وقتى گربه دزدها عاشق مى شوند
ساعت ۸:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/۳٠  کلمات کلیدی: غر می‌زنم، پس هستم

یک - شالم سبز روشن بود. موهاى شسته، شال را نگه نمى داشتند و من از این سر دفتر مى دویدم به آن طرف. آخرین روزم، به دویدن گذشت، خسته ام از این دل کندن.

 دو - بد است که آدم دلش مستى بخواهد. انگار که دنیاى هوشیارى دیگر چیزى نداشته باشد که بهت بدهد، انگار که شادى را با یخ آمیخته باشند در یک لیوان کریستال پایه بلند. شادى اما با یخ جور نمى شود، براى همین نباید آدم دلش بخواهدش. وقتى مى خواهد انگار یک چیزى، یک جایى غلط است، بدجور هم غلط است.

سه - چوب را که بردارى، گربه دزده فرار مى کند. 

 چهار - پسرک کنار تیر دروازه ایستاده بود و بازى هم مدرسه ایهایش را تماشا مى کرد. حیاط مدرسه پر بود از بچه هایى که براى مصاحبه آمده بودند. مادرها و پدرهاى هیجان زده، مضطرب، بى خیال و قدیمیترها که نگاه بى تفاوتشان لو مى دادشان. پسرم گفت:"همه مشقامو نوشتم!" خوشحال بود. من دلم مى خواست بروم فقط. پیاده روى دم مدرسه را کنده بودند. خیابان ترافیک افتضاحى داشت و وقتهاى مصاحبه ریخته بود به هم و ده نفر با هم آمده بودند. فکر کردم شاید اگر من پارسال در چنین وضعیتى با مدرسه روبرو مى شدم، از ثبت نام منصرف مى شدم. برخورد اول مهم است.

پنج - سى و خورده اى سالگى یک خوبى هم دارد که آدم دیگر مى تواند بخشى از احساسات ضد و نقیض خودش را درک کند، طبقه بندى کند و خودش را بفهمد. بد و بیراه نگویید جاجوها، به کلمه ى "بخشى از" در متن بالا دقت کنید. 

شش - خیلى بد است که دستى که آمده نوازشت کند، برود توى چشمت! 

هفت- من گربه دزد نیستم ولى فرار کردم، از خود چوب هم نه، سایه اش!

هشت - " این عمر طى نمودیم، اندر امیدوارى"

نه- اتفاقا شماره پنج اصلا هم استعاره تویش نیست. 

ده - به بیست هم برسم نمى توانم حرف دلم را بنویسم، بى خیال بشوم بهتر نیست؟


 
همه چیز نسبى است، حتى براى شما دوست عزیز!
ساعت ٤:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/٢٩  کلمات کلیدی: روزهای من ، مهندسانه

آقاى مهندسى که در این شرکت جدید همکار من است، نسخه برابر اصل کاراکتر اصلى انیمیشن آپ (بالا) است. همان صورت و موها، عینک ته استکانى و دستهاى پیر. مى گویم همکار ولى  حداقل سى سال از من بزرگتر است و مجرب است و خوش خلق. روز اول که دیدمش از من پرسید دانشجو هستم یا درسم تمام شده و به عنوان مهندسى که ده سال است مدرک فوقش را گذاشته در کوزه، از شنیدن این حسابى ذوق زده شدم! حالا رسما در این دفتر جدید شده ام خانم مهندس جوان! در نیمه دوم سى و شش سالگیم از این عنوان جدیدم حسابى خوشحالم. در دفتر قبلى به جز دو نفر همه از من کوچکتر بودند و ولنتاین داشتیم و عروسى همکار بیست و پنج ساله و متلکهاى دهه ى جدید و پز گوشیهاى تاچ اسکرین و "از شما دیگه گذشته"هاى فراوان. حالا خانم مهندس جوان از جلسه نفس گیرى آمده خانه، ولو روى تخت به صداى پسرها وقت بازى گوش مى کند و فکر مى کند کم کم دارد دل مى کند از آن جاى دوست داشتنى. فردا آخرین روز رسمیم است در دفتر قدیمى. اینجا جدیتر است همه چیز. سمتم مسئولیت سنگینترى برایم دارد ولى مى دانم قرار است چیزهاى زیادى یاد بگیرم. قرار است خاکى هم بشوم و کارگاه را هم سر بزنم. هیجان زده ام، دلواپسم و منتظرم.


 
شیشه ى عمر منى بزغاله!
ساعت ٧:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/٢۸  کلمات کلیدی: من و پسرم ، غر می‌زنم، پس هستم

یک - درست قبل از اینکه بیایم دنبال سینا، داشتم پاى تلفن مى گفتم: "سینا از مدرسه دل نمى کند این روزها." هنوز از لاى در بزرگ مدرسه سرک نکشیده بودم که روبرویم سبز شد، با گونه هاى گل انداخته، چشمهاى بى حال: "مامان بریم. گلوم خیلى درد مى کنه. فردا هم مدرسه نمیام." فردا؟ گلودرد؟مدرسه نرفتن؟ فردا اولین جلسه مهمم را در شرکت جدید دارم و باید حتما باشم. بچه این چه وقت مریض شدن بود، آخر؟ تمام راه تا خانه حرف نزد. لباسش را که عوض کرد، تقریبا به زور خواباندمش توى تخت و فورى خوابش برد. حالا دراز کشیده ام کنارش. به صداى خرخرش گوش مى کنم و دعا مى کنم که بى حالیش از خستگى باشد، نه بیمارى.

دو- غر زده بودم براى دوستان که گاهى سینا خیلى حرصم مى دهد، بابت درس و مشق. بس که دل نمى دهد و تکان تکان مى خورد و ده بار مدادش را مى اندازد زمین تا چهار خط دیکته بنویسد. گفته بودند گاهى درسش را بسپار به پدرش. پنجشنبه جلسه داشتم و سینا را با پلى کپى آخر هفته اش سپردم به پدرش. تا امروز صبح هم نتیجه کار را چک نکرده بودم. صبح با دیدن غلطهاى دیکته اى وحشتناک "چپان" و "که ناره" صدایم درآمد که مگر مشقش را چک نکرده اى. امیر گفت: "گفتى پلى کپى را حل کند، نگفتى که چک هم بکن." از کدام سیاره بودند؟مریخ؟


 
بستنى شکلاتى و پارک با لاک اضافه
ساعت ٤:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/٢٧  کلمات کلیدی: روزهای من

خودم و پسرم را مهمان کردم به بستنى شکلاتى کاله، تازه یکى یک قاشق مرباى آلبالو ریختم روش. پسرک نخواست و مربایش را خالى کردم روى بستنى خودم. آسمان یک دست شده خاکسترى روشن. فکر کردم عصر جمعه را با بستنى بدهیم پایین، شیرین و دلچسب. صبح پسرها را راه انداختم و رفتیم پارک. بماند که مبین دو قدم ندویده به نفس نفس مى افتاد و سینا مدام ولو بود روى چمنها. یک ساعت طول کشید تا به حرکت دادن خودشان عادت کردند. بعد دیگر دل نمى کندند از پارک. خیس عرق دنبال یک توپ سبز فسقلى مى دویدند و من دلم شور مى زد که نکند مبین سرما بخورد و یا بیفتد زمین و چه مى دانم امانت است دیگر. آدم هزار جور فکر و خیال مى کند. بچه خودم دروازه بان شده بود، به قول خودش "دروازه" وایستاده بود. دو تا بچه دیگر هم بودند. یکى بور، لاغر و مارمولک طور و فرز، دومى با چشمهاى داغ مشکى و موهاى سیاه و پوست آفتاب سوخته. همین دومى با دستش یکى از خانه هاى روبروى پارک را نشان داد و گفت: "اونجا خونه ماست، بیاین بریم، ما امروز اصلا مهمون نداریم."

 من سردم شده بود از ایستادن و دلم هم نمى آمد پسرها را از حال خوششان در بیاورم. دلم چاى مى خواست و ولو شدن روى چمن. چاى که نداشتم. با بارانىِ نوى سبز کمرنگ هم که نمى شد روى چمن ولو شد. پسرها در بند این چیزها نبودند. پسر خودم خوابیده بود روى زمین و انگار داشت روى چمنها شنا مى کرد. زانوى راست شلوار جین نوى مبین سبزِ سبز بود از لکه ى چمن. آن دو تاى دیگر هم مدام مى افتادند و بلند مى شدند و باز مى دویدند.  به پسرها حسابى خوش گذشت. دم رفتن حتى غر هم زدند که دلمان مى خواست باز هم بازى کنیم. من، سبک شده بودم مثل پر، از هواى خنک زمستان، از تماشاى بچه ها، از اطمینان بودنِ کسى انگار و راه افتادم طرف ماشین. تمام راه، توى ترافیک، فکر کردم تا حالا هم همه اش این همه کسالت تقصیر خودم بوده. منتظرم یکى بیاید و به دادم برسد، این همه سال. حواسم به زنِ تواناىِ توى آینه ها نیست. دیروز دوستان و ولنتاین، امروز پارک و بستنى شکلاتى و تازه مى خواهم ناخنهایم را مرتب کنم و لاک قرمز بزنم براى عروسىِ شب، خیلى خوشحال، خیلى هم قرتى!


 
خرس قرمز که نه، باز اگر سگ بود یک چیزى!!
ساعت ٦:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/٢٦  کلمات کلیدی: حسود خانم

دبیرستانى که بودم، هر سال روز ولنتاین همکلاسیها مسخره مان مى کردند که به آزاده کادو مى دهیم. ما که از آن اوشگولهاى درسخوان بودیم و عشق و عاشقى حالیمان نبود، فقط مى دانستیم آزاده، ٢۵ بهمن دنیا آمده و آدم روز تولد دوستش بهش کادو مى دهد دیگر.

چهار پنج سال بعدترش، ولنتاین راهش را باز کرد به زندگیهاى ما. اولین بارش با یک اکیپ دختر و پسر رفته بودیم پیتزا بخوریم. پسرى بود به اسم بهرنگ، قدش بلند بود، چشمهاى سبز کمرنگ داشت -نه از این سبزهایى که دوست دارم-  روبروى من نشسته بود. به من گفت تا حالا ندیده دخترى یک پیتزاى کامل را بخورد. من هم لابد گفتم چشمت روشن. بعد من و رکسانا و بقیه دخترهاى تنهاى بى دیت را مسخره کرد که ولنتاین است خاک بر سرها! و یکى یک کارت تبریک کوچک را تویش نوشت ولنتاین مبارک و داد دست ما.  

سال بعدترش دیگر افتاده بودم توى دام عاشقى و رستوران آفتاب بودیم که قیامت بود آن شب و یادم هست تنها نبودیم. یادم نیست کى همراهمان بود.  دو سال بعدش هم ولنتاین داشتیم، البته هنوز خرسها و توله سگها و بقیه جک و جانورهاى قرمز و حال بهم زن ظهور نکرده بودند و کادوهاى ولنتاین شمعهاى کوچولو بود و شکلات.

سال بعدش دیگر عروسى کرده بودیم و در این فاصله ولنتاین از یک رسم شیرین و بامزه و یک کمى نامربوط تبدیل شده بود به یک موج قرمز عجیب و غریب. یادم هست خسته و بعد ٨ ساعت کار رفتیم لیمو ترش، سر یخچال،  که یاد خودمان بندازیم که بعد عروسى هم مى شود ولنتاین داشت. من خسته بودم، آرایش نداشتم و میز ما تنها میزى بود که رویش گل و خرس قرمز و یک جعبه گنده نبود. تمام وقت زل زده بودیم به دور و برمان که در این یک ساله چه ولنتاین پیشرفت کرده و جل الخالق. ما کجا و اینها کجا و  این شد که ولنتاین از سرمان افتاد.

یک بار دیگر هم مرتکب ولنتاین شدیم. رامین سربازى بود و دسته جمعى رفتیم بیرون که سولماز روز ولنتاین تنها نباشد. پسرها یک و خورده اى سالشان بود و مانا اولین بار بود که شایا را گذاشته بود و آمده بود بیرون و دلش شور مى زد. نادر و شکیبا بى بچه و خوشحال به تلفنهاى گاه و بیگاه من و سولماز که از مادرمان مى پرسیدیم: "سرلاک بهش دادى؟"، "خوابید؟" و " زود میام" لبخند مى زدند. - الان ما بهشان لبخند مى زنیم! - خیلى شیک راه افتادیم رفتیم رستوران آ.اس.پ که گفت بدون رزرو؟ ولنتاین؟ واه و واه و واه! و راهمان نداد. یکى دو جاى دیگر زنگ زدیم که جا نداشتند و آخر رفتیم هتل هیلتون، شام خوبى هم گیرمان نیامد اما خیلى خندیدیم. 

همکارهاى مجرد پارسال مسخره مى کردند که ولنتاین که مال متاهلها نیست. ولنتاین مال ماست و بعد یک کمى بلندتر از همیشه مى گفتند کجا قرار است بروند و دختره ال و بل. ما که سالها بود ولنتاین نداشتیم و جاجو هم بودیم زیر لب مى گفتیم: " ایش،،،" نیمیش ایش بود واقعا و نیم دیگرش حسودى.  دیروز دوستى اسمس تبریک ولنتاین داده بود و من جا خوردم. مثل اولین بارى که سولماز روز مادر را بهم تبریک گفت و من فکر کردم واقعا؟ من مادرم؟ و اشک توى چشمم حلقه زده بود از شوق. براى ولنتاین اشکى نداشتم. فقط فکر کردم ولنتاین است چه بامزه. ما مى رویم خانه گلمریم سوآپ و اگر شد و مشترى داشت، خاطره هاى قدیمى را سوآپ مى کنیم با یک خرسى، توله سگى یا گربه ى قرمزى، ولنتاین تان مبارک، خلاصه!


 
هفتمین و آخرین شوالیه ی سرگردان
ساعت ٩:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/٢٥  کلمات کلیدی: غر می‌زنم، پس هستم

سنگهای پارکینگ را دارند می‌سابند. سفید سفید شده، سفیدتر از روز اول. کاش می‌شد آدمیزاد  بدهد روحش را هم بسابند. کینه‌ها، خاطرات بد و نگرانیها را ازش جدا  کنند و بیندازند دور. من روی سنگهای سفید قدم برمی‌دارم و فکر می‌کنم « نو شدن» چه حس عجیبی باید باشد. آن هم وقتی در نیمه راه عمرت هستی. روی رمپ پارکینگ هفت تا ماشین پشت هم پارک کرده‌اند، آخری ماشین دکتر ه. است که مثل من کله سحر از خانه می‌زند بیرون. دکتر پشت ماشینش نشسته با اخم مخصوص دکتری که دیرش شده و سرایدار پشت ماشین اولی تا راه را برای عبور ماشین دکتر باز کند. ماشین من زیر درخت در باغ همسایه پارک است. رویش سفید شده از تگرگ و تویش از سرما یخ یخ است ولی حداقل راهش باز است. تا من برسم به ماشین یخ زده‌ام سرایدار فقط همان ماشین اولی را جابجا کرده و بس. همان را هم گذاشته جلوی راه من. بوق می زنم و ماشین بزرگ نقره‌ای کنار می رود  تا من بروم. دارم وسط این بلبشو فکر می‌کنم به عشق. فکر می‌کنم یک وقتی عشق جواب همه سوالها بود، حالا نیست. خیلی سال است که دیگر نیست. فکر می‌کنم خسته‌‌ام. خیلی خسته‌ام و مثل سنگهای پارکینگ هم نیستم. باید تغییر را باور داشته باشی تا اتفاق بیفتد. من دیگر، باور ندارم. 

من همان سرایدارم. اخم کرده‌ام که چرا دکتر احمق که آفتاب نزده می‌خواهد بزند بیرون ماشینش را آن ته پارک کرده، شاکیم از دردسرهایی که سابیدن سنگها برایم درست کرده و اصلا حواسم نیست که می‌شود نو شد... اصلا حواسم نیست.


 
حالا من جواب این بچه را چه بدهم؟
ساعت ٦:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/٢٤  کلمات کلیدی: من و پسرم

کتاب شبش را خوانده ام. مسواکش را زده است. مى گویم:" شب به خیر"و به نور کمرنگ صفحه موبایلم زل مى زنم. مى گوید:" مامان یه سوال بپرسم؟" صورتش را توى تاریکى نمى بینم. موبایل را مى آورم پایین و مى گویم:" بپرس!" مى پرسد:" خورشید چطورى به وجود اومده؟" مى گویم:"جواب این سوال مفصله باید روز باشه، پاى اینترنت باشیم که برات بگم چطورى.الان دیره دیگه باید بخوابى." مى گوید:" باشه مامان. پس اینو یه جایى بنویس که یادت نره. من مى خوام بدونم خورشید چطورى به وجود اومده؟ زمین چطورى؟ دنیا یعنى. بعد همه ستاره ها چطورى به وجود اومدن. بعدش مگه نمیگن که خدا پدر و مادر نداره، پس خدا چطورى به وجود اومده؟"


 
« و با شنیدن یک هیچ مى شوند کدر»
ساعت ٩:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/٢۳  کلمات کلیدی: «و زخمهای من همه از عشق است»

براى خودم چاى هفت گیاه دم کرده ام توى قورى سرمه اى کوچولو. آب جوش را که روى برگهاى زرد و صورتى و بنفش مى گیرم عطرشان همه جا را برمى دارد. نبات ندارم. چاى هفت گیاه را هم که با شکلات نمى خورند. چاى را مى ریزم توى لیوان دسته دار. صدایم مى کنند. " پول را ریختم به حسابت، چک کردى؟"، " مامان، مبین ماشینمو نمیده!"، " آخه، خاله..." از توى راهرو مى پیچم توى اتاق خواب. رختها را دیروز که مهمانها رسیدند قایم کردم اینجا. ملحفه ها را تا مى کنم، لباسهاى سینا را تا مى کنم که دیگر کوچک و بامزه نیست و جورابهایش را که گاهى شک مى کنم که مال بچه است. پسرها دوباره صدایم مى کنند. حالا گرسنه شان شده و امیر مى پرسد: " هنوز چاى داریم؟" گیره هاى رنگى لباس توى دستم یاد چاى هفت گیاهم مى افتم که حالا ولرم شده و دیگر بوى گلهایش به مشام نمى رسد. قورى سرمه اى کوچک را آب مى کشم و قورى سفید بزرگ را و زیر قابلمه شام را کم مى کنم. دلم جا مانده، دلم در تکه نامعلومى از امروزم جا مانده و پیشم برنمى گردد. دور و بریها که به سکوتم عادت ندارند، مى پرسند: "خوبى، شیدا؟" خوب نیستم. دلم مى خواهد بشینم روى کاناپه و چاى هفت گیاهم هنوز داغ باشد و نبات داشته باشم. حواس خودم را پرت مى کنم به عصر و چاى و نبات که بهانه نگیرم. بهانه دارم. بهانه ام از جنس روزهایم نیست. بهانه ام دلش گرفته. بهانه ام مى گوید تنها مانده ام. بهانه ام دستم را مى بوسد و به گونه هاى داغش مى چسباند. بهانه ام، شبیه من است و نیست. دارد با چشمهاى قهوه اى سیرش یک عالمه حرف مى زد. من نگاهش مى کنم و چاى ولرم را سرمى کشم و بعد کشوها را دنبال شکلات زیر و رو مى کنم. یک بهانه شیرین لازم دارم. این یکى تلخ است و دلش را نمى توانم به دست بیاورم، آن هم با این خستگى.


 
«منو بشنو از دور، دلم مى خواهدت...»
ساعت ۸:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/٢۱  کلمات کلیدی: روزهای من

یک - آشتىِ آشتى با دنیا، راه افتادم در خنکاى ظهر زمستان. شالم آبى بود و لبه هایش بفهمى نفهمى در باد تکان مى خورد. خودم، سرخوش سعى کردم دودى را که نمه نمه کوهها را خاکسترى مى کرد ندید بگیرم و حواسم را بدهم به دور و برم. جلوى کیوسک روزنامه فروشى ماشین سیاه و بزرگى ایستاد، پرادو شاید. پسر پیاده شد و دختر در ماشین ماند. نگاهش کردم، موهاى لخت و سیاه دو طرف صورتش، پوست سفید مهتابى داشت با چشمهاى آبى. زیبایى اش نفس گیر و دخترانه بود. نمى توانستم چشم ازش بردارم. چشمش افتاد به من و لبخند زد. لبخند زدم. حواسش بود که مات زیباییش شده ام. من اما یادم نبود که چشم ازش بردارم. 

دو- سر تقاطع فرمانیه و کامرانیه، دخترک آویزان شده بود از دست مادر بزرگش. پالتوى بنفش و کلاه صورتى. چشمها درشت و بادامى. دست چپش را دراز کرده بود جلوى ماشینها. انگار که بخواهد راه بگیرد. از کنارش که رد شدم دستم را برایش تکان دادم. بچه خندید و دست از کشیدن مادربزرگ برداشت. مادربزرگ هم خندید. رد شدم و از آینه نگاهش کردم. برگشته بود زل زده بود به ریوى سرمه اى کثیفم.

سه- آب زدم به صورتم و صبر کردم تا پاهایم نلرزد. بى فایده بود. اگر از دیوانه شدن سینوزیتم نمى ترسیدم باید پنجره را باز مى کردم صورت خیسم را مى سپردم به باد. باید خودم را آرام نگه مى داشتم. یکى در درونم داشت روى زغالهاى گر گرفته و داغ مى رقصید. انگار صداى "تام تام طبل سیاهان"* را مى شنیدم. دنیا دیوانه شده بود یا من؟

 چهار - "گفتم غم تو دارم، گفتا غمت سر آید"

 پنج - مادرى که منم دلش شور شام بچه اش را مى زند. خودم، بى حوصله، دراز کشیده ام روى کاناپه ى صورتى و فکر مى کنم از غذاى بیرون خوردن که نمى میریم، مى میریم؟ امیر حوصله بیرون رفتن ندارد. من حوصله ى خانه ماندن. بچه سرش گرم است به بازى. بچه را بهانه کرده ام. خودم گرسنه ام. حتما گرسنه ام که دلم شور مى زند. موها را بعد حمام شانه نکردم و حالا رشته هاى دراز و نامرتب خرمایى پیچیده اند به هم. نگاهشان مى کنم و یک حس نامعلوم قلقلکم مى دهد. یک سالى هست که  موهایم را بیشتر دوست دارم. حتى حالا که روى پیراهن سفیدم مثل مارهاى سیاه و سرگردان سر در گوش هم فرو برده اند و مى گویند:"نوازشمان کن" بخواب دخترکم، شام بچه را بدهم و بیایم دست بکشم روى موهایت.

شش - لوور که بودم، براى اولین بار توى عمرم فهمیدم که ظرفیت درک زیبایى انسان هم محدود است. چشمم پر شده بود از مجسمه هاى ظریف، هنر خالص، شاهکارهاى هنرى و بعد از پنج، شش ساعت از این همه شعف هم خسته شده بودم. روحم از زیبایى خسته شده بود. دلم سایه ى یک درخت را مى خواست با یک نیمکت و یک ساندویچ. دیگر دلم نمى خواست پیکره بى نقص زنانى را که تا ابد در آغوش معشوقشان تراشیده شده بودند تحسین کنم. دلم نمى خواست زل بزنم به رگهاى برجسته ى روى دستهاى مجسمه هاى مرمرى. دلم نمى خواست تعجب کنم از کوچک و سیاه بودن مونالیزاى معروف. دلم مى خواست دنیا ساده باشد. همه چیز دور و برم، ساده باشد.  حالا چرا یاد این موضوع افتادم؟ چرایش نوشتنى نیست. حتى براى شما دوست عزیز.

هفت - چسبانده ام ماشینم را پشت ٢٠۶ یشمى و فکر مى کنم چرا دیشب خوابم نبرد؟ در یک سانتیمترى ماشین ترمز کرده ام. این روزها باید هى به خودم یادآورى کنم که کدام پدال گاز است، کدام ترمز. من کدامم در آینه و سایه ام کدام. این روزها من، خودم را نمى شناسم. یا شاید بهتر باشد اینجور بنویسم که تازه دارم خودم را مى شناسم.


 
«حس مى کنم لحظه سهم من از برگهاى تاریخ است.»*
ساعت ۱٢:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/٢۱  کلمات کلیدی: حسود خانم

خوابم پرید و رفت. مثل یک گنجشک کوچک و بى قرار. درست از روى پلکهاى داغ و سنگینم، پرید توى کنج سیاه اتاق و تا به خودم بجنبم دیگر نبود. اول به روى خودم نیاوردم. پلکها را سفت فشار دادم بهم که یعنى خیالاتى شده ام. خوابِ خوابم یعنى. حتى به خودم تلقین کردم که دارم خواب مى بینم. توى خواب قلبم داشت از عشق مى لرزید. نشد. چشمهایم را باز کردم به پرسه در مجازستانم. فکر کردم به روى خودم نیاورم که چرا خواب از سرم پریده. اما خودم هم مى دانستم نمى شود، نمى توانم. دوستى نوشته بود از لحظه، از ماندن در لحظه، از توانایى ماندن در لحظه. من، منگ ناتوانیم، بى خواب شده بودم. خواستم بگویم این پشت، پشت این سطرهاى مرتب و تایپ شده، زنى نشسته، بى خواب. زنى که همین حالا، حسودانه، غصه اش شده از این حجمِ نامعلومِ نگرانىِ آینده که لحظه هایش را در گرداب بى امانش غرق مى کند. این زن، لحظه را بلد نیست و خوابش هم نمى برد.  *فروغ


 
"یک پنجره براى من کافیست"
ساعت ۸:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/٢٠  کلمات کلیدی: نوستالژی ، «و زخمهای من همه از عشق است»
پشت پنجره ایستادم و به منظره ى کهنه ى روبرویم زل زدم. دانشگاهم هنوز با آن آجرهاى قرمزش و نرده هاى خاکسترى سمت چپم بود و کوه روبرویم. غمى از ناکجا نشسته بود توى دلم. همه ى سالهایى را که عاشقى کرده بودم، یکباره به یاد آورده بودم. پنجره، پنجره ى انتظار من بود. من پشت این پنجره عاشق بوده ام. هزار بار پیشانى داغم را چسبانده ام به خنکى پنجره و جاى پیشانیم شیشه را لک کرده و مادرم غر زده که :" دیروز شیشه را تمیز کردم." پشت پنجره، دل بیست و خورده اى سالگیم داشت شورِ کسى را مى زد که باید از سر بالایى دانشگاه مى آمد اما نمى آمد و دیگر دیر شده بود. صداى بچه اى از جایى در خانه مى آمد. بچه، بچه ى من است. من بزرگ شده ام آنقدر بزرگ که تمام دیشب خواب دیدم که بچه ام لابلاى ماشینها مى دود. من در خواب هم سى و خورده اى سالم بود و آن خانه، سالها بود که خانه ى من نبود. پنجره اما پرتم کرد به سالهاى دور. پنجره حسرت تمام روزهایى را که باید به خنده مى گذشت اما گریه سهمم شده بود در دلم کاشته بود دوباره. فکر کردم یک روز، شاید ده سال دیگر فکر کنم به اینکه چه جوان بودم و چه خوب بود سى و خورده اى ساله بودن و این مرد جوانى که لم داده روى این کاناپه آیا پسرم است یا نه؟
 
"کمى آهسته تر زیبا، کمى آهسته تر رد شو..."
ساعت ۳:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/۱۸  کلمات کلیدی: دغدغه های ذهنی من
یکى از باگهاى بزرگ جهان هستى نداشتن کلید "پاز" است. لحظه هایى که زندگى کامل مى شود، لحظه هایى که دیگر به دود و ترافیک و حقوق آخر ماه و دیکته بچه فکر نمى کنى، وقتهایى که چشمهایت را مى بندى تا لحظه را در عمق وجودت ته نشین کنى، درست همان وقت باید بشود زمان را ایستاند. عقربه هاى لعنتى ساعت را باید بشود متوقف کرد، نمى شود. باید بشود در یک لحظه ى خوب، مکث کرد. خوب مزه مزه اش کرد و با همه جزئیات به خاطرش سپرد. باگ دارد دیگر، این وقتهاى خوب زمان سر مى خورد، عقربه ها دنبال هم مى کنند، حتى ابرها تندتر با باد مى روند و لحظه ى کامل در چشم به هم زدنى دود مى شود و یک عالمه لحظه معمولى به جایش از راه مى رسند. آن وقت دو روز پیش که من غمگین بودم و رانندگى مى کردم، فاصله ى بین دقیقه ها - به جان خودم - به جاى ۶٠ ثانیه، ۶٠ دقیقه شده بود انگار. همه کشتیهاى من غرق شده بودند و من پیر شده بودم و ساعتى که بود ٢ و ۵ دقیقه تازه شده بود ٢ و ۶ دقیقه، لامصّب!
 
نمى تواند لیلا را صدا کند، تا اطلاع ثانوى!
ساعت ٦:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/۱٧  کلمات کلیدی: غر می‌زنم، پس هستم
حوله اش خونیست. یادم باشد عوضش کنم. دیشب آن یکى دندان جلویش هم افتاد. یعنى خودش کند. داد دستم و گفت: "هیچى نمى تونستم بخورم!" بعد جاى خالى دندان خون آمد. غصه خورد، بغض کرد. بعد که خون بند آمد برایم خندید که از دهانى که دو تا دندان جلو ندارد عکس بگیرم و بفرستم براى مادرم. یک ماه و ده روز است که مادرم نیست. دیشب بابا زنگ زد که: "پاشو بیا، نمى خواد غذا درست کنى!" بار آخر که رفتم غر زده بودم که اینجا خیلى خسته مى شوم و انگار کارها تمامى ندارد. گفتم:" تو بیا خانه ى ما" نیامد. بروم سر بزنم بهش. بروم که دهان بى دندان جلوى پسرم را ببیند. دیروز آسمان داشت خاکسترى مى شد دوباره و من افتاده بودم به التماس. " سیاه نشو دوباره بى انصاف، ببین وقتى آبى هستى چه خوبیم!" نشنید یا خودش را زد به کرى. حالمان هم خوب نیست گرچه. امروز باید بروم شرکت جدید. بروم ببینم برایم میز خریده اند یا نه. دلم گرفته و نمى دانم چه مرگم است. مى دانم شاید. دلم یک بهانه ى بزرگ، خیلى بزرگ براى خندیدن مى خواهد. وسط این همه گرانى و دود و تنهایى، دلم مى خواهد بنشینم، آنقدر بخندم که گریه ام بگیرد و بعد دل سیر براى خودم و دنیایم گریه کنم. نه، من افسرده نشده ام. یک موج موقت و لوس است، مى آید، مکث مى کند، سر به سرم مى گذارد و مى گذرد. شما خودتان را ناراحت نکنید!
 
« ما به شبهای تار دل بستیم.»
ساعت ٥:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/۱٥  کلمات کلیدی: روزهای من ، مهندسانه

هفت سال و خورده ای پیش که داشتم مرخصی زایمان می‌گرفتم، تصور جدا ماندن از دفتر و همکارهای آن موقع برایم دردناک بود. یادم است که روز آخر خیلی خودم را کنترل کردم که گریه نکنم. آن موقع اتفاق بزرگی مثل مادر شدن را در پیش داشتم و خیلی نمی‌توانستم به این فکر کنم که چقدر دلم برای همکارها و محیط دفتر تنگ می‌شود. واقعیت این است که آدمهای شاغل بخش بزرگی از وقت مفید روزشان را در محل کارشان می‌گذرانند و به نوعی آدم بیشتر با همکارهایش زندگی می‌کند تا با همسر و بچه اش.

دفتری که این سه سال اخیر در آنجا کار می‌کردم، مال زن و شوهری از دوستانم بود و محیط از اول خیلی دوستانه و گرم بود. برای منی که چهار سال و خورده ای از محیط شرکتهای مشاور دور افتاده بودم و در پوشک و سرلاک و کتابهای «من می‌تونم دست بزنم» و « من می‌تونم لالا کنم.» محصور شده بودم، مثل یک بهشت کوچک بود. جایی که به جای نق نقهای بچه ای که بهم لگد می‌زد، با احترام بهم می‌گفتند: «خانم مهندس» و جایی که نظرم مهم بود و از آن هم مهمتر جایی که هر روز صبح با چهره های دوستانه محصور می‌شدم. حالا بعد از سه سال باز تصمیم گرفته ام که محل کارم را عوض کنم. دردناک است. یک بخش بزرگی از زندگیم تحت الشعاع تصمیمی است که امیدوارم به نفع زندگی حرفه ایم باشد. اما همه اش هم که کار نیست؟ هست؟

در این دفتر جدید، کسی را نمی‌شناسم. از صبح تا بعد از ظهر تقریبا با هیچ کس حرف نمی‌زنم و در حسرت یک صدای دوستانه می‌مانم. دیگر از لبخندهای صبحگاهی آ.،  موهای شرابی و چشمهای درشت ف. و مسخره بازیهای همکار خردادی که پی‌لاینش را گم کرده بود خبری نیست. محیط جدی و سنگین است و سکوت را مدام صدای تلفنهای پیمانکاری می‌شکند که دنبال یک نقشه اجرایی می‌گردد و یکی که پای تلفن دارد توضیح می‌دهد. هدفون توی گوشم، سعی می‌کنم محیط خشک کارم را با لبخندهای دوستانه و آهنگهایی که دوست دارم ملایمتر و دوست داشتنی تر کنم. نشده هنوز.

در این بهمن ماه، که نیمی را در دفتر قدیمی دوستانم و نیم دیگرش را در این شرکت جدید می‌گذرانم، مدام به خودم فکر می‌کنم و اولویتهای زندگیم. اینکه چقدر پیش آمده در زندگیم که شادی را به سادگی قربانی ضرورت کرده ام. مثل همین حالا. همین امروز. یک گوشه از قلبم بال بال می‌زند که بمان. رسوب کن. همینجا خوب است. عقلم خیلی جدی خطابه می‌دهد که راه دور است و روزی یک ساعت رفتن و یک ساعت برگشتن دارد داغانت می‌کند و حقوقت آنقدر کم است که به این زحمت یک ماهه نمی‌ارزد و خودت هم راکد شده ای. می‌دانم که برای این مقطع از زندگی حرفه ایم دارم انتخاب درستی می‌کنم ولی جای خالی دوستانم، دارد در قلبم تیر می‌کشد. حالا، اینجا، کسی حواسش به من نیست. به جای اینکه نقشه های معماری را نگاه کنم دارم می‌نویسم. در اتاق کس دیگری پشت میزی که مال من نیست نشسته ام و دنبال گم شده ای می‌گردم که اینجا نیست.


 
جمعه ى سنگین
ساعت ٧:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/۱۳  کلمات کلیدی: «و زخمهای من همه از عشق است»

کاش مى شد هنوز جادو را باور کرد. کاش مى شد باور کرد که کبوتران نامه بر هنوز ممکن است روى هره پنجره بنشینند و پیغامى بیاورند که قبلا دست توییتر و فیس بوک و گوگل پلاس بهش نرسیده باشد. کاش مى شد شکلهاى توى ابرها را باور کرد. کاش مى شد باور کرد که مى شود با دست کردن یک انگشتر قویتر شد. کاش کلاهى بود که آدمها را شجاع مى کرد. کاش شهر اُز و پادشاهش و مترسک بى مغز و شیر بزدل و روبات بى احساس واقعا وجود داشتند. کاش هنوز خوابهاى رنگى مى دیدم. کاش وقتى دخترها را در لباس سفید، با تاج و تور بلندشان مى دیدم باور مى کردم که خوشبختى همیشگى ممکن است. کاش وقتى نوزادها را مى دیدم توى ذهنم نمى آمد که این موجودات دوست داشتنى و بى نظیر یک روز بزرگ و بى مزه مى شوند. کاش معجزه را قبول داشتم هنوز. کاش عصر جمعه اینطور تسخیرم نمى کرد و من هنوز عشق را باور داشتم...


 
تن تن و میلو در عروسى سارا
ساعت ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/۱۳  کلمات کلیدی: نوستالژی

عروسى سارا بود. معمولا در عروسى بچه هایى که به دنیا آمدن و نوزادیشان را یادم است، نیمچه افسرده مى شوم. امشب اما خوب بودم. با خودم، با زندگى، با سى و شش سالگى آشتى بودم و فکر مى کردم به آلاچیق بزرگ وسط حیاط خانه ى سارا و برادرهایش و کتابهاى تن تن.

دو تا برادر بزرگتر سارا و من و برادرم در مجموع کمتر از سه سال اختلاف سنى داشتیم. این یعنى در دنیاى بچگى ما، خانه بزرگشان بهشت ما بود. توى مسافرتها اگر خانواده دیگرى هم اضافه مى شد تعداد بچه ها آنقدر زیاد مى شد که مادر سارا، بچه ها را مى شمرد که مبادا کم شده باشند: چهار تا مال خودش، دو تا ما و کمِ کم دو تا مال خانواده سومى. بزرگ شدن پسرها و رو آوردنشان به بازیهاى پسرانه، براى من مصادف شد با کشف گنجینه کتابهاى تن تن سهیل، برادر بزرگ سارا. آن وقت مى رفتم روى طبقه دوم تخت دو طبقه پسرها و تن تن به دست غرق مى شدم در دنیاى خوشایند کتابها و از آن بالا گاهى نیم نگاهى مى انداختم به چهار تا پسرى که فوتبال بازى مى کردند یا آتارى یا دزد و پلیس و یا هرچه. سارا که آن وقت یکى دو سالش بیشتر نبود مى آمد و مى پلکید و نقى مى زد و مى رفت. امشب عروسى دخترک بود. نوستالژى دامن پیراهن بلند سبزم را گرفته بود، دو روز پیش تئاتر تن تن مرا پرت کرد به خانه سارا و ده سالگیم و امروز عروسى سارا برم گرداند به تن تن. خوبى تن تن جان؟ به یادتم این روزهاى تهرانم، مدام، انگار!


 
پاک نمى شود لعنتى!
ساعت ٦:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/۱٠  کلمات کلیدی: نوستالژی

هر وقت روى مچ دستم چیزى مى نوشتم، کاتى چندشش مى شد: " اه، شیدا، باز روى رگ دستت چیز میز نوشتى." نمى دانم این کار را کى یادم داده، اما حرفش هنوز یادم هست: "وقتى مى خواى چیزى یادت نره روى مچت بنویس، اینجورى وقتى مى خواى صورتتو بشورى، مى بینیش و یادت میاد." اولش فقط ضربدر بود. بعدتر که دیگر یادم مى رفت ضربدر را براى چى زده ام، کنارش ریز مى نوشتم که مثلا "کیف" یا "قرص" یا هرچى. حتى حالا که موبایل همه فن حریف دارم و ریمایندر و سیرى و ال و بل، هنوز چیزهایى را که مهم است یا قول مى دهم به کسى براى انجامش روى مچ دستم مى نویسم. هر وقت که به قول کاتى روى رگم مى نویسم، یادش مى افتم که پنیر دوست نداشت و چپ دست بود و چه خوب بود داشتنش. سالها بعد، دوبى یا جایى دیگر گفت: "واى شیدا، تو هنوز روى رگت مى نویسى؟" آن موقع دیگر کاتى پنیر مى خورد ولى من هنوز روى رگ دستم مى نوشتم. هنوز هم روى دستم مى نویسم. مثلا همین حالا با روان نویس قرمز جدیدم نوشته ام: "سالار" سالار همکارم است. همانى که دو هفته مانده تا عروسیش. سوال بى ربطى مربوط به مراسم داشت و من علامت زدم که برایش بپرسم. سوال را پرسیده ام ولى باید یادم باشد دفعه بعد با این روان نویس چیزى ننویسم. پاک نمى شود لعنتى! سلام کاتى، سلام سیزده سالگى و سلام آن آدم بى ربطى که یک وقتى یادم دادى روى مچم بنویسم!


 
عاشقتم وروجک!
ساعت ٦:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/٩  کلمات کلیدی: من و پسرم

پیک آمده بود دم در، داشتم رسید را امضا مى کردم که بعد پول را بدهم. پسرک آمد از اتاقش بیرون. با بلوز خاکسترى و شلوار خانه ى قرمز. از کنار من و لاى در نیمه باز و زیر دست مرد رد شد، بى حرف، بى تفاوت، از پله هاى روبرویمان رفت بالا. روى پله سوم که رسید برگشت و گفت: "مامان در رو ببند!" و راهش را ادامه داد. مرد مانده بود هاج و واج؟ این بچه از کجا آمده، کجا مى رود و چه بى حرف، من؟ داشتم فکر مى کردم لحظه هایى هم هست که آدم فکر مى کند چه خوب که بچه هست و چطور مى شود درسته قورتش داد.


 
پرتقالى در کیفم، پرتقالى در دستم، «من به جنگ تاریکى مى روم.»
ساعت ۱٠:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/۸  کلمات کلیدی:

کیف قهوه اى روشنم با دهان نیمه بازش لم داده بود گوشه میز. پرتقال بزرگ و نارنجى وسط کیف ولو بود و سیم شارژر موبایلم گره خورده بود در هندز فرى و هر دو دور پرتقال بودند. کیف پول بنفشم نیمه باز بود و جامدادى رفته بود وسطش.- من توى کیفم مثل بچه کلاس اولیها یک جامدادى قرمز پر از ماژیکها و روان نویسهاى رنگى دارم. -رنگ قرمز کنار نارنجىِ خیلى نارنجى پرتقال، بنفشى کیف پولم، سفیدى کاغذهایى که یادداشتهایم را در مورد نقشه هاى معمارى فاز دو رویش نوشته ام و سیاهى جلد دفتر یادداشتم و رنگ صورتى کشى که سرم را درد آورده و یک وقتى پرتاب شده توى کیف و فراموش شده، ترکیب در هم و برهمى درست کرده بود. پنل ضبط با آن فلش ممورى سیاه و بند سیاه بلندش از یک گوشه کیف زده بود بیرون و سوییچ و کلیدهاى خانه با جاسوئیچى دایناسور قرمزى که دیروز پسرم به من داده گوشه دیگر کیف تپه کوچکى درست کرده. بلبشویى که فکرم و ذهنم دارد یک کمش از کیفم معلوم است.

 عجالتا اى کسانى که ایمان آورده اید، هیچ زنى را با محتویات کیف دستیش قضاوت نکنید! باشد که رستگار شوید...


 
دیگر بدترین مادر دنیا نیستم.
ساعت ٦:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/٥  کلمات کلیدی: من و پسرم

سینا یک سال و نیمش بود، تعطیلات عید. شش سال پیش، کسل از خانه نشستن غر زده بودم که برویم بیرون. رفته بودیم پارک نیاوران. عصر بود.صبحش باران زده بود و روى آن رمپ که از زمین بازى به محدوده استخرها مى رسید، هنوز با سنگ پوشانده شده بود. سینا بین من و امیر راه مى رفت. با قدمهاى نامطمئن یک سال و نیمگى. براى یک لحظه کوتاه، دست هر دوى ما را ول کرد. روى رمپ برگشت و دو قدم به سمت بالاى رمپ برداشت. سر خورد و با صورت افتاد روى زمین. بلندش که کردم تمام صورتش خون بود. دندان جلویى کج شده بود و لقِ لق. چقدر بچه ام گریه کرد و چقدر من خودم را عذاب دادم. دکتر دندان را دید و گفت یک هفته چیزى گاز نزند شاید دندان لق بماند و نیفتد. من دو روز خودم را از همه دنیا قایم کردم و جواب تلفنها را ندادم. فکر مى کردم بدترین مادر روى زمینم. فکر مى کردم همه دردى که بچه کشیده تقصیر من است. دندان کج، کمى سیاه شد اما ماند. تمام این شش سال، دندان کج یادم انداخت که دردها کهنه مى شوند و بچه ها بزرگ و یک روز دیگر هیچ خاطره اى از دردى آنقدر عمیق و خونالود برایشان نمى ماند... آن دندان، دیروز افتاد.


 
سبز نخواهم شد، مى دانم، مى دانم، مى دانم
ساعت ٧:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/٥  کلمات کلیدی: حسود خانم

دلم مى خواست فرق داشته باشم با بقیه. فرقى ندارم. چند وقت است فهمیده ام به طرز رقت انگیزى شبیه همه زنهاى عالمم.


 
زلف بر باد مده کچل!
ساعت ٥:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/٤  کلمات کلیدی: دغدغه های ذهنی من ، غر می‌زنم، پس هستم

مرد نگاهى به من مى اندازد و مى گوید که ظاهر من مناسبِ این پروژه نیست. ساکت که نمى مانم نیمه جدى، نیمه شوخى مى گویم نمى دانستم باید با چادر بیایم. مرد دستى تو موهاى جو گندمى مى کند و جواب مى دهد: "چادر که نه، مقنعه!" لجم مى گیرد به خاطر این حکومتِ مردانه. این محق بودنشان در قضاوت. این کشورى که چقدر مردها را پررو کرده با دادن اختیار زنها بهشان. سیر هم نمى شوند. مهریه را کم کرده اند. طلاقِ بى دردسر در انحصار مردهاست. بچه هایشان تا ابد مالِ خودشان است. اجازه دارند دو باره و سه باره و تا وقتى به غلط کردن بیفتند زن بگیرند. اجازه کار کردن زن، خروجش از کشور، عمل جراحى کردنش با آنهاست و تازه با لطف به من تخفیف مى دهد که چون پروژه دولتى است، مى توانم به جاى شال رنگى، مقنعه سیاه سرم کنم که یک احمقى که شاید نصف من هم درس نخوانده، تاییدم کند. از پله هاى شیک کرم که پایین مى آیم فکر مى کنم مرد مى شد این جمله ها را با ادبیات دیگرى بگوید، مثل مهندس م. مى توانست بپرسد که آیا مى شود سر سایت که مى روم مقنعه سرم کنم و ابراز تاسف کند از اینکه این ظاهر سازى لازم است. آن روز احساس کردم مرد با من توى یک جبهه است. این یکى اما از بالاى عینکش براندازم کرد، توهین در نگاهش نبود، قضاوت، چرا.


 
براى ما خاطره اس!
ساعت ٤:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/٢  کلمات کلیدی: روزهای من
وروجکها وسط حیاط توى سر و کله هم مى زنند. سینا با کلاه بافتنى، بقیه بطرى آب دستشان است. - خدایا این بچه به کى رفته؟- باز باید کشان کشان ببرمش. خوش خوشان یک بادکنک صورتى از توى کیفش درمى آورد و تمام راه هى بادش مى کند و هى بادش را خالى مى کند. مى گویم "سینا امروز باز سوئیچ انداختم توى یک ریوى سرمه اى دیگر. مى ترسم آخر پلیس دستگیرم کند. " مى پرسد: "درش باز نشد؟" مى گویم: " نه پسرم سوئیچ هر ماشینى فقط همون ماشین رو باز مى کنه." بهرحال تازگیها کار هر روزم شده، حوالى جایى که ماشینم را پارک کرده ام، مى روم سراغ ریوهاى سرمه اى، سیاه و حتى یک مورد هم زغالى - زیاد عجیب نیست. ماشین من تقریبا همیشه کثیف است و رنگش با زغالى خیلى فرق نمى کند. - آنقدر گیجم که همان وقت که دارم زور مى زنم با سوئیچ سبز در ماشین را باز کنم فکر مى کنم به اینکه چرا در ماشینم دوباره قر شده، چرا پشت سپر باز خط افتاده، کى این کلاه قرمز منگوله دار را پرت کرده روى صندلى جلو و براى سى ثانیه اصلا به فکرم نمى رسد که شاید این، ماشین من نباشد. بهرحال اگر ریوى تیره دارید و زنى را دیدید که با شال کله اردکى! - سلام عزیزم- دارد سعى مى کند در ماشینتان را باز کند سرش داد نزنید. شاید منم و حواسم نیست که روى آینه ماشینم عکس برد پیت را ندارم!
 
خرچنگ هستم یا مشابه از تیره ى سخت پوستان
ساعت ٩:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/۱  کلمات کلیدی: غر می‌زنم، پس هستم

دوستم زنگ مى زند مهد دخترش، مى گوید دخترک را برده اند قایقرانى، غرق نشود؟ مى گویم تایتانیک که نیست. یک حوضچه فسقلى است و مربى ها چهار چشمى حواسشان به بچه هاست. به روى خودم نمى آورم که هر روز بعد از ظهر چه دلم آشوب مى شود وقتى پسر بچه هاى مدرسه را مى بینم که لابلاى ماشینها دنبال راننده سرویسشان مى دوند و چقدر دلم شور همه شان را مى زند. دلم نمى آید بچه ام را سرویسى کنم. مى ترسم از دویدن هیکل کوچولویش پى راننده اى و دلهره اش از جا ماندن. امروز لام را یاد گرفته و حالا دیگر مى تواند بنویسد "لیلا". خوشحال است. دیکته اش بد نیست. تازگیها نقطه هاى شین را جا مى گذارد. در آخرین دیکته ى مدرسه "گ" و "خ" را قاطى کرده بود و ترکیبهاى خنده دارى ساخته بود. معلم زیر دیکته نوشته بود که باید موقع املا نوشتن ساکت باشد. وروجک مى گوید: " من ساکتم! خانوممون کلک مى زنه." این بار سوم است که زیر دیکته هاى مدرسه یادداشت تهدید آمیز دریافت مى کنم. بگذریم. قرار شده این هفته حواسش را جمع کند. خیرِ سرش! فردا قرار است ببرنشان اردو، کجا؟ نمى دانم. برگه رضایت نامه بدخط است. در دفتر رابط غر مى زنم به معلم که چرا برنامه اردو در سایت مدرسه و تقویم اجرایى نیست و چرا رضایت نامه بدخط است و چرا در دیزى باز است و دم خر و باقى قضایا. بله، مدرسه هوشمند داریم که در تعطیلات غیرمترقبه بى تکلیف نمانیم ولى فردا بچه ام را قرار است ببرند "گازى رضوان"*که نمى دانم کجاست ولى کسر شانشان آمده در سایت مدرسه بزنند که برنامه چى است!! بى حوصله ام. دلم مى خواهد بترکد. نمى ترکد سگ جانِ لعنتىِ پوست کلفت! خیلى معمولى دارم زندگیم را مى کنم در حالى که باید خفه شده باشم از دود و عشق و مادرى و بلبشوى زندگى ام. * یک - این چیزیست که روى رضایت نامه نوشته!!!