باشم و من فقط مى خواهم بنویسم. بنویسم و بنویسم و کلمه ها سیل باشند و ببرندم. پرتم کنند به رودخانه اى، دریایى، اقیانوسى شاید.

مى خواهم نصیحت نشنوم. هیچى نشنوم. جز صدایى که بگوید «هیس...» و چرا دیگر کسى نمى گوید هیس... بعد یادم مى آید که همینطور زمزمه «هیس» توى گوشم بود و ویران شدم و تمام. بسم نبود؟ شیشه ها را از کف پاى قلبم کشیدم بیرون. نشاندمش روبروى پسرم، بچه خفته ام. گفتم فقط به همین فکر کن. گفت خب. یک تکه شیشه بزرگ مانده بود. سرش را انداخت پایین. گفت «نمى فهمند.» گفتم: «نمى فهمند.» بعد همه شان مى روند، من و تو و بچه مى مانیم و پاییز و بیا اصلا برویم روى همه برگهاى دنیا راه برویم. لبخند زورکى زد. بچه توى خواب چرخید.

بعد یادم آمد سه شنبه است. روز اول پاییز. من خیلى خیلى کوچکم اما به مدرسه نمى روم. یادم آمد دستهاى ناتوان سیمانیم توى جیبم جا نمى شوند. کاش یکى از وسط شعر "کفشهایم کو"ى سهراب بدود و مرا با خودش ببرد. کاش کسى جایى به من فکر کند و من نخواهم همه دردهاى دنیا را توى صندوق عقب ماشینم از این سر به آن سر شهر ببرم. لعنت به همه قصه هاى دروغگوى دنیا. باید خودم و اندوهم را بردارم پرت کنم یک جا که دستم بهش نرسد... نوشتن که دردى را دوا نکند فقط مى ماند مردن و امشب حتى نمى توانم بمیرم.

  
نویسنده : خانم شین ; ساعت ٤:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٧/۱

← صفحه بعد