من و همه پروانه‌هایم
ساعت ٢:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٥/۳٠  کلمات کلیدی: دغدغه های ذهنی من

یک - معلم نقاشی به من گفت: « تو پروانه‌ها را خیلی دوست داری نه؟» پروانه‌ها  توی همه نقاشیهایم بودند. روی گلها، کنار خانه‌ها، حتی روی موهای دخترکهایی که می‌کشیدم و همه‌شان موهایشان بلند، خیلی بلند بود. تا قبل از آن حواسم نبود که پروانه‌ها را دوست دارم. چند سالم بود؟ یادم نیست.

دو - یک آویز دارم که یک پروانه سبز درشت است. درشت با مقیاس امروز. این روزها کسی آویز به این بزرگی از گردنش آویزان نمی‌کند. پروانه من اما سبز است و بالهایش را باز کرده و سالهای سال از گردنم آویزان بوده. حالا چند سالی هست که پروانه‌ام را تبعید کرده‌ام گوشه میز توالت و گردنبند نمی‌زنم یا زنجیر کوتاه و یک قلب کوچک حداکثر. اما راستش را بخواهید گاهی از گوشه میز توالت صدای پرپر بالهای پروانه‌ام را می‌شنوم. می‌دانم صدایم می‌کند. از چهار سالگی همراهم بوده و می‌دانم که حالا در تنهایی و تاریکی می‌ترسد. مثل شیدای چهار ساله که جایی کنار پروانه‌اش در آن قوطی سفید کهنه حبس شده و می‌ترسد.

سه – دختر خاله‌ام سرش را کج کرد و گفت: « خیلی بهت میاد.» روی پیراهن آبی پروانه‌های رنگی بزرگ بال بال می‌زدند. لباس را خریدم.  احساس می‌کردم یک تکه از آسمانم و الان است که پروانه‌ها مرا با خودشان ببرند. لباس پروانه‌ای را در میهمانی چند شب پیش پوشیدم. با یک کمربند قرمز باریک که از خیلی وقت پیش داشتمش و مانده بودم که با چه لباسی ترکیبش کنم. کمربند قرمز و پروانه‌ها با هم دوست شدند. من اما نمی‌توانستم با لباسی آنقدر رویایی لبخندهای همیشه‌ام را بزنم و وانمود کنم که همان زنی هستم که باید. پروانه‌ها در همه آینه‌ها دور و برم بال بال می‌زدند و من احساس می‌کردم عقربه‌های ساعت به هم چسبیده‌اند. آن شب وقت اصلا نگذشت. تا پروانه‌ها از لباسم قهر نکرده‌اند باید یک میهمانی بگیرم. یک میهمانی مخصوص پروانه‌ها.

چهار – پسرم پروانه‌هایش را شکل دو تا مثلث می‌کشد که به هم چسبیده‌اند. پروانه‌های من بالهای گرد و بزرگ دارند و خالهای سیاه. پسرم پروانه‌های مرا دوست دارد. من دلم برای پروانه‌های پسرم با آن بالهای نوک تیز می‌سوزد. فکر می‌کنم تن برگها را خراش می‌دهند. پسرم فکر می‌کند پروانه‌های من نمی‌توانند خیلی بپرند. می‌گوید که بالهایشان زود خسته می‌شود. نمی‌دانم. شاید هم حق با پسرم باشد.

پنج – مادرم می‌گوید من همه تصمیمهایی را که باید می‌گرفتم گرفته‌ام. الان تنها تصمیمی که اجازه دارم بگیرم این است که یک بچه دیگر داشته باشم یا نه. یا اینکه نیمه وقت کار کنم یا تمام وقت. وقتی این حرف را می‌زند آن قاطعیت عصبانی کننده‌ای را دارد که یک عمر ازش حرص خورده‌ام. همان که در اوج دوستیهای دبیرستانمان می‌گفت این دوستیها نمی‌ماند. همان که در اوج عاشقیت می‌گفت که عشق تمام می‌شود و زندگی تبدیل  به یک چیز بی مزه معمولی می‌شود. همان که چشمهای من نگاه می‌کند و می‌گوید من مرده‌ام و خودم خبر ندارم. اما این حرف را که می‌زند در دل من هزار پروانه آبی بال بال می‌زنند. پروانه‌ها گوشهایم را می‌گیرند. پروانه‌ها می‌گویند «هرگز» و «همیشه» دروغ است و مادرها ترسو هستند. می‌دانم مادرها ترسو هستند. می‌دانم.

شش- یک وقتی روی یک برگ سبز یک پروانه آبی کوچک بالهایش را پهن کرده بود و من داشتم نگاهش می‌کردم. برگ را که تکان دادم پروانه پرید و تن آبی و کوچکش را پهن کرد روی دیوار. پروانه به من نگاه نکرد من ولی نمی‌توانستم ازش چشم بردارم.

هفت – خیلی بچه بودم که پروانه می‌گرفتیم. پروانه‌های زرد بزرگی که روی بالهایشان به جای خال خط داشتند. خشکشان می‌کردیم. بچه‌ها چقدر می‌توانند ظالم باشند؟ خب، خیلی. پروانه‌های طفلکی لای کتابها می‌پوسیدند و بالهای قشنگشان پودر می‌شد و از لای صفحه‌ها می‌ریخت.

هشت – می‌گویند عمر پروانه یک روز بیشتر نیست. این همه قشنگی فقط برای یک روز؟ اینجور وقتها فکر می‌کنم خدا هم گاهی شوخیش می‌گیرد.

 

 


 
"در شب اکنون چیزى مى گذرد"*
ساعت ٥:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٥/٢٩  کلمات کلیدی: دغدغه های ذهنی من

توى ایوان نشسته ام. سردم است. ژاکت سفیدى پوشیده ام و دامنم را پهن کرده ام روى زانویم و دارم ته نخهاى پولک دوزى را گره مى زنم. روى کشتى بودیم که من یکى از نخها را کشیدم و پولکهاى نقره اى مثل دیوانه هایى که از زنجیر مى گریزند از نخ سبز فرار کردند. انگار آن همه پولک را فقط با یک نخ سبز دوخته بودند. پولکهاى نقره اى روى کف چوبى کشتى، زیر آفتاب برق مى زدند. حالا نشسته ام و دارم پولکهاى باقیمانده را روى دامنم محکم مى کنم. روى دامنم گل هست و سنگ و لکه هاى آبى و بنفش روى زمینه سبز. از اینجا که من نشسته ام برگهاى بزرگ درخت گردو آسمان را قاب کرده اند. از اینجا که من نشسته ام هوا دارد رو تاریکى مى رود. فکر مى کنم تصویرم شبیه" زنان ساده و کامل" ** شده است. زنى با موهاى بلند روى شانه که در ایوان خیاطى مى کند و پشت سرش غروب است و برگ و گردوى کال. تصویرم معصومانه به دنیا دروغ مى گوید. من روى کشتى نشسته ام و حواسم به پولکهایى که مى روند و فرار مى کنند، نیست. حواسم به مرغهاى دریاییست که دارند دور کشتى مى پرند. حواسم به جزیره هاست که تن سبزشان را از آب بیرون آورده اند. حواسم به روزهاى کوتاه است. هنوز غروب نشده و من گرسنه ام. صداى اذان که بیاید تصویر معصوم زن ساده روى ایوان مى رود که افطار کند. دختر وحشى و سرکش درونش موهایش را سپرده به باد، زیر آفتاب چشمهایش را تنگ کرده و برایش مهم نیست که روى دامن سبزش حتى یک پولک هم نباشد. من بین این زن و دختر ایستاده ام و هیچ کدامشان نیستم.

 ٩١/۵/٢٨ دماوند

 * فروغ - تولدى دیگر

   ** اشاره به بندى از شعر فروغ: مرا پناه دهید اى زنان ساده کامل...


 
امشب در سر "بویى" دارم
ساعت ۱:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٥/٢۸  کلمات کلیدی: حسود خانم
زن طولانى و آرام با من دست داد. یک بار بیشتر ندیده بودمش.  جلسه مان زیاد طول نکشید و من راه افتادم که بروم خانه. پشت فرمان ماشین بودم که بوى غریبه اى به مشامم خورد. معمولا به بوها حساس نیستم اما این یکى حرف دیگرى داشت مى زد. بویى شاد و خوشایند و تمیز. چرا این بو اینقدر حس تمیزى همراهش بود؟ بو شیرین بود و گرم نبود و این هم تازگى داشت. دستم با من شوخیش گرفته بود، دستم بوى آدم دیگرى را مى داد. دستم بوى یک چمنزار سرسبز را مى داد که تویش بره هاى کوچک و سفید و تمیزى مى دویدند. دستم بوى آزادى و شادى مى داد.  به خانه که رسیدم کسى نبود. رفتم سراغ آشپزخانه. گوشت چرخکرده را از کیسه درآوردم. ادویه زدم. پیاز را پوست کندم و رنده کردم روى گوشتها. مجبور شدم دستم را سه بار بشویم. بره هاى سفید از چمنزار رفتند. خورشیدى که مى درخشید بالاى بالا کمرنگ شد و چمنزار دیگر سبز سبز نبود. دستهایم بوى خانه گرفته بود. بوى یک مادر که براى بچه اش غذا درست مى کند. دراز که کشیدم تا استراحت کنم از دستم هنوز بوى ملایم عطر داشت مى آمد. هنوز انگار در چمنزار کمى سبزى باقى مانده بود و چیزى از جنس روز.  فکر کردم سه شنبه زنگ بزنم به بهانه اى و از زن مارک عطر روز شنبه اش را بپرسم. فکر کردم زن چه فکر مى کند در مورد من؟ فکر کردم نمى پرسم و مى روم توى عطر فروشى و از بره هاى سفید و تمیز حرف مى زنم و چمنزار و بوى شیرین و خنک... آیا کسى اسم این عطر را مى داند؟
 
"بمیرم یا بمانم پادشاها چیست فرمانت"
ساعت ۱۱:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٥/٢٧  کلمات کلیدی: روزهای من ، دغدغه های ذهنی من

یک - صبح روزهاى تعطیل را دوست دارم. وقتى که نزدیک ظهر است و من هنوز دارم کش مى آیم و صداى حرف زدن بچه ام از پشت در مى آید. گاهى تا یک ساعت بعد از بیدار شدن در اتاق مى مانم. خیلى پیش نمى آید روز تعطیل را تا دیروقت خوابیده باشم  براى همین صبحم را خوب مزه مزه مى کنم. گاهى سینا مچم را مى گیرد. یواشکى لاى در را باز مى کند و با شادى مى گوید:" مى دونستم بیدارى! از زیر در نور مى اومد." من اما نه چراغى روشن کرده ام، نه پرده را پس زده ام اما بچه مى داند وقتى نور از زیر در خودش را بکشد تا راهرو دیگر مى شود مامان را بیدار کرد.

دو- هنوز خسته ام. این هفته هاى تق و لق و رخوت مدامشان درست همان چیزیست که لازمش دارم.

سه - مى گوید: " چرا وبلاگ ننوشتى؟" فکر مى کنم این همه سال همه دور و بریهایم را بد عادت کرده ام به نوشتن مدام. به اینکه بدانند شیدا کجا ایستاده. چه مى کند و چه احساسى دارد. ادامه حرفهایمان خیلى وقتها از همین جمله ها شروع مى شود. من ولى گاهى حواسم نیست که چیزى را نوشته ام و باز دارم تعریفش مى کنم که مى گویند: " نوشته بودى توى وبلاگت!" بى انصافها! بعد این همه سال همه اش من نوشته ام و شما هى فرار کرده اید از این دنیاى ساده و کامل کلمات، هى چشمم خشک شده به وبلاگهاى متروک سولماز، مانا، بهاره، طاهره، مرجان، شکیبا و... هى فکر کرده ام بهاره ایده آلیست من کار و مادرى را چطور با هم ترکیب کرد؟ طاهره با کار جدیدش کنار آمد؟ سولماز حوصله اش سر نرفت از تابستان؟ مانا تازگیها چه کتابى خوانده؟ مرجان چه کرد با دغدغه هایش از مهاجرت و شکیبا چه فکر مى کند در مورد مادر شدن؟ اینها را در فیس بوک دوستانم نمى توانم پیدا کنم. فیس بوک یک تابلوى دروغین و خوشرنگ است که مدام تکرار مى کند:" همه چى آرومه، من چقدر خوشبختم." آدمهاى توى وبلاگ واقعیترند. دلم مى خواهد بخوانمشان. آنها و بقیه تنبلهایم را...

چهار- "امید خسته‌ام تا چند گیرد با اجل کشتی/ بمیرم یا بمانم پادشاها چیست فرمانت ؟" - شهریار

پنج - بعضى کلمه ها قدرت دارند. مى زننت زمین. مى نشینند روى سینه ات و نمى توانى تکان بخورى زیر بار سنگینشان. بعضى کلمه ها نوازش دارند. از همان راه دور دستشان را مى اندازند دور گردنت. بغلت مى کنند و اخمت را جدى نمى گیرند. بعضى کلمه ها قدرت مطلق را با یک چوب جادویى به سر انگشتهاى تو مى دهند. قدرت مطلقى که به نظر مثل رویا مى آید اما حتما شهریار هم این شعر را براى کسى نوشته، نه؟ کسى که شهریار با این شعر او را بسته به خودش. مطمئنم که آن زن نتوانسته بگوید بمیر به شاعر. 

شش - به چه عددى قرار است برسیم؟


 
عصر چهارشنبه بعد از سفر
ساعت ٦:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٥/٢٥  کلمات کلیدی: روزهای من

یک – چهارشنبه...

دو – جاده، درست بعد از غروب، در مرز شب عجیب می‌شود. راز آلود و سنگین. آن وقتی که می‌شود به تاریکی اطمینان کرد. آن وقتی که دیگر نمی شود زل زدن به بیرون را بهانه کرد. آن وقتی که دیگر روز نیست و هنوز شب نشده. همان مرز...

سه – دو هفته پیش این موقع من پیراهن مشکی گلدارم را پوشیده بودم.

چهار – پسرک قیچی گرفته دستش با منگنه. تمرکز کرده روی منگنه کردن کاغذها. قبلتر داشت نامه می‌نوشت و از پنجره های طبقه یازدهم برج می‌انداخت پایین. نگفته بودم آمده ایم طبقه یازدهم؟ خانه مان نه. شرکت. دیگر از حیاط و محمود و ناهارهای توی ایوان خبری نیست. حالا یک پنجره داریم رو به میدان شهرک. از این پنجره یک خیابان دراز پیداست که انتهایش می‌پیچد به سمتی نامعلوم. از پنجره پیدا نیست اما همه می‌دانند که می‌رود میدان شهرک. مثل زنی که راهش را کشیده که برود و فکر می‌کنی معلوم نیست که می‌رود کجا. ولی آخرش همه می‌دانند که رفته نان بگیرد و برمی گردد. این راه را که نگاه می‌کنم فکر می‌کنم شاید یک روز این راه دلش نخواهد برسد به میدان شهرک. شاید دلش بخواهد صاف و مستقیم برود و از دل آن مرکز خرید جدید با نیم کره های آلومینمی‌اش رد شود و راست شکمش را بگیرد و برود میدان آزادی مثلا؟ نه؟ راه اخم می‌کند: « مگر می‌شود؟» زنی که رفته نان بگیرد، حالا دارد سبزی تازه می‌خرد.

پنج – تلفن زنگ می‌زند. تلفن جدید. دفتر جدید. تهران. من. انگار همه چیز دست به دست هم داده برای جا نیفتادن من. همکارم می‌گوید: این یک ماهی که نبودید... جمله اش را قطع می‌کنم: دو هفته ... همه اش دو هفته. چشمهایش گرد می‌شود: واقعا؟ واقعا. دو هفته نبودم همه‌اش. قبل سفرم مدیر پروژه می‌گفت: سفرهای خانم مهندس طولانی نیست ولی خیلی طول می‌کشد تا دوباره برگردد به کار. حق با مدیر پروژه است. سفر از من دیر برمی‌گردد.

شش- می‌گویم نپرس. باز سر دو راهی که می‌رسد از من می‌پرسد کدام طرف برویم؟

هفت – وقتی از طبقه یازدهم آمدیم که برگردیم خانه پسرم دنبال نامه‌هایش می‌گشت.

هشت - یکی از همین روزها من هم باید سبزی بخرم. تا هنوز ریحان هست.

نه – تا اطلاع ثانوی پراکنده‌ام. تحملم کنید...


 
تهران دریا ندارد.
ساعت ۳:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٥/٢۳  کلمات کلیدی: روزهای من

یک - به سینا مى گویم شهر را از بالا نگاه کند. مى گویم ببین چقدر بزرگ، چقدر روشن است. سینا مى گوید: " دارم کشتیا رو میبینم مامان!" مى گویم: " تهران دریا ندارد!" لکه هاى تک افتاده نور در بین سیاهى ها خانه هاى روستایى اطراف شهرند یا ماشینهایى در جاده اى بى چراغ. پسرم باور نمى کند و باز نگاه مى کند به نورهاى کوچک. بعد شهر مثل یک فرش بزرگ از نور جلوى چشمهایمان پهن مى شود. تهران. تهران بزرگ. تهران نورانى و زیبا. هیجان کوچکى در دلم زنده مى شود. احساس مى کنم من هم تکه اى از این نورم. جایى در بین این همه نور چراغ خانه من هم روشن است.

*

 دو- از سفر برگشتن فقط قدم اول است. با خودم و خانه غریبى مى کنم. غروب نشده اما دارم در آشپزخانه بادمجان سرخ مى کنم. بوى بادمجانها برم مى گرداند انگار. خانه مثل سگ کوچک آشنایى زیر پایم مى لولد. پسرکم بى مقدمه برگشته به زندگى قبل از سفرش. ماشین کوچکى در دستش و جیغ زنان از حیاط به خانه و از خانه به خانه همسایه مى دود. من دارم خورش بادمجان درست مى کنم و منتظرم که جا بیفتد. خورش بادمجان از غذاهاى همیشه ام نیست. یک اتفاق است. 

 *

سه - چمدانها را خالى کرده ام. لباسها را شسته ام. شکلاتها را گذاشته ام توى کابینت و دارم دنبال رب مى گردم. یک جایى باید رب گوجه فرنگى داشته باشیم. یادم هست که جایى رب داشتیم و همین یعنى سفر دارد جل و پلاسش را جمع مى کند که از من برگردد.

*

چهار- باید برگردم. باید زود زود برگردم به خودم. تمام روز در آینه نگاه نمى کنم. دامن سیاه با خالهاى سفید و صورتیش روى یک دسته لباس جلوى آینه است. دنباله دامن کشیده مى شود به زمین. من این دامن را در استانبول پوشیده ام و شهر زیبا را از بالاى بالا تماشا کرده ام. دامنم به خانه برگشته، من هم باید برگردم.

*

پنج- باز زلزله شده است. عکسها جان خراش است و من باورم نمى شود. وقتى، جایى خوانده بودم: " خدایا ما را ببخش، ما هم تو را مى بخشیم." از آن وقتهاییست که جمله به کار مى آید. فکر مى کنم بخشش، همان نقطه اىست که خدا فاصله مى گیرد از غیر خدا. همان جا که چراغى روشن است وسط یک لکه بزرگ سیاه. صداى اذان مغرب مى آید. اشکهایم را پاک مى کنم. خورش بادمجان خوب شده و در سر من هنوز کسى براى پاهاى خاکى کودکى که زیر آوار مرده، گریه مى کند.


 
ellerimde çiçekler kapında sırılsıklam görürsen bir gün
ساعت ۱:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٥/٢٠  کلمات کلیدی: افسردگی و سایر دردهای بی درمان

یک - وقتهایی هم هست که نمی شود نوشت. آدمی مثل من که دستهایش بیشتر وقتها با  نوشتن آشتی است اینجور وقتها را دوست ندارد. برای من نوشتن یعنی فهمیدن همه چیز. نوشتن یعنی درک اینکه کجا ایستاده ام و به کجا دارم می روم. اگر ننویسم گیجم. سرگردانم. نمی دانم کجا ایستاده ام و به کجا می روم. آن وقت فکر می کنم گم شده ام. فکر می کنم باید بنشینم و از این گم شدن بنویسم. ولی مگر می شود از گم شدن نوشت؟

*

دو - دخترک دیوانه ای بودم که دلم می خواست در جنگل گم شوم. این هم شد فانتزی؟ فانتزیهایم هم رنگ دیوانگی هایم بود. حالا گم شده ام در شهر و هیچ چیز رویایی نیست. شهر، انگار دیگر دارد با من وداع می کند. کشتی ها روی تنگه می سرند و می روند و من دیگر از دیدنشان جادو نمی شوم. دلم می خواهد رو به این شهر اشک بریزم. دلم می خواهد تنگه و دریایش را بدزدم و برای تهرانم سوغاتی ببرم. دلم می خواهد بیخیالی مردمش، آسمان آبیش و خنده جوانترهایش را بدزدم. دلم می خواهد قدم زدن آسان در پارکهایش را بدزدم. دلم می خواهد مرد سیمیت فروش را بدزدم. دلم می خواهد بچه هایی را که مرغان دریایی را با دست نشان می دهند بدزدم.

*

سه- امروز در شهر من جمعه است. اینجا ظهر داغ شهر از پشت پنجره به من چشم غره می رود. دارم آهنگهایم را گوش می کنم. فکر می کنم باید برگردم. باید به خانه ام، به شهرم، به شیدایی که بودم برگردم. این زن که در آینه های اینجاست، را همین جا جا بگذارم و برگردم.

*

چهار- تهران اگر بودم حالا رختهای شسته را پهن کرده بودم در آفتاب و داشتم فکر می کردم ناهار چی درست کنم. تهران اگر بودم شاید کسل بودم. مثل همین حالا و فکر می کردم چقدر جمعه روز بی مزه ای است. تهران اگر بودم، شاید می زدم بیرون. سوار ماشینم می شدم. تهران اگر بودم شاید حالا داشتم داستان می نوشتم. تهران اگر بودم شاید مثل همین الان دلم گرفته بود. مادرم این همه سال رفتن و آمدن را چطوری تاب آورد؟

*

پنج- این همه نوشتم که بگویم نمی توانم بنویسم. یک روز می نویسمش و راحت می شوم. یک روز می نشینم و می نویسمش و راحت می شوم.

 


 
" من پری کوچک غمگینی را می شناسم."
ساعت ۱۱:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٥/۱٧  کلمات کلیدی: خاطرات سفر

برج کهنه سنگى* آرام ایستاده است. دستم را مى کشم روى سنگهاى قدیمى. از ١۵٠٠ سال پیش چه ها بر سرش گذشته؟ برج، هنوز ساکت است. از بالاى برج شهر پیداست. دریا و خلیج و آبى درخشانش، شیروانى هاى قرمز و آن همه مسجدش، کشتى هایش و مردم سرخوشش، شهر با همه زیباییش از اینجا پیداست. مى ایستم و نگاه مى کنم. فکر مى کنم من این شهر را دوست دارم. من این شهر دریایى را خیلى دوست دارم. کوچه هاى سنگى باریک با کافه هاى کوچک و پیچهاى تند و گربه هاى تنبل لمیده بر زمین مى رساندم به اسکله.

در بزرگترین اسکله استانبول** آدمها از پله هاى کشتیها بالا و پایین مى روند. کوچه هاى باریک بازارچه را به سمت بازار بزرگ قدم برمى دارند. با فروشنده ها چانه مى زنند و بدون اینکه حواسشان به دور و برشان باشد مى دوند. برج از اینجا پیداست. من و برج به هم نگاه مى کنیم و برج هنوز ساکت است اما روز داغ با کسى شوخى ندارد. دیگر نمى توانم بایستم و برج را نگاه کنم.

پارک بچگیهایم را با درختهاى چنار بلندش به یاد نمى آورم. همه چیز انگار تازه است. راه پهن سبزى که از انتهایش دریا پیداست هیچ خاطره اى را در من زنده نمى کند. روى چمنها آدمها در رخوت ظهر شهر داغ ولو شده اند. من یک وقت در این پارک، در این شهر، بچه بوده ام. آن موقع این پارک باغ وحش داشت و من فکر مى کردم دنیا یک گنج مخفى است، راز آلود و حیرت انگیز. حالا مى دانم که گنج همین لحظه هاى کوچک است. همین گربه اى که لمیده روى سنگ، همین کودکى که مى دود به طرف سرسره و همین دو نفر که در سایه درختان همدیگر را مى بوسند. بالاى سرم برگهاى درختان با هزار سبز روشن و تیره آسمان آفتابى را پنهان کرده است. صداى کلاغها مى آید و بوق کشتیها و کودکانى که مى دوند. چشمهایم را مى بندم. زمان ایستاده است. چشمهایم را باز مى کنم. باید برگردم...

* Galata kulesi

 ** Eminonu


 
"زیباتر شبى براى مردن"
ساعت ۸:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٥/۱۳  کلمات کلیدی: خاطرات سفر

یک خط سفید رقصان روى آب، تصویر ماه است. کشتى مى رود. من و ماه، بالا و پایین مى رویم. دختر خاله گفته بود: " یاکاموز" ما چرا کلمه نداریم براى تصویر ماه روى آب؟ شب داشت تپه هاى شهر را در خودش مى پوشاند و همه جا لکه هاى نورانى بر جا مى ماند. شب داشت مرا مى پوشاند. از جایى صداى موسیقى آذرى مى آمد" ُالماز، ُالماز، ُالماز" انگار در سر من یکى بود که مى خواند. مهتاب شوخیش گرفته بود، مى رفت پشت ابرها و دوباره سرک مى کشید. کشتى تندتر که مى رفت ایستاده ها دستشان را محکم کردند به نرده ها. زنى داشت مى افتاد. مردى در آغوشش گرفت. ماه از پشت ابر سرک کشید. در سر من هنوز صدا داشت همان ترانه را تکرار مى کرد...


 
"این خانه قشنگ است ولى خانه من نیست"
ساعت ۳:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٥/۱٢  کلمات کلیدی: دغدغه های ذهنی من

توى کشتى نشسته ام و به چهره آدمهاى دور و برم نگاه مى کنم. رخوت صبحگاهى در چهره شان هست اما باد دریا که به صورتشان مى خورد اخمهایشان باز مى شود. آنها که در تراس طبقه بالا مى نشینند کسانى هستند که مى خواهند باد سر به سرشان بگذارد و براى بار هزارم به شهر نگاه کنند و شاید مثل من فکر کنند به اینکه چقدر این شهر زیباست.  فکر مى کنم اگر در این شهر زندگى مى کردم و هر صبح و هر غروب باد دریا به صورتم مى خورد باز هم خسته به خانه مى رسیدم؟ آیا همین باد دریا، همین منظره شهر از روى آب بس نبود؟  اما مى دانم که مثل همه زیباییها به این یکى هم عادت مى کردم لابد. شاید مثل این جوانهاى اخمو هدفون توى گوشم مى گذاشتم و به جاى دور و برم به صفحه موبایل زل مى زدم. حتما عادت مى کردم و بعد روزمرگى مى آمد و جاى شوق را مى گرفت.  دلم بهانه مى گیرد. سر به سرش نمى گذارم. گرما را بهانه مى کنم و فکر مى کنم عمیقتر از آنچه فکر مى کنم در ایران ریشه دارم. فکر مى کنم در ایرانم کاش بشود دوباره خندید. بشود ساخت و بشود که در شهر ما صداى خنده ها باز بلند شود... دلم براى خانه، براى امیر، براى تهرانم تنگ شده... استانبول دلرباست ولى ریشه هاى من جاى دیگریست.


 
"مثل یک نور کوچولو"
ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٥/٩  کلمات کلیدی: حسود خانم

زن روبرویمان نشسته، محجبه است دخترخاله ام بلوز رکابى پوشیده با شلوارک اما زن بهش چشم غره نمى رود. لبخند مهربانانه مى زند و مسیرمان را مى پرسد. چشمهایش سبز روشن است و صورتش مهتابى رنگ. از صورتش آرامش مى بارد. مى گویم: " سه تا بچه؟ آفرین. ما تو یکیش مانده ایم." مى گوید:" بچه روشنى زندگى است" و دختر بزرگش را از بغل دختر کوچکش مى گیرد. بچه مى نشیند روبرویم و چشمهاى درشت آبى کمرنگش را مى دوزد به من و پاى داغ کوچکش را مى چسباند به دستم. پاى برهنه کوچک را نوازش مى کنم و به زن حسودیم مى شود. به مادر بودن مهربانانه اش. به باورش. به روشناییهاى کوچک زندگیش و فکر مى کنم سالهاست که پسرم را دردسر کوچکى دیده ام. مساله اى براى حل کردن. نه نورى براى درخشیدن... چه مادر بدى هستم


 
عصر یکشنبه
ساعت ۱۱:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٥/۸  کلمات کلیدی: افسردگی و سایر دردهای بی درمان

هر دو یکى یک دانه، دخترک لوستر است از پسر من، تا چیزى بخواهد گریه الکى مى کند و پدرش برایش مى خرد. پسرک که در نوع خودش لوس سابقه داریست به دختر چپ چپ نگاه مى کند. در کافه اى کنار دریا نشسته ایم. دم غروب و هوا هنوز داغ است. گله به گله توى چمنهاى اطراف ساحل جوانها نشسته اند و ساحل پر از سگ و گربه است. پسرم به گربه ها پارس مى کند و گربه ها با نگاه عاقل اندر سفیه نگاهش مى کنند. یکى گیتار مى زند. دور و بریهایش دست مى زنند. انگار همه آمده اند که عصر یکشنبه شان را لخ لخ کنان بگذرانند. امروز حالم خوب نیست و نمى دانم چرا، بى سبب کسلم و بى حوصله، نه مرغهاى دریایى در من شوقى زنده مى کنند و نه آبى خوشرنگ دریا و نه قایقهاى کوچک... دلم مى خواهد تنها باشم. بچه مدام نق مى زند. " گشنمه. تشنمه. خوابم میاد. خسته شدم." دلم مى خواهد پشت کنم به بچه و بروم. رو به شهرى که نمى شناسم و دوستش دارم. بروم و تا حالم بهتر نشده برنگردم.


 
«پشت دریاها شهریست.»
ساعت ٩:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٥/۸  کلمات کلیدی: خاطرات سفر

بچه ها در حیاط بزرگ خانه خاله ام بدو بدو می کنند. نیم ساعتی طول کشید تا به هم عادت کردند و حالا اسم همدیگر را بلند بلند صدا می کنند. خیالمان راحت شده که سرشان گرم است. من و آن یکی دختر خاله می زنیم بیرون. اول نیتمان این است که ناهار بخوریم. ناهار را در رستورانی در میدان عقاب شکل بشیک تاش می خوریم و بعد از ناهار گارسونی که چشمهای سبز خیلی روشن دارد برایمان فال قهوه می گیرد. من قرار است پولدار بشوم و دختر خاله ام هم و مرد میز کناری و آن زنی که کنار پنجره نشسته است.

کوچه های بشیک تاش سنگفرش و سربالایی است. آخر مسیر می رویم شنبه بازار و هر دو یاد مادربزرگ می افتیم و سه شنبه بازار دم خانه و خرید کردنش. بازار را دوست دارم. میوه های خوش رنگ و تمیز را روی سکوها چیده اند و فروشنده ها هوار می زنند. دلم می خواهد میوه بخرم. اما از خانه حسابی دوریم و قرار است تا شب راه برویم.

*

سوار اتوبوس می شویم به مقصد اورتا کوی. معنی لغویش می شود « ده میانی» و درست پایین پایه های پل بوغاز است. دم افطار می رسیم آنجا و در کافه ها جای سوزن انداختن نیست. منطقه ای زیبا درست روبه روی دریا و با نور زردی روشن شده که همه چیز را خیال انگیزتر می کند. پشت این قسمت دستفروشها بدلیجات می فروشند و بساطشان رنگی و دوست داشتنی است. امروز روز سومم در استانبول است و شش دستبند بدلی خریده ام!  آن طرفتر دکه های خوراکی است. یکی در میان کومپیر و بستنی. بستنی هم که نیست. یک بمب انرژی سرو می کنند با وافل و یک تن شکلات و اسمارتیز و بقیه قضایا. خود کومپیر هم که حکایت دیگریست. سیب زمینی تنوری با کره فراوان و داخلش را پر می کنند با الویه و ذرت و سوسیس و البته همه اش با مایونز فراوان. نمی توانم خودم را راضی کنم به خوردن کومپیر. می ترسم بترکم و نتوانم پیاده برگردم به خانه.

*

دختر خاله می گوید حیف نیست امشب تمام شود؟ بیا برویم تاکسیم. می گویم از 5 صبح بیدارم. می گویم هنوز به ساعت تهرانم انگار. می گویم یک قدم دیگر بردارم می میرم. راه می افتیم طرف اسکله و باز دریا و باز آن طرف شهر. به خانه که می رسم بچه ام جیغ می زند: « مامان کجا بودی؟» باید جواب بدهم: « پانزده سال پیش!» به جایش می گویم: « همین دور و برها پسرم. تو چرا نخوابیدی؟»

 

شنبه 7 مرداد

 


 
«دلبرکان غمگین من»
ساعت ۱٠:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٥/٧  کلمات کلیدی: خاطرات سفر ، حسود خانم

این طرف شهر آرامتر از نیمه شناخته شده اروپایى شهر است. با بافت عمدتا مسکونى و در قسمتهاى حاشیه اى تر خیابانهاى پهن و اتوبان. این تابستان، شهر خلوتتر از همیشه است. گرم است و ماه رمضان. دختر خاله مى گوید: " همه برگشته اند به دهاتهاى خودشان." با لحن یک متولد استانبول که مهاجرهاى نسل اول هنوز به نظرش دهاتى مى رسند. بهش یادآورى نمى کنم که خودش هم مهاجر زاده است. با پدرى عرب و مادرى ایرانى و پدرش هنوز ترکى را با لهجه نیمه عربى اهالى کرکوک حرف مى زند.  اما همانقدر که من در کوچه هاى ناآشنا غریبى مى کنم، او همه جا را مثل کف دستش بلد است. بدون اینکه قوز کند یا مکث کند با اعتماد به نفس دختر بیست و اندى ساله اى که مى داند خوشگل است راه مى رود و من بچگیش یادم مى آید. دو سالگیش با آن موهاى وزورى وقتى زبانش نمى چرخید به من بگوید: آبلا و به جایش مى گفت: آببا

بچگیش را خیلى دوست داشتم اما حالا حرف چندانى نداریم با هم بزنیم. از نظر من او قشنگ است ولى کمى هم کم هوش به نظرم مى رسد. من از نظر او چطورى به نظر مى رسم؟ نمى پرسم و نمى خواهم بدانم. بهرحال بوتیکهاى کادى کوى را مثل کف دستش بلد است و مثل فرفره خرید مى کند. دختر یکى یک دانه یک خانواده معمولى است ولى یادش داده اند که خوش باشد. بابا به من یاد داد دستم توى جیب خودم باشد و هرگز به هیچ مردى تکیه نکنم. چرا؟ دختر را باید کمى آرامتر، کمى لوستر، کمى مفرحتر بزرگ کرد. دخترک که پدرش یک کارمند معمولى است دو برابر من خرید مى کند و کارت اعتباریش را با بى خیالى به دست فروشنده ها مى دهد. دوست پسرش برایش آیفون فور اس خریده و مدام بهش اسمس مى دهد. من حسودى مى کنم؟ به کارت اعتبارى و آیفونش نه، به سبکى حرکاتش. به نوع تکان دادن سرش. به آزادى خندیدنش. بله...

 

جمعه/ ۶ مرداد


 
« بار دیگر شهری که دوست می داشتم.»
ساعت ۱۱:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٥/٦  کلمات کلیدی: خاطرات سفر

پنجشنبه 5 مرداد / استانبول/ روز اول

گرمای هوا نفسم را می برد و تراموا شلوغ است. خیلی شلوغ. پسرم سرش را گذاشته روی چمدان و چشمهایش را بسته است. دور و بریها نیمچه چشم غره ای می روند که در تراموای شلوغ بچه شش ساله را نشانده ام روی صندلی اما چاره ای ندارم. دو تا چمدان همراهم است و بچه تمام دیشب را نخوابیده. جانش را هم ندارم که توی این گرما بغلش کنم و چمدانها را هم نگه دارم. پس نگاههای اطرافیان را تحمل می کنم. منتظرم که یکی شان متلک بگوید که این خارجیها می آیند و جای ما را تصاحب می کنند تا به ترکی جوابشان را بدهم. اما چشم غره ها به کلمه تبدیل نمی شوند. شاید هم من خسته ام که فکر می کنم همه به من چشم غره می روند. شرجی هوا کلافه ام کرده است. خودم را دلداری می دهم کحه  لابد یک عالمه از این آدمها روزه هستند. ماه رمضان اینجا روی در و دیوار هست، از تخفیفهای مخصوص ماه رمضان تا برنامه های شبانه.  اما شهر برای خودش روشن و آشنا زندگیش را دارد. رستورانها باز هستند و مردم گله به گله نشسته اند به خوردن. کسی هم کاری به کار کسی ندارد. زنی که کنارم ایستاده دارد زیر لب دعا می خواند. ازش به ترکی می پرسم که چمدان پایش را اذیت می کند یا نه. با سر جواب می دهد که نه. من چشمهایم را به زور باز نگه داشته ام و به دور و برم نگاه می کنم.

تا باد دریا به صورتم نخورده احساس نمی کنم که آمده ام استانبول آشنا. از روی کشتی به شهر نگاه می کنم. به ایاصوفیه آشنای دوست داشتنی. به سبزی آشنای شهر و پرچمهای قرمز که گرما هاله ای محو کشیده رویشان. انگار که یک مه داغ روی شهر نشسته و همه تصاویر را مبهم و مه آلود کرده است. اما شهر همان شهر است. باد حالم را جا می آورد. فکر می کنم خوب شد که آمدم. پسرم می گوید: « تو گفته بودی آشغال ریختن توی آب ممنوعه. پس چرا آب پر از آشغاله؟» روی آب نزدیک اسکله پر است از پاکتهای چیپس و بطریهای آب معدنی. حیف شهر به این زیبایی. سرم را که بلند می کنم و از ساحل که فاصله می گیریم دیگر فقط آبی دریا می ماند و خط کف آلودی که کشتی پشت سرش جا می گذارد. فکر می کنم برای همین آمدم. برای همین که بنشینم روی کشتی و زل بزنم به پرچمهای قرمز و یادم برود که چقدر خسته ام.

به خانه رسیده ایم. یادم باشد، بروم بپرسم ببینم گوشواره های مادربزرگم کجاست. عکسش اینجا روبرویم است و جایش هنوز خالی است. کجایی مادربزرگم؟ شیدا این سالها تند و تند در خانه تو سر و کله اش پیدا می شود و دنبال تو می گردد. مبلهایت. عکسهایت. سبد خیاطیت همه اش اینجاست. پادریهایی که تو بافته ای. قلاب بافیهای روی میزها. ساعت قدیمیت. قاب عکس قدیمی پدربزرگ که هرگز ندیده امش. همه اینجاست. فقط تو نیستی، دیگر دارد می شود هشت سال که نیستی و هنوز جایت اینجا خالیست.


 
"قرعه فال به نام من دیوانه زدند"
ساعت ۱:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٥/٤  کلمات کلیدی: من و پسرم

پسرم مى گوید: "مى دونم تو فردام برام قصه نمى گى."

پسرم مى گوید:" تو که همه اش کار دارى!"

پسرم مى گوید: "من خدمتکارم یا آدم؟ چرا همه کارها رو من باید بکنم."

پسرم مى گوید: " تو هیچ وقت حوصله ندارى!"

من هنوز روى موهاى خرماییش را مى بوسم و غش مى کنم براى نگاه کردن و لب ورچیدنش.  به بازى مى پرسم: "بگو ببینم اگه خوشگلترین خونه دنیا رو یه طرف بذارن، سینا رو یه طرف، مامان کدومو برمى داره؟" جواب مى دهد: "خوشگلترین خونه دنیا رو. "و با شیطنت نگاهم مى کند. قلقلکش مى دهم:" نه سینا رو برمى داره." خوشش آمده و مى گوید: " بازم بگو." مى گویم و هى همه چیزهاى خواستنى دنیا را مى چینم یک طرف و سینا را طرف دیگر و باز هر بار که مى گویم: " مامان سینا رو برمى داره." چشمهایش از خوشى برق مى زند. مى گویم: " حالا نوبت توئه!" منتظر است. مى پرسم: " اگه خوشگلترین قصر دنیا  با خوشگلترین ماشین دنیا و همه اسباب بازیا یه طرف و مامان یه طرف تو کدومو بر مى دارى؟" مکث مى کند. فکر مى کند و مى گوید: " خوشگلترین قصر دنیا و خوشگلترین ماشین دنیا و همه اسباب بازیا رو"  از صداقتش خنده ام مى گیرد. مى دانم که ارزانتر از اینها فروخته خواهم شد ولى به دیدن چشمهاى گرد و قهوه ایش مى ارزد وقتى مى پرسد: " تو چى مامان؟" مى گویم: " تو بگو همه دنیا، یه طرف سینا یه طرف، مامان سینا رو برمى داره."  مى پرسد: "چرا؟" صداقت دست نخورده پسرکى که عشق مادرش را درک نمى کند. مى گویم: " براى اینکه من مادرم عزیزم." و بازى تمام مى شود.

یادم مى آید حامله که بودم امیر یک شب خواب دیده بود که بچه مان چشمهاى گرد و قهوه اى دارد." درست مثل چشمهاى تو" و حالا پسرم چشمهاى گرد و قهوه ایش را بسته و خوابیده، من فکر مى کنم همه دنیا یک طرف این موجود کوچولوى از خود راضى خود محور آدم فروش یک طرف، مادربزرگم حق داشت که مى گفت:" تاش اولاسین، آنا اولمایاسین!*"

 

* سنگ بشى، مادر نشى!


 
«من به این تسلیم مى اندیشم، این تسلیم دردآلود»
ساعت ٤:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٥/٢  کلمات کلیدی: من و پسرم

با صداى هق هق از خواب مى پرم. پسرم است. صدایش مى کنم. مى آید. صورت خیس از اشک، تنش خیس عرق. بغلش مى کنم. دستم را مى کشم روى صورتش. مى پرسم: " خواب بد دیدى؟" هق هق کنان سرش را تکان مى دهد که نه. مى برمش توى اتاق و لباسش را عوض مى کنم. مى گویم: " چرا گریه مى کردى عزیزم؟" آرام مى گوید: " خوابم نمى برد."  - چرا نیومدى پیش من؟ - بابا گفت نیا ... به ساعت نگاه مى کنم. یک ساعت خوابیده ام و بچه ام یک ساعت گریه کرده، آنقدر که بالشش خیس از اشک است. قلبم فشرده مى شود. مى برمش توى اتاق. مى خوابانم کنار خودم. دستهاى داغ و کوچکش را مى گذارد روى شانه ام. مى گویم: " هر وقت خواستى مى تونى بیاى بغل من، هر وقت که خواستى..." خوابش برده و حالا من دارم گریه مى کنم. مگر همه اش چند سال دیگر در آغوش من جا مى شوى پسرم، پسر جانم؟


 
"با گرگها مى رقصد."
ساعت ٤:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٥/۱  کلمات کلیدی: روزهای من

دکتر مى گوید: " قلبت خوب است." و من به خطوط درهم و برهم نوار قلبى نگاه مى کنم. وقتى آن انبرها را به دست و پایم بستند، قلبم آرام و وظیفه شناس داشت کارش را انجام مى داد. بعد دکتر سر گرد دستگاه اکو را گذاشت روى سینه ام و محکم فشار داد. دستگاه دردم آورد و بعد صداى قلبم در اتاق کهنه درمانگاه قلب پیچید. آرام و مطمئن و حتى کمى خسته. تاپ، تاپ، تاپ...

یاد روزهاى تابستان هفت سال پیش افتادم که دکتر دستگاهى شبیه همین را مى گذاشت روى شکمم و صداى شاد و شنگول قلب نوزادم مى پیچید توى اتاق و من به اسبهاى سفید و کوچکى فکر مى کردم که در چمنزار بالا و پایین مى دویدند. پى تى کو، پى تى کو، پى تى کو... آن وقت من احساس مى کردم من هم دارم همراهشان مى دوم. در هیجان روزهاى نیامده، حسهاى نیمه تمام و عشقى که هنوز نمى دانستم قرار است براى همیشه خدا قلبم را دو پاره کند. 

جاى بخیه ها را هم به بابا نشان مى دهم. مى گویم :"درستش کن" یک برجستگى جا مانده روى خط سپید و محو بخیه هاى سزارینم، دکتر بعد از زایمان گفته بود سزارین دوم را که کردى درستش مى کنیم. مى گویم دیگر بچه نمى خواهم و بابا اخم مى کند: "چرا؟" چقدر این روزها همه از من همین سوال را مى پرسند و جوابم کسى را قانع نمى کند: " چون خسته ام!" بابا مى گوید بیهوشى مى خواهد و درد خواهم داشت مى گویم مهم نیست. ولى امروز کارهاى مهمترى دارم. یک روز دیگر آخرهاى تابستان مى آیم. بابا سرش را تکان مى دهد به این امید که خیال این دیوانگى از سرم بیفتد و باز مى گوید: "تو بچه بیار من نگهش مى دارم." و من لبخند مى زنم. روزه ام. با حرف زدن انرژیم از دست مى رود و ساعت هنوز ٩ صبح هم نشده است.