« همیشه پیش از آنکه فکر کنی اتفاق می‌افتد.»
ساعت ٧:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٢٩  کلمات کلیدی: دغدغه های ذهنی من

در میهمانی فکر می‌کنم هزار ساله‌ام. حال و حوصله ایستادن ندارم. دلم هم نمی‌خواهد برقصم. دلم می‌خواهد بنشینم. حرف بزنم با دوستی که خیلی وقت است ندیده‌امش. دلم می‌خواهد صدای موسیقی را کم کنم. دلم می‌خواهد لای پنجره ها را باز کنم. گرمم است و از صدا کلافه‌ام. صبح توی آینه زیر آفتاب به صورتم نگاه می‌کنم. به چینهای ظریف نگاه می‌کنم و فکر می‌کنم تمام شد.  


 
« فاش می‌گویم و از گفته خود دلشادم»
ساعت ۸:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٢٧  کلمات کلیدی: سی و خورده ای سالگی ، روزهای من

 می‌گویم : «من هم این همه رو اعصاب بودم؟» و ریسه  می‌رویم. جوابش مهم نیست. مهم این است که  می‌توانیم بخندیم. خنده‌ها سبک هستند اما جنسشان با خنده‌های قدیمی ‌فرق می‌کند. خنده‌های زنهایی است که آن روی سکه را دیده‌اند. خنده زنانی که بچه‌های تب‌دار را پاشویه کرده‌اند. که قسطها را آخر هر ماه جمع زده‌اند. که فهمیده‌اند از آن دختری که با تور سفید و تاج قدمهای خرامان بر‌می‌دارد تا مادری که نیمه شب به خاطر سرفه‌های شبانه بچه‌اش گریه می‌کند چه راه کوتاه/درازی هست. فکر کردم چقدر سبکم. چقدر اینجور خندیدن خوب است. بچه‌ها داشتند خانه را می‌ترکانند. صلح اما برقرار به نظر می‌رسید. فکر کردم چهارشنبه‌های اینطوری چقدر خوب است.

سه شنبه طولانی یادم می‌رود. میز جلسه دراز یادم می‌رود. آدمهای بی ربط و باربط یادم می‌رود. اصلا یادم می‌رود که بچه‌ام آلرژی دارد. که هنوز نصف نسخه‌های کتابم فروش نرفته‌است و ابروهایم را برنداشته‌ام. یادم می‌رود که 2 کیلو وزن اضافه کرده‌ام و یادم  می‌رود که خانه‌ام به هم ریخته است. فکر می‌کنم چهارشنبه‌ها را دوست دارم و گور بابای دنیا! گور بابای ترافیک! از این سر شهر تا آن سر شهر 2 ساعت رفتنمان طول می‌کشد من اما به جای ساعتهای زیادی که قرار است در هفته آینده پشت ترافیک بمانم انرژی جمع کرده‌ام. به جای همه روزهای هفته آینده که قرار است به کارفرما لبخند زورکی بزنم. که قرار است کم بیاورم در بین دویدنها و دویدنها و دویدنها. چهارشنبه‌ طلایی‌ام را می پیچم لای زرورق و قایمش می‌کنم یک گوشه، کنار شکلاتها، عکسها و بقیه چیزهایی که برای گذراندن بقیه روزهای هفته لازمم می‌شود.


 
اسپایدرمن در کمیته فنی
ساعت ۱٠:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٢٠  کلمات کلیدی: روزهای من

خسته‌ام. ظرفها مثل هر شب توی ظرفشویی تلمبار شده‌اند و من فکر می‌کنم فردا. فردا صبح آشپزخانه را مرتب می‌کنم. داستانها را می‌خوانم که برای مجله آماده کنم. ویرایش. حذف کردن. نه از این یکی اصلا خوشم نیامد. می‌نشینم به نوشتن. عقربه‌های ساعت وقت سرخاراندن ندارند. داستان که تمام شد و ایمیل شد می‌روم سر صورتجلسه‌های انجمن اولیا و مربیان. باید در جلسه مدرسه در مورد خلاصه 7 جلسه انجمن حرف بزنم و من نمی‌توانم بیشتر از سه چهار تا جمله جور کنم. موضوع این است که بیشتر بحثها در مورد بچه‌های دبستان بوده و اولیای پیش دبستان نه زنگی زده‌اند نه هیچی. مهمترین دستاوردم هم هماهنگی در برگزار کردن کلاس لگو برای بچه‌ها بوده و بس. بهرحال یک صفحه پشت و رو خلاصه می‌کنم از صورتجلسه‌ها و فکر می‌کنم من برای چی عضو انجمن شدم؟ لابد برای اینکه دوست دارم از همه چی سر در بیاورم. باز فکر می‌کنم مدیر مدرسه چی فکر می‌کند وقتی مدرسه‌ سینا را عوض کنم با این همه علاقه‌ای که به مدرسه دارم. باز فکر می‌کنم مدرسه‌اش را عوض کنم، نکنم؟ خلاصه جلسه‌ها را که نوشتم ساعت شده  1 بامداد، دوش می‌گیرم.

هفت صبح ساعت که زنگ می‌زند اصلا نمی‌دانم خوابیده‌ام یا نه. ظرفهای شام را می‌چینم توی ماشین ظرفشویی. قابلمه‌ها را می‌شویم. امیر صبحانه آماده می‌کند. سینا صورت نشسته می‌پلکد. می‌روم جلوی آینه و مترسکی را که توی آینه می‌بینم آرایش می‌کنم. خط چشم آبی برای این روز مخصوص و یک شال قرمز که کسی نفهمد چقدر خسته و خوابالودم.

در سالن مدرسه نشسته‌ام. مادرهای دور و برم غر می‌زنند. غر می‌زنند و باز غر می‌زنند. فکر می‌کنم بیچاره مدیر مدرسه، بیچاره معلمها. بعضی‌هایشان مضطربند. که ساعت کلاس کامپیوتر بچه‌ها کم است. که چرا سفالشان یک هفته در میان است. چرا برای کلاس لگو از ما پول گرفتند. چرا در دیزی باز است و چرا دم خر دراز است. فکر می‌کنم سال دیگر عضو انجمن اولیا مربیان نمی‌شوم. چه این مدرسه باشیم چه نه. مدیر دعوتم می‌کند که صحبت کنم.

بلند می‌شوم. تشکر می‌کنم.  آخر کلیشه. می‌گویم که دستاوردهای خیلی مهمی داشته‌ایم. که نداشته‌ایم. می‌گویم که انجمن خیلی کارها کرده. که نکرده. می‌گویم که خوشحالم که ایستاده‌ام اینجا. که نیستم. یک مشت دروغ. پنج دقیقه تمام می‌شود. می‌نشینم. مدیر مدرسه حرف می‌زند. می‌گوید از آشفتگی مملکت حرف نزنیم جلوی بچه ها. از دلار و سکه و گرانی. همه سر تکان می‌دهند. نچ نچ می‌کنند و حتما یاد بدبختیهایشان می‌افتند.

بچه‌ها را صدا می‌کنند روی سن. مربی موسیقی با ارگ همراهیشان می‌کند. بچه‌ام ردیف دوم ایستاده. دارم از غرور می‌ترکم. اشک ایستاده روی لبه پلکم. مردد که بریزد یا نه. اگر گریه کنم ریمل با آرایش سرسری صبح می‌ریزد پایین و من بعد از اینجا کلی کار دارم. بچه‌ام ایستاده روی سن روبرویم و دارد سرود می‌خواند. فسقلیهای مسخره دوست داشتنی!

بعد از مدرسه راه می‌افتم طرف شرکتی که پوشش بام پروژه را تامین می‌کند. اطلاعات فنی. عدد و رقم. شرکت دیگر می‌آید که مصالح مسخره‌ای را تبلیغ می‌کند که بعد از 3 جلسه هنوز نفهمیده‌ام به چه دردی می‌خورد و اصلا به درد می‌خورد یا نه. جلسه مشترک با شرکت کذایی داریم که صورت جلسه را بدهیم به کارفرما که مطمئن باشد مصالحی را که قرار نبوده سفارش بدهد سفارش ندهد! لجم می‌گیرد از مدیر کمیته فنی که می‌داند نمی‌خواهد این آشغالها را سفارش بدهد ولی وقت مرا می‌گیرد که تاییدش کنم یا عدم تایید. به لجش تصمیم گرفتم تمام مصالح مسخره‌ای که کارفرما ویار می‌کند تایید کنم. به من چه! در این پروژه شده‌ام گربه نره! مدام  ضد حال می‌زنم. حرص می‌خورم که طرح خراب شد. که فلان چیز به پروژه نمی‌آید. کارفرما می‌خواهد سقف پروژه‌اش را با اسکناس پانصد یورویی بپوشاند. به من چه! نوش جانش!

از جلسه می‌زنم بیرون وقت ناهار گذشته. ناهارم را سرسری گرم می‌کنم در آبدارخانه فسقلی و تند تند می‌خورم. دختر جدیدی که آمده بی دقت است. حرف گوش نمی‌کند. سرتق است. چه کنم در این وانفسای بی‌پرسنلی؟ کوتاه آمده‌ام تا ببینم چه می‌شود.

عکسهای پروژه را بار می‌زنم روی لپتاپ. لپتاپم احمق شده. مدام خودش را آپدیت می‌کند. دیرم شده وسط آپدیت کردنش سیستم را خاموش می‌کنم. راه می‌افتیم طرف جلسه کمیته فنی. دوز هفتگی من از کسالت.

جلسه یک ساعت دیرتر از وقتی که باید، شروع می‌شود. باز یک عالمه آدم ردیف شده‌اند دور میز. یکی پلکسی نامرئی تبلیغ می‌کند از کیف گنده‌اش یک عالمه چیز میز در می‌آورد. شعبده بازی در هیات مهندس. فقط اگر یک خرگوش هم از توی کیفش دربیاورد بزممان تکمیل می‌شود. یکی دیگر یک جور فلزی دارد که می‌شود باهاش هرشکلی حتی شکل جوراب را درست کرد. درست عین خود خود جوراب. لپتاپم بالا نمی‌آید. بالا نمی‌آید. بالا نمی‌آید. عصبانی‌ام. زنگ می‌زنم دفتر که عکسهای پروژه را ایمیل کند.

منشی کارفرما می‌گوید چاق شدی؟ می‌گویم نه و فکر می‌کنم شاید. عکسها را کپی می‌کنم روی لپتاپ مهندس برق. کارفرما دارد نطق می‌کند، روح جلسه! حرفهایش هر جلسه دارد بامزه‌تر می شود و من سختتر می‌توانم جلوی خنده‌ام را بگیرم وقتی به جای شیشه اسپایدر می‌گوید شیشه اسپایدرمن دارم می‌ترکم. جلسه پیش به جای معماری می‌گفت آرکیتکتی. جلسه قبلترش لغت فرنیش را اختراع کرده بود که در نوع خودش واقعا خلاقانه بود.

ساعت می‌شود 6، 7 دارد می‌شود 8 که دختر  کناریم می‌بیند که این پا و آن پا می‌کنم. می‌گویم بچه ام. می‌گوید برو. از لابلای آدمها رد می‌شوم. تند خداحافظی می‌کنم. دلم شور لپتاپم را هم می‌زند. عکسهای یک سال اخیرمان فقط روی لپتاپ است و نه هیچ جای دیگری. ترافیک و بعد خانه پدر و مادرم. بابا می‌گوید رنگت پریده. نباید شال قرمز را از سرم برمی‌داشتم. سرسری می‌گویم خسته‌ام. که روز خسته کننده و خیلی خیلی طولانیی داشته‌ام. که از صبح هی نقش عوض کرده‌ام، هی رفته‌ام توی پوستهای مختلفم. شده‌ام خانم صاد مادر سینا. خانم الف نماینده انجمن. خانم مهندس نماینده کارفرما. خانم مهندس سرپرست طراحی فاز دو. بعد مادر سینا و آخر شب زن خسته‌ای که نعشش را می‌کشاند تا روی تخت. دراز می‌کشم. دیگر نمی‌توانم بلند شوم. می‌گویم سینا چراغها را خاموش کن. شب به خیر! و خوابیده‌ام. صبح لپتاپ هنوز بالا نمی‌آید و بعد می‌بینم که همه زندگیم پریده است از روی لپتاب. پایان خوش روز خوش...

 

 


 
" خانه ام برفی است."
ساعت ٥:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۱٦  کلمات کلیدی: روزهای من

عروس مثل خیال وسط تالار قدم می‌زند. نحیف است. اصلا قشنگ نیست اما از بس همه می‌گویند خوشگل است دچار وهم شده‌ام. خوشگل هم که نباشد، با لباس سفید و تاج و تور به پریها می‌ماند. گردنش بلند است و نیمرخش، اگر چشمهایت را نیم بسته کنی بد نیست. حالا دارد قدم می‌زند. خرامان. سفیدی لباسش چشم را می‌زند. من لباس زرشکی پوشیده‌ام. بلند. چتریها جلوی چشمم را گرفته. نرفته‌ام آرایشگاه. زن عمو می‌گوید خسته‌ای؟ فکر می‌کنم به چشمهایم که از پشت مداد چشم و سایه و ریمل، خستگیشان را نشان می‌دهند. خسته‌ام. حوصله عروسی را ندارم. دلم می‌خواهد خانه باشم. لم بدهم روی کاناپه صورتی و فیلم ببینم. اما به جای آن نشسته‌ام روی این صندلی ناراحت و وقتی دور و بریها حرف می‌زنند لبخند می‌زنم. چرا از این دخترک خوشم نمی‌آید؟ خودم نمی‌دانم. لبخند زورکی. شب زمستان زود تمام می‌شود و چشمهای خسته مرا تا خانه می‌رسانند.

امروز پاتختی است. من تکیه داده‌ام به شوفاژ و به برفهای پشت شیشه نگاه می‌کنم. چشمهای خسته‌ام را آورده‌ام خانه. خوشحالم که نرفته‌ام پاتختی. برفها خانه‌مان را احاطه کرده‌اند. روز زمستان پلکهایم را سنگین می‌کند و من به برف فکر می‌کنم. به شوفاژ و به نوشتن. باید قصه تازه‌ای بنویسم.

 

 


 
" بارون نمیاد اینجا ولی خیابونا خیسن."
ساعت ۸:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۱۱  کلمات کلیدی: روزهای من

امروز کار کردنم نمی‌آمد. همه‌اش از پشت میزم بلند می‌شدم و زل می‌زدم به اتوبان همت. دلم می‌خواست دانه‌های برف را توی دستم بگیرم. دلم می‌خواست بخندم. برقصم. دلم نمی‌خواست کارکنم. روزهای برفی را دوست دارم. چیزی در هواست که انگار نشاط به من می‌دهد. انگار یادم می‌اندازد که زندگی آنقدرها هم سخت نیست. روزهای برفی مرا برمی‌گرداند به زمستانهای بچگیم. وقتهایی که برف، برف بود و زمستان، زمستان. وقتهایی که بخاری معنی داشت و دستکش ضرورت بود. حالا سال تا سال دستکش دستم نمی‌کنم. تا زانو توی برف فرو نمی‌روم و آن همه سفیدی را حتی توی خواب هم نمی‌بینم. بچه من چه می‌داند از زمستان؟ اینکه یک بار یا حداکثر دو بار برف می‌آید و جانور مسخره‌ای درست می‌کنیم و اسمش را می‌گذاریم آدم برفی آن هم مشروط بر اینکه آخر هفته باشد و خانه باشیم و آفتاب برفها را زود از روی شهر جمع نکرده باشد. بچه که بودم برف برف بود. تمام زمستان، دنیا سفید بود و مدرسه پر می‌شد از چاله‌های بزرگ یخ و آنقدر برف بازی می‌کردیم که از برف بازی سیر می‌شدیم.

امروز دلم می‌خواست بروم وسط حیاط و دهانم را باز کنم و دانه‌های چاق و سفید برف را قورت بدهم. گور بابای سرب و آلودگی هوا! امروز سرخوش بودم برای اینکه برف می‌بارید. من از بالای بالا به اتوبان همت نگاه می‌کردم. به ماشینها که توی ترافیک برفی آرام حرکت می‌کردند و دستم را روی بخاری گازی نگه داشته بودم. زندگی امروز به طرز مسخره‌ای کامل و خوشایند بود.


 
قورباغه‌ام را قورت دادم!*
ساعت ٤:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۱  کلمات کلیدی: روزهای من ، دغدغه های ذهنی من

چرخیدم به طرف پنجره، بعد به ساعت نگاه کردم. پرده را پس نزده، توی دلم گفتم: « برف باریده.» برف باریده بود. همه جا شده بود سفید سفید. شنبه زیر برف گم شده بود. پسرک می‌گفت: « دلم می‌خواد روی برفها نقاشی بکشم.» مدرسه دیر شده بود. یک ساعت طول کشید تا برسیم مدرسه. ساعت شده بود 9. مدرسه تعطیل بود. کنار خانه مادرم زدم کنار. گفتم: « بپر پایین. » دویدیم روی برفهای تازه و سفید. روی برف نقاشی کشیدیم. کفشهایمان خیس شد. پسرک خیس و برفی را فرستادم خانه مادربزرگش. خیس و برفی آمدم دفتر. دیر شده بود ولی من روی برف نو راه رفته بودم. به پسرم گوله برف پرت کرده بودم و درخت انجیر دم خانه را حسابی تکان داده بودم و به پسرم زیر دانه‌های ریز برف نگاه کرده بودم.

به دفتر رسیدم و شال سفید و خیسم را پهن کردم روی صندلی. نشستم پشت میزم. مدتها امید بسته بودم به آدمهای مختلف که پروژه به سرانجامی برسد که نشد. هی فرار کرده بودم از بخشهای سختش و آخر ماند. گفتم : « که چی؟» زل زدم به قورباغه بی‌ریخت با آن جوشهای سبز و نگاه ابلهانه‌اش. گفت: « خوب؟» قورتش دادم. اولش گیج گیج بودم. بعد از یک عمر نقشه فاز یک و دو کشیدن، نمای پروژه با آن فرم ارگانیک و منحنی‌های بی سر و ته‌اش، سختترین نقشه‌ای بود که کشیدم. ولی کشیدمش. عصر که آمدم برگردم خانه، برفها رنگ خاکستری شهر را به خودشان گرفته بودند. قورباغه توی دلم بالا و پایین می‌پرید. گفتم: « خفه!» گفت: « چشم!» با قورباغه‌ای در دلم آمدم خانه!

 

* کتاب «قورباغه را قورت بده!» / برایان تریسی/ ترجمه اعظم فطرتی