شش ساله از تهران
ساعت ٩:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٢٧  کلمات کلیدی: دغدغه های ذهنی من ، من و پسرم

خط بخیه روى چانه پسرم هنوز نمایان است و بنفش رنگ. درست به فاصله یک سانتى زیر این خط یک زخم تازه است که با کوبیدن چانه اش به کف استخر درست شده... اینکه بچه چطور موفق شده در عمق یک متر و شصت سانتى استخر پر از آب چانه اش را به کف استخر بکوبد هنوز براى من هم جاى سوال است. خودش مى گوید نردبان استخر را گرفته و خودش را کشانده پایین، کل کل با دختر عمه که کدامشان مى تواند کف استخر دراز شود. حالا آمده از حیاط و زیر ابرو و کنار چشم راستش باد کرده، مى گوید پسر همسایه چیزى را پرت کرده و خورده به کنار چشمش. توى کیسه یخ مى گذارم و مى دهم دستش. به فردا فکر مى کنم و بابا.  

 همینجوریش هم بابا فکر مى کند که مادر خوبى نیستم. بس که مادر من آنقدر مواظبمان بود که خراش هم به دست ما به ندرت مى افتاد. اما من آدم پیچیدن بچه لاى پر قو نیستم. دلم نمى آید تابستانش را پشت پنجره با نگاه کردن به حیاط و حسرت بچه هاى همسایه را خوردن بگذراند. همین حالا هم مى گویم که باز باید دوچرخه سوارى کند. مهم نیست که افتاده و چانه اش بخیه خورده. قرار است یک روز این بچه رانندگى کند، نه؟ قرار است تنهایى از در خانه برود بیرون و در این شهر دیوانه زندگى کند.اینها را که به بابا که بگویم مى گوید که بچه هنوز کوچک است و من مادر بى خیال و دل گنده اى هستم که خیلى هم بیراه نیست. ولى مهم نیست که بابا چه مى گوید. مهم این است که من الان سى و شش ساله نیستم و فقط شش سالم است و برایم مهم است که بابا وقتى بعد یک ماه بچه ام را مى بیند بهم گیر ندهد که مادر بدى هستم.

 سینا مى گوید: "فردا منو بذار خونه عمه!" مى گویم: "مگه با من نمیاى فرودگاه؟"

- آخه دده دعوات مى کنه!

- خب بکنه، منو دعوا مى کنه تو رو که دعوا نمى کنه!

- من نمى خوام دده تو رو دعوا کنه! تقصیر خودم است.

تا چشم باد کرده اش را دیدم اولین جمله ام این بود که " حالا من جواب بابامو چى بدم!" دستم را مى کشم روى موهاى فرفرى پسرم. مى گویم: " نترس عزیزم، باباى منه، خودمم از پسش برمیام!" هنوز دارد با چشمهاى گشاد نگاهم مى کند. ادامه مى دهم: " تازه اگه نریم دده همه سوغاتیامونو مى خوره!" لبخند مى زند و بالاخره مى گوید: "باشه!" شکمویى پدربزرگ برایش باورپذیرتر از شجاعت مادرش است، یعنى من الان سرم را به کدام دیوار بکوبم؟


 
سنجش تراکم استخوانهاى بیست سالگى
ساعت ۸:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٢٦  کلمات کلیدی: روزهای من ، افسردگی و سایر دردهای بی درمان

دیوار سمت راستم سفید و صورتیست و دیوار سمت چپ زرد بدرنگ. دستگاه ستون سیاهى را روى تنم حرکت مى دهد و سر و صدا مى کند. تخت با تکان خفیفى مى لرزد. مضطربم و نمى دانم چرا. به پرزهاى صورتى روى کاغذ دیوارى نگاه مى کنم و گاهى چشمهایم را مى بندم. مسئول دستگاه صداى زشت  و چشمهاى زیبایى دارد. براى همین نزدیکم که مى آید چشمم را باز مى کنم تا چشمهاى درشتش را زیر سایه ابروهاى خوش حالت قهوه ایش نگاه کنم. دختر لاغر است، خیلى لاغر و ده سالى از من کوچکتر است. مى پرسم: "یعنى توى سن من هم احتمال پوکى استخوان هست؟" مى گوید: " تو هر سنى احتمالش هست، حتى بیست سالگى."

طنین بیست سالگی مثل یک آهنگ دور توى سرم مى پیچد. بیست ساله که بودم حواسم نبود به گودى کمر و سنجش تراکم استخوانم. عاشق شده بودم. جدى، جدى و دیوانه وار. عشقى که نه منطق سرش مى شد. نه توجیهى داشت و نه جوابى. خام. تازه  و پرشور. بى حساب و کتاب و بى نتیجه... تا دوباره عاشق شدنم، دیگر آنقدرها بى کله نبودم. حواسم جمع شده بود. مواظب بودم با سر خودم را پرت نکنم در پرتگاه دردناک عشق یک طرفه.

حالا به دخترانى فکر مى کنم که در بیست سالگیشان دراز کشیده اند روى همین تخت و منتظر مانده اند تا دستگاه با رنگ قرمز و زرد و سبزش بهشان بگوید که کجاى کارشان خراب است. نمى دانم براى بیست سالگى سالهاى پیش خودم است که مى خواهم گریه کنم یا براى اینکه مى ترسم دخترک با آن چشمهاى درشتش بگوید اوضاع کمرم بدتر از آن چیزى است که فکر مى کنم. در هى باز و بسته مى شود و من خودم را جمع مى کنم. دلم نمى خواهد کسى مرا که دراز کشیده ام روى این تخت قهوه اى با موهاى آشفته ام ببیند. مى خواهم فرصت داشته باشم خودم را مرتب کنم واشکها را عقب بزنم.

دستگاه با یک تکان ناگهانى مى ایستد. دختر چشمهاى درشتش را به من مى دوزد: " مى تونین بلند شین!" بلند شده ام و دارم مانتو مى پوشم که یادم مى آید براى چه آمده بودم. مى پرسم: " چطور بود اوضاع؟" لبخند مى زند: " خوبه، پوکى استخوان ندارید." آبى روى آتش، اضطراب را مى فرستم دنبال کارش، به خودم مى گویم: " خوب میشم!" به خودم جواب مى دهم:" میدونم خره!" و در زرد را باز مى کنم و مى روم بیرون.


 
همه بچه هاى من *
ساعت ٤:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٢٥  کلمات کلیدی: دغدغه های ذهنی من ، من و پسرم

پسرها ریز ریز و یک بند حرف مى زنند. حتى یک ثانیه سکوت نمى کنند. پسرم کلمه ها را شمرده و آهنگین مى گوید، مثل حرف زدن من و دوستش یک جور کشدار خوشایندى حرف مى زند شبیه پدرش. باید همان وقت که پسرکم هنوز کوچک بود و جانش را داشتم یکى دیگر مى زاییدم. پسر مى خواستم باشد و اسمش را مى گذاشتم میلاد و حالا به جاى پسر همسایه، پسرم مى توانست با برادرش بازى کند.

اما اگر دختر مى شد چى؟ چقدر دلم مى خواست یک دختر داشته باشم اما دلم نمى آمد به دنیا بیاورمش و این همه دورویى را یادش بدهم و آخر سر بگویم همین است که هست. تازه احتمالش همیشه بود که من هم مثل مادرم، عشق پسر باشم و دخترم را که شاید چشمهایش سبز بود و اسمش یاسمن یا هلیا، کمتر دوست داشته باشم. آن وقت یاسمنم، لج مى کرد با سینایم. من مى ماندم بین هر دو و لابد مثل مادرم طرف سینا را مى گرفتم و یاسمن هم مى شد یک حسود کهنه مثل من، نه همان بهتر بود که میلاد را مى زاییدم و خانه را براى همیشه از تاراج عروسکهاى باربى، پیرهنهاى صورتى کوچولو و دم موشى محفوظ نگه مى داشتم. میلادم به سینا مى گفت: "داداش" مثل خواهرزاده هاى امیر و همه کارشان شبیه هم مى شد.

اما میلاد با صورت سفید و چشمهاى سبزش - چشمهاى دومى حتما دیگر به پدرش مى رفت، نمى رفت؟ - ماند و من نزاییدمش و من هى ته کشیدم و تلخ شدم و سینایم قد کشید و بزرگ شد و حالا مى خواهد برود کلاس اول.  حالا دارد شعر ماشین مشدى ممدلى را مى خواند، پسرم، پسر من، که عاشقشم. که از همه آدمهاى این دنیا بیشتر دوستش دارم. که همه دنیا یک طرف و این بچه با آن چشمهاى گرد و خنده هاى قشنگش یک طرف. که من مادرش هستم.  مادرى که خسته است و بى حوصله. مادرى که دلش نمى خواهد بچه دیگرى داشته باشد فقط دلش مى خواهد از همین یکى با همین حرفها و اداها دو تا داشت که پسرک تنها نباشد. 

 

به بهانه این پست   عنوان هم مال همان پست است*


 
این هورمونهاى نازنین
ساعت ۳:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٢٥  کلمات کلیدی: غر می‌زنم، پس هستم

خوبیش این است که مى شود همه چیز را انداخت گردن هورمونها. آن وقت، قرص صورتى خوشرنگ را که بالا مى اندازى کسى چپ چپ نگاهت نمى کند.  اخم که کنى وسط کار کردن کسى نمى پرسد چرا و مى توانى غم انگیزترین آهنگهاى دنیا را گوش کنى و حتى یواشکى یکى دو قطره هم اشک بریزى. خیالت راحت است که شهر امن و امان است. همه اش تقصیر هورمونهاست که از صبح حوصله هیچ کس را ندارى. بهانه گرفتنت تقصیر هورمونهاست. نق زدنت هم لابد... "همه چیز آرام است" و " تو خیلی خوشبختى" و هیچ خبرى هم نشده است، همه چیز بدون شک تقصیر هورمونهاست.


 
"ناتوانى این دستهاى سیمانى"
ساعت ٧:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٢٤  کلمات کلیدی: غر می‌زنم، پس هستم

قلبم یکى، شاید هم دو تا ضربه را جا انداخت. ایستاد انگار براى یک ثانیه و بعد دوباره راه افتاد. نفسم بند آمد. قلبم حالا داشت تندتر مى زد. انگار که بخواهد مکث بى موقعش را جبران کند و من داشتم نفس نفس مى زدم. براى یک ثانیه، قلبم نزد و من و قلبم خیره شدیم به هم،"خوب که چى"وار، بعد دوباره شروع کرد. 

مردن به همین راحتى بود. اینکه قلب لج کند. خسته باشد یا بى حوصله و یا از یک عمر پمپاژ کردن خون در رگها کسل شده باشد. اینکه بخواهد بایستد و دور و برش را نگاه کند.

فکر کردم به خویشانى که قلبهایشان پیش از وقت از دنیا برده بودشان، مادربزرگى که ندیده بودمش، عمه بزرگ که پسر کوچکش فقط کمى از ٨ سالگى من بزرگتر بود وقتى سکته کرد و مرد و عموى چشم آبیم که یک سکته را رد کرد و دومى را طاقت نیاورد. فکر کردم توقع مسخره ایست که انتظار داشته باشم که فقط ژنهاى خوبشان را به ارث برده باشم.  توارث دست به کار شده بود تا به من بفهماند که اگر موهایم هنوز سفید نشده، اما به قلبم امید چندانى نباید ببندم. 

بابا را لازم داشتم که از ژنهاى خانوادگیمان پیشش شکایت کنم. که نبضم را بگیرد و بگوید که چیزى نیست، یک "آریتمى" ساده است و حالا حالاها مردنى نیستم. مامان را لازم داشتم که چین بیندازد به پیشانیش و به بابا غر بزند: " حالا ببر یه دکتر متخصص ببیندش." دلم مى خواست کوچک باشم در امنیت خانه اى که آدم بزرگها توش مراقبم باشند و من هنوز آنقدر بزرگ نشده باشم که ژنهاى خانوادگى رقص بیمارشان را شروع کرده باشند. دلم مى خواست بروم تا استانبول و سرم را در دامن مادربزرگى که سالهاست مرده پنهان کنم و بگویم که مى ترسم، از مردن، از تنها گذاشتن بچه ام در دنیایى که مردن مادرها را به هیچ مى گیرد و با من شوخیش گرفته است.


 
خوش به حالت رفیق!
ساعت ٤:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٤/۱٩  کلمات کلیدی: روزهای من
هوا بى رحمانه گرم است، شال بزرگى سرم کرده ام که در دادسرا بتوانم موهایم را راحت بپوشانم و حالا دارم از گرما مى میرم.   محیط ناخوشایند دادسرا پر از آدم است. روزى که احضار شدم و کنار اسمم عنوان متهم نشست و آمدم اینجا، مضطرب بودم. حالا فقط آمده ام براى پیگیرى پرونده و اینکه بدانم جریمه را باید به کدام حساب واریز کنم و بستن پرونده، اما با همه اینها محیط متشنجم مى کند. آدمهاى با دستبند کنار سربازى که بهشان وصل شده، زنهاى گریان، مردان مستاصلى که دنبال پرونده خلاف پسرانشان آمده اند، زنهایى مثل من که به اطرافشان نگاه مى کنند...  اینجا ناکجا آباد است، انگار نه انگار که عصر رایانه و فلش ممورى و انتقال اطلاعات به سرعت نور است. اتاقهاى بزرگ، کمدهاى بزرگ دارند با پرونده هاى کاغذى، در بیشتر اتاقها از کامپیوتر خبرى نیست، فقط یک منشى بداخلاق هست با یک دفتر دستک عظیم و قیافه اى عبوس که مخصوص آدمهاییست که کارهاى پیش پا افتاده دارند ولى به دردسر انداختن مردم را دوست دارند. نیم ساعت طول مى کشد تا مرد سرش را بلند کند، از پشت عینک ذره بینى اش نگاهم کند و بگوید که دوباره باید برگردم واحد رایانه.  در واحد رایانه هم یک ربع ساعت طول مى کشد تا زن بداخلاقى شماره پرونده ام را بزند روى کامپیوتر و بگوید :" پرونده تان نیامده!" در این چاپارخانه عصر حجر حکم دادگاه تا از شعبه تجریش برسد به الهیه یک ماه طول مى کشد، تازه معلوم نیست که کى پرونده را داده باشند به پست، والا تاریخ صدور حکم مال دو ماه پیش است. براى استفاده از بیمه ماشین، کپى پرونده ام را لازم داشتم و کپى را دست شخص نمى دادند. کسى بود به نام عباس که کارش این بود که پرونده را تحویل بگیرد و همراه آدمى که کپى را لازم دارد برود تا اتاق کپى. یک عباس بود و یک طبقه پر از آدمهایى که کپى از پرونده لازم داشتند به هر دلیلى. روش شکار عباس به این شکل بود که باید مى ایستادى توى راهرو و هوار مى زدى "عباس!" و هر که مى گفت بله، آستینش را مى چسبیدى و مى بردیش شعبه دادسراى مربوطه که پرونده ات را تحویل بگیرد! همان موقع هم فکر مى کردم چرا یکى از مهمترین ارگانهاى قضایى مملکت باید به این روش بدوى اداره شود؟ حالا دیگر نمى پرسم چرا، سرم را مثل اسب مى اندازم پایین، با یک لبخند سفارشى روى لبم از این اتاق به آن اتاق مى روم. مسئول پست قضایى نیست و من گرمم شده و روز مرخصیم و وقت هزار کارى که براى انجامش برنامه ریزى کرده ایم دارد به هدر مى رود. امیر مى گوید " برویم، آخر تابستان دوباره سر مى زنیم." من نگاه مى کنم به برگه حکم و مى گویم: " پس باشد آخر تابستان..." سربازى براى سربازى دیگر که در سایه نشسته دستش را تکان مى دهد و مى گوید:" خوش به حالت رفیق!" و سرباز دوم لبخند مى زند. عباس با یک آدم جدید و یک پرونده جدید دم اتاق کپى است و هوا هنوز داغ داغ است.
 
صبح داغ تابستان و دماوند برفى
ساعت ۳:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٤/۱٧  کلمات کلیدی: روزهای من
پایم از لابلاى میلگردها سر مى خورد، انگار بندبازى هستم روى یک طناب باریک، مدیر پروژه داد مى زند: " خانم مهندس نیا" وقتى مى گوید نیا، نباید بروم. حالا نه راه پس دارم نه راه پیش اما بدون اینکه خودم را از تک و تا بیندازم و بیفتم با قدمهاى آرام برمى گردم. فونداسیون را دور مى زنم تا به قالبهاى آن طرف نگاه کنم. دارم در حد فاصل دیواره گود و میلگردهاى دیوار حائل راه مى روم و یادم مى آید که هفته پیش بخشى از دیوار گود همین قسمت ریخته و دو تا کارگر زیر خاک مانده اند. حجم خاک زیاد نبوده و به موقع کارگرها را بیرون آورده اند اما حالا در این باریکه جز من کسى نیست و کسى هم حواسش به من نیست... ترس قدمهایم را تند مى کند. مادر شدن چه بلایى سر قلبم آورده که قبل از اینکه فکر کنم به خودم و جانم، فکر مى کنم به بچه ام، پسرک چموش سرتقم که حرفم را گوش نمى کند ولى هنوز براى قصه شنیدن التماس مى کند.    امروز همه قصد کرده اند قانون بقاى هوار را به هم ثابت کنند. کارفرما سر مدیر پروژه هوار مى زند، مدیر پروژه سر سرپرست کارگاه، سرپرست کارگاه، کارگرش را دعوا مى کند و کارگرش خانه که برود سر زن و بچه اش داد مى زند و آن بچه شاید نمى داند  که چون کارفرما دیشب خوب نخوابیده، امشب او دارد از پدرش کتک مى خورد. هوار زدن آدمها اعصابم را خراب مى کند، از کانکس کوچک مى زنم بیرون و مى روم به سمت دشت. امروز دماوند پیداست و باریکه دودى مثل همیشه در کنار قله برفیش دیده مى شود. جرثقیل و لودرها، سکوت کارگاه را بر هم مى زنند و هوا حتى در این ساعت صبح هم گرم است. گرسنه ام شده و خسته ام، دلم براى چیزى یا کسى تنگ است که نامش را از یاد برده ام، دلم شور مى زند، مى دانم و نمى دانم چرا... در کانکس هنوز صداى هوار زدن مى آید.
 
"نیست در لوح دلم جز الف قامت یار"
ساعت ٩:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٤/۱٦  کلمات کلیدی: روزهای من
دکتر گفت بلند شو کمرت را ببینم. دستش را که کشید روى ستون فقراتم گفت: " چه گودى کمرى هم دارى!" با لحنى مشعوف انگار که گفته باشد، " چه چشمهایى هم دارى!" اولین بار بود که کسى از گودى کمرم با این لحن حرف مى زد. براى اینکه بدانم که در جواب دکتر باید بگویم " خواهش مى کنم، قابل شما رو نداره!" یا فقط لبخند ساده مودبانه بزنم، چرخیدم که صورتش را ببینم.  نشسته بود پشت میز، دست توى ریش پرفسورى و متفکر، شرلوک هلمز وار که بخواهد مساله اى پیچیده را حل کند.  من هم برگشتم سرجایم و کمر گودم را چسباندم به پشتى صندلى... دکتر هنوز داشت فکر مى کرد، آیا دکترهاى ارتوپد براى کمرهاى گود شعر هم مى گویند؟
 
پسرم، چرا قفل مى دهى دست من، آخر؟
ساعت ٧:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٤/۱٥  کلمات کلیدی: از دلتنگی و شیاطین دیگر

بعد از یک هفته، هنوز وقت تعریف کردن اشکم سرازیر مى شود. دوستم دست و پایش را گم مى کند که حق دارد. من هم ناغافل یکى جلویم بزند زیر گریه دستپاچه مى شوم. از جایم بلند مى شوم و دستمال کاغذى برمى دارم. پسرها جلویمان روى فرش تیله بازى مى کنند. حواسشان به من نیست. رد ریمل دستمالم را سیاه کرده و دلم هنوز پر است. لیوان آب را پر مى کنم و مى نشینم. خانه، بدون مادرم، خاک آلود و گرم و کم نور به نظر مى رسد. شب، سنگین و پرسر و صدا در این خانه جاریست. اینجا از شیشه دو جداره خبرى نیست و ماشینها انگار دارند از توى خانه و از روى من عبور مى کنند. صداى محو دلنگ دلنگى از غرفه اى که کنار میدان زده اند به گوش مى رسد که معلوم نیست ریتم عزاست یا عروسى. 

شب گرم و سنگینى است و من خسته ام. تنها که مى شویم با بداخلاقى پسرک را راهى مى کنم بخوابد. دیگر تحملش را ندارم.  از ٨ صبح بیدارش کرده ام، صبحانه داده ام، با خودم بردمش سرکار، نق نقهایش را تحمل کرده ام، ناهارش را داده ام، گوش کرده ام به حرفهایش از بازیها، بعد از شرکت برده امش اسباب بازى فروشى که به قولم عمل کنم، بعد آمده ایم اینجا، تجدید قوا، بعد رفته ایم تئاتر و یک ساعت نگاه کرده ام به چهره مشعوف بچه ام که یادم نرود چرا نشسته ام آنجا، بعد رفته ایم سوپراستار و بچه ها اینقدر جیغ و داد کرده اند که سرسام گرفته ایم و سینا ورد "گشنمه"، " گشنمه" را  باز هزار و یک بار گفته، شام خورده ایم و صبر کرده ام تا هزار بار دور حیاط مرکز خرید گلستان بدود و سر آخر برگشته ایم  این خانه. حالا آیا بهشت زیر پاى من است یا نه؟ گیرم که اخم کردم آخر کار و پسرک که غر زد :" چرا بداخلاقى؟" گفتم:" ساکت... هیچى نمى خوام بشنوم." لب ورچید و رفت خوابید.  

من دراز کشیدم جلوى کولر بى حالِ خانه و فکر کردم: " آخیش، سکوت، تنهایى" ولى آرامشى که منتظرش بودم سراغم نیامد. سوسک سیاه و بزرگى در دستشویى خرت خرت مى کرد. اول صدایش را شنیدم و بعد بهش زل زدم: " تو که مى دانى من عرضه کشتنت را ندارم، برو به زندگى بى ریختت ادامه بده."، سوسک سیاه نگاهم کرد و شاخکهایش را تکان داد که به زبان سوسکى لابد یعنى "خیلى هم ممنون." تنهایى را مى خواهم و نمى خواهم. توى کیفم که دنبال شارژر موبایلم مى گردم، دستم به قفل کوچک زرشکى مى خورد که دو روز پیش سینا بهم داده و من پرتش کرده ام توى کیفم. سینا گفت:" مامان ببین دو تا دارم، یکیش مال تو!" این قفل من است، کلید ندارد. محکوم شده به اینکه تا ابد بسته بماند و هر روز خدا زل بزند به محتویات کیف من. شارژر موبایلم را پیدا کرده ام ولى حالا یادم نمى آید جعبه دستمال کاغذى را کجا گذاشته ام...


 
خنده هاى گمشده و روزهاى من
ساعت ٦:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٤/۱۳  کلمات کلیدی: روزهای من
مى گویم راز موفقیتت را به ما بگو و سه تایى ریسه مى روند. دارم دنبال رد سالها مى گردم و بچه ها را مى بینم. پسر بزرگتر ده ساله است، پسر شش ساله من و دخترهاى آزاده، دختر کوچکتر موهاى لخت قهوه اى روشن دارد. چشمهاى گرد آزاده توى صورتش جا خوش کرده و لابد وقتى بزرگ بشود مثل مادرش ریاضیش خوب مى شود. آزاده را یادم مى آید که مساله هاى مثلثات و جبر برایش آب خوردن بود. حالا حرف از این مى زند که مهندسى را که سالهاست بوسیده و گذاشته کنار، دیگر دوست ندارد. دوست دارد کار فنى یاد بگیرد؛ خیاطى. من باید نویسنده مى شدم، آزاده خیاط، غزال مى شد یک کوهنورد حرفه اى، الى باید دکتر مى شد و این الهام، این یکى را نمى دانم ولى از آنجا که او هم سالهاست کار دیگرى غیر از رشته خودش را دارد، لابد جوابش چیزى غیر از مهندسى است. به جایش البته مثل بچه آدم، نسل فشارپذیرى که ما بودیم، همه رفتیم دانشگاههاى درست و حسابى و مهندسى خواندیم که باعث افتخار خانواده ها باشیم و اگر وقت شد یک روزى، وقتى بزرگتر شدیم و فشار خانواده از دوشمان برداشته شد کشف کنیم که چه مى خواستیم بشویم و چى شدیم. بچه ها دارند قایم موشک بازى مى کنند و خانه را گذاشته اند روى سرشان. الهام دارد خیلى جدى چیزى را تعریف مى کند. دختر کوچکتر جیغ مى زند و سرخوش دنبال بچه هاى بزرگتر مى دود. من که از وقتى آمده ام، بین اشک و خنده سرگردان بودم حالا دارم مى خندم، سبک و بلند بلند... و فکر مى کنم همین نبودن و دور بودن از دوستهاى دخترم بوده که روزهایم را کدر کرده است.  آرامشى که در این خنده هاى بلند هست، در  کجاى دیگر زندگى مى شود پیدا کرد؟  بهترم، خیلى بهترم... از آن همه خنده و خنداندن سرحال آمده ام و حتى اگر الهام خیلى خلاصه از راز موفقیتش حرف زده باشد.  جاى تو را هم خالى کردیم الى خانم و البته حرف درس خواندنت شد و همان بحث همیشگى سر پیرى و معرکه گیرى و حالا چه وقت درس خواندن است و اینها. در مجموع البته، شیدا با دل پرش مجالى نداد به بقیه دوستان و البته چشممان روشن که بیست ساله شدیم در این دوستى و حالا آزاده دارد مى رود و الهام. مهاجرت هنوز دست از سر دوستان من برنداشته و خدا مى داند کى دست بردارد...
 
"چشمها را باید شست، جور دیگر باید دید."
ساعت ٤:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٤/۱٠  کلمات کلیدی: روزهای من
صبح، درد مطلق بودم. پیچیده بودم به خودم و هى خودم را نیش مى زدم در تنهاییم. دلم مى خواست خورشید را برگردانم به همانجایى که ازش آمده بود و خودم را غرق کنم در احساس ته نشین شدن... آفتاب، ولى درآمده بود، موتور برق همسایه روشن بود و روز چه من مى خواستم، چه نمى خواستم شروع شده بود. صبحانه نخوردم. تمام راه تا دفتر نه آهنگها به دادم رسیدند نه صداها، عصبانى عصبانى رانندگى کردم تا دم دفتر و با نقاب لبخند روى صورتم با ۴۵ دقیقه تاخیر رفتم تو. کسى نفهمید حالم خوب نیست. گرسنه، خزیدم توى آبدارخانه؛ نان تازه روى کابینت بود با پنیر. همکارم تا دید دارم ناخنک مى زنم برایم شیر کاکائو آورد. برگشتم سرجایم، بچه ها دست گرفته بودند براى همکار نیمه جدید بى سر و صدا و داشتند مى خندیدند.  لقمه نان و پنیر به دست برگشتم سر میزم، کنار مهره هاى رنگى قرمز و سفید، لیوان آب و آلبالوهایم. چند دقیقه بعد متوجه شدم که دارم مى خندم و خنده ام دیگر الکى نیست. فکر کردم خوب شد که آفتاب طلوع کرد، من زدم بیرون از خانه و حالا اینجا هستم. ، شما زنهایى که سر کار نمى روید صبحهایى را که با شوهرتان دعوایتان شده چطور سر مى کنید؟
 
یک فنجان چاى داغ
ساعت ۸:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٩  کلمات کلیدی: روزهای من
پیمانکار اسکلت فلزى پیشنهاد کرد جلسه را در کانکس آنها برگزار کنیم. سرپرستشان مردى پنجاه و خورده اى ساله است، از این مردهاى موسفید که لبخند مهربانى دارند. دفعه قبل که آمده بودیم کارگاه موبایلم آنتن نمى داد و گوشیش را قرض گرفته بودم که زنگ بزنم خانه، لبخند زده بود و گوشى را داده بود. سینى چاى را که آوردند سرم را بالا بردم و زل زدم به لیوانهاى نیمه کدر و چایى خاکى رنگ، چقدر هم دلم چاى مى خواست. قبل از اینکه بیاییم کارگاه سر جاده ناهارمفصلى خورده بودیم، کباب بره و برنج و حالا چرتم گرفته بود. داشتم سعى مى کردم خودم را راضى کنم به خوردن چاى خاکى که یک فنجان تمیز و سفید با آب جوش و لیپتون گذاشته شد جلویم. سرم را بلند کردم آقاى موسفید، بابا طور گفت: " من حواسم بود، دفعه قبل هم خانم مهندس چاى کارگاه رو نخورد." چشمهاى دور و بریها گرد شد و من لبخند زدم. در یک روز تابستان وسط ناکجاآباد مردانه اى که فقط تویش ستون سفید فلزى سبز شده و بتن، مهربانى پدرانه مرد یادم انداخت که با آنها فرق دارم. نه چون تنها زن بودم در شعاع خدا مى داند چند کیلومترى، براى اینکه یک نفر حواسش بود به من، که چاى خاکى نمى خورم. حتى اگر از روى چاله هاى بزرگ بتوانم بپرم، از نردبانهاى لرزان بروم بالا و به میلگردها دست بزنم. منتظر نمى مانم که در کارگاه به خاطر قدمهاى آهسته و احتیاطم مسخره ام کنند چون نه محتاطم و نه آرام و قبل از همه رسیده ام کنار دیوار حائلى که کج اجرا شده یا فونداسیونى که باید وضعیت ستونهایش را چک کرد. صبر نمى کنم تا براى عبور به من راه بدهند یا کمکم کنند. اما در آن اتاقک کوچک مهربانى پدرانه مرد به دلم نشست که حواسش بود که پشت دستهاى کثیف و اخمهایم زنى قایم شده است که چاى خاکى کارگاه را دوست ندارد.
 
لطفا حق تقدم را رعایت کنید!
ساعت ۸:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٤/۸  کلمات کلیدی: روزهای من
بعضى وقتها زندگى مثل فیلمهاى تبلیغاتى خارجى مى شود. زن و مرد خوابیده اند و شعاع آفتاب از لاى پرده افتاده توى اتاق، بچه از اتاق کنارى بیرون مى آید و خودش را پرت مى کند روى تخت مامان و بابا. زن و مرد با لبخند بیدار مى شوند. بچه را بغل مى کنند و نوازشش مى کنند، تبلیغات بازرگانى همینجا تمام مى شود و شما تشویق مى شوید با خریدن سرویس خوابى که تبلیغش را مى کنند یا پوشک بچه یا حتى چیزهاى مسخره ترى مثل بیمه عمر این همه سعادت را به خانه خودتان بیاورید... زندگى واقعى اما بعد از این صحنه رویایى ادامه دارد. بچه واقعى شروع مى کند به لگد زدن و مرد واقعى بلند مى شود مى رود دستشویى و زن واقعى که هنوز آنطور که شایسته یک روز تعطیل است کش و قوس نیامده به بچه مى گوید بس کند والا از تخت پرتش مى کند پایین. موتور برق واقعى همسایه روشن مى شود و مرد واقعى سرک مى کشد و یادآورى مى کند که یخچال خالیست و باید بروند خرید. زن واقعى که حالا بچه را پرت کرده بیرون و براى خودش کش مى آید فکر مى کند تقصیر زندگى نیست که بهانه هاى کوچک خوشبختى را زود دود مى کند و مى فرستد هوا و تقصیر بچه واقعى نیست که حالا برگشته و نق مى زند: " موبایلتو بده!" همه چیز تقصیر آن فیلم تبلیغاتى ست که فقط نیمى از ماجرا را نشان مى دهد.
 
"در کوچه باد مى آید و این ابتداى ویرانیست..."
ساعت ٦:٤٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٧  کلمات کلیدی: روزهای من
بچه خوابیده کنارم و پاهایش را چسبانده به من، من هنوز بچه ام را بو مى کنم، گفته بودم؟ وقتى رسیدم خانه داشت با دخترعمه هایش بازى مى کرد، شاد، سرخوش و خیس عرق. دختر کوچکتر یک پیراهن نارنجى پوشیده بود شکل خود خود تابستان. به سرم زده بود بروم شمال. تا نیمه راهش را آمده بودم براى بازدید کارگاه و یک ساعت و نیم بعد مى شد رسید به دریا، دریاى کف آلود خاکى شمال، وسوسه بیهوده اى بود. آدمهایم را جا گذاشته بودم خانه و ماشین هم همراهم نبود.  کارگاه خاکى و متروک به نظرمى رسید، گفتم: "چرا کار نمى کنند؟" جواب گرفتم که" باد مى آید." جواب شاعرانه اى به نظر مى رسید. فکر کردم که کاش باد که مى آمد ما هم کار را تعطیل مى کردیم، مى آمدیم مى نشستیم و زل مى زدیم به کوه.   دماوند پشت ابرها خودش را قایم کرده بود، لابلاى علفهاى سبز و بلند گله به گله شقایق روییده بود و دشت داشت صدایم مى کرد که بیا. نرفتم. کفشهاى بنفشم را خاکى کردم با بالا و پایین رفتن روى فونداسیونها و زل زدن به میلگردها و فکر کردن به اینکه عصر تابستان اینجا اینقدرها هم مرگبار به نظر نمى رسد و حتى کمى هم سردم شد.  تهران جا مانده بود پشت دودهایش، بچه ام جایى خیلى دورتر از من داشت مى دوید و بازى مى کرد و من ایستاده بودم رو به دماوند ناپیدا و باد مى آمد، ساعت سه بعد از ظهر تابستان بود، دیروز، ۶ تیر ٩١.
 
« افسوس ما خوشبخت و آرامیم»
ساعت ۸:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٦  کلمات کلیدی: دغدغه های ذهنی من

بهش می‌گویم : « تا حالا که زن نگرفتی، دیگر هم نگیر!» می‌گوید: « خسته شدم از تنهایی.»  بعد ادامه می‌دهد: « تنهایی سخته شیدا.» و قبل از اینکه حواسم را جمع کنم می‌پرسد: « تو واقعا خوشبختی شیدا؟» سوالش را مثل توپ پرت کرده توی زمین من. تند و بی واسطه. توپ توی هواست و من جوابم را داده ام: « بله.» زندگی من مکث بردار نیست. نه به خاطر اینکه به سبک فیلمهای قدیمی و آدمهای مصنوعیش هر روز صبح روی میز صبحانه مان یک گل رز قرمز هست و ما قبل از اینکه به هم سلام کنیم، لبخند می‌زنیم. برای این جوابش را فوری می‌دهم که همخونم است و می‌دانم که اگر مکث کنم معنی مکثم را می‌فهمد. من نمی‌توانم مکث کنم.

معنیش این نیست که خوشبخت نیستم اما خوشبختی در سی و خورده ای سالگی معنیش با ده سال قبلترش خیلی فرق می‌کند. آن موقع می‌شد با نفس کشیدن کنار کسی که دوستش داری خوشبخت باشی. با نگاه کردن به چشمهایش فقط یا با بیدار شدن کنارش. اما سالها، بی رحم و پشت سر هم دارند عبور می‌کنند. یهو می‌بینم پشت فرمان ماشینم نشسته ام و خواننده دارد می‌خواند: « همه چی آرومه من چقدر خوشبختم» و من دارم پوزخند می‌زنم که « ارواح خیکت!» و از این همه بدبینی خودم غصه ام می‌گیرد. دارم شبیه مادرم می‌شوم که عشق را باور نمی‌کند و به هیچ چیزی به جز عشق هم اعتقاد ندارد.

یک وقتی فکر می‌کردم نباید به خاطر چیزی به جز عشق ازدواج کرد. ازدواج سخت است و واقعا نمی‌ارزد به خاطر چیزی به جز عشق با آن کنار آمد. اما حالا این منم که دارم پای تلفن به پسرعمه ام می‌گویم: «حواست را جمع کن، مسائل مهمتری هم هست» و خودم فکر می‌کنم چقدر بی مزه است زندگی وقتی مسائلی مهمتر از عشق هم در آن هست.


 
"... و در اندوه صدایى جان دادن"
ساعت ٦:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٥  کلمات کلیدی: دغدغه های ذهنی من
تجربه؟ پروسه اى بى معنى و دردناک است. تجربه سالهایى که از سر گذرانده ام کى به دردم خورده است؟ تجربه تلخم کرده است. تجربه دستهایم را بسته است. مرا رسانده به نقطه اى که عشق را باور نمى کنم و در دستهاى کسانى که مى گویند "دوستت دارم" دنبال خنجر پنهان مى گردم. تجربه، تنهایى آورده و احتیاط. تجربه، شادیهاى سبکم را با یک فوت محکم پرت کرده جایى دور از دسترسم. تجربه عاقله مردیست زشت و منطقى، روبرویم مى نشیند و هراز چندگاهى عصاى کهنه اش را مى کوبد زمین که به حرفهایش گوش کنم... تجربه، این روزها از دستم عصبانى است، که هنوز حواسم پرت پرواز کبوترها مى شود و وقتى نوزادى را بغل مى کنم، بو مى کشم. تجربه، چشم دیدنم را ندارد این روزها، منتظرم است تا ببیند کى التماس کنان به پایش مى افتم و ته مانده جرات و عشق و شادمانیم را قربانیش مى کنم تا بادى به غبغبش بیندازد و با آن صداى خشدار ابلهانه اش بخندد و بگوید: " به تو گفته بودم،نگفته بودم؟"
 
از احوالات شیدایی که دوستش ندارم این روزها
ساعت ٢:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٤  کلمات کلیدی: روزهای من

 با بچه سر کار رفتن می‌تواند به عنوان یکی از سختترین کارهایم در زندگی کارمند کوچولویی باشد.  با اینکه سینا آرام است و خیلی وقتها حضورش توی دفتر توی ذوق نمی‌زند ولی بهرحال بچه است و در درجه اول من برایش «مامان» هستم و خیلی سخت است وقتی که دارم با کارفرما خیلی جدی حرف می‌زنم، بچه از آن طرف آتلیه داد می‌زند که «مامان» بیا موبایلت زنگ می‌زند. یا زیر گوشم سمفونی آرام و یکنواخت و تمام نشدنی « گشنمه» را برای یک ساعت مداوم اجرا می‌کند یا نق می‌زند که به بازیش نگاه کنم. روزهایی که با سینا می‌روم سرکار همه مرزهایم درهم برهم می‌شود. فکر می‌کنم سر کار می‌روم که چند ساعتی خانم مهندس باشم و «مامان» نباشم. هم «مامان» بودن و هم خانم مهندس بودن در یک زمان نمی‌شود. «مامان» همیشه مقدم است به هر چیزی توی دنیا و این سخت است که ببینی جدیتت بر باد می‌رود و آدمها حتی اگر به وی خودشان هم نیاورند از اینکه مادری، چندان خوششان نمی‌آید.

،

کشف کرده ام یک قابلیت دارم که هنوز نمی‌دانم خوب است یا بد. قابلیتم این است که می‌توانم واقعیتهای ناخوشایند یا بغرنج را ندید بگیرم. البته این هم از ارثیه‌های اخلاقی باباست و توانایی حیرت‌انگیزش به ندیدن چیزهایی که دلش نمی‌خواهد ببیند. اینکه این توانایی را قبلا داشتم یا الان در من ظاهر شده نمی‌دانم. ولی وقتی از شنیدن مستقیم چیزی که قبلا  بارها بهم گفته شده شوکه می‌شوم یعنی که بار اولم است که می‌شنوم. شنیدن چیزی که می‌شود «دیلیت» کرد به سادگی یا اصلا نخواند،کار را سخت می‌کند. خیلی سختتر است که وانمود کنی چیزی را نشنیده‌ای... و بعد آدمها فکر می‌کنند دیوانه ای لابد، اگر هنوز شک داشته باشند به این موضوع البته...

،

من کارم را دوست دارم. این هم یکی از کشفهای تازه. کارم را دوست دارم چون از خانه می‌کندم. با اینکه در این روزهای بی کس و کاری تابستان خیلی سخت است که هر روز به این فکر کنم که حالا بچه چه می‌شود و امروز باید برود پیش کی و یا حالا چه کارش کنم اما وقتی که می‌زنم بیرون از خانه، وقتی کامپیوتر را روشن می‌کنم، موبایل را می‌گذارم کنارم و حریم شخصی خودم را می‌بینم که چقدر مال خود خود من است، کیف می‌کنم. در خانه عوضش بلد نیستم که چه باید بکنم. امروز مانده ام خانه و از صبح مثل روح سرگردان می‌چرخم و شده ام ملکه تلفنهای عقب افتاده و سرزمینهایی را که فتح نکرده ام به سربازهایم می‌بخشم. خانه را بلد نیستم. همان دو روز آخر هفته بسم است که خانه را بشود کمی سر و سامان داد و رختها را شست و ملافه ها را عوض کرد و دراز کشید و کتابی دست گرفت، روزی که اضافه می‌شود می‌پلکم، می‌پلکم و فکر می‌کنم چقدر روزها در خانه طولانیترند و چقدر بیخودی غر می‌زنم که از سرکار رفتن خسته شده ام...

،

بچه خورد زمین توی حیاط. از جلسه که برگشتم دراز کشیده بود روی مبل و هنوز هق هق می‌کرد. از کنار که نگاهش می‌کردی شکاف کوچکی بود روی چانه اش. کوچک ولی عمیق. حدس زدم بخیه لازم دارد که حدسم درست بود. بچه را بردیم برای بخیه و بیمارستان را گذاشت روی سرش. به دکتری که آمده بود سرم برایش وصل  کند لگد زد و همه پرسنل بیمارستان را تهدید کرد به اینکه می‌اندازتشان زندان و هوار زد : «دروغگوها» من را بیرون کرده بودند از اتاق عمل، پشت در اتاق عمل ایستاده بودم مردد که حالا گریه باید بکنم یا نه. یاد روزی افتادم که از بغل من گرفتنش و بردند برای ختنه و من چنان زار می‌زدم که انگار زمین به آسمان آمده و حالا پنج نفر توی اتاق کناری دست و پای پسرم را گرفته بودند که برایش بیحس کننده بزنند و بچه جیغهای بنفش می‌کشید و من ایستاده بودم و فکر می‌کردم باید چه کار کنم؟ حتی به این فکر کردم که این فحشهای قفقازی که دارد می‌دهد ارمغان پیش دبستانی است یا بچه همسایه یا کارتونهای رنگارنگ تلویزیون... به این فکر کردم که چقدر الان خسته ام و کمرم چقدر درد می‌کند و چقدر من مادر بدی هستم و یادم نبود که چرا مادر بدی هستم....

،

مانده ام خانه، بچه می‌پلکد و من به خانه‌ام نگاه می‌کنم و فکر می‌کنم « من با تو چه کنم خانه؟»خانه می‌نالد: « تمیزم کن، رختها را بشور، آشپزخانه را تی بکش، بیا و چوب رختیها را خالی کن و ...» ناله‌هایش تمامی ندارد ولی من دلم می‌خواهد دراز بکشم و نمی‌دانم برای چه گریه کنم... تقصیر این ابرهای سفید و خاکستری تو آسمان است و این ساعت روز – ظهر تابستان- که آدم نمی‌داند تویش باید بمیرد یا بماند و به زندگی ادامه بدهد تا عصر بشود...


 
« سهم من پایین رفتن از یک پله متروک است...»
ساعت ۸:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٢  کلمات کلیدی: از دلتنگی و شیاطین دیگر

عصر جمعه است و من دارم به مادربزرگم فکر می‌کنم. به عروسکهای مادربزرگم که توی ویترین گذاشته بود. به عکسها. به حرفهایش. به گوشواره‌هایش، آن انگورهای درشت طلایی که همیشه به گوشش بود. به روسریهایش. به لهجه آذری نازنینش و دستهایش. هشت سال است مادربزرگم مرده و من هنوز دلم برایش تنگ می‌شود. آخرین بار که دیدمش، هنوز عصا دستش نمی‌گرفت و سکته نکرده بود. روزهای بیماریش را من ندیدم. برای من «آننه» همیشه محکم ایستاده بود و مثل پروانه دور و بر ما می‌پلکید و از دوریمان دلش می‌گرفت. به نشاط مسریش قبل از بیماری دایی کوچکم و به قهقهه هایش قبل از مرگ دایی بزرگم. الان که دارم این سطرها را می‌نویسم دلم برای همه شان تنگ شده. همه آنهایی که دیگر نیستند. دایی‌ام که توی عالم کودکی برایم بزرگترین و زیباترین مرد دنیا بود. بغلم می‌کرد و پرت می‌کرد توی هوا و دستهایش مطمئن بود وقتی دوباره بغلم می‌کرد. دلم برایشان تنگ شده، مرده‌ها و زنده‌ها، برای غروبهای استانبول، رو به آن دریای بی پایان، کنار پرچمهای قرمز. شهری که شهر نیست، شعر است. برای خانه‌هایش با آن سقفهای شیروانی قرمز. برای دنر فروشهای لب اسکله، برای ماهی فروشهای روی قایق، برای پسرکی که در بازار آب می‌فروخت و بلند داد می‌زد: « سو» برای کودکیهایم و تابستانهایش. برای همه وقتهایی که این شهر در زندگیم ردش را باقی گذاشت. برای کشتیهایش. برای مرغهای دریایی اش، برای سیمیت فروشهایش، برای تپه هایش. دلم برای مادرم تنگ شده. مادرم که وقتی می‌رود استانبول، ده سال جوانتر می‌شود و انگار دوباره یادش می‌افتد که بخندد. همه اینها بهانه است. غروب جمعه است و من دلم گرفته و دارم به مرده ها و زنده هایم فکر می‌کنم تا بهانه‌ای برای گریه پیدا کنم.