گفتگوهای من و سینا
ساعت ٦:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/۳۱  کلمات کلیدی: من و پسرم

 

مامان – سینا روی میز هنوز نامرتب مونده. من اینو مرتب کردن قبول ندارما!

سینا – باید قبول داشته باشی. چون تا جایی که تونستم کردم!

*

سینا – مامان چشای گیسو کمند* مث  بن تنه سبزه، مث بابا!

* اسم فارسی راپونزل خودمان

*

مامان – سینا بیا بریم.

سینا – مامان یه قطره بازی می کنم بعد میام.

*

سینا – مامان بعضی وقتا چرت و پرت دعوام می کنیا!

*

سینا – قبلنا خیلی باهوش بودم، مث الانم نبودم.

*

توی ماشین:

سینا – مامان نمی شه یه کم آروم، تند بری؟

 

 


 
من و میهمانی خداحافظی
ساعت ۸:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/٢٩  کلمات کلیدی: نوشتن و دیگر هیچ

کتابم چاپ شده. ده روزی هست و همه این روزها هی دست دست می‌کنم. هی جمله‌هایم را مرتب می‌کنم. هی فکر می‌کنم چطوری این را برایتان بنویسم. بهرحال الان دل زدم به دریا. درست مثل آدمی که از توی سونای داغ می‌خواهد بپرد توی استخر آب یخ. « میهمانی خداحافظی» را  نشر هیلا منتشر کرده است و یک جلد آبی آبی دارد و من افسردگی بعد از زایمانش را گرفته‌ام!


 
کاش کسی خواب مرا می دید
ساعت ٧:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/٢۸  کلمات کلیدی: دغدغه های ذهنی من

خواب دیده بودم که پیر شده ای و توی خوابم مضطرب بودم. خیلی سال بود که خواب تو را ندیده بودم. بعد این همه سال با موهای خاکستری آمده بودی به خوابم تا مرا بترسانی؟ دلم برای روزهای تو تنگ شد. فکر کردم بهت زنگ بزنم و بگویم خوابت را دیده ام. بعد این همه سال. بگویم که خوابت را دیده ام. بپرسم که خوبی؟ بپرسی که خوبم؟ و بگویم نه. خوب نیستم. خیلی وقت است که خوب نیستم. اما تو به کسی نگو. تو هم آرام بگویی باشد. باشد؟


 
« یه زرافه و نصفی»
ساعت ٦:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/٢۳  کلمات کلیدی: روزهای من ، مهندسانه

 

میز جلسه توی کانکس کارگاه باریک بود. دست مهندس روبرویی که گرفت به لیوان پر و داغ چایی، تا از جا بپرم و خودم را از بین صندلی‌های تنگ نجات بدهم تمام لیوان چای از سررسیدم و نقشه‌ها رد شد و رسید به مانتوی سفید و بعد به شلوارم. لکه زرد درست وسط مانتوی سفید جا خوش کرد. سررسیدم درست بین جمله‌های نصفه «پیگیری ارسال بروشور آسانسور لیفتراک بر»، « تلفن به مدرسه سینا»، «پله‌های بخش تاسیسات جابجا شود.»، «تلفن به مهندس ق.» و هزار تا جمله با‌معنی و بی‌معنی دیگر مثل این زرد شد و تاب خورد.

 

مهندس روبرویی دفترم را برداشت و هر صفحه را ورق زد و یک برگ دستمال کاغذی لای ورقها گذاشت که یعنی دفترم دوباره دفتر شود. حالا همه چیز مسخره‌تر شده بود. من شده بودم مهندسی با یک مانتوی گشاد و سفید که یک لکه زرد بهش بود و از لای سررسیدش یک عالمه دستمال کاغذی زده بود بیرون. مهندس روبرویی به نقشه‌ها نگاه می کرد که رنگ روان نویس آبی رویشان پخش شده بود و مثل کاغذ تورنسل رنگ و وارنگ شده بود. من می‌سوختم و نمی‌دانستم باید به این صحنه بخندم یا گریه کنم.

 

از کانکس که آمدیم بیرون مهندس روبرویی مثلا آمد جنتلمن بازی در بیاورد و مرا جلو جلو راهی کند. داشتیم کارگاه را دور می زدیم از لابلای یک عالمه شیبهای نامعلوم و سوراخهای مارها و موشها و چاههایی که معلوم نبود کجا هستند. گفتم: « شما بفرمایید جلو. من یه خورده جون عزیزم!» مرد حسابی یک لیوان چای داغ خالی کرده‌ای رویم حالا باید پیش مرگت هم بشوم؟

 

برای اینکه از دلم در بیاورد برایم تعریف کرد  که قصه موشهایی که بتن می‌خورند را کارفرما ساخته و موشها بتن نمی‌خورند. از خل بازیهای کارفرمای غایب گفت که خرش را آورده سر پروژه که برایش شانس بیاورد و هی گفت و گفت تا رسیدیم آن سر زمین. من که مهندسی شده بودم با یک مانتوی گشاد و سفید که یک لکه زرد گنده بهش بود و از لای سررسیدش یک عالمه دستمال کاغذی زده بود بیرون و کفشهایش خیلی خاکی شده بود فکر کردم که دیگر بسم است و رفتم نشستم توی ماشین تا بقیه برسند. مهندس روبرویی تا آخری که رفتیم نگران سررسیدم بود که خیس و زرد شده و اصلا فکر نکرد که من شاید سوخته باشم!

 

 

 

* شل سیلور استاین

 


 
برای تمام این سالهایی که نوشته‌ام
ساعت ٧:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/٢۱  کلمات کلیدی: دغدغه های ذهنی من

وبلاگستان فارسی ده ساله شده است. نه سال از این ده سال را همراهش بوده‌ام و هفت سال است که وبلاگ خانم شین را می‌نویسم. وبلاگ برای من کم کم شکل گرفت. کم کم این چیزی شد که امروز هست. روزهای اول فقط یک بهانه بود برای نوشتن. چیزی بود که جای خالی  شبکه  را برایم پر کند. بعدتر دیدم که یک عالمه آدم دور و برم جمع شدند. دیدم که برای خودم جایی پیدا کرده‌ام که حرفهایم را بزنم. یک عالمه آدم شناس وناشناس هم می‌آیند و می‌خوانند و می‌روند. گاهی از خودشان ردی بر جا می‌گذارند و خیلی وقتها بی صدا از کنارم رد می‌شوند. اما می‌دیدم که هستند. لذت خوانده شدن، لذت و آزادی نوشتن هر چیزی که دوست داشتم، لذت داشتن دریچه‌ای برای داد زدن همه اینها کم کم آمد سراغم. دیدم که دارم هی فکر می‌کنم به سوژه‌های نوشتن. هی از هر چیزی یک پست وبلاگ در من زنده می‌شود. دیدم وبلاگ دیگر جایی برای داد زدن نیست. شده جایی برای بودن. جایی برای شدن. حالا وبلاگ یک تکه از من است. خانم شین یک تکه از من است. وبلاگم را حسودانه دوست دارم. دلم برای تکه‌هایی از زندگیم که توی وبلاگم نیست می‌سوزد اما جرات نوشتن خیلی چیزها را ندارم. یک بار آمدم کوچ کنم یک جای دیگر و ناشناس بنویسم. نشد که نشد. دیدم که به همه این آدمهایی که سر می‌زنند و می‌خوانند و لایک می‌زنند و رد می‌شوند چقدر احتیاج دارم. دیدم بدون خوانده شدن، وبلاگ، وبلاگ نمی‌شود. شاید بشود اما از من یکی، دردی دوا نمی‌کند. به وبلاگ نوشتن هیچ وقت شک نکرده‌ام. شک نمی‌کنم که باید نوشت. که باید بنویسم. که باید از این دریچه رو به دنیا داد بزنم. مهم نیست که حرفی برای گفتن داشته باشم یا نه. مهم این است که جرات گفتن را گم نکنم. جرات نوشتن را جدی بگیرم و یادم نرود که من می‌نویسم، پس هستم!


 
روز بعد
ساعت ۸:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/۱٩  کلمات کلیدی: غر می‌زنم، پس هستم

در خانه را که می‌بندم سوسک مرده از پشت در به من دهن کجی می‌کند. کیفی که دیشب توی عروسی دستم گرفته بودم روی جاکفشی مانده است. چمدانهای خالی برایم سری تکان می‌دهند. رد می‌شوم. پسرک تا آنجا که توانسته اسباب بازی از اتاقش آورده و چیده وسط هال. نوک پنجه از کنار دایناسورها و روباتها رد می‌شوم. رختهای شسته خشک شده‌اند و صدایم می‌کنند. نه! حالا وقت ندارم. بچه ام ولو شده جلوی تلویزیون. ظرف خالی بستنی را از جلویش برمی‌دارم. ماشین ظرفشویی پر از ظرفهای تمیز است و آشپزخانه پر از ظرفهای کثیف. ظرفهای تمیز را می‌چینم توی کابینت. ظرفهای کثیف را توی ماشین. غذا گرم می‌کنم. بچه‌ام را از جلوی تلویزیون بلند می‌کنم و فکر می‌کنم روز اول بعد از تعطیلات نباید اینقدر سخت باشد. روز سخت به من دهن کجی می‌کند و می‌رود. شب خستگی به جایش از راه می‌رسد.


 
« کاشکی این مردم دانه‌های دلشان پیدا بود.»
ساعت ۱۱:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٦/۱۸  کلمات کلیدی: سی و خورده ای سالگی

 

دوست داشت شوهر کند. بلا بود، با آن هیکل ریزه میزه و دوست پسرهای ریز و درشتی که مدام عوضشان می‌کرد و سیگاری که از دستش نمی افتاد. ته ته دلش اما می‌خواست یک خانه باشد با پرده‌های گل گلی و او دیگر توی آرایشگاه ناخنهای دست زنها را مانیکور نکند و بنشیند خانم خانه خودش باشد. خودش همه اینها را می‌گفت و دود سیگارش را فوت می‌کرد. یادم داده بود سیگار را چطوری دستم بگیرم که درست باشد. حالا لابد یادم رفته. آن روز توی ایستگاه اتوبوس دختری را دیدم که سیگار را درست مثل آن روزهای او گرفته بود دستش. یادم آمد که یادم رفته. چقدر لم دادیم به لبه کشتی و سیگار پشت سیگار کشیدیم آن سفر آخری من. بعدتر گذشت و بزرگ شدیم. پریروز شمردیم و دیدیم درست 14 سال گذشته از آن روزهای عرشه کشتی و سیگار پشت سیگار. پسرش، با صورتی درست عین خودش، داشت چیپس می‌خورد. دو سال و نیمه. پسرک من لمیده بود روی پای من. گفتم یادت هست. لبخندش تلخ بود. تلخ تلخ. سیگار را بدون ادا دستش گرفته بود. پسرها دویدند دنبال هم. پسر من و پسر او. فکر کردم چهارده سال پیش بود. بیست و خورده‌ای سالگی بی خیال. اول بیست و خورده‌ای سالگی بی خیال. اگر یکی پرده را می‌زد کنار و امروز را نشانمان می‌داد چه فکری می‌کردیم؟ می‌دیدیم من و او نشسته‌ایم در بالکن خانه و داریم سیگار می‌کشیم. شاید فکر می‌کردیم همه چیز خوب پیش رفته. سی وخورده‌ای ساله شده‌ایم. بچه داریم. آن وقت  نمی‌فهمیدم که چقدر درد کشیده‌است. چقدر برایش سخت بوده این سالهایی که گذشته. که حالا سی و هفت ساله است. هنوز تنهاست و یک پسر هم دارد. هنوز ناخن دست زنها را مانیکور می‌کند. چقدر دوست داشت شوهر کند و «ساده و کامل» زندگی کند و فکر نکند هی به فردا و فردا و فردا. اما زندگی با خیالهای آدمیزاد شوخی دارد، شوخی‌های خرکی ...

 


 
home sweet home
ساعت ۱٠:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٦/۱۸  کلمات کلیدی: روزهای من

خانه، جایی که می‌شود چمدانها را باز کرد. جایی که بالاخره، می‌شود رسید. جایی که با اینکه خاک گرفته است اما آرام منتظرت مانده تا برگردی. تا بالاخره دمپاییهای خانه‌ات را بپوشی و لخ لخ کنان بپلکی. جایی که جمعه، هنوز جمعه است و شاید هنوز می‌شود به شنبه فکر نکرد. خانه، جایی که می‌شود ظرفها را جابجا کرد، می‌شود رختها را شست. می‌شود یک گوشه نشست و به گلدان حسن یوسف خیره شد و به رسیدن فکر کرد. من رسیده‌ام.


 
میان ماه من تا ماه گردون
ساعت ۱۱:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/٩  کلمات کلیدی: دغدغه های ذهنی من

 

دور و برمان در این تکه از خاک ترکیه، پر است از زنان و مردان مسن بریتیش. آنچه در این آدمها توجه مرا جلب می‌کند صلح کامل آنها با بدنشان است. با هیکلهای چاق یا لاغر، ریقو یا آویزانشان کاملا در صلحند. هر چیزی که دلشان بخواهد، بدون توجه به اینکه بهشان می‌آید یا نه می‌پوشند. هر طوری که دلشان بخواهد بدنشان را نمایان می‌کنند و به تنها چیزی که توجه ندارند نگاه اطرافیان است. پیرزنها با بیکینی این طرف و آن طرف می‌روند. از بس صبح تا غروب توی آفتاب ولو می‌شوند همه شان از دم رنگ لبو شده‌اند. کاش ما هم یاد می‌گرفتیم خودمان را بیشتر دوست داشته باشیم. زندگی توی این تکه کره خاکی که ما هستیم به اندازه کافی سخت هست، کاش یاد بگیریم که سختترش نکنیم. کاش اینقدر به خودمان سخت نگیریم. کاش مدام از خودمان ایراد نگیریم. زندگی با ما شوخی خنده‌داری کرده است. ما محکومیم به یک تکه از کره خاکی که زندگی در آن از خیلی جاهای دیگر دنیا سختتر است. من به آدمهای دور و برم نگاه می‌کنم. فکر می‌کنم آنها خیلی از هراسهایی را که ما تجربه کرده‌ایم   و هنوز و هر روز تجربه می‌کنیم هرگز تجربه نخواهند کرد. این بچه‌های فسقلی چشم آبی با موهایشان که از زور بوری به سفیدی می‌زند هرگز معنی گشت ارشاد، تفتیش عقاید و زندانی سیاسی را نخواهند فهمید. اما بچه چشم قهوه ای من که کنارشان راه می‌رود از همین حالا می‌داند که به پلیس همیشه هم نمی‌شود اعتماد کرد. می‌داند که بعضی از حرفها را باید پنهان کند. می‌داند که دروغ گفتن همیشه هم بد نیست. دلم می‌خواهد معصومیت یکی از این بچه‌ها را بدزدم. قاب کنم و به دیوار خانه‌ام بزنم و یادم بماند که زندگی باید پر از همین معصومیت باشد که بشود تحملش کرد... همین زندگی که فکر می‌کنیم می‌شناسیمش.

 


 
شب بود و شمع بود و من بودم و غم
ساعت ۸:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/٧  کلمات کلیدی: نوشتن و دیگر هیچ

من کشف کرده‌ام که باز کردن بلاگر قبل از تمام کردن مطلب نوشته‌ام را طلسم می‌کند. چیزهای دیگری هم هست که طلسمم می‌کند. مثلا اینکه وقتی حس نوشتن دارم ننویسم و یا برعکس وقتی که حس نوشتن ندارم بنویسم. گاهی که فکر می‌کنم الان باید بنویسم و نمی‌نویسم، یعنی همه چیز عالی است و حس نوشتن نیست. انگار کن که زیر باران نم نمی نشسته باشم کنار استخر و کریس دی برگ بخواند و تا چشم کار می‌کند سبز باشد و آبی. گاهی اما پشت ترافیک صدر، درست کنار آن لودری که دارد وسط صدر را گود می‌کند هزار تا ایده نوشتن به سرم می‌زند. خواستم بگویم هستم. خوبم. حس نوشتن ندارم. نگرانم نباشید.