«در دست گلى دارم، این بار که مى آیم...»
ساعت ۸:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/٢٩  کلمات کلیدی: روزهای من

امروز، هواى بهار آنقدر خنکى دارد که با مانتو لرز آرامى در تن بیاندازد. بیرون مغازه ها با گلدانهاى لاله و سنبل و ماهیهاى قرمز و سبزه ها، جشن رنگ گرفته اند. راه مى روم به این همه نگاه مى کنم و یادم مى آید که پارسال همین موقع، چه دلتنگ این رنگها شده بودم و امسال دیگر دلم نمى خواست نوروز را جایى به جز ایران باشم. یاد هفت سینى که اشک به چشمم آورده بود. سفرى که از کوهها و گردنه هاى برفى شروع شده بود و رسیده بود به یک آسمان آبى تر. حالا، آسمان تهرانم، آبى تر است. همه تونالیته هاى بنفش را چیده اند جلوى رویم و توى دستم انگشترى دارم که نگینهاى سبز و زرد و سرمه اى و سرخ دارد. شالم بنفش است. من، خودم بهارم. خودم رنگها را به میهمانیم آورده ام. یادم مى ماند که نود و یک، هر چه که بود، مرا به مهمانى رنگها برگردانده. رسانده مرا به جایى که به دستم، دست راستم نگاه مى کنم و مى بینم جاى دیگرى ایستاده ام. یک سال طوفانى، مرا مثل یک پر بلند کرده و پرتم کرده جایى نامنتظر. حالا، دارد بهار مى شود. اینجا، دیگر دارد بهار مى شود.


 
هفت شمشیرِ عشق و یک گلدان سنبل بنفش، زیادى بنفش
ساعت ٧:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/٢٩  کلمات کلیدی: دغدغه های ذهنی من

تنم کوفته است. انگار که تمام دیروزم را کشتى گرفته باشم. تنم، زنده است. شاخه هاى خشک که تمام زمستان مثل مترسک سر کوچه ها ایستاده بودند، جوانه زده اند. جوانه ها، از ناکجا، سرک کشیده اند در پوست و خونِ خشکِ درخت. درخت، لابد به جوانه هایش مغرور است. مثل آدمیزاد که مغرور مى شود به عشق، به وقتى که نوک انگشتهایش را مى کشد روى تنه ى درخت و مى فهمد که دارد بهار مى شود و توى دلش، زنى از خواب زمستانى بیدار مى شود. زن، یک شال بنفش سرش مى کند و راه مى افتد بهار را دوباره زندگى کند. سال نود و یک تمام شد. نمى دانم براى سال نود و دو چه آرزو کنم. آرزوهایم را در صندوقچه چوبى کوچکى پنهان کرده ام و جرات نمى کنم نگاهشان کنم. مثل آن فرشته که در صندوقش را نرسیده به زمین باز کرد و آخر فقط امید ته صندوقش ماند که به زمینیان بدهد. انگار یک تکه از امیدش را هم من به ارث برده ام. من که هنوز فکر مى کنم بهار که مى آید یعنى که مى شود. یعنى آن شاخه ى خشک مى تواند شکوفه هاى سفید دلربا بدهد. یعنى خنده، شادى و زیبایى دور نیست.

زندگى را ما سختش کرده ایم. در طبیعت هیچ چیز آنقدرها دور و نامربوط و غم انگیز نیست. اصلا در سال ٩٢ مى خواهم برگردم به طبیعت. زل بزنم به مورچه ها. دست بکشم به غنچه هاى گل و براى همه گربه هاى خیابانى اسم بگذارم. یک کمپین راه بندازم و هفته اى، دو هفته اى یک بار بزنم به کوه. زل بزنم به آنها که عشق هنوز دستهایشان را گره مى زند بهم. آنها که نمى توانند چشم از هم بردارند و یادم بیاید. یادم بیاید که به قول شاملو "قلب را، شایسته تر آن، که به هفت شمشیرِ عشق، در خون نشیند." ردِ هفت شمشیرِ عشق در قلبم، زل زده ام به بهارِ پشت پنجره ام و تنم کوفته است.


 
حالا هى بیاییم از پى ام اس غر بزنیم!
ساعت ٦:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/٢۸  کلمات کلیدی: دغدغه های ذهنی من

زن از آن پوستهاى لطیف و نازک داشت که در جوانى ظریف است و موقع پیرى خیلى زود چروک مى خورد. ریشه موهایش از زیر رنگ بور، سفیدِ سفید بود. پیچیده بودم سمت قفسه هاى لوازم بهداشتى پنبه بردارم که دو هفته بود موقع خرید یادم مى رفت. زن روبروى من، دستش را گذاشته بود روى بسته نوار بهداشتى آلویز و با حسرت آشکار نگاهش مى کرد. پنبه به دست، خیره شده بودم به مسیر نگاه زن که مرا دید. مثل کسى که وقت یک کار خصوصى و یواشکى مچش را گرفته اند، دستش را زود برداشت و نگاهش را از من دزدید. چرخ دستى را تکان داد و دور شد. صاف راه مى رفت و محکم و مغرور. زنى که دلش مى خواست هنوز هورمونها ماه به ماه سر به سرش بگذارند. زنى که دلش براى جوان بودن تنگ شده بود.


 
لابد معلوم است که به زور نوشته ام
ساعت ٧:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/٢۸  کلمات کلیدی: غر می‌زنم، پس هستم

لحظه ى تحویل سال، درست یک لحظه است مثل بقیه ى لحظه ها. نه خانى مى آید و نه خانى مى رود. فقط سال ٩١ مى شود ٩٢. چهارشنبه همان چهارشنبه است و اصلا شاید خواب باشم آن وقت رخوتناک ظهر و شاید هم منتظر باشم که آن سرنا را بزنند و بروم بخوابم. بچه ام رفته شمال. جایش خالى است. مى ترسم سکوت خانه قورتم بدهد. چند وقت پیش نق مى زد که برادر بزرگ مى خواهم. مى خواهم من اول به دنیا نیامده باشم. بچه ام در من تواناییهاى عجیبى سراغ دارد، بگذریم. رئیسم مى گوید نمى شود بچه ات مهدکودک بماند و تو بمانى سرِ کار. مى گویم نمى شود چون بچه ام مهد کودک نمى رود و کلاس اول است! سرِ کارم سکوت است و همکارهایى که حرف زدن بلد نیستند و سر و کله زدن با آدمهایى که جواب تلفنهایت را نمى دهند. تازه فهمیده ام این "پرمیت"ى که در کارگاه مى گویند همان اجازه ى خودمان است. آخرین کشف سال ٩١ براى زنى که دارد سعى مى کند کارگاه را یاد بگیرد و خیلى هم شوت به نظر نرسد. سررسید برایم فرستاده اند از دفتر پیمانکار و ته فامیلیم "ى" اضافه چسبانده اند، بى انصافها. بگذارید من یکى این "ى" نسبت را نداشته باشم. ٩١ دارد مى رود پى کارش، نه خوشحالم، نه ناراحت. منتظرم. از اینجا که دراز کشیده ام صداى خش خش مى آید. لابد سوسک است.


 
« این درد به صد هزار درمان ندهم»
ساعت ۱٠:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/٢٥  کلمات کلیدی: غر می‌زنم، پس هستم

مریم گفت به جوشهاى صورتت کلیندامایسین بزن، زود خوب مى شود. از دیروز دارم مى زنم. بهتر شده، خوب، نه هنوز. اما باز جوشهاى تازه از جاهاى دیگر صورتم مى زند بیرون. انگار زیر پوستم یک دریاى خشمگین جریان دارد و هر طور شده مى خواهد خودش را خالى کند. از یک طرف مهارش کنم از طرف دیگر فوران مى کند. پسرم از صبح مدام صدایم کرده. مدام یعنى مدام ها! یعنى حتى وقتى دستشویى هستم. عادتش را به تنهایى بازى کردن از دست داده. فردا مى خواهم ببرمش مدرسه. نک و نال مى کند که همه تعطیلند و من چرا باید بروم مدرسه. همه تعطیل نیستند. من فردا مى روم سر کار. تعطیلات امسال به خودى خودش زیادى طولانى ست. نمى دانم چرا ملت حس گرفته اند که طولانیترش کنند. حوصله هیچ چیز را ندارم، نه کار و نه تعطیلات را و نه خودم را. یکى بیاید این خودم را قرض بگیرد ببرد بگرداند، شاید اخمهایش باز شود. چک حقوق شرکت قبلى جا مانده در کشوى میز منشى و شرکت جدید هم فرض کرده که من پول لازم ندارم. پول ندارم. اعصاب ندارم و حال و حوصله هم ندارم! هیچ جایى هم ندارم از دست خودم فرار کنم آنجا... هیه!!!


 
ناهار آخر سال
ساعت ٧:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/٢٤  کلمات کلیدی: روزهای من

میزهاى وسط آتلیه را خالى کرده بودند و میز آشپزخانه را هم چسبانده بودند بهش تا جا براى ناهار خوردن بیست نفر همزمان باز شود. زنگ زده بودند که بیا. زنگ هم نمى زدند مى رفتم گرچه. هفت سین درست کرده بودند و آن شنگولى روز آخر سال در حال و هواى آتلیه بود. همه دور میز نشسته بودیم که مرد جوانى آمد و خیلى معمولى و خوشحال نشست آن طرف میز. پرسیدم:" این کیه؟" جواب شنیدم:"همکلاسى شماس دیگه!!" نگاهش کردم. جز اینکه چهره اش کمى به نظر آشنا مى آمد، هیچ خاطره دیگرى نداشتم. البته مطمئن بودم هم دوره اى نیست، هم دانشگاهى شاید. از آن طرف میز فهمیدند که من دارم دست و پا مى زنم در یادآورى و تا مرد فهمید هوار زد که "تو چقدر شکسته شدى، اصلا نشناختمت! " در زندگى  بعضیها یک اصل ساده هست:"به هر قیمتى شده خال رو بیار!" با آن همه صمیمیت ناخوشایندى که داشت بروز مى داد باز هم مطمئن بودم که نمى شناسمش. هیچ وقت دو تایى با هم حرف نزده ایم و هیچ وقت اسمش را بلد نبوده ام. مرد هر بار بلندتر مى گفت:"بى خیال!" انگار با بلندتر گفتنش خاطره هاى ناموجود سرجایشان برمى گشتند. بعد دوباره تکرار کرد:" خیلى شکسته شدى!"

اردیبهشت ماه، یازده سال مى شود که من دفاع کرده ام. یازده سال پیش من بیست و پنج سالم بود. چه توقعى دارى احمق جان؟ دلداریم دادند که دروغ مى گوید ولى دروغى در کار نبود. نمى شود انتظار داشت که یک دختر بیست و پنج ساله، بشود یک زن سى و شش ساله و عاشقى و مادرى و گودى کمر و ترافیک را از سر بگذراند و هنوز همانطور ترگل و ورگل مانده باشد. بعدتر نشستیم به گپ زدن و آن ناخوشایندى اولین دیدار رفت پى کارش. از هم دانشگاهیها حرف زدیم. از قصه طلاق این و دوقلو زاییدن زن آن و کار و این طرف و آن طرف.

دم رفتن مهندس پ. دم در نگهم داشت به پرسیدن اینکه ازش دلخورم یا نه، یا رفتنم بخاطر دلخوریم بوده؟ دلخور که بودم. نه زیاد. پشت سرم به رییس گفته بود که حرف مى زند و نظم آتلیه را بهم مى زند. خوب، حرف که مى زدم اما کار هم مى کردم، زیاد هم کار مى کردم به زعم خودم. بعد هم منطقیترش این بود که به خودم بگوید، نه به رییس و پشت سرم. نگفتم دلخور نیستم ولى جواب دادم کینه اى نیستم و رفتنم هم به این دلیل نبوده و تمام. آخر سالى حوصله توضیحات اضافه را نداشتم. همکار دیگرى را تا سر چهارراه رساندم و فکر کردم سال ٩٢ قرار است چه جور سالى باشد. سال من، تمام شده بود.


 
چه کارى بود این همه بزرگ شدن، خب؟
ساعت ۱٠:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/٢۳  کلمات کلیدی: دغدغه های ذهنی من

یک وقتهایى توى زندگى هم هست که دوست دارى آدمت را از دریچه دید بقیه ببینى. ببینى دیگرانى که عشق تسخیرشان نکرده و لابد عقل درست و حسابى دارند، در موردش چه فکرى مى کنند. چه رفتارى با او دارند و در خلوت یواشکى شان در موردش چه مى گویند. قبل از اینکه گرگ باران دیده بشویم، چقدر زنگ مى زدیم به دوستهایمان که "تو در موردش چى فکر مى کنى؟" و چقدر کیف مى کردیم وقتى دوستمان هم دیده بود، دست مهربانى را که درست کنار خیابان سر خورده بود تا کنار کمرت، یا مکثش را و هدایت آرام تو را. برعکسش هم بود البته. بعد سالها گذشت و ما یادمان رفت که چقدر این حرفهاى دوستانه ى همینجورى مزه مى داده به زندگیمان. کم کم زندگى شد همین روزمرگى مدام و بعد دیگر یادمان رفت که اصلا حرف بزنیم. شدیم همین آدم بزرگهاى منطقى با کیفها و سررسیدهاى بزرگ و جلسه هاى کارى مهم و ته ته دلمان آن بچه مشتاقى را که دوست داشت بلند بلند از عشقش حرف بزند، قایم کردیم.


 
حتى هوهو چى چى هم نمى کند
ساعت ٧:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/٢۳  کلمات کلیدی: روزهای من

کانکسهاى سفید و آبى را پشت سر هم قطار کرده اند. قطارى که از هیچ جا نیامده و به هیچ جا نمى رود. غم انگیز است که شبیه قطار باشى و محکوم باشى به ایستادن. هوا خنک و آفتابى است و من روى سنگریزه هاى کف کارگاه که راه مى روم، از صداى پایم کیف مى کنم. تهران، دارد هوار عید مى زند ولى من، هنوز حس و حال عید را نگرفته ام. بچه ام، برعکس من، روزهاى باقیمانده تا تعطیلات را مى شمرد. جشن خواندن داشتند. نشد بروم مدرسه، امیر رفت. پسرم با سواد شده و من درگیر خودمم و کارم و نخوابیدنم و چکهاى نیامده ى حقوق و  تطبیق سازه عظیم و معمارى این ساختمان غول پیکر و جلسه هاى تمام نشدنى. من در انتهاى غربى ابرشهرم ایستاده ام. قطار بزرگى دارم که براى ابد ایستاده است. از هیچ جا نیامده و به هیچ جا نمى رود.


 
ورژن نوک مدادىِ دنیاى مزخرف
ساعت ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/٢٢  کلمات کلیدی: افسردگی و سایر دردهای بی درمان

روى سپر عقب پراید نوک مدادى که سر کوچه ى ما پارک کرده با خط نستعلیق نوشته اند: "دنیاى مزخرف"، بچه را از مدرسه آورده ام خانه و دنیاى مزخرف همانجا بوده. از شهر کتاب به خانه برگشته ام و باز همان دنیاى مزخرف را خوانده ام. شب، خسته و بى حوصله از مهمانى برگشته ام و هنوز دنیا، به همان مزخرفى، پشت سپر پراید مانده، سر کوچه ى خانه. مى ترسم پیر شوم و دیگر دلم پرواز نخواهد و هنوز نوشته ى "دنیاى مزخرف" جلوى چشمم باشد.


 
قضاوت مى کنم پس جاجو هستم
ساعت ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/٢٠  کلمات کلیدی: پُزوووو

مهندس ح. همه جمله ها را دست کم سه بار تکرار مى کند. اگر مطلبى که مى خواهد بگوید کمى به هیجانش آورده باشد، سه بارش مى شود، پنج شش بار. براى آدم کم طاقتى مثل من، گوش دادن به حرفهایش، مثل تمرین ریاضت مى ماند. هر چند دارم یاد مى گیرمش. بار اولش را که گفت، مى نشینم پشت میزم و چیزى را بهانه مى کنم و بعدش سرم را تکان مى دهم، بدون اینکه گوش کنم. مهندس میم اما برعکس باهوش و با دقت است. حواسش جمع است و از هیچ مساله اى سرسرى نمى گذرد که خب همین باعث مى شود حواسم را بیشتر جمع کنم، هم وقت کار، هم وقت جواب دادن بهش. مهندس ع. شبیه بابا است. براى همین بى دلیل باهاش خوبم.

 مهندس د. پیر و بى حوصله و رییس ماب است. برادر مهندس میم تودار است و اعتماد به نفسش کم است و آنقدر هم که به نظر مى رسد بداخلاق نیست. ز. که مهندس هم نیست، صبح به صبح به من که سلام مى کند تا گوشهایش قرمز مى شود. مهندس ر. که من کامپیوترش را در کارگاه تصاحب کرده ام، فقط با دختر عمه اش حرف مى زند. دختر عمه اش منشى جوانتر ماست. همان که مى شود در حد یکى دو جمله باهاش معاشرت کرد. منشى دیگر بى اعصاب است ولى از من بدش نمى آید.

س. آبدارچى است و اگر صبح در دفتر باشد و نفرستاده باشندش پى کارى، حواسش هست که من تا نسکافه ام را نخورم، تعطیل تعطیلم و تا من کامپیوترم را روشن کنم، لیوان آب جوشم را گذاشته روى میزم. من؟ همچنان سى و شش ساله از تهران، کمردردم اذیتم مى کند این روزها، خسته ام از ترافیک شهر و دارم سعى مى کنم در وسط این همه بى ثباتى جابیفتم و  نظم بگیرم.

 اینجا میزم بزرگ و سفید است و حتما در این میز هم مثل همه میزهاى کار، دشمنى مسکن دارد که منتظر است در یک فنجان چاى غرقم کند. من، کشوى بالایى میزم را پر کرده ام از شکلات. جاى خالى آ. و ف. و بقیه را هر روز صبح با نسکافه و شکلات قورت مى دهم و شیرجه مى روم توى حجم بى پایان نقشه ها. مادرم مى پرسد: " نمیتونى کمتر کار کنى؟" لبخند مى زنم. کارم را، میز بزرگ و سفیدم را، نقشه هاى بى پایان قطع آ یک را، تاور کرینهاى غول پیکر را و این حس خوشایند کسى بودن و توانا بودن را دوست دارم.


 
« تجربه کردن مرگه، زندگى کردن بى تو»
ساعت ۱٠:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/۱٩  کلمات کلیدی: از دلتنگی و شیاطین دیگر

من که نه، ولى آقامون ابى مى پرسند که "عشق من تو در چه حالى؟" خب، تقریبا همه آهنگهاى دنیا را براى این ساخته اند که آدمها فکر کنند یکى دارد آن را براى خودِ خودشان مى خواند. بعد از دو سه روز حشر و نشر با افسردگى حاد، برگشته ام به نرمال. خوب، نه هنوز. امروز کشف کردیم که چاله هاى آسانسور کوچک است! مهندس میم با قیافه آدمى که در سرش بازار مسگرهاست گفت: " خودت حلش کن خانم مهندس!" من هم رفتم سراغ مهندس عین، که اولش تلاش کرد توپ را بیندازد در زمین مهندس میم. نشد. من ماندم و مهندس عین و چاله هاى فسقلى. نه معمار پروژه جواب تلفنمان را داد و نه شرکت آسانسور، دیر شده بود. دیگر باید مى رفتم دنبال بچه و باباى بچه هم همراهم بود. پیشنهاد کرد: "از پل رومى برویم؟" یک ساعت و ربع توى راه بودیم و باران هم مى زد. هلاک شدم. سر جلسه صبح موبایلم از دستم افتاد و نوتهاى موبایلم از رویش پرید، ٣٠٠ تا نوت نیست و نابود شد. عکسها، آهنگها یا حتى کانتکتها مى پریدند اینقدر ناراحت نمى شدم که از پاک شدن نوتها. آدم توى این دوره زمانه اگر به موبایلش هم نتواند اعتماد کند، به کى اعتماد کند؟ خلاصه ابى جان، من هم پر از میل زوالم، بدتر از تو، تا اطلاع ثانوى!


 
«که عمر رویاى من به سر رسید...»
ساعت ٢:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/۱۸  کلمات کلیدی: افسردگی و سایر دردهای بی درمان

خیابانهاى شهر دیوانه شده بودند، ساعت یک و نیم بعد از نیمه شب، انگار یک عده مست، شب تهران را فتح کرده بودند. ویراژ مى دادند جلوى هم، توى ماشین مى رقصیدند، در یک میلیمترى سپر ماشین جلویى ترمز مى کردند و از کنارشان که رد مى شدى صداى سگ درمى آوردند. در سکوت سنگین ماشین ما، چهارتار مى خواند "باختم، باختم من به او، همه ى عمر دلدادگى را." گذاشتم آن قطره ى درشت اشک بریزد و نگرفتمش. جایى در درونم یک توله سگ زخمى داشت زوزه مى کشید، آنقدر جگرخراش که دلم مى خواست بزنم کنار و بگذارم آن همه مست با ماشینهایشان لهم کنند.


 
«غمِ جان این همه نیست»
ساعت ٦:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/۱٦  کلمات کلیدی: از دلتنگی و شیاطین دیگر

موهاى خرمایى را ول کرده بودم روى شانه ها، روى یک عالمه بنفشى. مامان که از سفر آمد گفتم نوک موهایم را بچیند. پرسید چقدر؟ گفتم یک سانت. یک سانت مامان واقعا یک سانتیمتر است. نه مثل آرایشگرها که موى بلند را تحویلشان مى دهى و تا سر شانه پَسَت مى دهند به بهانه رنگ داشت و موخوره و ضعیف شده بود و غیره.

 موهام این روزها بهانه ى خوشحالیم هستند. خیلى وقت پیش بود پسرک دستش را برده بود لاى موهام. حلقه ها را مى گرفت و باز مى کرد. موها لج کرده بودند باهاش. دوباره فر مى خوردند. پسرم همانطور که کنارم دراز کشیده بود باز دست مى کشید. تا آن موقع صد سال از آخرین وقتى که کسى به موهام دست زده بود مى گذشت. من داشتم کتاب مى خواندم برایش و فکر مى کردم بازى مى کند یا یک جور نوازش است؟ بعدتر دیدم اصلا دوست دارد دست بزند به موهام. یک وقتى هم دادم را در مى آورد که مرتب موها را بسته ام و یهو مشتِ هنوز کوچولویش مى رود طرف سرم و یک مشت مو را لاى کش بیرون مى آورد.

چند سال پیش بود که آنقدر کوچولو بود که موى سرم را مى کشید، که چندتایى موى بلند از سرم کنده بود و گفته بودم آخ، موهامو کندى. مشت بسته ى فسقلى را باز کرده بود و موها را پسم داده بود که بیا بچسبونش. نمى دانست هنوز که نمى شود پروانه مرده را زنده کرد، ماه را با دست گرفت و مو را دوباره چسباند.

 اینها را نوشتم که خودم را دعوا کنم که چرندترین مادر دنیام. این بچه اینقدر دوستم دارد و آن وقت دیروز باز سر درس و مشق کارمان به اشک و آه و داد و فریاد خانوادگى رسید. من بلوز بنفش را پوشیده بودم و عجله داشتم که برویم تولد. بچه گیج مى زد و اشتباههاى احمقانه مى کرد. وقتى بالاخره حاضر شدیم که برویم توى آینه زل زده بود به چشمهاش که مبادا معلوم باشد گریه کرده. بس که مغرور است و من چقدر دلم برایش مى لرزد وقتى مى بینم اینقدر مغرور و حساس و آسیب پذیر است. رفتیم و با خنده و خوشى برگشتیم. "تن تن"مان را خواندیم و دستش را دراز کرد تا من و خوابید.

من، گیج نرمى گونه هایش، گیج این عشق بى منطق، گیج خستگیم زل زده بودم بهش. چرا نمى توانم مادر بهترى باشم؟ وسط داد و هوارهاى دیکته اى امیر گفته بود "نرو سر کار!" همان وقت، همان موقع فکر کردم سرِ کارم تنها جاییست که مطمئنم دارم یک کارى را درست انجام مى دهم. بقیه ى جاهاى زندگیم گیجِ گیجم. هنوز بعد از سى و خورده اى سال، دنیا سر به سر من مى گذار و من، گیج نگاهش مى کنم. مى ترسم بمیرم و آخرش هم نفهمم که جریان این زندگى چى بود، کلا!


 
«همه بهانه از توست...»
ساعت ٥:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/۱٥  کلمات کلیدی: مهندسانه

لابد به حساب سن و سالش است که فکر مى کند مى تواند نقشه کشى کارش را بیندازد گردن من. والا اگر او مسئول بخش تاسیسات باشد، من سرپرست معماریم و اگر یک لیسانس خاک گرفته داشته باشد، من فوق لیسانس دارم. بار اول که مى گوید سرم شلوغ است، به نقشه نگاه مى کنم و سرم را تکان مى دهم. بار دوم که مى گوید ناهار مى رسد. بار سوم جواب نمى دهم اما خودم را مشغول مى کنم به موبایلم. جوابم آماده است ها! باید بگویم که نقشه کش استخدام کند و یک "به من چه" ى محترمانه/ مهندسانه تحویلش بدهم ولى فکر دو روز در هفته این مسیر طولانى را با هم آمدن و کانکس مشترکمان را مى کنم و حرفم را قورت مى دهم. واقعیتش هم این است که همسن پدر من است و من فعلا احترامش را دارم. آخر خودش از رو مى رود و با نقشه در دستش آویزان ناظرمان مى شود و من برمى گردم دفتر. تمام راه فکر مى کنم به دیروز و تازه وقتى رسیدم دفتر فهمیدم که باران مى بارد. که تمام راه باران مى باریده و من ندیده ام.


 
چهاردهم اسفند
ساعت ٩:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/۱٤  کلمات کلیدی: روزهای من

یک - صبح، بزرگراه کاوه را که مى رفتم پایین، روى قسمت تازه ساز ورودى کاوه به پل صدر، دو مرد دیدم. یکى نیم خیز بود و انگار داشت کار مى کرد. دومى بالاى سرش دستکشش را مثل دستمال مى چرخاند و مى رقصید. تمام مدتى که من از ترافیک صبحگاهى ورودى صدر گذشتم و رفتم، مرد، مى رقصید. جایى بین زمین و آسمان، صبح زود. حالش خریدنى بود.

دو - سى و خورده اى ساله هم که باشى یک وقتى مى بینى بازیگوشى آمده سراغت. دلت بازى مى خواهد. دلت سر به سر گذاشتن مى خواهد. دلت مى خواهد تمام روز، از آدم بزرگ بودن استعفا بدهى. دوباره دخترکى باشى، از آن وقتهاى نو بودن دنیا. دخترکى که جوابش "نمى دانم" نباشد. آن اطمینان محکم آن وقتها چه خوشایند بود، نبود؟ 

 سه - سردرد دارم. خفیف و ملایم. جایى در پس زمینه ذهنم. مال کم خوابى ست؟ مال روزم است؟ نمى دانم. سردرد هست و نیست. فردا دوباره باید بروم کارگاه. حسش؟ نچ، نیست... 

 چهار - از همه روزهاى این زمستان، امروز را قاب مى کنم و یک گوشه ى ذهنم براى خودم قایمش مى کنم.


 
تکیه بر عهد تو و «میلگردهاى فونداسیون» و باد صبا نتوان کرد!
ساعت ٥:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/۱٤  کلمات کلیدی: مهندسانه ، من و پسرم

یک - میلگردهاى کت و کلفت فونداسیون را بسته بودند. مهندس ع. یک قدم برداشت، من دنبالش. راه رفتن روى میلگردها، مثل بندبازى مى ماند. چشمم به میلگردها، یک متر از لبه ى ساختمان دور نشده بودم که افتادم به غلط کردن. بدیش این بود که دیگر راه پس و پیش نداشتم. مجبور شدم دنبال دو همکارم راه بیفتم، بى تکیه گاه، با دستهاى باز از هم و فکر کنم" من اینجا چه کار مى کنم آخه؟" از اولش هم تقصیر خودم بود. گیر داده بودم به چاله هاى آسانسور. تا برسم به پایه زرد تاور کرین و دستم را بند کنم بهش و نفس بکشم، از ترس لرزیدم. از پایه تاور تا فونداسیون مجاور دو، سه متر فاصله بود که با قدمهاى تند و نامطمئن ازش گذشتم و رسیدم به خشکى، ساحل نجات. تا ته فونداسیون بزرگ راه رفتم و در ظاهر شروع کردم به عکاسى از چیزهاى بى معنى مثل درز انبساط و پایه تاور و نقشه بردار اخمو که دور بزنم و ببینم راه دیگرى براى بیرون آمدن از این مخمصه دارم یا نه. راهى نبود. برگشتم تا لبه فونداسیون. میلگردهاى لبه دوبل بود با فواصل کمتر. دورد به روح پر فتوح مهندسهاى سازه و طراحى سنگین فونداسیون. رفتم روى میلگردها و معامله ام با جهان هستى شروع شد " اگر فقط..." تا برسم به خاک، خاکِ خوب، مطمئن و دوست داشتنى. 

دو - ناهارمان کبابِ برگ از  گوشت یک جانورى بود، سفید و خشک و مزه خاک اره مى داد. به زور دوغ و پلو قورتش دادم. کانکس من و مهندس ح. هنوز حاضر نبود. کانکسمان بزرگ است. دو تا میز دارد این طرف و آن طرفش و تمام. دفعه قبل که آمدم برقش هم اتصالى داشت و نمى شد به درش دست زد. این بار برق نداشت. من به قطار کانکسها نگاه کردم و فکر کردم یک بار باید بچه ام را بیاورم اینجا. چه کیفى بکند از این سازه عظیم و اتاقهاى عروسکى و خاک وسیع و آسمان آبى، زیادى آبى.

سه - از وقتى دارند استثناها را یادشان مى دهند طفلکى همه چیز را قاطى کرده. چرا این حروف مسخره را قاطى بقیه یاد نمى دهند؟ طفلکى بچه ام! اصلا چرا ما باید سه جور صداى "س" داشته باشیم و چهار جور " ز" و اصلا به ما چه از "عین"؟ بماند. حالا سینا به دانسته هایش هم شک کرده، مدام مى پرسد: "کدام س؟" و نقطه ها را هم قاطى مى کند. لطفا یک کدامتان که بچه بزرگتر از سینا دارید کامنت بگذارید و بگویید قاطى کردنش طبیعى ست و بالاخره یاد مى گیرد و بچه ى شما هم همین بوده. اگر نه که من دچار توهم مى شوم که بچه من خنگ است و واى بر من و خدا هیچ مادرى را در این افکار نیندازد، به خدا، وسط این همه گرفتارى.

چهار - دیروز ده ساعت کار کردم.


 
« ... و به چیزى در پوسیدگى و غربت واصل گشتن»
ساعت ٩:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/۱٢  کلمات کلیدی: غر می‌زنم، پس هستم

رک نیستم. آدمهاى رک را هم خیلى دوست ندارم. به نظرم خیلى خوشایند نمى آید که روبروى کسى بایستى و بگویى که روشش در زندگى اشتباه است. رنگ مویش به صورتش نمى آید و در عکس آتلیه اى که انداخته شبیه میمون به نظر مى رسد. نه که بخواهم دروغ بگویم ولى ترجیح مى دهم حرفم را نزنم. کجا بود خوانده بودم که اگر حرفى که مى زنید چیزى را عوض نمى کند، باعث ایجاد احساس خوشایند در خودتان یا دیگرى نمى شود، نزنید. کلیدِ "چه کاریه خب؟" را در ذهنم فعال مى کنم و حرفم را قورت مى دهم. کدام شخصیت کدام داستان حرفهایش را قورت داده بود و دهنش مزه کاغذ گرفته بود؟ آن منم. دارم مدام کلماتم را مى جوم. در خانه، کسالتم را، در محل کار، سر زندگیم را، با دوستان، افکارم را، در وبلاگم، حرفهاى راستکیم را، در کارگاه، نگرانیهاى مادرانه ام را، پیش مادرم، عصیانهاى سى و خورده اى سالگیم را، با بچه ام، ناامیدیم از دنیاى دیوانه را قورت مى دهم. اما دارم خفه مى شوم. یک بار باید رک و راست بایستم جلوى آدمها. به دوستى که خودش را پشت کلمه هاى ایمیلها قایم کرده بگویم " با تو بودم، بله." به بچه ام بگویم "شرمنده ام بچه جانم! به دنیاى چرندى آورده ام تو را." به دوستانم، با اشک، بگویم که هیچ کدامشان آنقدر نزدیک نیستند به من که اصلِ اصلِ دلتنگیم را بتوانم برایش هوار بزنم و به شما، که اینجا را مى خوانید بگویم که "باور کنید، من زنده نیستم!" و تمام...


 
لطفا در این مکان آشغال نریزید، حتى شما دوست عزیز!
ساعت ۱٢:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/۱٠  کلمات کلیدی: دغدغه های ذهنی من

یک وقتى فکر مى کردم، خاطره ها، فقط مال من هستند، مى توانم همانطور که هستند، همانطور که دوست دارم باشند، نگهشان دارم. نمى دانستم که فقط خاطره ى آدمهاى مرده، بى خطر و دست نخورده باقى مى ماند. حالا مى دانم که آدمهاى زنده، هر آن و هر لحظه مى توانند خاطره هاى قدیمى را خراب کنند. تصویرى را که این همه سال تماشایش آرامشى یواشکى بهت داده را، هزار تکه شده تحویلت بدهند و نیششان هم تا بناگوش باز باشد. درد داشت ولى یاد گرفتم که آدمها از آنچه در خاطرات به نظر مى آیند احمقترند. آدمها، حتى اگر اسمشان دوست هم باشد، ممکن است در یک لحظه، جا خورده، باقى بگذارندت. آدمها، حتى اگر هزار بار خوابهایت را تعبیر کرده باشند، ممکن است حالت را به هم بزنند.  در خانه تکانى امسال یک گونى بزرگ و سنگین از خاطره ها را باید از ذهنم دور بریزم، نامه ها را قبلا سوزانده ام، خیالى نیست.


 
dur biraz ...gitme
ساعت ۱٠:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/٩  کلمات کلیدی: غر می‌زنم، پس هستم

صبح دم دفتر، صداى ترکى حرف زدنشان حواسم را پرت کرد، مرد اولى داشت به دومى مى گفت: " سه روز شده ولى..."  آخر این جمله هر چیزى مى توانست باشد. دلم استانبول را مى خواست. هر وقت سفر لازم مى شوم خیالم راهش را مى کشد، مى رود استانبول. خودم، مثل خیالم بال که ندارم، نشسته ام پشت میزم و آهنگ ترکى گوش مى کنم، همان آهنگى که با " بایست، کمى بایست، عجله نکن" شروع مى شود و بعد از عشقى مى گوید که از دریاها بزرگتر است. بعد با التماس مى گوید: "نرو، بمان، کمى بمان..." دلم براى التماس صدایش مى سوزد. براى کسى که راضیست به کمى ماندنِ معشوق. التماس براى یک لحظه ى بیشتر. مى فهمم و نمى فهمم. لحظه ها ته مى کشند بالاخره، لحظه ها رفتنى هستند. من، آدمِ لحظه ى آخر نیستم. یک دقیقه این طرف و آن طرف، فرقى نمى کند. من، قدمهایم را تندتر برمى دارم. نمى دانم چرا اینقدر خسته ام. صورتم خوب شد، راستى. با کمپرس سرد و الکل، تورمش کم شد. اما زنِ توى آینه ها، خسته است، بدجورى خسته است. مى دانم، آخرِ سال است. همه خسته ایم. همه ته کشیده ایم.

*******************

در یک حرکت اشتباه پست قبل و همه کامنتهاشو پروندم! پستم را برگرداندم ولى کامنتها را از دست دادم. از همه دوستان که لطف کردن، همدردى کردند، راه حل دادند و نگران بودند، ممنونم.


 
while trying not to panic
ساعت ۱٠:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/۸  کلمات کلیدی: غر می‌زنم، پس هستم

یک عمر مامان مرا با خاطره قدیمى بند انداختن صورتش ترساند. ماجرا از این قرار بود که هزار سال پیش موقع عروسى صورت مادرم را براى اولین بار بند مى اندازند و این بند انداختن منجر مى شود به جوش زدن و دو ماهى صورت مامان متورم مى ماند و دوا درمان مى کند تا دوباره خوب بشود و بعد دیگر هیچ وقت صورتش را بند نمى اندازد. علاوه بر این ترس تاریخى اش را منتقل مى کند به تنها دخترش یعنى من. خب این ترس تاریخى باعث شد که من حتى سر عروسى اجازه ندهم که آرایشگر صورتم را بند بیندازد و بعدتر هم هیچ وقت نه جرات کردم و نه وسوسه شدم براى بند انداختن.

امروز توى آینه نگاه کردم و فکر کردم از کجا معلوم؟ شاید هم بند انداختن براى جوشهاى ریز روى صورتم خوب باشد.  به آرایشگرم گفتم تا حالا بند ننداخته ام، جوش نزند؟ گفت بند ننداز، وکس کن. وکس جوش نمى زند. قبول کردم. وکس، ورژن سبز و غلیظ مومک است، با همان داغى و همان درد مشابه. هنوز تمام نشده بود که احساس کردم صورتم دارد ورم مى کند و تمام که شد توى آینه شبیه گویل شده بودم که عصاره میمبه لوس میمبله تونیا روى صورتش ریخته بود! دختر دلداریم داد که ورمش مى خوابد و بتامتازون زد به صورتم و راهیم کرد. هنوز که ورمش نخوابیده، مادرم که نیست. اگر بود ماجراى تاریخیش را یک بار دیگر تعریف مى کرد و بعد مى گفت:"دیدى گفته بودم؟" این "دیدى گفته بودم." هم بدجورى درد مى آورد آدم را.  من دراز کشیده ام روى کاناپه ى زرد، چوب شور مى خورم و سوزش صورتم را به روى خودم نمى آورم. زیر لب ذکر مى گویم: "خوب میشم. خوب میشم. خوب میشم."


 
گنجشگکِ اشى مشى، لب بوم ما نشین
ساعت ۸:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/٦  کلمات کلیدی: روزهای من ، من و پسرم

صبح پسرم گفته بود:" مامان میاى؟ باید بیاى، براى کنفرانس باید باشى." گفته بودم مى آیم. سرش را کج کرده بود که: "جلسه ندارى؟" گفتم: " دارم، زود تمامش مى کنم و میام." جلسه طولانى بود، با موضوع فضاهاى تاسیساتى و عمدتا موتورخانه. گوشه میز کنفرانس نشسته بودم. میز کنفرانس براى اتاق بزرگ است و نمى شود راحت دور میز چرخید. وسط جلسه دستم خورد به لیوان آب و لیوان برگشت روى کاغذهایم که تیرهاى بالاى سر دیگها را  در موتورخانه هایلایت کرده بودم. رنگ سبز شبرنگ ماژیک پخش شد روى کاغذ. با دستمال کاغذى رد آب را روى میز اخرایى رنگ پاک کردم. کاغذهایم را چیدم روى شوفاژ و لبخند عذرخواهانه زدم به نماینده شرکت فروش دیگ که نصف کاغذهایش را خیس کرده بودم.

ده مرد دور میز بودند و من. نماینده ى کارفرما کنار من نشسته بود و پشت عینک ته استکانیش چُرت مى زد و هر از گاهى بیدار مى شد و به یکى از مهندسها چیزى مى گفت و دوباره چرتش را مى زد. آخر جلسه صدایم کرد که باید بروم دفتر کارفرما پلیتها را بررسى و تایید کنم. مى خواستم بگویم به من چه از پلیتها ولى به جایش لبخند زدم که بله، مى آیم پلیتها را تماشا مى کنم و بعد فکر مى کنم حالا چه خاکى به سرم بریزم. مهندس ح. داشت در مورد بازشوهاى کف حرف مى زد و مثل همیشه هر جمله را سه بار تکرار مى کرد. من چشمم به ساعت بود که به موقع برسم به کنفرانس بچه ام. شب نشسته بودم روى کاغذ برایش جغد و خفاش و لک لک کشیده بودم با اسکیس از جاهاى دیدنى استان ایلام. بهم حسابى مزه داده بود  اسکیس زدن با مداد شمعى و پسرک هم کیف کرده بود. حالا دلم شور مى زد که مبادا نرسم.

رسیدم، نیم ساعت هم نشستم توى آن اتاقک دم در و اول با مادر یکى از همکلاسیهاى پسرم و بعد با مسئول روابط عمومى مدرسه گپ زدم تا معلم سینا زنگ زد و اجازه داد بروم داخل کلاس. چشمهاى پسرم اشکى بود. دور یکى از چشمها قرمز بود و ورم داشت. تا مرا دید گفت گریه نکردما، هیچى نگو. وروجکهاى خسته بعد از ۶ ساعت سر کلاس نشستن حوصله کنفرانس را نداشتند اما از نقاشیها خوششان آمد و برایشان کف زدند. پسرم از ایلام گفت و به من به چهارده پسر بچه ناآرام روبروى پسرم نگاه کردم و کلاس کوچک و معلمى که هنوز با حوصله و انرژى با بچه ها برخورد مى کرد. کنفرانس که تمام شد، معلم اجازه داد سینا را بردارم و بروم. ت

وى حیاط مدرسه پرسیدم "حالا بگو چى شده؟ دعوا کردى؟ "گفت:" دعوام کردن"، نگفت چرا. یادش نبود دور چشمش چى شده و فقط مى گفت درد مى کند. بعد گفت "به بابا نگو من گریه کردم. آخه بابا هیچوقت گریه نمى کنه. " گفتم " گریه کردن که اشکال نداره، منم بعضى وقتا گریه مى کنم." سینا نگاهم کرد و باور نکرد، برایش خاطره شکستن دسته صندلى را تعریف کردم و گریه کردنم را.

نگفتم که همین پریشب نشسته ام و گریه کرده ام چون دلم آرام نمى گرفت و بال بال مى زد مدام و من از توى رایزر فن حمام صداى جیک جیک مى شنیدم و دلم شور مى زد که پرنده اى کوچک آنجا افتاده باشد. دلم انگار که خودش گنجشک شده باشد، داشت دیوانه ام مى کرد و تا شب توى گوشم صداى جیک، جیک مى آمد، مدام و بى وقفه.


 
«از هر زبان که مى شنوم نامکرر است.»
ساعت ٥:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/٤  کلمات کلیدی: «و زخمهای من همه از عشق است»

عشق، از لحظه کلاسیک برخورد دو نگاه و لرزش قلب شروع نمى شود. عشق، موذى است. کمین مى کند و درست از لحظه اى آغاز مى شود که وجودش را به رسمیت بشناسى. حاشا کردن را بگذارى کنار و باور کنى که موجى که دارد مى بردت، عشق است. همان لحظه که مى فهمى دست و پا زدنت چه نومیدانه و خام است و دست بردارى و خودت را ببینى که آرام، آرام غرق مى شوى... بى امیدى به نجات.


 
«دستهاى تو تصمیمم بود، باید مى گرفتم و دور مى شدم...»
ساعت ٩:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/٤  کلمات کلیدی: دغدغه های ذهنی من

آرامشش را که گم مى کند، مى رود سر قبر مادرش. آرامش را دوباره سوار ماشین سیاهش مى کند و برمى گرداند خانه. تا باز کى زندگى، آرامش را پر بدهد و باز این راه طولانى را برود. من، آرامشم را که گم مى کنم کمدها را خالى مى کنم. کشوها را باز مى کنم. تمام کابینتها را زیر و رو مى کنم و آخر هم پیدایش نمى کنم. بعد این همه مدت خانه ى دوم آرامشم را بلد نیستم. باید بنشینم، هى بنویسم و هى گریه کنم شاید برگردد، شاید هم برنگردد. حالا، خیلى وقت است که نیست و من دارم به نبودنش هم عادت مى کنم. مثل مادرم که دو ماه است رفته و من عادت کرده ام که خانه نبش میدان خاکى باشد و پر ظرفهاى نشسته و درش را با کلید باز کنم و کسى بالاى پله ها منتظرم نباشد. آدمیزاد است دیگر، به همه چیزهاى نامربوط عادت مى کند، به آرامشى که نیست. به مادرى که از سفر برنمى گردد. به روزهایى که شلوغند و پر سر و صدا. آرامشم را پس نمى خواهم ولى دلم نمى خواهد سر بچه ام داد بزنم. سیتالوپرام بخورم باز؟


 
« با تو در نهایتم من»
ساعت ۱۱:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/٢  کلمات کلیدی: مهندسانه ، روزهای من ، «و زخمهای من همه از عشق است»

اولین بار است که مى روم کارگاه پروژه. شال بنفش را محکمتر مى پیچم دور سرم و کیف لپتاپ را روى شانه ام جابجا مى کنم. کارگاه با تاور کرینهاى عظیم، جرثقیلها و کانکسهایش درست همانى است که باید باشد. طبق معمول تنها زنم در شعاع خدا مى داند چند صد مترى و همه جا کارگاههاى ساختمانیست و هیاهوى ساخت و ساز و جوشکارى. در کارگاه منم که از مهندس ناظر کلاه ایمنى درخواست مى کنم. کلیپس سرم گیر مى کند به کلاه و توى سرم نمى رود. یادم باشد دفعه بعد موهایم را با کش ببندم. مى رویم جنوب کارگاه و سقفهاى متال دک را کنترل مى کنیم. بحث بازشوهاست. علامت سوال توى صورت بعضى کارگرها هست که این زن با شال بنفش و کلاه ایمنى سفید اینجا چه کار دارد. بعد گود بزرگ را دور مى زنیم. در شمال گود راه باریکه اى هست که از دور به نظر ناموجود مى آید. مهندس ع. مى گوید: مى توانیم از همین مسیر ادامه بدهیم و یا برگردیم و گود را دور بزنیم. مى گویم : از هر راهى که شما بروید من هم مى توانم بیایم. روز اولم در کارگاه است و قرار نیست کم بیاورم. هفته اى دو بار کارگاه آمدن شوخى بردار نیست و سوسول بازى به کار نمى آید. کفش تخت سرمه اى پوشیده ام و مانتوى سیاه بلند. فقط شال بنفش را به خودم هدیه داده ام که شکل روح سرگردان نباشم.

مسیر باریک است کنار دیوار سنگى، به عرض ٧٠-٨٠ سانت و زیرش گودیست به ارتفاع ٢٠ متر، یعنى شوخى بردار نیست. نگاه نمى کنم به گود و قدمهاى محکم برمى دارم. من مى ترسم ولى کسى نباید بفهمد. فعالیت کارگاه از تصور من جلوتر است. فکر مى کردم فقط فونداسیون اجرا شده ولى عملا ستونهاى یکى از بلوکها کامل شده است و کارگرها بدون ترس روى ارتفاع حرکت مى کنند. صفحات فولادى را جا مى زنند و روى تیرهاى فرعى فیکس مى کنند.  داخل کانکس کلاه ایمنى سفید را آویزان مى کنم به چوب رختى و نفس راحتى مى کشم.

مرد درشت و قد بلندى با موهاى لخت روى شانه هایش برایمان چاى مى آورد. اسمش بهنام است. به اسمش و به تیپش مى آید که مانکن باشد نه آبدارچى یک کارگاه دور افتاده. چشمم به ساعت است و با خودم فکر مى کنم، هفته اى دوبار، کارگاه، مدرسه ى بچه و تهِ تهِ همت را چطورى ترکیب کنم با هم؟ هنوز نمى دانم ولى راهش را پیدا مى کنم. تمام راه ِ برگشت توى ترافیک بى ربط سه بعد از ظهر فکر مى کنم دلم براى خودم تنگ شده. تمام پیشانیم پر از جوش شده. هورمونها سر به سرم مى گذارند و خسته ام.  براى سال ٩٢ چه بخواهم؟ یک آهنگ تکرارى که آنقدر گوش کنم که دیگر دلم چیزى را نخواهد جز غرق شدن، تکه تکه شدن، نیست شدن در نتهاى خاکسترى کوتاه ... "من خسته نیستم، در هم شکسته ام!"