سفرنامه می‌نویسم یا دارم به روی خودم نمی‌آورم بی‌گودری را
ساعت ٥:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/۳٠  کلمات کلیدی: خاطرات سفر

مسجد شاه / ادامه همان روز و هنوز باران می‌بارد.

دیگر سردم شده است و مسجد شاه سرد است. خیلی سرد. تمام صحن بزرگ مسجد را داربست گذاشته اند. لابد برای نماز جمعه یا مراسم عید. حیف. همه جا منظره گنبد و مناره ها را خط خطی می‌بینم.

باز با دالان ها می‌چرخم و می‌رسم به صحن. اینجا را زیر آفتاب دوستتر داشتم. اما حالا باد است که می‌وزد و باران را به صورتم می‌پاشد.

وسط گنبد می‌ایستم و از اینکه اینجا و در این لحظه نمی‌شود که تنها باشم، عذاب می‌کشم. انگار اگر فقط یک دقیقه می‌شد که بایستم، بدون کسی که دست بزند برای گنبد که دست زدنش را هفت بار تکرار کند یا پا بکوبد یا صدا کند « گلناز؟»  آرامش اینجا هم سراغم می‌آمد. اما نه. اینجا پر از جمعیت است. به مردی که گلناز را یک بار صدا کرده و صدایش هفت بار گلناز را برایش تکرار کرده می‌گویم: « شاید هفت گلناز بیایند. همین حالا.» چشمهای مرد غمگین است. گلناز اینجا نیست و حتی یکی از آن هفت باری که اسمش توی گنبد پیچیده را نشنیده. صدای مرد را من شنیده ام و پسرم که چتر قرمزی به دست دارد و پاهای کوچکش را به تقلید از دیگران روی سنگهای کف مسجد می‌کوبد. از مسجد می‌زنم بیرون بدون اینکه سکوت و آرامش و روحانیت سراغم آمده باشد. سردم است. سردم است. سردم است. این مسجد را برای مردها ساخته اند. با آن سقفهای بلند و شبستانهای بزرگ و آن یکی که قبلتر دیدمش زنانه است. زنهای حرم را از راهروی زیر زمینی از عالی قاپو می‌رسانند به مسجد شیخ لطف الله. من می‌توانستم همان جا ساعتها بمانم و خسته نشوم اما از این مسجد بزرگ با ستونهای بلند و گنبدش می‌خواهم فرار کنم. از جایی که از هفت گلناز حتی یکیشان هم نمیاید که به صدای مرد، صدای غمگین مرد بگوید: « بله؟»

مهمانسرای دانشگاه اصفهان / شب

زبان معماری ما زبان ابهام و حریم است. هیچ بنای مهمی نیست که بدون چرخش، بدون گذران از سلسله مراتب بتوان واردش شد. آیا برای همین است که ما آدمهای پیچیده تری هستیم؟ کلیساها درهای بزرگشان را باز می کنند و  مخاطب را بی واسطه به درونشان راه می دهند اما مسجدها می گذارند بچرخی. تطهیر شوی. از نور برسی به فضایی نیمه روشن، بعد نیمه تاریک و بعد باز نور. همه کلیساها را رو به مشرق می سازند و مسجدها می چرخند به سمت یک نقطه، سیاه ساده مرموز، کعبه.

دیگر صدای باران نمی آید و ابرها دارند از آسمان اصفهان کوچ می کنند. در سکوت شب، صدای تیک تاک ساعت برای خودش سلطنت می کند و من خواب به چشمم نمی آید. دارم خاطره کاشی های مسجد شیخ لطف الله را مزه مزه می کنم و فکر می کنم تا به حال مسجدی به این سادگی و به این شکوه و زیبایی ندیده بودم.

منظورم از سادگی حجم مسجد است. یک دالان را طی می کنی و می رسی به فضایی که یک مربع کامل است اما هر گوشه چنان پر از جزئیات است که نفس را در سینه حبس می کنم. آیا هیچ بنای سنتی ما هست که کاشیکاریهایش از این یکی زیباتر باشد؟ فقط در یک مربع. تا برسد به گنبد و ببینی که آن بالا واقعا هم طاووسی هست که پرهای دمش را از طلا ساخته اند. باید بخوابم. فردا هوا آفتابی است و می شود شهر را بدون چک چک باران تجربه کرد.

اصفهان / 25 آبان ماه 90


 
در میدان نقش جهان هنوز باران می بارید
ساعت ٦:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/٢٩  کلمات کلیدی: خاطرات سفر

میدان نقش جهان / روز / بازار قیصریه

باران سر ایستادن ندارد. زیر باران و پشت ترافیک نمه نمه می‌رویم تا میدان نقش جهان. میدان نقش جهان خط آسمان صاف و بی نقصش را به رخ می‌کشد. فکر می‌کنم به این همه تعادل، این همه هندسه و این همه غنا که فرهنگ سنتی ایرانی ما داشته است و بعد فکر می‌کنم چرا باید کامپوزیتهای آلومینیمی را به این شهر، یا به این کشور راه بدهند، وقتی که آجر هست. آجر هست و تا دست بکشی رویش برایت شروع می‌کند به قصه گفتن. چشمم از تقارن سیر نمی‌شود.

باران، باران بی امان فراریمان می‌دهد به بازار. مغازه ها پر از آبی بی پایان میناکاریها، پر از برق خوشایند منبت کاریهاست.بعدتر صدای ممتد « دنگ...دنگ...دنگ» می‌کشاندم به بازار مسگرها. این جا دارند با چکش روی ظروف مسی می‌کوبد. یکیشان مرد کوریست. چنان بی امان می‌زند انگار که بخواهد انتقام همه غصه های دنیا را از مس بگیرد.می‌ایستم به تماشا. در سرم نه اما روبرویم بازار مسگرهاست و اینجا دارند « دنگ...دنگ...دنگ» غصه ها را می‌کوبند.

در مغازه عطاری بنفشه کوهی را بو می‌کشم و فکر می‌کنم مگر آدمیزاد دیگر چه می‌خواهد از زندگی؟ پسرم دارد حبابهای رنگی درست می‌کند.

عالی قاپو / روز و فرار از باران

درست در هشتی ورودی برای دو کنج روبروی هم حرف می‌زنیم. پسرم داد می‌زند: « سلام. » و دیوارهای سنگی صدایش را در خودشان می‌پیچند و از کنج روبرو به گوش من می‌رسانند. می‌پرسد چرا و من نمی‌دانم چرا. فقط از اینکه سرم را چسبانده ام به این دیوارهای کهنه حس خوشایندی دارم. در کنج دیوار می‌گویم: « ییقی!» پسرک دارد ریسه می‌رود.

چه پله‌های زیبایی دارد عالی قاپو. این همه ساختمان سنتی دیده ام و پله های به این زیبایی ندیده‌ام. کاشی کاریهای آبی و زرد روی پله هاست تا برسی روی ایوان و از آن بالا میدان را نگاه کنی. از این بالا خانه های دور میدان پیدا هستند. شلوغی شهر بزرگ و دودکشها دیده می‌شوند و در آسمان تا چشم کار می‌کند ابر است که انگار آمده تمام بارانهایش را بر سر این شهر ببارد و برود.

روی ایوان دست می‌کشم روی ستونهای چوبی. ستونها را موریانه خورده است. تویشان را خالی می‌کنند و تیرآهن کار می‌گذارند. بعد پوسته چوبی را رویش سوار می‌کنند. عالی قاپو با آن ستونهای بلند و ایوانش به مدد این کلک عصر جدید است که سر پا ایستاده است. شاه عباس از همین جایی که ما ایستاده ایم به میدان نگاه می‌کرده است. من اما منظره میدان را از پایین بیشتر دوست دارم. همان خط آسمان صافی که به تو این خیال دست می‌دهد که بیرون این میدان چیزی نیست و این میدان تنها حصار موجود در این شهر است. مرز دنیا.

تالار موسیقی طبقه ششم است و پله های مدور و بلندش مرا می‌کشاند به روز گنبد سلطانیه و کژال. روزی که از منار گنبد سلطانیه رفتم بالا. گرد، باریک و نفس گیر تا از آن بالا به دشتی نگاه کنم که تا چشم کار می‌کرد خاکی رنگ بود و فقط گنبدهای آبی ، دورترها سکوت تک رنگش را می‌شکست. دشتی که در خیال من دختری با دامنی بلند در آن می‌دوید و آنقدر می‌دوید تا دامن آبیش مثل یک لکه آبی گنگ و گم می‌شد. دختری که نامش کژال بود.

تزئینات دیوارها و سقف تالار موسیقی پر از فضای منفی است. این یکی هم برای من جدید است. آن هم با این حجم و ابعاد. انگار کسی گلدانها و کوزه های بی شماری را از دل این دیوارها و سقفها دزدیده و جای خالیش را تا ابد باقی گذاشته. حتما اگر بزنم زیر آواز صدایم می‌پیچد. جراتش را ندارم.

 مسجد شیخ لطف الله / همان روز

اولین بارم است که وارد مسجد شیخ لطف الله می‌شوم. دالان زیبایی بی نظیری دارد. همه جا جزئیات در اوج زیبایی ، هماهنگی و باز هم تقارن، تقارن بی پایان. دالان می‌چرخاندم و می‌رساندم به شبستان ساده و مربع شکل با آن گنبد بلند.

کسی می‌گوید که نقش وسط گنبد طاووسی است و آن همه نقش و نگار دمش است و با اولین شعاع آفتاب پرهای طاووس بنا می‌کند به درخشیدن.

مسجد بی نظیر است. بی نظیر به خاطر سادگی حجم. بی نظیر به خاطر آن همه هنر خالص و بی نظیر چون نمی‌خواهی از آن بیرون بیایی.

مسجدهای سنتی ما کسی را به این  راحتی به حریمشان راه نمی‌دهند. از در که وارد می‌شوی از لابلای پنجره های مشبک شبستان را می‌بینی اما بعد باید با دالان پیش بروی تا درست از روبروی محراب وارد مسجد شوی.

انگار همه دغدغه هایم را بیرون این دالان جا گذاشته ام. اینجا فقط سکوت است و نقش های آبی و زرد. آبی و فیروزه ای. آبی و باز هم آبی. نفس عمیق می‌کشم. آن بیرون باران دارد غوغا می‌کند و اینجا توی مسجد شیخ لطف الله هیچ نیست جز آرامش خوشایندی که از این بنا به آدمها سرایت می‌کند.

اصفهان / 25 آبان  ( ادامه دارد...)


 
«شبهای زاینده رود»
ساعت ٥:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/٢۸  کلمات کلیدی: خاطرات سفر

سی و سه پل / شب

در سی و سه پل باران گرفت. مردم جدی نگرفته بودند. تندتر که شد تازه مردم به صرافت پیدا کردن یک سر پناه افتادند. قهوه خانه پایین پل غلغله بود. مرد درشتی دم در ایستاده بود و آدمهایی را که به زور می‌خواستند وارد شوند هل می‌داد.

قدم زدیم زیر باران. کنار زاینده رود پسری گیتار می‌زد. آن طرفتر مردی آواز می‌خواند. همه زنده، همه شاد. انگار نه انگار که باران می‌بارد. به زاینده رود و آب خاکی رنگش نگاه می‌کنم و فکر می‌کنم وقتهایی که رود آب ندارد این شهر چطور می‌شود؟ این مردم چقدر فرق می‌کنند؟ آیا باز هم کسی کنار رود خشک آواز می‌خواند؟ کسی اینجا قدم می‌زند؟ به مردم زنده دل و خوشایند این شهر حسودیم می‌شود.

تهران دود زده مان کجا و اینجا کجا؟ آدمهای ترافیک زده شهر من کجا و آدمها ی سرخوش این شهر کجا؟ کاش تهران رود داشت. دریا داشت.

شب عروسیمان اقوام خستگی ناپذیر اصفهانی تا 2 نیمه شب هنوز مثل سرشب سرحال بودند. آوازه خوان. سرخوش. من داشتم با آن لباس سفید بلند و سنگین بیهوش می‌شدم. اما کسی حواسش به من نبود. عروسی ما بهانه بود برای سرخوشی، برای خنده، برای دور هم جمع شدن.

وقتهایی که زاینده رود آب ندارد این مردم چه می‌شوند؟ مثل تهرانی ها کج خلق و عصبی می‌شوند، یا هنوز می‌توانند بخندد؟

نمی توانم اصفهان را بدون زاینده رودش تجسم کنم.

میدان نقش جهان / همان شب

شب میدان نقش جهان را ندیده بودم. زیباست اما نورپردازی سه بنای تاریخی کمرنگ و نامشخص است. چیزی از شکوهشان به تاریکی شب نمی‌تابد. مانده اند در خلسه تاریک و ابهام اطرافشان. با دست نشان می‌دهم : این عالی قاپو، این یکی مسجد شاه و آن هم مسجد شیخ لطف الله. تک و توکی از مغازه ها که باز است بیشتر توجه اطرافیانم را جلب می‌کند. پسرم دستم را می‌کشد که یکی از این تابلوهای مس کاری را بخریم. « می‌خریم. می‌خریم. بعدا.»

میدان سرد و خاموش و باران زده است. از سرزندگی زاینده رودیان اینجا اثری نیست. اینجا توریستها پرسه می‌زنند و شب برایشان بهانه ای بیش نیست.

پل خواجو / ادامه همان شب

پل خواجو سبکتر و سرخوشتر از سی و سه پل است. انگار که بگوید ببین چه بی دغدغه تر و چه راحتتر از تو ایستاده ام و عین خیالم هم نیست. سبکی توی پل خواجو دامنم را می‌گیرد. دلم می‌خواهد بدوم. من هم بزنم زیر آواز و از روی لبه پل به رودخانه زیرپا نگاه کنم. سرخوشم. هوای بعد از باران، عالی است.

اصفهان / 24 آبان 90


 
مهم نبودن
ساعت ٧:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/٢۱  کلمات کلیدی: روزهای من

 

برای یک روز مرخصی خودم را زدم به آب و آتش. با مدیر پروژه و مهندس تاسیسات و رئیس خودم هماهنگ کردم. بال بال زدم برای بلیت قطار. با معلم مدرسه سینا و هزار و یک نفر دیگر سر و کله زدم. یک روزه پا شدم رفتم تبریز. هر کی از من پرسید که چرا فقط یک روز می مانم مفصل برایش توضیح دادم که کار دارم و نمی توانم بیشتر از یک روز مرخصی بگیرم. از لابلای دشتهای برف زده برگشتم تهران.

بال بال مدام ، مدرسه پسرک تعطیل شد. برق شرکت پرید و تمام چهارشنبه خاموشی داشتیم. دیدم چه همه خودم را جدی گرفته ام. دیدم که اتفاقی نمی افتد اگر من یک روز نباشم. اگر نمی کوبیدم که از تبریز برگردم تهران. اگر این همه جدی نمی گرفتم خودم را، زندگی داشت راهش خودش را می رفت. زندگی توی پاییزش هم برف داشت. تهران شده بود عین عکسهای کارت پستالها. پسرک خوشحال خوشحال بود از اولین تعطیلی برفی اش. من بودم که زیادی خودم را جدی گرفته بودم. می خواهم به خودم یادآوری کنم که زندگی با آدمها سر شوخی دارد. مهم بودن، البته، خوشایند است اما هیچ کس آنقدرها مهم نیست که نتواند از یک روز صرفنظر کند. هیچ کس آنقدرها مهم نیست که برای شاد بودن وقت نداشته باشد. هیچ کس آنقدرها مهم نیست که نتواند برف بازی کند. من آنقدرها مهم نیستم. زندگی مهمتر است. پسرک، دشت برفی و دندان لق - اولین دندان لق پسرکم - مهمتر است.


 
هو هو چی چی
ساعت ۳:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/۱۸  کلمات کلیدی: روزهای من ، دغدغه های ذهنی من

قطار از بین دشتهای سرد یخ زده جلو می‌رود. من مثل بچه ها دماغم را چسبانده‌ام به شیشه‌های سرد و بیرون را نگاه می‌کنم. راه کش می‌آید و نرسیدن می‌شود آهنگ قطار: « هو هو چی چی ن می ر سیم ن می ر سیم» لج می‌کنم با قطار. می‌خواهم فرار کنم. روی برفهای دست نخورده دشتی که تا چشم کار می‌کند سفید است بدوم. بدوم تا با آهنگ نرسیدن لج کرده باشم. بدوم که برسم. اما بچه من اینجا خوابیده است. تو اینجایی و من بسته شده‌ام به شما دو نفر. قطار می‌داند. قطار می‌داند که من نمی‌توانم بدوم. قطار می‌داند که مجبورم گوش بدهم به آهنگ چرخهایش و صبر کنم تا بچه‌ام بیدار شود. قطار می‌داند که من جایی نمی‌روم. قطار به من می‌خندد.  دماغم را فشار می‌دهم به شیشه‌های یخ زده. دورتر توی دشت، چیزی شبیه یک روباه، دارد می‌دود.


 
« در اندرون من خسته دل ندانم کیست»
ساعت ۸:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/۱٠  کلمات کلیدی: روزهای من

یک من دیگری هست که بعضی صبحها بیشتر توی آینه نگاه می‌کند. آنی که حواسش هست به چینهای گوشه چشم، روی پیشانی، دور لب. همان ‌که روی پلک بالا خط چشم آبی می‌کشد و زیر پلک پایینی خط چشم سیاه و توی آینه می‌گوید: « خوب شد!» همان که شالش را توی آینه مرتب می کند و گوشواره گوشش می‌کند. این من بیشتر وقتها نیست. بیشتر وقتها من غالب، سرسری رژ لب را می‌‌‌کشد روی لبش. اولین روسری که دم دستش باشد سرش می‌کند و اصلا حواسش به این نیست که کفش گلی است و مانتویش چروک است. آدمها این دومی را خوب می‌شناسند، خوبتر. همان که می‌دود. همان که مدام عجله دارد و همان که بعد از ناهار ردی از آرایش توی صورتش نمی‌ماند. اما آن من دیگر که کفش پاشنه بلند می‌پوشد و وقت راه رفتن تق تق می‌کند، برای آدمها غریبه است. سر که برسد خوب نگاهش می‌کنند با نگاه « امروز چه خبره؟» بهش زل می‌زنند و من دیگر، توضیح نمی‌دهد. برای اینکه من دیگر است. آن یکی اگر بود توضیح کاملی می‌داد که امروز چه حالی دارد و چرا صبح وقت داشته که دستی به سر و رویش بکشد. من دیگر، اصلا توضیح نمی‌دهد. به جایش لبخند می‌زند. من دیگر حالش که خوب باشد سر می‌رسد. حالش که خوب باشد آرایش می‌کند. حالش که خوب باشد تق تق تق تق صدا می‌کند. من غالب برعکس است. آرایش نمی‌کند مگر اینکه حالش بد باشد. مگر اینکه جان نداشته باشد روزش را شروع کند. من دیگر را دوست دارم. حیف که اینقدر دیر به دیر سر می‌رسد.


 
مرگ گودر
ساعت ٧:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/۱٠  کلمات کلیدی: نوستالژی

دلم گرفته. بدون گودر انگار صدایم توی خالی فضای مجازی می پیچد. انگار دارم توی آب حرف می زنم. خیلی بد شد. تمام این سالهایی که بود، که بی صدا کنار زندگیم بود، حواسم نبود به این همه صدا. حالا سکوت دارد سرم را سوراخ می کند. بدون تو چه کار کنم گودرم، عزیزم؟


 
ماکوندو
ساعت ٩:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۸/٩  کلمات کلیدی: روزهای من ، من و پسرم

شهرم را بارانی دوست دارم. دیروز که سبک شدن لایه های ابر را دیدم دلم گرفت. دوست نداشتم باران به این زودی بند بیاید. یاد اورسولا افتادم که چهار سال صبر کرد که زیر باران نمیرد. من، اما اگر بودم دوست داشتم زیر باران بمیرم.

امروز پسر من شش ساله شده است. پس کمی افسرده شدن حق طبیعی من است. حق طبیعی مادری که می بیند پسرش دیگر زیر بالهایش جا نمی شود و می‌خواهد برود تا خودش زندگی را بفهمد.


 
بوی قورمه سبزی، عطر شانل
ساعت ۱٠:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/۳  کلمات کلیدی: روزهای من

ساعت هنوز 6 صبح نشده ولی من در آشپزخانه دارم سبزی قورمه تفت می دهم. سبزی اول سبز پر رنگ هستند و بعد کم کم رنگشان برمی گردد و بویشان همه خانه را برمی دارد. در قابلمه دیگری آب دارد می جوشد و من بسته ماکارونی را خالی می کنم تویش. در کابیت را باز می کنم که نمک بردارم که چند تا ظرف پلاستیکی از طبقه بالایی با سر و صدا می افتند روی کابینت. حالا همه شان را بیدار کرده ام. دورم می چرخند. پسرک تخم مرغ می شکند. تکه های پوست تخم مرغ را از توی ظرف در می آورم. پسرک نانها را می گذارد توی توستر. امیر دارد سفیده و زرده تخم مرغها را سوا می کند. موقع صبحانه مثل همیشه پسرک غر می زند که تخم مرغش کم است. بوی قورمه سبزی می دهم. می خواهم بروم دوش بگیرم. دفتر کارفرما جلسه دارم و کارشناسان خارجی طراح ماشین آلات کارخانه هم هستند. دور آن میز فسقلی که به زور این همه آدم جا می شوند. می دانم که بوی قورمه سبزی می دهم اما باید برای تغذیه پسرکم لقمه درست کنم. باید سبزی های قورمه را که رنگشان به سبز طلایی می زند بگذارم توی کیسه فریزر. باید نسکافه ام را بخورم. باید به چند نفر تلفن بزنم. دیر شد. دیر شد. دیر شد. آخر بدون دوش گرفتن از خانه می زنیم بیرون و پسرک نیم ساعت دیرتر می رسد به مدرسه. تمام روز سرم بوی قورمه سبزی می دهد. بوی قورمه سبزی که قاطی شده با بوی عطری که دقیقه آخر به موهایم زده ام.