«همه چی آرومه ... تو به من دل بستی»
ساعت ٩:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۳/۳۱  کلمات کلیدی: روزهای من

مثل روح سفید پوشیدم. اما سبکی دنبالش نیامد. داغی گرم خرداد داشت از آسفالت اول صبح هم بخار بلند می‌کرد. خرگوشها لمیده بودند گوشه استخر و محمود – مرغمان – افتاده بود دنبالم، چاق و خوشحال. پوست خیارهایی را که از خانه آورده بودم انداختم برایش. قابلیتش در بلعیدن پوست خیار بی نظیر است. هر چند که از وقتی شروع کرده به تخم کردن بیشتر دوستش داریم. حداقل آن هیکل قلمبه‌اش به یک دردی می‌خورد. تمام روز توی حیاط رژه می‌رود و  پله‌ها را بالا و پایین می‌کند. بعضی وقتها درست وقت جلسه پشت در اتاق کنفرانسمان تخم می‌گذارد!

این روزها وقتی می‌بینمش که مثل یک خانم پیر چاق که دامنش را بالا گرفته روی آن پاهای لاغر بی تناسبش به تندی راه می‌رود خنده‌ام می‌گیرد. دیگر کیشش نمی کنم و پوست خیارها را برایش نگه می‌دارم. مگر چند نفر توی حیاط شرکتشان مرغی دارند که برایشان قدقد کند و صبح اول صبح، سرحال و خوشحال به استقبالشان بیاید. هر چند که محمود مطمئنا پوست خیارها را خیلی از من بیشتر دوست دارد اما من از دیدنش که از با پیاده شدنم از ماشین به شوق می‌آید، بال بال می‌زند و سر مسخره‌اش را تکان می‌دهد خنده‌ام می‌گیرد. خرداد داغ را پشت سر می‌گذارم و مثل روح پرواز می‌کنم پشت میزم. کیسه پوست خیارها خالی است و محمود دارد سیر و خوشحال  پله‌ها را بالا و پایین می‌کند.  


 
داغتر از خرداد تهران
ساعت ٧:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۳/٢٩  کلمات کلیدی: سی و خورده ای سالگی

دخترخاله عاشق شده. دارد با چنان غوغایی عاشقی می‌کند که از نوشته‌هایش دود بلند می‌شود. عکسهایش هر روز و ساعت عوض می‌شود. عکسهایی دست در دست، پیشانی به پیشانی، دست در گردن، در آغوش هم. زیر هر یادداشت کوتاهی که می‌نویسد پسر قصه قربان صدقه‌اش می‌رود. بعد این قربان صدقه قربان صدقه رفتن آن یکی می‌رود و تا جایی که جا داشته باشد هی قربان هم می‌روند.دخترخاله می‌داند که مادرش، خاله‌ها ، دایی و نصف بچه‌های فامیل می‌توانند تماشایش کنند و جدی نمی‌گیرد. دخترخاله دارد برای خودش عاشقی می‌کند و اصلا برایش مهم نیست که دنیا به چه راهی دارد می‌رود. یک ماه نشده که با این آدم آشناست اما حلقه‌های جفت دستشان کرده‌اند و من - با آن ور بدبین سی و خورده‌ای سالگیم - دارم قضاوتش می‌کنم. فکر می‌کنم حماقت هم مثل انرژی باید برای خودش قانون بقا داشته باشد که هیچ وقت از بین نمی‌رود بلکه از نسلی به نسل دیگر منتقل می‌شود. بگذریم وسط این همه عکسهای هیجان‌انگیز خاله زنکی که سوژه نصف صبحتهای روز من و مادرم را ساخته من به تنها چیزی که می‌توانم فکر کنم این است که این پسر ساکن آمریکاست و اگر بردارد دخترخاله - دختر یکی یک دانه خاله را - با خودش ببرد آمریکا خاله چه می‌کند؟ سی و خورده‌ای سالگیم دارد به بیست و خورده‌ای سالگی دخترخاله دهن کجی می‌کند. سی و خورده‌ای سالگی واقع گرای غیر رمانتیکم دارد برای خودش زهر می‌ریزد. خوب است که دختر خاله این دور و برها نیست که مسموم بشود! هر چند که شک دارم بیست و خورده‌ای سالگیش تره‌ای برای من خرد کند... چه بهتر! دارد بامزه زندگی می‌کند. عاشقی تند و داغش از این راه دور مرا هم گرم می‌کند. به درک که سی و خورده‌ای سالگیم زیر گوشم قصه های بی مزه وز وز می‌کند!


 
عاشقانه‌ای برای قفسه لیوانهایم
ساعت ٢:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۳/٢٧  کلمات کلیدی: دغدغه های ذهنی من

قفسه لیوانهایم، مثل سی و پنج سالگیم است. پر از لیوانها و فنجانها و ماگهای رنگ و وارنگ، با شکلهای مختلف. توی قفسه لیوانهایم کم کم چهل تا لیوان دارم. اما اگر بخواهم هفت تا لیوان هم شکل جور کنم، نمی‌توانم. بعضی فنجانها را بیشتر دوست دارم. بعضی‌ها را تا وقتی که مجبور نباشم استفاده نمی‌کنم. ماگهای بزرگی دارم که به اندازه سه تا لیوان معمولی گنجایش دارند و فنجانهای فسقلی که حتی برای اسپرسو هم زیادی کوچک هستند. توی قفسه‌ام لیوانهای باریک و بلند، خپل و دسته‌دار دارم. ماگهای قرمز، سفید، سیاه، نارنجی، سبز و صورتی دارم.

دلم می‌خواهد سی و پنج سالگیم برایم شهامت به همراه داشته باشد. شهامت دور ریختن لیوانهای ترک خورده، شهامت لذت بردن از زندگی در لیوانهای ناجور، شهامت اهمیت ندادن به ظاهر لیوانها و بو کشیدن قهوه. شهامت دانستن این حقیقت که هر کدام از سی و خورده‌ای ساله‌ها  یکی از این قفسه‌ها، یک گوشه زندگیشان دارند. دلم می‌خواهد از امروز که سی و پنج ساله می‌شوم، شهامت روبرو شدن با قفسه لیوانهایم را داشته باشم!


 
«من از تو راه برگشتی ندارم»*
ساعت ٧:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۳/٢٢  کلمات کلیدی: غر می‌زنم، پس هستم

آهنگ را آنقدر گوش می‌کنم تا ازش پر بشوم. آهنگ دیوانه کننده است یا من این روزها زود دیوانه می‌شوم. آسمان سفید و خاکستری تهران را نگاه می‌کنم و دلم می‌گیرد. توی خیابان ایران زمین، پشت عینک آفتابی گنده‌ام دارم گریه می‌کنم. اگر یکی همان موقع ماشین را نگه دارد و بپرسد چه مرگت است که زار می‌زنی، باید جواب بدهم به خاطر آسمان. و به خاطر آسمان اشک می‌ریزم. به خاطر اینکه دیگر آبی نیست. به خاطر اینکه بچه‌ام، محکوم است به شهری که تویش هوا خاکستری است و بوی خاک می‌دهد و ابرها، مثل لشکر شکست خورده توی دود غلت می‌زنند. همین طور که گریه می‌کنم و بد و بیراه می‌گویم به زمین و زمان ، یادم می‌آید که چقدر این شهر را دوست داشتم. دارم. اما دلم می‌خواهد حداقل آسمان آبی باشد. که وقتی دارم از گرما می‌میرم ببینم که خورشید هست نه اینکه آسمان یک پارچه شده باشد گلوله آتش. ابرها سوخته باشند. هوا بوی خاک بدهد. من دلم می‌خواهد از این شهر فرار کنم و نمی‌دانم به کجا فرار کنم. دلم می‌خواهد دیگر این شهر را اینقدر دوست نداشته باشم و برای همین‌هاست که عصر داغ خرداد، توی خیابان ایران زمین، گریه می‌کنم. شاید دیگر نباید این آهنگ را گوش کنم. پر شده‌ام.

 

* آخرین آلبوم داریوش


 
سگی که فقط یک سگی بود.
ساعت ۸:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۳/۱٧  کلمات کلیدی: دغدغه های ذهنی من

 

یک دسته هفت هشت تایی سگ یک دفعه آمدند  وسط اتوبان. داشتم 120 تا می رفتم. بچه عقب ماشین خوابیده بود. تمام اتوبان شد سگ. آهسته می رفتند. به صف. انگار ناظمشان داد زده بود که مرتب باشند. عقب نمانند. جلو نزنند. پایم را فشار دادم روی ترمز. ماشین نایستاد. سگ سومی توی صف از صدای ترمزم ترسید و برگشت. سگ دومی جلو دوید. بین سگ دومی و سومی یک جا باز شد به اندازه ماشین. فرمان را چرخاندم و رد شدم. باورم نمی شد که نزده‌ام به سگ‌ها. فکر نکردم که اگر با آن سرعت می‌زدم ماشینم داغان می‌شد، چپ می‌کردیم و یا شاید بلایی سرمان می‌آمد. فکر نکردم به بچه‌ام که عقب ماشین خوابیده بود. فکر کردم که نمی‌خواستم جان یک حیوان را بگیرم. جان یک موجود را که می توانست راه برود. بدود. باشد. خواب بچه‌ام آشفته نشد. سگ زنده مانده بود. سگ، فقط یک سگ بود. یک سگ بی صاحب در بیابانهای اطراف زنجان. سگی که شاید امروز نه، فردا زیر یک ماشین دیگر می رفت. اما سگ زنده بود. زنده ماند. آنها که جان یک آدم را می گیرند چطور زندگی می کنند؟ چطور راه می روند ، نفس می کشند و توی آینه به خودشان نگاه می کنند؟


 
35 سال منهای 18 روز
ساعت ۸:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۳/٩  کلمات کلیدی: افسردگی و سایر دردهای بی درمان

دلم می‌خواست این شهر یک جایی داشت که اسمش می‌شد ساختمان سی و خورده‌ای سالگی. سی و خورده‌ای ساله‌ها می‌شد که بروند آنجا. اول ورزش کنند. بعد بنشینند وردل هم هی از سی و خورده‌ای سالگی حرف بزنند و هی سرشان را تکان بدهند و «آها منم همینطور!» بگویند. بعد مغازه‌هایی داشت که لباسهایش به تن سی و خورده‌ای ساله‌های تپل هم قشنگ بود. بعد یک رستوران بود که توش غذاهای سبک و خوبی می‌شد خورد. دکتر هم بود. روانشناس. یک مرکز کامپیوتر. فکر می‌کنم پارک هم می‌شد که داشته باشد. با یک آبنمای بزرگ که صدای آب داشته باشد و دنیا را غرق کند توی ذره‌های ریز آب که پرواز می‌کنند. توی ساختمان سی و خورده ای ساله‌ها آدمهای کوچکتر یا بزرگتر را راه نمی‌دادند. نمی‌شد اصلا. سنسور داشت. بوق می‌زد. سر و صدا راه می‌انداخت و بی‌آبرویی می‌کرد.

...

می‌شد که همه اینها هم نباشد که نیست و یکی، یک دوست، جا مانده باشد از آن همه‌ای که رفتند و پشت سرشان را هم نگاه نکردند. یک دوست که می‌شد برایش تعریف کرد که چرا آسمان بعضی روزها خاکستری می‌شود و هر چقدر هم که عینکت را برداری و شیشه‌هایش را پاک کنی، فرقی نمی‌کند. یک دوست که تو را بلد بود که بلد نیستی قصه‌هایت را قایم کنی و می دانست که دیگر از این همه آدمی که نقابهای «من خوبم!» ، «همه چیز عالی‌ست!» به صورتشان زده‌اند، عقت می‌گیرد.


 
شادیهای کوچک- یک
ساعت ٦:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۳/٧  کلمات کلیدی: آخه من لیبل این پست رو چی بزنم؟

صبح دلم می خواست سر تا پا سفید بپوشم. پیراهن بلند سفید پوشیدم با مانتوی سفید. روسری سفید نداشتم. روسری آبی بست مرا به زمین. نگذاشت پرواز کنم. نگذاشت سبک باشم. اما این همه سفیدی خوب بود. خسته شده بودم از رنگ. خسته شده بودم از خودم توی آینه. بروم یک شال سفید بخرم. برای فردا. شاید باد ببردم... شاید.