حتی در سرما هم پرنده‌ها به هره پنجره‌ خانه‌اش می‌آیند...
ساعت ۳:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٩/٩  کلمات کلیدی: از دلتنگی و شیاطین دیگر ، دغدغه های ذهنی من ، نور

زن را که داشت با دامن گلدارش در خانه راه می‌رفت، قبل از اینکه در یکی از اتاقها ناپدید شود، شناختم. زیر چشمهایش سیاه نبود. به نظر شاد و راضی می‌رسید. خانه‌اش، همان خانه‌ای که نزدیک کوه بود، پر از گلدان بود. می‌دانستم غذای خوبی درست کرده بود. از آن غذاهایی که برای پختنش فقط باید عاشق باشی. از آن غذاهایی که وقت پختن باید به کسی که با او غذا را می‌خوری فکر کنی. از آن غذاهایی که وقتی دیگر نمی‌توانی به هیچ زبانی «دوستت دارم» را بگویی، دستت را می‌گیرد. از همان غذاهایی که تا این سالها، نمی‌دانستم بلدم درست کنم.

خانه‌اش را بدون اینکه ببینم می‌شناختم. می‌دانستم چقدر روشن است. می‌دانستم که می‌تواند پیاده برود و خرید کند. می‌دانستم سکوتهای طولانی برای او که از غوغای کلمات فرار کرده مساله‌ای نیست. می‌دانستم بی آنکه بشناسمش می‌دانستم روتختی زرشکی قلاب‌بافی را روی تخت می‌اندازد. می‌دانستم می‌نویسد. در یکی از اتاقها میز کوچکی دارد با گلدانهای کوچکتر و آنجا می‌نشیند و می‌نویسد. می‌دانستم خانه‌اش پر از رنگ است. می‌دانستم آنقدر خانه‌اش را دوست دارد که وقتی می‌رود سفر قلبش برای برگشتن کلافه‌اش می‌کند. می‌دانستم که به بچه‌هایش نگاه می‌کند و فکر می‌کند زندگی آنقدرها سخت نیست. فکر می‌کند که چه خوب که تمام راههای رفته و نرفته‌اش او را به دیوارهای این خانه رسانده و بوی غذا و صدای خنده‌ها... آنقدر غریبه و آشنا بود که بدون اینکه ببینمش بدون اینکه هیچ وقت دیده باشمش، می‌شناختمش ...

از خیابان صدای سگ می‌آمد و پشت پنجره‌ها سیاه سیاه بود. ساعت پسرم زنگ زد اما صبح، جایی گم شده بود و من تنها مانده بودم. زن رفته بود و بوی عطرش دیگر نمی‌آمد. سگ زوزه می‌کشید و من، به دیوار ارغوانی‌ام نگاه می‌کردم: دنبال یک ذره‌ی نور که دستم را بگیرد. دنبال یک بهانه‌ی کوچک که روزم را نجات بدهد. بی‌فایده بود. نمی‌توانستم فرار کنم. تسلیم، نشستم پشت میز. کنار پنجره‌هایم، که هنوز روز را به خانه‌ام نیاورده‌بودند، نشستم و برای چیزی که حتی دلم نمی‌خواست داشته باشم، گریه کردم.

 


 
قصد این مستان و این بستان هم مکن، عجالتا!
ساعت ٦:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٩/٢  کلمات کلیدی: غر می‌زنم، پس هستم

شب که برف شروع شد، عزا گرفته بودم که اگر فردا تعطیل شد چه خاکی به سرم کنم. پسرک داشت برنامه برف بازی می‌ریخت و من فکر می‌کردم به میز کارم و اینکه چقدر دلم می‌خواهد بنشینم روبروی دیوار آجری و بقیه نما را بکشم. اشتیاقم برای خودم هم عجیب بود. هر چند که اگر مهندس خسته شاغل نباشم واقعا نمی‌دانم با ساعتهای طولانی خانه ماندن چه کنم. همینقدری که هستم برایم بس است. برای همین شاید، بیشتر یکشنبه تعطیل به آشپزی گذشت و حالا هنوز یخچال پر از غذاهای خوشمزه و خوشرنگ است و من فکر می‌کنم لطفا برف آنقدر نبارد که ما در خانه حبس شویم. لطفا، لطفا، لطفا و شروع می‌کنم با خدا راز و نیاز کردن که این مدرسه‌ها را تعطیل نکن به موازات اینکه این وصل را هجران نمی‌کنی و بقیه قصه‌ها... صبح پسرک با غرغر مبسوطی در خانه قدم می‌زد که چرا مدرسه‌ها را تعطیل نکرده‌اند مگر این همه برف را نمی‌بینند و من فنجان نسکافه به دست ته دلم قند آب می‌شد که از خانه‌نشینی خلاص شده‌ام و می‌توانم پشت میز، مداد آبی تازه‌ام را بگیرم دستم و به لیست بلند و بالای کارهایم برسم.

تمام راه ترافیکی که داشتم  صدای دخترها را گوش می‌کردم، ته دلم کسی که شاید تکه‌ای از من بود آوازی را با صدای بلند می‌خواند. ماجرای صدای دخترها هم از این قرار است که با یک گروه دوستان قدیمی مرتب برای هم «ویس» می‌گذاریم و هر روز صبح، راه ترافیکی با شنیدن صداهایشان از چهار گوشه دنیا کوتاه می‌شود و هفت تایی توی ماشین می‌نشینیم و حرف می‌زنیم تا خود مقصد. شما هم از این امکانات جدید تکنولوژی به نفع روزهایتان استفاده کنید. جواب که می‌دهد هیچ. خیلی هم خوب است.

دیگر اینکه وسط بحثها حرفی شد از ایام جهالت – بیست و خورده‌ای سالگی – که همانجور که داشتیم به زندگیهایمان گند می‌زدیم، چقدر ساپورت کردن همدیگر را بلد نبودیم. چه بلد بودیم آن موقع گرچه؟ بماند. به فکرم رسید که چقدر بزرگ شدن خوب است که نصف بیشتر راه را رفته ام و می‌دانم که خبر خاصی نبوده. نصف دیگرش را هم بخواهم نخواهم به زور می‌برنم و از آن اشتیاق مبهم احمقانه که فکر می‌کردم برای شکستن شاخ غول به دنیا آمده ام خلاص شده‌ام و دیگر می‌توانم با خیال راحت از ضعفها و اشتباههایم حرف بزنم و امیدوارم که به زودی بتوانم به آنها بخندم. فکر می‌کنم تا وقتی نتوانم به اشتباههایی که هنوز از آنها به شدت خشمگینم بخندم هنوز تکه‌هایی از من درگیرشان می‌ماند. ولی خب من هم حق دارم. اگر مقیاسی برای گند زدن به زندگی وجود داشته باشد و مثلا ضریبی برای مقایسه، خب من زیادی در صدر جدولم... از آن جدولهایی که فقط ته اش جای خوبی برای زندگی کردن است. بماند.

سردرد دلم باز شد سر صبحی... حالا روبروی دیوار آجریم نشسته‌ام. از شیشه‌های بزرگ می‌بینم روی تپه را برف گرفته و هنوز ریز و ممتد می‌بارد. نگهبان کلاه مسخره‌ای سرش گذاشته و شبیه سران بازنشسته مافیای محلی شده و لیست بلند بالای شارژ ساختمان را گرفته دستش که برود سراغ همسایه‌ها. خیلی داروغه طور. من، شال قرمز سرم کرده‌ام که سفیدی برف را بشورد و ببرد. تنها هستم و باید یادداشت روزنامه را بنویسم که نه حسش هست و نه سوژه اش را دارم. همین الان 500 کلمه را ده دقیقه ای نوشته ام برای 350 کلمه یادداشت جان به سر می شوم ... ای خدای ددلاین‌دارهای سراسر عالم به دادم برس...

 


 
عوارض فقدان نقشه فاز دو و شیاطین دیگر
ساعت ۸:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٩/۱  کلمات کلیدی: روزهای من ، پیسسسسسس

- به پریسا و پیغام صبحگاهیش

از راه نرسیده، همه داشتند به خاطر راهروهای مجتمع سر به سرم می‌گذاشتند. در مسیر راهروها جا به جا ستونهای بتنی 80 در 80 عرض راهرو را به 80 سانتیمتر تقلیل داده‌اند. 80 سانتیمتر عرض یعنی وسایل خانه را به زحمت از راهروها عبور می‌دهند. دو نفر از کنار هم نمی‌توانند رد شوند و میهمانهای تازه مخصوصا اگر آرشیتکت باشند، سر به سر صاحبخانه می‌گذارند.

سر درددلم باز نشد که از تاسیسات بنالم و سقف نیمه شکافته حمام را نشانشان بدهم و «مسلمونا گریه کنین.» راه بیندازم. با همه‌ی این کاستیها هیچ جا به اندازه ی این ساختمان کهنه با راهروهای باریکش برایم خانه نبوده است. گرمم نکرده است و پناهمم نداده است. تا دیوار ارغوانی و گلدانهایم را دارم مهم نیست که پشت در چه اتفاقی می‌افتد. مهم این است که بچه‌ها روی فرش لاکی رنگ بنشینند و ورق بازی کنند و ما دور میز چوبی به خاطره‌های قدیمی بخندیم و من فکر کنم چه خوب شد میز را نفروختم. فکر کنم اگر پتوسهای دیوانه‌ام را هرس کنم قهر می‌کنند؟ نمی‌کنند؟ فکر کنم به اینکه چه خوب که می‌شود ساعت 5 تصمیم گرفت و ساعت 7 این همه آدم را در خانه داشت. فکر کردم همینها را دوست دارم. همین بی تکلفی... همین شوخیهای کوچک غروب پاییز. همین که دلم گرم است به صدای خنده‌ها و بودنها. همین که بچه هست و به نظر هم خوشحال می‌رسد و یک روز که شبیه بقیه روزها نیست دارد با خنده هایش تمام می‌شود.

آش رشته بخار می‌کرد و من ملاقه به دست ژست مادربزرگانه گرفته بودم. بدون قابلمه‌ی آش و پتوسهای دیوانه و خنده‌ی آدمهایم چطور این همه سال دوام آورده بودم؟ پشت شیشه سوز برف بود و تاریکی. در خانه، پشت راهروهای مسخره از آن همه دلهره چیزی به جا نمانده بود. خانه بوی آش می‌داد و از نفس این همه آدم گرمتر از همیشه بود.


 
سوغاتى
ساعت ٧:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۸/٢٦  کلمات کلیدی: دغدغه های ذهنی من

من بدون اطلاع و اجازه ى پدر و مادرم جدا شدم. نه اینکه حمایت و عدم حمایتشان فرقى نداشت، اتفاقا در آن برهه ى شکنندگى بیشتر از همیشه محتاجشان بودم. اما ترسهاى کهنه شان آنقدر قوى بود که راهم را سد مى کردند و من دیگر سر ایستادن نداشتم. هر کس جلوى راه من مى ایستاد، مانع بود. باید ندید گرفته مى شد تا من بتوانم کشتى شکسته ام را از طوفان نجات بدهم. هر بارى آن موقع اضافه بود.

بعد یک روز از خانه ى تازه زنگ زدم به مادرم و پاى تلفن گفتم تمام شد. یادم هست روى همین پیشخوان نشسته بودم که حالا پر از گلدان است، منتظر بودم باربرها وسایلم را بیاورند و بعد احساس کردم حتى یک ثانیه بیشتر تحمل بى خبریشان را ندارم. پاى تلفن گفتم "شما تنهام گذاشتین. توى سختترین نقطه ى عمرم تنهام گذاشتین"... یک جور دست پیش گرفتن زیرکانه بود که پس نیفتم... آن نقطه ى غلبه ى تاریخى کودکان بر والدین...

تمام آن وقت دشوار، از والدینم کمک نگرفتم. اگر آن دو سه دوستى که حمایتم کردند نبودند، واقعا سخت مى شد... سختتر از آن چه که بود. همان روزها داشتند مى رفتند استانبول، مى خواستند سفرشان را کنسل کنند که نگذاشتم. باید روى پاهاى خودم مى ایستادم، روى ناتوانىِ خودم، روى تخته پاره هاى کشتىِ شکسته ى خودم...

از آن سفر، مادرم برایم همین ساعت مچى ام را سوغات آورد. من ساعت نخواسته بودم اما ساعت مچى قبلى وصل بود به یک دنیا خاطره ى خوش و ناخوش ... و من عادت داشتم به ساعت بستن. محکم گفت : "دیگر آن ساعت را دستت نکن." نکردم. از همان روز، همین ساعت مچى را با صفحه گرد بزرگش دستم کرده ام، با عقربه هاى طلایى و بند دو رنگش... تمام ساعتهاى سالهاى بعد از تصمیمم را در این ساعت نگاه کرده ام.

ساعت برایم یک بنچ مارک کوچک است. چیزى که توانم و تصمیمم را به یادم مى آورد و تلاش مادرم است برای اینکه ببخشمش... بى آنکه هیچ کلامى از این جنس بین ما رد و بدل شده باشد، ساعت پیام آور آشتى است... نشانِ این که او مرا به خاطر برهم زدن مسیر زندگیم بخشیده و من، او را به خاطر نگرفتن دستهایم، وقتى طوفان بود.


 
کاش گربه شاخ نداشت.
ساعت ۸:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۸/٢٥  کلمات کلیدی: دغدغه های ذهنی من

 

آبان همیشه برای من با اتفاقهای عجیب و غریب و اساسی زندگیم آمیخته بوده. انگار که کارما یا هر چه که دور سرم می‌گردد در آبان به اوج خودش می‌رسد. آبانهایم را که نگاه می‌کنم می‌بینم بهترین و بدترین اتفاقهای زندگیم توی همین ماه اتفاق افتاده. البته همان چیزی که حالا بهش می‌گویم «بدترین» یک وقتی برای خودش در دسته «بهترین» قرار می‌گرفت و بعد زمان و هر چه در او هست دست به دست هم داد تا نظر مرا عوض کند. من در آبان ماه مادر شده‌ام. در آبان ماه به ته چاه خودم سقوط کرده‌ام. در آبان از همان انتهای چاه نور خودم را پیدا کرده‌ام. در آبان زمین خورده‌ام. در آبان مهمترین و اساسیترین تصمیم عمرم را گرفته‌ام. هر آبان که می‌گذرد باز می‌بینم چه ماه خوب و خوش و ترسناکی است برایم.

 

امروز موفق شدم و خودم را به ثبت رساندم و حالا من یه آدم هوشمند با کارت ملی هوشمند هستم که دولت می‌تواند هر جا که هستم به اشاره‌ای ردم را بگیرد. هی دل خوش می‌کنم که این آبان، همین تغییر اساسی را داشته اما این 5،6 روز را هم بگذرانم دیگر می‌توانم نفس راحتی بکشم تا سال بعد...

 


 
← صفحه بعد