«شهر زیبا»
ساعت ٧:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/۳۱  کلمات کلیدی: دغدغه های ذهنی من

دنبال تلخی می گردد، همکارم. توی نوشته ها. فیلمها. من، نه.... من برنامه تئاترهای کمدی را نگاه می کنم. خسته ام. روحم خسته است. خودم می دانم. دلم می خواهد کتابها ساده باشند. زیاد سر به سر من نگذارند. راحت بفهمم که دردشان چیست. اصلا دردی نداشته باشند. دلم می خواهد فیلمها هپی اند باشند. همه خوشبخت و ناز بروند پی زندگیشان. چه کاری است دنبال تلخی گشتن؟ تلخی توی شهر ریخته. تلخی توی چشمهای کبود بچه های 3-4 ساله ای که شکنجه می شوند ریخته. تلخی توی خبرها، توی ترافیک، توی هر نگاهی که از پنجره به بیرون کنی، ریخته. دلم می خواهد بخندم. از ته دل. بدون دلواپسی. بدون اینکه فکر کنم تو خنده ام را دوست داری یا نه. دلم می خواهد بدوم. بدون اینکه فکر کنم مسخره به نظر می آیم یا نه. دلم می خواهد داد بزنم که از تلخی خسته شده ام و کسی باشد که بشنود. که شب زنگ بزند و بگوید امروز صدایت خسته بود فلانی. اما دیگر کسی نیست. کی زندگی آمد و اینجور زندانیم کرد؟ کی حواسم جمع شد به پاهای برهنه بچه هایی که سر چهارراه گدایی می کنند؟ کی بود که یاد گرفتم خبرها را بخوانم و برای آینده ترسناک پول پس انداز کنم؟ کی بود که یاد گرفتم چشمهایم را ببندم و بدون اشک گریه کنم؟ تلخی این روزها دست از سرم برنمی دارد. کتابی می خواهم که بخندد برایم. فیلمی می خواهم که سر به سرم بگذارد. یک ساعت می خواهم که تویش به هیچ چیز به جز خوشی فکر نکنم. شاید صورت کبود آن بچه یادم برود. شاید پاهای برهنه آن بچه دیگر. شاید شکل آن نوزاد کلافه از گرما که در آغوش مادرش گدایی را یاد می گیرد ... یادم برود

 

 

 


 
بعد از ظهری استثنایی با پیک برتر
ساعت ٦:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/٢۸  کلمات کلیدی: من تنبل نیستم

این باشگاه خیلی به خانه نزدیک است. شاید کلاس برای بعد از ظهرها داشته باشد. ترد میل توی پذیرایی به من دهن کجی می‌کند. اما اگر باشگاه اسمم را بنویسم می توانم خودم را لاغر کنم. سرحال و شاداب می‌شوم. تازه امکان نگهداری کودکان هم هست. این یکی را ببین. آتلیه عکاسی کودک، چه عکسهای قشنگی. یادم باشد قبل از اینکه موهای سینا را کوتاه کنم ببرمش. فردا؟ نه شاید شنبه. شنبه جلسه داشتم؟ توی همین کوچه پشتی آموزشگاه زبان هست. بعدازظهرها هم کلاس دارد. اصلا عصرها می‌روم کلاس زبان. دلم برای درس خواندن تنگ شده. زبان دوست دارم. این یکی چطور است؟ همین آموزشگاه کامپیوتر. می‌توانم بروم کلاس تری دی مکس. اصلا بروم انیمیشن یاد بگیرم. کلاس داستان نویسی هم که می‌خواهم بروم. این آرایشگاه هم که نزدیک است. این یکی هم همینطور. بروم هایلایت کنم. ابرو که تازه برداشتم. بروم موهایم را صاف کنم. همه همکارهایم دارند موهایشان را فر می‌کنند. دنیای برعکس! این مدرسه پسرانه هم که همین دور و برهاست. اسمش را نشنیده‌ام. بروم یک سری بزنم؟ ما که اسم سینا را نوشتیم مدرسه که. شو لباس ترک با قیمتهای استثنایی. بروم شاید کفش هم داشته باشند. فقط شماره تلفن داده. یادم باشد تلفن کنم. چای دم کشید راستی؟ چه خوب. بروم گودر کنم!


 
دارا و ندار
ساعت ۸:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٢/٢٥  کلمات کلیدی: آخه من لیبل این پست رو چی بزنم؟

توی کیفم چای بابونه دارم. چای بابونه را به خاطر آن یک کلمه « آرامش» که روی جعبه اش نوشته بود خریدم. حالی دارم که اگر یک بسته غذای گربه هم ببینم که رویش نوشته آرامش می خرم. چای بابونه توی کیفم زندگی می کند چون تنها جایی که می توانم بنشینم و بخورمش شرکت است. توی شرکت هم یادم می رود این کار را بکنم. توی کیفم یک سررسید دارم. سررسید مال بانک سیناست و آخرین باری که توی مطب دکتر منتظر بودیم سینا روی چند صفحه اش را نقاشی کرده است. توی کیفم جوراب نایلونی مشکی دارم که اگر یک وقتی جایی نشد با پای بی جوراب رفت، در نمانم. توی کیفم ژل ضدعفونی، دستمال کاغذی و دستمال مرطوب دارم. توی کیفم دو تا گوشی موبایل دارم. اولی گوشی صورتی جدیدم است و دومی گوشی سیاه قبلی که هنوز شماره تلفنهایم تویش جا مانده است. توی کیفم عینک آفتابی و طبی دارم. توی کیفم دو تا نوار بهداشتی و یک بسته قرص مسکن دارم. یک کیف پول بنفش هم دارم که تویش گاهی پول و بیشتر وقتها کارت و عکسهای سینا و نقاشیش است. اسم چند کتاب برای خریدن از نمایشگاهی که وقت نکردم بروم هنوز توی کیفم است. توی کیفم کارت ثبت نام یکی از مدرسه ها و دو تا خودکار هم دارم. توی کیفم آدامس، کلید و گل سر دارم. خیلی چیزهای دیگر هم توی کیفم هست که یادم نمی آید. اما یک رژ لب توی کیفم ندارم! دیروز همه کیفم را زیر و رو کردم و فقط یک خط لب فسقلی پیدا کردم و باهاش لبم را خط خطی کردم.


 
گاهی فکر می‌کنم غمگینم
ساعت ۸:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/٢۳  کلمات کلیدی: نوستالژی

جمعه‌ام دارد راهش را می‌کشد که برود. جمعه‌ها باید آنقدر بوی قهوه بدهند که بتوانی یک هفته را تاب بیاوری. جمعه‌ها باید پر باشد از لحظه‌های خوشمزه و آرام. از خنده‌های از ته دل. از پارک. از آفتابی که زیر ابر هست و نیست. جمعه باید کیک و چایی داشته باشد. جمعه ، جمعه خانه که باشد غروبش - آدمیزاد است دیگر-  گاهی یاد همه دلتنگیهای دنیا می‌افتد. یک جا. یادش می‌افتد که دلش برای خیلی چیزها تنگ شده. دلش برای لمیدن توی کوه، شعر خواندن، قهقهه زدن و فکر نکردن تنگ شده. دلش برای اولهای عاشق بودن، اولهای خیلی عاشق بودن تنگ شده.

،

 حالا باید بچه‌ای را که زمین خورده دلداری داد. با همسایه‌ای که سر بچه داد زده کل کل کرد. ناهار روز شنبه را پخت. جارو برقی را هل داد توی پستوی تاریک. کتابهای ده بار خوانده را ورق زد. گودر کرد. حالا باید نشست و زل زد به خیابانی که تویش آدمها راه می‌روند. آدمهایی که دو تا پا و دو تا دست دارند و بلدند که روز جمعه‌ای بزنند بیرون. جمعه‌شان را بچسبانند به یک فنجان کاپوچینوی غلیظ. به یک فیلم عاشقانه. به یک بادبادک بزرگ با ریشه‌های قرمز که آسمان را خط خطی می‌کند.

،

جمعه‌ام دارد می‌رود. من هنوز دلم می‌خواهد نگهش دارم. بچسبم به این دقیقه‌های سرمه‌ای غروب. بچسبم به شعرهای هزار سال پیش. شعری یک وقتی شاید من سروده‌ام و دیگر به یاد ندارمش.... جمعه‌ام اما، حواسش به من نیست. راهش را کشیده که برود. من هنوز جان نگرفته‌ام که یک هفته دیگر تاب بیاورم. کمی، فقط کمی، برای من صبر کن!


 
« آنجا که پیاده‌رو تمام می‌شود.»
ساعت ٤:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/٢٢  کلمات کلیدی: آخه من لیبل این پست رو چی بزنم؟

جاده کوهستانی بود. پهن و سر بالایی. بی سر و ته. انگار توی خلا. زیبا بود. منظره روبریمان بی نظیر بود. زیبا و نفس گیر. کوه خاکستری و یک دریاچه آبی، آبی. ماشین خیلی تند می‌رفت. آنقدر تند که می‌ترسیدم. بعد قبل از اینکه بفهمم، قبل از اینکه فرصت کنم پایم را فشار بدهم روی ترمز  جاده تمام شد و ما  پرت شدیم توی دره. توی آن خالی بزرگ و دریاچه آبی و کوه. برای چند لحظه قلبم خالی شد. اما بعد دیدم که سقوط نمی‌کنم. دارم بالا می‌روم. پرنده‌ای مرا گرفته بود و داشت بالا می‌برد. پرنده دیگری امیر و سینا را گرفته بود. بعد هر سه تایی رسیدیم به کوه. پرنده‌ها ما را گذاشتند زمین. آنجا یک ساختمانی سنگی بود. چیزی مثل تخت جمشید. گفتند اینجا مدرسه است. اینجا بچه ها آزادند هر کاری دلشان خواست بکنند. با این سنگها بازی کنند. خانه بسازند. از کوه بروند بالا. مدرسه خیلی خوب بود. منظره بی نظیر بود. فقط یک مشکل کوچک وجود داشت. هر روز باید پرت می‌شدند از کوه. پرنده می‌گرفتدشان و می‌رفتند تا مدرسه... حالا بیدار شده‌ام و پشیمانم که ثبت نامش نکردیم.


 
به تو آرزو داده ام
ساعت ۱٢:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/۱٧  کلمات کلیدی: دغدغه های ذهنی من ، من و پسرم

 دلم می‌خواست می‌شد همه اسباب بازیهای دنیا را برایت بخرم. نمی‌شود. دلم می‌خواست تو را به بهترین مدرسه دنیا بفرستم. نمی‌شود. دلم می‌خواست دستت را دراز کنی و هر چه را می‌خواهی داشته باشی. نمی‌شود. دلم می‌خواست نفهمی غصه یعنی چه. نمی‌شود. دلم می‌خواست حوصله بی پایان داشتم. ندارم. دلم می‌خواست بهترین مادر دنیا باشم. نیستم. دلم می‌خواست شادترین بچه دنیا باشی. نمی‌شود. دلم می‌خواست خنده سهم تو از زندگی باشد. نمی‌شود.

زندگی چیز مسخره‌ای است پسر جان! همه چیز دست خودت نیست. بهتر بنویسم. خیلی چیزها دست خودت نیست. زندگی برای یک زن آسان نیست. اما زنها - در گوشی بگویم پسرم - یاد می‌گیرند که زندگی سخت است. از سختی زندگی نمی‌ترسند. از همان اولین خاطره درد می‌فهمند که زندگی قرار نیست همه‌اش بهشان بخندد. می‌فهمند که نمی‌شود سر زندگی داد بزنند. می‌فهمند که گاهی باید مسکن بخورند و دراز بکشند تا زندگی به راه خودش برود. برای همینهاست که دخترها زودتر بزرگ می‌شوند. زودتر می‌فهمند که زندگی یعنی چه.

پسرها را انگار زندگی تا وقتی که بزرگ بشوند زیاد کاری به کارشان ندارد. - دارد؟ - می‌گذارد خوب با خیالهای خوششان قد بکشند. خوب بزرگ شوند. خوب خودشان را جدی بگیرند و بعد دستشان را می‌گیرد و پرتشان می‌کند توی بلبشوی زندگی. پسرها دیر می‌فهمند که زندگی سخت است. شاید وقتی که برای پوست انداختن، برای مسکن خوردن و دراز کشیدن دیر شده باشد.

دلم می‌خواهد قوی باشی. دلم می‌خواهد روی پاهای خودت بایستی. دلم می‌خواهد به خودت تکیه کنی. شادی را نتوانستم توی جعبه‌ای قایم کنم و به تو بدهم به جایش به تو آرزو داده‌ام، آرزوی ساختن، داشتن، پریدن... حالا نه اما شاید وقتی که بزرگ شدی بفهمی که توی جعبه آرزو، شادی و امید را هم برایت پنهان کرده‌ام. 


 
«صدای آب می‌آید. مگر در نهر تنهایی چه می‌شویند؟»*
ساعت ۸:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٢/۱٦  کلمات کلیدی: روزهای من

درکه همان درکه بود. حتی درختهایش هم آشنا بود. چند سال بود درکه نرفته بودم؟ هفت؟ هشت؟ نه سال؟ یادم نیست. اما درختها یادم بود. صدای آب می آمد و هوا خوب بود. چقدر وقتم را بیخود با حال بد گذرانده‌ام در حالی که درکه اینقدر به من نزدیک بوده. درکه با درختهای بلندش. درکه با کافه‌های شلوغ و صدای خنده‌ها. درکه با بوی نان و عدسی. کاش یادم بماند.

* سهراب


 
مامان بادکنکی
ساعت ۸:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٢/۱۳  کلمات کلیدی: من و پسرم

هنوز که نرفته مدرسه ولی پسرک همسایه یادش داده بخواند: « پسرا شیرن مثل شمشیرن، دخترا بادکنکن، دست بزنی می‌ترکن!» البته پسر همسایه ورژن موش و خرگوش را هم یاد پسرم داده. می‌گویم: « منم دخترم. بیا دست بزن ببین می‌ترکم؟» می‌خندد. بعد با کنجکاوی یکی از انگشتهای باریکش را فرو می‌برد توی شکمم. انگار راست راستی منتظر است که بترکم. نمی‌ترکم. اما یک خطابه فیمینیستی را در مورد اینکه دخترها و پسرها هر دو آدمند و کسی شیر و موش و بادکنک نیست شروع می‌کنم. پسرم اما حواسش به حرفهای من نیست. هنوز سخنرانیم تمام نشده که داد می‌زند: « من گشنمه.» بدون اینکه بترکم می‌روم طرف اجاق گاز. ظرف غذایش را پر می‌کنم. برمی گردم و می‌نشینم سر میز. فکر می‌کنم چه معجزه‌ای که با این همه فکر ، با این همه دغدغه ، با این همه نگرانی نمی‌ترکم. به پسر کوچولویم نگاه می‌کنم. فکر می‌کنم که او مرد است و من زنم. که او هیچ وقت دنیای مرا نخواهد فهمید. این اولین بار است که اینطور فکر می‌کنم.


 
نهم اردیبهشت سال یک هزار و سیصد و نود شمسی
ساعت ۱٢:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/٩  کلمات کلیدی: نوستالژی

امروز نهم اردیبهشت سال 90 است. نه سال پیش در چنین روزی من از تزم دفاع کردم. روز قشنگی بود. مثل امروز. من خوشحال بودم و آنقدر سبک که داشتم بال در می‌آوردم که بپرم. نپریدم. درس تمام شد. هفت سال و نیم با آجرهای قرمز و درختهای چنار بلند دانشگاه شهید بهشتی تمام شد.

 امروز نهم اردیبهشت سال 90 است. پسرم دقیقا امروز پنج سال و نیمه شد. خودش از اینکه دقیقا امروز 6 ماه از روز تولدش گذشته خبر ندارد. من، اما فکر می‌کنم چقدر زود گذشت. پنج سال و نیم از روزی که سرد بود و من دلهره داشتم و داشتم می‌رفتم بیمارستان. کوچولوی قرمزی که دادند بغلم و موهای سیاه داشت و شاکی بود از این که به دنیا آمده. پنج سال و نیم ، مثل برق و باد.

 امروز نهم اردیبهشت سال 90 است. یک ماه و هجده روز دیگر مانده به تولد سی و پنج سالگی من و من هنوز گیج این بهارم. گیج اینکه می‌شود هنوز بچه بود و مادر شد. گیج اینکه بزرگترها به دروغ وانمود می‌کردند که دنیا را می‌فهمند. که من بزرگ شده‌ام و هنوز دنیا را نمی فهمم. روزها را و سرعت گذرشان را.

 امروز نهم اردیبهشت سال 90 است و من هنوز سی و چهار ساله‌ام.


 
«من می‌خوام برگردم به کودکی»
ساعت ۸:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٢/۳  کلمات کلیدی: دغدغه های ذهنی من

وقتی برای سینا دنبال مهدکودک می‌گشتم از هر مهدکودکی که می‌دیدم، بدم می‌آمد. هیچ کدامشان به نظرم محیط امن و شادی نمی‌آمد که برای بچه 3-4 ساله مناسب باشد. حالا دارم برای سینا دنبال مدرسه می‌گردم و مشکل جدیتری دارم. از هر مدرسه‌ای که می‌بینم خوشم می‌آید! از مدرسه‌های بزرگ با راهروهای طولانی و نمای آجری خوشم می‌آید. از مدرسه‌های فسقلی و فانتزی که به در و دیوارش عکسهای رنگی زده‌اند و حرفهای خوشمزه‌ای شبیه پژوهش تحویلم می‌دهند هم خوشم می‌آید. از مدرسه‌هایی که محیطی خشک و جدی و معلمهای با‌جذبه دارند خوشم می‌آید. از مدرسه‌هایی که معلمهایش آدمهای بامزه و خوش خنده‌ای هستند هم خوشم می‌آید. از مدرسه‌ای که حیاط فسقلی و جمع و جوری دارد خوشم می‌آید. از مدرسه‌ای که توی باغ است و حیاطش پر از درخت است هم خوشم می‌آید.

فکر می‌کنم علتش این است که من هنوز مدرسه را خیلی دوست دارم. هنوز که هنوز است به نظرم مدرسه رفتن یکی از هیجان‌انگیزترین کارهای دنیا می‌آید. جایی برای بودن. خندیدن. دوست شدن و یاد گرفتن. هنوز که هنوز است با صدای زنگ مدرسه قلب من تندتر می‌زند و حتی به سینا حسودیم می‌شود که قرار است برود مدرسه و توی دفترهای نو با مدادهای درازی که سرش پاک‌کن دارد مشق بنویسد و یاد بگیرد که بنویسد: « مامان » من مدرسه را دوست دارم. با آن مدرسه‌های خشک و خشن زمان جنگ، با آن همه داد و بیدادهایی که روانشناسی امروز از دم ردشان می‌کند، جایی را شادتر از مدرسه سراغ ندارم. جایی که راه روشن بود و دنیای نو، مثل ستاره برق می زد. به سینا حسودیم می‌شود.