بیا و دوستم داشته باش!
ساعت ٦:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۳/۳۱  کلمات کلیدی: روزهای من

١- به بابا مى گویم: " امروز تهران باران بارید." و فکر مى کنم دلم برایش چه تنگ شده، از وقتى برادرم مهاجرت کرده و من یکى یک دانه شده ام، وابستگى خانواده ام به من دو برابر شده، فکر مى کردم فقط همین طرف ماجرا اتفاق افتاده ولى من هم وابسته تر شده ام. یک هفته نیست رفته اند و من دارم روزها را مى شمرم که کى برمى گردند... 

٢- حرف زدن با الهام، یک لیوان آب خنک، در داغترین لحظه روز بود، الهام مى گوید لندن هنوز سرد است و من مى گویم از آسمان تهران آتش مى بارد و فکر مى کنم کاش فاصله نبود و من الان چشمهاى الهام را مى دیدم و به جاى این حرفهایى که مى زنم برایش مى گفتم که خرداد دارد تمام مى شود و جایش اینجا خالیست..من الان الهامم را لازم دارم بدجور.

٣- باز سوزنم گیر کرده روى یک آهنگ، تمام راه اگر تنها باشم گیر مى کنم روى همان یک ترک و صبر مى کنم تا بعد از یک سکوت کوتاه صدا بپیچد" معلومه که من عاشقت هستم" و خودم را مى دهم دست آهنگ وتمام راه به همه پلیسهاى اخمو و راننده هاى بداخلاق سر صبح لبخند مى زنم.

۴- امروز مهمان دارم. دوستهایى که از بلاگستان آمده اند و حالا شده اند دوستهاى راستکى، وقتى بچه هایمان خانه را روى سرشان مى گذارند و صدا به صدا نمى رسد، من نگاهشان مى کنم و فکر مى کنم چه خوب که هستند و چه خوب که من جرات کردم دوباره دوست پیدا کنم و چقدر مهاجرت خر است اگر اینها را هم از من بگیرد.

۵- ...

۶- من ترسو نیستم، اما از کلمه ها مى ترسم. از قدرت جمله هاى مجازى، جمله هایى که مى نویسى و فکر مى کنى گفته اى مى ترسم، دنیاى مجازى قبلترها جایى بود که کلمه ها سلطانش بودند و آدمها کلمه ها را شجاعانه تر به کار مى بردند، دنیاى غیبت چشمها، دنیایى که صورتکهاى زرد پیامبرش هستند... اما بعد این همه سال، حالا که دوباره دارم همه چیز را براى خودم معنى مى کنم ایمانم را به کلمه هاى نوشتنى از دست مى دهم، دلم مى خواهد حرف بزنم و کلمه ها را بشنوم و ببینم که چقدر گفتن بعضى جمله ها سختتر است و مجازستان چه خیانتى کرده به این جمله ها ...

٧- عنوان...

٨- روز خوبى را برایتان آرزو مى کنم، اگر اخم کرده اید، اگر با شوهرتان دعوایتان شده و اگر چک حقوق آخر ماهتان چنگى به دل نمى زند، بگذارید حداقل آهنگها نوازشتان کنند.

٩- قرار بود به شماره چند برسم؟

١٠- شماره پنج همان چیزى بود که بخاطرش این پست را نوشتم!


 
" مشنو اى دوست که غیر از تو مرا یارى هست"
ساعت ۱٠:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۳/٢٩  کلمات کلیدی: افسردگی و سایر دردهای بی درمان
حالا من منتظرم صورتکهاى زرد مسنجر برایم معجزه کنند. صورتکم اخم مى کند. بغض مى کند و بعد مى زند زیر گریه. اشکهاى مجازیش مى ریزد روى گونه هاى زردش. دلم برایش مى سوزد که به یک گریه مدام مجبورش کرده ام. صورتکم اخم مى کند. قهر مى کند. مشکوک نگاه مى کند و شاخ در مى آورد. صورتکم اما بلد نیست بگوید دلش تنگ شده، بلد نیست خیره بماند به جایى، بلد نیست دستش را بزند زیر چانه اش و زل بزند به تو... من و صورتکم دلمان گرفته است. سه روز است که چراغ الى در مسنجر روشن است و خودش نیست. زنگ مى زند به موبایلم و صدایش نمى آید. الى مى خواهد تولدم را تبریک بگوید و نمى شود. صورتکهایم به چراغ روشن الهام التماس مى کنند. الهام آنلاین نیست، مادرم نیست، هیچ کدام از دوستانم هم نیستند، صورتکهاى من از این صفحه به آن یکى مى پرند، اخم مى کنند، بغض مى کنند و بعد مى زنند زیر یک گریه بی صدا، اشکهاى مجازیشان معجزه نمى کند و حباب تنهایى بزرگ و بزرگتر مى شود.
 
"براى من کمى از دستهات را بفرست."*
ساعت ٩:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۳/٢۸  کلمات کلیدی: افسردگی و سایر دردهای بی درمان
تایپ کردن یک انگشتى روى موبایل اصلا مزه تایپ کردن ده انگشتى روى کیبورد را ندارد... نوشته هایم دور نمى گیرند، از انگشتهایم جدا نمى شوند و حرفهایم در فاصله اى که دنبال حروف مى گردم، گم مى شوند. اما حالا خسته ام، آنقدر خسته که بین ننوشتن و یک انگشتى نوشتن یکى را انتخاب کنم.  دچار افسردگى بعد از تولد شده ام، صبح دلم نمى خواست بروم سرکار و عصر دلم نمى خواست برگردم خانه. دلم مى خولست همان جایى که هستم ته نشین شوم و بعد داشتم فکر مى کردم به بچه ها، به این جملات که خوانده بودم: " همیشه مادرها هستند که نمی گذارند ما سبک بشویم و به آسمان برویم. آن قدر ما را دوست دارند که نخ ما را می بندند به انگشت خودشان تا باد ما را نبرد." / جیرجیرک/ احمد غلامی فکر مى کردم به این که ما زنها چقدر شجاعتریم که بچه ها را انتخاب مى کنیم، بچه هایى که هر چقدر هم که سفت نخشان را ببندیم، آخر مجبوریم پرشان بدهیم تا بروند براى خودشان زندگى کنند. بچه هایى که هیچ وقت عشق ما را درک نخواهند کرد و نخواهند فهمید که چقدر مادرشان از عشق مى لرزیده وقتى دلش مى خواسته بادى بیاید و نه کودک که مادرش را با خود ببرد.  گاهى مى نشینم و خودم را شکنجه مى دهم، فکر مى کنم مرده ام و دیگر کسی نیست که روى موهاى خرمایى بچه ام راببوسد و وقتى تن لاغرش را در حمام مى شوید قلقلکش بدهد و به حرفهاى بى سر و ته گاه گاهش گوش بدهد. فکر مى کنم مرده ام و کسى نیست دیکته هاى کلاس اولش را برایش بگوید و کسى نیست که از باسواد شدنش ذوق کند... من اینطورى خودم را شکنجه مى کنم و بعد اشکهایم را پاک مى کنم و منتظر مى مانم سبکى سراغم بیاید و اگر نیامد مى اندازم گردن افسردگى بعد از تولد، همان اول گفتم که! * حافظ موسوى
 
بیست و هفتم خرداد ماه
ساعت ۱٠:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۳/٢٧  کلمات کلیدی: نوشتن و دیگر هیچ

چرا نشود برای یک دگمه، کت دوخت؟ دگمه‌هایی هست که ارزشش را دارد که بگردی، شهر را زیر و رو کنی و پارچه‌ای پیدا کنی که بستر خوبی شود برای دگمه‌ات... جمله‌هایی هم هست که می‌شود برایش کتاب نوشت. من جمله‌ام را پیدا کرده‌ام، حالا دنبال قصه‌ام می‌گردم...


 
این نوشته مخاطب خاصش را سالهاست گم کرده، دنبالش نگردید
ساعت ٩:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۳/٢٦  کلمات کلیدی: دغدغه های ذهنی من
من آدم نوشتنم و از نوشتن مى ترسم.از نیروى پنهان کلمات مى ترسم. اول آشنایى با مجازستان من توى ایمیلهایم به دوست ندیده همه چیز را مى نوشتم. از سیر تا پیاز هر چه روى دلم سنگینى مى کرد. صبح به صبح مى رفتم سراغ میل باکس که نامه طولانى س. منتظرم بود و من صبحم را با مزه مزه نوشته هاى او و جوابهاى خودم شروع مى کردم. اما سالهایى که از سرم گذشت و وبلاگ و بیشتر نوشتن آن "صراحت خوش" را از سرم انداخت. یک بار نوشته بودم که براى من نوشتن، قطعى کردن فکر یا عقیده ایست براى همین مى ترسم از کلمه ها، ترسم مال وبلاگ نیست، مال هر جائیست که کلمه اى را مى شود نوشت، گوشه نقشه معمارى که دارم فاز دویش مى کنم نوشته ام: "اى پادشه خوبان داد از غم تنهایى" اما خودم خوب مى دانم درد،غم تنهایى نیست. غم این است که دیگر کلمه هاى لعنتى از من قویتر شده اند. دیگر نمى توانم در جمله هاى خوشگل مرتبشان کنم و فکر کنم تمام شد. من از کلمه ها مى ترسم. اگر س. هنوز بود و من هنوز مى توانستم بنویسم و هنوز اسم کژال را فراموش نکرده بودم مى نوشتم که این روزها کژال شلوار جین مى پوشد و با موبایلش ایمیلهاى کوتاه مى زند و سرش را حتى بلند نمى کند که به دشت دور و برش نگاه کند و یادش نیست دامن آبیش را کجاى روزها جا گذاشته و دیگر یک خط شعر هم نمى تواند بنویسد که هیچ، از نامه نوشتن هم وحشتزده مى شود. شاید باید دوباره بروم سلطانیه. به سرم زده که س.، نامه هایش و کژال را از خودم درآورده ام و آن دشت یک دروغ بزرگ طلایى بوده براى روزهاى بیست و خورده اى سالگى...
 
صدای تیشه فرهاد و دانشمندان گمنام سبزی قورمه
ساعت ۸:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۳/٢٤  کلمات کلیدی: روزهای من

بازار روز شلوغ است. پر از زنها ،پیرمردها، پیرزنها و بچه‌هایی که مادرشان سرشان هوار می‌زند. به زور ماشین را پارک می‌کنم. خرید کردن در ساعت 4 و 5 بعد از ظهر با خرید کردن در ساعت 12 ظهر فرق دارد. خریداران عصر مثل خودم ویران و خسته آمده‌اند که بدون بحث خریدشان را تمام کنند و بروندخانه. کیسه های خریدشان را پر می‌کنند با گوجه‌های ته بار، کاهوهای جا مانده و توت فرنگی های حراجی و راه می‌افتند بروند خانه که از گرد راه نرسیده باید فکر کنند که برای شام باید چه خاکی به سرشان کنند و حتی گاهی وقت نداشته باشند که لباسشان را عوض کنند.

خریداران صبحها اما برعکس خانه داران خوشحالی هستند که وقت و انرژی دارند و آمده‌اند تا بهترین چیزها را ببرند. برای همین صف سبزی سر به فلک گذاشته و همه در حال چانه زدن هستند که سبزی بیشتری گیرشان بیاید و زنها با چنان حجمی خرید می‌کنند که وحشت می‌کنم که شاید یک نوانخانه را می‌گردانند و یا یک گله بچه دارند.

پیرمردی وسط صف ایستاده و بدون اینکه ازش دعوت کرده باشند برای پیرمرد کناریش در مورد استعاره در ادبیات نطق غرایی می‌کند و دور و بریها نچ نچ می‌کنند. مرد با صدایی هنوز گرم و بلند که به معلمها می‌خورد شمرده شمرده می‌خواند:

« دیشب صدای تیشه از بیستون نیامد

شاید به خواب شیرین فرهاد رفته باشد»

و همه صنایع ادبی این یک بیت شعر را بلند بلند به خورد مرد کناری و بقیه بیست نفری که توی صف سبزی ایستاده‌اند می‌دهد. مردم نق می‌زنند. فکر می‌کنم لابد پیرمرد تنهاست و کسی را ندارد که برایش از این شعرها بخواند و من خدا می‌داند چند سال بود که این بیت شعر را نشنیده بودم و یادم رفته  بود که چقدر این شعر زیباست.

به زنهای توی صف نگاه می‌کنم. زنهای اضطراب از سبزیهای ناجور، زنهایی که دقیقا می‌دانند که سبزی قورمه چند گرم از چند جور سبزی باید داشته باشد و فرق ریحان بنفش و سبز را می‌توانند فقط با بوییدنشان به شما بگویند. من اما امروز بچه‌ام را برده‌ام همایش مدرسه و در نقش مادر منظم و منضبط نشسته‌ام و به حرفهای ناظر علمی مدرسه گوش کرده‌ام و بعد فکر کرده‌ام به جای اینکه برگردم سرکار بروم خرید کنم و بچه را ببرم ناهار بیرون که امروز برایش با بقیه روزها فرق داشته باشد.

بقیه روزهایی که مادری خسته و بیشتر اوقات بی‌حوصله می‌کشاندش به خانه و در آشپزخانه دور خودش می‌چرخد و گاهی حتی یادش نمی‌آید که می‌تواند موقع آشپزی کردن آواز بخواند. من حتی آن زن را هم دوست ندارم. به نظرم شیوه زندگی کردنش درست نمی‌آید.

زن زیادی خسته می‌شود. زیادی خودش را جدی می‌گیرد و کمرش خیلی خیلی خیلی درد می‌کند. آنقدر که گاهی می‌ترسد که نصف شود و همانطور نصفه بماند. زن می‌داند که این اسمش زندگی کردن نیست اما از زنهای دانشمند سبزی قورمه هم می‌ترسد. از اینکه یکیشان به خاطر کم بودن جعفری سبزی‌اش کم مانده به گریه بیفتد. زن دلش می‌خواهد دستش را بگذارد روی شانه زن و بگوید: « تا حالا ساعت 5 عصر آمده‌ای خرید؟» آن موقع عصر کسی در بند این چیزها نیست.

نوبت می‌رسد به من. سبزی درست و حسابی می‌خرم و بعد می‌رویم بستنی یخی می‌خوریم. توی راه پسرک یک بند دارد حرف می‌زند. هیجان زده است و ترسش ریخته. مدرسه قبلی را آنقدر دوست دارد که دل کندن برایش سخت است و آنقدر تودار است که به سختی می‌توانم راضیش کنم در مورد نگرانیهایش حرف بزند. صبح بهش گفتم من هم مثل تو هیجان زده‌ام که داریم به مدرسه جدید می‌رویم. خیلی جدی گفت: « من هیجان زده نیستم مامان. من می‌ترسم.»

باعث ترسیدنش، من هستم. مدرسه بچه را عوض کرده‌ام برای اینکه از ساعتهای توی ترافیک خسته شده‌ام. از اینکه بچه طفلکی را مجبور کنم به اینکه ساعت 4، بعد از ظهر خود خسته‌اش را بکشاند خانه و همراه مادر نیمه جان کمردردیش از سبزی فروشها، سبزی بی‌حال گرما زده بخرد. مدرسه بچه را عوض کرده‌ام برای اینکه فکر می‌کنم این مدرسه بهتر است و به خانه نزدیکتر است و بچه به جای اینکه ترافیک همت را از حالا با همه زیر و بمش یاد بگیرد می‌تواند بماند توی کتابخانه خنک و تکالیفش را انجام بدهد و گور بابای اتوبان همت! نمی‌دانم کاری که کردم به نفعش است یا نه. باید بهش بگویم من هم می‌ترسم عزیزم. از خیلی چیزها می‌ترسم و اصلا نمی دانم تصمیمهایم درست است یا نه.

من که می‌گویم روح انسان نمی‌تواند مستقیم از بهشت آمده باشد. لابد آن وسطهای راه شیطان چیزی قاطیش کرده است. والا این همه سردرگمی از کجا پیدایش شده؟ این همه تصمیمهای نادرست؟ این همه دودلی؟ شیطان خزیده کنار آن دیگ بزرگ که گل روح انسان داشته تویش می‌جوشیده و یواشکی دستهای قرمز آتشینش را فرو کرده توی دیگ و بدون اینکه بسوزد یا اخم کند و گفته : « تو هرگز آرامش نخواهی داشت.» و بعد درست و حسابی قهقهه زده است. درست مثل همان قهقهه‌ای که دارد توی سر من می‌پیچد.

اما هیچ کدام اینها را به پسرک نمی‌گویم. به جایش لبخند اطمینان بخش مادرانه می‌زنم و می‌گویم همه چیز درست خواهد شد. دوستهای تازه پیدا خواهد کرد. پسرک که بعد از جلسه با خوشحالی می‌گوید حتی اسم یکی از بچه ها ایلیا بوده – ایلیا دوست صمیمیش در مدرسه قبلی است. – من هم همراه او لبخند می‌زنم.

حالا بعد از پاک کردن سبزیهای اول وقت بازار روز نشسته‌ام که آرامش از دستهایم سرایت کند به روحم. دستهایی که هنوز بوی ریحان تازه و جعفری میدهد. همیشه بعد از سبزی پاک کردن به زندگی امیدوارتر می‌شوم. فکر می‌کنم « همه چیز آرام است و من – لابد – چقدر خوشبختم. » و بعد فکر می‌کنم چه خوب است که برای تنوع هم که شده سبزی تازه گرما نخورده داریم و من امروزم را کارم دزدیده‌ام و مثل مادران دانشمند قورمه سبزی، اول وقت سبزی فروشی را دیده‌ام ،تازه پسرکم را برده‌ام رستوران، برایش بستنی یخی هم خریده‌ام و خیلی جدی فکر می‌کنم امروز مادر بهتری هستم از دیروز. حالا باید بروم سبزیها را بشویم، وقتش شده...


 
" به مادرم گفتم دیگر تمام شد."
ساعت ٧:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۳/٢۱  کلمات کلیدی: افسردگی و سایر دردهای بی درمان
به مادرم گفتم گرمم شده، برای همین رنگم پریده و براى همین گیج و خسته به نظر مى رسم. حالم خوب نبود. حالم خوب نیست. وقتى بود که نوشتن به داد من مى رسید، مى فهمیدم چه مرگم شده، مى فهمیدم از چه گیج و خسته ام، مى فهمیدم اما حالا نمى فهمم...حالا همینطور که دارم سایه هاى آبى را از بالاى چشمم پاک مى کنم از خودم مى پرسم: " بگو" و خودم زل مى زنم به خودِ گنگم و چیزى نمى شنوم، جز صداى ممتد این موتور برق که انگار اینطور ممتد و یکنواخت قصه کسالت روزهاى مرا تعریف مى کند و من این قصه را نمى خواهم بشنوم. نمى خواهم. من دلم مى خواهد خودم را بشنوم. اما ذهنم در سکوت کامل است...هیچ صدایى نیست جز صداى بر هم خوردن تیرآهنها و سرکارگرى که هوار مى زند و یک همهمه مدام...
 
تقدیم به مورچه ها، پروانه هاى تنبل، مرغها و بقیه جک و جانورهاى حیاط
ساعت ٦:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۳/۱۸  کلمات کلیدی: روزهای من ، افسردگی و سایر دردهای بی درمان
پروانه چسبیده بود به برگ، از آن پروانه هاى کوچک بود و بالهایش را باز باز کرده بود و پهن شده بود روى تن برگ... داشتم با موبایل حرف مى زدم و چشمم به اتوبان همت بود که از این بالا نگاهش که مى کردم آنقدرها هم پهن و نامتناهى به نظر نمى رسید. من فکر کردم پروانه مرده، فکر کردم برگ را مى کنم و مى برم به پسرم نشان مى دهم، دستم را که کشیدم به برگ پروانه تکان خورد، نپرید، فقط کمى جابجا شد. آرامشش داشت دیوانه ام مى کرد، آدم پشت تلفن هم داشت تند و تند براى خودش چیزهایى تعریف مى کرد که من بهشان گوش نمى کردم... همه حواسم به پروانه بود و بالهاى آبى کمرنگش ، برگ را که تکان دادم پروانه کمى پرید آن طرفتر و چسبید به دیوار و باز بالهایش را باز کرد، من گفتم:"چه جالب" و دیدم کسى دارد جوابم را مى دهد و یادم افتاد که تلفن دستم است و اینجا حیاط دفتر است وسط روز کارى... بعد نگاه کردم به مرغها، کبوترها، به ماشینهاى ریز توى اتوبان همت و فکر کردم از اینجا که برویم دلم براى این حیاط با پروانه هاى مسخره اش و قوقولى قوقولى بیگاه خروسهایش و تراس بالاى حیاطش تنگ مى شود...گفتم:" باید بروم" و آدم پشت خط که بود هنوز و داشت حرف مى زد گفت: "برو" و شاید "خداحافظ" وقتى داشتم از پله ها بالا مى رفتم پروانه هنوز چسبیده بود به دیوار، یک لکه آبى کمرنگ روى دیوار گچى رنگ و رو رفته و ماشینها هنوز داشتند مثل مورچه هاى وظیفه شناس اتوبان همت را بالا و پایین مى کردند، برج میلاد هم سرجایش بود، فقط من داشتم برمى گشتم پشت میزم و آدم پشت خط هم رفته بود دنبال زندگیش...
 
« هزار قناری خاموش در گلوی من»
ساعت ۸:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۳/۱٧  کلمات کلیدی: دغدغه های ذهنی من

حق دارد که باور نکند لابد. سی و خورده‌ای سالگی است دیگر. من حرفم را می‌زنم. او خواست باور می‌کند نخواست باور نمی‌کند که البته باور نمی‌کند. باور نکردنش آزارم نمی‌دهد. انگار عادت کرده‌ام. 

چقدر از حرفهایم را در این سالها به جای گفتن پوشانده‌ام در لباسی آبرومند و گذاشته‌ام اینجا و منتظر مانده‌ام تا آدمها آن چیزی را که ننوشته‌ام بخوانند؟ خب... خیلی... حالا نمی‌شود انتظار داشت که باورم کند. باورم کنند. من بلدم حرفهایم را نزنم. من بلدم جوجه کلاغهای حرفهایی را که می‌ترسم بزنم رنگ کنم و جای قناری بفروشم به شما. اما از فروختن این قناریهای تقلبی چیزی هم نصیب من نشده است.

 شاید بعضی پستها را که بخوانم یادم بیاید که چه می‌خواستم بنویسم و چه شده است... اما بقیه در گذر زمان کمرنگ می‌شوند. حاشیه های دور متن که آن روز در ذهنم آنقدر پررنگ و دقیق بوده کمرنگ می‌شوند و من خلاصه می‌شوم در متن... در همان قناری تقلبی با بالهای زرد مسخره‌اش و فکر می‌کنم چرا اینقدر سخت نوشته‌ام؟

خودم می‌دانم که چه وقتهایی سخت می‌نویسم... وقتهایی که چیز دیگری باید بنویسم و نمی‌نویسم. چرا نمی‌نویسم؟ برای اینکه متظاهر، محافظه کار و دورو هستم و می‌ترسم از اینکه تصویر مودب و متین سی و خورده‌ای ساله‌ام جلوی رویم بیفتد بشکند و تکه تکه هایش به من دهن کجی کند...

 من راضیم به این سطرهای تقلبی و فکر می‌کنم بسم است... حتی با نوشتن این سطرها فکر می‌کنم چیزی را که باید نوشته‌ام. خودم را گول می‌زنم و می‌گویم: « دیدی نوشتی؟» و از خودم احوال پرسی هم می‌کنم: « بهتر شدی؟» بعد بلند بلند خودم از لابلای سطرها،نانوشته‌ها را می‌خوانم: « کسل شده‌ام.» یا « فکر می‌کنم بدترین مادر دنیا هستم.» و « دیگر دلم نمی‌خواهد بروم سرکار.» یا « یک داستان هست که باید بنویسمش ولی نمی‌توانم و این نتوانستن دارد دیوانه‌ام می‌کند...» 


 
" آى آدمها که در ساحل نشسته شاد و خندانید"
ساعت ۳:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۳/۱٥  کلمات کلیدی: روزهای من
دریا دیوانه شده است. مى خروشد و آدمها را همراه با باقى آشغالهایى که درونش ریخته اند به بیرونش مى راند. بچه ها اما خشم دریا را جدى نگرفته اند. با دریا نه مثل میزبانى که حوصله میهمانهایش را ندارد، بلکه مثل عمویى آشنا برخورد مى کنند که شوخیش گرفته. بزرگترها جل و پلاسشان را جمع کرده اند و فقط بچه ها مانده اند که هنوز سرخوش جیغ مى زنند و سر به سر دریا مى گذارند. دریا پرتشان مى کند بیرون. با موج مى پوشاندشان و شنهاى ریزش را در چشمهایشان فرو مى کند، بچه ها جیغ مى زنند، ریسه مى روند، چشمهاى سرخشان را مى مالند و باز مى پرند وسط موجها. دریا دوباره مى خروشد، تن کوچک بچه ها را مى کشاند روى شنهاى خیس... غرشش گوشم را پر مى کند و پسرم هنوز وسط موجهاست، فکر مى کنم اگر دریا عصبانیتر شود و کودک بى خیالم را با خودش ببرد مى توانم به موقع خودم را برسانم؟ بند صندلم را باز مى کنم، شالم را که در باد مى رقصد مى پیچم دور گردنم، پا برهنه مى ایستم روى شنهاى خیس وسط تکه هاى چوب و پارچه هاى پاره و چشم مى دوزم به پسرم... به موجهاى دیوانه نگاه مى کنم و مى ترسم... من مادرم، مى دانم دستهایم ناتوان است و مى ترسم.
 
"دوست داشتم کسى،جایی منتظرم باشد."
ساعت ٤:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۳/۸  کلمات کلیدی: افسردگی و سایر دردهای بی درمان ، غر می‌زنم، پس هستم
مرا لاى پر قو بزرگ نکردند. کسى لوسم نکرد. نازم را نکشید و نگذاشت لم بدهم در سایه اى که یک نفر دیگر مراقبم باشد. منظورم مراقبتهاى معمول نیست. البته مواظبم بوده اند و زحمتم را کشیده اند اما وقتى به حل کردن مسائل و مشکلات مى رسید خودم بودم و خودم. این اتکا به خودم در حل مسائل از من انسانى قوى ساخته که از پس خیلى از مشکلاتش برمیاد. زنى که هیچکس ساک بزرگش را از دستش نمى گیرد چون شانه هایش قوى است و کسى نگرانش نمى شود چون دانا و تواناست. حتى گاهى وقتى کسى، دوستى یا رهگذرى پیشنهاد کمکى مى کند من جا مى خورم چون اطرافیانم هیچ وقت پیشنهاد کمک نمى کنند. نیازى نمى بینند که کمکم کنند. اما با همه اینها من هم زنم. دوست دارم گاهى لوسم کنند. نگرانم باشند و کسى بایستد بین من و دنیا وقتى از خشونت دنیا مى ترسم. اما تصویرم انگار از من جلوتر است و آنقدر جا افتاده که دیگر حتى اگر خودم هم بخواهم دیگر صدایم جایى نمى رسد.  مى دانم که مى توانم و این توانستن بیشتر اوقات غروربخش است، اما گاهى مثل امروز دلم مى خواهد پشت کسى پنهان شوم و احساس کنم که مراقبم هستند.
 
هفت زندان
ساعت ٦:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۳/۸  کلمات کلیدی: از دلتنگی و شیاطین دیگر
مجازستات با بى رحمى حرفهایمان را آرشیو مى کند: آن حرفهایى که از سر دلگیرى گفته اى به یک دوست، یک عذرخواهى تاریخ مصرف گذشته، نق نقهاى یک شب تنهایى ... همه اینها را نگه مى دارد بدون اینکه کنارش بنویسد: یادت هست با الى که چت مى کردى چقدر دلت گرفته بود و دلت مى خواست الى کنارت باشد.  نه، عقلش نمى رسد اینها را آرشیو کند، فقط از یک پستو حرفهاى نصفه و نیمه ام به من نگاه مى کنند که گفته ام بریده ام، خسته ام و دلم مى خواهد همین حالا سر بگذارم به کوهى، بیابانى، جایى.  من به جمله هایم که مثل حبابهاى بى معنى وسط فضا شناورند نگاه مى کنم و فکر مى کنم من این جملات را نوشته ام بعد کوبیده ام روى کلید اینتر فرستاده امشان براى کسى و فراموششان کرده ام و حالا اصلا نمى دانم این جمله هاى توى هوا یعنى چه. کاش آرشیو نداشتى لعنتى... آدمیزاد واگویه هاى شبهاى دل گرفتگیش را براى چه بخواهد دوباره بخواند که تو در هفت گوشه و هفت پستو و هفت سوراخ نگهش مى دارى که از هرجا هم که پاکش کنى باز دوباره جلوى رویت مى ایستد که شکنجه ات بدهد:" اما تو این حرفها را نوشتى و حالا تو به من تعلق دارى "... در پس زمینه ذهنم شیطان دارد قهقهه مى زند.
 
"جان مریم چشماتو وا کن!"
ساعت ٩:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۳/٥  کلمات کلیدی: افسردگی و سایر دردهای بی درمان
بیدار شدن؟ هوووف! و تازه باید کار کنم. چطور است خودم را بزنم به خواب و ادامه خوابهایى که ندیده ام ببینم ؟ خوابها هم شوخیشان گرفته این روزها، چیزهایى نشانم مى دهند که مى مانم که این را از کدام سوراخ سنبه ناخودآگاهم بیرون کشیده اند؟ خوابهایم احمق شده اند... یک روده راست توى شکمشان نیست و مى خواهند با چیزهایى وسوسه ام کنند که حالا بیشتر برایم ترسناک است تا هوس انگیز ... مثل آن دخترک کوچولویى که دختر من نبود ولى من مى خواستم اسمش را بگذارم سارا. بیدار که شدم فکر کردم تعبیر دیدن بچه نوزاد در خواب،خبر خوب است، بعد دیدم، خبرى در کار نیست. خوابم گشته یک تکه گمشده رویاها را پیدا کرده از عهد دقیانوسم. همانجا که من مامان خوشحال و شاد یک دختر و پسر کوچولو هستم و لابد لاغرم و کمردرد هم ندارم...خوابم گشته آن تکه را چسبانده به امروزهاى زنى که به پسر ۶ ساله اش نگاه مى کند و فکر مى کند که با چه جراتى - حماقتى- تن داده به مادر شدن و چرا فکر کرده مى تواند مادر خوبى باشد... باید خوابهایم را به روز کنم. اما، نه امروز، نه در این هنگ اور دودى که هاله اى محو کشیده روى جمعه شلوغم.
 
« تا ندهی بر بادم »
ساعت ٧:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۳/۳  کلمات کلیدی: سی و خورده ای سالگی

روزها وقتی اینطور مثل دانه‌های تسبیح دنبال هم ردیف می‌شوند و تک تک دنبال سر هم می‌روند، من مکث می‌کنم. فکر می‌کنم پس من چی؟ من کجای این رشته‌ام؟ فکر می‌کنم حتی اگر نمی‌توانم حرکت را متوقف کنم می‌توانم که رشته را پاره کنم. می‌توانم کاری کنم که روزم برعکس راهش را برود. می‌توانم شب بیدار باشم. روز بخوابم. می‌توانم وسط روز بزنم بیرون. می‌توانم چیزی بگویم که خودم هم تعجب کنم. فکر می‌کنم نمی‌خواهم همه چیز را بدانم. دلم نمی‌خواهد آخر رودخانه ها را بلد باشم و بدانم که بالای هیچکدام از کوهها آتشکده‌ای نیست. دلم می‌خواهد هنوز امید داشته باشم که روی آخرین درخت، آن پرنده نادیدنی لانه کرده است و اگر فقط یک لحظه آوازش را بشنوم راز زندگی را خواهم فهمید. فکر می‌کنم دلم نمی‌خواهد بدانم که فردا چه می‌شود. من از دانستن خسته شده‌ام. از اینکه رازها را جایی گم کرده‌ام و هر چه دنبالشان می‌گردم پیدایشان نمی‌کنم. از اینکه امروزها را در این تندباد دیروز کنم و چشم بدوزم به فردایی که هرگز نمی‌رسد. امشب اگر صدای  زنی را شنیدی که در کوچه آواز می‌خواند، به من فکر کن...


 
دوم خرداد ماه ٩١
ساعت ۱٠:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۳/٢  کلمات کلیدی: روزهای من
رفتم زیر باران قدم زدم. به خانه که رسیدم مادرم گفت چشمهایت برق مى زند، چى شده؟ از اول بهار هر بار که باران بارید آرزو کرده بودم  زیر باران راه بروم. مى ترسیدم این بهار هم بدون راه رفتن زیر باران تمام شود. حالا هنوز دارد مى بارد ، من دلم مى خواهد باز بدوم بیرون اما پسرم که از صبح مرا ندیده دل نمى کند از من، دراز کشیده ام تا خوابش ببرد و من بروم از پشت شیشه ادامه باران را تماشا کنم. خرداد شده است و مى بارد، ملالى نیست ... و لابد حال همه ما هم خوب است اما تو باور نکن!