« چشمان کاملا بسته»
ساعت ٢:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٥/٢۸  کلمات کلیدی: افسردگی و سایر دردهای بی درمان

بعد از شام، دراز کشیده‌ام روی تخت، تنها و به صدای کولر گوش می‌کنم. صدای شادمانه بچه‌ام را می‌شنوم که چیزی را تعریف می‌کند. اینجا در این خانه، با همه ساکنینش همخون است. یک بار برایش توضیح دادم که فامیل با دوست چه فرقی دارد. فامیل یعنی کسی که با تو نسبت دارد. یعنی که نمی‌شود عوضش کرد. نمی‌دانم فهمید یا نفهمید. یک بار دیگر از من پرسید که لیلا – دختر عمه‌اش – کی من می‌شود؟ گفتم: «هیچ کس». بعد انگار بخواهد چک کند، دانه دانه اسم برد. مادر بزرگ، پدر بزرگ، عمه‌ها، بچه‌هایشان و همه‌اش جواب یکی بود: «هیچ کس!» باورش نمی‌شد که من مادرش باشم و «هیچ کس» این همه آدم. حالا خودم دراز کشیده‌ام و فکر می‌کنم من تنها هستم. عجیب نیست که من بچه‌ای را زاییده باشم و او متعلق به خانواده دیگری باشد؟

همه زندگیم دلم می‌خواست خواهر داشته باشم. هنوز هم فکر می‌کنم خواهر موجودی است که خیلی به درد می‌خورد. می‌شود بهش تکیه کرد. می‌شود درکش کرد. اما امشب اولین بار توی زندگیم بود که دلم می‌خواست جاری داشته باشم. کسی که شاید می‌شد به او بگویم که این تنهایی گاهی چقدر سخت است و چقدر تعلق نداشتن به یک خانواده بزرگ دردناک است.


 
توهم
ساعت ۱۱:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٥/٢٧  کلمات کلیدی: دغدغه های ذهنی من

چمدان دهانش را مثل یک گرگ گرسنه باز کرده و منتظر است تا لباسها را قورت بدهد. من، دور و بر چمدان می‌پلکم. چمدان داد می‌زند: « گشنمه!» جارو برقی وسط خانه ولو شده و به من نگاه می‌کند. می‌داند که باید برگردم طرفش و بقیه خانه را هم جارو کنم. چمدان اما، خفه خون نمی‌گیرد. « پس من چی می‌شم؟» فکر می‌کنم باید ملافه‌ها را شست و پهن کرد توی آفتاب. فکر می‌کنم باید ابروهایم را بردارم. فکر می‌کنم کاش می‌شد همین حالا بدون این چمدان غرغرو، بدون دغدغه جارو برقی، بدون نگاه کردن توی آینه و دیدن ابروهایم بروم سفر. دلم جایی را می‌خواهد که از دست خودم فرار کنم. کاش می‌شد خودم را فرو کنم توی چمدان و درش را ببندم. هم چمدان ساکت می‌شد و هم من، شاید آزاد می‌شدم. ابروها توی صورتم سنگینی می‌کنند. جارو برقی انگار دارد زیر لب چیزی می‌گوید. داد و قال ملافه‌های کثیف را از حمام می‌شنوم. باید همین حالا فرار کنم. اما نه، نمی‌شود. چمدان درست دم در است.  مطمئنم تا ببیند دارم فرار می‌کنم دهان گنده‌اش را باز می‌کند و قورتم می‌دهد.


 
استپ !
ساعت ۱٠:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/٢٥  کلمات کلیدی: نوستالژی

 دو سال نبود آمده بودیم تهران که موشکباران شروع شد. مدرسه‌ها تعطیل شد و ما راه افتادیم رفتیم مشهد. توی مشهد یک خانه بزرگ اجاره کردیم. 4 خانواده بودیم و روی هم رفته،14 تا بچه. صبح تا شب توی حیاط بزرگ می‌پلکیدیم و بازی می‌کردیم. حتما برای بزرگترها سخت بود در یک اتاق کپیدن و در هر وعده برای سی نفر غذا درست کردن، اما برای ما بچه ها، زندگی، عیش مدام بود. مخصوصا من و برادرم که قبل از آن ، طفلکیهای آپارتمان زده‌ای بودیم که بازی کردن توی حیاط برایمان یک رویای دور بود.

از آن همه بازی آن روزها، استپ هوایی یادم مانده که همه با هم بازی می‌کردیم و هفت سنگ. آن همه بچه، 2 ساله تا 12 ساله با یک توپ ساعتها سرمان گرم می‌شد. وقتی یکی می‌باخت باید رو به دیوار می‌ایستاد و بقیه با توپ بهش می‌کوبیدند. بچه‌ها می‌زدند. محکم هم می‌زدند. اما چقدر بازی کردن و دویدن کیف داشت. آن دو هفته هنوز هم از شادترین خاطره های کودکی من است. خاطره بودن با آن همه بچه که دور یا نزدیک، با هم فامیل بودیم و آن همه بازی که تمامی نداشت و آن همه، همبازی.

نمی‌دانم چرا امشب به آن روزها فکر می‌کنم. می‌دانم تکه‌ای از من هست که هنوز خیلی دلش می‌خواهد استپ هوایی بازی کند. همان که هنوز بزرگ نشده و گاهی، هنوز که هنوز است، دلش می‌خواهد دور حوض بدود و بلند داد بزند: «استپ!»


 
به یک آتشفشان خاموش « با عشق و نکبت»
ساعت ۸:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٥/٢٤  کلمات کلیدی: دغدغه های ذهنی من

در دامنه، دماوند داشت نگاهمان می‌کرد. ما در آستانه‌اش چه می کردیم؟ فکر کردم به این دماوند آرام و مطمئن. فکر کردم اگر یک باره دیوانه شود، شره کند و یادش بیاید که یک کوه آتشفشان است چه می‌شود؟ دماوند جوابم را نداد. سرش را فرو کرد توی ابرها. به بچه‌ام فکر کردم که از صبح ندیده بودمش. گفتم: « هوای ما را داشته باش دماوند جان!» انگار کسی آن بالا قاه قاه خندید. به دغدغه‌های انسان کوچکی که به یک انسان کوچکتر فکر می‌کرد و یادش نمی آمد که زندگی او چقدر کوتاه است و کوهها هستند که جاودانه‌اند. دماوند می‌دانست. تهرانمان، از دور، غرق بود در غباری نارنجی و سیاه. دود و غروب با هم. هوای دودی را فرو دادم و نفس راحتی کشیدم.


 
« در شب اکنون چیزی می‌گذرد.»
ساعت ٤:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/٢٠  کلمات کلیدی: من و پسرم

 می‌گویم: « دلم می‌خواد تو ایوون بخوابم.» پسرک داد می‌زند: « منم!» اما هوا خنک است. برگهای درخت در باد به هم می‌پیچند و هو هوی باد را به خش خشی وهم انگیز و خوشایند تبدیل می‌کنند. من جدی نگفته‌ام اما پسرک حرفم را جدی گرفته است. جا پهن می‌کنیم بین خنکای باد و سیاهی برگها در تاریکی شب. قصه می‌گویم و با هم به صدای باد گوش می‌کنیم. ریه‌هایم، حجم اکسیژن را باور نمی‌کنند. بچه‌ام سردش نیست. نمی‌چسبد به من. من کز کرده‌ام زیر پتو. بچه خوابش می‌برد. صبر می‌کنم تا خوابش سنگین شود. بغلش می‌کنم که بیاورمش توی خانه. بیدار می‌شود. از دستم فرار می‌کند و دوباره می‌دود توی ایوان. مثل یک بچه گربه روی پتو خودش را گرد می‌کند و می‌خوابد. بار دوم تا می‌خواهم بغلش کنم غلت می‌زند و توی خودش گره می‌خورد. می‌روم نیم ساعت توی ایوان دراز می‌کشم. هی پتو می‌کشم روی دستهای یخ کرده پسرم و هی پس می‌زند. هی نگاه می‌کنم به برگهای سیاه و بزرگ و گردوهای نارس. هی گوش می‌کنم به صدای پاهای گربه‌ها توی باغ. هی فکر می‌کنم به اینکه این همه آرامش را کی و کجا، آخرین بار، تجربه کرده بودم و چیزی یادم نمی‌آید. بچه حالا لخت و سنگین خوابیده. گونه‌هایش در خنکی شب یخ زده. بغلش می‌کنم و می‌برم تو. گربه سیاه و سفیدی توی تاریکی شب می‌پرد سر دیوار. می روم توی خانه. شب، اما، سرد و خنک برای خودش ادامه دارد.  

 


 
من شیدا پنج سال دارم.
ساعت ٢:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۱٩  کلمات کلیدی: افسردگی و سایر دردهای بی درمان

نه یک جر و بحث و نه حتی دو سه جمله ساده، اما من رسیده‌ام به مرز انفجار. دلم می‌خواهد مثل یک آتشفشان غرش کنم. دلم می‌خواهد داد بزنم. عوض همه اینها دست بچه را می‌گیرم و راه می‌افتم طرف خانه. تمام راه بچه بلبل زبانی می‌کند و من فکر می‌کنم به من. به من زخم خورده‌ای که زیر پوست من بزرگسال خودش را قایم کرده است. به من ، دخترک، که هنوز درد می‌کشد. به من، که گاهی فقط یک جمله ساده می‌تواند پرتش کند خیلی عقبتر از جایی که هست. کودک درونم پا می‌کوبد. عصبانی. غران. شیشه‌‍‌ها را می‌شکند. درها را قفل می‌کند. من اما دارم رانندگی می‌کنم و به حرفهای بچه‌ام گوش می‌دهم و نمی‌شنوم که چه می‌گوید. من از من فاصله گرفته‌ام و دارم به آن کودک عصبانی نگاه می‌کنم. آن کودک، هنوز یک عالمه حرف نگفته دارد. آن کودک امروز دلش می‌خواست آزار بدهد. گاهی متحیرمی شوم که چقدر عمیقا آرزوی آزار دادن والدینم در من هست. چرا نباشد؟ این همه سال کداممان برای پشت سر گذاشتن این سنگینی کاری انجام داده‌ایم؟ کداممان لبخند زده‌ایم و گفته‌ایم متاسفم. من نگفته‌ام. من متاسف نیستم. من آن کودک عصبانی هستم که به دستهایش فلفل مالیده‌اند که نتواند انگشتش را توی دماغش فرو کند. مادرم می‌گوید: « حواست هست که پسرت دستش را می‌کند توی دماغش؟!» حواسم هست اما من به دستهای بچه‌ام فلفل نمی‌زنم. اما خون خونم را می‌خورد که در دوراهی آزار دادن یا ندادنتان ایستاده‌ام. نمی‌توانم فروتنانه بگذرم و بگویم بخشیدم و نمی‌توانم انتقام بگیرم. من هنوز پنج ساله‌ام. کوچک ، ناتوان و عصبانی هستم.


 
«معشوق جان به بهار آغشته منی»
ساعت ٢:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۱۸  کلمات کلیدی: من و پسرم

از پسرک اگر بپرسید «از مدرسه چه خبر؟» جواب می دهد: « خوب خبر!» همین و بس. گاهی گداری چه بشود که وسط حرف زدن یک کلمه از مدرسه بپراند که اسم دوستش ارشیاست و با ماکارونی کاردستی درست کرده اند و از این حرفها، در حد یکی دو جمله کوتاه. اما دیروز عصر که خواب و بیدار بودم، یک بند و پشت سر هم برای پدرش از مدرسه اش حرف زده. صدایش را می شنیدم و نمی فهمیدم چه می گوید. آنقدر خواب زده بودم که نمی توانستم بلند شوم. امیر، بیدار که شدم، پز داد که سینا برایش کلی از مدرسه تعریف کرده. ماجراهای مدرسه را تقسیم کرده به ماجراهای با حال و ماجراهای معمولی و بدون اینکه امیر چیزی ازش بپرسد یک بند حرف زده. حسودانه گوش می کنم و از سینا می پرسم: « پس چرا برای من تعریف نمی کنی؟» سینا خیلی ساده جواب می دهد: « برای اینکه تو خواب بودی!» بله! اینجانب مادری که یک عصر هلاک گرمای شهر و روزه، دو ساعت خوابیده درست به اندازه آن خرگوشی که در مسابقه با لاک‌پشت شکست خورده، احساس ناکامی می کنم!


 
من غر می زنم پس احتمالا هستم!
ساعت ۱٠:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۱٦  کلمات کلیدی: غر می‌زنم، پس هستم

یک.

حرف زدن با یک دوست دختر هزار تا خوبی دارد. یکیش این است که لازم نیست هی توضیح بدهی برای غرغرهایت. دوستت می‌داند که تو فقط داری غر می‌زنی. تو می‌دانی که او هم فقط دارد غر می‌زند. حالا گیرم این مردها بشقاب پرنده شان خراب می‌شد و از مریخشان سر ما خراب نمی‌شدند، ما همدیگر را داشتیم که با هم غر بزنیم. اما آقایان بدون ما چطوری زندگی می‌کردند؟ بله... چنین است که شیدا، بعد از ظهر یکشنبه، از غر زدن عصرگاهیش بی نهایت لذت برده. لذتی که این روزها، سخت گیر می‌آید.

دو.

پسرکم برمی گردد از حیاط. زمین خورده، دستش خونی شده. از روی دوچرخه افتاده. گریه می‌کند و می‌گوید من دیگه دوچرخه سوار نمی‌شم. دستش را تمیز می‌کنم. بتادین می‌زنم. بغلش می‌کنم و دلداریش می‌دهم که کمکش می‌کنم خوب دوچرخه سواری یاد بگیرد. پنج دقیقه نشده دارد از پنجره طبقه چهارم هوار هوار با پسر همسایه توی حیاط حرف می‌زند. برای اینکه صدایم را بهش برسانم با صدای بلند می‌گویم: « پسرم از دم پنجره داد نزن. اگه می‌خوای با امیر حسین حرف بزنی بهش تلفن کن!» یک دفعه از کنار پنجره می‌آید کنار. می‌رود کنار میز و می‌نشیند روی زمین: « آخه آدم با یه بچه ای که تازه دستش زخم شده اینجوری حرف می‌زنه!؟» خنده ام را قورت می‌دهم.

سه.

همکارم می‌گوید: « روزه بردتتونا. چرا نمی‌رین خونه؟» می‌گویم: « خوبم. دیروز خوب نبودم. امروز خوبم.» دوستم از میز کناری لبخند می‌زند. او می‌داند که من دیروز خوب نبودم. دوستم دیروز از مطب دکتر بیرون نیامده زنگ زده و احوالم را پرسیده. دوستم می‌داند که من امروز خوبم. خوابم می‌آید ولی خوبم. دانستن اینکه یکی هست که می‌داند کی خوبم و کی نیستم و حواسش هست به من، خوشایند است. بودنش، روزهای طولانی را که با صدای پنکه آمیخته می‌شود،  قابل تحمل می‌کند.

چهار.

زل زده به من و لام تا کام حرف نمی‌زند. سکوتش دقیقه‌ای هزار تومان می‌ارزد. چاره‌ای نیست. حتما مستاصلم که نشسته‌ام اینجا. اما، دلم می‌خواهد حرفی بزند. بگوید که همه چیز درست می‌شود. بگوید که من می‌توانم از پس همه چیز بربیایم. بگوید که خیلی هم همه چیز به هم ریخته نیست. نه! هیچ کدام این حرفها را نمی‌زند. فقط می‌گوید که همه این چیزها اتفاق می‌افتد که آدمیزاد را پخته کند. من دلم نمی‌خواهد پخته باشم! دارم با سی و خورده‌ای سالگیم می‌فهمم که پختگی چقدر درد دارد و چقدر از خوشمزگی‌های زندگی را با خودش دود می‌کند و می‌برد. دلم می‌خواهد دخترکی باشم که به معجزه اعتقاد دارد و فکر می‌کند که آینده یعنی روزهای طلایی خوش رنگ. دخترکی که نه از صدای تلفن می‌ترسد و نه صدای سرفه‌های کودکی در اتاق کناری نگرانش می‌کند. دخترکی که نمی‌داند روزها و روزها از شعرهایش فاصله خواهد گرفت و شعر گفتن را فراموش خواهد کرد. از در که بیرون می‌آیم آرام گرفته‌ام. نه به خاطر حرفهایی که نشنیده‌ام که دوست داشتم بشنوم. به خاطر اینکه فکر می‌کنم جای اشتباهی دنبال نجات دهنده می‌گردم. پول سکوت را می‌دهم و می‌زنم به خیابان داغ. بر می‌گردم به خانه. سکوت گرانقیمت غروبم را آرامتر کرده است. اما این آخرین بار است که برای سکوت این همه پول می‌دهم.  

 


 
« در گلستانه چه بوی علفی می‌آید.»
ساعت ٧:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۱٥  کلمات کلیدی: روزهای من

شال قرمز را سر کردم که صبح را تاب بیاورم. گرمم بود. توی سرم هیاهو بود. دیگر نمی‌توانستم نفس بکشم. دو نفر داشتند تند و تند حرف می‌زدند. دلم می‌خواست داد بزنم ساکت! داد بزنم که خسته شده‌ام از این همهمه. کسی گوش نمی‌کرد. صدا که ساکت شد، روزم از غروب، تازه انگار شروع شد. تازه دیدم که موهای پسرکم بلند شده و فر خورده. دیدم که توی سایه‌های تهران هنوز هم می‌شود خنک شد. دیدم که روز بد  می‌شود از غروب جان بگیرد. توی خانه، همه چیز سر جایش بود.انگار خیلی وقت بود خانه را ندیده بودم. احساس می‌کردم از راه دوری آمده‌ام. از یک جای خیلی خیلی دور دوباره برگشته‌ام به خانه. آنقدر دور که دلم تنگ شده بود برای موهای فرفری پسرکم، برای چشمهای سبز تو، برای خودم. روز، داشت تمام می‌شد. من به خانه رسیده‌ بودم و می‌توانستم لبخند بزنم.


 
"ای یار، ای یگانه‌ترین یار، آن شراب مگر چند ساله بود؟"
ساعت ۱:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۱٥  کلمات کلیدی: غر می‌زنم، پس هستم

بعضی وقتها نمی‌فهمم من کجا تمام می‌شود و خستگی کجا شروع . من و خستگی مرزهایشان را گم می‌کنند و من پوسته‌ای را با خودم این طرف و آن طرف می‌کشم که آنقدر خسته است که توان فکر کردن را از دست داده است. دلم می‌خواهد یک معجزه تمام این خستگی را از من بگیرد. یک خیال. یک رویا. اما آنقدر خسته‌ام که نمی‌توانم خیال بافی کنم. پس تسلیم می‌شوم. می‌گذارم خستگی مثل یک موج تصاحبم کند. مرا در دستهای قدرتمندش بگیرد و فراموشی را به من بسپارد. اما، خدایا، فردای من را دوباره جمعه کن! من چطور شنبه را تاب بیاورم با این بار خستگی؟


 
hiç kimse anne kadar sevemezki
ساعت ٦:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۱٢  کلمات کلیدی: دغدغه های ذهنی من

امروز دلم می‌خواست با این آهنگ غمگین باشم. غم خالص آهنگ را گذاشتم تسخیرم کند. قصه تکراری مادر شدن، دانستن اینکه هیچ کس هرگز نمی‌تواند کودکت را به اندازه تو دوست داشته باشد. حیف که آدمیزاد، دیر، خیلی دیر می‌فهمد که مادر بودن یعنی چه... که چقدر یک مادر بچه‌اش را دوست دارد، چقدر تکه تکه شدن در این عشق هست، چقدر غمگین و باشکوه است مادر بودن، چه بار سنگینی است و همه اینها را وقتی می‌فهمی که مادر شده‌ای

چه کسی یگانه‌ام را غمگین کرد؟

چه کسی دلش را شکست؟

چه کسی توانست قیمتی‌ترینم را آزار بدهد؟

چه کسی اشکش را در آورد؟

چرا با دنیا قهر کرده است، عزیزترینم؟

 *

 گوش کن عزیز دلم!

به چشمانم نگاه کن

گوش کن فرزندم!

زندگی فقط یک قصه است

گرگها و گوسفندها با هم زندگی می‌کنند

گاهی روزها سخت و سنگین می‌گذرند

گاهی شب انگار نمی‌خواهد از راه برسد

گاهی فراموش خواهی کرد

گاهی اما نخواهی توانست

 *

 هیچ کس، به اندازه مادرت

برای یک قطره اشکت

غمگین نمی‌شود، هرگز نمی‌شود

کودک من!

 چه کسی قلبش را پاره می‌کند

و به دستهای کوچک تو

می‌سپارد

چه کسی به جز مادرت؟ کودک من!

هیچ کسی نمی‌تواند،

هرگز نمی‌تواند

به اندازه مادرت دوستت داشته باشد

یگانه‌ام که بوی بهشت می‌دهی

اگر بخواهی

فقط اگر تو بخواهی

جانم را فدای تو می‌کنم

مغرورانه

 *

 چه کسی یگانه‌ام را غمگین کرد؟

چه کسی آزارش داد؟

گوش کن

به صدا من گوش کن عزیزم

بگو چه شده

که تو غمگینی؟

 kimler üzmüş birtanemi

kimler inciltmiş

kimler kıymış kıymetlimi

kimler ağlatmış

neden küsmüş bu

dünyaya benim sevgilim

*

dinle beni gözbebeğim

bak gözlerime

dinle yavrucuğum

hayat bir masaldır

kurtlarla kuzular birlikte yaşar

bazan geçmez günler

bazan akşam olmaz

bazan unutursun

bazan mümkün olmaz

*

hiç kimse anne kadar

üzülmez ki bir damla gözyaşı dökerken

kim koparıpta verir sana kalbini

anne gibi bebeğim

hiç kimse anne kadar sevemezki

birtanem cennet kokulum benim

gurur duyarım canımı veririm sana

iste yeter bebeğim

*

kimler üzmüş birtanemi

kimler inciltmiş

 dinle beni gözbebeğim

ne oldu söyle

 

آهنگ را گوش کنید

 

 

 


 
" کفشهایم کو؟ چه کسی بود صدا زد سهراب"
ساعت ٧:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۱۱  کلمات کلیدی: دغدغه های ذهنی من

دانشجو بودم که برای کارآموزی رفتم توی یک شرکت مشاور. به من گفتند که اینجا همه همدیگر را به اسم کوچک صدا می‌کنند. به جزسرپرست آتلیه آقای مهندس فلانی و مدیر عامل شرکت دکتر فلانی، بقیه ملی و فی فی و لیدا و کامی بودند. برایم عجیب بود که آدمهای غریبه اسمم را صدا کنند. برایم عجیب بود که اسمم را کسی بگوید که نه دوستم است، نه خانواده‌ام. هر بار صدایم می‌کردند تعجب می‌کردم. اسم، آدم را می‌کشاند به یک دنیای کوچکتر. جایی که آدمهای کمتری اجازه ورود به آن را دارند. جایی که از وقتی چشم باز کرده‌ای آمیخته شده با صمیمیت. مادر. پدر. برادر. دوست. حالا من بچه دارم و بچه‌ام به من می‌گوید مامان. فقط یک نفر توی این دنیای بزرگ است که من برایش مامان هستم. فقط چند نفر هستند که من هنوز برایشان فقط شیدا هستم. مادرم. پدرم. همسرم. دوستانم. برای آدمهای توی شرکت خانم مهندس و برای آدمهای مدرسه سینا مامان سینا هستم. فقط یک چیزی سر جای خودش نیست. یکی مرا صدا می‌کند شیدا که نه دوستم است و نه خانواده‌ام. من گیج می‌شوم وقتی می‌گوید شیدا. فکر می‌کنم این آدم کی است و چرا دارد مرا به اسم صدا می‌کند. یادم می‌آید که اجازه گرفته و من اجازه داده‌ام. من اسمم را خیلی دوست دارم. برایم عجیب بود که کسی اجازه بگیرد اسمم را صدا کند. انگار که کسی اجازه بگیرد برای نگاه کردن به برگهای درخت یا گوش دادن به آواز پرنده. اسمم برای این بود که صدایم کنند، نه؟ اما انگار آن احساس آشنای کودکی را گم کرده‌ام. حس اینکه پیوند بخورم به یک اسم بدون آن همه لقب دور و نزدیک که سی و پنج سالگی برایم به ارمغان آورده است.   


 
من می‌نویسم پس احتمالا هستم
ساعت ۸:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٥/٩  کلمات کلیدی: نوشتن و دیگر هیچ

باید ارتباط مستقیمی باشد بین دفتر خاطرات نوشتنهای سالهای دور و وبلاگ نوشتن این روزها. آدمهایی هستند که می‌نویسند. که نوشتن با وجودشان همراه شده است. دست خودشان هم که نیست طفلکیها. اصلا معنیش این نیست که نویسنده‌های خوبی هستند یا رسالت نوشتن دارند نه این آدمها چاره‌ای جز نوشتن ندارند. خیلی هم که گیر افتاده باشند گزارش می‌نویسند، صورتجلسه و یا نامه اداری. اما بالاخره می‌نویسند و یواشکی از نوشتنش لذت هم می‌برند شاید. چند وقت پیش یک شلوار ورزشی خریده بودم. داشتم برچسبهای روی مارکش را می‌خواندم که ببینم چی نوشته. چرت و پرت نوشته بود. یادم نیست درست. اما آخرش جمله‌ای بود به این مضمون: « پنج درصد آدمها این اتیکتها را می‌خوانند. بقیه کارهای مهمتری برای انجام دادن دارند!» به نظرم آدم شناسانه ترین جمله عمرم را خواندم. من جز آن پنج درصد بودم. پنج درصد خواننده اتیکتهای روی لباسهای ورزشی، پنج درصد دفتر خاطرات نویس ، پنج درصد وبلاگ نویس. بقیه کارهای مهمتری داشتند. 


 
نکند تو هم مرده باشی؟
ساعت ۱٠:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٥/٧  کلمات کلیدی: دغدغه های ذهنی من

می‌گوید فلانی سرطان خون گرفته و مرده، یک سال پیش. بدیش همین است دیگر! از دوستانت بی خبری، حالا به قهر یا هر چی . بعد  چند سال خبر می‌گیری و می‌بینی یکیشان مرده. از آن روز هی به تو فکر می‌کنم. چهارشنبه از جلوی خانه مادرت رد شدم. ترافیک بود. کوچه پس کوچه می‌رفتم تا تجریش. همه چیز مثل همیشه بود. اما این فکر ولم نمی‌کند. نکند تو هم مرده باشی؟ ... یک جای خالی بزرگ توی قلبم داد می‌زند. جایی که مال تو بود و حالا فکر می‌کردم که نیست. اما انگار همین که باشی کافی است. همین که بدانم هستی. یک جای این دنیای گنده و بدانم که یک روز دوباره می‌شود با تو دوست شد. اما دنیای عجیبی شده ... جوانها می‌افتند و می‌میرند. پیرمردها توی پارک برای پرنده‌هایی که نیستند دانه می‌ریزند و بچه‌های فسقلی همه مریضند. نکند تو هم؟ ... اگر یکی از همین روزها در خانه‌تان را بزنم مادرت به من چه می‌گوید؟ من به مادرت چه بگویم؟ اگر تو باشی چی؟ چرا قهر کرده‌ایم؟ پنج سال گذشته و من دیگر یادم نمی‌آید چرا ...


 
از «فوندانسیون» و شیاطین دیگر
ساعت ۱٢:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/٦  کلمات کلیدی: روزهای من

کارفرمای تازه کلمات غریب و بامزه‌ای به کار می‌برد و من خیلی ریز گوشه دفتر یادداشتم می‌نویسمشان : «فوندانسیون»، «سپتینگ». مشکلم این است که میز جلسه کوچک است و اگر درست و حسابی یادداشت بردارم همه می‌بینند چی می‌نویسم. والا حرفهای بامزه‌شان بیشتر از اینها بود. از آن بامزه‌تر مهندس برق بود که «لایتینگ» را می‌خواست « ارگانایز» کند که بتواند استفاده را «اپتیمم» کند. یکی‌شان که معلوم نیست نماینده کیست و اصلا چرا نشسته سر آن میز دارد وظایف مهندس معمار را برای بقیه تشریح می‌کند. توضیحاتش یک جوری توهین به شعور این همه مهندس دور میز است. درست مثل اینکه اولین بار است که هر کدام آدمهای دور این میز دارند کار انجام می‌دهند. توضیحاتی زیادی بدیهی مثل  اینکه مهندس معمار هماهنگ کننده بین تاسیسات و سازه و معماری است. اینکه باید جلسه هماهنگی داشته باشیم. اینکه باید نتایج جلسات را جمع بندی کنیم و به اطلاع کارفرما برسانیم. دارد چرتم می‌گیرد و آفتاب بعد از ظهر تهران به پشتم می‌تابد. دلم می‌خواهد خانه باشم. لمیده. جلسه بالاخره تمام می‌شود. لبخند می‌زنم و می‌آیم بیرون. پروژه‌ای که داریم شروع می‌کنیم خوشایند است اما کاش کارفرما یاد بگیرد که «پ» پروژه را بدون کسره تلفظ کند!


 
" جاده اسم منو فریاد می زنه"
ساعت ۱٢:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/٦  کلمات کلیدی: دغدغه های ذهنی من

بچه که بودم فکر می‌کردم باید برای گم شدن رفت توی جنگل. جایی که دیگر آسمان آبی را نشود از لای ابرها دید. جایی که پرنده‌های عجیب با بالهای سرخشان روی شاخه ها خیره نگاهم کنند و روباهی هراسان به پشت بوته ای بگریزد. من هیچ وقت توی جنگل گم نشدم. جنگل رویاهای من هنوز گاهی که می روم شمال اسیرم می‌کند. هنوز فکر می‌کنم که می‌شود ماشین را پارک کرد همین پایین و زد به کوه. شاید آن بالاها، پشت این همه سبزی ناپیدا، بالاخره بشود گم شد. آن گم شدن چیزی از جنس رویا با خودش داشت. افسانه‌ای بود قهرمانانه از دختر بچه‌ای که با شیرها می‌جنگید و روی درختهای جای خوابی برای خودش پیدا می‌کرد. اما امروز من توی اتوبان همت، درست وسط رانندگی گم شدم. فکر کردم از جایی آمده‌ام و به جایی دیگر می‌روم. نمی‌دانستم از کجا آمده‌ام. نمی‌خواستم برسم. می‌خواستم راه بروم. راه باشد و من هی رانندگی کنم و افق هی یک جای دورتری باشد. من رویای جنگلم را گم کرده‌ام اما آیا اتوبانی هست که از اینجایی که من هستم تا ناکجا برود و هیچ نایستد؟