مازوخیسم مزمن من در آخرین پست سال 89
ساعت ٥:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/٢٩  کلمات کلیدی: آخه من لیبل این پست رو چی بزنم؟

قهر کرده‌ام. ولو شده‌ام روی تخت و دارم «تحلیل رفتار متقابل» می‌خوانم. کتابی که اصلا مناسب آدمی که قهر کرده نیست. آدمی که قهر کرده می‌تواند «بر باد رفته» بخواند یا فوق فوقش بخواهد قرتی بازی در بیاورد «بامداد خمار» دستش بگیرد. «بامداد خمار» را که ندارم. «بر باد رفته‌«ام توی آن یکی اتاق است و چون قهر کرده‌ام نمی‌توانم از اتاقم بروم بیرون. دو تا کتاب اینجا داشتم. اولی دائره‌المعارف مصوری است که سینا از کتابفروشی برداشته و خیلی دوستش دارد و هر شب تا چند صفحه‌ای ازش را نخوانم اجازه نمی‌دهد بخوابم و دومیش «تحلیل رفتار متقابل» است که به عنوان مشق عید برای خودم گذاشته بودم کنار که بخوانم. کتاب لعنتی دارد رسما خفتم می دهد. لعنتی! خودم می دانم که الان رسما در حالت کودکم هستم. قهر کرده‌ام. بیخودی دارم گریه می‌کنم و مثل احمقها کتابی را گرفته‌ام دستم که حالم را بدتر کند!


 
موضوع انشا: سال 89 خود را چگونه گذراندید؟
ساعت ٩:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/٢٦  کلمات کلیدی: آخه من لیبل این پست رو چی بزنم؟

کمی نوشتم. خیلی توی ترافیک ماندم. رفتم سر کار. پسرم غر زد و رفت مهدکودک. بعد عادت کرد. بعد دوباره غر زد و بعد نرفت مهدکودک. سفر رفتیم و دور ماندم از بچه‌ام. بچه‌ام بزرگ شده. عاقل شده. دیگر کلمه‌ها را غلط نمی گوید. بحث می‌کند. گیر می‌دهد و من هنوز کوچولو مانده‌ام و دلم می‌خواهد بغلش کنم و قایمش کنم توی بغلم. هنوز وقتی صورتش را می‌آورد نزدیک من، بو می‌کشم. خودم همانم که بودم جز اینکه 34 سالم شد. فرندز دیدم دوباره. بالاخره «آتش بدون دود» را توی این همه ترافیکی که دچارش بودم تا آخر آخرش شنیدم. حتی رویم می‌شود که بگویم حالا دارم هری پاتر گوش می‌کنم، با روایت جیمز دین و رسیده‌ام به «زندانی آزکابان». دوستهای تازه پیدا کردم و جرات نکردم زیاد بهشان نزدیک شوم. دوستهای قدیمی را دوباره دیدم. مهمانیهای خوب رفتم. خیلی خندیدم بعضی وقتها. خیلی غر زدم. همین جور بیخود و بیجهت دچار بحرانهای اواسط سی سالگی شدم. نمی‌دانم ردش کرده‌ام یا نه. اسباب کشی کردم. خوابهای مسخره دیدم خیلی زیاد و خیلی شبها بیدار ماندم. البته هنوز که هنوز است یکی خوشیهای زندگیم این است که صورت نشسته با فنجان نسکافه بنشینم گودر کنم و کسی کاری به کارم نداشته باشد. الان که می‌نویسم دلم یک گلدان بزرگ گل پامچال می‌خواهد که یادم بیاید بهار دارد می‌رسد و سال 89 با این همه وقت دکتر و آزمایش و ترافیک دارد می‌رود که برود. من یکی که دلم برایش تنگ نمی‌شود.


 
دلخوشیها کم نیست
ساعت ٩:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/٢٤  کلمات کلیدی: دغدغه های ذهنی من

سررسیدها را دوست دارم، مخصوصا وقتی توی اسفند دستم بگیرمشان. صفحه‌های سفید را ورق می‌زنم ... فکر می‌کنم این همه امکان... این همه روز که می ‌تواند پر از خوشحالی باشد. پر از مهمانی. پر از دوستی... به روی خودم نمی‌آورم که روی بیشتر این صفحه‌ها قرار است جمله تلفن به مهندس تاسیسات، یادآوری ارسال نامه ، چک کردن مساحت ساختمان اداری و وقت دکتر ساعت 6 نقش ببندد.


 
همه را برق می گیرد ...
ساعت ۸:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/٢۳  کلمات کلیدی: روزهای من

مشق شب عید دادم به کارفرما و پیمانکار که سرشان گرم باشد نپیچند به پر و پای ما. حالا فقط مانده مرتب کردن کارها و یکی دو تا هماهنگی و اینکه یادداشت بگذارم که کجای کار بودم و چقدر مانده. از سر کار که برمی گردم خانه مغزم ریست می شود. صبحها اگر یادداشتهایم نباشد نیم ساعتی طول می کشد که بفهمم کجای کار بوده ام.  همین را دوست دارم. همین که کار وقتی که درهای دفتر را پشت سرم می بندد بال بزند و برود. اما پریشب که می خواستم صبحش کار تحویل کارفرما بدهم  خواب می دیدم که یادم رفته درهای سرویسهای ساختمان تولید را تیپ بندی کنم. صبح که از خواب بیدار شدم خنده ام گرفت. ساختمان تولید اصلا سرویس بهداشتی ندارد!


 
چرا هیچ کس جوجه تیغی را بغل نمی کند؟
ساعت ۱۱:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/۱٩  کلمات کلیدی: روزهای من

 

هر روز وقتی می‌رسم دم پله‌ها چشم توی چشم می‌شوم با منشی بیکار مرکز مشاوره. سلام نمی‌کنم، او هم. او چه می‌داند که نوشته‌های روی تابلو هر روز خدا چقدر مرا وسوسه می‌کند. مثل یوتوپیا می‌ماند لعنتی! سرزمینی بدون دعواهای زن و شوهری، درگیری با کودک حتی کنارش زده رژیم لاغری و چاقی. فکر می‌کنم که لاغر بشوم. بعد با هیچ کس دعوا نداشته باشم. بچه‌ام بشود بهترین بچه دنیا. اما باز هر روز صبح منشی را می‌بینم و از پله‌ها می‌روم پایین. همان جایی که نشسته‌ام، که روزی 5-6 ساعت نشسته‌ام خوبم. دردسرها توی راه شروع می‌شود و به خانه که می‌رسم. یاد نگرفته‌ام که استرسها را با خودم نیاورم توی خانه. تقصیر من است. خوب که خودم را تحقیر می‌کنم  فکر می‌کنم شاید فردا بالاخره بروم تو و ببینم وقت مشاوره دارند بدهند؟ اصلا توی یوتوپیایشان جایی برای من که هی داد می‌زنم و هی تند تند عصبانی می‌شوم و هی از داد زدنهام پشیمان می‌شوم دارند؟ نمی‌دانم چرا اینقدر احساس عجیبی نسبت به مشاوره دارم. شاید مشکل چشمهاست. مشکل اینکه باید برای یک آدم غریبه توضیح بدهی که من بابایم زود عصبانی می‌شد و همه‌اش هول بود و من با اینکه از این اخلاقش بیزار بودم الان درست همانم و نمی‌دانم که چطور همان نباشم. اصلا بلد نیستم. بعد یارو با غبغبی که تاب می‌خورد نگاهم کند و بگوید چه؟ بعد من درست بشوم و ترکه‌ای باشم و دیگر داد نزنم سر بچه‌ام که آلرژی دارد و آسم و هزار کوفت و زهر مار دیگر. شاید اشکال از آقای مشاور است که مرا یاد قورباغه می‌اندازد و خیلی چیزهای ناخوشایند دیگر. شاید اشکال از من است که توی این شهر کوفتی استرسهایم را توی کوله‌ام ریخته‌ام و هی با خودم جا به جایش می‌کنم. شاید تقصیر من است که راهم این همه دور است و صدایم به کسی نمی‌رسد. شاید تقصیر من است که وقتی می‌خواهم بگویم لطفا مرا دوست داشته باشید، داد می‌زنم...


 
« هر جا چراغی روشنه... از ترس تنها بودنه»
ساعت ٧:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/۱٥  کلمات کلیدی: نوشتن و دیگر هیچ

 

دوست وبلاگ ننویسم*عقیده دارد که ما وبلاگ نویسها زیادی خودمان و افکارمان را جدی می‌گیریم. همین که به خودمان اجازه می‌دهیم مطالب پیش پا افتاده‌ای مثل دندان در آوردن بچه یا کسالتمان از روز برفی را منتشر کنیم و در معرض تماشای بقیه بگذاریم یعنی معتقدیم که جزئیات معمولی زندگیمان مهم هستند و قابل اعتنا. مگر ما که هستیم که افکارمان راجع به بند رخت، ترافیک تهران و مهاجرت برای کسی اهمیت داشته باشد.دوست وبلاگ ننویسم نمی‌فهمد که چرا هزارها نفر می‌نویسند و از زندگی می‌نویسند و نمی‌فهمد که چرا صدها هزار نفر خواننده این آدمها هستند.

من، اما، فکر می‌کنم وبلاگ به جز همه آن چیزهایی که هست، صدای تنهایی آدمها هم هست. آدمهایی این قرن دیجیتال که در خانه هایشان گیر افتاده‌اند و دوستانشان را به چهارسوی دنیا فرستاده‌اند یا گمشان کرده‌اند و دنیا پر از آدمهای تنهایی است که خوششان می‌آید زمزمه‌های تنهایی یک آدم دیگر را بخوانند، گیرم که از بچه 5 ساله‌اش نوشته باشد که جان عروسش را قسم می‌خورد یا از اسفند شلوغ تهران.

 

* توضیح می‌خواد؟


 
لطفا به گیرنده هاتون دست نزنید!
ساعت ٦:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/۱٤  کلمات کلیدی: غر می‌زنم، پس هستم

برف به اندازه کافی نبارید که من بتوانم زنگ بزنم شرکت، بهانه بیاورم و بمانم خانه. برف به اندازه کافی نبارید که ماشین بی بنزین من گیر کند توی پارکینگ و من یک روز دیگر داشته باشم که هی کابینتها را باز و بسته کنم و زل بزنم به ظرفهایی که حوصله ندارم مرتبشان کنم. برف به اندازه کافی نبارید. نه به اندازه کارهای عقب افتاده من. نه به اندازه تنبلی‌های من. نه به اندازه خستگی من. برف به اندازه کافی نبارید که من امروز با پسرک بمانم توی این خانه که دور تا دورش سفید شده. سفید اما هنوز نه سهمگین. پس کی آن برفی می بارد که یک هفته خانه نشینم کند؟ امسال هم که نشد.


 
انسانم آرزوست
ساعت ٧:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/٩  کلمات کلیدی: غر می‌زنم، پس هستم

موضوع تزم بیمارستان تخصصی اطفال بود. نه بچه داشتم، نه ازدواج کرده بودم اما موضوع بیمارستان را دوست داشتم. کودکان را به این دلیل انتخاب کردم که فیلد دوست داشتنی‌تری بودند از بقیه بیمارستانهای تخصصی با اسمهای ترسناک. مطالعاتم که پیش رفت فهمیدم که چیزی در بیمارستانهای کودک باید باشد که نیست. اینجا نیست. تمام درک کادر پزشکی و روسای بیمارستانها از بخش کودک یا بیمارستان کودک چسباندن یک نقاشی دانلد داک به دیوار راهرو است و بس. توی بیمارستانهای اطفالی که برای بازدید رفتم بخشهایی دیدم با رنگهایی دلگیر. کادر پزشکی بی حوصله و مادرهایی سرگردان و خسته.

از توی اینترنت نمونه های خارجی را در آوردم. بیمارستانهایی که سرگردانت می‌کرد که بیمارستان است یا مهدکودک. اتاقهای بازیی که هیجان انگیزترین جای ممکن برای یک کودک بود. رنگهای شاد شاد.

وقتی نشستم به طراحی کردن یک پارک سرپوشیده طراحی کردم بین بخشهای مختلف بیمارستان. در واقع راهروی بزرگی بود که قسمتهای مختلف را به هم مرتبط می‌کرد. بچه ها قبل از اینکه وارد بیمارستان بشوند، وارد این بازیگاه می‌شدند. بچه ها بازی می‌کردند. پرستارها می‌خندیدند. مادرها جایی داشتند که بنشینند و با مادرهای دیگر حرف بزنند. بچه ها اتاق بازی داشتند.

توی پرسه بین آزمایشگاههای بوگندوی کودک ستیز، مطبهای کسالت بار و مجله‌های گندیده و بیمارستان با آن رنگ خاکستری کدرش، بیمارستان تخصصی اطفال خودم آرزوست... کاش می‌شد آنجا لوزه پسرکم را عمل کنم.


 
گمشده در تاریکی
ساعت ٩:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/٧  کلمات کلیدی: نوشتن و دیگر هیچ

وقتی که بیخودی گیج می شوم، وقتی که دور خودم می چرخم و نمی دانم چه مرگم است، وقتی که بهانه گیر می شوم یعنی ننوشته ام. وقت نشده که بنویسم. که وقت نوشتنم را توی اتاق انتظار مطب پزشک اطفال، توی ترافیک دم صبح بزرگراه، توی کوچه پس کوچه های گودر و لیست خرید روزانه ام جا گذاشته ام. که نصفه شب بیدار شده ام. توی خانه تازه مان که هنوز خوب با هم دوست نشده ایم، راه رفته ام و کتاب شعر ورق زده ام بعد صد سال و ننوشته ام. کامپیوتر هنوز نیامده خانه تازه. اینترنت هم. خانم شین دلش برای نوشتن، برای خودش تنگ شده. خانم شین فکر می کند همه آدمهای دنیا باید وبلاگ داشته باشند و این اولین بار نیست که به این موضوع فکر می کند.

اگر همه آدمهای دنیا وبلاگ داشتند، اگر صداقت هم داشتند و می نوشتند آدم هر دو روی رابطه ها را می دید. بعد چقدر زندگی آسانتر می شد. اما حیف که فقط بعضی ها می نویسند. حیف که از این بعضیها تعداد کمی از خودشان و احساسشان می نویسند... بگذریم. فقط خواستم نوشته باشم که یعنی هستم، هنوز.


 
خسته نشدی از مردن مادر بزرگ؟
ساعت ٦:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/٢  کلمات کلیدی: از دلتنگی و شیاطین دیگر

مادربزرگم یک سبد خیاطی داشت. یک سبد حصیری که تکه پاره‌های نیمه‌کاره خیاطیش، قیچی دسته سیاه بزرگش و انگشتانه و نخهایش را تویش نگه می‌داشت. سبد جایش روی زمین بین تخت و پنجره بود. مادربزرگ وقتهایی که می‌نشست، اگر می‌نشست، فوری چیزکی از جعبه خیاطی در می‌آورد و شروع می‌کرد به بافتن یا رفو کردن یا سر انداختن. مادربزرگ از نسل زنهایی بود که بیکار نشستن بلد نبودند، استراحت کردن هم. از نسلی که زندگی برایشان خدمت کردن مدام بود، مدام دویدن، مدام مهربان بودن. سبد خیاطی هست، هنوز هست. همانجا کنار تخت و دسته سیاه قیچی هم از لای تکه پاره‌های پارچه زده بیرون. مادربزرگ نیست.

دارد هفت سال می‌شود. من، که وقت مردنش ندیدمش- 6 سال قبل از آن هم- هنوز دلم برایش تنگ می‌شود. هنوز گاهی بوی تنش که یادم می‌آید، قلبم تیر می‌کشد. هنوز باورم نمی‌شود که همینطور بیکار، مرده باشد. شاید سفر بعدیم، بروم سبد خیاطیش را بردارم برای خودم. اما اگر سبد حصیری را بگذارم کنار تختم، آن وقت مادربزرگم حوصله‌اش سر نمی‌رود؟ نکند راست راستی بمیرد وقتی که توی خیال من هم مرده باشد؟