« از حال بد به حال خوب »
ساعت ٩:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/۳۱  کلمات کلیدی: روزهای من

 

گاهی دلم برای شماها می‌سوزد که خیلی وقتها بدحالی مرا تحمل می‌کنید. شاید نمی‌دانید که همین نوشتن چقدر همه چیز را بهتر می‌کند. که چقدر بعد از نوشتن، از یک روزنه کوچک یک خط نور می‌افتد روی زندگیم و من می‌بینم که سبک شده‌ام. من می‌نویسم. نه برای اینکه کسی را ناراحت کنم. می‌نویسم برای اینکه راه بهتری بلد نیستم برای ارتباط برقرار کردن. برای داشتن پنجره خودم. برای داد زدن. من می‌نویسم چون احتیاج دارم به اینکه بنویسم و احتیاج دارم به اینکه خوانده شوم. من نوشتن در سایه ها و دفتر خاطرات را دیگر دوست ندارم. من معتاد شده‌ام به شما. خواستم بگویم ممنون که هستید. که همین بودنتان نور را گاهی از دورترین نقطه برایم ممکن می‌آورد. که همین وقتهایی که دارم فرو می‌ریزم دستی انگار نگهم می‌دارد. خیلی وقت است که از حال بدم نوشته‌ام. اما من همیشه هم حالم بد نیست. مثلا همین غروب جمعه که من به صدای پنکه گوش می‌دهم و احساس می‌کنم که می‌شود غروب جمعه هم خوش بود و نترسید از هفته‌ای که از راه می‌رسد. گفتم بنویسم... برای اینکه بگویم بودنتان، همین لایکهای مجازی، همین فالورها، همین دنبال کننده‌های وبلاگ انگار که یک جایی نگهم داشته که غرق نشوم. که نوشته‌ام و همه چیز بهتر شده بعد از نوشتن. که وقتی می‌نویسم : « من حالم بد است.» یک عالمه از بدی حالم را جا می‌گذارم لای سطرهای نوشته‌ام. حالا حالم خوب است. گفتم بگویم شاید یک نور کوچک از این صفحه بتابد به غروب جمعه شما...

 


 
still
ساعت ۱٢:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/۳٠  کلمات کلیدی: روزهای من

هنوز وقتی آن تاپ آبی را می‌پوشم یاد تو می‌افتم. همان تاپی که تو آن را از یکی از حراجیهای دوبی خریده بودی و برایم سوغاتی آوردی. حسابی کهنه شده اما هنوز رنگش خوشایند است و مرا یاد داشتن تو می‌اندازد. یاد وقتی که می‌شد آمد خانه شلوغ تو و نشست کنار تو. یاد وقتهایی که می‌شد تو را در آن آشپزخانه کوچک تماشا کرد. یاد وقتهایی که هنوز خیلی جوان بودیم و تو شوهر کرده بودی و حرفهایی می‌زدی که من بلد نبودم بزنم و هنوز هم بعد از ده سال بلد نیستم. یاد قبلتر از آن، روزهای تولدمان، یاد عصرهای خانه شما، یاد مادرت، با آن چشمهای قشنگ... راستی برادرزاده‌ات عجیب شکل توست. عکسهایش را نگاه می‌کنم و باز دلم برای تو تنگ می‌شود. نمی‌دانم الان چه می‌کنی. چند تا بچه داری و هنوز هم موقع کار کردن توی آشپزخانه آواز می‌خوانی یا نه. نمی‌دانم چه می‌کنی. اما دلم برایت تنگ می‌شود. هر چقدر هم که وانمود کنم که نمی شود، دروغ است. دلم برای تو تنگ می‌شود. برای همین است که هنوز آن تاپ آبی را می‌پوشم و به تو فکر می‌کنم.


 
او دلش می‌خواست زیر کولر خانه‌اش ماستش را بخورد لابد!
ساعت ٦:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/٢٦  کلمات کلیدی: آخه من لیبل این پست رو چی بزنم؟

زیر آفتاب داغ نیمروز که توی سر سگ بزنی از زیر سایه بیرون نمی رود، ساعت شنای خانمهاست. رفته‌ایم لب دریا، من و پسرک. زنک گشت ارشادی حاضر در منطقه گیر می‌دهد به بچه. می‌گوید چند ساله است؟ مکث می‌کنم. مانده‌ام که بگویم چهار یا پنج که گیر بهم ندهد. بعد فکر می‌کنم گور بابای زنک! از حالا جلوی بچه‌ام دروغ بگویم که چه؟ می‌گویم: «پنج!» زنک مکثم را به پای دروغ گفتنم گذاشته و می‌گوید: «این پنج ساله نیست! اگر خانمها اعتراض کردن باید بره بیرون!» گفتم: «تو نگران نباش! اگه خانمها اعتراض کردن من خودم جوابشونو می دم.» می رود. با مقنعه سیاه و مانتوی قهوه‌ای تیره و با آن صورت بی‌ریختش زیر چترش می‌نشیند. بیخود نیست که خل شده. توی این هوای داغ گله به گله زنهای خوشگل و خوش هیکل جلوی رویش با بیکینی رژه می روند آن وقت او مثل یک زاغ سیاه مجبور است بپایدشان...


 
برای پروانه‌ای با پاهای عنکبوتی و دو تا سر آبی بزرگ
ساعت ۸:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٤/٢٠  کلمات کلیدی: روزهای من

دیروز جلسه سوم کلاس کاردستی خلاق من بود. این کلاس را هفته‌ای یک بار برای بچه‌های ساختمان خودمان برگزار می‌کنم. با اینکه دیروز خسته بودم و حالم هم خوب نبود، کلاس را کنسل نکردم. بودن با بچه‌ها خوب بود. از بچه‌ها خواستم که هر کدام برای خودشان یک حیوان انتخاب کنند و بعد فکر کنند چطوری می‌توانند کاردستیش را بسازند که این حیوان شبیه بقیه همجنسهایش نباشد.

با بچه‌ها اول کلاس کمی سر و کله زدم تا راه بیفتند. برایشان سخت بود که فکر کنند به چیزی که ندیده‌اند. از آن هم سختتر این بود که فکر کنند به چیزی که حتی توی کارتونها هم ندیده‌اند. اول کار ایده‌هایشان شبیه کارتونهایی بود که دیده‌اند. مثلا گاوی که روی ترد میل راه می‌رود و شنل دارد. ( کارتون رئیس مزرعه) اما وقتی کمی باهاشان کلنجار رفتم ذهنشان باز شد و دیگر نمی‌شد متوقفشان کرد. مدام ایده‌های بامزه خلاقانه می‌دادند. برای ما، مادرها، سختتر بود خلاق بودن. بچه ها هر چه کوچکتر بودند راحتتر از روزمرگی فرار می‌کردند و شجاعانه‌تر نظر می‌دادند. این جلسه همه بچه‌ها خوب مشارکت کردند. یکی از بچه‌ها آخر کلاس گفت: « خاله نمی‌شه سه شنبه هم کلاس داشته باشیم؟» خاله شیدای خسته که تازه ساعت 6 و نیم عصر نیمه جانش را کشانده بود خانه دیروز با شنیدن این جمله لبخند زد. بچه‌ها کلاسم را دوست داشتند.


 
« خدا جون متشکریم که چشم دادی بهمون»
ساعت ٩:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/۱٩  کلمات کلیدی: روزهای من

 آن زنی که داشت پیاده‌روهای آفتابی خیابان را گز می‌کرد، احتمالا داشت گریه می‌کرد. نگران که نشدی؟ چیزی نیست. زنی که عینک آفتابی به چشمش زده و عصر داغ تهران را راه می‌رود، دلش می‌خواهد راه برود. زن، همان موقع دلش می‌خواست بلند زار بزند. دلش می‌خواست بنشیند گوشه پیاده رو و آنقدر گریه کند که از حال برود. اما تا وقتی که به ماشینش برسد، حالش بهتر شده بود. دیگر دلش نمی‌خواست داد بزند. حتی اشکهایش هم بند آمده بود. برای همین بود که به جای اینکه تاکسی بگیرد داشت راه می‌رفت. زنها را که می‌دانی، عجیب و غریبند. گاهی همین راه رفتن و گریه کردن حالشان را بهتر می‌کند. با این همه متشکرم که عینک آفتابی و خیابانهای بی‌سایه تهران را آفریدی!


 
قار قار تا شونقارتا
ساعت ۱٠:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٤/۱٦  کلمات کلیدی: کودک و زندگی

رفته‌ام بالای منبر که به مادر مسن بگویم دخترک یک ساله چشم درشتش اگر راه نیفتاده و هنوز چهار دست و پا می‌رود برایش خوب است و باعث هماهنگی نیم کره راست و چپ مغزش می‌شود و از این چرندیات. هنوز کلمه نیمکره توی دهنم درست و حسابی نچرخیده که مادر دخترک نطق غرایی را شروع می‌کند از موسسه‌ای آموزشی که بچه را می‌برد و بهشان آموزش ریاضیات و چه و چه می‌دهند. از خواهر زاده‌ای می‌گوید که چهار ساله است و مدام توی خانه تکرار می‌کند: «چهار چهار تا شونزده تا!» وحشت کرده‌ام که در زندگی روزمره‌ام عجیب نیست. من زود وحشت زده می‌شوم. نقاب لبخندم را می‌زنم روی لبم چون نمی‌دانم در جواب مادر مغرور چه باید بگویم. بعد سرم را تکان می‌دهم و چیزی به پسرکم می‌گویم و می‌روم آشپزخانه.

پسرک دارد جیغ می‌زند و بازی می‌کند. این بهار و تابستان را به جیغ و بازی گذرانده و خدا را شکر که هنوز نمی‌داند چهار چهار تا چقدر می‌شود. بداند که چه؟ مگر من که تا مجذور بیست و پنج را ذهنی حساب می‌کردم کجای این دنیای مسخره را گرفته‌ام؟ بگذار بدود. بگذار جیغ بزند. بگذار از دیوار راست بالا برود. به زودی زود، برایش اینطور شادمانه خندیدن آرزو می‌شود. اینطور سبک از روی مبلها پریدن، اینطور عاشقانه به اسباب بازیها خیره شدن... آن وقت حتما یاد می‌گیرد که چهار چهار تا می‌شود شانزده تا و یازده یازده تا صد و بیست و یکی و شاید حتی بیست و پنج ، بیست و پنج تا هم بشود ششصد و بیست و پنج تا! تا آن روز دلم می‌خواهد همین بچه‌ای باشد که هست. بی حواس، شاد و شلوغ. بچه‌ای که دلش غش می‌کند برای آب بازی کردن. برای گرگم به هوا. برای دوچرخه سواری. دلم می‌خواهد همین باشد که هست. که موسیقی بلد نیست. که حوصله کلاس زبان را ندارد و بازی کامپیوتری نمی‌کند. دلم می‌خواهد همین باشد، که هست.

مادر دخترک هم حتما آرزوها دارد برای دختر چشم درشت قشنگش. می‌گوید خدا بعد از چهارده سال این بچه را بهشان داده. چهارده سال منتظر مانده تا دخترک را در آغوش بکشد و دخترک آنقدر قشنگ و خواستنی است که می‌ارزیده به این همه انتظار. دلم می‌خواهد بگویم بغلش کن. قلقلکش بده. بگذار دستش را تا آرنج توی ظرف غذا فرو کند. بگذار ریشه‌های فرش را گاز بگیرد اما سر جدت بهش ریاضی یاد نده... اما ساکت می‌مانم. یاد گرفته‌ام که مادرها مغرورترین موجودات کره زمین هستند و شکننده ترینشان. یاد گرفته‌ام که مادرها، مادر هستند و هر کس به روش خودش بهترین مادر است... تقصیر خودم است که حرف از نیمکره راست و چپ مغز زدم.


 
درد خوب است
ساعت ٥:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/۱٤  کلمات کلیدی: روزهای من

همکارم بهم نوافن داد. از گلویم پایین نرفته بود که جریان درد را نگه داشت. تمام شد. در عوض یک جور خوشایندی منگم کرد. منگی ملایم، انگار اول اول مستی. درد که رفت دلم برایش تنگ شد. درد خوب بود. درد نمی‌گذاشت فکر کنم هوا چقدر گرم است. من چقدر خسته‌ام و اینجا چقدر تاریک است. درد حضور قاطع خودش را به من تحمیل می‌کرد. درد مرا خلاصه می‌کرد در خودش. درد داشت دستم را می‌گرفت تا به فراموشی برسم. به جای اینکه دستهای درد را ببوسم راهیش کردم برود. حالا یک ماه دیگر باید صبر کنم تا برگردد. درهای خانه‌ام را بزند، بگوید که برایم فراموشی آورده است. یادم باشد دوستش داشته باشم. یادم باشد.


 
حقوق بشر برای بعضی از انسانها
ساعت ٥:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٤/۱٢  کلمات کلیدی: دغدغه های ذهنی من

بعضی از حرفها را وقتی می‌شنوی کیف می‌کنی. خیلی قشنگ هستند. اما پای عمل که پیش بیاید تازه معلوم می‌شود که حرفها، چقدر حرف هستند و چقدر باد هوا. همین اعلامیه جهانی حقوق بشر که روی دیوار سفارتخانه‌های اروپایی به چند زبان زده‌اند برای اینکه امسال من جهان سومی متعجب شوند از اینکه کشورهایی هستند که به اینها اعتقاد دارند اما حتی برای حفظ ظاهر ، حتی برای گول زدن من جهان سومی هم کسی به خودش زحمت نمی‌دهد در همان حریم سفارتخانه رعایتشان کند.

اعلامیه حقوق بشر برای یک ایرانی مفهومش با یک اروپایی فرق دارد. اینجا هم همان قصه مزرعه حیوانات است. بعضی از حیوانها همیشه برابرتر هستند. گیرم که حرفهای دیگری بزنند. مفهوم برابری حقوق انسانها در یک سفارتخانه اروپایی یعنی چون تو ایرانی هستی باید از 6 صبح بیایی توی صف بایستی. به ابتداییترین روش زیر تیغ آفتاب توی حیاط بی سایبان منتظر بمانی و وقتی هم رفتی تو کارکنان رسمی سفارت من حق دارند که تو را برانداز کنند و هر دری وری که به دهانشان می‌رسد بارت کنند. درست روبروی همان اعلامیه که با فونت درشت روی دیوار نوشته شده و تمام انسانها را دارای حقوق برابر، آزادی و امنیت شخصی معرفی می‌کند.

مفهوم حقوق بشر در کشور من یعنی چون دولتمردان کشورهای اروپایی وآمریکایی با دولتمردان کشور من کنار نمی‌آیند، بچه‌های ایرانی باید هوایی که مالامال از آلاینده‌هایی 200 هزار برابر حق مجاز است تنفس کنند و کسی هم دلش به درد نیاید از اینکه در تهران و بیشتر شهرهای ایران آسمان آبی تبدیل به یک خاطره دور شده و هوا مدام بوی گند می دهد. مفهوم حقوق بشر یعنی در کشور من ایرانی جهان سومی، بیماران سرطانی حق دسترسی به داروهای خارجیشان را ندارند زیرا ایرانی هستند و ایران تحریم شده است.

من نمی‌خواهم در مورد فلسفه تحریمها یا سیاستهای ایران بحث کنم. نه دانشش را دارم و نه توانایی بحث سیاسی کردن. اما به عنوان یک شهروند عادی در یک کشور جهان سومی دلم می‌خواهد بقیه کشورهای دنیا، همانهایی که تند و تند دور هم جمع می‌شوند و با امضاهایشان کاری می‌کنند که زندگی ما دشوارتر شوند، ما را به عنوان انسان ببینند. ما سیاست مدار نیستیم. سیاست مداران ما اهمیتی به هوایی که ما تنفس می‌کنیم، نمی‌دهند. اینجا در ایران، « به غیر از انسان هیچ چیز ارزان نیست.» اما آنهایی که دعوی حقوق بشرشان همه دنیا را برداشته هم دارند ما را از ابتدایی‌ترین حقوق انسانیمان محروم می کنند. هیچ کس فکر نمی‌کند که در یک کشور که از نظر آنها شایسته تحریم شدن است، به جز سیاست مداران، بچه‌ها، بیماران و خیلی ساده مردم عادی هم زندگی می‌کنند ... کسی به ما اهمیتی نمی‌دهد.

آیا آنهایی که اعلامیه حقوق بشر را می‌نوشتند حواسشان به کشورهایی که قرار است به هر دلیلی تحریم شوند نبوده؟ آیا آنها که در کشورهای گل و بلبل اروپایی و آمریکایی همه جای دنیا زندگی می‌کنند و مدام برای بچه‌های آفریقایی اشک تمساح می‌ریزند، برای یک لحظه هم فکر می‌کنند که این حرفها چقدر توخالی است و چقدر بین یک انسان اینجا و آنجا تفاوت وجود دارد؟

سعی می کنم انسان بمانم. انسان ماندن در یک کشور جهان سومی آسان نیست. انسان ماندن یعنی هنوز برای انسانهای دیگر متاثر شدن... اما انسانی که مدام به جای هوا، دود تنفس می‌کند چقدر می‌تواند انسان بماند؟ آیا آنهایی که روز به روز تحریمهای علیه ایران را سفت و سختتر می‌کنند اصلا به بچه‌های ایرانی که هر روز به جای اکسیژن، سرب و بنزن فرو می‌دهند فکر می‌کنند؟ آیا فکر می‌کنند به اینکه در کشور من جهان سومی سرطان 400 برابر شده است؟ ... نه! فکر نمی‌کنند. آنها در کشورهای خوشگلشان نشسته‌اند و می‌گویند دندشان نرم! می‌خواستند می‌رفتند در یک کشور دیگر به دنیا می‌آمدند که حقوق بشر در آنجا معنی دیگری داشت...


 
استیصال
ساعت ٥:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/٩  کلمات کلیدی: غر می‌زنم، پس هستم

امروز این کلمه مال من است. گذاشته‌ام جلویم و دارم نگاهش می‌کنم. می‌گویم خدا کند طاقت بیاورم تا هفته آینده. پسرک توی خواب لب ورچیده. غلت می‌زند. دستهایش را به هم گره می‌زند توی خواب. توی خواب با من قهر کرده لابد. نمی‌توانم مادر خوبی باشم پسرک! تقصیر تو نیست. پسرک ... تو یک تکه شادی خالصی که آمده‌ای توی دنیای من... چه بلایی سر من آمده است؟ دارم یک داستان جدید را شروع می‌کنم. قهرمان داستانم مرده. همان صفحه اول مرده و من نمی دانم چرا. آیا یک زن می‌تواند از درد سی و خورده‌ای سالگی بمیرد؟ قهرمان داستان من مرده و من هنوز نمی‌دانم چرا. ذهنم بسته شده. فکر می‌کنم. حرفهای آدمهای قصه با هم را می‌شنوم اما نمی‌دانم چرا مرده... گاهی دلم می‌خواهد بمیرم. گاهی دلم می‌خواهد خودم را از برق بکشم بروم جایی. دور از چشم. زخمهایم را بلیسم. جایی نیست. همه دنیا شیشه‌ای است. میرا ... میرا... آن کدام داستان بود که آدمهایش مجبور بودند لبخند بزنند؟


 
تابستان تهران
ساعت ٦:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/٦  کلمات کلیدی: روزهای من

پروژه تمام شده. اول تابستان وقت خوبی برای بیکار ماندن نیست. ساعتها می‌چسبند به هم و نمی گذرند. بیخودی گرسنه ام می‌شود. فکر می‌کنم یک هفته مرخصی بگیرم برسم به این همه کار. بروم دکتر پوست. بروم مالیات دارایی. سینا را ببرم واکسنش را بزند. بروم یک مانتوی تابستانی آبی کمرنگ بخرم. بروم استخر. بروم ... بروم کجا؟ فکر می‌کنم شنبه را مرخصی می‌گیرم. صبحش سینا را می‌برم واکسن بزند. بعد می‌روم مالیات دارایی. بعدش می‌روم دکتر پوست. از آنجا می‌روم تجریش که مانتو بخرم. گور بابای استخر... آرزوهای کوچکم تمام می‌شوند. آرزوهای بزرگتری لازم دارم که این روزها را قابل تحمل کند!


 
به من بگو چرا؟
ساعت ۸:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٤/٥  کلمات کلیدی: دغدغه های ذهنی من

 

اگر رویاهای ما به راستی رویاهای ما هستند چرا در مسیر زندگی گمشان می کنیم؟ چرا اینقدر راحت خودشان را لابلای کار و درس و روزمرگی مخفی می کنند؟ چرا رویاها اینقدر دوست دارند مخفی شوند؟ چرا رویاها هر چند وقت یکبار وادارمان می کنند که دنبالشان بگردیم؟ اگر رویاهای ما، مال ما هستند کجا می روند؟ آیا از خیال ما به خیال کس دیگری کوچ می کنند؟ کسی که جرات و شجاعتش را دارد که روزمرگی و دغدغه پول و مدرسه بچه را کنار بزند و زندگیشان کند؟ آیا رویاها آدمهای شجاع را بیشتر دوست دارند؟ آیا رویاها منتظرند تا ما پیدایشان کنیم؟ آیا رویاهای ما انسانها می تواند مشترک باشد؟ آیا یک رویا آنقدر توی ذهنها می چرخد تا کسی را پیدا کند که عملیش کند؟ آیا رویاها می دانند که نگه داشتن یک رویا از رسیدن به آن دشوارتر است؟ آیا رویاها می دانند که ما می ترسیم؟