« سکوتم را مکن باور»
ساعت ٦:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٧/۳٠  کلمات کلیدی: روزهای من

من آدم سکوتهای طولانی نیستم. سکوت منگم می‌کند. سکوت می‌رساندم به اینکه خوب چی شد؟ می‌افتم توی لوپ نفهمیدن. حرف الکی زدن. چرت و پرت گفتن. اما حالا مدتی است که جواب سکوت را با سکوت می‌دهم. دو سه روزی خانه می‌شود ساکت ساکت. فقط بچه هی حرف می‌زند. بعد سکوت ترسناک می‌رود پی کارش. من می‌ترسم از سکوت. هنوز می‌ترسم از سکوت. اما دیگر نمی‌توانم بشکنمش. سکوت از من بزرگتر، پیرتر و سنگینتر است. سکوت قورتم می‌دهد. سکوت به من دهن کجی می‌کند. سکوت می‌داند که مرا شکست داده و بی رحمانه به من می‌خندد.


 
میهمانی خداحافظی و اینترنت
ساعت ٧:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٢٧  کلمات کلیدی: نوشتن و دیگر هیچ

انتشارات ققنوس در مورد میهمانی خداحافظی

ناشر: هیلا « میهمانی خداحافظی » یک درام خانوادگی است که با موضوع مهاجرت شکل گرفته است . داستانهای این مجموعه دربارة زن جوانی به نام ساراست که به خاطر مهاجرت قریب‌الوقوع نزدیکترین دوستش « الی » به کندوکاو در گذشته‌های نه چندان دور خود می‌پردازد . سارا در جستجویی که انجام می‌دهد نکاتی را در مورد خودش و رابطه‌اش با همسرش – بهنام – کشف می‌کند و علت اینکه چرا این همه از مهاجرت دوستش – الی – غمگین شده است را به تدریج می‌فهمد . میهمانی خداحافظی در واقع یک کشف درونی برای ساراست که ضمن مرور اشتباهات گذشته‌اش راه خودش را باز می‌یابد .

میهمانی خداحافظی کتاب شد - خبرگزاری سینمای ایران

«مهمانی خداحافظی» داستان مهاجرت ایرانی ها به کشورهای دیگر است. در کنار انسان های مهاجر، زندگی و چالش های دوستان و اقوام این افراد نیز بررسی شده است. در تعدادی از این داستان‌ها، خلا ایجاد شده برای بازماندگان مهاجران در ایران و همچنین احساس غربت مردم در داخل و خارج وطن بررسی می‌شود.
به نظر می رسد با به وجود آمدن موج تازه ای از مهاجرت در میان مردم، به خصوص جوانان ایرانی، واکاوی این موضوع و آسیب های آن درونمایه جالبی برای نخستین مجموعه داستان یک هنرمند جوان است.

خانم شین نویسنده - وبلاگ شازده ارشک

"میهمانی خداحافظی" خانم شین را از دست ندهید ، من که انگار دفتر خاطرات خودم را می خواندم، بس که حس من را نوشته بود در هر خطش، گاهی از دست "سارا" عصبانی می شدم که چرا حرف نمی زند، از خودم می پرسیدم "تو چرا خواسته هایت را بر زبان نمی آوری؟"،شخصیت ها خوب معرفی شده اند و پرش فصل های داستان از حال به گذشته دلچسب است، شخصیت اولش آنقدر شبیه نسل من است که احساس ناب و خالص خودت را در خط به خط داستان می خوانی،شیدا جانم فقط اینکه خیلی خودت را لو داده بودی،‌ زود کتاب بعدیت را شروع کن، دلم می خواهد بدانم شخصیت های خیالیت چگونه روزگار می گذرانند.

میهمانی خداحافظی - وبلاگ روزمرگیها

اگر از کتاب «عادت می‌کنیم» زویا پیرزاد، «از میان ظرفهای شسته شده» و «به سادگی خوردن یک فنجان چای» نازنین لیقوانی خوشتان آمده پس کتاب «میهمانی خداحافظی» شیدا اعتماد را از دست ندهید... من عاشقش شدم. انقدر روان و ملموس نوشته است که تو خود را با شخصیتهای داستان عجین می بینی. دغدغه های زن قهرمان داستان، دغدغه های تو می شود و یادت می آید که چقدر حرفها و گفته هایش برایت ملموس و قابل درک است... دغدغه های او دغدغه های یک دختر، یک زن و شایدم یک مادر است با تمام فراز و فرودهای هیجانیش... بخوانید و لذت ببرید...(ادامه دارد.)

در میهمانی خداحافظی چه خبر بود؟- وبلاگ زرافه خوش لباس

داستان میهمانی خداحافظی خانم شین را خواندم. خیلی هایمان یک "الی" دور و بر خودمان داریم که بلند پرواز است و با تکیه بر توانایی هایش تصمیم های عجیب غریب می گیرد و ناگهان در تله احساس و روال عادی زندگی گیر می کند و می خواهد هرطور که شده ، خود را رها کند. این "الی" معمولا دوست داشتنی و چشم سفید است و به این راحتی تسلیم نمی شود. اما در طول داستان دوست داشتم به "سارا" بگویم ای کاش خودش را انقدر در گیر و دار دوستان قدیمی "حل "نکند و چیزی هم برای خودش و زندگی اش باقی بگذارد. اما می دانستم بی فایده است. دوستانش مهربانند هنوز موج بی وفایی بر سر سارا هوار نشده که بی خیالشان شود و به یک بی تفاوتی تلخ برسد... ( ادامه دارد.)

 ****

اگر متنی در مورد میهمانی خداحافظی نوشته‌اید یا خوانده‌اید به من خبر بدهید. برای تهیه کتاب میهمانی خداحافظی در تهران می‌توانید با سامانه ارسال محصولات فرهنگی تماس بگیرید 20-88557016  ارسال رایگان است. برای تهیه کتاب شهرستانها یا خارج از ایران با این سایت مکاتبه کنید.

http://b-agar.ir/SendBooks.aspx

 

 

 


 
« من جرعه نوش بزم تو بودم هزار سال» *
ساعت ۱٠:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٢٤  کلمات کلیدی: دغدغه های ذهنی من

می‌خواستم از خودم فرار کنم. جایی نداشتم بروم. صبح که رسیدم شرکت  می‌خواستم برگردم.  می‌خواستم بروم جایی که نمی‌دانستم کجاست.  می‌خواستم کاری بکنم که نمی‌دانستم چه کاریست.  می‌خواستم حرفی بزنم که یادم نبود. این شد که سرم را انداختم پایین و رفتم شرکت. گذاشتم پروژه مثل یک موج ، بلندم کند و پرتم کند وسط روز. گذاشتم هی تلفنها زنگ بزنند و من هی خودم را ببینم که دارم با مهندس تاسیسات سر هود آشپزخانه، با مهندس عمران سر مقطع پلکان، با تری‌دی کار سر قوس سقف سر و کله  می‌زنم. گذاشتم هی صدایم کنند. هی فکر کنم به جواب نامه‌ها. به کارهای مانده. به قرار جلسه. پسرک اما در بند این حرفها نبود. از لحظه‌ای که رسید شرکت زیر گوشم خواند: « گشنمه! گشنمه! گشنمه!» زدیم بیرون. صداهای توی سرم تا آن موقع ساکت شده بودند دیگر. تا برسیم به سوپر پسرک شاید صد بار دیگر گفت: «گشنمه!» فکر کردم به صداهای توی سرم. فکر کردم چه مظلومند که حواسشان را با جلسه و اتوکد و پرینت گرفتن پرت  می‌کنم. پسرم اما ساکت نمی‌شد. خوراکیش را که خورد لم داد و شروع کرد به حرف زدن از مدرسه. صداهای توی سرم داشتند گوش  می‌کردند. دلم نمی‌خواست صداها ساکت شوند. دلم  می‌خواست صد بار، هزار بار حرفشان را تکرار کنند. شاید آن وقت من  می‌شنیدم. شاید  می‌فهمیدم که  می‌خواهم از که و به کجا فرار کنم.

 * حافظ


 
علی بابا و روزنگار نو آموز
ساعت ۱۱:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٢٢  کلمات کلیدی: روزهای من

یک ساعت برایش روضه خوانده‌ام که موی کوتاه به من نمی‌آید. یک مدلی برایم بزن که موهایم پف نکند. مثلا  مدل لیر زده. همین مدلی که صد سال است همه می‌زنند. آن وقت بین لایه‌ها یکی یک وجب فاصله انداخته. لایه اولی آمده به موازات دماغ. صبح به صبح پف می‌کند می‌رود هوا. فر می‌خورد و نامرتب می‌شود. شانه می‌کنم. بدتر می‌شود. شانه هم که نمی‌کنم می‌توانم به عنوان عضو خودجوش تونل وحشت حاضر شوم. حالا امروز فکر می‌کنم ابروهایم را هم که خوب برنداشته. بروم بدهم یکی سرم را درست کند. ابروهایم را باریک کند. به درک که ابروی باریک دیگر مد نیست. من که آنجلینا جولی نیستم. الان بیشتر شبیه علی بابا در کارتون سندباد هستم. با موهایی که به من نمی‌آید و ابروهای کلفت و سیاه. یک زن باریک اندام با موهای بلند خرمایی و ابروهای قشنگ توی خیالم است که اصلا شبیه من نیست. کاش بود!

*

پسرک یک روز نرفته بود مدرسه. آخر هفته درسهای آن روز را آورد خانه. معلمشان دستور داده بود که در خانه کار کنیم. یک چیز بامزه ای دارند به اسم روزنگار نو آموز که من ازش کیف می‌کنم. کیف می‌کنم که توی روزنگار بچه بنویسم. عصری صدایم کرده که مامان بیا امروز درسهایم را بهم بگو که فردا درس نداشته باشم. باد می‌کنم و از غرور عین قورباغه می‌شوم. « عجب بچه2ای بزرگ کرده‌ام. » ساعت 5 عصر است. تکالیفش دو سه صفحه رنگ آمیزی در حد چند کاراکتر کوچک است. یک کلاژ و دو صفحه تمرین خطوط افقی و عمودی. انجام دادن همین ها سه ساعت طول می‌کشد! وسطش پسرک لگو بازی می‌کند. شام می‌خورد. ژانگولر می‌زند. آخرش هم تمام رنگ آمیزیها را با سرعت و بی دقتی تمام انجام می‌دهد. توی روزنگارش می‌نویسم « تکالیف طبق برنامه انجام شد.» و دفتر را می‌بندم. 8 شب تمام!

 


 
آه ، سهم من این است *
ساعت ۱:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٢۱  کلمات کلیدی: روزهای من

فکرهایم سکوت کرده‌اند. دلم می‌خواهد بنویسم دلم برایت تنگ شده. دلم برایت خیلی خیلی خیلی... تنگ شده و دلم می‌خواهد تا قیام قیامت بنویسم « خیلی »  انگار حجم این همه « خیلی » می‌تواند بگوید که چه احساسی دارم. به روزهای خانه کوچک تو فکر می‌کنم. تو که در آن آشپزخانه فسقلی می‌چرخیدی و نمی‌گذاشتی کمکت کنم. به منظره‌ای که از پنجره پیدا بود. به مبلهای طلایی‌ات. به آینه و شمعدانت روی شومینه. به عکسهای عروسیت. به آن همه شمع. به تو ، تو ، تو ... دارم گریه می‌کنم. دارم برای این همه دور شدن از تو گریه می‌کنم. برای گم کردن صدای تو، برای ندیدن خنده‌های تو. دارم برای این همه نبودنت گریه می‌کنم. جواب نامه‌ام را نوشته‌ای. نامه بداخلاق و عصبانی شیدایی را که می‌شناسی. خودت هم مهربان ننوشته‌ای. اما حرفت درست است. در این پنج سال بی خبری من و تو یواشکی و بی صدا سی و پنج ساله شده‌ایم. در این پنج سال بچه هایمان بزرگ شده‌اند. در این پنج سال پیشانی من پر از چروکهای ریز شده است. در این پنج سال من گم شده‌ام. پیدا شده‌ام و باز و هزار باره راهم را جستجو کرده‌ام. تو هم می‌دانی که من هنوز سرگردانم. من هم می‌دانم که تو هم. پنج سال را از دست داده‌ایم. نمی خواهم سالهای دیگری را از دست بدهم. دلم برایت خیلی خیلی خیلی ... تنگ شده است.

 

× فروغ فرخزاد


 
با سپاس بیکران از خودم و همسایه‌های محترم
ساعت ٧:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٢٠  کلمات کلیدی: آخه من لیبل این پست رو چی بزنم؟

می گوید چرا کتابت را تقدیم نکردی به من، چرا از من تشکر نکردی اول کتابت؟ و من از این همه صداقتش خنده‌ام می‌گیرد. بابا همین است. نقطه ضعف و نقطه قوتش صداقتش است. صداقتی که همینطور یک باره رو می‌کند. نه اخم و تخمی، نه قیافه گرفتنی. حرفش را می‌زند. اول رساله فوق لیسانسم نوشته‌ام: «سپاس بیکران از پدرم عزیزم که در طراحی این مرکز چراغ راهم بود.» شاید باید یک نسخه از آن را هم کپی کنم بگذارم خانه پدر و مادرم تا بابا هی یادش بیاید که دخترش که این همه پز مهندس بودنش را می‌دهد، اول تزش نوشته که از پدرش ممنون است.

اول کتابم چیزی ننوشته‌ام. نه اینکه یادم رفته باشد. نمی‌خواستم کتابم را تقدیم کنم به کسی. تقدیم نامه‌های کلیشه‌ای را دوست ندارم. دلیلی هم نمی دیدم کتابی را که اینقدر شخصی است تقدیم کنم به کس دیگری. باید اول کتاب می‌نوشتم « به شیدا که جرات کرد بنویسد.» یا « به شیدا» به همین سادگی و چقدر مسخره‌تر می‌شد که نویسنده‌ای کتابش را به خودش تقدیم کرده باشد! تزم را که می‌نوشتم داشتم نتیجه می‌گرفتم. داشتم آخرین نقطه را بر پایان راه طولانی درس خواندنم می‌گذاشتم. زحمتم را کشیده بودند. هنوز هم به نظرم تز چیزی است که باید تقدیم کرد به پدر و مادر. اما کتابم، نه. راستش کسی زیاد به نویسنده بودن من افتخار نمی‌کند. من مهندس خیلی بیشتر باعث افتخار است تا من نویسنده. این است که کتابم را تقدیم نکردم به پدر و مادرم. همسرم. بچه‌ام یا رئیسم.

قرار بود اول کتابم بنویسم « به دوستانم.» که اینقدر بودن و رفتنشان مهم بود که کتاب شدند. دو جمله دیگر هم بود که می‌خواستم به این دو کلمه اضافه کنم که دلشان را بسوزانم. حالا هم فکر می‌کنم باید این کار را می‌کردم. باید می‌نوشتم « آنها که مانده اند.» و چند بار اینتر را می‌زدم و بعدش می‌نوشتم « و آنها که رفته‌اند.» شیدایی که می‌نویسد خیلی بدجنس است ظاهرا. برای همین به پدرش می‌خندد و می‌گوید که تزش را تقدیم کرده بهش و بسش است. یادم باشد یکی را پیدا کنم این رساله را برایم کپی کند.


 
« و سرانجام تو در یک فنجان چای غرق خواهی شد.» *
ساعت ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٧/۱۸  کلمات کلیدی: دغدغه های ذهنی من

برای خودم خیالبافی می‌کنم. می‌گویم فقط همین امسال را می‌روم سر کار. بعدش دست از سر این پروژه‌ها برمی دارم و می‌نشینم خانه. تا آن موقع بچه هم مدرسه‌ای شده و صبحهایم می‌شود مال خود خودم. می‌نشینم و می‌نویسم. تا حالا صد بار کشف کرده‌ام که نوشتن، خوشایندترین چیز زندگیم است اما جراتش را ندارم. معماری، رهایم نمی‌کند. مدام به پر و پایم می‌پیچد. متاسفانه آن را هم دوست دارم. هماهنگ کننده خوبی هستم. سرم درد می‌کند برای جلسه. برای بحث کردن. برای نقشه روی نقشه انداختن. معماری دست از سرم بر نمی‌دارد که فرار کنم به نوشتن. یک بار از نوشتن فرار کردم به معماری. دیدم ترکیب پول و نوشتن برایم خوشایند نیست. اینکه بخواهم از نوشتن پول در بیاورم، نوشتن را برایم کرده بود یک شغل. یک اجبار. اما نوشتن برای من یک ضرورت است. همیشه همینطور بوده. حالا شغل من چیز دیگریست. اما شغلم، بچه‌ام و شیوه زندگیم وقت نمی گذارد برای نوشتن. این بار از کجا فرار کنم به نوشتن؟ از خانه؟ از معماری؟ از شام شب؟ از خواب؟ از جلسه‌های هفتگی؟ ... مهم نیست از کجا. باید از جایی فرار کنم به نوشتن. دارم گم می‌شوم. دارم راست راستی توی یک فنجان چای غرق می‌شوم.

 

* فروغ فرخزاد

 

پ.ن. کتابم جز لیست پرفروشهای هفته در این سایت و این یکی سایت شده است.

 

 


 
روز هفتم
ساعت ٦:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/۱٥  کلمات کلیدی: سی و خورده ای سالگی

 

زن، سی و خورده‌ای سالش است. چه فرقی می‌کند. خودش هم فکر می‌کند سی و خورده‌ای سالگی یعنی که بیست و خورده‌ای سالگی رفته پی کارش. زن سی و خورده‌ای ساله از کنار دانشگاه که رد می‌شود به دانشجوها نگاه می‌کند. زن یادش می‌آید که در روزهای قبل از کنکور هم از کنار دانشگاه که رد می‌شد، به دانشجوها نگاه می‌کرد و فکر می‌کرد: « یعنی می‌شود من هم یک روز ...؟» زن یادش می‌آید بیست و خورده‌ای سالگی چطوری بود. که مثل پر سبک بود و مثل بادبادک بازیگوش. یادش می‌آید که بیست و خورده‌ای ساله بودن راحت بود. لازم نبود با چیزی سر و کله بزنی. لازم نبود خیلی فکر کنی. زن، حالا به بیست و خورده‌ای ساله‌ها نگاه می‌کند و فکر می‌کند که یعنی آنها از این همه سبکی خبر دارند؟ و می‌داند که خبر ندارند. می‌داند که تا پاهایشان سفت نچسبد به زمین. تا سنگینی سی و خورده‌ای سالگی نیاید روی شانه‌هایشان، متوجه نمی شوند.

زن سی و خورده‌ای ساله، کتابهای مدرسه بچه‌اش را جلد کرده است. موهایش را کوتاه کرده است و فکر می‌کند باید یک داستان تازه بنویسد. زن سی وخورده‌ای ساله باید مانتوی بنفشش را برای فردا اتو کند. پیراهن مدرسه پسرش و جلیقه سرمه‌ای را هم. باید برای صبحانه پسرکش فکری بکند. باید این هوار فکرها را بزند کنار تا بتواند چیزی بنویسد. دختری که بیست و خورده‌ای سالش بود همیشه بعد از ظهرهای جمعه توی لابی هتل هیلتون می‌نشست و به این چیزها فکر نمی کرد. آخر جمعه بعد از ظهرها آنجا پیانو می‌زنند... نمی دانم هنوز هم؟

 


 
« یک دریچه که از آن به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم...»*
ساعت ۱:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٧/۱٤  کلمات کلیدی: نوشتن و دیگر هیچ

اولین جمله‌ی اولین متن نیمچه ادبی عمرم این بود « کشتی بادبان برافراشته بود و به سوی فنا می‌رفت...» متنی بود در مورد از دست رفتن دوستیهای قدیمی و درد این از دست رفتن. دوم راهنمایی بودم. قبلترش انشاهای خوبی می‌نوشتم و دوست داشتم بنویسم. اما وقتی شروع کردم برای دل خودم نوشتن اتفاقی افتاد. دیدم نوشتن دارد تکانم می‌دهد. دارد کمکم می‌کند خیلی چیزها را بهتر تحمل کنم. شروع کردم به نوشتن. نوشتن و نوشتن. هر بار که مادرم در اتاقم را باز می‌کرد داشتم می‌نوشتم. همیشه می‌نوشتم. اول نوشته‌های ادبی بود. بعد شد شعر. چند سالی شعر بود تا رسید به داستان. دیگر به داستان که رسید ایام شبکه شده بود و من بیست و خورده‌ای ساله بودم. داشتم گرد و خاک می‌کردم و آدمها متوجه‌ام می‌شدند. داشتم با نوشتنم به آدمهایی که ندیده بودنم نزدیک می‌شدم. داشتم می‌نوشتم و دوست داشته می‌شدم. دوست داشتنی بود. از همان سالها دیگر کاغذی ننوشته‌ام. آمده‌ام توی این صفحه‌های سفید و هی نوشته‌ام و هی خواهم نوشت. برای اینکه نوشتن و فقط نوشتن است که می‌تواند صداهای توی سرم را ساکت کند. فقط نوشتن است که دریچه‌ای را باز می‌کند رو به آدمهایی که نمی‌شناسمشان. فقط نوشتن است که روزهایم را از این سلسله دویدن تبدیل می‌کند به روز. به زمانی برای بودن. من می‌نویسم. راستش چاره دیگری ندارم. فقط نوشتن است که به من می‌گوید روحم هنوز زنده است و آن گوشه‌ها نفس می‌کشد.

نوشتن است که مرا رسانده به این ایمیل که برایم نوشته است: « سارا** تنها کمی از قصه دلش را روی صفحه سفید بلاگش تایپ می‌کند، نمی‌تواند حرف دلش را بگوید، حرف دیگری می‌زند که تبدیل می‌شود به چیز دیگری نه حتی حرف دیگری. حتما وقت خواندن این ایمیل طولانی را نداری. ایمیلها برای نوشته‌های کوتاه است، برای ما آدمهای کمبود وقت زده‌ای که همه زندگیمان شده پر کردن ددلاین‌ها، اما برای تو می‌نویسم شیدای عزیز، کتابت، برش دو هفته‌ای زندگی سارا شده‌است حکایت سالها. می‌کوشیدم به رفته‌ها و رفتن‌ها فکر نکنم، مثل سارای تو... نمی‌شود خودت می‌دانی. چقدر دوست داشتم بیشتر بنویسم اما خودت می‌دانی که نمی‌شود همه چیز را نوشت. همین که حسش می‌کنیم کافی است... شاید هم نیست.»

برای همین‌ها می‌نویسم. بس نیست؟

 * فروغ فرخزاد

** سارا اسم قهرمان داستان « میهمانی خداحافظی» است.

 پ.ن. فردا پنجشنبه 14 مهر ماه ساعت 4 تا 6 «کتابفروشی اگر» خواهم بود. در ضمن کتابفروشی برای این پنجشنبه تخفیف مخصوص هم دارد. ( خ. 16 آذر – کوچه عبدی نژاد – پلاک 6)

 

 


 
سنگینی
ساعت ۸:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/۱۱  کلمات کلیدی: سی و خورده ای سالگی

 

یک جایی باید باشد برای آدمهای سی و خورده‌ای ساله خسته، آدمهایی که صبحشان از ساعت 6 شروع شده و تا 12 ساعت بعدش هنوز به خانه نرسیده‌اند. یک عالمه توی ترافیک مانده‌اند و بعد هم خستگیشان را مثل یک کوله سنگین کشان کشان آورده‌اند تا خانه. که حتی نا ندارند استراحت کنند. باید یک جایی باشد که بشود این کوله را زمین گذاشت. باید یک جایی باشد که بشود نشست و قصه سی و خورده‌ای سالگی را نوشت. نیست. بروم بخوابم... شاید توی خواب این سنگینی دست از سرم بردارد.

 

پ.ن. پنجشنبه در «کتابفروشی اگر» خواهم بود. ساعت 4 تا 6. خیابان 16 آذر. کوچه عبدی نژاد. شماره 6.

 


 
یکی مثل همه
ساعت ٤:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٧/۱٠  کلمات کلیدی: من و پسرم

در جلسه هفتگی مدرسه نشسته‌ام و به حرفهای معاون آموزشی مدرسه گوش می‌کنم. از 17 نفر والدین بچه های پیش دبستانی فقط یکیشان نیامده. بقیه همه هستند. به آن یک نفر فکر می‌کنم. در تمام سالهای مدرسه حتی یک بار هم نشد که مادر جلسه اولیا و مربیان را شرکت کند. بهانه‌اش این بود که فارسیش خوب نیست و سر از حرفهایشان در نمی آورد. اما می دانستم که حوصله‌اش را ندارد.هیچ وقت به مدرسه سر نمی زد. هیچ وقت از معلمم در مورد درسهای من نپرسید. می‌گفت: «  تو که درسات خوبه که!» درسهایم خوب بود اما دوست داشتم مادرم بیاید پشت در کلاسم و از معلمم بپرسد که من سر کلاس چطور بچه‌ای هستم. مادرهای بقیه بچه‌ها می‌آمدند. نامه‌های جلسه مدرسه که می‌رسید خانه، می‌دانستم که مادر نمی‌آید. می‌دانستم که مادر دوستم مسئول انجمن اولیا و مربیان شده. نمی‌دانستم توی جلسه اولیا و مربیان چه اتفاقی می‌افتد. حالا خودم نشسته‌ام در جلسه هفتگی مدرسه پسرم. نشسته‌ام و گوش می‌کنم. معاون آموزشی در مورد«هوش هیجانی» حرف می‌زند و من فکر می‌کنم چه خوب که مدرسه‌ها هم این حرفها را یاد گرفته‌اند. چه خوب که نوع آموزش بچه ها دارد عوض می‌شود و چه خوب که وقتی در کلاس پسرم را باز می‌کنم و صدایش می‌کنم، چشمهایش با دیدن من برق می‌زند.

من مادر خوبی نیستم پسر جان. اما هر هفته مرخصی می‌گیرم و می‌آیم سر جلسه‌ها می‌نشینم. می‌آیم تا تو یکی از آن 16 نفری باشی که پدر یا مادرش آمده‌اند نه آن یک نفر. می‌آیم تا در کلاس را که باز می‌کنم چشمهای تو برق بزند،عزیز دلم!


 
و وقتی هم یک جمله توی سرم زنگ بزند همه کارهایم را نصفه می‌گذارم و می‌روم بنویسمش
ساعت ۱۱:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٧  کلمات کلیدی: روزهای من

 

من پنجشنبه‌ها بیکارم. یعنی سر کار نمی‌روم. من پنجشنبه‌هایم را با عوض کردن ملحفه‌ها شروع می‌کنم. بعد از صبحانه می‌روم سراغ گلدان حسن‌یوسف ته پذیرایی. از وقتی برگهایش را مرتب هرس می‌کنم جان گرفته است. برگهای اضافه را جارو می‌کنم و دستهایم را بو می‌کشم. دستم بوی حسن‌یوسف می‌دهد. شاخه‌هایی را که از گلدان جدا کرده‌ام می‌گذارم توی آب. روی میز آشپزخانه‌ام پر از انتظار شکفتن است. چهار لیوان پر از برگهایی که ریشه داده‌اند یا منتظرم که ریشه بدهند. خیلی وقتها بعد از اینکه ریشه می‌دهند می‌بخشمشان به کسی و دوباره فردایش چند شاخه جدید جایگزینشان می‌کنم. بیشتر از اینکه کاشتنشان را دوست داشته باشم ، ریشه دادنشان را دوست دارم. دوست دارم چیزی هر روز به من یادآوری کند که هر شاخه جدا شده‌ای یک امکان شکفتن است. یک امکان شاخ و برگ دادن.

بعد نوبت شکار رختهای کثیف است. جورابهای قایم شده در گوشه کنار خانه. لباسهای لای اسباب بازی. مانتوهای آویزان روی چوب رختی. ماشین لباسشویی دهان گنده‌اش را باز می‌کند. مثل مریضی که بهش گفته باشند بگو « آآآآآ» و منتظر می‌ماند تا دهانش را با لباسهای چرک پر کنم. غر هم نمی‌زند. تنظیمش که کردم برمی گردم تا از آشپزخانه بروم بیرون. درست سه قدم که به طرف در آشپزخانه بردارم صدای آبگیری ماشین لباسشویی را می‌شنوم. جارو برقی وسط خانه منتظر است. اما اول باید گردگیری کنم. موقع گردگیری عطسه ام می‌گیرد. دوست دارم برای خودم آواز بخوانم.

اتاق بچه ام آنقدر شلوغ است که جای قدم برداشتن ندارد چه برسد به جارو کردن. اسباب بازیها را جابجا می‌کنم. دست و پای کنده شده روبوتها را پیدا می‌کنم. مدادها را جمع می‌کنم و لباسها را آویزان می‌کنم توی کمد. دوباره سرک می‌کشم توی آشپزخانه. زودپز روی گاز دارد سوت می‌کشد. ذرت می‌پزم. بعد باید یادم باشد زودپز را خالی کنم و ناهار را بار بگذارم. امروز آبگوشت داریم. بچه را باید حمام کنم. باید یک جایی بنویسم که یادم نرود. روی کاشی‌های آشپزخانه می‌نویسم « حمام سینا» و یادداشتهای اضافه هفته قبل را پاک می‌کنم. روی یقه پیراهن مدرسه سینا اسپری رافونه می‌زنم و می‌گذارم بماند که با سری بعد رختها بشورم. یادم باشد پیراهنش را اتو کنم. یادم باشد برنج خیس کنم برای ناهار. یادم باشد به مانا زنگ بزنم. یادم باشد بروم خرید. کاهو، گوجه فرنگی و شیر بخرم. یادم باشد رختهای شسته را بگذارم توی آفتاب. بله. من پنجشنبه‌ها بیکار هستم. یعنی سرکار نمی‌روم!


 
لعنت خدا بر کسی که در این مکان آشغال بریزد
ساعت ۸:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٧  کلمات کلیدی: دغدغه های ذهنی من

نشسته و با آن چشمهای ریزش مرا نگاه می‌کند و مدام هندوانه زیر بغلم می‌گذارد. بعد انگار که بس نباشد می‌گوید که چقدر فرهیخته‌ام. از حرفهایش عصبانی می‌شوم. از لغت فرهیخته بدم می‌آید. فکر می‌کنم فرهیخته چیزی است در حد یبوست. چیزی که به تو امکان نمی‌دهد یک سری احساسات عادی و توجیه‌پذیر را داشته باشی. لابد یک انسان فرهیخته جلوی تلویزیون شام نمی‌خورد یا روزهای بی‌حوصلگی تمام روز با لباس خواب نمی‌چرخد یا بدون نگاه کردن خودش توی آینه سرکار نمی‌رود. حرفهایش را دوست ندارم. برای اولین بار بعد از آن همه سکوت، هنوز عصبانیم و هیچ دردی ازم دوا نشده. می‌زنم بیرون. خیابانهای شهر را زیر پا می‌گذارم. بچه‌ام مدام حرف می‌زند. آدم فرهیخته لابد گوش می‌کند، اما من خسته و بی حوصله‌ام. دلم می‌خواهد برسم خانه. لباس خواب صورتی را بپوشم. بچه‌ام را بخوابانم و بنشینم پای کامپیوتر. دلم می‌خواهد لخ لخ کنان راه بروم. گاهی داد بزنم و خیلی وقتها زل بزنم به جایی و هیچ کاری نکنم. دلم می‌خواهد با دوستهایم بنشینم و حرفهای صد من یک قاز بزنم. بخندم. بخندم و بخندم. آنقدر بخندم که گریه ام بگیرد. اما دوست ندارم یک نفر با چشمهای ریزش نگاهم کند و فکر کند که چیزی بیشتر از یک زن خسته و کلافه‌ام. چاره ای نیست. باید تراپیستم را عوض کنم.


 
قول می‌دهم پست بعدیم در مورد کتابم نباشد
ساعت ۱٠:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٤  کلمات کلیدی: آخه من لیبل این پست رو چی بزنم؟

امروز با ناشر تماس گرفتم. کتاب هنوز توی تهران توزیع نشده. البته برای تهیه اش دو تا راه هست.  یکی از طریق شماره تلفن88453188   و راه دوم از طریق کتابفروشی اگر که آدرسش خیابان ۱۶ آذر. کوچه عبدی‌نژاد. شماره ۶ است و شماره تلفنش   ۸۸۹۸۵۰۴۹   و سفارش ایمیلی و تلفنی قبول می کنند. در مورد شهرستانها در این شهرها و کتابفروشی ها کتاب توزیع شده:

مشهد – کتابفروشی امام

کرمانشاه – کتابفروشی سیروان

اهواز – کتابفروشی محام و  کتابفروشی رشد

اصفهان – کتابفروشی باستان و فرهنگسرا

شیراز – کتابفروشی دانش

رشت – کتابفروشی بدر

تبریز – کتابفروشی دهخدا

در مورد بقیه شهرستانها و دوستان خارج از کشور بازهم می توانند از طریق کتابفروشی اگر اقدام کنند یا برای من ایمیل بزنند.


 
ماجرای من و «‌میهمانی خداحافظی»
ساعت ٢:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٢  کلمات کلیدی: نوشتن و دیگر هیچ ، کتاب می‌خوانم، یعنی

با هر کتابم که هدیه می‌دهم دوباره فکر می‌کنم یعنی من این را نوشته‌ام؟ چه شد که من جرات کردم کتاب بنویسم؟ حالا مادرشوهرم، دوستم یا این آدم غریبه توی خیابان که دارد کتاب مرا می‌خواند در مورد من چی فکر می‌کند؟ فکر می‌کنم نباید اینقدر از روح خودم را می‌چکاندم توی کتاب. چقدر طول کشید تا دوباره جان بگیرم و باز بتوانم بنویسم؟ چقدر طول کشید؟ خیلی. خیلی. خیلی. شاید برای همین است که اولین کتاب، با همه کتابها فرق می‌کند. نویسنده ناشی است. نویسنده خوددار نیست. نویسنده بلد نیست قطره چکان بردارد و بگیرد دستش. نویسنده گاهی مدتها طول می‌کشد تا جان بگیرد و بتواند باز بنویسد. الان با داستان جدیدم، سرسنگین ترم. در میهمانی خداحافظی خیلی از قصه‌های خودم را جا دادم. از روزهای دبیرستان گرفته تا دردهای خانوادگی که همین حالا ماتم گرفته‌ام وقتی مادرم بخواند چه عکس‌لعملی نشان می‌دهد. در میهمانی خداحافظی خیلی از نوشتنهایم را نوشتم. قصه وبلاگ نوشتن. قصه کیفی که یک وبلاگ نویس از نوشتن می‌برد. سارای وبلاگ نویس «میهمانی خداحافظی» خیلی وقتها شیدای «روزنگار خانم شین» است. هرچند غمگینتر از من است . با این همه کمتر از من خودش را سانسور می‌کند.

در مورد اسم « میهمانی خداحافظی» هم یک توضیح کوتاه بدهم. من کتاب « مهمانی خداحافظی» میلان کوندرا را ‌خوانده‌ام و یکی از کتابهای محبوبم هم هست. این کتاب به دو نام « مهمانی خداحافظی»* و « والس خداحافظی»** در ایران منتشر شده و اولین چاپ این کتاب به سال 1373 برمی گردد. سال تالیف کتاب البته خیلی زودتر از اینهاست. کتاب سال 1973 برای اولین بار منتشر شده است. دوست داشتم اسم کتابم منحصر به فرد باشد و البته نزدیکی به اسم کتاب به این معروفی نداشته باشد اما نتوانستم اسم بهتری برایش پیدا کنم. خیلی فکر کردم که اسم یکی از شخصیتها را بیاورم و با میهمانی خداحافظی ترکیب کنم یا اسمش را بگذارم گودبای پارتی. اما هیچ کدام به دلم ننشست. بعد به قول خود آقامون میلان کوندرا فکر کردم « مرده‌های قدیم باید برای مرده‌های جدید جا باز کنند.» *** فکر کردم این یک کتاب تالیف است و آن یک کتاب ترجمه و حتما هرکسی کتاب را بخواند درک می‌کند که من چقدر مجبور بوده ام به این اسم. ناشر هم پیشنهاد دیگری برای اسم نداشت. این شد که «‌میهمانی خداحافظی» ماند همان که بود.

برای سفارش کتاب در تهران یک شماره تلفن ته این خبر هست که می‌توانید از طریق آن کتاب را سفارش بدهید. برای کسانی که از شهرستان می‌خواهند کتاب را تهیه کنند می‌توانند مستقیما به خود من ایمیل بزنند تا برایشان بنویسم که چه کار کنند.

ایمیل من:

mrsshina@gmail.com

 

پ.ن. اصل خبر مربوط به خبرگزاری کتاب است.

 

 

Original translation title: The Farewell Party/ Milan Kundra /1972

* مهمانی خداحافظی / میلان کوندرا / ترجمه فروغ پوریاوری / انتشارات روشنگران و مطالعات زنان

** والس خداحافظی / میلان کوندرا / ترجمه عباس پژمان/ نشر علم

*** عنوان یکی از داستانهای مجموعه عشقهای خنده دار میلان کوندرا / ترجمه فروغ پوریاوری/ انتشارات روشنگران و مطالعات زنان