"براى من اى مهربان چراغ بیاور..."
ساعت ۸:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۳۱  کلمات کلیدی: غر می‌زنم، پس هستم
من و ناخنهاى قرمزم چپ چپ به هم نگاه مى کنیم. پسرم مى پرسد: "چیکار میکنى؟" تا حالا لاک زدنم را ندیده بود. مى گویم لاک مى زنم و فکر مى کنم اگر پرسید چرا چى جوابش را بدهم؟ بگویم خسته ام، غمگینم، از کار حوصله ام سر رفته و دلم مى خواهد با ده تا لکه قرمز خوش رنگ روزهایم را از این رنگ خاکسترى مسخره اش نجات بدهم. پسرم خوشبختانه دیگر چیزى نمى پرسد من هم جوابى نمى دهم. اما حالا دستهایم با لاک سنگین و غریبه اند... لاک قرمز به دادم نرسیده است... امروز هیچ چیز به دادم نرسیده است ...
 
آش پشت پا هم بلد نیستم بپزم که زودتر برگردی!
ساعت ۱۱:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٢٩  کلمات کلیدی: روزهای من

دو روز است ساکتم. فقط با انگشتهایم حرف زده‌ام. هی نوشته‌ام و هی فکر کرده‌ام که حرف زده‌ام اما حرف نزده‌ام. با پسرک در تنهایی کوچک خودمان زندگی کرده‌ایم. توهم من است یا خانه بدون تو زیادی بزرگ و زیادی ساکت به نظر می‌رسد؟ سکوت اینجوری خانه را دوست ندارم. پسرت می‌پلکد و بیشتر از همیشه حرف می‌زند و من فکر می‌کنم دلش برایت تنگ می‌شود حتما. من خوشحالم که فردا شنبه است. فکر می‌کنم روزهای شلوغ هفته به داد انگشتهای پر سر و صدای من برسند و نجاتم بدهند از این سکوتی که در آن فقط تلق و تولوق کی‌بورد هست و رنگ قرمز و زرد آدمکهای مسخره مسنجر. چشمت روشن! از مجازستانم خسته شده‌ام. دلم آدم واقعی می‌خواهد!


 
« زندگی یعنی یک سار پرید!»
ساعت ٦:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٢۸  کلمات کلیدی: روزهای من ، دغدغه های ذهنی من ، مهندسانه

کارگاه پر از آدم است. ستونهای سفید را آورده‌اند وسط سایت و کارفرما دارد از غرور می‌ترکد. هنوز کد فونداسیونها با هم جفت و جور نشده. پیمانکار باید کارگاه را تحویل بگیرد و حتی دو تا از بیس پلیتها هم نیست که کد یکسانی داشته باشند. نقشه بردار ، با سیگار گوشه لبش در سایت می‌چرخد. گروه زنها، گوشه‌ای ایستاده‌اند. دختر کارفرما، همسر و دختر آن یکی مدیر، چند لحظه پیششان می‌ایستم. اما در این لحظه من به آن گروه دیگر تعلق دارم. مهندسهایی با کفشهای خاکی که روی پی عظیم ایستاده‌اندبه مهره‌های روی بیس پلیت نگاه می‌کنند و نچ نچ می‌کنند.

بر می‌گردم به گروه خودم. محترمانه کنارشان می‌ایستم و همراهشان نچ نچ می‌کنم. «مگر می‌شود دو تا پی مجاور هم با هم پنج سانتیمتر اختلاف داشته باشند؟» «نچ نچ نچ» «اینجا ایران است دیگر!» «نچ نچ نچ» «مگر نقشه بردار سر سایت نبوده؟» «نچ نچ نچ» «مهره‌ها را شل بسته‌اند وقت بتن ریختن پلیتها جابجا شده.» «نچ نچ نچ» «باید کد کف را ببریم بالاتر.» «نچ نچ نچ» بعد از ده دقیقه از اسکیپی در یک قسمت سریالش بیشتر نچ نچ کرده‌ام. روی تپه‌ها را گرد سبزی پوشانده است. دماوند سرش را پشت ابرها پنهان کرده و هوا حتی اینجا هم غبار آلود است. اما اگر این همه آدم را ندیده بگیرم و کمی، فقط به اندازه چند قدم ازشان فاصله بگیرم، سکوت مطلقی را که در فضا هست احساس می‌کنم. سکوتی بدون هوهوی همیشگی ماشینها.

 ناظر جدید کنارم می‌آید و از همسرش که معلم است حرف می‌زند و دختر بزرگش که پیش دبستانی می‌رود و آن یکی دخترش که فقط سه ماهش است. لبخند می‌زنم. تعجب می‌کنم. مرد، مرد کمرویی است در جلسه‌ها به سختی حرف می‌زند و فقط یکی دو جمله مربوط به کارش را می‌گوید و بس. فکر می‌کنم شاید بعد از این همه نچ نچ کردن چیزی باید به یادش بیندازد که برای چه وسط دشت برهوت کنار ستونهای سفید دراز و بی تناسب ایستاده و دارد نچ نچ می‌کند.

چند وقت پیش از پدرم در مورد همکارهایش پرسیدم. «فلانی نوه دارد؟» «نمی‌دانم.» «فلانی بچه‌هایش ایران هستند؟» «نمی‌دانم.» «دختر آقای فلانی ازدواج کرد؟» «نمی‌دانم.» هیچ چیز از زندگیشان نمی‌دانست، بعد از بیست سال همکار بودن.

من به تنهایی در مورد همه این آدمهای دور و برم بیشتر از هرکس دیگری در گروهمان می‌دانم. نه از اینکه کدام مدرک تخصصی را از کدام دانشگاه گرفته‌اند. مارک موبایلشان چی است و چه ماشینی سوار می‌شوند. من می‌دانم که کدامشان با این اهن و تلپ هنوز در خانه مادرش زندگی می‌کند. کدامشان بچه دبستانی دارد. کدامشان می‌خواهد خانه‌اش را عوض کند و کدامشان می‌خواهد بچه‌اش را در مدرسه ثبت نام کند. من می‌دانم که کجای شهر زندگی می‌کنند و می‌دانم مادر کدام یکیشان مریض است. تازه اینها آدمهایی هستند که من هفته‌ای یک بار بیشتر نمی‌بینمشان.

شغل من، شغل مردانه‌ای است. من به بخش تی‌تیش مامانی معماری و اتود زدن روی کاغذهای خوشرنگ، سالهاست که تعلق ندارم. من آدم تلفن زدن به پیمانکار و بحث کردن روی بازشوهای دیوار حائلم. آدم هماهنگی گروههای مختلف، آدم ایستادن کنار بیس پلیتهای کج و نچ نچ کردن. خیلی وقتها می‌بینم که کارم خشن است و اگر حواسم نباشد روحم را خراش می‌دهد اما در کنار همه این مردها ایستادن و کار کردن یادم داده که زنها به زندگی نزدیکترند تا مردها. مردها انگار باید حرفهای جدی شسته رفته و اتو کشیده بزنند که بقیه جدیشان بگیرند ولی زنها می‌دانند که زندگی ساده تر از این حرفهاست و تب 39 درجه کودکی در یک نیمه شب می‌تواند همه چیز را زیر و رو کند. می‌دانند که دندان در آوردن یک بچه از یک عالمه ستون سفید فلزی با بیس پلیتهای کج مهمتر است و برای همین است که شاید، ناظر جدید وسط آن همه آدم می‌آید و با من از دخترش حرف می‌زند که جعبه‌های خالی آدامس را دوست دارد.

وسط کارگاه با کفشهای خاکی و دستهای کثیفم فکر می‌کنم زندگی همین است دیگر. من آسانتر با آدمها کار می‌کنم وقتی بدانم آنها هم نگران مدرسه بچه‌شان هستند و مادر مریضشان منتظرشان است و با این همه ژستی که می‌گیرند هنوز از دست پخت مادرشان تعریف می‌کنند.


 
"من از تو راه برگشتى ندارم"
ساعت ۱٠:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٢٦  کلمات کلیدی: دغدغه های ذهنی من
در و دیوار را پر کرده اند از شعار و جملات در توصیف مقام مادر و کلمه "فداکار" را آنقدر مى بینم که حالم بد مى شود. فکر مى کنم آیا من به عنوان یک مادر فداکار هستم؟ بله هستم. مى دانم اگر در موقعیتى قرار بگیرم که بخواهم بین خودم و فرزندم یکى را انتخاب کنم بدون تردید فرزندم را انتخاب خواهم کرد. نه چون انسان متعالى از خود گذشته اى هستم. به این دلیل ساده که غریزه ام به من مى گوید از موجودى که مسئولش هستم دفاع کنم، درست همانطور که گربه ماده ناخنهایش را به مهاجم احتمالى نشان مى دهد. غریزه و عشقى که از نخستین لحظه اى که آن موجود ناتوان کوچک را در آغوشم گذاشته اند آتشفشان وار جوشید و هنوز مى جوشد.  فداکارى در مادر ناگزیر است. فداکارى بخشى از مادر بودن است والا من نه متعالى ام و نه از خود گذشته و فقط یک نفر در این دنیاست که روحم را بى چشمداشت مثل یک فرش کهنه زیر پاهاى کوچکش پهن مى کنم و از این همه عشق ویرانگر به او  مى لرزم. این فداکارى بیشتر از آنکه آرامش بخش باشد ترسناک است. نمى دانم   چرا باید بخاطر انتخابى که در واقع جبرى بیش نیست ستوده شوم.  اگر قبل از مادر شدن مى دانستم این عشق چقدر ترسناک و ویرانگر و خرد کننده است آیا جرات مى کردم به مادر شدن؟ جرات مى کردم احتمالا چون این عشق هم مثل همه تجربه هاى نداشته از دور آنقدرها ترسناک به نظر نمى رسید و من چطور مى خواستم بدون پسرک با آن موهاى خرمایى مجعد و چشمهاى قهوه اى گردش زندگى کنم؟ روزمان مبارک، روز ما شیشه هاى فولادى، ما که پشت لبخندها و دستهاى مهربانمان پنجه هاى یک گرگ را پنهان کرده ایم، ما که باید از ما ترسید و باز باید به ما پناه آورد، ما که گریزى نداریم از این عشق و چاره اى نداریم جز عاشق بودن، ما، مادرها، روزمان مبارک!
 
"مرا به خاطرت نگه دار."
ساعت ٥:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٢٥  کلمات کلیدی: روزهای من
وقتى بود که خاطرات مهمتر بودند. حالا مدتهاست نیستند. ته نشین شده ام در حال، حال ساده. حال ما هم مثل بیشتر زنهاى چندمنظوره* این دوره زمانه بیشتر اوقات چنگى به دل نمى زند. همین بیدار شدن و دویدن، رسیدن و اداى آدمهاى مهم را درآوردن و باز دویدن و ترافیک و خانه. کوچه دفتر را کنده اند و شده جگر زلیخا، آش و لاش. از همان سر صبح جاى پارک نیست و تا رسیدن به دفتر از یک عالمه نیمچه تپه خاکى باید گذشت. صداى مته که خوب اعصابم را به هم ریخت فرار مى کنم خانه. همسایه کنارى ساخت و ساز دارد و از ٧ صبح تا ٧ شب. صداى ممتد عجیبى تولید مى کند بدتر از مته هاى دم دفتر. در خانه همه مثل گرگهاى زخمى دور خودمان مى چرخیم و بهم دندان نشان مى دهیم. حال ساده ام چنگى به دل نمى زند این روزها ... *مادر/همسر/کارمند/مامور خرید و ...
 
« در شب اکنون چیزی می‌گذرد.»
ساعت ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٢۳  کلمات کلیدی: افسردگی و سایر دردهای بی درمان

برای مریم و نانوشته‌هایش

وقتهایی که می‌نویسم که زیادتر از همیشه می‌نویسم یعنی حالم خوب نیست. یعنی دارم سر و کله می‌زنم با خودم که بفهمم چه مرگم است. هی می‌نویسم. هی فکر می‌کنم این یکی نوشته را که بنویسم بهتر می‌شوم. سبک می‌شوم. بعد می‌نویسم و نمی‌شود و من باز می‌روم سراغ نوشته بعدی. دیگر مثل قبل آدم حرف زدن نیستم. حالا سالهاست که نیستم. از وقتی که بچه‌ها گذاشته‌اند و رفته‌اند و مرا سپرده‌اند به این مجازستان سهم من شده نوشتن. شده همین گردش انگشتهایم روی صفحه‌ها. شده زیر و رو کردن سرم که: « چه مرگت شده باز بدبخت؟» با همین بداخمی که گاهی با خودم حرف می‌زنم. بعد فکر می‌کنم شاید هم چیزیم نیست. همین روزهای ماه، همیشه خدا قاطی می‌کنم و شاید هم تقصیر خودم نیست. می‌شود تقصیر را انداخت گردن هورمونها که می‌رسند به پایینترین سطح ممکن. مسخره نیست که شادی، نشاط و حتی عشق دست چند تا هورمون مسخره باشد که زیر و رویت کنند؟

اگر قرصش را درست می‌کردند حالا دلم می‌خواست فکر کنم کنار دریا نشسته ام. با ایده. مثل آن وقتهایی که تازه دانشگاه قبول شده بودم و داشتم اولین سیگار عمرم را می‌کشیدم. به خانه که رسیدیم ایده گفت: « یک چیزی بخور. فردا دهنت تلخ نشود.» سیب خوردیم انگار. الان دلم می‌خواست ایده اینجا بود. می‌شد سیگار بکشیم. می‌شد که او هنوز آنقدر بزرگتر و عاقلتر از من باشد که همه جوابهای دنیا را بلد باشد. می‌شد که من باور کنم که دنیا می‌داند که مرا کجا دارد می‌برد. اما دنیا بدتر از من گیج و گنگ است. فکر می‌کنم الان باید بنشینم کنار دریا و سیگار بکشم و شعله قرمز نوک سیگارم را تماشا کنم و کمی سردم شود.

باران را آرزو نمی‌کنم... می‌ترسم سقف آرزویم ترک بخورد.

 

 


 
مادر
ساعت ٦:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٢۳  کلمات کلیدی: حسود خانم
دراز کشیده بودم روى تخت از زور کسالت، از هیاهوى مهمانى، داشتم پیامکهاى قدیمى را مى خواندم تا تصمیم بگیرم کدامها را نگه دارم و کدامها را پاک کنم. دخترک با آن موهاى لخت و خرمایى و صورت و چشمهاى گردش بین آن همه آدم از توى پذیرایى رد شد و یکراست آمد سراغ من. بغض کرده بود. چشمهاى درشتش پر از اشک بود. لابد دخترک تنهاییم را بو کشیده بود که پیش من آمده بود والا مادربزرگ و خاله و. دخترخاله هایش همه آنجا بودند. لابد فکر کرده بود من که تنها و ساکت دراز کشیده ام صدایش را مى شنوم. شاید هم هیچ فکرى نکرده بود.دخترک فقط یک دختربچه هراسان سه ساله بود که مثل من از هیاهویى غریبه ترسیده بود. دخترک فقط سه سالش بود و من حتما به چشمش بزرگ بودم و توانا و نمى دانست که من چقدر دلم مى خواهد مثل او فرار کنم پیش مادرم و سرم را در دامنش قایم کنم. بردمش پیش مادرش. دخترک را با آن گونه هاى خوشرنگ صورتى و صورت مهتابى،پس دادم به مادرش. خودم را آرام پس دادم به تنهایى تا یادم برود که چقدر دوست داشتم آن موجود تنهاى کوچک دختر من باشد.
 
هفت سنگ و اردیبهشت
ساعت ٩:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٢٢  کلمات کلیدی: روزهای من

یک دوشنبه بهاری توی همین اردیبهشت بود که ما رفتیم زیر یک سقف. با تاج بلند و لباس و کفشهای سفید. روزی که تقریبا از آن هیچ خاطره‌ای ندارم و اگر نبودند عکسها شک می‌کردم که اتفاق افتاده است. از آن روز سالها گذشته است. سالهایی که گاهی باورم نمی‌شود که از سرمان گذشته‌اند و ردشان را توی قلبمان گذاشته‌اند. در این سالها خانه و شغل و ماشینمان را عوض کرده‌ایم. بچه‌دار شده‌ایم و حالا بچه هفت سنگ بازی می‌کند و توی ماشین بلند بلند برای من تعریف می‌کند که هفت سنگ چه بازی قشنگی است و چه حیف که من بلد نیستمش. من هنوز دختر بچه‌ای را یادم می‌آید که بلد بود بدود و بلد بود هفت سنگ بازی کند و فکر می‌کرد آینده را از روی کارتونهای سیندرلا و سفیدبرفی می‌سازند و نمی‌دانست که پوست باید انداخت و بزرگ باید شد و گاهی باید ایستاد و به کودکانی که هفت سنگ بازی می‌کنند نگاه کرد  و باور کرد که یکی از آنها بچه خودش است.

در این سالهایی که گذشت من یاد گرفتم که آدمیزاد بزرگ نمی‌شود. همیشه ته روحش آن کودک باقی می‌ماند و عمر که می‌گذرد کودک را در پوسته خودش پنهان می‌کند تا یادش برود که روزی بلد بود هفت سنگ بازی کند. من غمگین نیستم. من فقط فکر می‌کنم جمعه روز خوبی برای جشن گرفتن سالگرد شروع یک زندگی نیست. فکر می‌کنم هنوز دوشنبه باید باشد. من باید دوباره آن تاج بلند را روی موهای فرفریم بگذارم و رو به دوربینها لبخند بزنم، شاید یادم بیاید که یک روز سالها پیش،عروس بوده‌ام.


 
بازگشت زامبى
ساعت ۱٠:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱٩  کلمات کلیدی: روزهای من
کم خوابی کلافه‌ام کرده است. در دفتر دور خودم می‌چرخم. کسی عقربه‌های ساعت را به هم چسبانده است. از جایم بلند می‌شوم. نسکافه زیادی شیرین است. چای زیادی تلخ. پشت میزم گرم است. توی راهرو سردم می‌شود. محمود – مرغمان- به دیدنم پرهایش را باد می‌کند و صدای عجیبی از خودش در می‌آورد. انگار که بخواهد نوکم بزند. فکر می‌کنم همین را کم دارم. در این روز چسبناک خواب آلود که جلسه ناخوشایندی آخرش انتظارم را می‌کشد همین را کم دارم که یک مرغ دیوانه دنبالم کند. بعد فکر می‌کنم بد هم نیست. شاید زامبی شده باشد و بخواهد به پایم نوک بزند. آن وقت من توی حیاط می‌دوم و داد می‌زنم کمک و از هر سه طبقه ساختمان آدمها می‌ریزند بیرون و به دیدن زن وحشتزده ای که از دست یک مرغ فرار می‌کند ریسه می‌روند. بعد لابد یکی می‌آید از دست محمود نجاتم می‌دهد و من که دارم نفس نفس می‌زنم می‌بینم که حالم بهتر شده است. یک وقتی بود که دویدن حالم را بهتر می‌کرد، یادم هست. اما مرغ فقط بالهای سیاهش را تکان می‌دهد و نوکش را تا جایی که می‌تواند باد می‌کند و منتظر می‌ماند تا از کنارش عبور کنم. وسوسه شده ام برگردم بهش لگد بزنم اما باید برگردم پشت میزم.
 
« عشق را ای کاش زبان سخن بود.»*
ساعت ٧:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱۱  کلمات کلیدی: افسردگی و سایر دردهای بی درمان

صبح از در دفتر تو نرفته از همکارم می‌پرسم: « آن آهنگ را تو داشتی.» خیره نگاهم می‌کند: « صبح به خیر!» می‌گویم: « همان که شعر شاملو را می‌خواند، آن که می‌گوید دوستت می‌دارم خنیاگر غمگینیست ... شعر می‌خواند همه اش ... چه بود ری‌را**؟ ری‌را» خودم جواب خودم را می‌دهم. کامپیوتر را روشن می‌کنم و لابلای آلبومهای موسیقی می‌گردم. هدفون را می‌زنم و آلبوم را مرور می‌کنم. ترک 8 است. پیدایش کردم. همکارم هنوز دارد نگاهم می‌کند. نگاهش دارد پشت سرم را سوراخ می‌کند. می‌گویم: « دیشب تو خواب این آهنگ را شنیدم.» و نمی‌گویم که من اولین بار توی عمرم بود که در خوابم آهنگی را می‌شنیدم. آنقدر آشکارا و واضح و صبحش هم یادم مانده بود که باید بروم و این آهنگ را گوش کنم و آنقدر گوش کنم تا بمیرم.

 

*«عاشقانه» - شاملو

** آلبوم ری‌را – سهیل نفیسی

 


 
« اتاق آبی»
ساعت ٦:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱٠  کلمات کلیدی: دغدغه های ذهنی من

بعضی پنجشنبه‌ها که رختهای شسته را پهن کرده‌ام توی آفتاب و از آشپزخانه‌ام بوی غذا می‌آید فکر می‌کنم خانه یعنی همین. لابد تقصیر مادرم است با آن خانه همیشه تمیز و مرتب، غذاهای همیشه آماده و داغ و رختهای تمیز و مرتب و اتو شده که من فکر می‌کنم خانه یعنی جایی که تمیز باشد و مرتب باشد و زنی در آن خانه باشد که لباس قشنگی پوشیده و عطر ملایمی به خودش زده و چای تازه دمش را همیشه آماده دارد.

خانه ما، پناهگاه است بیشتر. جایی که بعد از شلوغی روز تهران، سرمان را در آن فرو می‌بریم که برای فردا روز و دوباره جنگیدن زور داشته باشیم. جایی که رختهای شسته گاهی یک هفته روی بند می‌مانند تا کی من وقت کنم بروم سراغشان. جایی که لیوانهای صبحانه سر شام شسته می‌شوند، اگر شسته شوند.

 آیا به خاطر مادرم است که من همیشه خدا از زن خانه بودن فرار کرده‌ام؟ پس چرا هنوز فکر می‌کنم خانه‌ام خانه نیست و من چیزی کم دارم وقتی لباسهای مدرسه بچه‌ام را اتو نکرده تنش می‌کنم؟ چرا فکر می‌کنم اگر عصرم را گذاشته‌ام برای اینکه روح خسته‌ام را در دنیای مجازیش بچرخانم به خانه خیانت کرده‌ام.به شامی که آماده نیست. به مانتویی که اتو نشده و به چوب رختی که زیر وزن لباسها دارد کمر خم می‌کند.

کی قرار است با خودم صلح کنم؟ کی قرار است به این نتیجه برسم که خانه من، همینجوری که هست، خانه است و لازم نیست که من فرشته باشم که این خانه دور و بریهایم را، خانواده ام را در امان نگه دارد. کی قرار است باور کنم من همینم که هستم و اگر خسته‌ام حق دارم که بنشینم یک گوشه و کمی برای خودم گریه کنم.

حالا دیگر باید باور کنم که من همینم. اگر بی حوصله‌ام، اگر گاهی دلم خیلی می‌گیرد برای این است که من انسانم نه ماشین تولید نشاط و غذای خوب. دلم می‌خواهد امسال با خودم صلح کنم.


 
پدرت تو را چند فروخت خواهر؟
ساعت ٩:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٧  کلمات کلیدی: داستانها

تا توی مینی‌بوس نشستیم پسر  چشمهای نامیزانش را به من دوخت و گفت: « دارم از دکتر برمی‌گردم. یکی از چشمهایم نمی‌بیند.» چشم راست قهوه‌ای روشن بود با مردمک درشت سیاه و مژه‌های بلند مشکی. چشم چپ خاکستری می‌زد، با هاله‌ای محو دور چشم. حواسم به بچه‌ها بود که دستشان را نمالند به صندلیهای کثیف مینی‌بوس  و  خوراکی‌هایشان را نیندازند زمین و دست توی چشم هم نکنند که شده بود بازی تازه‌شان.

گفت: « من دیگر مدرسه نمی‌روم خواهر. تصادف کردم روحیه‌ام خراب شد الان پنج سال است مدرسه نمی‌روم.»

گفت: « پدرم ما را می‌زند خواهر.»

پدرش مرد خموده‌ای بود که ردیف آخر مینی‌بوس، ننشسته خوابش برده بود.

گفت: « 6 خواهر و برادریم. من پسر چهارمم. اسمم عمر است.»

راننده مینی‌بوس نشانده بودش روی یک چهارپایه آبی وسط مینی بوس. قوز کرده بود و یک بند حرف می‌زد. انگار صد سال بود که کسی به حرفهایش گوش نکرده بود.

گفت: « دکتر خیلی پول می‌گیرد خواهر. 2 هزار تا پول دادیم برای عملم. چشمم یک کمی می‌دید. حالا اصلا نمی‌بیند. »

گفت: « پدرم خواهرم را فروخت 4 هزار تا. پدرت تو را چند فروخت خواهر؟»

گفت: « یک خواهر دارم قد همین پسرت. پدرم اگر می‌توانست خواهر کوچکم را هم همین حالا بفروشد همین کار را می‌کرد. دختر را توی ده ما به هرکسی که بیشتر پول بدهد می‌فروشند.»

گفت: « خواهربزرگم بچه ندارد. شوهرش عقیم است. مادر شوهرش بهش تهمت دزدی می‌زند.»

گفت: « سواد داری خواهر؟»

گفت: « تو خوب حرف می‌زنی خواهر. اگر من هم مثل تو می‌توانستم حرف بزنم خوب بود.»

گفت: « پدرم را ببخش که تندی می‌کند خواهر. مریض است. اعصاب ندارد.»

گفت: « این دختر هم بچه توست خواهر؟»

یکی از همسفرها از ته مینی‌بوس به فارسی گفت: « سرت را نبرد؟ » گفتم: « نه» و برگشتم به طرف چشم خاکستری نامیزان و پسرک. داشت به بچه‌ها می گفت شیطنت نکنند که راننده نیندازتشان بیرون از ماشین. پسرم چشمهایش را گشاد کرد و گفت: « راننده نمی‌تواند ما را بیندازد بیرون.» و برگشت به طرف من که تاییدش کنم. دستم را کشیدم به سرش و به جاده نگاه کردم که داشت از برف سفید می‌شد. به عمر گفتم: « این بچه‌ها را نمی‌شود به این سادگی‌ها ترساند.» جواب نداد. سرش را تکیه داده بود به صندلیم و خوابش برده بود.

 

 


 
این زنان ونوسی
ساعت ٧:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٥  کلمات کلیدی: روزهای من ، دغدغه های ذهنی من

دوم دبیرستان بودیم. در یک زنگ تفریح طولانی زیر درختهای گوشه حیاط نشسته بودیم که الهام چشم و گوش میترا را باز کرد. من دیگر آن موقع سه سالی بود که تا حدودی اطلاعات داشتم اما میترا زیادی خام بود. یادم هست که همه‌مان به چشمهای گشاد شده میترا خندیدیم و از متانت الهام که موضوعی به این برهنگی را با این رکی فزاینده تعریف می کرد و در عین حال می توانست جدیتش را حفظ کند تعجب کردیم.

الهام هنوز همان الهام است. بعد این همه سال با همان نگاه جدی و چشمهای قهوه‌ای سیر می‌تواند درون مرا مثل یک کتاب بخواند و باز برای خودم تعریف کند. می‌تواند خیلی خیلی جدی باشد و دستش را درست همانطور که برای پسرش تکان می دهد و می‌گوید: « نه!» برای من هم تکان بدهد و خیلی محکمتر و جدیتر بگوید: « نه!» و من هم حساب ببرم.

فکر می‌کنم چقدر شناختن من پشت حرف زدن الهام هست. چقدر حرف زدن با دوستی که اینقدر خوب بشناستت آرامش بخش است. دوستی که لازم نباشد نقابت را برایش به چهره‌ات بزنی. که نخواهی خوب جلوه کنی. که نترسی از اینکه از چشمش بیفتی.

*

هفته پیش دوستهایم دستان مرا گرفته‌اند و از چاه خودم بیرون کشیده‌اند. دوستی که کامنتی نوشته مهربانانه که من هنوز احساس کنم که از آن سر دنیا دلش برای من می‌تپد. دوستی که سری زده تا ببیند احوال من چطور است. دوستی که وسط کار سرک می‌کشد تا نیم نگاهی به من بیندازد. دوستی که بعد این همه سال جمعه صبحش را با من تقسیم می‌کند تا خنده‌های زندانیمان را آزاد کنیم. دوستی که دو ساعت از وقتش را برای منی که فقط یک بار دیده می گذارد تا با چت کردن کمی حالم را بهتر کند. دوستی که در جواب به هر نوشته غمگینم به من زنگ می‌زند تا مطمئن باشد که حالم خوب است.

اگر نبودید، اگر نداشتمتان اصلا نمی‌دانم زندگیم چه می شد. اصلا نمی‌دانم چطور زندگی می‌کردم. اصلا نمی‌دانم اسمش می‌شد زندگی یا نه. چه خوب که هستید. دور، دیر، مجازی یا واقعی چه خوب که هستید...


 
« خدای را مسجد من کجاست ناخدای من؟»
ساعت ٧:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۳  کلمات کلیدی: افسردگی و سایر دردهای بی درمان

امروز شیدای توی آینه‌ها را دوست نداشتم. سعی کردم تقصیر را بیندازم گردن چتریها که این دفعه خیلی کوتاه شده. یا تقصیر ابروها، یا تقصیر کم خوابی دیشب. ته دلم می‌دانستم که همه‌اش تقصیر خودم است. تقصیر من که هنوز بعد این همه سال اجازه می‌دهم یک نفر دیگر حال مرا تعیین کند. صبح قهر با آینه و گوشواره‌ها راهم را کشیدم و رفتم دفتر. با موبایل از خودم عکس گرفتم و گفتم بیچاره دور و بریها که دارند تحملم می‌کنند. کسی حواسش نبود اما من فکر می‌کردم همه دارند از من فاصله می‌گیرند. خنده‌های الکی هم فایده‌ای نداشت. فکر کردم باید آرایش می‌کردم. باید شال قرمز سرم می‌کردم. باید ... بایدها فایده ای نداشت. نباید می‌گذاشتم حال بد تسخیرم کند. وقتی اردیبهشت تهران بود و دنیا دور و برم را شلوغ کرده بود. اما خنده‌هایم الکی بود و چتریها آمده بود توی چشمهایم. نوک سوزن فاصله داشتم با گریه کردن. دماغم را بالا کشیدم. به زن اخموی بی‌رنگ و روی توی آینه‌ها چشم غره رفتم و از دست خودم قایم شدم. غارم شیشه‌ای بود و کز کردنم را انگار همه دنیا می‌دیدند. امروز دلم می‌خواست یک نفر دوستم داشته باشد. دلم می‌خواست یک نفر خیلی خیلی خیلی زیاد دوستم داشته باشد.


 
با پوزش از اتاق فرمان و بقیه دوستان
ساعت ۱٢:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱  کلمات کلیدی: سی و خورده ای سالگی

بدیش این است که از یک جایی به بعد انگار داری با دست رو بازی می‌کنی. اسمش حکم است ولی داری دست طرف را می‌بینی. هیچ هیجانی در کار نیست. هیچ رفتار پیش بینی نشده‌ای وجود ندارد. همه چیز آنقدر برایت روشن است که اگر می‌گذاری خال رو بیاورد برای این است که می‌خواهی خال رو بیاورد. دیگر جادویی در کار نیست. حتی اگر چشمهایت را ببندی که نبینی دارد آست را می‌برد حواست هست که  چشمهایت را بسته‌ای و فقط کافی است چشمهایت را باز کنی که همه چیز را ببینی. بله! با چشم بسته نمی‌شود حکم بازی کرد و بازی با دست باز کیف ندارد. حالا هی من می‌خواهم نگویم سی و خورده‌ای سالگی شما خودت بفهم!