"کدام قله؟ کدام اوج؟"
ساعت ٢:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٦/۳۱  کلمات کلیدی: افسردگی و سایر دردهای بی درمان

تمام شب دلم مى خواست بنویسم. کلمه ها توى سرم بالا و پایین مى رفتند. نگه داشتنشان فایده اى نداشت. حالم هم خوب نبود. آخر رفتم روى پشت بام و زل زدم به چراغهاى شهر. شادى از من فرار کرده بود. انگار جایى در شهر بچه اى تب داشت و من نگرانش بودم. بچه خودم گرسنه اش بود و آلرژیش عود کرده بود. من، خیره شده بودم به چراغهاى شهر. فکر مى کردم که من بد نیستم. هیچ وقت آدم بدى نبودم. چرا خودم را باور نمى کنم؟ چرا هنوز یک حرف ساده مى تواند پرتابم کند کنار این لبه بام و برساندم به آنجا که براى همه بچه هاى تبدار شهر غصه بخورم. بچه من تشنه اش بود. من حواسم نبود. آیا کسى به بچه من آب داد؟ پس تو کى بزرگ مى شوى بچه؟ کى این عشق معصومانه از نگاهت فرار مى کند؟ کى یاد مى گیرى با ادبیات ترسناک آدمهاى بزرگ حرف بزنى که دل من این همه بال بالت را نزند؟ دلم داشت خودش را مى زد به در و دیوار. پشت بام خنک بود و وسیع. من بال نداشتم که روى چراغهاى شهر بپرم و بروم تا جایى که منتظرم بودند. آشیانه ام، جایى از این شهر بود اما من بال نداشتم.


 
مادری با کفشهای کتانی بنفش
ساعت ٩:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٦/٢٩  کلمات کلیدی: من و پسرم ، دغدغه های ذهنی من

مانتوهایم هیچ کدام اتو نداشت. فقط مانده بود مانتو یاسی که نسبتا تمیز بود و می شد پوشیدش. کفش جلو بسته راحت نداشتم. کتانی های بنفش را پوشیدم و راه افتادیم طرف مدرسه. پسرم تا مربی ورزششان را دید دوید وسط حیاط و من ایستادم در حیرت اینکه پسرم بزرگ شده. پسرم، بچه ام که وقتی به دنیا آوردمش صدایش مثل بچه گربه بود و پوستش آنقدر نازک بود که رگهای آبیش را می توانستم ببینم. حالا پسرم وسط حیاط می دوید. دست می زد. پا می کوبید. تا بچه ها را مرتب کردند توی صف و معلمها را معرفی کردند اشکها تا لبه مژه هایم آمده بودند. هی اشکها را می زدم عقب. می دانستم که اگر یک قطره اش پایین بیاید کارم تمام است. سرود ملی خواندیم و خواندند و «ای ایران» و من به بچه ها نگاه می کردم. بعدتر رفتیم توی سالن اجتماعات و معلمها یکی یکی آمدند و عذر خواهی کردند و گفتند که زیاد مسدع اوقاتمان نمی شوند و هر کدامشان نیم ساعتی حرف زدند و کمر من افتاد به زق زق.

مدیر مدرسه آخر حرفهایش گفت دعا کنیم برای عاقبت به خیری بچه ها. فکر کردم «عاقبت به خیری»، چه اصطلاح مبهم و گنگیست. مثل یک زنگ ناآشنا. دلم می خواست بپرسم آیا خودت عاقبت به خیر شده ای آقای مدیر؟ آیا عاقبت به خیری یعنی اینکه کارمند کوچولویی بشوند با کمردرد مزمن و بنشینند و برای بچه ای که به این دنیا آورده اند، امروزهایشان را فردا کنند؟ آخ پسرم، پسرم، پسرم... من برای تو چه آرزو کنم؟ اشکها را با شیرینی دانمارکی و شربت آلبالوی رقیق فرو دادم و رفتم توی حیاط. جایی که پسرم داشت فریاد می زد که کلاسهای شادی 2 و شادی 3 را در مسابقه طناب کشی شکست داده اند. فکر کردم این هم از روز اول مدرسه. کتابها را گرفتیم و راه افتادیم توی ترافیک که من برسم به کار و پسرم برسد به ناهار مادربزرگ. فکر کردم گم شده ام. در این شهر به این بزرگی گم شده ام و کسی حواسش به گم شدنم نیست. زنی که هر روز در آینه پشت پلکهایش مداد سیاه می کشد من نیستم. زنی که کتابهای کلاس اول بچه اش را جلد می کند من نیستم. زنی که در آشپزخانه دور خودش می چرخد من نیستم. آواره شده ام، مثل کولیها. آنقدر آواره که دلم می خواهد بنشینم جلوی آبنمای بزرگ پارک و چشم بدوزم به فواره ای که از آن بالا خودش را به اعماق پرتاب می کند. این آرزوی نشستن و خیره شدن از کجا پیدایش شده بود؟ پسرم از صندلی عقب گفت: « موبایلتو می دی؟» پسرم هنوز توی ماشین بود. هنوز روز جشن شکوفه ها بود و من یک راه دراز داشتم که باید می رفتمش. گم شده، آواره، کولی یا دیوانه بودنم مهم نبود. من مادر بودم. وقت نداشتم روبروی آن آب نمای بزرگ بنشینم و فواره را تماشا کنم. باید محکم افسار خودم را می چسبیدم که رم نکنم. باید برمی گشتم.


 
"بوى تاج کاغذیم" *
ساعت ٧:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٦/٢٧  کلمات کلیدی: روزهای من ، من و پسرم

مى گوید: " مامانِ خوب!" جواب مى دهم: " مامان بودنم هم مثل بقیه کارهامه!" بقیه اش را توى دلم مى گویم که درست مثل همه کارهام با مادر بودنم هم عجولم و بى حوصله، بى صبر و  خسته. حالا روى نیمکت پارک نشسته ام. کفشهایم را در آورده ام و از دور تى شرت خاکسترى قرمز پسرم را نشان کرده ام که گمش نکنم. سهم امروز من از مادر بودن، لمیدن خسته روى این نیمکت است و نگاه کردن به تى شرت پسرم. پرم از خودم، آنقدر پرم که دلم مى خواهد یک گوشه خلوت پیدا کنم و هوار بزنم: " من! من! من!" یک وقتى این من، دست از سرم برداشته بود. دنیا جاى بهترى بود یا من آدم بهترى بودم یا اینکه صرفا همه چیز متفاوت بود.

کفشدوزک کوچکى کنار پاى برهنه ام ایستاده و زل زده به انگشتهایم. انگشتهاى پاى من براى کفشدوزک، کوه هستند. خم مى شوم و دستم را مى برم جلو. کفشدوزک روى انگشت کوچک دستم مى آید و بعد سراسیمه روى دست چپم مى دود. به حلقه ام که مى رسد دور مى زند و روى انگشت میانى مى رود. مادرم مى گفت: " وقتى به کفشدوزک فوت کنى مى پرد!" کفشدوزک را فوت مى کنم، مى پرد. مادرم مى گوید: " تازگیها یه جور دیگه شدى!" مى گویم: " دارم پیر میشم مامان، مى ترسم!" و مادرم با تعجب نگاهم مى کند. 

دنبال پسرم مى روم آن طرف پارک و این بار مى نشینم روى چمن. پاهاى برهنه ام را روى چمن مى گذارم. فکر مى کنم من حالا یک تکه از زمینِ مادرم. من یک تکه از این چمنها، این مورچه ها و این درختها هستم. من دیگر فقط یک مادر خسته نیستم. حالا من یک پارکم، پر از کودکانى که در من مى دوند. پر از مادرهاى مستاصلى که چشم دوخته اند به کودکانشان، پر از خنده هاى نوجوانانى که دلشان در هیجان اولین عشق مى لرزد، پر از پیرمردهایى که هنوز چشمهایشان برق مى زند. کسى به پسرم مى گوید: " برو کنار کوچولو!" پسرم جدى و محکم جواب مى دهد: " من کوچولو نیستم!" پسرم دیگر کوچولو نیست. قدش به بالاى نرده ها مى رسد و آن تى شرت خاکسترى خیلى وقت است اندازه اش شده. پیرمردى، نوه اش را روى الاکلنگ بالا و پایین مى کند. مورچه ناپیدایى پایم را قلقلک مى دهد. زنى داد مى زند: " دیوونه ام کردى آیلین!" دخترى که شاید آیلین نیست، با خنده اى که دو دندان جلو را کم دارد رو به غروب مى دود...

 

 * بخشی از شعر وهم سبز، فروغ فرخزاد : " ... تنم به پیلهء تنهائیم نمیگنجید/ و بوی تاج کاغذیم/ فضای آن قلمرو بی آفتاب را/آلوده کرده بود."

 


 
شاه‌گل بیست و یکم
ساعت ۸:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٦/٢٦  کلمات کلیدی: دغدغه های ذهنی من

یک - چرا آدمیزاد عادت نمی‌کند به شنیدن حرفهای قشنگ؟ چرا هنوز بعد این همه سال شنیدن این جمله‌های تکراری اینقدر هیجان انگیز است؟ چرا هنوز می‌شود با شنیدن اینکه «امروز چقدر خوشگل شده‌ای!» یا « چقدر این روسری بهت می‌آید!» خوشحال شد؟ مادرم هنوز با شنیدن جمله اینکه بهش نمی‌آید دختر گنده‌ای مثل من داشته باشد، ذوق می‌کند. مادرم از سی سالگی تا حالا از شنیدن این جمله ذوق کرده است. من وقتی کسی بهم می‌گوید که «بچه هم داری؟» یک قدم به ملکوت نزدیکتر می‌شوم. آ. که همکارم بود، صبحمان را با یک عالمه حرفهای قشنگ شروع می‌کردیم. او حواسش بود که من شال جدیدی سرم کرده‌ام و من اول همه، می‌دیدم که چه تل خوشگلی روی موهای تابدارش زده و هر روز صبح، وقتی که صدای کارت زدنش را می‌شنیدم می‌دانستم که یک اتفاق خوب دارد می‌افتد. از بعد از آ. یاد گرفتم که من هم به این ریزه کاریها نگاه کنم و بگویم. گفتن بعضی حرفهای کوچک خرجی ندارد. اما لبخندی که می‌نشیند گوشه لب آدمها، مدتها آنجا می‌ماند. هیچ کس آنقدرها بزرگ نشده که از شنیدن جمله اینکه «امروز چشمهایش جور دیگری برق می‌زند.» ذوق نکند.

دو – بهاره‌ام، استاد این حرفهاست. یک دقیقه که جلوی رویش بایستی، چنان از فرق سر تا نوک پایت را شایسته تعریف می‌داند که اعتماد به نفس آدمیزاد یکی دو درجه بالاتر می‌رود. بهاره‌ام، دو سه روز است که سی و شش ساله شده. برای سی و شش سالگی‌اش آرزو می‌کنم که بتواند با آن نگاه قشنگ به خودش هم نگاه کند و قبل از اینکه به پف پلکها و رنگ چهره‌اش گیر بدهد، یادش بیاید که دختر بی نظیریست و حتی بعد این همه سال و حتی از این سر دنیا...

سه – امیر می‌گوید: «ماشین ظرفشویی را شبها روشن نکن!» دوست ندارد با صدای هوهوی زمزمه ماشین ظرفشویی بخوابد. من از اینکه صبحم را با این صدا شروع کنم متنفرم. امروز صبح بعد قریب به ده سال زندگی مشترک کشف جدیدی کردم. فهمیدم که برای امیر مهم است که شبهایش را چطور تمام کند و برای من مهم این است که صبحم را چطور شروع کنم. شبهای بعد از میهمانی وقتی من با همه خستگیها باز دارم در آشپزخانه می‌پلکم، برای این است که دوست ندارم صبح فردایم را با کوه ظرفهای نشسته شروع کنم. دوست دارم صبح که چشمم را باز می‌کنم، روز تازه باشد و نو. من یک گنجشکم، لابد!

چهار – باید بروم سرکار.

 


 
Neverhood*
ساعت ۱٢:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٦/٢٤  کلمات کلیدی: دغدغه های ذهنی من

آرزوها، همیشه  هستند. شکلشان مدام عوض می‌شود. خودشان را در سایه روزها پنهان می‌کنند. حواسشان هست که گاهی خسته می‌شویم. گاهی کم می‌آوریم. گاهی لازمشان نداریم و گاهی خیلی خیلی لازمشان داریم. قدیمها، آن وقتی که هنوز فکر می‌کردم آدم بزرگها جواب همه سوالهای دنیا را بلدند، فکر می‌کردم یک جایی هست که ته آرزوهاست: «جایی ایستا،ساکن». آرزوهایم آن موقع آنقدر دور بود که رسیدن بهش محال به نظر می‌رسید. این بود که آن سرزمین رویایی ناموجود لابد جایی نزدیک آرزوها بود. چرا همان موقع فکر نمی‌کردم به اینکه چرا پس آدم بزرگها که جواب همه سوالهای آن موقع را بلد بودند، راه سرزمین آرزوها را پیدا نکرده‌اند.

خیلی طول کشید تا بفهمم این سرزمین رویایی، وجود ندارد. آرزوها موجوداتی موذی بودند که مدام شکلشان عوض می‌شد. یک روز نهایتشان دیدن اسمم در روزنامه کنکور بود. درست روز بعد از قبولی در کنکور، دلم می‌خواست عاشق بشوم و هنوز عاشق نشده بودم که آرزو می‌کردم که به عشقم برسم و همین طور برو تا آخر. آرزوهای موذی بی مصرف، آمده بودند تا امروزهایم را در یک تلاطم مدام نگه دارند. بچه که به دنیا آمد، یک مدت دقیقا همانجایی ایستاده بودم که می‌خواستم بایستم. همانی بودم که می‌خواستم باشم. دنیا، بالاخره کامل شده بود. زمان لعنتی بالاخره ایستاده بود. من بالاخره رسیده بودم.

بعد آن زمان جادویی گذشت و تمام شد. آرزوهای موذی باز پیدایشان شد. باز پایم گرفت به لبه شان و باز خوردم زمین و باز فکر کردم باید جای دیگری باشم. حالا دیگر از آرزوها خسته شده ام. می‌دانم خودشان هم نمی‌دانند از زندگی چه می‌خواهند. می‌دانم که از آزار دادن من لذت می‌برند. پشت کرده ام به آرزوها و دارم عقب عقب می‌روم. فکر می‌کنم باید یک جایی تلافی این همه سال دویدن و نرسیدن را در بیاورم.

 

×Neverhood


 
قصیده اى در ستایش دست چپم
ساعت ۱:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٦/٢٤  کلمات کلیدی: دغدغه های ذهنی من

هیچ وقت حواسم به دست چپم نبود. فکر نمى کردم کارهاى خیلى مهمى به عهده اش باشد، فکر نمى کردم دردش اینطور اذیتم کند. چپ دستها، به ضرورت در اقلیت قرار گرفتن، مجبورند از دست راستشان بیشتر استفاده کنند. دنیا براى راست دستها، طراحى شده و چپ دستها، خودشان را با آن هماهنگ مى کنند. براى همین مجبورند دست راستشان را به کار بگیرند. من، اما، فکر نمى کردم دست چپم کار چندانى ازش بربیاید. امروز کشف کردم که وقتى در یخچال را با دست راست باز مى کنم، دست چپم است که پارچ را از یخچال برمى دارد. پارچ که سنگینتر نشده بود، دست طفلکى من بود که زورش کم شده بود. وقتى آمدم قابلمه برنجم را برگردانم توى دیس، دست چپم وسط راه وا داد و نصف برنجها ریخت روى گاز. وقتى مى خواستم دستمالى را که شسته بودم، بچلانم دیدم که این هم یکى از وظایف این دست مظلومم بوده و حالا چلاندن یک دستمال شده بود مساله. من فهمیدم که دست چپم در سکوت و مدام همراهیم کرده و وظایفش هیچ هم کمتر از دست راست پرمدعایم نبوده! دست راست چون مى تواند بنویسد خودش را خیلى جدى گرفته، غافل از اینکه دست چپ اگر همراهى نکند کارى به سادگى بستن یک دکمه مى تواند مساله شود.


 
" پشت این پنجره یک نامعلوم، نگران من و توست."
ساعت ۸:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٦/٢۳  کلمات کلیدی: افسردگی و سایر دردهای بی درمان
مچ دست چپم درد مى کند. پریروز با یک عالمه بار و بندیل از خانه مادرم برمى گشتم که مچم را ناجور چرخاندم. تا مغز استخوانم تیر کشید. همان لحظه هم ترسیدم که بلایى سر خودم آورده باشم. حالا آرام آرام دردش را به من یادآورى مى کند. مثل عاشقى که از اداهاى معشوقش خسته شده باشد، هى زیر لب زمزمه مى کند که چرا مواظبم نبودى. دست چپم، دستیست که موبایلم را برایم نگه مى دارد وقتهایى که مى نویسم. دستیست که دستورهاى اتوکد را تایپ مى کند. دستى که فرمان ماشین را مى چرخاند. دست چپ طفلکیم، خیلى مهم است. کمردرد هم بعد از یک ماه دوباره پیدایش شد. یک ماه درد نداشتن در زندگى من یعنى رویا. حالا رویا تمام شده، رویا خیلى وقت است که تمام شده و من حواسم نیست. رویا تمام شده و من نامرئى شده ام، با دردهایم، با بى قراریهاى هر روزه ام، با اشتیاقم به زندگى. دیشب حتى اگر هوار هم مى زدم باز نامرئى بودم. اما درد هست که یادآورى کند که "هستم" که هنوز هستم، حتى اگر هیچ کس حواسش نباشد.
 
خواب هم خوابهای قدیم
ساعت ٢:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٦/٢٢  کلمات کلیدی: حسود خانم

خواب دیدم نادر رتبه اول مسابقه طراحى آرامگاه شمس شده، یک طرح خیلى کانسپچوآل و ابتدایى به زعم حسودى مفرط منِ خفته! بعد من داشتم دق مى کردم. تمام مدت خوابم داشتم حرص مى خوردم که نادر اصلا معمار نیست و چرا باید در یک مسابقه معمارى شرکت کند و تازه برنده هم بشود. ما هیجدهم شده بودیم، فکرش را بکنید که رتبه هیجدهمى هم وجود داشته باشد!


 
«پیش از آنکه در اشک غرقه شوم، از عشق چیزی بگو»
ساعت ۸:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٦/٢٠  کلمات کلیدی: روزهای من

ایستاده‌ام به ماهی سرخ کردن. همانطور که ماهی را پشت و رو می‌کنم می‌دانم که پسرک تا بفهمد شامش ماهی است لب ورمی چیند: « بازم ماهی؟ من ماهی دوست ندارم.» باز هم ماهی را طوری می‌گوید که هر کسی که نداند فکر می‌کند ما یک روز در میان در این خانه ماهی می‌خوریم. فکر کردن به اخمش ته مانده انرژیم را ازم می‌گیرد. انگار من هم مثل ماهی توی تابه خمیده و کوچک می‌شوم. سبزیهای تازه را هم شسته‌ام. دستم بوی ریحان و نعنا می‌دهد. دستهایم مرا لو نمی‌دهند. نمی‌گویند که تمام روز روی کیبورد دویده‌اند. دور فرمان ماشین حلقه شده‌اند. روی شماره گیر تلفن چرخیده‌اند. دستهایم ژست دستهای مادرم را گرفته‌اند. به مادرم می‌گویم: « این بچه چرا اینقدر به من می‌چسبد؟» مادرم می‌گوید: « از بس که تو را نمی‌بیند.» رک و راست. من کجا هستم که بچه‌ام مرا نمی‌بیند؟ نه روز دیگر بچه‌ام می‌رود مدرسه. کلاس اول. مادرم می‌گوید: « پیراهنهای مدرسه سینا را اتو کردم. برای تو سخت بود.» پیراهنهای اتو شده را آویزان می‌کنم توی کمد.

از کنار غرفه پاک در بازار روز که رد می‌شدم سرک کشیدم که ببینم شیر دارد یا نه. غرفه عوض شده بود. مردی گفت: « خانم شربت بهار نارنج برایتان بریزم؟» ایستادم. شربت شیرین بود و زرد و خوشمزه. به مرد گفتم: « شما تازه آمده‌اید اینجا.» گفت: «بله. به جای غرفه پاک.» از مرد عرق شاهتره خریدم. علاقه ای به عرقیات ندارم. اما مرد آنقدر مهربان و خوشرو بود که می‌خواستم چیزی ازش خریده باشم. فکر کردم آخر ماه باید 4 میلیون تومان اجاره این غرفه را بدهد. چقدر اینجا بایستد و روزی چند تا شیشه عرق نعنا و سبزی خشک باید بفروشد تا بشود 4 میلیون تومان و تازه تهش چیزی هم برایش بماند که زندگیش را بکند. اما مرد ساعت 7 شب هنوز داشت لبخند می‌زد و با مهربانی خواص عرقهای گیاهیش را توضیح می‌داد. مهربانی؟ واژه گم شده این روزهای تهرانمان نیست؟ داشتم می رفتم که مرد گفت: « پنجشنبه حتما سر بزنید. عرق بهار نارنج هم می آورم.»

امیر می‌گوید: « باید بری کلاس ورزش. خیلی زود خسته می‌شی.» زود؟ 6 صبح بیدار شده ام. حالا ساعت 8 و نیم شب است. خسته نیستم. دارم می‌میرم. سرم درد می‌کند. از کم خوابیست. این یکی را خودم می‌دانم. کاش سرم درد نمی‌کرد. آن وقت می‌شد فکر کنم به عشق. چه کسی حدسش را می‌زند زن خسته‌ای که دویده توی این شهر و ساعتها مانده در ترافیکش و با ته مانده انرژیش ماهی سرخ کرده، چقدر دلش می‌خواهد که چشمهایش را ببندد و فقط به عشق فکر کند.

 


 
اقتدا به جمعیت عبوس
ساعت ٦:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٦/٢٠  کلمات کلیدی: غر می‌زنم، پس هستم

بابا مى گوید خبر دارى از قیمت دلار؟ مى گویم نگو پدر من، نگو. اجازه بده من در دنیاى مصنوعى خودم زندگى ام را بکنم. اصلا ندانم چه اتفاقى دارد در این مملکت مى افتد. در شرکت، خدا را شکر، همکارها کارى به کار دلار ندارند. مهمترین بحث دیروزشان این بوده که جلال همتى وسط آهنگش دارد مى گوید زائو یا زالو. البته جواب دادن به این سوال راحتتر از جواب دادن به سوال بابا است. من گوشهایم را محکم مى گیرم. اخبار نگاه نمى کنم. روزنامه نمى خوانم. سایتهاى خبرى را سر نمى زنم. باید بنشینم به دور و بریهایم هم التماس کنم که بگذارید منِ طفلکى همین زندگىِ کارمند کوچولویى ام را در این حباب شیشه اى ادامه بدهم و هى فکر نکنم به اینکه چقدر راحت مى شد من در این کشور لعنتى که وطنم است نباشم و توى سر پدر و مادرم به جاى مغز چى بود وقتى سال ۵٩ و با شروع جنگ دو تا بچه را برداشتند و برگشتند ایران. ما رفتیم همدان. به خاطر طرح پدرم و بعد ما زودتر از بچه هاى تهرانى یاد گرفتیم بگوییم بمب. من از حالاى سینا، ٢ سال هم کوچکتر بودم. مى دانم که اگر در این مملکت کوفتى جنگ بشود بچه ام را برمى دارم و فرار مى کنم و دیگر اهمیت نمى دهم به اینکه امیر بگوید همه جاى دنیا آسمان همین رنگ است و یا ما اینجا جا افتاده ایم. اما حالا نشسته ام دارم زندگیم را مى کنم. به خدا، براى اینکه روزهایم را با خنده شروع کنم و اقتدا نکنم به جمعیت عبوس، دارم زور مى زنم. بگذارید من یکى خبر نداشته باشم سفارت کانادا را بسته اند و دلار گرانتر شده و طلا سر برداشته به فلک، اه!


 
ناگهان مى بینى پانزده سال گذشته و آن شال سبز روشن را دیگر ندارى
ساعت ٧:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٦/۱۸  کلمات کلیدی: سی و خورده ای سالگی

یک - آسمان پشت پرده سیاه است و من مى دانم که ساعت هنوز ۶ صبح نشده، پلکهایم را سفت مى بندم و مى گویم: " من خوابم، خوابِ خواب." بعد فکر مى کنم چه خوابى مى دیدم که دنباله اش را ببینم. همین کار را خراب مى کند. در شبهایى که بچه هنوز کوچک بود و هر شب خوابم را هزار تکه مى کرد یاد گرفته بودم دنبال خوابى که داشتم مى دیدم، نروم. وقتى که زور مى زدم که بقیه خوابم را ببینم، خواب از سرم مى پرید و مى رفت به ناکجا. چون سوژه هاى فورى و دم دستى آن روزهایم همه نگران کننده بود یاد گرفته بودم فکر کنم به هرى پاتر. آن شبها اگر بچه امان مى داد هرى پاتر مى خواندم براى بار چندم و حالا که فکر مى کنم مى بینم چقدر معصوم بودم با مادر بودنم، با هرى پاتر و خوابهاى تکه و پاره ام. آن موقع سى و خورده اى سالگى هنوز تصاحبم نکرده بود. اوائل سى بودم. هنوز جاى سى سالگى آنقدر تازه بود که نمى فهمیدمش. حالا، یک سى و خورده اى ساله سابقه دارم. همانى که با ژستى اطمینان بخش دست مى گذارد روى شانه دوستانى که مضطربند و مى گوید: "خوب مى شى!" براى همین است که دیگر به هرى پاتر فکر نمى کنم. 

 دو- پسرم یک لودر را دار زده است. لودر از کرکره اتاق آویزان است. پسرم شبها بلند بلند مى خوابد. مثل امیر. صداى نفسهاى هردوشان بلند است. امیر مى گوید من گاهى توى خواب ملچ ملوچ مى کنم. انگار که دارم خوراکى خوشمزه اى را یواشکى مى خورم. لودر بیچاره از کرکره آویزان است و هنوز هوا آنقدر تاریک است که شکل جانور دیگرى به نظر مى رسد. از راهرو رد مى شوم و خواب لعنتیى که داشتم مى دیدم یادم مى آید.

سه - امیر مى گوید: " گوشى را با خودت نبر توى حمام. رطوبت برایش خوب نیست." حرفش را گوش نمى کنم. دیگر توى حمام آواز نمى خوانم به جایش معین را مجبور مى کنم هزار بار برایم بخواند: "اونقدر عاشق مى شم که میون اسم تو، توى آسمون عشق رنگین کمون پیدا بشه." میان اسم من، یعنى بین شى و دا. سرمه اگر بود مى نوشت برایم: شی- رنگین کمان- دا. اما دیگر سرمه نیست. این است که چسبیده ام به این گوشى.

چهار - بعضى وقتها بعضى جمله ها را مى گویم بدون اینکه بهشان اعتقاد داشته باشم. صرفا جمله شاید آهنگ خوبى داشته و ژست خوبى گرفته، مى گویم/ مى نویسمش. همه اش براى این است که به طرز مخوفى عاشق کلمه ها هستم و آهنگشان با هم. نه کلمه هایى از جنس شعر. کلمه هایى بیشتر از جنس شعار. دیروز گفتم زن زیبایى را که خودش مى داند زیباست نمى شود با گفتن اینکه زیباست تحت تاثیر قرار داد. چرت محض. زیبایى، خیلى ترسو است و محتاج مدام تایید شدن. زنهاى زیبا مدام لازم دارند یکى بهشان بگوید که چقدر قشنگند. حتى دیده ام که زنها با شنیدن این جمله قشنگتر مى شوند. عمل و عکس العمل. حالا که فکر مى کنم مى بینم شاید جمله اى هم که قبل این جمله چسباندم که آهنگشان به هم مى آمد هم چِرت محض بود. فکر مى کنم باید دست از شعار دادن بردارم و باور کنم که من هیچ وقت برنارد شاو نخواهم شد و نسلهاى آینده - و حتى نسل خودم- جمله هاى مرا تکرار نخواهند کرد! شعار دادن در شان سى و خورده اى سالگیم نیست.

 پنج - نوشیدنى عصر جمعه ام را پیدا کردم: "کاپوچینو" و البته باید کنارش حتما یک دوست باشد با شال ترجیحا سرخابى و زده باشم بیرون از خانه.

 شش - خواب بدى دیدم... کاش یادم نمى آمد.


 
زندگى دوگانه خانم شین
ساعت ٢:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٦/۱٧  کلمات کلیدی: دغدغه های ذهنی من

دوستهاى قدیمى لحن وبلاگ مرا مى شناسند. بیشترشان مى دانند که من کجا از دغدغه هایم مى گویم و کجا فقط دارم ذهنم را خالى مى کنم. مى دانند کجا حرف از ترسهایم است و کجا فقط دارم غر مى زنم. مى دانند که من از بعضى نوشته ها دوست ندارم حرف بزنم و مى دانند در مورد بعضى دیگر از نوشته ها باید به زور ساکتم کنند. داشتن دوستهایى که اینقدر خوب مرا بلدند، عالى ست و البته به خاطر این است که بیشتر این دوستها سالهاى سال است که شیداى واقعى پشت وبلاگ را مى شناسند. 

براى آنهایى که کمتر مى شناسندم این وبلاگ ملغمه ایست از احساسات زنى که تکلیفش با خودش معلوم نیست. آخرش نمى شود فهمید شاد است یا غمگین، افسرده است یا سرحال. درست بعد از یک پست شاد و شنگول در مدح عشق و زندگى، تیره ترین بدگمانیها را مى خوانند و در بهترین حالت مى رسند به کلمه "دمدمى" که توصیف بیراهى براى یک متولد خرداد نیست.

من، توضیح دادن و توضیح نوشتن روى مطالب وبلاگم را دوست ندارم. دلم نمى خواهد خانم شین و دغدغه هایش قاطى روزمرگیهاى خودم شود که اگر مى خواستم آن خانم شین را برمى داشتم و جایش مى گذاشتم روزنگار شیدا و برایتان مى نوشتم که روپوش مدرسه پسرک را دیروز گرفته ایم و من باید بروم ابروهایم را بردارم و پدرم لجم را درمى آورد چون اعتقاد دارد که منى که مهندسم باید جواب همه سوالهاى فنى مرتبط به ساختمان را بلد باشم. مى نوشتم که نوشتن را آنقدر دوست دارم که هر روز که پشت کامپیوتر نشسته ام و دارم با نقشه هاى معمارى سر و کله مى زنم فکر مى کنم که جاى غلطى نشسته ام و دارم به خودم خیانت مى کنم با ننوشتن. 

اما روزنگار خانم شین، تکه هایى انتخابیست از هوسهاى من براى نوشتن. نمى شود این فرآیند را توضیح داد اما بعضى از دوستان، گاهى پشیمانم مى کنند از اینکه به حریم دمدمى نوشته هایم و خانم شین راهشان داده ام. چهار دیوارى خانم شین، مال خانم شین است و خانم شین همانطور که قدیمیترهایتان مى دانید اعصاب ندارد. پس اگر خواندن نوشته هاى صد من یک قاز زنى سى و شش ساله که خودش هم نمى داند از زندگیش چه مى خواهد آزارتان مى دهد، آن علامت ضربدر گوشه سمت راست صفحه را بزنید و فراموش کنید که شیدا وبلاگ نویس هم هست. 

پیشاپیش از همکارى شما متشکرم!

 

 


 
وصایاى تحریف نشده!
ساعت ٦:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٦/۱٦  کلمات کلیدی: آخه من لیبل این پست رو چی بزنم؟
قلبم دیوانه شده، خسته شده انگار از تپیدن مدام، خسته شده از من و نق نقهایم. مادرم تا مى فهمد که آریتمى این روزها مدام اذیتم مى کند شروع مى کند به ترساندنم. بله، خودم هم مى دانم که کدام عمه و کدام عمویم را قلبشان شوخى شوخى قبل از اینکه درست حسابى پیر شوند برده جهان باقى. اما آقاى دکتر گفته قلبم خوب است. قلبم اما انگار خوب نیست. جلوى آینه بودم که باز شوخیش گرفت. نفس عمیق کشیدم و گفتم: " وقتش نیست!" دکتر قلب دستهاى گرم و لبخند اطمینان بخشى داشت. گفت چیزى نیست. دوباره ترسیدم ولى. نکند بمیرم و کسى نباشد دیکته هاى کلاس اول پسرم را برایش بگوید؟ نکند بمیرم و این همه دور باشم از خودم؟ نکند بمیرم؟ امروز گرچه آنقدر تلخم که فکر نمى کنم مرگ هم به سراغم بیاید. اگر مردم از من به شما نصیحت، به دکترهاى قلب خوش تیپ و مردهایى که مى گویند خیلى دوستتان دارند اعتماد نکنید، اگر نمردم البته حتما یک پست دیگر مى گذارم و حرفم را پس مى گیرم.
 
"بار دیگر شهرى که دوست مى داشتم."
ساعت ٧:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٦/۱٦  کلمات کلیدی: افسردگی و سایر دردهای بی درمان ، حسود خانم
دارند مى روند استانبول و من اسمهاى آشنایم را به ترکى روى کاغذ مى نویسم. مى گویم که سى انگلیسى را مى خوانند جیم و اگر یک خط کوچک زیرش داشته باشد مى شود چ. بعد روى کاغذ مى نویسم. اسمها جان مى گیرند و جلوى چشمم مى رقصند. همانطور که مى گویم اسکله، باد دریا مى خورد توى صورتم. مى گویم جزیره را از صبح بروید و کشتى اول ده و نیم صبح است. خودم را مى بینم که روى سنگفرش کوچه ها مى دوم تا به کشتى برسم. آخرین نفرى هستم که سوار مى شوم و سرفه مى کنم:" آب" چقدر تشنه بودم. جمعه بود. مى گویم در جزیره ماهى بخورید. نمى گویم زیرانداز ببرید و روى چمنها ولو شوید. نمى گویم که پرنده ها مى آیند نزدیک، خیلى نزدیک. مى گویم پلاژ دارد اما نمى دانم کجاست. مى گویم حواست باشد به اسکله اى که ازش پیاده مى شوى. نمى گویم آن روز دامن رنگى بپوش که خودت هم شکل جزیره باشى. ترکها به این جزیره مى گویند " بویوک آدا" یعنى جزیره بزرگ، خارجیها اسم جزایر اطراف استانبول را گذاشته اند جزیره هاى پرنسس. روى کاغذ مى نویسم که جزیره چهارمى پیاده شوید و دوربین را فراموش نکنید. نمى گویم آهنگهایتان همراهتان باشد. روى چمن، کنار پرنده هایى که از آدمیزاد نمى ترسند باید چیزى گوش کرد که بشود سنجاقش کرد به یک روز عالى. تا شب هى فکر مى کنم به استانبول. به جزیره. به گربه هاى تنبل پهن شده توى آفتاب. به خیابانهاى سنگفرش و به همه عکسهایى که نگرفته ام. خیلى بعدتر مى بینم دلم گرفته و مى خواهم بنشینم بلند بلند براى خودم گریه کنم. باید یک پلاکارد بزرگ آویزان کنم از گردنم: "از من در مورد استانبول نپرسید، دردم مى آید!"
 
" از آینه بپرس نام نجات دهنده ات را!"
ساعت ٦:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٦/۱٤  کلمات کلیدی: دغدغه های ذهنی من
خیلى سال پیش، توى همین اتاق خوابیده بودم که تصمیمى گرفتم. یادم نیست چى شده بود. همینقدر یادم است که دیوارهاى اتاق هنوز سبز کمرنگ بود و بابا و مامان دیگر به خاطر نوشتن روى دیوار بهم گیر نمى دادند. زمان کنکورم دیوار سمت راست اتاق پر شده بود از فرمولهاى ریاضى. دیوار سمت چپ را اول با مداد و ریزتر و بعد که پررو شدم با ماژیک و خیلى درشت شعر مى نوشتم. یادم هست که شعر را با ماژیک مشکى نوشتم، درشت، خیلى درشت. از همه جملات و شعرهاى دیگر بزرگتر تا هر وقت به دیوار نگاه مى کنم ببینمش. شعر احساس قدرت شگفتى به من داده بود. یادم نیست تا قبل از آن چرا منتظر نشسته بودم تا یکى دیگر دستم را بگیرد و کمکم کند که افسردگى را بگذرانم و برگردم به شیدا، شیدا بودن. حالا در این صبح نیمه تاریک، به دیوارهاى آبى تیره نگاه مى کنم و فکر مى کنم باید یک جایى شعر را دوباره براى خودم بنویسم. تا به یاد بیاورم که چقدر قوى هستم و به یاد بیاورم که نجات دهنده اى در کار نیست. حالا من سى و شس ساله هستم و چاه افسردگیهاى آن وقت دیگر جلوى رویم نیست. جلویم شهر است با خیابانهاى پیچ در پیچش.  شهر که تویش مدرسه هست. برج هست. پمپ بنزین هست و آدمهایى که نشسته اند دست به آسمان که آیا باران ببارد یا نبارد. من دیگر به آسمان نگاه نمى کنم. یک بار توانسته ام با این شعر خودم را برهانم و حالا باید فقط دوباره جایى بنویسمش، درشت اما خیلى درشت... * فروغ فرخزاد
 
سلام گلمریم یا اولین روز بعد از تعطیلات خود را چگونه گذراندید؟
ساعت ۸:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٦/۱٢  کلمات کلیدی: روزهای من

امروز همه بچه‌ها از مرخصی برگشته بودند و دفتر شده بود مثل هر روز. دو تا کاندید برای منشی‌گری آمدند و سوژه تا عصرمان جور شد. اولی نشسته بود متنی را که گذاشته بودند جلویش یک انگشتی تایپ می‌کرد. رفتم کاغذ بردارم از روی میز و خیره شدم به دستهای دختر. بعد با نهایت بدجنسی ادایش را درآوردم. رئیسم دید و گفت: « تو هم شیطونی‌ها!» صبح به خیر مهندس! بعد از 8 سال آشنایی و حداقل 4 سال در یک اتاق کار کردن تازه فهمیده‌ای که من بازیگوشم؟ آیا به خودم امیدوار باشم الان؟  دومی ابروهای کلفتی داشت به ضخامت یک بند انگشت، رنگ کاه. صورتش شبیه آدمی بود که همین الان یک فیلم خیلی ترسناک دیده و بعد همانطور یخ زده و مانده، با چشمهای گشاد مرگ دیده. دوستم ف. گفت: « متولد 69 است و تایپ کردن هم بلد نیست.» لابد فکر کرده آنقدر تو دل برو است که نیازی به مهارتهای معمول منشی‌گری ندارد. فکر کردم متولد 69 یعنی 22 ساله و دختر با آن شمایل اژدها گونه‌ای که برای خودش درست کرده بود 40 ساله به نظر می‌آمد.

همکار خردادی از مرخصی برگشته بود. از بس جایش خالی بود داشتم افسردگی می‌گرفتم. بدیش این است که سیستم خودم خراب شده و رفته‌‌ام کنار سازه ایها نشسته‌ام، بچه‌هایی ساکت و محترم. آن وقت ف. و خانم الف و همکار خردادی آن طرف آتلیه می‌خندد و من این طرف می‌میرم از ترکیب حسودی و فضولی. مهندس ق. می‌گوید: « بد گذشته که می‌خوای برگردی سرجات؟» بله. من سرجایم اسپیکر دارم برای خودم. ستار دارم. معین دارم و تازه تلفن طرف راستم است نه طرف چپم و حرفهای بامزه همکار خردادی را هم می‌شنوم. به جای همه اینها لبخند می‌زنم. لبخند بر هر درد بی درمان دواست. ناهارم کم بود و سیر نشدم. نیم ساعت بعد از ناهار، که آتلیه را زیر و رو می‌کردم دنبال یک تکه شکلات یکی از همکارها صدایم کرد که « بیا خورش قیمه بخور.» خانگی؟ خیر. از همین چرب و چیلیهایی که وقتهایی که افسردگی حاد دارم ورژن قرمه سبزیش را سفارش می‌دهم که خودم را در لایه روغنش غرق کنم. رفتم و یک پیش دستی پلو کشیدم و قیمه چرب. ف. رسید که « شیدا باز که داری می‌خوری؟» تا بیایم جوابش را بدهم غذا پرید توی گلویم. از همان موقع تا حالا دارم سرفه می‌کنم. احساس می‌کنم یک دانه برنج پشت دماغم گیر کرده و نه بالا می‌رود و نه پایین می‌آید. وسط سرفه فکر کردم نکند حامله‌ام. بعد به ف. نگاه کردم و فکر کردم بعد از نطق غرایی که پریروز برایش کردم در وصف اینکه بچه دوم چطور ما را به کشتن می‌دهد و چرا نباید دوباره بچه دار شویم، اگر حامله باشم چقدر خنده دار می‌شود. فکر کردم کلی آدم می‌خندند به من. یکیش خود شما! بعد از این همه نوشته‌های کوبنده در باب بچه دوم اگر بیایم بنویسم من حامله‌‌ام نمی‌خندید؟ می‌خندید. بعد هم برای بقیه تعریف می‌کنید که یکی بود هی می‌گفت بچه دوم بد و اخ و فلان و حالا دوقلو حامله است طفلکی!

از سر کار در آمدم و رفتم دنبال بچه . از همان راه پله شروع کرد: « تو ماشین موبایلتو می‌دی؟» شک برم داشت: « منو بیشتر دوست داری یا موبایلمو؟» بی انصاف گفت: « جفتتونو دوست دارم.» بچه جان من این جواب را برای وقتهایی یادت دادم که آدمهای بیمزه ازت می‌پرسند مامان را بیشتر دوست داری یا بابا را. رفتیم امیر را برداشتیم. بازار روز جهنم بود از داغی. خرید کردیم و همدیگر را گم کردیم. زنگ زدم به موبایل امیر. موبایل توی ماشین بود. ما همیشه در بازار روز همدیگر را گم می‌کنیم آن وقت امیر موبایلش را گذاشته توی داشبورد و رفته. نشستم به سر و کله زدن به اسمسها. مدیر پروژه زنگ زد که سه شنبه جلسه گذاشته‌‌ام و چه خبر از نقشه‌های برق و تاسیسات. گفتم از برق خبر ندارم. تاسیساتش را هم دو بار دیده‌ام. بسم است. گفت پس منتظرم برای جلسه. گفتم باشد. اسمس زدم به رئیسم که سه شنبه جلسه گذاشته‌اند، ساعت 11. جواب نداد.

به خانه که رسیدیم ولو شدیم. سینا رفت با پسر همسایه بازی کند. خوابیده بودیم تا بچه در زد که سوئیچ ماشین را بده. سرایدارمان خواب نما که می‌شود ریو سرمه‌ای مرا می‌شوید.سوئیچ و خواب بعد از ظهرم را دادم دست پسرم که ببرد توی حیاط.  امیر خواب دیده بود که رفته‌ایم آمریکا پیش بهاره. می‌گفت جای بیخودی بود، عین مخروبه. گفتم خوب نمی‌رویم حالا که بیخود است. پرسید: « تولد بهاره کی است؟» گفتم: « ده روز دیگر.» بعد گفت: « برایم قهوه ترک درست می‌کنی؟» داشتم این خزعبلات را می‌نوشتم. البته بلند شدم و برای شوهرم قهوه ترک درست کردم  و فکر کردم الان بچه می‌آید و شام نداریم.

تهران این چند روزه عجب شهر معرکه‌ای شده بود. عصر که پیچیدم توی صدر و ایستادم پشت ترافیک فکر کردم اه! باز ترافیک صدر. باز این شهر شد همان چیزی که بود. گیرم که همکار خردادی برگشته باشد و به اندازه دو نفر ناهار بیاورد و ما برای شام قورمه سبزی پلاس کرفس داشته باشیم. دلم تهران خلوت و خوبم را پس می‌خواست. روی صورت راننده‌ها اخم همیشگی بود اما آسمان هنوز آبی کمرنگ مانده بود  و دودی نشده بود. هنوز می‌شد نفس کشید و شهر هم شهر من بود. با ترافیک صدر. با بازار روز شلوغ. با پیرزنهایی که موقع خرید کاهو بهت تنه می‌زنند. با بچه‌ای که درست وقتی پلکهایت گرم خواب شده در می‌زند. با سرایداری که ماشین را  گربه شور می‌کند. با خانه که با دهان گشادش و کیسه‌های خرید پر می‌خواهد مرا قورت بدهد.  


 
شنبه یواشکى
ساعت ٥:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٦/۱۱  کلمات کلیدی: دغدغه های ذهنی من ، روزهای من

صبح که بیدار شدم هنوز خوابم مى‌آمد. خودم را دلدارى دادم که شنبه خوبى است و هنوز شهر خلوت است و امروز پسرم مى‌آید. روح کولیم مى‌خواست دامن سبز را بپوشم با آن همه پولک و خطهاى بنفشش، فکر کردم نمى‌توانم کار کنم. پیراهن بلند آبى را پوشیدم. پیراهن تا مچ پایم بود. روى پاهایم بندهاى صندلى که در استانبول پوشیده بودم هنوز سفید باقیمانده است. انگار حتى وقتى هم که پابرهنه‌ام کفشى از خیال پوشیده‌ام. 

 بقیه اش آسان بود. فکر کردم امروز رنگهاى سبز و آبى را لازم دارم. اول هفته است و دخترک کولى را باید آرام نگه داشت. داشتم بالاى چشمم خط آبى مى‌کشیدم و معین براى بار هزارم مى‌خواند: " اگه چشمات منو مى‌خواست، تو نگاه تو مى‌مردم." فکر کردم گوشواره آبى یا طلایى؟ بعد فکر کردم دیرم شده و اصلا دیر شده که شده. دختر کولى گفت: "شال سرخابى را سر کن!" گفتم: "امروز نه، دختر جان، شنبه است!" بغض کرد و رفت نشست گوشه اتاق. این همه نازش را مى‌کشم و آخرش براى هر چیز کوچکى قهر مى‌کند. گوشواره طلایى را که گوشم کردم بفهمى نفهمى لبخند زد. شال سبز و آبى را برداشتم.

 خیلى وقت نیست که با رنگها آشتى کرده‌ام. دور و برم را نگاه مى‌کنم و وقتى مى‌بینم بوته‌اى با رنگهاى سبز سیر گلهاى سرخابى روشن داده فکر مى‌کنم مى‌شود همه این رنگها را با هم جور کرد. منشى مدرسه قبلى پسرم مى‌گفت:" هر روز صبح شالهاى رنگى شما را که مى بینم انرژى مى‌گیرم. چه خوب که در محل کارتان مى‌توانید شال رنگى سر کنید."  

  شالهاى رنگى و من و گوشواره‌ها، صبح به صبح بهم نگاه مى‌کنیم. گاهى دخترک کولى هم پیدایش مى‌شود و گاهى هم پسرم که دستش را دراز مى‌کند و مى‌گوید: " امروز اینو گوشت کن!" دلش را نمى‌شکنم. گوشواره‌هاى سنگینتر را مى‌پسندد و با دختر کولى لج مى‌کند. آن روزى که با هم رفته بودیم خرید نگذاشت شال سبز روشن را بردارم و اشاره کرد به یشمى، یک کلام. آیا من این بچه را درست تربیت کرده‌ام؟ شک دارم. اما وقتى گفت شال گلدار صورتى را برندارم گوش نکردم. گفتم که باید دخترک کولى را آرام نگه داشت. بهم که بریزد حالم دیدنى مى‌شود و با این روزهاى داغ و هورمونهایى که با من شوخیشان گرفته همین دیوانه شدن دخترک را کم دارم.


 
خیلى وقت بود خواب ندیده بودم
ساعت ٩:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٦/۱٠  کلمات کلیدی: آخه من لیبل این پست رو چی بزنم؟

خواب مى بینم آشنایى که به تازگى دختر دومش را زاییده آمده پیشم. در خانه خودم نیستم. در خانه بزرگ و بى در و پیکرى هستم با یک عالم غریبه. دارم براى هر دو دختر هدیه آماده مى کنم. سینا، جامدادى قرمزى را که خریده ام براى دختر بزرگتر پنهان مى کند. اخم مى کنم. جامدادى را پس مى دهد. همه هدیه ها آماده است. کیسه را مى گذارم گوشه اتاق و بیرون مى آیم. زن که دارد مى رود، مى خواهم هدایا دخترها را بدهم ببرد. تمام خانه را زیر و رو مى کنم و کیسه را پیدا نمى کنم. 

 ***

در جاده اى کوهستانى مى رانم، نیمه برهنه ام. پیچها تند هستند و من نگران برگشتم هستم. جاده مى رسد به یک دوراهى و هر دو راه را با سنگهاى بزرگ بند آورده اند. پیاده مى شویم از ماشین. سینا شروع مى کند به دویدن. اما سینا قبلتر توى ماشین نبود. من بودم و امیر. سینا مى دود و دور ماشین مى چرخد. نگرانم و نمى دانم چرا. 

***

توى شهرم،  باز دارم رانندگى مى کنم. یکى از دوستانم کنارم نشسته، ایده یا الهام یا یکى که رویایم ساخته از ترکیب این دو. موبایلم روى اسپیکر است و دوست دیگرى پاى تلفن حرف مى زند. الهام/ایده با دوستم بد حرف مى زند. محکومش مى کند. من ساکتم و گذاشته ام که یکى دیگر به جاى من حرف بزند. بعد یهو مکالمه قطع مى شود و مى بینم که دوست پاى تلفن نیست، دیگر نیست.


 
کولى کنار آتش*
ساعت ٧:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٦/٩  کلمات کلیدی: روزهای من

دختر کولى درونم دامنهاى بلند و چین دار مى پوشد این روزها. موها را مى گذارد روى شانه بماند و گوشواره هاى بلندى به گوشش مى کند که صدا هم مى دهند. دختر کولى رنگهاى تند و شاد را با هم مى آمیزد. بالاى چشمش را خط چشم سیاه مى کشد و رژ قرمز مى زند و هر بار که باد مى آید دلش مى خواهد برقصد. دختر کولى این روزها که بچه اش نیست، تا دیر وقت در رختخواب مى ماند و غذا هم درست نمى کند. دختر کولى روى ابرها قدمهاى سبک برمى دارد و هر وقت که دلش مى خواهد دستش را مى گذارد روى شانه دوستانش. دختر، دخترک کولى بیست سال از من جوانتر است و این روزها مرا پا به پاى خودش مى کشاند. 

 * عنوان کتابى از منیرو روانى پور


 
«آه، سهم من این است...»
ساعت ۸:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٦/۸  کلمات کلیدی: روزهای من

یک – سر چهارراه

خلوت است. حتی گداهای پابرهنه شهر هم به مرخصی رفته اند. می پیچم به طرف چپ. صدای آهنگ را بلند کرده ام. پایم را فشار می دهم روی پدال گاز. ماشینم از جا می جهد. فکر می کنم بروم خانه، دوش بگیرم و بپلکم یا بروم تجریش. صبح فکر می کردم اگر تعطیل شدیم می روم تجریش. باید دخترک درونم را می بردم و با گل سر و گوشواره رامش می کردم. فکر کردم حالا که شهر خلوت است و من کاری ندارم می روم تجریش.

دو – خیابان سعد آباد

پارکبان مى گوید: "خانم من لیسانس جغرافى دارم برام کار سراغ ندارى؟" حواسم را پرت کرد و گوشى نازنینم از دستم سرخورد و افتاد زمین. 

سه- بدل فروشى

  زنی همراه شوهرش به گوشواره های بدلی نگاه می کند. مرد برای این مغازه کوچک زیادی درشت است و بین این همه زنها و دخترها اضافه به نظر می رسد. چشم غره مى روم به زن. انگار نباید مرد را به حریم دلخوشیهاى ساده و کوچکمان راه مى داد. زن اما دلبرانه گوشواره اى را جلوى مرد تکان مى دهد و مى گوید:"اینم بخرم؟" 

 چهار - پاساژ قائم

روى در و دیوار به چه گندگى نوشته است: "  چشمهای طبیعی و زیبا با لنز فرش لوک" فکر مى کنم پارادوکس و بعد به خودم فکر مى کنم. خودم آخر پارادوکسم این روزها. مجسمه هاى انتهاى پاساژ توجهم را جلب مى کند. دخترکى ایستاده، دستهایش باز باز است و روى دستهایش سه کبوتر آبى نشسته اند. دلم مى خواست من آن دختر بودم. همانقدر آرام، همانقدر معصوم... زنى که لنز سبز توى چشمش گذاشته به من تنه مى زند. خیلى هم غیر طبیعى...

پنج - سبزى فروشى

مى گویم:" دو کیلو سبزى قورمه بده!" مرد مى گوید: " دو کیلو و نیم مى دم که بشه پنج تومن." از قیمت سبزى پاک شده و خرد شده خبر ندارم اما مى دانم که خیلى وقت است دلم قورمه سبزى مى خواهد و سبزیش را ندارم. امروز هیچ جا ریحان ندیدم. لابد خریداران زبل صبحگاهى تمامش کرده اند.

شش - کتابفروشى

پیرمرد بداخلاق که مرد این کتابفروشى شد پاتوق ما. حالا با دستهاى سنگین مى روم که کتابى را که براى کلاسم لازم داشتم بخرم. بوى شنبلیله مى پیچد در فضاى کتابفروشى. مرد کتابفروش اما با مهربانى دنبال کتابهایى که مى خواهم مى گردد و برایم پیدایشان مى کند. به من به خاطر کیسه بزرگ سبزى خرد شده و بوى شنبلیله اخم نمى کند. انگار قضاوتم نمى کند. وقتى خودم به خودم رحم نمى کنم چه خوب است که غریبه اى بدون قضاوت اجازه مى دهد کیسه سبزیهایم را روى میز بگذارم و کتابهایم را انتخاب کنم.

هفت - در منزل خواهر شوهر

قرار است گلها را آب بدهم. سرایدار تا مى بیند ماشین را پارک کرده ام مى پرسد کى هستم. مى گویم: عروس آقاى فلانى. سریع مى پرسد: حاجى؟ بله، من گاهى فراموش مى کنم  کى هستم. حالا دارد سراغ مى گیرد که حاجى کجاست و دخترش چرا نیست و من گوش نمى کنم. آمده ام گلها را آب بدهم و بروم خانه. حالا گیر کرده ام با این وراج و سرم هم درد مى کند.

هشت - خشکشویى

مرد که مانتوهاى سبز و بنفش را به دستم مى دهد دوباره مى شوم خودم. به گوشواره هایى که خریده ام فکر مى کنم. فکر مى کنم که براى اولین بار از آن گوشواره هایى که با هم جفت نیستند خریدم و احساس عجیبى دارم. فکر مى کنم گل سر بنفشم زیباست و کاش سردرد نداشتم و چرا آن مانتوى زرشکى را برنداشتم. فکر مى کنم آخرش هم جرات نمى کنم موهایم را قرمز رنگ کنم و امروز چقدر خسته شده ام و هى پریده ام از این شاخه به آن شاخه و حتى تجریش، تجریش همیشگى هم آرامم نکرده است. 

 نه - در خانه 

 پسرک چموش طبقه بالایی دارد خانه را ویران می کند. امروز زود شروع کرده است. من نشسته ام و دارم گوش می کنم. به صدای خواننده که می خواند. به صدای بچه ای که روی سرم پشتک می زند. به صدای زودپز روی شعله گاز. به صدای گنگ و محو کولر. به صدایی که می گوید: « مگه عاشقم نبودی؟» و آفتاب دارد غروب می کند.


 
kim koparıpta verir sana kalbini anne gibi bebeğim
ساعت ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٦/٦  کلمات کلیدی: من و پسرم

بچه‌ام جیغ می‌زند: « مامانه؟ منم می‌خوام باهاش حرف بزنم.» ذوق می‌کنم. می‌پرسم: « چیکارم داشتی مامانی؟» می‌گوید: « هیچ می‌خواستم یه کم باهات حرف بزنم.» و بعد تعریف می‌کند از دریا رفتنش. از اینکه آب دریا گرم بوده. از اینکه هوا عالی است. از اینکه دده فریزبی با خودش آورده و از اینکه شب می‌خواهند بروند کنار دریا. گوش می‌کنم. پشت تلفن صدای بچه‌ام شمرده تر و واضحتر از صدای واقعیش به گوشم می‌رسد. دلم می‌خواهد بغلش کنم. وسط تعریف کردن ماجراها باز دوباره جیغی دیگری از شادی می‌زند و می‌گوید که تلویزیون درست شده و می‌خواهد مسابقه تماشا کند و گوشی را می‌دهد دست مادرم.

من دارم شام درست می‌کنم. دارم توی خانه که بدون بچه‌ام زیادی بزرگ و زیادی ساکت است می‌پلکم. دارم یواشکی بدون اینکه کسی ببیند اشکهای روی صورتم را پاک می‌کنم. همچین مادر بی جنبه‌ای هستم که طاقت یک روز دوری بچه‌ام را هم ندارم.... هیس!


 
« من گلى را دوست مى دارم که در گلزار نیست»
ساعت ٦:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٦/٥  کلمات کلیدی: دغدغه های ذهنی من

خانم همکار نگاهى به کارت روى سبد گل مى اندازد و مى گوید:" از بهرام گرفته، حداقل صد تومن پولشو داده!" و بعد شروع مى کند به تخمین زدن، ارکیده اینقدر، آنتریوم اینقدر و لیلیوم اینقدر. من از بین گلها ارکیده را شناخته ام که رنگ سفید و بنفشش را دوست دارم. خانم همکار با جدیت شاخه هاى زرد رنگ را نشان مى دهد و مى گوید: " این هم یه جور ارکیده اس!" سرم را تکان مى دهم. بعد کارت اسم را جابجا مى کند و مى گوید: " اینجا بازم آنتریوم هست. عجب آنتریومهاى بزرگى!" مى پرسم: " این عطر مال کدام گلهاست؟" خانم همکار لیلیومهاى سفید دو طرف سبد را نشان مى دهد و مى گوید: " مال اینها..." کنار دیوارهاى سفید و خالى، گلها از گوشه اى شادى و زندگى را به فضاى دفترمان آورده اند. همکار خردادیم مى گوید: " پس چرا شیرینى نیاورد؟ گل رو که نمیشه خورد؟" از وقتى آمده ایم دفتر جدید، هر کارفرما یا همکارى که رسیده شکلات آورده یا شیرینى. بچه ها مثل گرگهاى گرسنه زل مى زنند به تازه واردها، منتظر تا ببینند برایشان خوراکى چى آورده اند. سبد گل از صبح سوژه بحثها شده است. ارکیده ها که در بند این حرفها نیستند با همان رنگ بنفشى که دوستش دارم وسط گلها هستند. من فکر مى کنم که ارکیده ها قشنگ هستند و چه بوى خوبى از این گلها مى آید و کاش بشود بگذاریمشان آنطرفتر جلوى کولر که گرما خرابشان نکند. خانم همکار مى گوید: " چقدر باکلاس، چقدر شیک..." من دیگر گوش نمى کنم. فکر مى کنم مناسبات اجتماعى ما وقتى ترجمه هاى مادى پیدا مى کند ناخوشایند مى شوند. من دلم مى خواهد فکر کنم کسى این گلها را خریده است چون زیبا هستند و چون این روزها، زندگى با این داغى تابستان و منگى بعد از تعطیلات و هزار دل مشغولى بیشتر از هر چیز زیبایى لازم دارد.


 
مى نویسم لابد هستم
ساعت ٧:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٦/٤  کلمات کلیدی: غر می‌زنم، پس هستم

یک - پسر لاغر قد کوتاه که لباس سبز کمرنگ و اسلحه دور کمرش باعث شده فکر کند بروس لى است مى گوید: " خانم اینجا پارک نکن!" فکر مى کنم این پسرکها را از کدام سربازخانه جمع کرده اند و لباس نیروى انتظامى تنشان کرده اند که شهر را یک دست پادگان کنند . مى گویم: " پنج دقیقه، بچه ام را که بردارم، مى روم." سرش را تکان مى دهد. خوشحال از اینکه ازش اجازه گرفته ام. فکر کردم وقتى مى گویم بچه ام، چه ترکیب غریب و بامزه ایست. همیشه "بچه ام" گفتن مادرها را دوست داشتم. حالا هم مى بینم ترکیب دوست داشتنى ام را پرت کرده ام براى نوجوانى که روى صورتش کرکهاى سبز کمرنگ دارد و از کجا مى داند که چقدر من این کلمه را دوست دارم. یادم باشد کلمه هاى خوشمزه ام را دست غریبه ها ندهم. حیف مى شوند.

دو- امروز با خودم قهر بودم. فکر کردم تقصیر ابروهایم است. بعضى وقتهایى که از خودم عصبانیم واقعا تقصیر ابروهاست. آرایشگاه شلوغ بود. زنى نق مى زد که دوقلوهاى نه ماهه اش را سپرده به شوهرش و حالا مرد قاطى مى کند. گفتم: " لوسش نکن شوهرت را خانم! بگذار بچه ها را نگه دارد." با بدجنسى قاطعانه زنى که پنج تا بچه بزرگ کرده است. زن ساکت شد و نشست روى نیمکت. من کى اینقدر تلخ شدم و خودم حواسم نیست؟

سه - پیرمرد در پمپ بنزین دارد کند و خسیس وار بنزین مى زند. مکثش، حرکات آرامش و تنظیم دقیق قرانهاى پول بنزینش روى اعصابم است. دلم مى خواهد چنان بوقى بزنم که از شش متر بپرد هوا و همه حساب کتابها یادش برود. ماشین زیر پایش صد میلیون مى ارزد و او دارد با سکه هاى صد تومنى لاس مى زند. خسیسهاى اینطورى را درک نمى کنم!

چهار - سر ناهار داریم پشت سر دخترک نیمچه کارآموز حرف مى زنیم. دختر ٢٢-٢٣ ساله خوشگل و خوش هیکلى که به شدت نچسب است. دو ماه است آمده توى این دفتر و هنوز یک ذره هم جا نیفتاده و بلد هم نیست دو کلمه بگوید که یکیش روى اعصاب نفر کنارى نباشد. فکر مى کنم ارتباط برقرار کردن واقعا هنر است. اینکه بتوانى لج این همه آدم را در محیط کوچک کار در بیاورى ولى واقعا بى هنریست. مثلا بعد از این همه مدت نمى داند که من به تصاحب میزم حساسم. بماند که معلوم نیست در نبود من چه بلایى سر سیستمم آورده که هر روز یک بساط دارم باهاش. اما تا ده دقیقه از دفتر بیرون بروم یا وسایلش را ولو کرده روى میزم یا صندلیم را برداشته. آن روز از جلسه که برگشتم کیفش ولو بود روى میزم. گفتم: " خانم میم این کیف را از روى میز من بردار " گفت: " والا پرتش مى کنى وسط آتلیه؟" گفتم: " بله و دیگر هم وسایلت را روى میز من نگذار." اولین بارى بود که سه جمله متوالى با دختر حرف زدم. حالا کمى حساب مى برد.

پنج - همکار سمت چپى مى گوید: " چرا حلقه دستتون نکردین خانم مهندس؟" این پسرک سه ماه پیش که آمد دفتر ما سلام کردن بلد نبود. حالا تحت تعلیم بقیه پسرهاى دفتر حرف زدن که یاد گرفته هیچ دارد رگه هایى از موذیگرى و ناقلایى بروز مى دهد که متعجبم مى کند. دو هفته سفر من گویا دوران شکوفاییش بوده چون از وقتى برگشته ام مى بینم زبان باز کرده و حواسش جمع شده. انگشت حلقه ام درد مى کند. احتمالا پنجشنبه دستم را با حلقه کوبیده ام جایى و حواسم نبوده. امروز نتوانستم حلقه ام را دستم کنم. دست راستم هم نه عادت به حلقه دارد و نه تحملش را. این است که حلقه ام را گذاشته ام روى میز. مى گویم: " دستم درد مى کند. " مى گوید: " فکر کردم با شوهرتون دعواتون شده حلقه رو پرت کردید روى سرش!" چپ چپ نگاهش مى کنم و فکر مى کنم چقدر باید مدام حواسم باشد که این جوجه ها را پررو نکنم و چه بد که اینقدر زود پررو مى شوند.

شش- هنوز دارید مى خوانید؟ آفرین به همتتان، ولى در این پست از احساسات و شاعرانگى خبرى نیست. دارم مى نویسم بلکه بتوانم بفهمم چه مرگم است و به شماره ۶ رسیده ام و هنوز نفهمیده ام.

هفت - این روزها بچه ام مى داند که من کلافه ام. بیشتر دور و برم مى پلکد. مثل بچه هاى دو ساله حرف مى زند که لجم را در بیاورد و به حق چیزهاى نشنیده بعد از ۶ سال و نیم براى اولین بار مى پرسد:" دوسم دارى؟" شاید بچه ام مى فهمد که یک تکه از روحم را جا گذاشته ام استانبول. مى فهمد که چیزى در من کم است. مى فهمد که این روزها اینقدر به من مى چسبد و نگاهم مى کند. بچه ام، بچه طفلکیم!

هشت - سر خودم را باید گرم کنم. باید دست خودم را بگیرم و با خودم و شهرم آشتى بدهم. باید یاد بگیرم بدون خاطره ها زندگى کنم. باید،باید، باید... سخت است اما!

 نه - آرزوها؟ نه، خوب نیستیم با هم. همین حالا فقط آرزو دارم که امشب بخوابم و خواب نبینم. از این خوابهاى تکه پاره و مضطرب خسته شده ام. 

 ده - " حال همه ما خوب است، اما تو باور نکن!"

یازده - چقدر دلم پر بود... شروع که کردم به نوشتن فکر نمى کردم سه جمله هم بتوانم بنویسم. حالا با موبایل و معضل تایپ یک انگشتى این همه نوشته ام. بهتر شده ام؟ بهتر مى شوم... این یکى را باور کن!

دوازده - تقصیر گرماست اصلا. امروز یکى پنکه را جابجا کرده بود و باد به من نمى خورد. بله، خیالم راحت شد، همه این آشفتگى مال گرما زدگیست!

سیزده - دیگر بیشتر از سیزده بند که نمى شود داشته باشیم... مى شود؟


 
این تهدید جدى است!!!
ساعت ۱٠:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٦/۳  کلمات کلیدی: روزهای من

دوستهایى هستند که مى شود با آنها در اتاق را بست. مى شود ولو شد روى تخت و ریسه رفت از چیزهاى احمقانه. دوستهایى هستند که با آنها مى شود میزبان بودن را فراموش کرد. مى شود ته دیگ سوخته سر میز آورد و مى شود به مگنتهاى روى یخچال هم خندید. دوستهایى هستند که با آنها مى شود نقابها را برداشت. مى شود ترسهاى سى و خورده اى سالگى را با آنها شریک شد و مى شود حرفهایى زد که جرات گفتنش را به خودت هم ندارى. دوستهایى که یک عصر کسالت بار پنجشنبه را تبدیل مى کنند به شبى از جنس شادى و خنده و تمام جمعه بوى پنجشنبه را مى دهد .تا مهاجرت شماها را هم نخورده، خودم مى خورمتان، بله!


 
"اگر لمسم کنى شاید به دنیاى تو برگردم."
ساعت ۸:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٦/۳  کلمات کلیدی: دغدغه های ذهنی من
مى گویند نوزاد بدون نوازش و تماس پوستى مى میرد. در گذر سالها پس چه مى شود که این نیاز به نوازش دود مى شود و از یاد مى رود؟ من که فکر مى کنم بدون نوازش آدم بزرگها هم مى میرند. یا مى میرند و حواسشان به مردنشان نیست. یا خودشان، خودشان را نوازش مى کنند با خرید ماشینهاى گرانتر، جواهرات و لباس. سعى مى کنند فراموش کنند که جایى در قلبشان خالى مانده و هر چه پول تویش مى ریزند پر نمى شود. نوازش، نوازش است. با رابطه جنسى فرق دارد. بچه ها خوب نوازش کردن را بلدند. از همان وقتى که یاد مى گیرند دستهاى کوچکشان را با اختیار خودشان تکان بدهند نوازش مى کنند. نوازشهاى بچه ها، نو و خلاقانه است. یکى از هزار و یک دلیلى که پدر و مادرهاى گیج و کم خواب را باز مى دارد از پشیمانى بچه دار شدن. بچه ها هستند که نیمه هاى شب دستشان را روى گونه هاى مادرشان مى گذارند. بچه ها هستند که تمام تن کوچکشان را به تن پدر مى چسبانند و با همین تماس آرام مى گیرند. بچه ها بلدند نوازش شوند و نوازش کنند. پس کى و کجا، خرابشان مى کنیم و نوازش را از زندگیشان دور مى کنیم و مى شویم آدم بزرگهاى سرما زده گمشده اى که نوازش را از یاد برده ایم؟
 
"شب از نوازش گیسویت از حریر مى گذرد."
ساعت ۱٠:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٦/۱  کلمات کلیدی: روزهای من
یک دفتر یادداشت با جلد چرم قرمز و حاشیه طلایى هدیه گرفته ام. از آن دفترهایى که به درد یادداشتهاى روزمره نمى خورد. حیف است براى نوشتن فهرست کارها و واقعا باید بى سلیقه باشى که یادداشتهاى کارى را تویش بنویسى. دفتر قرمزم را نگاه مى کنم و مى دانم که باید تویش شعر بنویسم. با دست خط خودم. نه دست خط شتابزده اى که با آن یادداشتهاى روزانه را مى نویسم. دست خطى که کلماتش نرم و منحنى شکل روى صفحه کاغذ مى پلکند و میم هاى گرد و خوشایندش روى گوشه کلمه ها با سرخوشى دور و برشان را نگاه مى کنند. دفتر تازه ام در گوشم مى گوید: " انگار قرار است دوباره شعر بخوانى..." و من یواش مى گویم: "انگار..." طورى که از زمزمه ام کسى را بیدار نکنم.