پناه می‌برم به قل قل خوشایند باقالی خورش در رخوت یک شب بهاری
ساعت ٧:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٦/۱/٢٩  کلمات کلیدی: روزهای من ، پیسسسسسس ، «و زخمهای من همه از عشق است»

خواب بود. اما نه از آن خوابهای عمیق. از آن وقتی که در لبه خواب و بیداری ایستاده‌ای. صدای نفسهای پسرم را می‌شنیدم که در اتاق کنارم خوابیده بود و بعد تو را می‌دیدم که دنبالم می‌دویدی و اسمم را صدا می‌کردی. شیدا. شیدا. شیدا. بعد فاصله بین ما زیاد شد و من دیگر ندیدمت و همین جور که داشتم می‌رفتم دلم شور می‌زد که نکند تصادف کرده باشی. در آن مرز باریک ناخوشایند بین خواب و بیداری که بین دلواپسیهای روز و رویا گیر افتاده بودم، داشتم می‌رفتم و نمی‌دانستم چرا دارم می‌روم و قلبم از ترک کردنت پاره پاره بود.

دست و پا می‌زدم که برگردم به بیداری. نمی‌شد. جهان دیگری مرا در خودش فرو برده بود. جهانی که در آن بدون تو، بدون بیدار شدن در راهی که نمی‌دانستم به کجا ختم می‌شود سپری می‌شد و بعد پدرم صدایم کرد. دیگر صبح بود. دیگر می‌شد پناه برد به قهوه، به خدای روزمرگیها، به یک روز ساده معمولی که نه خیلی خوب باشد و نه بد. می‌شد پناه برد به «چه بپزم» و «چه بپوشم»های روزانه. به رسیدنها.

با این همه تکه پاره‌های قلبم را باید جمع می‌کردم. باید یاد خودم می‌آوردم که خواب دیده‌ام. باید کمی بیشتر به آینه نگاه می‌کردم. باید گوشواره‌های سبزم را به گوشم می‌کردم.

به شب فکر کردم. همین دیشب که خسته خسته از تجریش برگشتم. بعد از صد سال پای پیاده در خیابان راه رفته بودم و با اینکه سردرد داشتم دلم می‌خواست خیابان را بغل کنم. از بس دلتنگش بودم. تجریش چه شبیه شده بود به بازار رشت. همه جا را دستفروشها پر کرده بودند. بازار مکاره‌ای شده بود از رنگ. انگار بازاری بیرون بازار اصلی کنار خیابان درست شده بود. همان ازدحام. همان درهم آمیختن صداها. همان جنسهای رنگ و وارنگ. شاید حتی همان آدمها.

چاقاله بادام خریدم و پاچه باقالا و سی دی فیلم. یاد زنی افتادم که چند سال پیش می‌آمد تجریش و گوشواره‌های بدلی می‌خرید و گل‌سر. چه دور بودم از آن زن. همه‌ی لحظه‌های کوچک در کیف من بودند. خیال تخم مرغی که روی بوی خوشایند شوید و سیر می‌شکستم. طعم نوبرانه چاقاله و غروبهایی که قرار بود فیلمها را تماشا کنیم و زندگی داشت راه خودش را می‌رفت. آرام. مطمئن و کمی خوابالود. درست همانطور که شایسته یک بهار واقعی است.

خیال تجریش نجاتم داد. قلبم دیگر تیر نمی‌کشید. دیگر صبح سه شنبه آمده بود و من بیدار بودم. دیگر به جایی که نمی‌دانستم کجاست نمی‌رفتم. دیگر روز بود و از جایی دورتر صدای گنجشکهای دیوانه می‌آمد. 


 
فقط نمی دانم این هوای ابری را کجای دلم بگذارم.
ساعت ٩:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٦/۱/٢٦  کلمات کلیدی: غر می‌زنم، پس هستم

کاش یاد بگیرم که سر به سر روزهای بد نگذارم. همان یکی دو نشانه را که دیدم دیگر برگردم خانه. بنشینم روی کاناپه و خیال ببافم. بروم خواب ببینم. بنویسم اما نوشته‌هایم را جایی نفرستم. از خانه بیرون نروم. خرید نکنم. با کسی حرف نزنم. حرف تازه‌ای نزنم حتی. همان همیشگیهای مطمئن را بگویم. یکی دو خط در گروه دوستهای قدیمی بنویسم. سریال قدیمی ببینم. از همانها که دیگر دیالوگهایش را حفظ شده‌ام.

 

یک تکه از روح تکراردوست آدم بدوی در من جا مانده است. سالهای سال کتاب تکراری می‌خواندم تا خط به خطش را حفظ می‌شدم. حالا سریال تکراری می‌بینم. همانطور که پشت به تلویزیون ظرفها را آب می‌کشم می‌دانم که با این صدا چه کسی از در وارد می‌شود. چه می‌گوید و بعدش چه می‌شود. می‌دانم کدام عاشقها کجای داستان از هم جدا می‌شوند. کدامها ازدواج می‌کنند و شبیه خیلی از زوجها بی آنکه بدانند یکنواخت و خسته کننده می‌شوند. می‌دانم کسی که می آید خودش چه قصه‌ای می‌آورد. در امنیت آشنای این همه دانستن خودم را غرق می‌کنم. ظرفها که تمام شدند دیگر می‌توانم یکی دو قطره اشک بریزم برای روزهایی که حتی نمی‌دانم کجای زندگی جا مانده‌اند و خیال آمدنشان دیگر آنقدرها هم وسوسه‌انگیز نیست. بعدش دیگر احتمالا خوب شده‌ام. می‌توانم پنجره‌ها را باز کنم. قلمه‌های تازه از گیاههای کهنه‌ام بگیرم. به ماهیها غذا بدهم و در گلدان سفید تخم ریحان بکارم. بعد وقتی ریحانها جوانه زدند من هم سر از خاک بیرون بیاورم. رو کنم به خورشیدی که فقط تابستانها به این پنجره می‌تابد و نفس حبس شده را بالاخره آزاد کنم و راهم را ادامه بدهم.


 
ماهی آن برکه کاشی
ساعت ۱٠:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٦/۱/۱٦  کلمات کلیدی: روزهای من ، پیسسسسسس

آن لحظه‌ی شب را، که نشسته بودیم روی پله‌های ایوان من قبلا دیده بودم. نه به خواب، به رویایی که به بیداریهایم ساخته‌بودم. پیش از آن که نور جای تاریکی را بگیرد. پیش از آن که در روزها چیزی باشد که به آن بشود آویخت. دل خوش کرد. دل بست حتی. که روز دیگری در راه است. باید باشد. که بشود به امیدش، به خیالش این همه تاریکی را تاب آورد و ادامه داد.

لحظه‌ام، همان لحظه بود. در همه‌ی خوابهایی که با چشمهای باز می دیدم، دیده بودمش. در همه‌ی لحظه‌هایی که طاقت آوردن تنها چاره‌ام بود، به امیدش نفس کشیده بودم. آنجا در دنیایی که دورم پر از نور بود و صدا، من بودم روی پله‌های ایوان، ما بودیم در یکی از آخرین خانه باغهای تهران.

من و تو بودیم و دیگر هیچ کس نبود. من و تو بودیم و همه بودند. حصار تنت بود. همه‌ی دنیای من در همان یک تکه جای زمین بود. در خانه باغی کنار رودخانه با درختهایی که هنوز بهارشان نیامده بود. با پسرم که همپای بچه‌های دیگر می‌دوید. با دوستانی عزیزتر از جان. بهتر از هوا. بهتر از نفس. با تکه‌ای از حال که از هر آینده و گذشته‌ای بهتر بود.

من این لحظه را پیش از اینکه بیاید در هزار خواب به بیداریهایم دیده بود. هزار بار تنم از سرمای تنها بودن روی پله‌هایی در خوابم لرزیده بود تا لحظه‌ام همان باشد که باید باشد. که کمال شب را فقط صدای ترقه‌ها زخمی کند و دیگر آجر کهنه باشد و حوض کاشی آبی و غذای خانگی...  


 
نرم نرمک مى رسد اکنون فیلان
ساعت ٧:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٦/۱/۱  کلمات کلیدی: غر می‌زنم، پس هستم

سال را خیس عرق و گرمازده، در معیت یک عده آدمى که نمى شناختیمشان، دورِ یک هفت سین که هشت تا سینش کم بود با سبزه و ماهى و گل پلاستیکى، نو کردیم. اشک را که آمده بود تا نوک مژه هام به زور پنهان کردم. فکر کردم به ماهیهام، به بچه ام، به پدر و مادرم، به برادرم که هر کدامشان در جغرافیاى متفاوتى بودند و من، دورتر،آلیس وار در سرزمین عجایبم بودم و زندگى داشت راه خودش را مى رفت و نو مى شد و بهار بود. بهار که نه، تابستان. گرمایى بود که موهایم را چرخانده بود توى خودشان. با لاکهاى لب پر تبریک سرسرى گفتم به آدمهایى که دلم نمى خواست دوستشان باشم. ظهر یکى از زنها کلى خودش را پیچ و تاب داده بود تا بپرسد که درست است که بچه دارم؟ یادم نیست کى با کدام زنها حرف بچه زده بودیم. حرفها دور شمسى و قمرى زده بودند و از جاى دیگر پیدایشان شده بود. اهمیتى نداشت. قبلتر شنیده بودم در گوش هم از همسفرها حرف مى زدند. کدام دکتر است و کدام یکى خانه دار. ما لابد علامت سوال بزرگى بودیم با بى علاقگى مشترکمان به معاشرت با غریبه هاى بى ربط. " بله، من بچه دارم. یک پسر یازده ساله که حالا مشهد است." "خیر دوست ندارم با شما دوست باشم و برایم کوچکترین اهمیتى ندارد که یک بچه دارى یا دو تا یا اینکه ناهار تور به تو نساخته. متشکرم. خداحافظ. " به جاى همه حرفهاى نگفته لبخندى زدم که لبخند نبود. سرم را تکیه دادم به ستون سنگى. زل زدم به طوطى سبز که جیغ مى زد. به بچه هاى پابرهنه سیاه سوخته. به تلاقى سایه و آفتاب و باد و بوى چوب. سال نو شده بود بى آنکه بهار آمده باشد. بى هفت سین. بى رقص ماهیها و شیرینى نخودى و عیدى... سال بى خود و بى جهت نو شده بود.


 
باتر فلای افکت به زبان ساده یا چه شد که آن سوار، کولی را با خودش برد
ساعت ۱۱:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۱٢/٢۱  کلمات کلیدی: دغدغه های ذهنی من ، پیسسسسسس

شاید به خاطر آتش بود. به خاطر آن گر کشیدنهای پیاپی و رنگ دلربای نارنجی براق. نمی‌توانستم چشم بردارم از مرکز داغ شعله‌ها که هر چیزی را در ثانیه‌ای می‌سوزاند و به خودش بدل می‌کرد. لیوان کاغذی یک ثانیه بود و بعد دیگر چیزی از آن نمانده بود جز درخششی دیگر در دل شعله‌ها. بیش از یک سال بود که روبروی آتش واقعی ننشسته بودیم. چقدر در این یک سال همه چیز تغییر کرده بود. دوستانی که سالهای سال فقط اسم بودند، وارد زندگیمان شده بودند. جای خودشان را پیدا کرده بودند و حالا با آنها دور این آتش بزرگ بودیم. حالا دیگر با آوازی که می‌خواندیم در دل رویایی مشترک فرو می‌رفتیم. خاطره‌ای می‌ساختیم که ده، پانزده یا بیست سال دیگر، نمی‌شد رد دستها و چشمها و ما را از آن پاک کرد.

در ذهنم یک سوال بی‌مزه تکرار می‌شد و نمی‌رفت. «‌ چه می‌شد اگر...؟»‌ فکر کردم به این همه آتشی که روشن می‌شد و من دورش نمی‌نشستم. این همه رقصی که من در میانه میدانش نبودم. جامهایی که چشم در چشم به هم می‌زدند و چشم من یک طرفش نبود. از دوستانی که نداشتم و نمی‌شد که داشته باشم.

می دیدم به جای اینکه طرف دیگر آتش نشسته باشم، در خانه، تصویرها را تماشا می‌کنم و دلم می‌خواهد دور آتش باشم. دلم می‌خواهد من باشم که با صدای خوشایند گیتار، آوازی کهنه را بلند بلند می‌خوانم. دلم می‌خواهد من باشم که سرخوش باشم و عین خیالم نباشد که به جای کلمه‌هایی که به یاد نمی آورم آهنگش را زمزمه کنم. دلم می‌خواهد من باشم که صدای خنده‌هایم موسیقی را مثل خنجری تیز می‌برد و تکه‌هایش را دو طرف آتش جا می‌گذارد.

برای چند دقیقه من آنجا بودم و نبودم. یک تکه از من شیدایی بود که دور آتش نشسته بود. یک تکه دیگرم، شیدایی بود که در خانه‌ای همین نزدیکیها جا مانده بود و خواب از چشمهایش پریده بود. میان این دو، ایستاده بودم. اگر دستهای تو نگهم نداشته بود، دنیایم را گم می‌کردم و گم کردنش حالا که دیگر اینقدر خوب می‌شناختمش، ترسناک است.

بعد حتی قبل از اینکه باد، برگ سوخته‌ای را مثل پروانه‌ای بازی بدهد می‌دانستم که اگر من جراتش را نداشتم که سه زمستان پیش از اندوه بی‌پایان به اندوهی سنگینتر اما تمام‌شدنی پا بگذارم حالا هیچ کدام از اینها اتفاق نمی افتاد. فکر کردم اگر من هنوز از پشت پنجره به خیابانی که پیدا نبود زل می‌زدم، این آتش روشن نمی‌شد. این آدمها همدیگر را به اسم کوچک صدا نمی‌زدند. تو آنجا نبودی و شاید آن صبح بهاری که آقای ج.ع از آن سر دنیا تصمیم گرفت زندگیمان را زیر و رو کند اصلا اتفاق نمی افتاد.

برگ سوخته، هنوز کنار کفشهای مشکیم افتاده بود. همه چیز بهتر به نظر می‌آمد با اینکه هیچ چیز عوض نشده بود. من به سفری طولانی و کوتاه رفته بودم و برگشته بودم همانجا. هنوز به تو تکیه داده بودم و هنوز آواز می‌خواندیم. هنوز نام مرا صدا می‌زدند و هنوز شب ادامه ی همان شبی بود که باید باشد. من جا نمانده بودم. این بار جا نمانده بودم. 


 
← صفحه بعد