« زیرا عشق نفرینیست...» *
ساعت ٧:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/۳٠  کلمات کلیدی: من و پسرم

می‌گوید: «خوب می‌شی.»

می‌گویم  : « از بعضی چیزها نمی‌شه خوب شد،  مثل مادر شدن.»

 ×××

پسرم یاد گرفته بنویسد: «آب» پسرم نه روز دیگر هفت ساله می‌شود. پسرم هفت ساله می‌شود و من، من مادر، دیگر نمی‌توانم زیر بالهای خودم پنهانش کنم. پسرم سر کوچه مدرسه از ماشین پیاده می‌شود و می‌دود به طرف در دبستان. پسرم با دوستانش در حیاط مدرسه کشتی می‌گیرد. پسرم می‌پرسد: « چرا بابا نمی‌ذاره من پلیس بشم؟» من نگاهش می‌کنم و می‌دانم که بودنش یکی از روشنترین نقطه های زندگیم است. نگاهش می‌کنم و می‌دانم که هیچ وقت هیچ مردی را با عشقی تا این اندازه بی توقع و بی حساب دوست نداشته ام و دوست نخواهم داشت. نگاهش می‌کنم و می‌دانم که مادر شدن بزرگترین موهبت زندگیم بوده و بزرگترین مجازاتم و هنوز نمی‌دانم و احتمالا هیچ وقت هم نخواهم دانست که تا کجای مادر شدن، موهبت است و تا کجایش مجازات.

سینا که کوچک بود کشف کرده بودم که مادر شدن چقدر آسیب پذیرترم کرده در برابر دنیا. وقتی هنوز راه نمی‌رفت و بغلش می‌کردم می‌ترسیدم وقتی فکر می‌کردم دستهایم چقدر در دفاع کردن از این موجود کوچک ناتوانند و من چقدر کمم وقتی که بخواهم با بچه ای در آغوشم از خطری فرار کنم. حالا سینا بزرگ شده و خیلی وقت است که راه می‌رود و من بیشتر می‌ترسم. حالا می‌دانم ترسهای آن موقعهام چقدر خام بود و چقدر بچگانه. حالا می‌دانم که ترسهای بزرگتری هست. ترسهایی مثل کوتاه شدن دستم از موهای خرمایی فرفری پسرم.

×××

عشق را اگر هم نشود گفت، بوسیدن هست که بشود تعریفش کرد. مادر شدن را وقتی نمی‌شود نوشت، فقط باید گریه کرد.

 

 

* افسوس ما خوشبخت و آرامیم/ افسوس ما دلتنگ و خاموشیم/ خوشبخت زیرا دوست می داریم / دلتنگ زیرا عشق نفرینیست. « فروغ فرخزاد»


 
همه سنگهاى من
ساعت ۱٠:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٧/۳٠  کلمات کلیدی: دغدغه های ذهنی من
همکار خردادى مى گوید که آدم تجربه گراییست و از تجربه هاى بقیه استفاده مى کند. من؟ اگر صفتى باشد که برعکس این معنى را بدهد من همانم. من آدمى هستم که همه عمر سنگهایم را داشته ام و سرم را خوب کوبیده ام بهشان. سنگهاى من، خوب که خراشم داده اند شده اند آینه دقم. حالا انگار  دیگر از تجربه هاى خودم هم گریزان شده ام. فکر مى کنم خیلى وقت است که از کنار زندگى رد شده ام که مبادا سنگریزه اى زیر پایم برود و خراشى و دردى. اما دیگر از ایستادن دور گود خسته شده ام، از تماشاچى بودن در بازى دیگران. سنگها همه جاى زندگى هستند. خوردن سر به سنگ هم درد دارد، اما دارد که دارد. مى خواهم زندگى کنم، گور پدر تجربه هاى خودم و بقیه!
 
"زندگى شاید همین باشد"
ساعت ٧:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٧/٢٦  کلمات کلیدی: دغدغه های ذهنی من
وقتهایى هست که دلت مى خواهد کسى ،دوستى باشد که بشود وسط روز شلوغ کارى پهلویش غر بزنى. کسى که "آخى" آماده توى آستینش داشته باشد و بدانى که حواسش هست که غر زدنت نیمى غرغر است و نیم دیگرش اینکه خواسته اى دلت قرص باشد به بودنش.  همان لحظه اى که مى دانى کسى هست، همان کسى بودن،  کسى را داشتن،  همان.
 
یک فنجان کاپوچینو، لطفا!
ساعت ۱٠:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/٢۱  کلمات کلیدی: غر می‌زنم، پس هستم
سرم آنقدر شلوغ بود که جمعه آمد و رفت و نفهمیدمش. حوالى عصر دلم قهوه مى خواست و صداى پیانوى لابى هتل استقلال را. دلم مى خواست در همان مبل همیشگیمان کنار پنجره نشسته باشم و به دیوار بتنى زل بزنم که هى بالاتر مى رفت. حالا نزدیک ده سال است که ازدواج کرده ایم ولى آن ساختمان هنوز تمام نشده...اما لابى را تا دم آسانسورها میز و صندلى چیده اند و خیلى سال است که دیگر چاى خالى سرو نمى کنند. دلم مى خواست بزنم بیرون. طوفان بود و بچه باید شام مى خورد و حمام مى کرد و ناخنهایش را مى گرفتم و خرت و پرتهاى مدرسه اش را جور مى کردم. من اما دلم الهام را مى خواست. دلم مى خواست نشسته باشم کنارش و برایش حرف بزنم. دلم الهامم را مى خواست که نبود. به جایش از پاى لپتاپ بلند شدم و شروع کردم به مرتب کردن خانه. خانه را بچه ها - سینا و مبین- ریخته بودند به هم. براى من همین کافى بود که کسى صدایم نکند و دم به دقیقه نگوید:" مامان" بچه ها اما از حضور خنثى من حداکثر سواستفاده را کردند و هر چه اسباب بازى بود از اتاق آوردند پذیرایى و بعد هم پرت کردند این طرف و آن طرف. نزدیک غروب بود که تشر زدم:" جمع کنید!" آنها هم قر و قاتى همه چیز را با هم کیسه کردند و تمام. تا کى فرصت داشته باشم و مهره هاى شطرنج را از لگوها و پازلها را از ماشینهاى اسباب بازى و پولهاى مونوپولى را از لابلاى بلوکهاى چوبى جدا کنم. لپتاپ را خاموش کردم و اخم کردم به خودم در آینه. گفتم:" زشت شدى!" شیداى توى آینه جواب داد: " تو هم همینطور!" روز خوبى نبود.
 
«دردت را به من بگو»
ساعت ٦:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٧/۱۸  کلمات کلیدی: روزهای من

دکتر دو تا دستش را با هم فشار داد روی مهره‌های ستون فقراتم. ستون فقراتم مثل یک شاخه خشک صدا کرد و من چسبیدم به تخت. فکر کردم دیگر هیچ وقت نمی‌توانم تکان بخورم. همینطور چسبیده به تخت باید زندگی کنم. بعد گفت بلند شو و بچرخ، از اینکه دیدم می‌توانم تکان بخورم، تعجب کردم. دستم را کشید و شانه و ستون فقرات را از طرف دیگر چرخاند. باز همان صدا. دستهای دکتر قوی بود و سنگین. مثل دستهای امیر. بعد دکتر هر دو دستم را گرفت و نقطه‌ای را نزدیک آرنجم فشار داد. « اینجا درد داری» درد داشتم. چند نقطه دیگر را هم فشار داد و درد مثل یک دسته سوزن فرو رفت توی تنم.

خوش اخلاق بود و چاق. از آن دکترهای بشاش که دیدنش برای بهتر شدنت کافیست. بعد نشست پشت میز من هم روی صندلی کنارش. سرش را خم کرد روی نسخه و بدون اینکه نگاهم کند گفت: « شبها خوب نمی‌خوابی.» گفتم: « بله» و خم شدم که بند کفشم را درست کنم. بعد گفت: « تپش قلب داری.» سرم را آوردم بالا. نگاهم نمی‌کرد. هنوز سرش پایین بود. گفتم: « بله» و فکر کردم لابد شفاف شده‌ام و همه دردهایم روی پوستم نوشته شده، یا اینکه این دکتر جادوگر است. پرسیدم: « شما روانشناس هم هستید؟» و پشت بندش به خودم گفتم: « دختره زبان دراز! یک دقیقه ساکت باش...» دکتر این بار سرش را بلند کرد و گفت: « احتیاجی به روانشناس بودن نیست. دانستن بعضی چیزها خیلی ابتداییه. درد ستون فقرات تو یک درد کهنه است. اینکه حالا چرا اینقدر اذیتت می‌کند برمی گردد به چیزهای دیگر.» بعد توضیح داد در مورد خواب عمیق و اثراتش بر بدن و اینکه خواب سبک داشتن نشانه اضطراب است و تپش قلب هم یک نشانه دیگرش است و از این حرفها... قلبم که از دیروز توی سینه ام سنگین بود و داشت هن هن کنان برای خودش می‌زد با حرف دکتر، سبک شد و راحت. فکر کردم می‌توانم بنشینم همینجا و برای این دکتر حرف بزنم و چقدر پارسال خودم را کشتم با آن مشاور که یک جلسه یک ساعته گرانقیمتش به اندازه پنج دقیقه ویزیت این دکتر حالم را بهتر نکرد.

قبل از اینکه از اتاق معاینه بیرون بروم لبخند گشاد روی لبهایم را جمع کردم. فکر کردم آن بیرون پر است از آدمهای دردمند. آرزو کردم همه آنها مثل من با لبخند از این در بیرون بیایند و در را باز کردم.


 
صدایى از بیست و خورده اى سالگیهاى ما
ساعت ۱۱:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/۱٦  کلمات کلیدی: نوستالژی

صداى مرد پاى تلفن گفت:" چطورى خانم دکتر ا.؟" و من جا خوردم و مکث کردم. تا گفتم:" شما؟" و صدا گفت:" امینى" زنگ آشنا به صدا درآمده بود. صبحهاى دانشگاه، بیست و خورده اى سالگى، آقاى امینى ِ همیشگى ِ دانشکده معمارى دانشگاه شهید بهشتى که حافظه حیرت انگیزى داشت - و شکر خدا هنوز دارد- و همه بچه هایى را که به دانشکده معمارى آمده بودند و رفته بودند به اسم مى شناخت. آقاى امینى، روح دانشکده ما بود. من که نمى توانم دانشکده معمارى را بدون او تجسم کنم. بدون او و خاطره هایش، صمیمیت و دوستیش با تک تک بچه هاى دانشکده. سالهاست گذرم به دانشگاه نیفتاده ولى مى دانم اگر بروم همیشه آن راهرو ورودى را با آقاى امینى و موهاى سفید و عینکش به خاطر خواهم داشت که سر به سرم بگذارد: " چطورى خانم دکتر ا.؟" و من اعتراض کنم که دکتر که هیچ، هنوز مهندس هم نیستم.  آقاى امینى و صدایش برم مى گرداند به آن ساختمان دوست داشتنى و خوشایند. به سالهایى که کنار آن نرده هاى خاکسترى. خیابان سربالایى را مى رفتم تا برسم به دانشگاه. سالهاى رژ لب زدنهاى دزدکى در دستشوییها، سالهاى اولین عشق و اولین شعر. شنیدن صداى آقاى امینى، اینقدر نامنتظر، برم مى گرداند به یک دنیا خاطره خوب و یادم مى اندازد که دنیا یک وقت چقدر نو بود و همین به یاد آوردن هم خوب است.


 
« یادگاری که در این گنبد دوار بماند.»
ساعت ٩:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/۱٢  کلمات کلیدی: «و زخمهای من همه از عشق است»

دختر کارفرما را توی لابی موقع خروج از آسانسور می‌بینم. به دو تا از همکاران که همراهم هستند می‌گویم:« شما بفرمایید.» دختر، با من دست می‌دهد. بعد می‌گوید: « به به چه رنگهایی...» مانتوی خردلی پوشیده‌ام با شالی به همان رنگ. خودش مثل هر روزش مانتوی مشکی پوشیده با شال مشکی. موهای طلایی روشن دو طرف صورتش را قاب کرده. موها لخت و بلند هستند. در آسانسور که بسته می‌شود، بغلم می‌کند. صمیمیتش خوشایند است. سه هفته پیش سر درد و دلش باز شد و نیم ساعتی نشستیم به حرف زدن. قبلترش همین بود که هفته به هفته، قبل از جلسه سر می‌زدم بهشان. دختر کارفرما و منشی کارفرما و ده دقیقه‌ای گپ خوشمزه زنانه می‌زدیم برای خودمان. گریزی از حکومت خشک مردان. حالا یک روز در میان زنگ می‌زنم به منشی. او به من اسمس می‌زند که «عاشقتم.» من برایش می‌نویسم که «دورت بگردم.» شماره موبایل دختر کارفرما را ندارم. باید شماره‌اش را بگیرم. با این همه محبت حقش است که گاهی با او هم تکه پاره‌های عاشقانه رد و بدل کنیم و دلمان را خوش کنیم بهاینکه وسط روز یک اسمس برسد که یهو حال و هوایمان را عوض کند. می‌گوید حال و حوصله رنگها را ندارم. هر رنگی را دستم می‌گیرم می‌گویم نه مشکی بهتر است. می‌گویم اگر شالهای رنگی نباشد صبح به صبح نمی‌توانم انرژی لازم را پیدا کنم که بزنم به ترافیک و شهر و کار و زندگی. نمی‌گویم که شالها را چیده ام جلوی رویم و صبح به صبح فکر می‌کنم امروز چه رنگی را لازم دارم که روزم، جان بگیرد. می‌گوید همه شالهای من مشکی است. نمی‌گویم یک شال مشکی بیشتر ندارم که روی همان یکی هم نوشته « از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر» دخترک عشق لازم دارد. بدجوری عشق لازم دارد. بگردم ببینم یکی دیگر لنگه شال مشکیم پیدا می‌کنم برایش بخرم یا نه.


 
هذیان
ساعت ٥:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٧/۱٢  کلمات کلیدی: غر می‌زنم، پس هستم

از توى دستشویى صدا مى کند: " مامان؟" ساعت ٢ و ٢١ دقیقه صبح و خواب جایى دور از دسترسم مى پرد و مى رود. کم خوابى سوهان روحم شده وسط این همه گرفتارى. روزم را ۵ ساعت قبل از همه شروع مى کنم و پنج ساعت از همه خسته ترم. تقصیر من است لابد. بچه مى گوید:" مى دونى مامانِ دوستم سر کار نمى ره، همه اش تو خونه اس؟" دیروز ماندم خانه. سردردِ کم خوابى بود و کارهاى عقب افتاده. صبح لاستیک ماشینم در برگشت از مدرسه پاره شد. ماشین را ول کردم و پیاده برگشتم خانه. پول همراهم نبود. سر راه تمرکز کردم روى تنفسم انگار هیچ اتفاقى نیفتاده و من آمده ام پیاده روى صبحگاهى. تا برسم خانه بهتر شده بودم. سرایدار سوئیچ را گرفت که ماشین را بیاورد. رفتم خانه. خانه ساکت و خالى و خوشایند بود. سر ناهار دیگر دلم مى خواست دفتر باشم. دلم براى حرفهاى سر ناهار و ناخنک زدن به غذاى بچه ها تنگ شده بود. فکر کردم بلد نیستم خانه باشم. خانه را بلد نیستم. فکر کردم خانه بدون من هم خانه است. سرایدار در زد و سوئیچ را داد. رفتم دنبال پسرم، ناظم مدرسه گفت:" خیلى منتظرتون بود!" خیلى ؟ پنج دقیقه دیر کرده ام. پوستم کلفت شده، گفتم اشکال ندارد، عادت مى کند به دیر آمدن مادرش. بچه گفت:" موبایلتو مى دى؟" فکر کردم همین موبایل را بدهم دستش دیگر "مامان" نمى خواهد.  عصر جلسه داشتم. ساعت ۶ از جلسه زنگ زدم که بچه تکلیف دارد و زود شامش را باید بخورد و من معلوم نیست کى برگردم. ساعت ٨ شب در خانه را که باز کردم، بچه نبود. از خانه همسایه برنگشته بود. شام هنوز نخورده بود و تکلیفش ناقص بود. نقاشى اش را کشیده بود ولى کسى موضوع را برایش نحوانده بود که باید مدرسه را بکشد. مردى را کشیده بود با دستهاى بزرگ آبى. امیر گفت:" حواسم به ساعت نبود، طورى شده مگه؟" طورى که نشده، بچه نیم ساعت دیرتر مى خوابد. صبح پدر مرا در مى آورد براى بیدار شدن و من هم خیر سرم ٨ صبح قرار کارى گذاشته ام! خانه ام را تازه همان طور که هست دیدم. دیدم که بدون من چرخش نمى چرخد. لنگ مى زند. کم مى آورد. این خانه، خانه من است. خانواده کوچکم بدون من، زن خسته اى را کم دارند که روى میز صبحانه را دستمال بکشد و پسرکش را وقت خواب نوازش کند و حواسش باشد که نقاشى اشتباهى نکشد. خانه، بدون من، خانه نبود. نیست. بچه گفت: " بیا پیشم بخواب، سردمه!" پیشش دراز کشیدم. پیشانیش را بوسیدم. شور بود.


 
عصر دوشنبه با اعمال شاقه
ساعت ٥:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٧/۱۱  کلمات کلیدی: روزهای من

آنقدر خسته بودم که یادم رفت به آرایشگرم بگویم قد ابرویم را دست نزند. بعد که آینه را داد دستم دیدم براى خودش یک خط صاف درست کرده، نصف ابروى سابقم. غر زدن فایده اى نداشت. آخر وقت بود و آنقدر خسته بودم که از دراز کشیدن روى صندلى بزرگ و سفید کیف کرده بودم. لبخند مودبانه زدم و تشکر کردم. وسط آن همه خستگى آنقدر دراز کشیدن بهم چسبیده بود که رفتم شکنجه گاه. زن جاافتاده اى موم داغ ریخت روى پایم. سوختم و پایم هم لرزید. گفت:" چیزى نیست." چیزى که نبود. نیم سوز شده بودم و کمرم را چسبانده بودم به تخت باریک و به شکنجه گرم نگاه مى کردم. فکر کردم صبح تا شب با زنهاى زشت، زیبا، تمیز، کثیف، خسته و سرحال در این وضعیت سر و کله مى زند. چه روحیه اى دارد که هنوز مى تواند لبخند بزند. امروز همکار کنار دستیم اعصابم را خراب کرد. گفتم :" خسته ام!" گفت : " رادیو گفته اگر شب خوب بخوابین و ٧ صبح بیدار بشین تا ساعت ٩ نباید احساس خستگى کنین" خدایا این بیست و خورده اى ساله ها را به سى و خورده اى سالگى برسان! ده سال تمام از من کوچکتر است و باید راه حلى پیدا کنم که نطقهاى انتخاباتیش را در منبر دیگرى به خورد بدبخت دیگرى بدهد. زیر شکنجه فکر مى کنم همین دراز کشیدن هم خوب است. کاش همین جا بخوابم. قبلش باید حتما بگویم که آن موم خیلى داغ است مادر من و لطفا بیرون که رفتى چراغ را خاموش کن!


 
خرده جنایتهای عصر جمعه
ساعت ٩:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/٧  کلمات کلیدی: افسردگی و سایر دردهای بی درمان

یک - بى حوصله‌ام، تقصیر هورمونها هم نیست. شده‌ام یک پارچه اضطرار. تحمل خودم را ندارم. از کى جمعه‌ها اینقدر سنگین شدند و از کى تحملشان اینقدر سخت شد؟ جمعه،مثل حریفى نشسته روى سینه‌ام، نه مى‌توانم کنار بزنمش و نه آنقدر قوى است که نفله‌ام کند. من و جمعه با هم کشتى مى‌گیریم. جمعه مرا زمین مى‌زند. از صداى خنده‌اش چندشم مى‌شود. سر پسرم داد مى‌زنم: " آخه آدم با مامانش اینطورى حرف مى‌زنه؟" با حرص مى‌گوید: " بله!" فکر مى کنم یک جایى اشتباه کرده‌ام اما نمى‌دانم کجا. گاهى فکر مى‌کنم اشتباهم از لحظه انتخاب رشته‌ام شروع شد یا از وقتى که تصمیم گرفتم از استانبول برگردم و درسم را تمام کنم یا از همین بى حوصلگیم در مادر بودن. سرِ نخ پیچیده و گم شده، تقصیر کمردرد هم هست. وقتهایى که کمردردم زیاد مى شود فکرهاى سیاه مى زند به سرم. جمعه، مثل یک عنکبوت کریه و درشت خیره شده به من. طاقتش را ندارم. مى گوید:" چرا نمى‌نویسى؟" حوصله ندارم. جواب مى‌دهم؟ نمى‌دهم؟یادم نمی‌آید. مى‌گوید: " زندگى پیچیده است، بنویسش." دو تا جمله مى‌نویسم شبیه انشاهاى کلیشه‌اى دبیرستان. فایده‌اى ندارد.

دو- احساس زنى را دارم که یک تکه جواهر هدیه گرفته باشد، زیباتر و ظریفتر از همه داشته‌هایش. آن وقت آن تکه زیبا به بقیه زندگیش نمى‌آید. کنار ظرافتش باید ناخنهاى بلند لاک زده داشته باشد، کیف چرم خوشبو، مانتویى که به اندازه حقوق یک ماهش بیارزد و یک حلقه ظریف با یک تکه برلیان درشت. جواهر زیبا، به هیچ چیز نمى‌آید. براى زندگیش، زیادى زیباست. حال زنى را دارم که چیزى را هدیه گرفته که نمى‌داند چه کارش کند.

سه – جلوی آینه برای خودم یک لبخند قرمز می‌کشم. پررنگ. موهایم را سشوار می‌کشم. گوشواره گوشم می‌کنم. دامن آبی گلدار را می‌پوشم. عطر می‌زنم. زنگ می‌زنم به یک دوست. عصر جمعه‌ خودم را می‌چسبانم به ماتیک قرمز پررنگ و فکر می‌کنم بالاخره باید بگذرد.

چهار – مدام دارد با تایمر موبایلم ور می رود. می‌گوید: « چهل ثانیه دیگه وقت داری مامان!» وقتم تمام شده. باید بروم.

 


 
«سکوتم از رضایت نیست.»
ساعت ٤:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٧/۳  کلمات کلیدی: دغدغه های ذهنی من

راستش بعد این همه سال هنوز نمی‌دانم آدم ترسویی هستم یا نه. از سوسک البته می‌ترسم اما خیلی دست دست نمی‌کنم برای کارهایی که «باید» تویش دارد. اگر قرار است آمپولی بزنم ترجیح می‌دهم امروز باشد تا فردا. اگر قرار است برای امتحانی داوطلب شوم، ترجیح می‌دهم نفر اول باشم تا با اضطراب بقیه لحظه هایم را تلف نکنم. اگر قرار است راهی را بروم، ترجیح می‌دهم امروز بروم تا هفته آینده. اسمش شجاعت نیست. شاید یک جور فرار از اضطراب است. من از آدمهایی هستم که چسب زخم روی زخمهایم را یا نمی‌کنم یا با بیشترین سرعت ممکن می‌کنم. آنقدر که سکون و مکث بهم فرصت تردید ندهد. مثل پریدن از جکوزی به حوضچه آب یخ می‌ماند. اگر بایستی، اگر تردید کنی، دیگر نمی‌پری. حداقل من اینطوری هستم. مکث یعنی از دست دادن جراتم، شجاعتم. من از آدمهایی هستم که یا همان لحظه اول می‌پرم یا دیگر نمی‌پرم. من آدم مزه مزه کردن لحظه های سخت و دردناک نیستم.اگر کاری باید بشود – و این باید از آن بایدهای شوخی بردار نیست – پس باید هر چه زودتر بشود. من همان مادری هستم که با قدمهای بلند از مدرسه پسرم دور می‌شوم. من همان زنی هستم که از خانه دوستم که دارد می‌رود، با بیشترین سرعت ممکن فاصله می‌گیرم. من همان راننده ای هستم که سرعتش اسلحه مخفیش است برای فرار، برای نبریدن، برای اینکه بتواند راهش را ادامه دهد. من همانی هستم که یا همان لحظه اول می‌روم یا می‌مانم. اگر بمانم، اگر «باید» ها مجالم بدهند، شاید جرات اعتراف پیدا کنم که می‌ترسم. دویدنم، کندنم، سرعت گرفتنم از ترسم است. من ترسوی شجاعی هستم!


 
پاییزانه هاى مادر یک کلاس اولى
ساعت ۱٠:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/۱  کلمات کلیدی: من و پسرم
پسرک آنقدر هول بود که صبر نکرد ماشین را پارک کنم. سر کوچه مدرسه پیاده شد و دوید. تا من با افسر پلیس سر و کله بزنم و جاى پارک پیدا کنم و با کفشهاى پاشنه بلندم بدوم رفته بود داخل مدرسه. توى حیاط پر از بچه بود. چشم گرداندم تا دیدمش. پسر کوچکم را دیدم که بین آن همه بچه هاى بزرگ، کوچکتر هم به  نظر مى رسید. هاج و واج ایستاده بود و نگاه مى کرد به آدمهاى بالاى ایوان. دستش را گرفتم و بردمش تا کنار معلمشان که دست پسر دیگرى را گرفته بود. گفتم:" سلام، مادر سینا هستم، این پسرِ من، دستِ شما سپرده..." لبخند زد و آدامسش پیدا شد:" خیالتون راحت باشه!" به سینا گفتم: " من رفتم سر کار." سینا چیزى نگفت. معلمش داشت نگاه مى کرد به شال قرمزم. پسرم را وسط حیاط بزرگ مدرسه، کنار زنى که نمى شناختم، گذاشتم و آمدم. جایى گوشه و کنار قلبم داشت تیر مى کشید. چرا قبلا نفهمیده بودم چقدر حیاط مدرسه بزرگ است و پسرهاى کلاس ششمى چقدر درشتند و این کوچه چقدر ماشین دارد. به افسر پلیس گفتم:" ممنون آقا!" گفت: " کمربند را فراموش نکنید!" کمربند ایمنی را نبسته بودم که مانتویم چروک نشود! آخرِ تفکرِ جهانِ سومى. حواسم را دادم به کار و ترافیک تا یادم نیاید که این هفت سال چقدر زود گذشته  و کمربند ایمنى را بستم.