به شرط اینکه در گوشهایتان پنبه فرو کنید.
ساعت ٩:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٢٩  کلمات کلیدی: روزهای من ، من و پسرم

 

بچه‌ها را بردیم تئاتر «هزار جوراب پا». تئاتر خوشایندی بود. با این که طراحی صحنه نداشت و رنگها خلاصه می‌شد در لباس بازیگران. بچه‌ها خیلی این تئاتر را دوست داشتند و آنقدر بالا و پایین پریدند و هیجان نشان دادند که ما مادران و پدران غیور حاضر در صحنه سردرد گرفتیم. بچه ها حسابی درگیر موضوع شده بودند و در هر فرصتی می پریدند پایین و بالای سن و جیغ جیغ می‌کردند. به خاطر همین تداخل بچه‌ها در موضوع، تئاتری که باید 50 دقیقه طول می کشید نزدیک 90 دقیقه طول کشید و ما سرسام گرفتیم و بچه ها از هیجان دچار جنون شدند. تئاتر مدرن و خوشایند هزار جوراب پا بچه‌ها را به روی سن کشاند. بچه‌ها را در بازی خودش شرکت داد و بچه‌ها را به هیجان آورد. از تئاتر که بیرون آمدیم اولین سوال پسرم این بود: « بازم منو میاری تئاتر؟» اگر فرصتش را دارید امروز آخرین روزش است. ساعت 6. فرهنگسرای ابن سینا.



 
« میای بازم مثل قدیم با هم دیگه بریم شمال؟»
ساعت ۱٢:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٢۳  کلمات کلیدی: سی و خورده ای سالگی

آسمان تهران امروز آبی سیر است. هوا، هوای اوائل فروردین می‌زند نه اواخر دی ماه. همه پنجره‌ها را باز کردم و حالا دلم می‌خواهد خانه تکانی کنم. چند وقت است آسمان تهران را اینقدر آبی ندیده‌ام؟ خیلی وقت. خیلی. پسرک را به زور بردم پارک. چسبیده بود به بن10 و تلویزیون. توی پارک ما بودیم و چند تا پیرمرد. پیرمردها نشسته بودند روی نیمکت و تک و توک آدمهایی را که می‌آمدند توی پارک رصد می‌کردند. وادارش کردم بدود. دویدم. می‌شد رفت پیک نیک. بساط ذغال و جوجه راه انداخت. کاش می‌رفتیم شمال. چقدر تنبل شده‌ایم توی این شهر خاکستری. خودمان هم مثل شهر رسوب کرده‌ایم. دلم می‌خواست می‌رفتم خرید. تنهایی حسش نبود. به الهام فکر کردم که توی لندن است. دلم می‌خواست امروز با الهام می‌رفتم خرید. گز کردن مغازه ها. گپ زدن. دلم برای الهام تنگ شده. برای بهاره. برای طاهره. برای کاتی. برای همه آنهایی که رفته‌اند و جای خالیشان یک سوراخ بزرگ گنده مانده در قلب من. برای همین است که من این سالها اینقدر محتاط شده‌ام. که اینقدر فاصله می‌گیرم وقتی می‌دانم که این یکی هم قرار است برود. من ازآن حفره خالی که فقط سوز و سرما پرش می‌کند می‌ترسم. من سی و پنج ساله‌ام و مثل بیست و خورده‌ای سالگی‌هایم آنقدرها هم قوی نیستم برای تحمل کردن. برای همین آرام می‌نشینم و از آدمهایی که دوستشان دارم  و می‌دانم که می‌روند، که فکر می‌کنم بر نمی‌گردند، فاصله می‌گیرم. دارم پیر می‌شوم.


 
خردادی در آینه هفته
ساعت ٥:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٢۱  کلمات کلیدی: روزهای من

 

 

جلسه ساعت پنجم کنسل شد. خوش و خرم. زنگ زدم به مدیر پروژه احوال پرسی. رویم نشد تشکر کنم برای مریض شدن در این روز و ساعت خاص که جلسه آخر هفته را کنسل کرده. آمدم خانه. ماشین لباسشویی را روشن کردم نشستم به گودر. قبلش مدرسه بودم برای جلسه اولیا و مربیان. مدرسه بازی را دوست دارم ولی آخرش هی دچار این توهم می شوم که این همه جلسه می گذاریم آخرش هم که هیچی. جز اینکه ما رابط والدین هستیم که انگار در بخش پیش دبستانی کسی مشکلی ندارد که به من رجوع کند. این است که من سر فرصت برای خودم جلسه را رصد می کنم و مشکلات دبستانی ها را می شنوم، آینده نگر و فضول وار. بعد رفتم سراغ معلم پسرم و گپ زدیم. فکر نمی کنم هیچ کدام از والدین، به اندازه من کلا با این مجموعه حال کنند. عاشق مدرسه ام هنوز، بعد این همه سال. اگر نمی توانم بروم مدرسه می توانم در نقش مادر یک بچه مدرسه ای خیلی خیلی مجددا با دوران مدرسه حال کنم. این بود گزارش امروز من از خودم، شیدا و بقیه دوستان!



 
« من از نهایت تاریکی و از نهایت شب حرف می‌زنم.»*
ساعت ۸:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/۱٩  کلمات کلیدی: دغدغه های ذهنی من

نوشته‌ام که « این یکی از جنبه‌های پسر داشتن است که دوست دارمش. این قرتی نبودن، بچه‌تر بودن.» ننوشته‌ام که دخترها بد هستند. ننوشته‌ام که دخترها را دوست ندارم. فقط نوشته‌ام که پسرها دیرتر بزرگ می‌شوند. خودم اولین بار است که این موضوع را دارم تجربه می‌کنم. با برادرم بچه تر از آن بودم که بفهمم. حالا پسرم را مقایسه می‌کنم با دخترهای دوستانم و می‌بینم که بچه‌تر است. می‌بینم که دخترها چقدر حواسشان جمع همه چیز است. یادم می‌آید که چقدر خودم حواسم جمع بود. آیا اینکه حواس دخترها جمع است، بد است؟ آیا من ارزش گذاری کرده‌ام؟ نه. من فقط نوشته‌ام که پسرها دیرتر بزرگ می‌شوند و من این بچه‌تر بودن پسرم را دوست دارم. برای خودم هم تجربه این خصوصیت جالب است. اینقدر دورتر و دیرتر با زندگی واقعی مواجه شدن برایم جالب است.

جالب است چون به نظرم فصل بچگی فصل جذابی است. خوب است که طولانیتر باشد. خوب است که آدمیزاد دیرتر پرتاب شود به دنیای واقعی. خوب است که دنیای واقعی دیرتر بپیچد به پر و پایش. والا دختر یا پسر بالاخره بزرگ می‌شوند و بالاخره می‌فهمند که آینه وجود دارد و آدمهای دیگر مهم هستند و دنیایی هم هست که به میل آنها راهش را عوض نمی کند. شاید در بخشی از دوران بچگی پسرها بیشتر بچگی کنند، همین.

چقدر راحت است به آدمهای دیگر برچسب زدن و چقدر سخت است درک کردن احساسات دیگران. که از یک جمله من برداشت کنند که من زن تحصیل کرده امروزی، خودم را دوست ندارم. دختر نداشته‌ام را دوست ندارم و دچار زن ستیزی مفرط ناپیدایی هستم.

راستش را بگویم. من هم این آدمهای قضاوت گر را دوست ندارم. آدمهایی که اجازه می‌دهند با جمله‌های ساده یک مادر، دنیایش را قضاوت کنند. روحش را قضاوت کنند و به همین راحتی برچسب زن ستیزی بهش بچسبانند. خسته‌ام. خیلی خسته‌ام  از نفهمیده شدن. مگر یک آدم چقدر ظرفیت دارد که نفهمندش؟

 

* فروغ


 
«قصه‌های شهر دیوانه»
ساعت ٦:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/۱۸  کلمات کلیدی: روزهای من

خیابان کامرانیه، سر تاجیکی، از تاجیکی می‌خواهم بپیچم توی کامرانیه سمت چپم را نگاه می‌کنم. 6 تا ماشین ایستاده‌اند. به هم نزده‌اند. اما مگان نقره‌ای که از همه ماشینها جلوتر است کج ایستاده است. راننده ها پیاده شده‌اند و دارند همدیگر را می‌زنند. 8 صبح، یک روز معمولی هفته. فکر می‌کنم مگر سر صبحی چقدر اعصابشان می‌تواند خراب باشد؟ اصلا گیرم که اعصابشان خراب، دلیل می شود که همدیگر را بزنند؟ آن هم با این کینه و اینقدر با عصبانیت انگار که با هم پدر کشتگی دارند. بچه حواسش نیست. دارد طرف دیگری را نگاه می‌کند. با سرعت می‌پیچم توی کامرانیه و از صحنه دور می‌شوم.

5 دقیقه بعد:

خیابان فرمانیه، 8 و 5 دقیقه صبح، ایستادم و راه دادم به پژو 405 خاکی رنگ، به اندازه‌ای که فکر می‌کردم برای پیچیدنش توی کوچه کافی است، مکث کردم و راه افتادم. بلافاصله با یک تکان ناگهانی ایستادم. کوبیده بودم بهش. راننده پژو جا خورد. پیاده شد. پیاده شدم. سپر دو ماشین خورده بود بهم. یک خط کمرنگ روی سپر پژو بود. به ماشین خودم نگاه نکردم. گفتم: « ببخشید.» مرد ماشینش را دور زد و گفت: « خوب می‌زنی به ماشینا ها!» فکر کردم در همین دور کوتاه دیده که دور تا دور ماشین غر شده است که نصف بیشترش تقصیر من نیست. تقصیر این شهر دیوانه است که من هر روز خدا، دو سه ساعتی تویش پلاس هستم. رانندگی کنان. از این سر شهر به آن سرش، خانه، مدرسه پسرک، کار، جلسه، شش هفت ساعت هم ماشین پارک است و راننده‌های دیگر پلاس هستند و می‌زنند به ماشینهای ایستاده! به جای همه حرفهای نگفته‌ام لبخند زدم. مرد جوری نگاهم کرد انگار می‌خواست بگوید: « لا اله الا الله » نگفت. سوار ماشینش شد و رفت.


 
وقتی سینا «افتاد تو قندون»
ساعت ۸:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/۱٦  کلمات کلیدی: من و پسرم

دو تا دندان جلوی فک پایینش افتاده و مدل حرف زدنش عوض شده. خودش حواسش نیست. تند و تند حرف می‌زند و من غش می‌کنم  برای حرف زدنش. غر می‌زند وقتهایی که میوه سفت بگذارم توی تغذیه‌اش. توضیح می‌دهد که چون دو تا دندان این پایین را ندارد نمی‌تواند سیب گاز بزند. فقط می‌تواند خیار بخورد. که کلکش است. اصلا سیب دوست ندارد. روز روزش هم سیب را به زور می‌خورد. دیروز ماکارونی را گذاشته بود در فاصله خالی دندانهای جلو که دندانهای جدیدش هنوز پرش نکرده‌اند و به من نشان می‌داد: «تفریحات سالم فصل دندان شیری به دندان دائمی.» اصلا حواسش نیست که مدل صورتش فرق کرده. اصلا خودش را در آینه نگاه نمی کند. اصلا در بند آینه نیست. اقتضای سنش است. پسرها دیرتر بزرگ می‌شوند. دیرتر آینه و آدمهای دیگر را کشف می‌کنند. این یکی از جنبه‌های پسر داشتن است که دوست دارمش. این قرتی نبودن، بچه‌تر بودن. خیلی وقت بود می‌خواستم بیایم و بنویسم دو تا دندانش افتاده. 5 سال و خورده‌ای پیش توی همین صفحه‌ها نوشتم که پسرم دندان در آورده و یاد گرفته بگوید : « دندون» امروز، پسرم، خیلی فرق کرده با آن یازده ماهه خوش خنده‌ای که دو تا دندان داشت و من نگاه می‌کنم به این سالها و باورم نمی شود که با این سرعت دارند می‌گذرند و پسرم را از این سالهای خوشی که در آنها نه آینه وجود دارد و نه دغدغه می‌کشانند به اینکه آدم بزرگی بشود...


 
به بچه‌هامون چی بگیم؟
ساعت ۱٠:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/۱٥  کلمات کلیدی: دغدغه های ذهنی من

جنبه خبرهای بد را ندارم. دوست دارم توی حباب شیشه‌ای خودم زندگی کنم. بدون اخبار. بدون روزنامه. بدون سایتهای خبری. در واقع من فقط با وبلاگها زندگی می‌کنم. وبلاگها اخبار را دنبال نمی‌کنند. نمی‌کردند. وبلاگها فقط بخشهایی از اخبار را دربردارند. وبلاگ نویسها همه توی حبابهای شیشه‌ای خودشان هستند و من این حبابها را دوست دارم. اما حالا اخبار سرایت کرده به حبابهای شیشه‌ای محبوبم. سرایت کرده به حرفهای جماعت بی خیال همکارانم. سرایت کرده به گپ دوستانه با زن سرایدار ساختمان. سرایت کرده به زندگی‌ام که سعی می کنم از نفوذ این همه خبر بد در امان نگهش دارم. هی درزهای پنجره‌ها را می گیرم. هی زمین را جارو برقی می‌کشم و هی رختهای چرک را می‌ریزم توی ماشین. فایده‌ای ندارد. زندگی‌ام پر از آشغال است. آشغال خبرهای بد و من از تمیز کردنش خسته شده‌ام. دلم می‌خواهد بروم توی یک دشت. جویی* وار دو تا دستهایم را بگذارم روی گوشهایم و بلند بلند بخوانم: « لا لا لا لا» تا هیچی، هیچی، هیچ چیزی را که نمی‌خواهم نشنوم. نخوانم. سرم را باقی بگذارم زیر برف و فکر کنم که هنوز توی این مملکت می‌شود زندگی کرد. می‌شود بچه بزرگ کرد و می‌شود شاد بود.... لا لا لا لا لا لا ...  

 

*joey


 
تا «سینوزیت» هست زندگی باید کرد.
ساعت ٥:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/۱٢  کلمات کلیدی: روزهای من

گلویم می‌سوزد. خیلی وقت بود که مریض نشده بودم. خوبی بیماری این است که از این زمانی که دارد می‌دود جدایم می‌کند. حالا باید نگران این سرفه‌ها باشم. نگران سر وقت خوردن دارو. نگران اینکه آیا به اندازه کافی خوابیده‌ام یا نه، گور بابای پروژه و نمای عجیب و غریب و آن ستونهای مسخره‌اش. بیماری جدایم کرده از زن هراسان مشغول. پسرک تب کرده بود و برده بودمش دکتر. زد به سرم که بروم سراغ دکتر گوش و حلق بینی خودم. گفت سردرد نمی‌گیری این روزها؟ گفتم زیاد. سردردهای عجیبی می‌گیرم که به عمرم نگرفته‌ام. سرم یکهو می‌شود یک سندان. درد خمم می‌کند به یک طرف. گفت داری سینوزیت می‌گیری بدبخت! آزیترومایسین نوشت و چند تا داروی طاق و جفت دیگر. فکر می‌کنم وقتی در 35 سالگی می‌شود سینوزیت گرفت، در حالی که این همه سال فکر می‌کردم جسته‌ام از این مرض خانوادگی ، لابد می‌شود یک عالمه کارهای جدید دیگر هم انجام داد؟ نه؟ خوشبینی خالص شبانه زنی که دارد سینوزیت می‌گیرد و خوابش هم نمی‌برد.


 
قصه های امروز و فاز دوی معماری
ساعت ۸:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٦  کلمات کلیدی: روزهای من

آگهی استخدام برای فاز دو کار معماری داده ایم. امروز نشسته‌ام به جواب دادن به تلفنها. خانمی همسن مادر من زنگ می‌زند و از 27 سال سابقه کارش می‌گوید. دلم می‌خواهد بپرسم برای چی بعد از 27 سال کار کردن هنوز دارد روزنامه را ورق می‌زند و به آگهی یک شرکت فسقلی مهندسی زنگ می‌زند. نمی‌پرسم. مادری زنگ می‌زند و خواهش می‌کند که دخترش را مجانی بپذیریم که فقط در دفتر ما کارآموزی کند. می‌گویم جا نداریم، مودبانه. دلم می‌خواهد بپرسم برای چی خود دختر زنگ نمی‌زند و هنوز بعد این همه سال مادرش به جای او تلفن می‌کند. نمی‌پرسم. مردی زنگ می‌زند و می‌پرسد که کار محوطه سازی هم داریم یا نه؟ دلم می‌خواهد بپرسم که آقای باغبان برای چی زنگ زده به آگهی یک دفتر مهندسی که نوشته مهندس معمار مسلط به فاز دو لازم دارند؟ نمی‌پرسم. مردی عصبانی سر می‌رسد. رزومه دو صفحه ایش را می‌دهد دستم و می‌گوید فکر نمی‌کنم این شرکت به درد من بخوره. دلم می‌خواهد بپرسم برای چی اینقدر آشفته است. چرا موهایش را شانه نکرده و چرا اینقدر عجله دارد. نمی‌پرسم. مرد دیگری آخر وقت که دیگر دارم از خستگی از حال می‌روم سر می‌رسد. نمونه کار همراهش نیست. می‌گوید «خیالتون راحت باشه.»خیالم راحت نیست. خسته‌ام. از این همه قصه‌ای که توی سرم می‌پیچد و وقت نوشتنش را ندارم. باید رزومه‌ها را پرت کنم کنار و از آدمها سوالهای خودم را بپرسم.


 
« غم نان اگر بگذارد.»
ساعت ٦:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٥  کلمات کلیدی: دغدغه های ذهنی من

گاهی یک عکس آدم را می‌تواند پرت کند خیلی خیلی دورها. جایی که می‌شود خیلی سفت و سخت عاشقی کرد و غم فردا نداشت. به سالهایی که زندگی می‌شد که همان جریان ساده باشد. هنوز از کنار دانشگاه که رد می‌شوم فکر می‌کنم به روزهایی که دانشجو بودم یا قبلتر از آن که همه آرزویم این بود که دانشجو باشم. الان رسیده‌ام ته خط آرزوها. آرزوهایم شده مثل آرزوهای مرحوم مادربزرگم. خودم را وسط راه گم کرده‌ام. کو من؟ کو آن دختری که فکر می‌کرد دنیا را می‌شود عوض کرد؟ کو آن دختری که بلد بود زندگی کند؟ کو آن دختری که فکر می‌کرد راه نرفته‌ای هست که او باید کشفش کند؟ آن دختر گم شده است. آن دختر جایی بین راه گم شده است. شاید مثل سیندرلا کفش بلورش را که پیدا کرده، تاج را از سرش برداشته و حالا دارد کف قصر پادشاهی را تی می‌کشد و هنوز منتظر است که شاهزاده عاشقانه بهش نگاه کند.


 
«من راز فصلها را می دانم»
ساعت ٧:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/۱  کلمات کلیدی: من و پسرم

چهارشنبه ظهر در مدرسه سینا جشن ساده و کوچکی بود به مناسبت شب یلدا. ساعت جشن آنقدر بی‌ربط بود که تمام برنامه روزم را به هم می ریخت: «دوازده و نیم تا یک و ربع» هیچ خبر خاصی نبود. دعوتنامه‌ای چند خطی فرستاده بودند که اگر دوست داشتید در جشن شرکت کنید. همین. روز قبلش جلسه انجمن بود و باز ظهر از دفتر زده بودم بیرون. نتوانستم خودم را راضی کنم به نرفتن. به پسرم فکر کردم که در میان چهره بزرگترهای دور و برش دنبال ما می گردد و دلم لرزید. به پسرم فکر کردم و راه افتادم از این سر شهر به آن سر شهر. بچه‌ها در سالن کوچک مدرسه بودند که مادرو پدرها را دعوت کردند به سالن. بچه‌ها آنجا بودند، رو به در به پشتی صندلی‌ها آویزان شده بودند و همه‌شان با شوق و ذوق به در نگاه می‌کردند. هر بچه‌ای که پدر یا مادرش را می‌دید با شوق و ذوق دست تکان می‌داد. پسرکم از خوشحالی چنان بال بالی داشت می‌زد که انگار نه انگار که فقط چهار ساعت پیش از من جدا شده‌است. از دست تکان دادن خسته نمی‌شد،خسته نمی‌شدند. کنارشان بچه‌هایی هم بودند که والدینشان نیامده بودند. تعدادشان کم نبود اما بهتی توی نگاهشان بود که دلم را بهم فشرد. می‌دانستم که آن پدر و مادرها تقصیری ندارند. شاید نتوانسته‌اند سر ظهر مرخصی بگیرند. شاید برنامه روزشان را نتوانسته‌اند با این ساعت بی‌ربط جشن هماهنگ کنند. شاید و هزار شاید دیگر... آنها تقصیری نداشتند اما بچه‌ها منتظر بودند. با چشمهای گرد و گشاد و دستهایی که می‌خواستند با تکانی شادمانه به هوا پرتاب شوند و برای والدینشان ذوق کنند. می‌شد که من هم نیامده باشم اما آن وقت بچه‌ام مدام گردن می‌کشید و مرا نمی‌دید و شاید غصه می‌خورد. مگر تا چند سال دیگر پسرکم از این شادی‌های کوچک کودکانه خواهد داشت؟ مگر من چقدر فرصت دارم که دستهایم را برای این موجود کوچک شادمان تکان بدهم؟ و آیا همه شادی مادر شدن به این لحظه‌ها نیست؟ من اینجا هستم پسرم... من اینجا هستم.