وقتی زندگی سخت می شود
ساعت ٥:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/٢۸  کلمات کلیدی: روزهای من

 

سفر طبق برنامه آغاز نشد. بعضی چیزهای ساده به آن سادگی که به نظر می‌آیند نیستند. باز کردن در ماشین، مثلا... یک لحظه بی حواسی دم عید و باز کردن در ماشین و موتوری کناری ولو شد روی زمین. من در یک لحظه از یک آدم عادی تبدیل شدم به یک متهم که آزادی بی قید و شرطش – که تا لحظه‌ای پیش دست خودش بود – منوط به اجازه یک قاضی شد. تا چشم به هم زدم دیدم ایستاده‌ام کنار دزدهای خرده پای قالپاق دزد و کلاهبرداران حرفه‌ای تا آدم بی‌تربیتی که اسم خودش را گذاشته قاضی بتواند هرطور که دلش خواست به من توهین کند. قید ماشین را زدیم. در نتیجه سفری که اینقدر به دقت مرحله به مرحله‌اش برنامه ریزی شده بود تبدیل به برنامه‌ای بی معنی شد.

برف بی‌موقع، کوهستانهای برفی، گردنه‌ها، جاده‌ها و خلاصه بگویم هفتم خوان رستم را رد کردیم تا برسیم به امروز که آفتاب می‌تابد و هوا کمی گرم است و اولین روز است که برفی روی زمین نمی‌بینیم. بگذریم. تلخم هنوز. باورم نمی‌شود که به یک انسان دیگر صدمه زده‌ام. هیچ وقت فکر نمی‌کردم که منشا صدمه به یک انسان دیگر باشم. که کسی به خاطر من – به خاطر بی‌حواسی یا بی‌حوصلگی من – درد بکشد. غمگینم و بی حوصله‌ام هنوز. دارم سعی می‌کنم این بار را از روی دوشم بردارم. نمی‌توانم. دست من نیست. فاصله گرفته‌ام از خودم از ماشین قر شده و موتور سواری که با اینکه حتی در بیمارستان بستری نشده، می‌ترسم شاید صدمه ماندگاری به او وارد کرده باشم و هنوز رها نشده‌ام.

دلم نمی‌خواست سال جدید را اینطور شروع کنم. این همه نیمه تمام بمانم در چیزهایی که دست خودم نیست. اما انگار چاره‌ای نیست. فردا سال نو می‌شود. می‌خواستم بنویسم دلم می‌خواهد در سال جدید فکرم و ماشینم را تمیز نگه دارم. فکرم را،تمیز نگه داشتن مهمتر است از ماشینم و یادم باشد که چقدر آسان و ناخواسته ممکن است منشا صدمه باشم و حواسم را بیشتر جمع کنم.


 
« در همه دیر مغان نیست چو من شیدایی»
ساعت ٦:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/٢۳  کلمات کلیدی: آخه من لیبل این پست رو چی بزنم؟

 

پیرو این پست و این یکی و چند تای دیگر!

اسم من شیداست. وقتی به دنیا آمدم تا حدود یک ماهگی اسم نداشتم. بهرحال مادرم منتظر نامه‌ای بوده که قرار بوده از ترکیه برسد و فهرست اسامی که خواهرهایش فرستاده‌اند را همراهش داشته باشد. آن وقتها هم که مثل الان نبود که کلیک نکرده ایمیلها می‌رسد و تا بخواهی از فرستادنشان پشیمان بشوی، جوابشان را هم گرفته‌ای. نامه‌ها فس‌فس‌کنان یکی دو ماهی توی راه بودند تا برسند و دیر شده بود. بابا بالاخره از بی اسمی دخترش کلافه می‌شود و همینطور خودجوش اسم مرا می‌گذارد «رویا» مادرم اسم رویا را دوست نداشته برای اینکه تلفظش در فارسی، ترکی و عربی با هم فرق می‌کرده. عربهای دور و برمان ( قوم پدری) رویا را با فتحه روی «ر» تلفظ می‌کردند و ترکها آن را با کشیده کردن صدای «و» تلفظ می‌کنند یک چیزی تو مایه‌های « روووویا» ایرانیها هم که تکلیفشان معلوم است. فکر می‌کنم ده روزی اسمم رویا بوده. مادرم گزینه‌ای توی ذهنش داشته تمام ترکی مثل « فولیا» که خدا رحمم کرده که رویم نگذاشته‌اند. دوست صمیمی مادرم هم گیر داده بوده که اسم بچه بشود «جمیله» که خیلی شیک و امروزی است!

مادر تمام مدت مقاومت می‌کند که پدر شناسنامه را نگیرد و بالاخره نامه کذایی می‌رسد. توی فهرست اسمها دو اسم را مادرم دوست داشته اولی شیدا و دومی شبنم. شبنم را چون ترکها «ش» اولش را با کسره تلفظ می‌کند ، از دور خارج می‌کند و اسمی را انتخاب می‌کند که ترکها و فارسها و عربها یک جور تلفظش کنند! بعد از این نتیجه گیری اسم من می‌شود شیدا. مادرم می‌گوید شیدا اسم یکی از همکلاسیهایش در دبستان هم بوده. دخترکی بامزه و تپلی که مادرم اسمش را دوست داشته. بعد هم شعری می‌خواند که باز از دوران مدرسه یادش مانده :

Şeyda bülbül ne gezersin bu diyarda

مادرم می‌گفت: « معنی اسم تو یعنی عاشق.» و من که آن موقع هنوز نمی‌دانستم عشق یعنی چه می‌گفتم: « خوب.» برادرم که باسواد شد توی فرهنگ معین اسمم را پیدا کرد و  برایم تا مدتها دست گرفت که معنی اسمت « دیوانه» است. من نتوانستم ازش انتقام بگیرم برای اینکه اسم «شهرام» در فرهنگ معین نبود که نبود.

وقتی داشتم برای پسرم دنبال اسم می‌گشتم بالاخره در یکی از فرهنگهای اسم معنی شهرام را خواندم و فوری پاتکی را که بیست و پنج شش سال عقب افتاده بود زدم که « معنی اسم تو هم یعنی فرمانبردار شاه:یعنی همون کلفت!»

اسمم را خیلی دوست دارم. از اینکه خوش آهنگ است و اولش با حرف «ش» شروع می‌شود خوشم می‌آید . از اینکه معنیش عاشق، واله یا همان دیوانه هم هست خوشم می‌آید. از اینکه توی خیلی از شعرهای حافظ و سعدی هست و آنقدرها هم زیاد نیست خوشم می‌آید. فکر می‌کنم اسمها روی آدمها اثر می‌گذارند. فکر می‌کنم شاید به خاطر اسمم است که من اینطور هستم.

 

 


 
« تو می‌خندی، حواست نیست...»
ساعت ٢:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/٢۳  کلمات کلیدی: دغدغه های ذهنی من

درون من دختر بیست و یک ساله‌ای جامانده. همان که هنوز دلش می‌خواهد مخاطب تمام آهنگهای عاشقانه دنیا باشد. دختری که سهمش بهار و عشق است و بس. دختری که جلوی آینه رو به آفتاب همان خانه روبروی میدان جا مانده و دنیایش پر از اتفاقهای نیفتاده و راههای نرفته و روزهای نیامده است... دختری که هنوز رد عمیق بخیه‌های سزارین روی تنش جانمانده ، هنوز رو به شب اشک نریخته و با سبکی و سنگینی سی و خورده‌ای سالگی نخندیده است. دختری که نمی‌داند بیست و یک ساله بودن چقدر دور است از امروزهای من. به دختر که دلش می‌خواهد، هنوز، مخاطب همه آهنگهای عاشقانه دنیا باشد، می‌گویم: « هیس...» یادش می‌اندازم که دیگر بیست و یک ساله نیست اما دستهایش را محکم روی گوشهایش فشار می‌دهد و به حرفهایم گوش نمی‌کند.


 
پی ام اس، ملال و بقیه خانواده
ساعت ۱:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/٢٢  کلمات کلیدی: غر می‌زنم، پس هستم

چمدان دهان گنده‌اش را باز کرده و ولو شده روی میز. لیستم را نوشته‌ام اما نمی‌دانم جمع کردن وسایل را از کجا شروع کنم. پسرک سرفه‌هایی می‌کند که بیا و ببین. یک ساعت پیش دستم را گذاشتم روی پیشانیش. گرم بود. دیگر نمی‌کشم. توان تحمل این روزها را ندارم. مدرسه پسرک را پیش از موعد تعطیل کردند. من ماندم و بچه مریضم و خانه به هم ریخته و اوضاع به هم ریخته تر خودم. کاش می‌شد این دو سه روز نروم سرکار. بعد فکر می‌کنم بشینم خانه که چه کار کنم؟ که مثل امروز بین «‌هیچ کاری نکردن» و «‌حرص خوردن از هیچ کاری نکردن» گیر کنم؟ بهتر که بروم سرکار که فکر کنم چون می‌روم سر کار نمی‌رسم که دهان گنده چمدان را ببندم. اما اگر تب بچه بالا برود فردا باید ببرمش دکتر. نقشه کشم دارد شوهر می‌کند. یکی هم که منظم می‌آمد و می‌رفت حالا شده ستاره سهیل و مدام توی هپروت نامزد بازی است. حوصله خودم را هم ندارم. حوصله بچه، حوصله خانه، حوصله آن همه رانندگی... دو روز پیش داشتم از فوران آن همه انرژی در خودم حیرت می‌کردم و حالا ته چاهم. یکی باید دستش را دراز کند مرا از این چاه بیرون بکشد. کسی که نیست. منم که هی فروتر می‌روم و دیگر حتی کسی صدایم را هم نمی‌شنود.


 
«دستهایت را دوست می‌دارم»
ساعت ۸:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/۱٩  کلمات کلیدی: دغدغه های ذهنی من

انسانها به عنوان والد، با انسانها در نقشهای دیگرشان فرق دارند. در نقش والد حتی نوع نگاه کردن عوض می‌شود. والد بودن مهم است. والد بودن یعنی یک کودک هست که تو را صدا می‌کند: « مادر، پدر» و در چشم این کودک تو بزرگی، خیلی بزرگتر از آنچه در چشم بقیه انسانهای دنیا هستی. آدمهای شوخی را می‌شناسم که روی زانو خم می‌شوند و با کودکشان جدی حرف می‌زنند. به صورتشان نگاه می‌کنم و می‌بینم که حس اطمینان بخشیدن به کودک چقدر آرام و خوشایند در نگاهشان هست. آدمهایی غمگینی را می‌شناسم که کودکشان را قلقلک می‌دهند و صدای قهقهه شان در خانه می‌پیچد. من والدین زیادی را می‌شناسم. والدینی اخمو، شاد، غمگین، مهربان، بداخلاق و تندخو... اما همه این والدین در والد بودن با هم مشترکند. در نقطه اتکای یک موجود کوچک بودن.

بچه‌ها بزرگ می‌شوند. بچه‌ها که بزرگ شوند دیگر مثل امروزهای ما به ما تکیه نمی‌کنند. دیگر در نگاهشان این همه بزرگ نمی‌مانیم. اما من امروز را می‌نویسم. من به دوستانم نگاه می‌کنم و می‌بینم که چقدر پدر بودن یا مادر بودن به آنها می‌آید. می‌بینم که چقدر این عوض شدن نگاه، به صورتشان معنی می‌دهد. من این نگاهها را خیلی دوست دارم. به نظرم این نگاهها، این لحظه‌ها خیلی زیبا و خوشایند هستند. از آن لحظه‌هایی که دوست دارم بپیچم در آن هاله نورانی و برای روز مبادا در جعبه خاطراتم نگهشان دارم.


 
«خانه دوست کجاست؟»*
ساعت ٧:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/۱٩  کلمات کلیدی: دغدغه های ذهنی من

پسرم را می‌فرستم حیاط تا با پسر همسایه جدید دوچرخه سواری کند. بهش یادآوری می‌کنم: « اسمش مبینه. برو صداش کن. باهاش دوست شو.» از بالای تماشایش می‌کنم که دور پنجره خانه همسایه می‌چرخد و پسرک را صدا نمی‌کند. نگاهش می‌کنم. به تردیدش. به چرخش سردرگمش. فکر می‌کنم در سر کوچکش چه فکرهایی دارد می‌چرخد. همانجا کنار پنجره که ایستاده‌ام می‌دانم که پسرم نمی‌تواند پسرک همسایه را صدا کند. نگاهش می‌کنم و اشک توی چشمهایم جمع می‌شود.

،

خیلی ازبخشهای خلق و خوی خودم را دوست ندارم اما دلم می‌خواست توانایی دوست شدن با انسانها را از من به ارث می‌بردی پسرکم! دلم می‌خواست می‌توانستی آنجا بایستی و با صدایی شاد داد بزنی: « مبین!» و به جای اینکه اینطور مردد بمانی صدای خنده‌ات در حیاط خانه می‌پیچید. می‌دانم که این بخشی از طبیعت توست. بخشی که تو شاید به سختی بتوانی تغییرش بدهی. می‌دانم این طبیعت من است که با انسانها راحت ارتباط برقرار می‌کنم. اما در آن لحظه که از بالای پنجره تماشایت می‌کردم دلم می‌خواست جرات نزدیک شدن به انسانها را از من به ارث برده بودی... نبرده ای... نزدیک شدن به انسانها، دوست پیدا کردن خوشایند است. هر چند که دوستها می‌روند و خیلی وقتها غم، جای خالیشان را پر می‌کند اما من باز هم از اینکه جرات می‌کنم به انسانها نزدیک شوم به خودم مغرورم. از اینکه هنوز می‌توانم امیدوار باشم. از اینکه هر دوست، شعله کوچکی در قلب من روشن می‌کند. شعله‌ای که در حبابی شیشه‌ای از تندباد روزگار حفظش می‌کنم و اگر طوفانی آمد و دوستم را برد، آهسته، امیدوار باز هم منتظر می‌مانم. فکر می‌کنم «میهمانی خداحافظی» برای من پایانی نداشته باشد. نمی‌توانم از دوست داشتن دوستانم صرفنظرکنم.

 

* سهراب سپهری


 
اژدهایی در کمین
ساعت ٩:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/۱۸  کلمات کلیدی: روزهای من

خانه تکانی را گذاشته‌ام برای بعد از عید. امسال هفت سین نداریم. برای اینکه در قتل عام ماهیهای قرمز هم مشارکت نکنیم ماهی نخریده‌ایم. سبزه‌ای که پسرم در مدرسه کاشته، سبز نشده، بنابراین از سبزه هم خبری نیست. به خاطر همه این چیزهایی که نداریم، که قرار هم نیست داشته باشیم ناراحت نیستم. خوشحالم که امسال سال اژدهاست. سال من است. امسال قرار است پر باشد از شادی. از نشاط. از رنگ. قرار است من مدام بخندم. قرار است از شر این خستگی که مثل سرفه‌های پسرم مزمن شده خلاص شوم و قرار است دوباره با خودم آشتی کنم. حالا از کنار بزرگراهها که رد می شوم شیشه‌های ماشین را می‌دهم پایین و بوی گلهای تازه را که دارند همه جای شهر می‌کارند احساس می‌کنم. به شهرم نگاه می‌کنم که آسمانش گاهی آبی می‌شود و گاهی ابرها آن را می‌پوشانند و فکر می‌کنم دارد تمام می‌شود. فکر می‌کنم اسفند دارد تمام می‌شود و بعدش بهار است و می‌شود مانتوهای روشن پوشید و شال سفید سر کرد و مثل پر سبک شد. فکر می‌کنم بهار می‌شود و دوباره می‌شود توی تراس خانه گلهای تازه کاشت. کاش هر روز سال اژدها همین باشد. همین که آنقدر انرژی داشته باشم که فکر کنم دنیا را می‌توانم به دستم رام کنم.

 

پ.ن. از کامنت دوست عزیزی که در مورد توزیع کتاب بود متشکرم. برای سفارش کتاب میهمانی خداحافظی به سامانه ارسال محصولات فرهنگی زنگ بزنید. کتاب را بدون هزینه ارسال برایتان می فرستند. شماره سفارش :‌20-88557016 اگر برای این روزهای آخر سال خنده هم لازم داشتید کتاب پ ن پ را هم سفارش بدهید.


 
من هم بلدم داد بزنم
ساعت ۱۱:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/۱٦  کلمات کلیدی: روزهای من

داشت کنار گوش من هوار می زد. انگار که شلوغی شب عید، ترافیک، پروژه تمام نشدنی بی سر و ته برای دیوانه کردنم کافی نباشد. صدایش را برده بود بالا و با آن دستهای بزرگ که نصف اتاق را گرفته بود با تمام نیرویش هوار می زد. هوارهایش نصفش حرف زدن معمولی بود و نصف دیگر تکرار حرفهایی که درست ده دقیقه قبلش زده بود. عین همین حرفها را در جلسه چهارشنبه پیش هم گفته بود و سه شنبه قبل از آن. یک ساعت تحمل کردم و آخر یک ساعت ترکیدم. صدایم را بردم بالا. چشمهای آدمهای دور و برم گرد شد. مرد با دستهای بزرگ و صدای کلفتش ساکت شد و از اتاق رفت بیرون. خستگی هوار شد روی تنم. خستگی سه شنبه، سه شنبه طولانی تمام نشدنی، خستگی یک هفته، خستگی چمدانهایی که نبسته ام ، خستگی راهی که نرفته ام هنوز، خستگی یک سال...

 


 
« بر او ببخشایید» *
ساعت ۱٠:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/۱٥  کلمات کلیدی: دغدغه های ذهنی من

یک عمر پنهان شدن پشت سطرهای این وبلاگ هنوز به من یاد نداده که چقدر در برابر قضاوت آدمها آسیب پذیرم. باید یاد می‌گرفتم تا حالا... دیگر دارد برای خودش یک دهه می‌شود. قبل از آن هم سپر نوشتن همیشه بود. سپری بین من و دنیا که برای من زیادی بیرحم بود. اینجا دنیای خودم است. خودم تصمیم می‌گیرم که چطور باشد. اما دنیای بیرون، گاهی پنجه‌هایش را در تنم فرو می‌کند. من باز زخمی، باز هراسان پناه می‌برم به دنیای شیشه‌ای وبلاگم، به نوشتن. به قصه‌هایم که آدمهایش بدون اراده من حتی نفس هم نمی‌توانند بکشند. دنیای اینجا،دنیایی‌ست که در محاصره آدمهای بی‌چهره است و من این آدمهای بی‌چهره را دوست دارم. چهره نداشتن را دوست دارم. مجازی بودن را دوست دارم. اینجا امن است. حالا باید یک گوشه بنشینم تا بهبودی سراغم بیاید. چه خوب که هست این خانه و چه خوب که هستید.

 

* فروغ


 
من شیدا پانزده سال دارم!
ساعت ٧:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/۱٤  کلمات کلیدی: روزهای من

توی این خانه سن و سالم دود می‌شود و می‌رود هوا. با سی و پنج سالگیم در را باز می‌کنم و می‌آیم تو و سه ثانیه بعد می‌بینم که پانزده سالم بیشتر نیست. مادرم می‌گوید: « با موی خیس نخوابی‌ها!» پدرم می‌پرسد: « آب هویج می‌خوری؟» و سینا اینجا اصلا کاری به کار من ندارد. ساختمان کناری مدرسه سینا را گود برداری کرده‌اند و فعلا تا اطلاع ثانوی نمی‌خواهیم بچه را بفرستیم مدرسه. نفرستادن بچه به مدرسه صدبرابر فرستادنش دردسر دارد. هر شب باید فکر کنیم که فردا این بچه را چه کارش کنیم. آخر شال و کلاه کردم و آمدم اینجا. گفتم می‌مانم تا تکلیف مدرسه روشن شود. از اینجا تا محل کار من ده دقیقه بیشتر راه نیست و نه از ترافیک خبری هست نه از واگویه‌های زنی که صبحش را با راه شروع می‌کند. اینجا منم، دختری که پانزده سالش بیشتر نیست و با بچه شش ساله‌اش آمده شب در اتاق قدیمیش با موی خیس بخوابد و مادرش از پشت در داد بزند: « سشوار بیارم؟»


 
برای خودم گل پامچال هم خریدم
ساعت ۱:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/۱۱  کلمات کلیدی: روزهای من

 

مادرم می‌گفت توی راه پله‌ها سوت نزن. اگر دلت می‌خواهد آواز بخوانی بخوان. فرقش چه بود؟ سوت زدن لابد شایسته یک دختر نوجوان نبود. آواز خواندن اشکالی نداشت؟ حالا اگر بهش یادآوری کنم لابد جواب می‌دهد: « من گفتم؟ نه نگفتم.» ولی گفته است. برای اینکه هنوز بعد از بیست و دو سال وقتی از پله‌های آن خانه پایین می‌آیم و دلم می‌خواهد سوت بزنم یادم می‌آید که نباید سوت بزنم. بعدش یادم می‌آید که دیگر بزرگ شده‌ام. دیگر برای هیچ کس توی این دنیا مهم نیست که من توی راه پله خانه پدریم سوت بزنم یا نزنم. سوت می‌زنم و سوت زنان می‌روم پایین و فکر می‌کنم اگر دختر داشتم هیچ وقت بهش نمی‌گفتم که سوت نزند.

 توی شهروند زیر لب دارم آواز می‌خوانم که مردی از کنارم رد می‌شود. چشم غره می‌رود. تقصیر من نیست که دارند آهنگ « گل سنگم» را پخش می‌کنند، گیرم که صدای افسانه‌ای هایده همراهش نباشد. من اخم می‌کنم به مرد. سفت و سخت. اگر نمی‌تواند آواز مرا تحمل کند گورش را گم کند برود از یک ردیف دیگر خرید کند. وحشی شده‌ام، خودم می‌دانم و خوشحالم.


 
گل نازم، دلم تنگه*
ساعت ٥:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/۱٠  کلمات کلیدی: دغدغه های ذهنی من

توی اتاق قدیمیم خوابیده بودم. خوابم شبیه خوابهای قدیمیم بود. صدایی آمد و خوابم را پاره پاره کرد. صدای چه بود؟ دیگر صداهای این خانه را نمی‌شناسم. تا به خودم بیایم خواب فرار کرده بود.

جای خوب خوابم بود. می‌خواستم ادامه‌اش را ببینم. چشمهایم را سفت بستم تا تکه‌های خوابم را وصله پینه کنم. نمی‌شد. بیدار شده بودم. بیدارم. فردا، فردا، فردا را چه کنم؟  

،

افتاده‌ام توی لوپ. باز گیر داده‌ام به یک آهنگ. هی می‌آیم و می‌روم. آهنگ نوازشم می‌کند. آهنگ سرم را می‌گذارد روی شانه‌اش و می‌گوید: « شششش...» و من چشمهایم را می‌بندم. باز از نو گوش می‌کنم و منتظرم تا آهنگ قلبم را تکان بدهد. نکند باز دارم افسرده می‌شوم؟

،

بروم تا شب تمام نشده خواب ببینم.

 

پ.ن. برای سفارش کتاب میهمانی خداحافظی با شماره سام ( سامانه ارسال محصولات فرهنگی ) تماس بگیرید: 20-88557016 یا از طریق «کتابفروشی اگر» سفارش بدهید:

www.b-agar.ir

پ.ن. من می‌دانم که توزیع کتاب خیلی خوب نبوده ... اما ظاهرا ناشرها برای چاپ اول کتاب اول نویسنده‌های ناشناس زیاد خودشان را به زحمت نمی‌اندازند. بنابراین چاره‌ای به جز سفارش از طریق تلفن وجود ندارد.


 
« تو را من زهر شیرین خوانم ای عشق»*
ساعت ۸:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/٩  کلمات کلیدی: من و پسرم

گاهی فراموش می‌کنم که مهمترین نقشم در زندگی نه همسر بودن، نه حتی زن بودن که مادر بودن است. وقتهایی هست که من گمشده سالیان سرک می‌کشد و دلش می‌خواهد داد بزند: « من، من، من هم هستم!» درست همین روزها، انگار پسرک برای یادآوری به من، تکیه می‌کند به من. تکیه می‌کند تا یادم بیندازد که هنوز خیلی کوچک است و هنوز خیلی مانده تا بتواند بدون من زندگی کند.

یک مشکل ساده یا یک دلشکستگی که برای 6 سالگی خیلی زیاد است … غصه‌های پسرم به یادم می‌آورد که من مادر هستم. هم سرنوشت همه مادرهای دنیا، زشت یا زیبا، درس خوانده یا بی سواد … و به یادم می‌آورد که مادر بودن علاوه بر همه چیزهای دیگر غم انگیز هم هست. وقتی دستهای ناتوانم نمی‌تواند بار غصه را از قلب کوچکش بردارد. یا حتی می‌تواند اما یادم می‌ماند که اگر امروز می‌توانم فردا دیگر نخواهم توانست تسلی‌اش بدهم وقتی دنیا بخواهد چهره واقعی‌اش را به پسرم نشان بدهد.

 این که قلبم اینطور در مشت یک انسان دیگر باشد، غم انگیز، ترسناک و حیرت‌آور است… هنوز… بعد از 6 سال و خورده‌ای.

  

*فریدون مشیری


 
وقتی مامان سه سوته خر می‌شود!
ساعت ٩:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/٧  کلمات کلیدی: من و پسرم

معاون آموزشی مدرسه از پسرم می‌پرسد: « تو خونه کی باهات بازی می‌کنه؟» پسرم به کفشهایش نگاه می‌کند و می‌گوید: « هیشکی.» چشمهای من و پدرش گرد می‌شود. پدرش روبرویش نشسته، من کنارش هستم. پسرک می‌گوید: « بابا بعضی وقتها بازی می‌کنه.» خانم معاون می‌پرسد: « مامان چی؟»

« نه.»

« هیچ وقت؟»

« هیچ وقت!»

می‌دانم که بچه ها همه چیز را زود فراموش می‌کنند. از سالهای قبلتر که بگذریم... کاردستی آدم برفی چاقالویی را که آخر هفته درست کرده‌ایم یک ساعت بعد فراموش می‌کند. یادش می‌رود با دست و پا توی مایه کیک رفته، نه یک بار، بارها  و یادش می‌رود که همین هفته پیش اجازه داده ام با گواش کف آشپزخانه‌ام تابلوی نقاشی درست کند.

من اما بچه نیستم. وقتی نشسته‌ام و دارم کمکش می‌کنم که با لگوی جدیدش کشتی درست کند طاقت نمی‌آورم. می‌گویم: « چرا گفتی من هیچ وقت باهات بازی نمی‌کنم؟» دارد به نقشه کشتی نگاه می‌کند و دنبال قطعات می‌گردد. سرش را بلند می‌کند و می‌گوید: « مامان ببخشید.» لب ورچیده‌ام لابد که می‌گوید: « بوست کنم منو می‌بخشی؟» می‌پرد به گردنم و می‌بوسدم. بوسه‌اش طعم ماکارونی می‌دهد. جاهای لبهای چربش روی صورتم می‌ماند. می‌گویم: « خب!» و می‌رویم سر وقت بقیه کشتی.


 
افسوس ما «بدجنس» و «حسود»یم! *
ساعت ٦:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/٥  کلمات کلیدی: سی و خورده ای سالگی

پسرک اسم دخترخاله را روی دستش خالکوبی کرده:« مروه من» با خط پیوسته. من به عکس نگاه می‌کنم. نگاهشان با قطعیت بیست و خورده‌ای‌ساله‌ها برق می‌زند. آن وقتی که انگار دنیا ایستاده تا فقط تو راه بروی. آن وقتی که همه اشتباه می‌کنند و فقط تو راه درست را بلدی و هیچ کس به جز تو هرگز عاشق نبوده‌است. در قطعیت درخشان بیست و خورده‌ای سالگی صورتهایش را رو به دوربین گرفته‌اند و یک کلیک این لحظه را برایشان جاودان کرده‌است.

ما – سی و خورده‌ای‌ساله‌ها- در میهمانی آخر شب به این صحنه می‌خندیم. بدجنسانه و حسودانه. بدجنس چون آن سالها را گذرانده‌ایم بدون اینکه یک خالکوبی روی دستهایمان به ما یادآوری کند که چقدر احمق بوده‌ایم و حسود چون دیگر نمی‌توانیم آنقدر قاطع به هیچ لحظه‌ای از آینده نگاه کنیم و باز هم حسود چون دیگر نمی‌توانیم آنقدر عاشق باشیم که اسمی را روی دستمان خالکوبی کنیم و امیدوار باشیم که خالکوبی چیزی را میراست ابدی کند.

 

*برداشت آزاد از شعر فروغ: «افسوس ما خوشبخت و آرامیم، افسوس ما دلتنگ و خاموشیم، خوشبخت چون دوست می داریم، دلتنگ زیرا عشق نفرینیست...»


 
اسفندی که نیست
ساعت ٤:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/٥  کلمات کلیدی: روزهای من

اسفند که می‌شود روزها شتاب می‌گیرند. همه چیز با دور تند شروع می‌کند به چرخیدن. فاصله بین صبح و شب کمتر و کمتر می‌شود. اسفند یک ماه گمشده است. آنقدر تحت تاثیر فروردین است که انگار خودش نیست. همه فکرها همه حرفها همه نقشه‌ها می‌ماند برای بعد از عید. اسفند وقت تصمیمهای بزرگ نیست. اسفند وقت خواب دیدن نیست. اسفند وقت توی ترافیک ماندن و چمدان بستن است. اسفند وقت آن است که فکر کنی به سالی که رفت، یک آه بلند بکشی و یک سررسید تازه را شروع کنی. اسفند وجود ندارد. ماهی است که قبل از فروردین می‌آید و با فروردین می‌رود. اسفند بوی بهار می‌دهد. بوی تمیزی. بوی کشوهای مرتب. بوی زنانی که می‌دوند و خانه‌هایی که برق می‌زنند. اسفند و بچه های خوشحال و پیکهای نوروزی. چیزی به تعطیلات نمانده. خودم را دلداری می‌دهم. چیزی به تعطیلات نمانده. دیگر می‌شود روزها را شمرد. دیگر می‌شود گفت : 1،2،3 ... 25 و تمام!


 
از دل خاک بیرون بیا ...
ساعت ٤:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/۳  کلمات کلیدی: روزهای من ، دغدغه های ذهنی من

یک فولدر آهنگهای عاشقانه دارم برای روزهایی که لازمشان دارم. روزهایی که خیلی قرار است توی ترافیک بمانم. روزهایی که یک عالمه لبخند زورکی باید بزنم. روزهایی که شروع می‌شوند و انگار تمامی ندارند. این آهنگها عصای دستم شده‌اند. طنابی شده‌اند که مرا از چاه روزهای سخت بیرون می‌آورند. دست آویزی شده‌اند برای فشار دادن پایم روی کلاچ برای بار هزارم و فکر کردن به اینکه من خوبم و این روز هم بالاخره تمام می‌شود و باز شب می‌شود و باز من برای بچه‌ام کتاب می‌خوانم و باز ولو می‌شوم روی کاناپه صورتی و باز اگر وقت داشته باشم می‌نویسم. این فولدر را همه جا دارم. توی ماشین. روی کامپیوتر دفتر. مخصوصا روی کامپیوتر دفتر، وقتی که آنقدر سرم شلوغ است که وقت نمی‌کنم تلفن بزنم. اما دم عید شده است و دیگر زمزمه‌های « یه وقت تنها نری جایی که از تنهایی می‌میرم ...» و « همه چی آرومه و من چقدر خوشبختم...» راضیم نمی‌کند. گل پامچال می‌خواهم. یک عالمه گل پامچال می‌خواهم.