"من عاشق تو هستم این گفت و گو ندارد."
ساعت ۸:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۱/٤  کلمات کلیدی: من و پسرم
انگار مالک من است. تا قبل از او عاشقى چنین مشتاق و تمامیت خواه و بهانه گیر نداشته ام. همه ى مرا مى خواهد و وقتى نمى تواند به تمامى صاحبم باشد بهانه مى گیرد. عشقش جوان و سرکش است. هنوز نمى تواند مهارش کند که از چشمهایش بیرون نزند و آنقدر خام است که مى سوزاند بیشتر از آن که گرم کند. کنار این عشق، به ابهام قلب کوچکش فکر مى کنم. به این که یک روز دیگر اینقدر سرگشته ام نخواهد بود. براى صاحب شدن من با هر کسى از مادرم گرفته تا همکارها نخواهد جنگید و از من فرارى خواهد بود. اما انگار هنوز خیلى مانده. حالا عشق هست و آن اشتیاق اولین. مى خواهد براى من تمام دنیا باشد. هست. اما کافى نیست. نمى شود توضیح داد. که نمى شود تصاحبم کنى طفلکى کوچولوى من. که مادرت که تمام قلبش تویى، یک زن هم هست. با این همه زیر نور این اولین عشق دنیا، گرم و گمشده فکر مى کنم دنیایم بدون پسرم چه تاریک بود...
 
"سهم من پایین رفتن از یک پله ى متروک است..."
ساعت ٩:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۱/۱  کلمات کلیدی: روزهای من
رفتم لاک زدم که وانمود کنم به چیزى که نیستم. گ.م گفت این لاکت را دیده بودم. گفتم لاک خودم نیست. دادم توى آرایشگاه برایم لاک بزنند تا احساس کنم به این طایفه ى کله هاى زرد و نقش و نگار کوبیسم روى ناخن مصنوعى شباهتى دارم و نشد. آدمیزاد است دیگر، گاهى دلش براى لوس شدن تنگ مى شود. وقتى نگاه به زنهاى دیگر مى کنى و سطح دغدغه و کف مطالباتشان را مى گذارى کنار زندگیت مى فهمى یک چیزى کم است. بدجور هم کم است. اما حداقلش این است که با نگاه کردنشان از بالا و پیف پیف کردن خودم را دلدارى مى دهم. فکر مى کنم یک جاى کار اشتباه شده. یا اینها اشتباهى هستند یا من. بعد باد به غبغبم مى اندازم که اینها اشتباهى هستند. ته دلم یک حسادت بى معنى سر باز مى کند. مى دانم که آدم مژه مصنوعى نیستم اما فلورتیشیاى درون پشت تمام نقابهایم تند و تند پلک مى زند. اندوهم روز اول سال تازه را کهنه مى کند. سال نو شده. من خسته و کهنه و حسودم. به قلب بهانه گیرم اخم مى کنم که بس کند. به تجریش فکر مى کنم و باران و به دلم که مى خواهد بترکد مى گویم خفه شو. درست در وسعت طولانىِ اولین روز بهار نشسته ام. زندگى جایى ادامه دارد و من انگار در جریانش نیستم. سهم من دلتنگى است و ناخنهایى که لاک ارغوانیشان پریده و خیال. سهم من تحقیر کردن زنهاییست که به آنها حسادت مى کنم. قلبم هنوز دارد زوزه مى کشد. یک لگد نثارش مى کنم و آرزو مى کنم دومین روز سال از اولى بهتر باشد.
 
« به رویا، به قلبت شک نکن...»
ساعت ٦:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱٢/٢٥  کلمات کلیدی: روزهای من ، جهت ثبت در تاریخ

یک. یک هفته است که کلمه ها از من فرار می کنند. روزهایم در شتابی هولناک گذشته اند. تمام وقت از خستگی زل می زدم به آینه و دلم می خواست آدم توی آینه چنگ بیندازد به روزم و مرا با خودش کشان کشان ببرد و نمی برد. حالا ایستاده ام. به سکونم با تعجب نگاه می کنم.

دو. داشتم توی ظرف سفالی با قند زعفران می سابیدم و او نگاهم می کرد. معصومیت هاله ای دور سرم پیچیده بود که تقریبا دیده می شد. با شیفتگی به من نگاه می کرد. تصویر از آن تصویرهای ساده و کامل بود که شبیه من نیست و هست. فکر کردم این کار را هم بلدم و نمی دانم چرا. نمی دانم کجای بچگیهایم مادرم یادم داده بود که می شود با قند هم زعفران را سابید. بعد آب جوش را گرفتم روی خرده های قرمز و به رنگ زرد و قرمز نگاه کردم. هر دو نگاه کردیم. روز بوی زعفران گرفته بود و بی دلیل می شد خوشحال بود.

سه. با آدمها دست می دادم و آرزو می کردم که سال جدیدشان پر از شادی باشد. یکی گفت امروز که بنفش پوشیده ای خوشحالتری. خوشحالتر بودم. گفتم این رنگ را دوست دارم. گفت از چشمهات معلوم است که این رنگ توست. رنگ، رنگ من بود. نامه ها را نوشتم و به اشک گفتم که عقب بایستد. روز من و رنگ من اشک لازم نداشت.

چهار. سه تا ران مرغ را پرت کرده ام توی قابلمه کوچک و بهش کاری و سیر زده ام و می خواهم اسمش را بگذارم شام. پسر اعتراضی ندارد. هر چی که بگذارم جلویش می خورد و به به و چه چه می کند و بیشتر می خواهد. خودم به روزهای پیش رویم فکر می کنم و می ترسم. برای اینکه نترسم به مرغهای توی آب جوش فکر می کنم. فکر می کنم کاش زعفران داشتم. دارم اما حوصله سابیدنش را ندارم. حوصله آن هاله معصومیت را وقتی کسی نیست که ببیندش ندارم.

پنج. فردا به معنی واقعیش اولین روز از آینده ی من است. جایی دورتر دارند به افتخارم آتش بازی می کنند.


 
امان از بوى تاج کاغذیم ...
ساعت ٥:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱٢/۱٩  کلمات کلیدی: غر می‌زنم، پس هستم
از شنبه، تنم هى به پیله ى تنهاییم نگنجیده ... حال خوبى نیست. باید به بلبشویى که اسمش را گذاشته ام زندگى عادت کرده باشم. به این دویدن مدام و پایان ناپذیر. به نبودنهاى گاه به گاه. به شتاب زدگى دیدارهاى تصادفى. به صبحهاى بى خوابى. به ترافیک و لعنت به ترافیک که به همه دویدنهام نرسیدن را هم چسبانده. با این همه از اول هفته هى خودم را دیده ام توى آینه. خودم را که بى تابم و نمى گنجم در تخت بنفش و خوابهاى آشفته و خانه ى کوچک. در بى خوابى دم صبح به همه گزینه هاى ممکن روزم فکر مى کنم. نقشه هاى فاز دوى پایان ناپذیر ساختمان ادارى. ماهیتابه. پتوى گلدار نو. تو که خسته اى. تو که نیستى. که از دوریت تنم به پیله ى تنهاییم نمى گنجد... اى هوار.
 
Instead of cursing the darkness, light a candle
ساعت ٦:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱٢/۱٧  کلمات کلیدی: جهت ثبت در تاریخ

حرفهایش نه آرامم مى کند و نه گیج. فقط حجم کوچکى از ندانسته هایم رنگ کلمه مى گیرد و مى نشیند روبرویم. کلمه ها را در آغوش مى گیرم. آن هیجان گمشده جایى توى رگهایم آواز مى خواند. من آن روز را به یاد مى آورم که فهمیدم باید بنویسم. دانشجوى معمارى بودم و مى دانستم که براى نوشتن به دنیا آمده ام. چند سال پیش بود؟ ١۵ شاید. حالا این هیجان تازه، آشنا و غریبه جلوى رویم است. چشمهایم را باز باز مى کنم تا کلمه ها را، کلمه هایش را گم نکنم. جمله هایش ساده تر از همیشه است، اما پشت جمله ها یک دنیا پنهان است که من از تصور دیدنش حتى مى ترسم. گفتم نمى خواهم بدانم یا بخوانم. فقط تو برایم حرف بزن، همینقدر آرام.

داشتم به قلمروئم نگاه مى کردم: به کلمه هایم. بعد به چاى هفت گیاه فکر کردم که دو سال پیش به خاطر بى خوابى مى خوردم. به چاى هفت گیاه فکر کردم که نترسم. فکر کردم شاید همین است که ما روبروى هم هستیم. براى همین غروب سرد و براى همین کلمه ها. جواب نداد. سکوت پایین پایمان مى لولید. بعد شب بود و من باید مى رفتم. با آن همه فکر توى سرم کنار بچه اى که قصه مى خواست دراز کشیدم. سرم پر از کلمه بود و چشمهایم سنگین. نه چاى هفت گیاه داشتم و نه قصه اى دم دست. غروب شنبه بود و من شاید هزارها داستان تازه از دنیاى نابکار طلب داشتم.

پ.ن. کاش اول این را خوانده باشی... یک ایمیل هم هست.


 
← صفحه بعد