یه کارفرما داریم شاه نداره
ساعت ٦:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢٩  کلمات کلیدی: دغدغه های ذهنی من

سر جلسه کارفرما باز قصه گفتنش می‌گیرد و من حوصله‌اش را ندارم. این یکی موجود عجیب و غریبی است که من شکر خدا تا حالا زیاد از این نوعش را ندیده‌ام. البته می‌دانم که از این مدلها در انواع رنگ و اندازه در انواع شغلهای دولتی و غیردولتی و پستهای مدیریتی داریم. زیاد هم داریم. بماند. سر این جلسه کشف کردم که مشکل عمده‌اش چیست. هر چرتی که می‌گوید مدیر پروژه و بقیه آدمها دور و برش چنان به به و چه چهی می‌کنند که نگو. مثلا حتی اگر بگوید که تصمیم گرفته وسط اتاق مدیریت یک توالت فرنگی اکسپوز هم کار بگذارد مدیر پروژه می‌گوید: « عجب فکر خوبی رئیس! خیلی معرکه اس.» این آقای کارفرما هم هی باد می‌کند و هی فکرهای بدیع! می‌کند و تحویل من بدبخت می‌دهد که «حس خاص»ش را در پروژه( با کسر پ) پیاده کنم و بالای پله‌ها برایش سن درست کنم و پایین پله‌‌ها گالری ( با ضمه روی لام) و نور بتابانم روی آرم شرکتش و جلوی اتاق مدیریتش یک تراس درست کنم که 10 متر کنسول داشته باشد تا وسط کارخانه. من از ایده‌های کارفرما تعریف نمی‌کنم. مقاومت می‌کنم. دست و پا می‌زنم. سعی می‌کنم غلط بودن حرفش را بفهمانم. اما من، یک نفرم و آنها در پاچه خواریشان بی‌شمارند. کارفرما می‌گوید: «نه خیر همین که من می‌گویم» و من کنسول 10 متری را روی نقشه می‌کشم و از حرصم تمام بلوکهای رختخواب دو نفره را تبدیل می‌کنم به یک نفره که حداقل در ظاهر این کارخانه اینقدر لانه فسق و فجور به نظر نرسد. خدایا پول را به چه کسانی داده‌ای آخر؟


 
ساعت به وقت شیداویچ یا « ساعتها رو به عقب برگردون!»
ساعت ٤:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢۳  کلمات کلیدی: روزهای من

ساعت توی اتاق خواب یک ربع ساعت جلوتر از زمان واقعی است. بعد از اینکه ساعت زنگ زد معمولا وقت دارم پنج دقیقه‌ای توی رختخواب بپلکم تا صدای ساعت زنگ‌دار سینا بلند شود. این یکی فقط ده دقیقه جلوتر است. بنابراین وقت بیدار شدن است. ساعت توی آشپزخانه که ساعت اصلی خانه محسوب می‎‌شود هم ده دقیقه از زمان واقعی جلوتر است بنابراین ما با عجله‌ای متناسب با ده دقیقه جلوتر بودن صبحانه می‎‌خوریم و آماده می‎‌شویم. ساعت روی شومینه یک سالی هست که سر ساعت 5 خوابش برده و از آنجایی که نمی‌دانیم چه ساعتی را باید نشان بدهد باتریش را عوض نمی‌کنیم. همه هیاهوی آماده شدن که می‎‌گذرد و به ماشین که می‎‌رسیم ساعت ماشین ساعت واقعی را نشان می‎‌دهد که فقط یک دقیقه با ساعت مچی من فاصله دارد! سینا را که می‎‌رسانم مدرسه معمولا ساعت 30/8 است و بین ده دقیقه تا یک ربع ساعت طول می‎‌کشد تا به دفتر برسم، اما از آنجایی که ساعت دیواری دفتر و کارت زنی ما ده دقیقه عقب هستند من انگار در زمان جلو می‎‌روم و به جای 45/8 همان 30/8 کارت می‎‌زنم. مشکل اینجاست که وقت خروج هم باید با همین ساعت کارت بزنم، بنابراین بای دیفالت باید حواسم جمع باشد که حتی اگر به ساعت دفتر دیرم نشده باشد، به ساعت توی ماشین الان دیر شده است!

مرجع و مبدا زمانهای زندگی من، ساعت ماشین است. روزهایی که در خانه می‎‌مانم در زمان بی زمانی شناورم که با هیچ زمان دیگری هماهنگی ندارد و جلو جلو دویدنش فقط همه چیز را مسخره نشان می‌دهد. تازه با این همه ساعتهایی که اینقدر از زمان واقعی جلوترند ما هیچ وقت به هیچ جا زود نمی‌رسیم!


 
فرار از زندان
ساعت ٦:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢۱  کلمات کلیدی: روزهای من

 

جلسه‌های شب اعصابم را خراب می‌کند. این همه مرد، کسی حواسش به ساعت نیست. انگار هیچ‌کس توی خانه منتظرشان نیست. من اما دلم می‌خواهد به ساعت خواب بچه‌ام برسم. این روزها پسرم را کم می‌بینم. دلم برایش تنگ می‌شود. جلسه حتی به میانه نرسیده. به ساعت نگاه می‌کنم. پسرم الان دارد شام می‌خورد لابد. با خودم فکر می‌کنم: « می‌روم. به من چه که این همه آدم تاخیر کردند و جلسه یک ساعت و نیم دیرتر شروع شد؟» با تصمیمم انگار یک چراغ توی قلبم روشن می‌شود. به خانه فکر می‌کنم. حرف گوینده که قطع می‌شود از جایم بلند می‌شوم و عذر خواهی می‌کنم. تا به حال وسط هیچ جلسه‌ای بلند نشده‌ام. هیچ جلسه‌ای. اما این اولین، به شوقم می‌آورد. در که بسته می‌شود انگار همه چیز رنگی می‌شود. انگار می‌شود زندگی. نیم ساعت بعد خانه‌ام و دارم برای بچه قبل از خواب کتاب می‌خوانم و صدای شیر در می‌آورم. بچه‌ام غر می‌زند اما خیلی زود خوابش می‌برد. فکر می‌کنم به جلسه‌ای که ازش فرار کرده‌ام و به خودم توی آینه لبخند می‌زنم. احساس می‌کنم این لحظه‌ها را از خودم دزدیده‌ام، برای همین اینقدر قیمتی و خوشایند هستند. لحاف را می‌کشم روی پسرم و از اتاق بیرون می‌روم.

 


 
پس من کی بزرگ می شوم خوب؟
ساعت ٥:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۱٦  کلمات کلیدی: من و پسرم

-          دیگه نصفه شبا نمیاد پیش ما.

-          اوهوم! دیگه دوست نداره اینجا بخوابه اصلا.

-          تازه نمی ذاره خیلی ماچش کنم.

-          دیدی امروز چه حرفهایی با لیلا می‌زد؟

-          پسرمون بزرگ شده.

-          اوهوم!


 
« بی تو من کجا روم؟ کجا روم؟»
ساعت ۳:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۱٤  کلمات کلیدی: روزهای من

یکشنبه شب بالاخره رفتم و یک پالتوی مشکی خریدم. بعدش رفتیم سینمای سه بعدی. عالی. نشسته باشی روی صندلی و پرتاب شدن را تجربه کنی. معرکه بود. تفریحی  مناسب نسل واخورده کون‌گشادی که من بهش تعلق دارم. موهای بچه‌ام از هیجان سیخ سیخ شده بود. چکمه نخریدم. پسرک مانده خانه مادربزرگش و خانه بدون او زیادی ساکت، زیادی بزرگ است و همه چیز انگار روی اعصاب من رژه می رود. پسرک که نبود چطور زندگی می کردیم؟ بدون قدمهایش؟ بدون حرفهایش؟ بدون اسباب بازیهایش که همه جای خانه ولو شده‌اند؟ بدون بوی ذرتی نفسهایش؟ به این زودی دلم تنگ شده ؟ من چطوری بیست روز دوریش را تاب آوردم آن بار؟ دلم نازکتر شده انگار. عصر تاسوعاست. شهر سیاه پوش جلوی رویم است. دلم می خواهد بزنم به خیابان. کاش مرد بودم و یکی از این علمهای سنگین را می زدم روی دوشم و تمام شهر را گز می‌کردم. انگار که چون زنم کسی باور ندارد که چقدر شانه‌هایم سنگین است. امسال باور کرده‌ام که زن هستم. تا پارسال با اینکه سی و خورده ای سالگی را مدتها بود داشتم زندگی می‌کردم هنوز توی خیالات خودم دختر بودم. حالا می‌دانم که من زن هستم و زندگی همینی است که هست و هرجای دنیا هم که بروم همینطور مضطرب می‌مانم برای اینکه ریشه هایم اینجا، توی این خاک کوفتی است. همین خاکی که دارد ازش غم می بارد و بغض. عصر تاسوعاست.


 
« باور کنید من زنده نیستم.» *
ساعت ٧:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۱٢  کلمات کلیدی: غر می‌زنم، پس هستم

زده بودم بیرون از زور کسالت. عصر پنجشنبه. تک و تنها. برای اولین بار رفتم توی ساختمان پارکینگ شهرداری، تجریش. هی دور زدم و رفتم بالا. هی دور زدم و دور زدم. انگار داشتم در خلاء می‌چرخیدم. حس مورچه بالداری را داشتم دور حباب چراغ. با این تفاوت که نوری نبود. هوا داشت تاریک می‌شد و من هنوز داشتم دور خودم می‌چرخیدم انگار. یک عالمه رمپ بی پایان. آخر یک جای خالی گیرم آمد و ماشینم را چپاندم تویش. انگار که این صحنه را خواب دیده باشم. ترسیده بودم. من چرا از پارکینگها می‌ترسم؟ نزدیک آسانسور بودم. مردی پرسید: « اینجا طبقه چندم است؟» گفتم: « پنجم» و دلم می‌خواست بگویم صدم. هزارم. آنقدر که حس می‌کردم مدتهاست دارم می‌چرخم و نمی‌رسم. تجریش زنده بود. پر از آدمهایی که می‌خندیدند. لبوی داغ می‌خوردند. بچه‌هایشان را کول می‌کردند و پیراشکی گاز می‌زدند. زنانی هم بودند مثل من، مسنتر شاید. منتظر که جادوی تجریش اثر کند. انگار روی پیشانیمان داغ خورده بود، منتظر. انتظارم از دشتهای وسیع و گنبدهای آبی، کوچک شده بود، شده بود اندازه یک پیراشکی شکلاتی. انتظارم شده بود یک سوئیچ سبز و من گذاشته بودمش توی جیبم. تجریش، سرد بود و من زل زده بودم به آدمها. آدمهایی که مثل من نبودند یا شاید بودند. فقط من انگار تنها بودم و آن زنهایی که پیرتر از من بودند و انتظارشان هم پیر شده بود. من و زنها از نگاه هم فرار می‌کردیم. انگار دختر آن سالهای دور داشت یک جایی توی سرم گریه می‌کرد. از اینجا به بعدش را همه‌تان حفظ شده‌اید. رفتم و یک کیسه پر گل‌سر خریدم و برگشتم خانه. خر کردم خودم را ... مثل همه وقتهای اینجوریم.

 

* فروغ


 
در همه دیر مغان نیست چو من شیدایی
ساعت ٧:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٩  کلمات کلیدی: دغدغه های ذهنی من

بعضی اسمها انگار قصه‌های بیشتری دارند. شده که با شنیدنشان گوشهایم تیز شده و دلم خواسته بروم قصه پشتشان را بدانم. منظورم این نیست که این اسمها قشنگتر یا خوشایندتر هستند. منظورم این است که چیزی در معنی این اسمهاست که توجه مرا جلب می کند. دلم می‌خواهد بدانم که والدینی که اسم بچه شان را گذاشته‌اند «فرود» چه فکری توی سرشان بوده. چه ماهیتی در فرود دیده‌اند که خواسته اند اسم بچه شان این باشد. یا مثلا « سپاس» یا « آسمان» یا «نیایش» یا ...

فکر می کنم اسم خودم هم از اسمهای قصه‌دار است. البته قصه هم دارد. قصه‌ای که از وقتی که مادر من دختر بچه‌ای بوده شروع می‌شود و شعری که در کودکیهایش شنیده است. همینجوریها هم نبوده که یک روز بیدار شود و فکر کند که اسم این بچه بشود شیدا و فکر نکند شاید به این همه سرگشتگی که این اسم با خودش می‌آورد.

 

 


 
چتری برای یک نفر!
ساعت ٥:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۳  کلمات کلیدی: سی و خورده ای سالگی



هر بار می‌رفتم سلمانی مو کوتاه کنم، می‌گفت بیا برایت چتری بگذارم. می‌گفتم نه. چتری به نظرم بچگانه می‌آمد. به نظرم می‌آمد حوصله‌اش را ندارم. می‌دانستم که فر می‌خورد و صبح به صبح باید سشوار بکشم. می‌گفتم نه و تمام. همین طور رفتم تا سی و خورده‌ای سالگی. رسیدم به وقتی که آدم توی زندگیش می‌گوید: « why not?»

چتری خوب شد. خوشم ‌آمد که روی صورتم سایه می‌انداخت. خوشم ‌آمد که بین چشمم و نگاهم فاصله افتاد. یک سال و خورده‌ای هست که دارم با چتری زندگی می‌کنم و حالا فکر می‌کنم قبلا چطور بدون چتری زندگی می‌کردم؟ پس وقتی حوصله ام سر می‌رفت چه می‌کردم اگر نمی‌خواستم موها را از روی چشمم کنار بزنم؟ پس صبحهای دویدن صدای سشوار شتاب زده آخر وقتم چه می‌شد؟ اصلا صورتم قبلا بدون چتری چطوری بود؟ یک عمر موهای بلندم را بسته بودم پشت سرم، محکم و چشمهایم کشیده تر شده بود. حالا با چشمهای گردم زیر چتری کمین کرده‌ام و خودم را انگار دوستتر دارم.


 
اگر چاله در ثریا هم باشد شیدا به آن دست خواهد یافت
ساعت ٩:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢  کلمات کلیدی: روزهای من

من مجهز به یک سیستم فوق پیشرفته چاله یاب هستم که در گل و گشادترین خیابانها، می توانم کوچکترین چاله ها را پیدا کنم و خودم را با ماشینم پرت کنم تویش. کم چیزی نیست ها! گاهی اوقات این کار خودش یک قابلیت است! به این قابلیت اضافه کنید پرش از روی سرعتگیرها که ترکیبش می شود چیزی حیرت انگیز... همین که منم! حالا کوچه دفتر ما را برداشته اند کنده اند. باران هم آمده و گل و شل روی چاله ها  را باز کرده . کوچه شده یک میدان مین! چاله پشت چاله... بعضی هایشان شوخی هم ندارند. چاله ای که سر کوچه است تا حالا چند تایی چرخ پنچر کرده و ماشین کج و کوله کرده و چاله وسط کوچه هم کم از آن یکی ندارد. حالا منم و این چاله‌ستان و هر روز باید حواسم باشد که حداقل از آن دو تا چاله بزرگتر جان سالم به در ببرم!

*

صبح که داشتم برای زودتر رساندن سینا کوچه و پس کوچه می رفتم برخوردم به کوچه « نیایی» . اسم کوچه بود « نیایی» ننوشته بودند شهید نیایی، فقط نیایی. فکر کردم به آدمهایی که در کوچه « نیایی» زندگی می کنند و همینطوری یاد نوروظی افتادم ...