« یه قاصد خبرم کرد که آفتاب لب بومه»
ساعت ۱:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/۳۱  کلمات کلیدی: دغدغه های ذهنی من

به هم ریخته‌ام از صبح. ایمیل دوستی را می‌خوانم. جواب می‌دهم و گریه می‌کنم. نه گریه نمی‌کنم رسما دارم زار می‌زنم. کسی دور و برم نیست. با دوست دیگری چت می‌کنم. باز می‌بینم که دارم اشک می‌ریزم. های های. پسرک می‌آید. نه به چشمهای اشکیم نگاه می‌کند نه به قیافه به هم ریخته و موهای ژولیده‌ام. بساط ناهارش را آماده می‌کنم. با دست و پا کتلتش را سرهم می‌کند. من اشکهایم را پاک می‌کنم. بعد دلش می‌خواهد گواش بازی کند. گواشها را می‌آورد و کاغذ و نمک و یک عالمه قاشق یک بار مصرف. حالا هوس کرده نمک بریزد توی رنگهای گواش و چه می‌دانم یک عالمه کار دیگر بکند. به حالت چهره‌اش نگاه می‌کنم. توجه کامل. اشتیاق. نگاهش می‌کنم. اشکها را به زور نگه می‌دارم. چند وقت است که اینقدر اشتیاق به چیزی نداشته‌ام؟ چند سال شاید؟ این همه عاشقانه نگاه نکرده‌ام به چیزی که احساسم را زیر و رو کند؟ بچه‌ها کی و کجا این احساسهای خوب را گم می‌کنند؟ من از کجا می‌توانم پیدایش کنم؟ چه کنم که پسرم گمش نکند؟ پرم از سوال و گریه کردن یادم رفته است.


 
گودی کمر دارم پس هستم
ساعت ۸:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/۳٠  کلمات کلیدی: آخه من لیبل این پست رو چی بزنم؟

کمرم شاکی است. می‌گوید باز که نشستی پای این کامپیوتر که من قوز کنم و درد بگیرم و تا صبح امانت را ببرم. می‌گویم من از نسل نشستن و هیچ کاری نکردنم. نسلی که فقط با تکان دادن انگشتهایش روی صفحه کیبورد به همه فانتزیهایش جان می‌دهد و همانجا هم خاکشان می‌کند. می‌گوید اوهوم. به درک. هر خری که هستی باش. گفتم که شاکی است. می‌گوید بلند شو. دو قدم راه برو. خشک شدم. درد دارم لعنتی. می‌گویم کار دارم. می‌خواهم بنویسم. می‌گوید از صبح تا بعد از ظهر سر کار می‌گویی تحمل کن که الان دارم کار جدی و مهمی انجام می‌دهم. حالا ولی نشسته‌ای و داری مزخرف می‌نویسی. می‌گویم خفه شو. بذار فکر کنم چی می‌خواستم بنویسم. یک چیزی بود در مورد عشق. مطمئنم که می‌خواستم یک چیزی در مورد عشق بنویسم اما این لعنتی حواسم را پرت کرد!


 
شیدایی
ساعت ۸:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٢۸  کلمات کلیدی: روزهای من ، دغدغه های ذهنی من

باران که شروع شد همه دویدیم بیرون. کنار در ایستادیم و زل زدیم به قطره‌های باران. دلم می‌خواست زیر باران برقصم. باران که رفت و  تگرگ شد ما هنوز ایستاده بودیم و نگاه می‌کردیم. پسرها رفتند روی تراس به سیگار کشیدن و من رفتم بارانیم را پوشیدم. دلم می‌خواست راه بروم. دلم می‌خواست این روز بارانی را نفس بکشم. دستم به کار نمی‌رفت. دلم می‌خواست بزنم بیرون. نمی‌شد. وسط روز کاری بود و آسمان داشت خودش را می‌کشت.

رفتم زیر باران ایستادم. نفس کشیدم و فکر کردم باید یک قانونی باشد که در این شهر خاکی و دودی روزهای بارانی را تعطیل کند. برعکس اروپایی‌های آفتاب ندیده که به دیدن خورشید از خانه می‌پرند بیرون و لخت می‌شوند، باید روزهای بارانی تهران را،  به همه آدمهای شهر مرخصی و یکی یک چتر بدهند. چتر هم ندادند مهم نیست. همه باید ماشینها را پارک کنند و زیر باران راه بروند. در روزهای بارانی تهران چلپ چلپ کنان خیابانها را گز کنند و به همدیگر آب بپاشند. سیگار را باید بدهند دستفروشهای بارانی پوش بفروشند و گلفروشها آن روز گلهایشان را حراج کنند.

فکر کردم دارم وسط اتوبان همت راه می‌روم و قطره‌های باران آسمان دور و برم را خط خطی می‌کند. فکر کردم دستهایم را می‌برم بالا و دور خودم می‌چرخم. فکر کردم دور و برم پر است از آدمهایی مثل من که زیر باران دیوانه شده‌اند. فکر کردم می‌چرخم، مثل بچگیهایم .بعد می‌افتم روی زمین بارانی و می‌گذارم سرم خوب گیج برود، باران صورتم را خیس کند و تنم را بپوشاند. باران را لازم داشتم. باران را اینطور لازم داشتم. جرات نکردم. تنها دیوانه شهر بودم و آدمها پشت ماشینهایشان به ترافیک و باران و شهرم بد و بیراه می‌گفتند و به دیوانه‌هایی مثل من که رو به باران لبخند می‌زدند، چشم غره می‌رفتند. 


 
"روزی ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد." *
ساعت ٩:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٢٥  کلمات کلیدی: میهمانی خداحافظی

روزهایی بود که من و الی تمام جیک و پیک هم را می‌دانستیم. اینکه کی از کدام پسر دانشگاه خوشش می‌آید. کداممان آن روز قلبمان لرزیده. کی کفش نو لازم دارد و کی اصلا از مدل موهایش راضی نیست. امروز با آن همه فاصله گرفتن از آن روزها فکر می‌کنم روزها نیستند که آدمها را به سالهای زندگیشان این همه می‌چسبانند.

دیگر نمی‌توانیم مثل وقتها از سیر تا پیاز زندگیمان را برای هم بگوییم. بزرگ شده‌ایم خیر سرمان. عاقل شده‌ایم. پرایویسی پیدا کرده‌ایم. همه‌اش هم رفتن نیست. خیلی‌اش از آنجایی شروع می‌شود که مردی وارد زندگیت می‌شود و آنقدر بهت نزدیک می‌شود که یهویی از نزدیکترین دوستان هم مهمتر می‌شود. بعد از سالها یاد می‌گیری که دقیقه‌های کوچک طلایی را برای خودت نگه داری. خاطره اولین بوسه، قدم زدن زیر باران و عکسی که در کنار آبشار بلند انداخته‌ای ... اما حالا هر کداممان ده سالی هست که ازدواج کرده‌ایم. حالا می‌دانیم که بخشهایی از قلبمان هست که همیشه خدا برای همسرمان غیر قابل دسترس باقی می‌ماند. همانجاهایی که یک وقتی دوستی را راه داده‌ایم آنجا و در یک عصر بارانی برایش تعریف کرده‌ایم که چقدر دلمان شکسته است.

همانجاهای قلبم که وقتی دلم برای دوستانم تنگ می‌شود تیر می‌کشد. چقدر لازم داریم که مثل آن وقتها بنشینیم و برای هم تعریف کنیم... ده سال حرف تلمبار کرده‌ایم الی... کم که نیست.هست؟

حالا در این فرصت کم با بچه‌هایی که مدام وسط حرفمان می‌پرند و دغدغه روزهایی که دنبال هم کرده‌اند و چمدانهای تو که دهان گنده‌شان را باز کرده‌اند وقتش را نداریم که حرف بزنیم. تو که بروی من دیگر الهام ندارم که برایش حرف بزنم. امسال اما فهمیده‌ام که همه‌اش هم همین نیست. سالهای سال برای من این بود که گذاشته‌اند و رفته‌اند. مرا گذاشته‌اند و رفته‌اند. اما امروز دیدم که تو هم دیگر شیدا نداری. شیدای آسان‌گیری که برایت حرفهای مسخره بزند و نگذارد که بار سنگین روزها اینطور روی شانه‌هایت بماند.

بگذار فکر کنیم که یک روز ما باز حرف خواهیم زد و من آن روز برایت خواهم گفت که امروز کدام آهنگها را دوست دارم و چقدر دلم می‌خواهد یک روز دست تو را بگیرم و با هم توی ماشین بنشینم و باران که خودش را روی سقف ماشین می‌کوبد برایت همه چیز را از نو تعریف کنم.

 

 

* ا. بامداد

 

 


 
« دویدم و دویدم...»
ساعت ٤:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/۱٦  کلمات کلیدی:

قاضی دومی که به تور پرونده‌ام خورد خوش اخلاق و مهربان بود. قاضی قبلی بین من و دزد و قاچاقچی هیچ فرقی نمی‌گذاشت. این یکی خیلی متین نشست و حکمش را با خط خوب روی کاغذهای دادسرا نوشت و داد دستم. گفت که وثیقه لازم نیست و همان بیمه ماشین کافی است و فرستادم که بروم بعد 20 روز ماشینم را بگیرم. گرفتن ماشین هم هفت خوان خودش را داشت. از خلافی گرفتن و عوارض شهرداری که بگذریم، ترخیص ماشین را باید می‌رفتم از یکی از غربی‌ترین نقاط تهران یعنی خیابان زنجان می‌گرفتم و بعد می‌رفتم ماشینم را از شمالی‌ترین نقطه شهر از پارکینگ الغذیر دربند تحویل می‌گرفتم. دیروز تمام روزم به بالا و پایین رفتن توی شهر و دویدن گذشت. وقتی دوباره سوار ماشینم شدم باورم نمی‌شد. گفتم: « دیدی بالاخره گرفتمت!» حیف که ماشینم لبخند زدن بلند نیست. دم هم ندارد که برای من تکان بدهد. ماشینم خاک آلود و خسته به نظر می‌رسید و پیرتر از آن چیزی که یادم بود. با این حال ماشین باوفای من است. دوستی که همیشه خدا حرف مرا گوش می‌کند و اگر آب و غذایش به راه باشد نق و نوقی هم راه نمی‌اندازد. چند تا آدم اینطوری توی زندگیم دارم؟ ... بگذریم.

20 روز تمام گذشت. روی برگه‌های پزشک قانونی موتوری نوشته‌اند: « کوفتگی روی بند سوم انگشت میانی دست راست، اظهار تالم در زانو و شانه راست.» 20 روز تمام. خرجش به کنار... اعصابی که از ما خرد شد و سالی که نباید اینطوری شروع می‌شد اما شد. باز هم خدا را شکر که همه چیز به خیر گذشت و صدمه ماندگاری به کسی وارد نشد و هر چه که بود خراش و کوفتگی بود نه چیزی بدتر.

هفته اول، هفته نصفه نیمه اول سال تمام شد. هفته‌ای که به جا افتادن در رودخانه خروشان روزهایم گذشت. با روزهایم می‌دوم. هنوز به خودم نرسیده‌ام. رخوت اول بهار و این همه کار گیجم کرده است. باید از خودم مرخصی بگیرم. باید از تعطیلات برگردم. جا مانده‌ام توی تعطیلات. کنار دریای آبی. کنار سنگهای گرد و سفید و گوش ماهی‌ها. جا مانده‌ام کنار یک عالمه رنگ آبی... بروم خودم را بردارم و بیایم.

 

 


 
چه کسی اژدهای مرا خورد؟
ساعت ٩:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱/۱۳  کلمات کلیدی: آخه من لیبل این پست رو چی بزنم؟

  پانزده سال از آخرین باری که این همه سیگار یک جا کشیده‌ام می‎گذرد. با موهایم که بوی سیگار می‎‌دهد و گلوی خشکم بیدار می‌شوم. در یک جور هنگ اور دودی غلت می‌زنم و به ساعت نگاه می‌کنم : 8 صبح. از جایم بلند می‌شوم. آخرین روز تعطیلات است.

از اتاق فرمان دستور آمده که در مورد «سی و خورده‌ای سالگی» و «اینکه امسال سال من است» و اینها ننویسم. تا دستور نیامده که از تعطیلات هم بکشم بیرون یک پست بنویسم و بروم رد کارم. منتها الان نوشتنم نمی‌آید. این پست جهت شرط بندی دیروز نوشته شده و هیچ ارزش دیگری ندارد!


 
«دنیای این روزهای من»
ساعت ۳:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱/۱٢  کلمات کلیدی: سی و خورده ای سالگی

گیج ننوشتنم. کلمات از سرانگشتانم فرار می‌کنند. من و کلمه‌ها که این همه سال دوستهای خوبی بوده‌ایم حالا چپ چپ به هم نگاه می‌کنیم. خط چشم آبی شبرنگ را پشت پلک بالا می‌کشم و به خودم نگاه می‌کنم. انگار چراغی که سالهای سال دنبالش می‌گشتم در چشمهایم روشن کرده‌ام. انگار دوباره مرئی شده‌ام. دوباره می‌توانم زیر باران نفس بکشم. به سی و خورده‌ای سالگی‌ام نگاه می‌کنم و فکر می‌کنم پس این است. سی و خورده‌ای ساله بودن اینطوری است. که بیشتر از همیشه یادت می‌افتد که در آینه نگاه کنی. حالا که هنوز آینه، آنچه خوشایندت است به تو نشان می‌دهد. پیر شدن باید خیلی دردناک باشد. آدمها چطور از آینه‌ها دل می‌کنند؟ سی و خورده‌ای سالگی را زندگی می‌کنم و نمی‌توانم بنویسمش.

*

بچه‌های کوچک، بچه‌های خیلی کوچک را دوست دارم. بغلشان که می‌کنم هنوز، دلم می‌لرزد. دلم پر می‌کشد برای انگشتهای کوچکشان که مشت می‌کنند. برای نگاه کنجکاوشان. اما تجسم اینکه کودک دیگری داشته باشم برایم وحشتناک است. مثل این می‌ماند که زنجیری انداخته باشم گردن سی و خورده‌ای سالگی‌ام و غرقش کرده باشم در رودخانه بی‌امان مادری. رودخانه نه دریای مادری. دریایی که می‌دانم تا بار دیگر فرصت کنم تویش دست و پایی بزنم و نفس بکشم چهل ساله شده‌ام و چهل ساله شدن، حالا هنوز به نظرم دور و عجیب می رسد.

*

من شیدای این روزها را نمی‌شناسم. شیدای این روزها، نمی‌داند از روزهایش، خودش و دنیایش چه می‌خواهد.


 
از تعطیلات برگشته‌ام، تعطیلات از من برنمی‌گردد
ساعت ٥:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱/۱۱  کلمات کلیدی: روزهای من

بچه‌ها خانه را گذاشته‌اند روی سرشان: 7 تا بچه. دو تایشان چهار دست و پا می‌روند. پنج تای دیگر می‌دوند. دیروز از راه رسیده‌ام و امروز خانه روی هواست و من چقدر دوست دارم که دورم شلوغ باشد و صدا به صدا نرسد. به خودم می‌گویم در سال تازه که هنوز به نظر نو و دست نخورده می‌رسد بیشتر بخندیم. بیشتر دور هم باشیم. به خودم قول می‌دهم که اینقدر سخت نچسبم به لحظه‌های غمزده. به ترافیک. به غرغر. با خودم دست می‌دهم و باز می‌دانم که زیر قولم می‌زنم. 3 روز مانده از تعطیلات که هر روزش را از روز اول با خسیسی شمرده‌ام و هی به نظرم کم آمده. تعطیلات فاصله انداخته بود بین من و آنچه باید با آن مواجه شوم. 14 فروردین که برسد دیگر نمی توانم فرار کنم.

 14 فروردین روز بدی نیست. 14 فروردین هفت سال پیش من یک لوبیای کوچولو را روی صفحه سونوگرافی دیدم که قلبش تند و تند می‌زد و بچه من بود و من نمی‌دانستم که هست. آن نقطه کوچک تپنده روی آن صفحه سیاه برایم آنقدر عزیز و خواستنی بود که زدم زیر گریه. برای اولین بار توی عمرم از شادی داشتن چیزی زدم زیر گریه. آن نقطه کوچک با آن قلب ریز حالا حرفهای قلمبه سلمبه می‌زند. پیک نوروزی حل می‌کند و برای من شرط می‌گذارد که چنین و چنان.

هزار و یک کار هست برای این سه روز و من دلم می‌خواهد فقط لم بدهم روی کاناپه و به رفتن این سه روز نگاه کنم و فکر کنم که آیا آنقدر که لازم است برای شروع سال جدید نیرو دارم؟ پسر دوستم با چشمهای گردش نگاهم می‌کند و به گردنبدم چنگ می‌زند. فکر می‌کنم بچه‌ها چقدر آسان روح ما را تصاحب می‌کنند و زندگی چقدر به نظر ساده‌تر می‌رسد وقتی هفت تا بچه خانه را می‌گذارند روی سرشان و صدا به صدا نمی‌رسد.


 
یک کمی بیشتر از سی و خورده‌ای سالگی
ساعت ٩:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٧  کلمات کلیدی: من و کتابها

رمان « چهل سالگی» ناهید طباطبایی را خواندم. مدتها بود که دلم می‌خواست یک داستان بلند بنویسم در مورد سی و خورده‌ای سالگی. نمی‌دانستم که چنین رمانی قبلا نوشته شده است و رمان بدی هم از کار در نیامده. داستان چند ایراد عمده داشت. اولین ایرادش این بود که نویسنده، راوی دانای کل را انتخاب کرده بود، نتوانسته بود صرفنظر کند از سرک کشیدن به افکار بقیه شخصیتهای داستانش. اگر راویش سوم شخص محدود– یا اول شخص-  می‌شد رمان، رمان بهتری از کار در می‌آمد. همین که قهرمان داستان مجبور می‌شد افکار همسرش را حدس بزند نه اینکه نویسنده زحمت را کم کرده و همه را برایش روایت کند، دغدغه و کشمکشی به داستان می‌بخشید که در این بخشها فاقد آن بود. دومین اشکال عمده داستان اعضای خانواده قهرمان داستان بودند. از آن شخصیتهای ساختگی غیرواقعی که به خاطر شدت خوب بودنشان اعصابت را خراب می‌کردند. اما داستان در کنار این ایرادها، به خوبی سیر افکار زن چهل ساله را روایت کرده بود:  دغدغه‌ها و دلهره‌هایش و ترسش را، نگاهش را در آینه، بازگشتش را به گذشته و عشق ممنوعی که طبق عادت رمانهای ایرانی باید لابلای سطرهای داستان پنهان می‌شد. شخصیت زن داستان، آلاله، زنی واقعی بود که می‌توانستی چهره‌اش را تجسم کنی و ببینی‌اش که سازش را بغل کرده و ببینی‌اش که حوصله آشپزی ندارد. شخصیت واقعی آلاله در کنار شخصیت غیرواقعی همسر و دخترش که نه خوب پرداخته شده بودند و نه اصلا خوب ساخته شده بودند، رنگ می‌باخت و چه حیف. تمام موضوع داستان دغدغه‌های آلاله و ترسش بود از چهل ساله شدن. ترسی که در تمام سطرهای داستان بود و چه خوب و واقعی بیان شده بود. «چهل سالگی» رمان کم حجم و خوشایندی بود برای یک روز خیلی خیلی تعطیل وسط یک تعطیلات بلند.


 
Alanya kulesi
ساعت ٩:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٦  کلمات کلیدی: خاطرات سفر
اتوبوسی که قرار بود ما را تا بالای راه پر پیچ و خم قلعه ببرد خراب شد و وسط راه پیاده‌مان کرد. راننده گفت: « چیزی تا قلعه نمانده.»،دروغ محض. راه به نیمه هم نرسیده بود. راهی پیچ در پیچ در کمرکش کوه در مسیری سنگفرش شده. منظره اما معرکه، دریای آبی انگار که زیرپایمان بود. نوک دماغه خلیج بودیم و داخل قلعه‌ای باستانی با سنگهای بزرگ. قلعه 800 سال پیش ساخته شده بود. نیم ساعت راه رفتیم تا رسیدیم به ورودی قسمت داخلی قلعه. درست نزدیک کنگره‌هایی که از پنجره اتاق هتل دیده بودمشان.  رسیدیم به نقطه‌ای که دریای آبی، 250 متر پایینتر زیرپایمان بود. تاریخ قلعه می‌گفت که از این نقطه دشمنان را پرت می‌کرده‌اند در دریا. منظره خیال انگیز بود. اگر از تاریخ وحشتناک آن نقطه صرفنظر می‌کردیم درست مثل این بود که بالای دریا ایستاده باشیم. حتی پرنده‌ها پایینتر از نقطه‌ای که ما ایستاده بودیم پرواز می‌کردند. کشتی‌های توی آب نقطه‌های کوچکی بودند. نور روی آب سوسو می‌زد. دریا شده بود مثل آسمان شب.خیال محض. رفتم و روی کنگره‌های
قلعه نشستم و به منظره پایین نگاه کردم. درست همانجایی که سالهای سال سربازها ایستاده‌اند و نگاه کرده‌اند به اینکه دشمنی آیا تاریکی شب را می‌شکافد که به قلعه‌شان حمله کند یا نه. آیا سربازها این منظره را ستوده‌اند یا انتظار مدام دشمن فرسوده‌شان کرده است؟ هیچ دشمنی به این نقطه نرسیده است و این قلعه هرگز فتح نشده. تاریخ سرش را بالا گرفته و با کنگره‌های سنگی به امروز نظر می‌کند. از بالاترین نقطه شهری افسانه‌ای با دریایی آبی، آبی تر از هر آبی دیگر...

 
« ای ایران ای مرز پرگهر »
ساعت ۱۱:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٢  کلمات کلیدی: خاطرات سفر

 

دیروز توی یکی از مرکز خریدها هفت سین دیدم. کم مانده بود بنشینم روی زمین و زار بزنم. بعد از چند سال امسال اولین سالی بود که بدون هفت سین و آینه و ماهی و قرآن تحویل شد. حالا چند ساعت بعد از سال تحویل حتی نمی‌توانستم به هفت سین نگاه کنم. دور و بر هفت سین به انگلیسی و ترکی در مورد بهار و هفت سین و سمبلها نوشته بودند. من فقط نگاه می‌کردم و دلم می‌خواست سال دوباره تحویل شود و من آنجا نشسته باشم و زل بزنم به ماهی که قرمز نبود. به لاله ها که جایشان توی هفت سین نبود و سیب و سرکه و سنجد. آقای الف می‌گوید که من دیوانه ام. احساساتی ام که تا پایم را از ایران بیرون نگذاشته ام زود به قول معروف هوم سیک می‌شوم. آن هم در این شهر آفتابی با آسمان آبی پررنگش.

در ایران هر ده کوره ای هم که باشی یک جوری حواست هست که عید است و تعطیلی. همه مردم نشاط تعطیلات را دارند. حال همه خوب است. روزهای اول سال مثل یک کاغذ سفید است که – به اشتباه- فکر می‌کنی که هر چیزی دلت بخواهد می‌توانی رویش بنویسی. عید هم تمام می‌شود و روزهای سال صف می‌کشند تا شنبه را به پنجشنبه برسانند و باز از نو. اما عید چیز دیگریست. سلسله ای از روزهایی که از ناکجا می‌افتد اول بهار و انگار می‌خواهد بگوید که زندگی آنقدرها جدی نیست و سخت نباید گرفت و سبک باید بود. دلم برای تهرانم تنگ شده است.


 
آرزوهای اژدهایی، نهنگی یا هر چه می خواهید اسمش را بگذارید برای سال 91
ساعت ٢:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/۱  کلمات کلیدی: روزهای من

گفتن اینکه سال 91 سال من است مساوی است با گفتن اینکه من امسال 36 ساله خواهم شد. به نظر ترسناک می‌رسد نه؟ اما قرار نیست روز اول سال نو فکرهای ترسناک کنم. قرار است فکر  کنم به روزهای خوب. به خنده. به شادی. به دوستهای خنده‌ها و دوستهای گریه‌هایم. به آنهایی که دور هستند و جای خالیشان در قلبم هنوز ذق ذق می‌کند و آنهایی که هستند و خدا را شکر که هستند و می‌شود هنوز با آنها خندید. به دوستهای تازه که قلبم را روشن می‌کنند. به روزهایی که قرار است بیاید و بهار باشد و من یادم بماند که هر روز خدا مال من است، اگر باور کنم، اگر بخواهم.

از این راه دوربرای همه شما آرزوی شادی و سلامتی دارم. در آینه نگاه کنید. به خودتان لبخند بزنید و بگویید که امسال قرار است با همه سالهای دیگر فرق داشته باشد. برای اینکه امسال سال من است و مگر می‌شود سال من، سال بدی باشد؟