قلى در باق قرآن مى خاند.
ساعت ٩:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/۳٠  کلمات کلیدی: من و پسرم

یک - رفتم دنبال سینا، دارد کاپشن مى پوشد. تا مرا مى بیند، مى گوید: " مامان یوحنا کیفش رو جا گذاشته." مى گویم: " باشه مامان، مامانش مى بینه کیفش نیست، مى فرستتش بیارتش."

 - آخه یوحنا با سرویس رفته.

 - خوب پس هیچى.

 - مشقاش چى میشه پس؟

- یا مشقاشو نمى نویسه یا برمى گرده کیفشو برمى داره.

  رفتیم توى حیاط. یکى از همکلاسیهاى سینا مى دود جلو، سراسیمه: " خانم شما یوحنا رو ندیدین؟" این همان است که چشمهاى سبز عسلى دارد و صورت گرد و سفید و لپ تا دلت بخواهد لپ، فسقلى با این هیکل یک وجبى اش مبصر کلاس سینا اینا هم هست. جواب دادم: " نه، ندیدم." سینا از پشت من دوید جلو و ایستاد کنار مبصر چشم سبز و یکى دیگر و سه تایى آشفته به هم یادآورى کردند که یوحنا کیفش را جا گذاشته.

 دو - دفترى دارند به اسم دفتر نوشته هاى من. هر حرف تازه اى که یاد بگیرند باید چند تا نقاشى بکشند از کلمه هاى حاوى آن حرف و جمله بسازند. جمعه تصمیم گرفته با انجام بدون نظارت این قسمت تکلیفش خوشحالم کند. تکلیف حرف "ق" است. دفتر را باز مى کنم. چیزهایى کشیده و زیرشان نوشته: "قلى"،"قرآن" و "باق" جمله اش هم تیتر همین پست است!


 
«حواست نیست...»
ساعت ٢:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/٢٩  کلمات کلیدی: از دلتنگی و شیاطین دیگر

تحقیق دارد. باید پانزده تا سنگریزه از جاهاى مختلف جمع کند. نکرده. سه چهار سنگریزه از جلوى سنگکى دم مدرسه جمع کرده ام. سه بار بهش گفته ام که برود حیاط دنبال سنگ. نرفته. نق زده. رفته و سنگ آوردن یادش رفته. یک گلدان دارم پر از صدفها و گوش ماهیها که از کنار دریاهاى مختلف جمع کرده ام. لابلایش سنگریزه هم هست. یک عالم سنگریزه. سنگریزه هاى سبز نیمه شفاف را مى گیرم توى دستم و مى گذارم پرتم کند به فروردین ٩١. ساحل آنتالیا. بچه کنارم شن بازى مى کند. من پاهایم را دراز کرده ام روى شنها و سنگریزه هاى رنگى. سبز. آبى. آجرى. در موبایلم رستاک مى خواند: "من آروم مى میرم." و دریا آبى روشن است و آسمان آبىِ سیر و هوا ملس است. گرم حتى. پسرک کلاه بن تن آبى سرش است با عینک آفتابى. من، جین پوشیده ام با تونیک بنفش و سنگریزه ها را مى ریزم توى جیبِ تونیکم. یک جورهایى کسلم و نمى دانم چرا.  سنگریزه هاى سبزم را سینا روى برگه تحقیقش مى چسباند. صداى رستاک گنگ مى شود ولى هنوز به گوش مى رسد: " رژ لب روى ته سیگار"، دلم سیگار مى خواهد. رژ لب دارم. دریا. شاید. دلم مى خواهد سنگریزه هایم را پس بگیرم. نمى دهد. جدول سنگهایش کامل است. به مبین پز مى دهد که درسم تمام شد. مبین درسش مانده. سینا مى گوید: "مبین اگه مامان من، مامان تو بود، الان حسابتو رسیده بود!" من؟ هاج و واج، هم خنده ام گرفته هم فکر مى کنم معلمش سنگهایم را پس مى دهد یا نه؟ یادداشت بگذارم؟ نگذارم؟ چرا من باید سنگهایم را مى دادم اصلا؟ به من چه از تحقیق بچه؟ کسلم. آسمان تهرانم هم آبى سیر است. دریا ندارم. دیگر سنگریزه ى سبز هم ندارم.


 
«ارغوانم تنهاست.»
ساعت ٦:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/٢٧  کلمات کلیدی: روزهای من

تقاطع صدر شرق و مدرس شمال یک تابلوى تبلیغاتى بزرگ زده اند با عکس سه تا بچه . نگاه دختر بچه سمت چپى با آن کلاه و کاپشن بنفش مرا یاد بچگیهایم مى اندازد. صبحهایى که مرتکب بزرگراه صدر مى شوم، بعد از گذشتن از آن ترافیک نفس گیر و طولانى روى تابلو دخترک را مى بینم که هنوز بچه است و با نگاه پر از علامت سوالش زل زده به سى و خورده اى سالگى من. دخترک مى پرسد: " بزرگ شدن خوب است؟" مى گویم: " بچگیت را بکن، سوال بى ربط نپرس!" چشمهایش گردِ گرد مى شود و مى گوید: " باشه!" مى گویم: " حالا شدى دختر خوب!" صبحهایى هست که فقط براى دیدن بچگیهایم مى پیچم توى اتوبان صدر: دخترک فضول زبان دراز با آن عشقش به رنگ بنفش!


 
وینگاردیوم له وى اوسا
ساعت ۱٠:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/٢٦  کلمات کلیدی: دغدغه های ذهنی من

مى گوید: "بوتاکس؟" و من خنده ام مى گیرد. فکر مى کنم آنقدر بزرگ شده ام که به جاى اینکه بشنوم که "چه خوب به نظر مى رسى!" باید بشنوم " بوتاکس" مى گویم: " نه هنوز" و فکر مى کنم دلم نمى خواهد پیر شدن را باور کنم. دلم نمى خواهد فکر کنم به چروکهاى دور چشم و روى پیشانى. دلم مى خواهد فکر کنم بچه ام هنوز. وقتى در آینه هر روز ته موهاى فرفرى را مى کشم تا ببینم چقدر بلند شده و فکر مى کنم شاید یک روز بالاخره موهاى من هم آنقدرى که دوست دارم بلند شود. بوتاکس؟ نه ممنون ولى اگر معجونى هست که موهاى فرفرى خرمایى را که با یک ذره بلند شدن موخوره مى شود، وادار کند به زودتر قد کشیدن دوست دارم امتحانش کنم!


 
" بگذار اى بى خبر بسوزم."
ساعت ٥:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/٢٥  کلمات کلیدی: افسردگی و سایر دردهای بی درمان
نوشتن که به دادم نرسد، دیگر باید پنهان شوم. یک دیوار سنگى پیدا کنم. کز کنم پشتش تا موج بگذرد. موج؟ هههه! مى گویم موج که نترسم، که فکر کنم که مى گذرد. دخترک، کلاه را که کشیده تا روى ابروهایش، ژاکت مادرش را پوشیده و فکر مى کند مادر حالا کجاست؟ دراز کشیده ام روى کاناپه، بچه سرش جایى از خانه گرم است. باید شام درست کنم. دیکته بچه را بگویم. حوصله ندارم. امروز تمام راه قربانى خواند: " غمگین چو پاییزم از من بگذر." ماشین امانتى قبلا ضبط درست و حسابى نداشت. من فقط سى دى همراهم بود. دیدم دیگر پورت یو اس بى هم دارد. یادم باشد براى دفعه بعدى. تصادف نکرده ام، پلاک ماشینم فرد است، از بد روزگار. هوا که اینطور مى شود، افسردگى هوار مى شود روى سینه ام. حالم خوب نیست. حالم اصلا خوب نیست... به رویم نیاورید.
 
«خدایا ما را ببخش، ما هم تو را می بخشیم!»
ساعت ۸:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/٢٥  کلمات کلیدی: حسود خانم

حکایت خدا و خرما را شنیده اید؟ طرف بتی ساخته بود از خرما، برای خودش. خوش بود با این خدای خود ساخته. عاشقش شده بود و هر روز می رفت سراغش. تا اینکه زد و در سرزمینش قحطی آمد. همه خوراکیها را خوردند و ماند خدا. هر روز یک تکه از خدایش را کند و خورد تا تمام شد. دیگر خدا نداشت که عاشقش باشد اما شکمش سیر بود. این است که می گویند خدا و خرما را نمی شود با هم داشت. مرده شور این مملکت را ببرند با حکایتهایش، با انتخابهایش. با این پروسه دردناکی که هی بین درد و رنج، بین بد و بدتر، بین مردن و به زور زنده ماندن مجبوری یکی را انتخاب کنی. شاخ داشتیم خدا جان که فرستادی ما را این گوشه زمینت؟ سوئیس مگر چه اش بود؟ کانادا؟ آمریکا؟ همین ترکیه بغل گوشمان؟


 
« بهار ما گذشته، انگار.»
ساعت ۸:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/٢٤  کلمات کلیدی: خاطرات سفر ، دغدغه های ذهنی من

یک- کلاس اول که بودم، دوستم، آناهیتا گفته بود اگر مدادم را از دو طرف بتراشم،مادرم می میرد. آنقدر از این حرفش ترسیدم که دیگر ته مدادهایم را نتراشیدم. مدام هم از خدا می خواستم به خاطر آن یکی دو مدادی که قبلا از دو طرف تراشیده بودم،مادرم را نکشد. حالا پسرم هر مدادی از جامدادیش در می آورد، دو طرفش را تراشیده است. ترس کودکی هنوز آنقدر زنده و آشکار است که می بینم نشسته ام التماسش می کنم که این کار را نکند. می گویم خطرناک است. مدادهایت زشت می شود. معلم دعوایت می کند. فایده ای ندارد. به نظر پسرم اینجوری مدادش قشنگ می شود. معلمش هم دعوایش نمی کند و اصلا هم خطرناک نیست. خنده ام می گیرد که مادر شده ام و با ترس شش سالگیم هنوز می ترسم که به خاطر این همه مدادهایی که پسرم از دو طرفش می تراشد، بمیرم.

دو- یک شال زرد خریدم. رنگ جوجه های ماشینی. رنگ گلهای آفتابگردان. آنقدر زرد که وقتی سرم کردم، لبخند زدم.

سه – در فروشگاه به پسرکی که مادرش نشاندتش روی چرخ دستی می گویم: « تو هم فروشی هستی آقا کوچولو؟» پسرک با تعجب نگاهم می کند. مادرش که دارد دمپاییها را زیر و رو ، می گوید: « می خری؟» می گویم: « نه قربونت. خودم یکی دارم تو خونه.» زن می خندد: « بهرحال اگه واقعا می خوایش...؟» خنده ام می گیرد: « من جلوترم از تو. پسرم دارد می رود کلاس اول. خودم می دونم مادرها همه فروشنده‌ان.» حالا هر دو داریم می خندیم.

چهار- اینجا، ایزدشهر، در کوچه، آنقدر باد می آید که نمی شود قدم زد. سرد است و قطره های باران مثل نوک تیز سوزن روی صورتت می نشینند. من لمیده ام روی مبل. پایین پایم پسرم با تکه های چوب خانه درست می کند. خودش می گوید برای پادشاه و زنش. بابا دارد برای شام عدسی درست می کند. پالت دارد می خواند « نرو، بمان» نرفته ام. مانده ام : «ما به شبهای تار دل بستیم.»

پنج- آدمیزاد است دیگر. گاهی به خاطر یک شال زرد، یک پسرک سه ساله فروشی، برای اینکه پسرش می تواند بنویسد «بنفش» و برای آن همه باد دریا، از پیله اش بیرون می آید. سرکی می کشد. بعد درست وقتی که کسی حواسش نیست دوباره فرار می کند آن تو: «هیسسس...»

پنجشنبه- بیستم دی ماه

 


 
خزر است، دریاى عشق نیست که ساحل نداشته باشد
ساعت ۱٠:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/٢۳  کلمات کلیدی: من و پسرم ، روزهای من ، خاطرات سفر

کیفم را با رضا صادقى که از جیب کنارى کیفم هوار مى زند:"دوستت دارم!"مى دهم دست بابا و با سینا مى دوم تا جلوى موجها. منم و پسرک و یک دختر بچه به اسم دینا، سر به سر موجها مى گذاریم. روى شال بنفش کلاه بافتنى سرمه اى سرم است. موهاى دخترک در نور به قرمز مى زند. پسرم مى گوید: "مامان بدو، موج اومد!" جیغ مى زنم و با بچه ها مى دوم. سینا ذوق کرده از دویدنم. زنى از بالاى سکو به من چشم غره مى رود. کلیپسم را باز مى کنم. موهایم دیوانه از باد دریا، از زیر شال بنفش و لبه کلاه فرار مى کنند. زن سرش را برمى گرداند. حالا فقط منم و بچه ها و رضا صادقى. رضا صادقى دور مى شود و نزدیک. موجها به هم مى خورند. یک موج بزرگ سر مى رسد. همه مى دویم. من و بچه ها، بابا و رضا صادقى و پدر دختر که رو به مادر بچه داد مى زند: "پروانه بدو!" پروانه با دوربین عکاسى مى دود. من از موج جلو مى زنم. موج کفشهاى سینا و دینا را خیس مى کند. از دویدن جان گرفته ام. گونه هایم گل انداخته است. زنده ام. مدتها بود حواسم نبود زنده ام.

 ایزدشهر-٢٢دى ماه٩١


 
زندگى در هر صورت یک کوفتیست در حرکت دوار!
ساعت ۱٢:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/٢۳  کلمات کلیدی: روزهای من

ساعت نزدیک هفت صبح است. آسمان سیاه است و چنان باران مى بارد که انگار اولین باران قرن است، بعد صد سال خشکسالى. رعد و برق مى زند و دیوارها سفید مى شود. بچه کنارم، در خواب، بلند بلند نفس مى کشد. دیشب بابا پرسید: "براى ناهار فردا بگم عمو بیاد؟ میشه؟" فکر کردم چند سال گذشته از آن دخترک با موهاى لخت و کوتاهش که گردنش را کج مى کرد، مى پرسید:" بریم پارک بابا؟ میشه؟" کمِ کم سى سال. زندگى یک دایره کامل است؟ شوخى داشتنش را که خودم بلدم. یک روز لابد من از سینا سوال بى ربطى مى پرسم، چون حوصله غر زدن و عواقب احتمالى بعدش را ندارم.

بچه که بودم، بابا خیلى جذبه داشت. مى گفت: "بدو شیدا، زود باش!" و من لقمه هاى غذایم را نجویده قورت مى دادم. نوجوان که شدم دیگر افتاده بودم به کل کل. خوبى بابا این است که شب مى توانى تا آخرین نقطه ى افکار و اعتقاداتش را زیر سوال ببرى و هرجور دلت خواست باهاش دعوا کنى و صبح اصلا از اینکه همه این ماجرا را فراموش کرده و خیلى معمولى مى پرسد:" تخم مرغ نیمرو یا عسلى؟" تعجب نکنى. مادرم برعکس است. عصر به رنگ روسریش گیر بدهى، دو روز اخم روى شاخت است. تازه بعد با یک درجه ارفاق - به خاطر نقش فرزندى- سرسنگین و آرام آرام برمى گردد به خودِ قبلیش. جایى در ناخودآگاه من تابلوهاى قرمز و گنده چشمک زن هست که رویش نوشته: "موقع حرف زدن با مامان حواست را جمع کن!" و زیرش یک یادداشت مچاله شده کوچولو: " به بابا هرچى گفتى، گفتى!" 

پسرک چند وقت پیش به مامان مى گفت که مى خواهد یکى از قانونهاى مرا بشکند. مامان جواب داده بود که "مامانت ناراحت میشه!" وروجک جواب داده:" عیبى نداره، مامانم زود یادش میره!" لو رفته ام، خیلى وقت است. اینجا اینترنت ندارم. پسرک هست و بخارى گازى و باران و بابا. سینا کم کم مى تواند بیشتر کلمه ها را بخواند. گاهى که کنارم نشسته و دارم چیزى مى نویسم براى وبلاگم، بریده بریده مى خواند: "گرفتار"،"درگیر" بعضیها را هم مى پرسد:" اون چیه که مثل ف مى مونه ولى دو تا نقطه داره؟" مى خواهد "قلبم" را بخواند کره بُز! تصور اینکه بتواند نوشته هایم را بخواند برایم ترسناک است. این لایه از ذهنم را دلم نمى خواهد بچه ام حالا حالاها، بداند و بشناسد. 

 دیکته هایمان توى کلاس برگزیده شده اند. حالا قرار شده سینا قصه بنویسد. دیکته ها را که من مى گویم، قصه را چرا این باید بنویسد؟ تا یکشنبه وقت داریم و کوچکترین اشتیاقى نشان نمى دهد. آیا باید مثل یک مادر واقعى رفتار کنم و صبر کنم که یک قصه کوتاه مسخره از سوسکى که شب مى خوابید، صبح بیدار مى شد و هنوز سوسک بود، تحویلم بدهد یا مثل یک نویسنده رفتار کنم و سوژه اى که دلم مى خواهد را یواشکى توى ذهنش فرو کنم و یک قصه واقعى درست کنم؟ هنوز تصمیم نگرفته ام. سوسکه سه روز است که به جز سوسک بودن و خرت خرت کردن هیچ کار مفیدى نکرده، بالاخره دیکته ها را من گفته ام، نه؟ سوسک باید بلند شود، برود از رودخانه اى جایى رد شود، وسط راه بمیرد یا به فلسفه زندگیش شک کند، اما نمى تواند همین چیزى که هست بماند. در این صبح بارانى، که هنوز پسرم خواب است تصمیم مى گیرم تقلب کنم، مثل انسان ناقصى که هنوز از برنده شدن -حتى بین ده تا بچه دبستانى هم- خوشش مى آید. 

 ایزدشهر - جمعه ٢١ دى


 
? Döner miyiz yine eski günlere
ساعت ۱٠:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/۱٩  کلمات کلیدی: نوستالژی
با مامان مفصل حرف مى زنم روى اووو. تهران هم که باشیم خیلى وقت است سینا مجال نمى دهد حرف بزنیم و مدام مى پرد وسط حرف که آننه را بکشاند به بازى. مامان مى گوید که تمام روز در استانبول برف باریده و من چشمم را مى بندم و شهر دو تکه دلربایم را با برف روى سفال شیروانیها تجسم مى کنم. آخرین بارى که مادربزرگم زنده بود و من استانبول بودم، صبحى دلم درد مى کرد، حالم خوب نبود. لمیده بودم توى ایوان پشتى آن خانه قدیمى و مادربزرگم چیزى رویم انداخته بود. یادم هست آفتاب داشت بالا مى آمد و براى من که نزدیک وقت برگشتنم بود، دل درد داشتم و بیست و یک سالم هم بیشتر نبود، استانبول زیباترین شهر دنیا بود. با آن خانه هاى نزدیک به هم و رنگى و شیروانیهاى سرخ و در استانبول من، مادربزرگ داشتم. مادربزرگم تا قبل از مرگ دایى بزرگم، چه زن سر زنده اى بود. ما که مى رفتیم با من و شهرام، دختر خاله و چهار تا بچه داییم خانه فسقلى ۶٠ مترى پر از بچه مى شد. یک عکس هست که مادربزرگ وسط نشسته، پسرخاله ام سَرکان در آغوشش. ما دورش نشسته ایم. من، شهرام، اِورم، شبنم، سیبل، چیدم، مورات و هاکان. بزرگترینمان سیبل است، بعد منم. مرا بیشتر دوست دارند. نوه دختریم و به خاطر دورى دو برابر عزیزم. هاکان و شبنم در این عکس هر دو موهاى طلایى لخت دارند، مال هاکان طلاییتر است. روکشهاى سبز روى مبلهاست. من جایى آن وسطها، نشسته ام رو به دوربین مى خندم. عکس یک لحظه را تا ابد جاودانه کرده است. مادربزرگ نیست. تنها پسرخاله من مرده است. بچه هاى دایى بزرگم را خیلى وقت است ندیده ام. آن مبلهاى لعنتى هنوز در پذیرایى خانه دایى کوچکم هستند. هنوز زنده، هنوز سبز. این همه سال مبلها نه قد کشیده اند. نه بزرگ شده اند. نه موهاى طلاییشان قهوه اى شده و نه از نامزدشان جدا شده اند و نه طلاق گرفته اند. مبلها بچه دار نشده اند، سکته مغزى نکرده اند و نمرده اند. مبلها هنوز هستند. مادربزرگ دیگر نیست. در استانبول، در قلب من برف مى بارد. سفید و یکدست. دلم براى مادربزرگ داشتن تنگ شده است.
 
desperate working moms
ساعت ٧:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/۱۸  کلمات کلیدی: سی و خورده ای سالگی ، افسردگی و سایر دردهای بی درمان

آمده سر صبح مى گوید: " شیدا طبیعیه که من به خودکشى فکر مى کنم؟" مى گویم: " نه" و تا بخواهم بگویم: " گاهى من هم..." پسرها شروع مى کنند به لودگى. یکى صندلیش را مى آورد کنارش و مى گوید: " چى داره این زندگى؟ بُکُش خودت رو خانم مهندس!" م.ق هستند، ٢٧ ساله از تهران. همکار خردادى مى گوید یکى از دوستهایش یک روز "قاط" زد، رفت و دیگر برنگشت. ما مى پرسیم: " بچه داشت؟" تا بگوید: " نه" و ما جواب بدهیم:" برو بابا!" و آن یکى همکار متولد ۶۶ که ماه دیگر عروسیش است بگوید که همه افسرده مى شود که البته حق دارد.

ولى مادرها، افسرده که بشوند، فکر مى کنند هیچ چیزى بدتر از مادر بودن و افسرده بودن نیست. مادرها، گونه خاصى از نوع بشرند که چون جنایت تولید مثل را مرتکب شده اند و چون یک وقتى بچه را در درونشان حس کرده اند و بند نافش را دیده اند، دچار توهم ابدى اتصال به بچه هایشان هستند. همان ترکیب دلبستگى، وابستگى که در سالهاى آتى قرار است باعث عذاب بچه هایمان و خط افتادن پیشانیمان شود. مادرها همزمان فکر مى کنند حق دارند و اصلا حق ندارند افسرده شوند. طفلکى مادرها! پسرها پریدند وسط و حرف توى حرف شد. تا آخر روز جمله دوستم توى گوشم زنگ زد: " شیدا طبیعیه که من..." مى خواستم بغلش کنم. مى ترسیدم درد بى درمان ناامیدیم را هم سرایت بدهم بهش.

 آمدم خانه دیدم آن یکى گروه دوستان، در ایمیل نالیده اند و موضوع مرگ است و سرطان و "آى بچه ام" و نقشه هایى براى زندگى بعد از مرگ براى شکارِ هوو و باز دلم گرفت. داشتم جوابشان را مى نوشتم و فکر مى کردم که دست همه شان را بگیرم دسته جمعى بزنیم به کوهى، جایى. آتش روشن کنیم. جوکهاى یک دهه پیش را بگوییم. براى یک شب یادمان برود که در این شهر آلوده که هوایش دیوانه امان کرده زندگى مى کنیم. براى یک شب بشویم همان دخترهاى دانشگاهى، فکر کنیم سفر دانشجویى آمده ایم و هیچ دغدغه اى نداریم. بچه و مسئولیت و کار و اجاره خانه توى فکرمان نباشد. بدیش این است که سر سیاه زمستان، وقت دیوانه شدن نیست. مارگاریتا لازم داریم و یک ایوان بزرگ و یک شب که تا همیشه شب نماند. آسمان همه جاى دنیا همین رنگ که نیست ولى خوب که گرم شده باشیم باور مى کنیم، همه حرفهاى خوب دنیا را باور مى کنیم. باید باور کنیم؟ نباید باور کنیم؟ من که جواب این سوال را نمى دانم ولى کوهش را پیدا کنید، جوکها را من مى گویم. بامزه هم مى گویم. یکى باید حواسش باشد که کسى موبایل همراهش نباشد و لطفا زودِ زود. آقاى یونیورس، الهه حامى قاط زده هاى عالمت را به حمایتمان بفرست!


 
یه روز خوب نمیاد*
ساعت ۸:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/۱٧  کلمات کلیدی: دغدغه های ذهنی من

نوشته آیدا* از آن نوشته هایى بود که تکانم داد. خیلى وقت است که آنقدر پوست کلفت شده ام که به این آسانیها نه مشعوف مى شوم و نه به هیجان مى آیم. این یکى اما، عالى بود. نوشته را که مى خواندم مى دانستم که براى من هم خیلى وقت است که زمانش رسیده سوسکهاى زندگیم را خودم بکشم. گیرم که تا حالا منِ زنِ مستقل فرار کرده ام از سوسکها و واکنشم با دیدن سوسک این بوده که هوار بزنم: " اَمییییییر" و بعد کنار بایستم و مثل یک زنِ کامل جیغم را بزنم. نمى دانم منى که ماشین را مى برم صافکارى، تنهایى مى روم آمپول بزنم، از پله هاى داربستى بالا مى روم و هزار و یک کار مردانه دیگر ازم سر میزند این تکه آخرِ ترس را براى چه روز کدام مبادایم نگه داشته بودم.

واقعیتش این است که من هم دوست دارم کمکم کنند. من هم دلم مى خواهد وقت مریضى لم بدهم توى ماشین و دستم را بگیرند و ببرندم براى آمپول. خیلى دوست دارم یکى ماشینم را بنزین بزند، سرویسش کند و خیلى خانم وار بهم تحویلش بدهد. شده وقت پایین آمدن از پله هاى داربستى حسرت دوران دانشجویى و سال بالایى هاى جان بر کف را بخورم که پایینم بیاورند. بعد دیده ام که این خواستنها، باز بیشتر و بیشتر نگهم داشته، گیرم انداخته در لوپِ افسردگى. این شده که مثل یک زن خوب با تب ٣٩ درجه، سوار ریو مى شوم، دم درمانگاه پارک مى کنم، آمپولم را از داروخانه مى خرم و مى زنم و لنگ لنگان برمى گردم خانه.

مانده بود سوسک و نمى دانستم توى این فصل سرما و به همین زودى سوسک گیرم مى آید. ولى صبح کشوى خوراکیها را که باز کردم، سوسک منتظرم بود. با آن شاخکهاى قهوه اى و دراز، با آن تن چندش آور قهوه اى، با آن بدن ناهمگون زل زده بود به من. اول البته جیغم را زدم و بعد براى اولین بار توى عمرم به جاى اینکه داد بزنم:" امیر" هوار زدم: "پیف پاف" و تمام مدت دستکشهاى زرد پلاستیکى دستم بود و چشم توى چشم با سوسک کشو را خالى مى کردم. بعد صاف زل زدم به چشمهاى سوسک و آخرین ذره باقیمانده ى افکار دخترِ معصوم بیست و اندى ساله اى را که فکر مى کرد نجات دهنده اى در کار است، با ذرات بدبوى پیف پاف پاشیدم روى سوسک. سوسک از کشو پایین آمد و من این بار داد زدم:" دمپایى" و البته سوسک تصمیم گرفت زیر یخچال بماند و بمیرد ولى من ایستاده بودم در غیر رمانتیکترین حالت عمرم، در یک دستم پیف پاف و در دست دیگرم دمپایى و اژدهاوار خیره که مبادا از سوسک حرکت اضافه اى سر بزند. تمام این مدت امیر زل زده بود به من، هاج و واج که این زنِ تازه از کجا پیدایش شده و بعد گفت: « تبریک میگم، اولین سوسکِ عمرت رو...» گفتم: «من دیگه سوسک مى کشم، تصمیمم رو هم گرفتم.» باز گفت: « تبریک»

به نظر من اما باید از زنى که تصمیم گرفته سوسکهایش را خودش بکشد، ترسید. این همان زنى است که شاید نیمه شبى به این نتیجه برسد که باید بزند به کوه و آن وقتِ خدا، حتى ترس از سوسکى هم در کار نیست که مانعش شود.

 


 
« منم، منم مادرتون!»
ساعت ۱:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/۱٦  کلمات کلیدی: آخه من لیبل این پست رو چی بزنم؟

امروز مثل یک روز تعطیل است که رفته توى پوست شنبه. سرِکار نرفته ام. سرم از درد دارد مى ترکد و فکر کردنم نمى آید. کاش مى شد فکر نکرد. کاش مى شد یک هفته، ده روز، فکر کردن را تعطیل کرد و با دهانى باز و لبى، ابلهانه خندان به زندگى ادامه داد. زنگ زده ایم پیتزا بیاورند براى ناهار. من؟ خوبم. بهترم. سیما دیشب مى گفت: " من آینه ات مى شوم که خودت را ببینى." این زن که امروز در آینه من است، زیادى غریبه، زیادى آشناست. یک نفس عمیق مى کشم. اینها را سیما گفته. بعد باید نگاه کنم به زن توى آینه و بگویم بى نظیر است و دوستش دارم. زنِ توى آینه باورم نمى کند. حق هم دارد. موهایم ریخته روى شانه هایم، روى پیراهن سفید و بلند. من؟ دیگر غمگین نیستم. از غمگین بودن، از افسردگى، از نشستن و دل سوزاندن براى خودم خسته شده ام. الان فقط گرسنه ام و دلم مى خواهد پیتزا را زود بیاورند. بچه فعلا نیست. قرار است پیتزا را یواشکى بخوریم و به بچه پلو بدهیم. پدر و مادر شکمویى هستیم و در یک روز آلوده و زرد و مسخره دلمان پیتزا مى خواهد. باید نیرویم را جمع کنم. بروم جلوى آینه، بگویم: " تو بى نظیرى دختر! تو معرکه اى اصلا! تو حرف ندارى!" بله. من دوستهایى دارم که از این حرفهاى خوب بهم مى زنند. اما امروز شنیدن "عاشقتم" دردم آورده، فکر نمى کردم هیچ وقت، ولى دردم آورده و دیگر از درد هم خسته ام. قرار گذاشته ام با خودم که یک هفته تعطیل باشم، مغزى البته، خنگ و خوش. حتى سر بچه اى که درس نمى نویسد هوار نزنم. شام و ناهار بپزم. توى آینه، بُز وار، زل بزنم و بگویم: " نازى، نازى" و بروم علفم را بخورم. شما مى توانید اسمش را بگذارید رزولوشن هفته دوم ٢٠١٣، من با چشمهاى گرد و گولم نگاهتان مى کنم، خیلى اگر در نقشم فرو رفته باشم شاید یک "مِع"ملیحى هم تحویلتان بدهم.


 
مالیخولیای گمشده من
ساعت ۳:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/۱٥  کلمات کلیدی: افسردگی و سایر دردهای بی درمان

گوشه سمت راست لبم زخم شده، بالا و پایین. زخمها باعث شده نتوانم بلند حرف بزنم. نتوانم دهنم را زیاد باز کنم. زخمها باعث شده قبل از حرف زدن فکر کنم که اگر الان بگویم مثلا «مالیخولیا» ممکن است زخم خشک شده ترک بخورد و به خون بیفتد که این دیگر واویلاست. برای همین نمی گویم «مالیخولیا»، داد هم نمی زنم. شوهرم هم هر چه بگوید می گویم «باشه»، چون «نه» گفتن و هوار زدن و داد و فریاد راه آنداختن به جز اینکه حوصله می خواهد یک امکانات حداقلی هم لازم دارد که کمترینش «لب» است. اینجوری است که بره ای شده ام برای خودم. می پلکم توی خانه. بی سر و صدا و ظرفهای چینی دور طلایی را جابجا می کنم و هر کی که بگوید بالای چشمت ابروست بهش لبخند می زنم. یک زن ایده آل واقعی شده ام که غذا گرم می کند. رخت می شوید. آشپزخانه مرتب می کند و حرف هم نمی زند. پسرک صبح هوس پنکیک کرده بود. البته نمی دانست آن چیزی که هوسش را کرده پنکیک است. کلی توضیح داد که چی می خواهد. برایش درست کردم. تماشایش کردم وقت خوردن پنکیک و فکر کردم یک صبح جمعه معمولی است و کسی چه می داند در دل من چه آشوبی است و چقدر درد دارم می کشم. خانه ساکت و آرام و تمیزم، با بچه ای که نشسته بود و داشت پنکیک می خورد و از برنامه هایش حرف می زد و مادری که نشسته بود و داشت بچه اش را تماشا می کرد. مادری که لبش درد می کرد و نمی توانست بگوید «مالیخولیا» و چقدر دلش می خواست بین همه کلمه های دنیا این یکی را امروز هزار بار بگوید.


 
«مرا به نام کوچکم صدا بزن!»*
ساعت ٤:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/۱٤  کلمات کلیدی: دغدغه های ذهنی من

مى گوید: " شیدا، شیدا، شیدا،،،" بعد صبر مى کند تا بگویم: " بله!" اسم جادو دارد. باعث مى شود مکث کنى و گوش کنى. باعث مى شود وسط روز بین صداهایى که مى گویند: " خانم مهندس، خانم ا.،مامان" و یا آنهایى که با بى علاقگى فقط صدایت مى کنند:" راستى..."  یهویى آن طنین خوشایند آشنا را بشنوى. جایى که کسى به اسم کوچک صدایت مى کند، چراغهاى ریز و کوچک توى قلبت روشن مى شود. تو گوشت را تیز مى کنى مثل آن کودکِ سالهاى دور که مادر صدایش کرده که ببوسدش، که بگوید دوستش دارد، که در آغوشش بگیرد. جایى که اسم هست، لحظه هاى قشنگ سر به سر هم مى گذارند. کافیست که یکى بلد باشد، قدرت عاشقانه اسمت را بلد باشد، بلد باشد اصلا صدا کند. آن موقع وقتى بگوید: "شیدا" انگار گفته باشد "چه خوبى! چه خوب که هستى! چه خوب که اینجایى!" بله، حتى چیز ساده اى مثل صدا کردن اسم هم بلد بودن مى خواهد.

* عمران صلاحى


 
«همین حالا که تب کردم.»
ساعت ٢:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/۱٢  کلمات کلیدی: دغدغه های ذهنی من

درد توى رابطه ها از وقتى شروع مى شود که آدمها، نوازش کردن یادشان مى رود. نوازش فقط فیزیکى هم نیست، نگاه هست، کلام هست، خرید یک هدیه کوچک، یک اسمس بى وقت همه اینها نوازش است . چند سال پیش بود که براى اولین بار آن آهنگ ابى را شنیدم که :  " منو حالا نوازش کن، که این فرصت نره از دست، شاید این آخرین باره، که این احساس زیبا هست" یادم هست توى جاده شمال ترافیک بود. من محوِ اندوهِ شیرین آهنگ، دیدم که دارم درد مى کشم. جاى خالى نوازش دریغ شده سالیان داشت دیوانه ام مى کرد. جاى خالى حرفهاى خوبى که دیگر گفته نمى شد. جاى لحظه هاى بامزه و خوشایندى که جایش را به عادتها داده بود. مى خواستم نوازش را دوباره پس بگیرم، مى خواستم به هر قیمتى شده، آن برق را به چشمهایم برگردانم، مى خواستم دوباره بشنوم، تا باور کنم که چه دوست داشتنى، چه بى نظیر و چه شادابم. دستم نوازش گم شده، دریغ شده سالها را مى خواست.

حالا دو، سه سال بعدتر یله روى تخت، نیم بیمار و نیم بیشتر خسته فکر مى کنم چقدر حق با ابى است که مى گوید "حالا" و مى گوید "فرصت" و از آخرین بارى که یک احساس هست و نیازى هست حرف مى زند. از یک جایى به بعد نوازش باشد یا نباشد، دیگر فرقى نمى کند. دیگر مهم نیست. دیگر به چشم نمى آید. اسب وامانده اى که وسط جاده از لنگیدن خسته شده، دیگر تیمار به کارش نمى آید. یک وقتى، یک روزى، دلش مى خواهد فقط سرش را بگذارد زمین و بمیرد.


 
اولین پروانه ى سینا با دگزامتازون اضافه
ساعت ۱٠:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/۱٠  کلمات کلیدی: روزهای من

مرد با موهاى جوگندمى بلند، پشت پیشخوان نشسته. خودش قبض صادر مى کند. خودش هم آمپولها را مى زند و حتما آخر وقت خودش هم  راهرو را تى مى کشد. آمپول من و مریض قبلى "دگزامتازون" است. هر دو را با هم تحویل مى گیرد. با هم سرنگها را آماده مى کند و با هم اشاره مى کند به دو کابین روبروى هم. کلافه ام از درد و تیر کشیدن گوش چپم. امروز چنان تیر مى کشید که انگار کسى یک سیخ داغ را بى هوا فرو مى کرد تا وسط مغزم. عملا هم شنواییم مختل شده بود. چون خودم کَر شده ام، و صداى خودم را نمى شنوم، مى ترسم که با مردم بلند حرف بزنم. در نتیجه آرام حرف مى زنم و کسى حرفم را هم نمى فهمد. به عبارتى درست نمى شنوم و کسى درست نمى شنودم! بقیه ماجرا بهتر دارد پیش مى رود انگار. هرچند بیمارى پنجه هایش را چنان فرو کرده در تنم که انگار خیال ندارد حالا حالاها رهایم کند. دکتر گفت دوره بیماریت ده روز است و با این حساب من و آنژینم سه روز دیگر هم با هم خوشیم. داشتم مى گفتم مرد با موهاى بلند جوگندمى آمپول را زد و گفت: فورى بلند نشو. ولو شده بودم روى تخت چرک و نگران بودم چند تا مریضى نداشته هم از این تخت بهم سرایت کند. آمپول، اولش درد نداشت ولى بعد انگار  دارو راهش را در بدنم با درد پیدا مى کرد. دیدم اگر بخوابم باید آخر شب به آقاى همه کاره ى درمانگاه در تى کشیدن هم کمک کنم. بلند شدم شل زنان رفتم تا دم ماشین. پارکبان هم لنگان لنگان خودش را رساند به من. با آن قیافه مریض و لبهاى ترک خورده و درد منتظر بودم که مرد بگوید چقدر باید پول پارک بدهم. دیدم دارد قصه حسین کرد مى گوید و گدایى مى کند. نه که نخواهم کمک کنم ها، اما لجم مى گیرد از اینکه کسى اسم خودش را بگذارد پارکبان بعد براى راننده کج و کوله و لنگ و موقتا کَرى که فقط دلش مى خواهد به خانه برسد، شرح قولنج کمر عمه بزرگش را بگوید. اولین اسکناسى که به دستم رسید، دادم دستش و لنگ زدنش را وقت رفتن تماشا کردم. خیابان نیاوران شلوغ بود و من تا برسم خانه فکر کردم همه چیز، به معنى واقعى همه چیز تا وقتى اهمیت دارد که سلامتى هست و سلامتى که نباشد، دیگر چه فرقى دارد بچه از پروانه ها دیکته نوشته باشد یا از قصه بى مزه پریسا و سرم زدنش. سلامتى که نباشد، یهو زندگى ساده و خلاصه مى شود در یک خواسته " دوباره سالم شدن". نکته مثبتش هم این است که آدم بیمار وقت افسرده شدن ندارد چون تا اطلاع ثانوى مجبور است حواسش را جمع کند که قطره بینى را توى چشم نریزد و قرص جویدنى و کپسولهایش را قاطى نکند و آمپولش را به جاى شربت سر نکشد. کله پدر هر کسى که مى گوید من خوشبین نیستم!

 

پ.ن. البته که ما دیکته از پروانه ها نوشتیم. نمى دانید که از کى منتظر "پ" بودم و انتظار که نداشتید از اولین "پروانه"ها با خط بچه ام صرفنظر کنم؟


 
اعترافات پراکنده ى یک مخِ درگیر
ساعت ۸:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/٩  کلمات کلیدی: غر می‌زنم، پس هستم

یک- گفتم: " تو گفتى برو دکتر، من لج کردم، نرفتم." از آن جمله هایى که هیچ وقت نمیتوانم به امیر بگویم. چرایش، بماند. گفت: "خب!" خوبى دوست همین است دیگر، اصلا دوست خوب باید مقدار زیادى "خب"، "آخى" و "نازى" در آستینش داشته باشد. براى همه چیز هم که نباید دلیل آورد. یک وقتى خودم هم مى دانم لج کرده ام، بیخودى شاید. تازگیها دارم کشف مى کنم لج کردن یک جورهایى عادتم شده و این خوب نیست. این هم از تفکرات فلسفى این روزها، اگر این مریضى بالاخره دست برداشت، قبل از لج کردن، یک بار فکر کنم که از روى عادت دارم لج مى کنم یا واقعا موضوع را قبول ندارم. 

دو - صبح دیدم زاغها نوک زرد، کوچک و مسخره شان را مى کوبند به شیشه. شیشه ها رفلکس است. احمقها با تصویر خودشان معاشرت مى کنند. بساط عاشقانه اى راه انداخته اند با خودشان. بالا مى پرند. ژست مى گیرند و پشت چشم نازک مى کنند براى خودشان و بعد با آن مغز کوچکشان از دیدن زاغ دیگرى با این همه توانایى تعجب مى کنند. 

سه - دکتر برایم آزیترومایسین نوشت. نسخه انسانى حشره کش! معده را داغان مى کند. همه چیز را به هم مى ریزد. آن وسطها اگر فرصت شد حساب باکتریها را هم مى رسد. دکتر گفت: " گوش و حلق و بینى ات درگیر عفونت شده اند." به نظر خودم مخم هم درگیر شده، احساسات روحانى عجیبى دارم این روزها و آدمها را شفاف مى بینم. 

 چهار - از دم در اتاق پرسید: "چرا گریه مى کنى؟" گفتم: " دارم مى میرم." گفت: " کى از آنفولانزا مرده که تو دومیش باشى؟" مى خواستم جواب بدهم آنفولانزا نه و آنژین. بعد هم من یک تب ساده مى کنم فکر مى کنم دارم مى میرم، چه برسد به این گلودرد و تب و بى حالى و بقیه مخلفات. به جاى همه حرفها بلندتر گریه کردم. آنجور که دلم مى خواست، هاى هاى و حتى فکر نکردم سینا شاید بیدار شود و وحشت کند از گریه ام. غذا که برایم آورد اشکهایم را تمام کرده بودم. صاف نشستم توى تخت. سینى نقره اى روى پایم. نصف بشقاب غذا را به زور فرو دادم. چطور نفهمیده بودم گرسنه ام؟ بیمارى چه مى کند با انسان و بدنش، انگار پیچ تنظیم همه حسهایم بهم خورده، مثل بچه دو ساله از زور گرسنگى گریه کرده بودم! 

پنج - بچه در خواب ناله مى کرد. رفتم بالاى سرش و دستم را کشیدم به سرش: "ششششش آروم، مامان اینجاست!" صدایم چه غریبه بود. سه روز است بغلش نکرده ام، دلم چه تنگ شده براى بچه ام. دلم تنگ شده براى شیداى سرحال و خوشبین. دلم تنگ شده براى دنیاى بیرون این اتاق. موهایم که بلند نشده، حالم هم خوب نیست ولى یکى باید بیاید این راپونزل بیچاره را قبل از اینکه بوى دیوارها را بگیرد، از این اتاق فرارى بدهد!


 
سه گانه اى براى من، خودم و شیدا!!
ساعت ۱٠:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/۸  کلمات کلیدی: دغدغه های ذهنی من

یک - مى خواستم بعد صبحانه قرص سرخابى خوش رنگ را بالا بیندازم که بدن دردم خوب شود، همین که از جایم بلند شدم و در خانه راه رفتم و آفتاب جمعه را دیدم، حس کردم بهترم. به جایش قرص نارنجى خوردم، ب کمپلکس که لبهاى خشک و ترک ترکم حداقل زخم نشود. با آینه قهر کرده ام ولى هنوز با اصرار هر وقت از جلویش رد مى شوم تصویرِ زنِ خسته اى را در تى شرت کهنه زرد که با قدمهاى آرام و موهاى آشفته راه مى رود، نشان مى دهد. به دوستم مى گفتم: " زیبایى یک باور است، باید باور کنى زیبایى که به چشم بقیه زیبا بیایى." حالا به آینه مى گویم: " من تسلیم، تو کوتاه بیا!" توى گوشش نمى رود. فقط مانده بیفتد به حرف زدن: " امروز زشتى! خیلى!" بدجنس است آینه، نمى خواهم باور کنم که آن زن، منم. 

 دو - ماشین ندارم. خوبِ خوب نشده ام. بچه و امیر کوچ کرده اند آن اتاق. در اتاق خواب حس مى کنم راپونزلم، تنهایم گذاشته اند که موهایم آنقدر بلند شود که بتوانم درازش کنم تا پایین. چه قصه هاى مسخره اى به خورد بچگیهایمان مى دادند. گ. مى گفت: " باید یک راهى پیدا کنیم براى بهتر شدن، حتما راهى هست." من و م. لبهایمان را تاب دادیم که نه، همین است که هست. خربزه را بلعیده ایم و پاى لرزش هم باید بنشینیم. چه حرفها! چرا ضرب المثلهاى ما خاورمیانه ایها هم اینقدر ابلهانه است. حالا فکر مى کنم گ. حق داشت. یک راهى هست. راههایى هست. اینکه شهامت تغییر داشته باشى اما چیز دیگریست. باید خودم را عوض کنم. زندگى با این آفتاب، این آسمان آبى و ابرهاى تکه تکه، بهتر از این نمى شود. اشکال از زندگى نیست. ترسمان را نیندازیم گردنِ روزگار.

سه - ما را شجاع بار نیاورده اند. نسل محافظه کار احمقى هستیم که برحق بودن را به شاد بودن ترجیح مى دهیم. نه در بیست و خورده اى سالگى بلد بودیم پا به پاى زندگى بدویم و نه حالا، تازه من احساس مى کنم سى و خورده اى سالگى باز بهتر است. حداقل یک سرى بینشها اضافه شده، مثلا یهو ممکن است شهود هم پیش بیاید آن وسطها. یک روز به این نتیجه برسى که لازم نیست که کارها هر روز مثل هم انجام شود. هر روز خدا لازم نیست همه چیز کپىِ روز قبل باشد. زندگى دارد مدام تغییر مى کند و اگر روحمان دارد مى پوسد مال این است گیر داده ایم به شیوه هاى ده سال پیشمان. مال این است که راه زندگى را سد کرده ایم. نکنیم دیگر، تصمیم بگیریم، از همین امروز. با تو هم هستم شیدا، مخصوصا با تو.


 
Fırtına geliyor /gemi batıyor/Bırak beni kurtar kendini*
ساعت ٩:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/٤  کلمات کلیدی: افسردگی و سایر دردهای بی درمان

اول سردم شد، بعد شروع کردم لرزیدن. به مدیر پروژه گفتم حالم خوب نیست که بار اول جدى نگرفت. در این یک سال و اندى این پروژه فوق تخصصِ بهانه هاىِ واهىِ دهن پرکن براى ترک جلسه گرفته ام. از بچه ام مریض است بگیر تا اینکه ده دقیقه دیگر یک جلسه فوق مهم دارم و اگر نروم زمین به آسمان مى آید. چوپان دروغگوى مظلومى بودم در جمع مردان قبراقى که براى سه ساعت دیگر جلسه بى فایده دورخیز کرده بودند. دستم را کشیدم به پیشانیم و بعد بلند شدم و پالتویم را پوشیدم. فایده اى نداشت. یک قرص سرما خوردگى خوردم و کز کردم توى خودم. حرفها را نمى شنیدم و مى شنیدم. صداها دور مى شد و نزدیک. انگار نگاهم مى کردند. دلم مى خواست مثل همین الان کز کنم زیر لحاف سنگین و بلرزم. آخر سر بلند شدم اولتیماتوم دادم که دارم مى میرم و اگر تا پنج دقیقه دیگر نروم باید آمبولانس خبر کنند. راه دادند که رد شوم. مهندس تاسیساتمان همراهم آمد. لپتاپ را از دستم گرفت که در آن دم لرز، انگار صد کیلو شده بود. آنقدر مى لرزیدم که نمى توانستم حرف بزنم. خودم را که پرت کردم توى سمند سیاه دستهایم مى لرزید و دندانهایم به هم مى خورد. پنج دقیقه مکث کردم. دستى خورد به شیشه: " چرا نمى رى خانم مهندس؟" گفتم: " نمى تونم" نمى توانستم هم. در آن ترافیک شبانه فرشته از جایم تکان نمى توانستم بخورم، چه برسد به راه انداختن ماشین سفت و سنگین و رانندگى کردن. بچه شده بودم. پرسیدم: " چى کار کنم؟" گفت: " بخارى را بزن، بزار روى درجه آخر." باد گرم خورد توى صورتم و کم کم دیگر نلرزیدم. ماشین را راه انداختم و شیرجه رفتم در ترافیک شبانه خیابانها.

مادرم برایم آب لیمو شیرین گرفت و گفت: " از چشات معلومه تب دارى!" بابا گلویم را نگاه کرد و گفت: " چرک نکرده!" در امنیت حضورشان کز کردم. فکر کردم هیچ وقت خدا، دیگر مثل روزهاى این خانه امن نبوده ام و هیچ وقت با همه وجودم پذیرفته نشده ام و چنین عشقِ بى قید و شرطى نصیبم نشده است. پسرکم با بابا مهره هاى دومینو را مى چید و وقت ریختنش که مى شد صدایم مى کرد.

هیجان زده و شاد آن طور که فقط یک بچه مى تواند باشد. مهره هاى دومینو زندگى من بود انگار، بند به تقه انگشتهاى باریک و کوچک پسرم. پسرم مى زد و من در کسرى از ثانیه ویران مى شدم.


 
«من مى خوام پیاده شم.»
ساعت ۳:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/۳  کلمات کلیدی: غر می‌زنم، پس هستم

گفته بودم این مدت تا تمام شدن دنیا را سخت نگیریم. گفته بود باشد. مثل همه وقتهایى که مى گوید" باشد" و "باشد"ش یعنى توىِ دیوانه را خیلى دوست دارم، کارى هم ندارم که بى منطقى، اشکت دم مشکت است و بعضى وقتها بدجنس مى شوى. تهِ تهِ دلم، مى خواستم تمام شود. مثل تلویزیونى که وسط فیلم از برق کشیده باشندش و تمام. فردایى نباشد که بچه ام "ک" را یاد بگیرد. من دستم را بکشم به جوش دردناک روى پیشانى و فکر کنم بچه اى که دو تا دندان جلویش لق است چطور صبحانه بخورد و تازه ناهار فرداى مدرسه شان هم ساندویچ است. به پسرم مى گویم:" خیلى دوستت دارم سینا، خیلى خیلى خیلى" مى گوید: " اگه دوسم دارى پس بغلم کن." پنهانش مى کنم در آغوش تبدارم. بچه ننه بودنش مرزى ندارد. چقدر بعدها زنش بد و بیراه بارمان کند. منطق ساده اش اما معرکه است: " دوستم دارى؟ پس بغلم کن" دوستم دارى؟ پس زخمى ام نکن. دردم مى آید. دنیا هم تمام نشد، پس دلم به چه خوش باشد؟

خوابیده روى آب فکر مى کنم مى شود همه چیز را عوض کرد. بچه ام یک بند حرف مى زند و صدایش در استخر مى پیچد. در خیالم در خانه دیگرى هستم. یک خانه کوچک و گرم. شبیه خانه برادرم در استانبول. بچه صدایم مى کند. محلش نمى دهم. سر ناهار خانم مهندس پرسیده بود:" شما هم یاشاسین آذربایجان؟" گفتم: " البته یاشاسین آذربایجان ولى ورژن من بیشتر یاشاسین استانبول است." س. که دور میز بزرگ بین ما دو تا نشسته بود گفت پس من ارسم حالا. آذریها ارس را مى گویند آراز. آنجاها حالا برفیست حتما. هنوز دور میز شلوغ بود که بلند شدم. دلم شور ترافیک را مى زد و بچه ام. دم در مدرسه زل زده بودم به حیاط که سینا را پیدا کنم. دو تا فسقلى روبرویم بودند. یکى زد به دست آن یکى که این مادر سینا ص. است. خیلى بزرگ طور، دومى هم سرش را تکان داد. گفتم سینا کو؟ صدایش مى کنید؟ اولى با کاپشن سفید و چشمهاى سبز روشن زل زد بهم. دومى رفت و سینا را آورد. بچه ام از دیدنم خوشحال شد. دو روز قبل تمام شدن دنیا ترافیک دیوانه شده بود و هى دیر رسیده بودم مدرسه. دیر نبود. دنیا تمام نشده بود و قرار نبود تمام شود. مهلت سخت نگرفتنم تمام شده بود و دلم مى خواست بگویم: " گور پدرت دنیا! اگر مرام داشتى تمام مى شدى!" مرامش کجا بود؟ خیالِ خام.

 جاهاى زخم حرفهاى دیروز تازه و خون چکان  بود و من داشتم خودم را بغل مى کردم. از آن "باشد"هاى مهربان لازم داشتم. "باشد"ى که کارى نداشته باشد که چقدر بى منطقم، لوسم یا فقط و فقط خسته ام. "باشد"ى که نوازشم کند و من دلم نخواهد قدم از قدم بردارم و بایستم و دویدن دنیا را تماشا کنم. این دنیاى دیوانه هم نایستاد که پیاده شویم ازش. حالا محکومیم به ادامه دادن، با زخمهاى تازه، با خیال خانه کوچکى با یک کاناپه بزرگ قرمز. با تعجب از اینکه فسقلیها چه زود بزرگ شده اند و سقلمه زدن را یاد گرفته اند: " این مادر سینا ص. است" این زن با کلاه بافتنى و شال سرمه ایش مادر یک پسر هفت ساله است. در استانبول، در آذربایجانم و در ارس برف مى بارد و " من، سردم است و انگار هیچ وقت گرم نخواهم شد."