موضوع تزم بیمارستان تخصصی اطفال بود. نه بچه داشتم، نه ازدواج کرده بودم اما موضوع بیمارستان را دوست داشتم. کودکان را به این دلیل انتخاب کردم که فیلد دوست داشتنیتری بودند از بقیه بیمارستانهای تخصصی با اسمهای ترسناک. مطالعاتم که پیش رفت فهمیدم که چیزی در بیمارستانهای کودک باید باشد که نیست. اینجا نیست. تمام درک کادر پزشکی و روسای بیمارستانها از بخش کودک یا بیمارستان کودک چسباندن یک نقاشی دانلد داک به دیوار راهرو است و بس. توی بیمارستانهای اطفالی که برای بازدید رفتم بخشهایی دیدم با رنگهایی دلگیر. کادر پزشکی بی حوصله و مادرهایی سرگردان و خسته.
از توی اینترنت نمونه های خارجی را در آوردم. بیمارستانهایی که سرگردانت میکرد که بیمارستان است یا مهدکودک. اتاقهای بازیی که هیجان انگیزترین جای ممکن برای یک کودک بود. رنگهای شاد شاد.
وقتی نشستم به طراحی کردن یک پارک سرپوشیده طراحی کردم بین بخشهای مختلف بیمارستان. در واقع راهروی بزرگی بود که قسمتهای مختلف را به هم مرتبط میکرد. بچه ها قبل از اینکه وارد بیمارستان بشوند، وارد این بازیگاه میشدند. بچه ها بازی میکردند. پرستارها میخندیدند. مادرها جایی داشتند که بنشینند و با مادرهای دیگر حرف بزنند. بچه ها اتاق بازی داشتند.
توی پرسه بین آزمایشگاههای بوگندوی کودک ستیز، مطبهای کسالت بار و مجلههای گندیده و بیمارستان با آن رنگ خاکستری کدرش، بیمارستان تخصصی اطفال خودم آرزوست... کاش میشد آنجا لوزه پسرکم را عمل کنم.