« آغوش این دیوونه محکم نیست.»
ساعت ٢:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۸/۳٠  کلمات کلیدی: افسردگی و سایر دردهای بی درمان

روزهای ابری روزهای کار کردن نیست. روزهایی که آسمان انگار می‌خواهد بترکد و زیر بغضی که این همه مدت نگه داشته همه‌مان را مدفون کند. روزهای ابری باید با لباس گرم و یک فنجان نسکافه داغ نشست پشت پنجره. زل زد به گنجشکهای آواره. برگهای زرد. بچه هایی که می‌دوند. روزهای ابری را باید شالگردن بست و روی برگهای زرد راه رفت. به زودی پاییز تمام می‌شود و من حتی به یک برگ پاییزی هم دست نزده ام و زیر باران درست و حسابی راه نرفته ام. به زودی پاییز تمام می‌شود و سی و شش سالگی من هم به نیمه خواهد رسید. به آدمهای امیدوار حسودیم می‌شود. به آدمهایی که هنوز جرات دارند در این روزهای سیاه و ابری لبخند بزنند و بچه دار شوند. به آدمهایی که می‌گویند همه چیز درست می‌شود. من، زیر سنگینی ابرهای پاییزی، با خودم و افکارم دست و پنجه نرم می‌کنم. خودم را هزار بار توی آینه هایم شکست داده ام و هنوز شیدایی توی آینه ایستاده است که توی نگاهش چیزی جا مانده است. من دیگر نگاههای خودم را هم نمی‌شناسم. من دیگر خودم را نمی‌شناسم. کاش جرات داشتم و ... آخر این جمله را می‌توان با هزار جمله دیگر بست. دنیاهای موازی دور و برم سرم را درد آورده اند. کاش چشمهایم را می‌بستم و توی خودم می رفتم و به قول آقای رستاک، پاییز سال بعد برمی‌گشتم.


 
«من به این تسلیم مى اندیشم.»*
ساعت ٩:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۸/٢٩  کلمات کلیدی: از دلتنگی و شیاطین دیگر ، روزهای من

پاى تلفن مى گوید: " سلام دخترم!" صدایش آن حالت عصبى را از دست مى دهد. روان و ملایم مى شود. صداى آرامش بخش یک مادر. وقتى سر وقت من مى آید حرف را مى کشانم به بچه ها. چشمهاى زن از دخترش که حرف مى زند برق مى افتد. مى گوید: " اسم دخترم هستى است و همه هستى من هم هست." زن کم حرف حالا دارد از دخترکش حرف مى زند، دخترک ۴ ساله اش. مادر بودن خیلى راحت مى تواند زمینه ساز حرف زدن شود و در ضمن خدایا این قابلیت دوست شدن با آدمها را از من نگیر!

*** 

تجریش دوست داشتنیم در تاریک روشن غروب شلوغ است. گله به گله مردم نشسته اند زل زده اند به ماشینها. مرد سمبوسه داغ را مى دهد دستم. چقدر دلم مى خواست وقت داشتم و سبزى مى خریدم. اما مى دانم دیکته پسرک مانده و باید زود برگردم خانه و در شلوغى این روزهاى قبل از تحویل کارم وقت سبزى پاک کردن هم ندارم. 

***

زنى که از کنارش رد مى شوم به مرد کناریش مى گوید: " اگر آخرین بار..." بقیه جمله اش در صداى بوق اتوبوسى گم مى شود. یاد فرندز افتادم. مایک به فیبى گفت:" اگر آخرین بار که بوسیدمت مى دانستم آخرین بارست که مى بوسمت لبم را از لبت برنمى داشتم." ولى مگر چقدر مى شود یک بوسه را طول داد؟ یک دقیقه؟ دو دقیقه؟ زن حالا دارد سرش را تکان مى دهد و نچ نچ مى کند. موضوع هر چه که باشد، بوسه نیست! 

***

شبِ نیاوران شلوغ است و سیاه پوش و نوحه زده. دلم آب انار مى خواهد. دلم مکث کردن و نگاه کردن مى خواهد. دلم یک عالمه چیزهایى را مى خواهد که نیست، مثل بوى دریا، مثل صداى یک گنجشک، مثل یک بوسه طولانى، یک بوسه خیلى خیلى طولانى...

 

* فروغ


 
کى بود مى گفت زندگى منشوریست در حرکت دوار؟ تو روحش!
ساعت ٦:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۸/٢٩  کلمات کلیدی: غر می‌زنم، پس هستم

قرص سفید و زرد را یک خط در میان خورده ام و هیچ تاثیرى نداشته، قرصهاى آبى دارند تمام مى شوند. باید بروم دکتر. کمرم؟ بهتر است. از وقتى دکتر گفته که یک درد کهنه است و مدارا و از این حرفها. فیزیوتراپى دیروزم را نرفتم. روز قبلترش خانم فیزیوتراپیست پایین کمرم را سوزانده بود. گز گزش وقتى درآمد که رفتم دوش بگیرم. ورزش داده، گفته روزى سه بار، سه تا ده دقیقه، گفتم : "خانم من از اینجا که مى روم تا فردایش که باز برگردم، یک دقیقه خالى ندارم. " به خانه که مى رسم پسرک چشمهایش از شیطنت برق مى زند که "درسام مونده!" بعد من همانطور که دارم لباس عوض مى کنم مى گویم " بنویس دیکته ات را بچه! بنویس من ایران را دوست دارم." مى نویسد. تا بروم دوش بگیرم به امیر مى گویم دو تا جمله به این بچه دیکته بگو. امیر مى گوید : " سینا بنویس بوتیمار..." کله ام را مى آورم وسط راهرو: " کشتى بچه مو!" مى گوید: " بالاخره باید یاد بگیره!" راهنمایى مى کنم: " برو تو مایه هاى سارا با سما دست داد." بچه وسط پذیرایى هولاهوپ مى زند. گوشش بدهکار حرفهاى ما نیست. چهار خط دیکته ، چهل دقیقه طول مى کشد. شلم شوربایى که زندگى من است، مثل توپى است که توى یک سرازیرى افتاده و تند تند قل مى خورد. خسته ام ها! چقدر دلم نشستن و هیچ کارى نکردن مى خواهد.


 
«انسان، دشوارى وظیفه است.» *
ساعت ٩:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۸/٢٧  کلمات کلیدی: دغدغه های ذهنی من

ولدمورت آدمها را مى کشت، با قتلشان روحش را تکه مى کرد. آن تکه را پنهان مى کرد در یک شى قیمتى تا نامیرا شود. دامبلدور مى گفت که یک روح تکه شده، قدرتهاى یک روح دست نخورده را ندارد.

 داشتم فکر مى کردم که چقدر تجربه هایى هست در زندگى که به قیمت تکه کردن روح به دست مى آید. تا حالا متوجه نشده بودم. امروز خستگى مرا به فکر تجربه هایى  کشاند، که حواسم نبوده و روحم را از هم گسسته اند تا چیزى/کسى را به دست بیاورم.  تجربه هایى که بعدش دیگر هرگز تمام نشدم. در آینه که به خودم نگاه مى کردم، درست وقتى که داشتم موها را سشوار مى کشیدم و فکر مى کردم که انگار موها بالاخره دارند بلند مى شوند، یادم افتاد  که یک جان پیچ دیگر درست کرده ام. نه از ترس میرایى، از هراس ِ انسان بودن. دردناکى ِ زندگى در دنیایى که دروغ و دورویى با نفسها آمیخته است. یک تکه از روحم را لابلاى تارهاى خرمایى مویم پیچیده و جا گذاشته بودم. دیگر دستم به آن تارها نمى رسید. ناتمامتر شده بودم. این بار احساسش مى کردم.

تا امروز چند جان پیچ درست کرده ام و حواسم نبوده؟  باید خودم را ببخشم اما، سخت است زندگى وقتى عاشق باشى، وقتى مادر باشى، وقتى سى و خورده اى ساله باشى، وقتى دوست داشته باشى، وقتى کسى/چیزى را خیلى، خیلى، خیلى دوست داشته باشى.

 

* شاملو


 
Yağmur Yağıyor
ساعت ٦:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۸/٢٤  کلمات کلیدی: نوستالژی

بجز سعید در دایى جان ناپلئون شاید کسى ساعت دقیق عاشق شدنش را به یاد نیاورد.  من هم مى دانم که دقیقا کى و کجا براى اولین بار عاشق باران شدم. مادرم مى گوید هفت ماهه بودم و بیرون بودیم. من و خودش. مى گوید: " سرت روى شانه من بود و قبل از آن همه تک و توک کلمه مى گفتی مثل ماما، بابا، تته " مادرم که اولین جمله ام را شنیده باورش نشده. مى گوید همانطور که سرم روى شانه اش بوده و در کوچه هاى استانبول  راه مى رفتیم گفته ام " آمور آییو" ورژن بسیار کودکانه اى از "یامور یائیو" و مهم هم نیست. من فقط هفت ماهم بوده و باران آنقدر عاشقم کرده که اولین جمله زندگیم را خرجش کرده ام و هیچ وقت خدا، پشیمان نشده ام. اولین جمله درست و حسابى و کامل پسرم " مامان آب بده" بود در حوالى یک سالگى. منطقى، خوشایند و کودکانه. شایسته یک بچه یک ساله که اسمش "سینا" است. مادر که اسم "شیدا" را روى من گذاشت مى گوید دخترکى که من باشم و هنوز یک ساله نشده ام و دندان ندارم بعد از جمله بارانیم به یک وروره جادوى کامل تبدیل مى شوم. مادرم و خاله هایم هنوز قصه هاى زیادى دارند از شیداى بى دندان که جمله ها را پشت هم مى چیند و از همان موقع مى داند شاید که "باران" و "کلمه ها" همیشه عشق زندگیش خواهند ماند، از یک بعد از ظهر دى ماه ١٣۵۵ در پس کوچه هاى استانبول تا امروز.


 
عشق ممنوع
ساعت ۸:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۸/٢٢  کلمات کلیدی: مهندسانه

درست کنار آسانسور بزرگ برانکارد بر، یک در کرکره ایست با قفلهاى بزرگ. در ارتفاع چشم من، این در چند حفره کوچک دارد و پشتش یک منظره خیال انگیز است: موتورخانه بیمارستان با آن همه پمپ و شیر فلکه و صداهاى مخوف و من هر روز بعد از ظهر مثل عاشقى که به معشوقش نگاه مى کند به این منظره زل مى زنم و آرزو مى کنم کسى باشد که برایم از این دستگاهها حرف بزند و بگوید هر کدامشان چه کار مى کنند و به چه دردى مى خورند و چرا این صداها را مى دهند.

روزى که بازدید کارخانه داروسازى رفتیم و آن لباسهاى مضحک را پوشیدیم یکى از زیباترین روزهاى کارى من بود. آن موقع مهندس ا. تاسیسات پروژه را انجام مى داد که مرد مسن، خوش خلق و صبورى  بود و سر حوصله براى من از هواسازها و فیلترهاش و کانالها و دریچه هاى رفت و برگشت هوا حرف زده بود و آن همه اشتیاق مرا شاید گذاشته بود به حساب دیوانگیم که بیراه هم نبود. بعدتر از یک نردبان فلزى با آن مانتوى گشاد و بلند رفته بودم بالا و آن بالا نیم ساعتى نیم خیز مانده بودم تا وضعیت کانالها را بالاى سقف ببینم و به توضیحات مهندس ا. گوش کنم.

بیخود نیست که مهندس شده ام لابد. بیخود نیست که وقتى چشمم دارد برق مى زند یعنى سقفى را دیده ام که به جاى سیستم سنتى از متال دک استفاده کرده یا جرثقیلى را که با نظمى افسانه اى بلوکهاى بزرگ بتنى را جابجا مى کند. بگذریم از این هوس و عشق مخفیم اگر زیاد حرف بزنم حتى همکارهایم فکر مى کنند مخم پاره سنگ بر مى دارد! همکارهایم از بازدید از کارگاه فراریند و من تا حرف گل و خاک و بتن و فونداسیون مى شود صافتر مى نشینم و چشمم برق مى زند. اتاقهاى مخفى ساختمانها، موتورخانه، اتاقهاى برق، پمپ خانه و اتاق آسانسورها و تصفیه خانه استخر توجهم را جلب مى کنند. دلم مى خواهد بدانم پشت پوست ساختمان چه خبر است. دلم مى خواهد بدانم آن خطهاى قرمز و زردى که در اتوکد مى کشیم تا جان بگیرد و بشود یک فضاى خنک و خوشایند چه راه دور و درازى را باید طى کند.

در ساختمانهایى مثل بیمارستان که تاسیسات پیچیده تر هم مى شود و عملکردها هم در هم تنیده مى شود، دیگر اشتیاق من مى شود هوس. اگر دم غروب کنار آسانسور بخش فیزیوتراپى زنى را دیدید که دارد موتورخانه بیمارستان را دید مى زند، به این فکر کنید که شاید دیوانه یا خرابکار نباشد، شاید صرفا مهندسى باشد که دلش مى خواهد از آن همه دستگاه عجیب غریب سر در بیاورد و بداند که در دل ساختمان آنجا که هیچ کس حواسش به آن نیست چه مى گذرد! البته همان زن اگر فندک زد یا کاغذى را یواشکى از زیر در موتورخانه سُر داد تو، حتما با حراست بیمارستان تماس بگیرید!!


 
«پاییز دو چشم تو چه زیباست.»
ساعت ٧:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۸/٢٢  کلمات کلیدی: روزهای من

ماشین را پارک کردم و پنل ضبط و موبایل و کیف به دست دوان دوان از ماشین پیاده شدم که دیدمش. چهار قدم جلوتر از من بود، قدبلند، با بارانی خاکستری و کیف قهوه ای. آرام و لخ لخ کنان راه می رفت و اطرافش را نگاه می کرد. معلوم بود که دارد از هوای بعد از باران لذت می برد. مکث کردم. قدمهایم آرام شد. در کیفم را باز کردم. سوئیچ و پنل ضبط را انداختم توی کیفم. موبایل را گذاشتم توی جیب مانتو و دستهایم آزاد شد. قدمهایم را آهسته کردم. ساعت دقیقا 8 و نیم بود و مرد معلوم بود که دارد می رود سرکار. اما برای رفتن توی برج عجله ای نداشت. با قدمهای آرام پشتش راه افتادم. توی آسانسور کلید 3 را فشار داد و به سلام یک نفر جواب داد. باز با همان ژست بی عجله و بی تفاوت. عینک آفتابی را از روی موهای آشفته ام برداشتم و گرفتم دستم. فکر کردم از زور دویدن، لخ لخ کردن یادم رفته است. از بس عجله دارم فراموش کرده ام که چقدر پاییز تهران را دوست دارم. از بس همه اش دارم می دوم و از بس گیج فکر و خیالهایم هستم یادم رفته زنده ام. آسانسور طبقه سوم ایستاد. مرد با بارانی خاکستری و کیف قهوه ایش پیاده شد و من وقت نکردم که بگویم: « آقا ممنون! شما یاد من انداختید که پاییز است و باید آرامتر راه بروم.» کلید طبقه یازدهم را زدم و به دخترک توی آینه با شال زرشکیش لبخند زدم.  


 
مادر درد دارد
ساعت ٦:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۸/٢۱  کلمات کلیدی: من و پسرم ، افسردگی و سایر دردهای بی درمان

حالا دیگر می‌تواند بنویسد «مادر».خطش درشت و خرچنگ قورباغه است. تیزی «ر» هایی که نوشته قلبم را سوراخ کرده است. خون چکان نشسته‌ام و دیکته‌اش را نگاه می‌کنم. انگار همه جمله‌های دنیا همین «ر» را کم داشتند. پسرم دیگر می‌تواند بنویسد: « بامداد ابر آمد.»،« مادر مرا دوست دارد.» ،« در را بستم.»، هزار جمله توی ذهنم بالا و پایین می‌روند. پسرک وسط مشق نوشتن سرش را بلند می‌کند و می‌پرسد: « چرا اینطوری نگام می‌کنی؟» پلک می‌زنم که اشکها عقب بروند. می‌گویم: « زود بزرگ شدی بچه!» و بغلش می‌کنم. از آغوشم فرار می‌کند. امروز دیکته‌اش را بابا گفته است. بهتر! جمله‌های امروز مادر همه «درد» دارد. پسرم امروز، 21 آبان 91 ، برای اولین بار نوشته است : « مادر» و هنوز «درد» را ننوشته است. می‌شود «درد» را یادش نداد؟ می‌شود «درد» در دیکته‌های بچه هفت ساله من نباشد؟ دارد آرام می‌نویسد: « ابرو»، « برادر»، ، « دوستم» ، «بستم» و من دیگر نمی‌توانم گریه نکنم. دارم می‌دوم طرف دستشویی که می‌پرسد: « کجا مامان؟ بیا نگاهم کن.» می‌گویم: « چیزی رفت توی چشمم الان برمی گردم.» چشمها توی آینه قرمزند. ریمل ریخته و زیر چشمم را سیاه کرده است و آنقدر احساساتی شده‌ام که اگر به خودم رو بدهم می‌نشینم و های های گریه می‌کنم. اما حالا وقت گریه نیست. باید «درد» را کنار بزنم. یاد خودم بیندازم که «مادر»م و بنشینم و پسرم را تماشا کنم که می‌نویسد: « رود»، «سرما» ، «روستا» ،«دود» و باد ... باد ... باد... « در کوچه باد می‌آید و این ابتدای ویرانیست»*

 

* فروغ فرخزاد


 
«یک جنگجو که نجنگید، اما شکست خورد!»*
ساعت ٦:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۸/٢٠  کلمات کلیدی: افسردگی و سایر دردهای بی درمان

دارم شنبه را مزه مزه مى کنم. ترش است. ساعت هنوز ۶ و نیم نشده. مردهاى خانه خوابند. من، پیچیده در حوله صورتى فکر مى کنم در این شنبه چیزى هست که من دوستش ندارم. وقت فیزیوتراپى دارم. یک هفته باید مرخصى بگیرم و آن یکى پروژه را تمامش کنم. پسرک را امروز کى از مدرسه بگیرد؟ دلم شنبه نمى خواهد. دلم الان مى خواهد امروز سه شنبه باشد. یک جایى وسط هفته که همه چیز رنگ و بوى جا افتادن دارد. شنبه یک جورى است. هنوز کسالت آخر هفته جریان دارد و هنوز هفته معلوم نیست چه خوابها برایمان دیده است. خواب خوبى دیده باش لطفا، هفته جان! مرا قرار است امروز کتکم بزنند. بچه نق دارد و از جایش بلند نمى شود و من خسته ام و به قول فروغ "همه زخمهاى من از عشق است." و دل خوش سیرى چند و چه چرت است این زندگى در یک صبح زود شنبه اى که مثل همه شنبه ها نیست، نباشد، اما هیچ هیجانى توش نیست. من اگر مردم روى سنگ قبرم بنویسید از زور کسالت مرد، یکى از همین جمعه ها!! تمام.

 

عنوان بخشی از شعر / نصرت رحمانی


 
استانبول (همه اش) مال خانم شین است
ساعت ۱٠:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۸/۱۸  کلمات کلیدی:

از اینجا: http://bolts.blogspot.com/2012/11/blog-post.html

 

   یک قانونی باید باشد که شهرها باید مال کسی باشند که دوستشان دارد. باید سند بزنندشان به نام عاشقشان. این قانون را که بگذارند، همه استانبول را سند می زنند به نام خانم شین.


 
زنان بدون مردان – یک پست صد در صد ضد مرد! -
ساعت ۸:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۸/۱۸  کلمات کلیدی: غر می‌زنم، پس هستم

 می‌گویم: « امیر گفته بدون من از پس مهمانی برنمی‌آیی.» می‌گوید: « چرا برنیایم؟ همه زنیم دیگه.» استدلالش را دوست دارم. انگار همین که ما زنیم کافیست برای از پس کاری برآمدن. بچه‌ها خانه را گذاشته‌اند روی سرشان. سیزده تا بچه. می‌گوید: « فکر می‌کنی مردا می‌تونن تنهایی یه مهمونی  مثل این رو برگزار کنن؟» می‌گویم: « امیر می‌تونه شامش رو بپزه، بدون من. بدون کمک من.» می‌گوید: « بچه‌ها چی؟» بچه‌ها جیغ می‌زنند. می‌دوند. با هم دعوا می‌کنند. مادرها یک خط در میان به بچه‌ها سر می‌زنند. بچه‌ای را که زمین خورده از جایش بلند می‌کنند. به آن یکی که تشنه است آب می‌دهند. می‌گوید: « شوهر من هم از پس بچه‌ها برمیاد. اما نمی‌تونه هم شام رو ردیف کنه. هم مهمونداری کنه. هم بچه‌داری.» ونوسیها دورم را گرفته‌اند. یکی برنج را دم کرده. آن یکی میز شام را می‌چیند. کسی به بچه من می‌گوید: « لیوانهاتون کجاس؟» فکر می‌کنم دنیای ما زنها، بدون مردها، آن نگاه تحسین گر را کم دارد. نگاه تحسین گری که بگوید چه بی نظیریم. چه زیبا و چه منحصر به فردیم. دنیای ما زنها، بدون زنها، اما نگاه تحسین گر دیگری را کم دارد که بگوید چه خوبیم. چه تواناییم و چه خوب می‌توانیم از پس این همه مسئولیتهای بی ربط و باربط بربیاییم. با ونوسیها لازم نیست توضیح بدهی که یک مادر چطور می‌تواند هم مدام به بچه اش فکر کند و هم با کارفرما در مورد تراز نهایی نما بحث کند. با ونوسیها لازم نیست توضیح بدهی که چرا حالت بد است. با ونوسیها لازم نیست که نق زدن دلیل داشته باشد. لازم نیست که همه چیز راه حل داشته باشد. با ونوسیهاست که می‌شود اینجور بلند بلند خندید.

 دور میز نشسته ایم. کیک می‌خوریم و غر می‌زنیم که یکی به بچه هایی که در آن اتاق را بسته اند سر بزند. یکی بلند می‌شود و سر می‌زند. چهارده تا چای می‌ریزم و به خودم نمی‌رسد. دارم می‌خندم. دارم از ته دلم می‌خندم. امیر می‌گوید صدای خنده‌هایتان و صدای جیغ بچه‌ها تا سر کوچه می‌آمد. کشف کرده‌ام که در میهمانیهای بدون مردها، زنها بلندتر می‌خندند و چشمهایشان جور دیگری برق می‌زند. به دوستهایم نگاه می‌کنم. فکر می‌کنم دوستشان دارم. خیلی دوستشان دارم. دلم می‌خواهد باز آن طناب نامرئی را بردارم و دورشان بپیچم. زنان بدون مردان، آن نگاه تحسین‌گر را کم دارند. زنی که مردی دور و برش نباشد زیباییش به درخشش در نمی‌آید. زنی که زنی، دوست زنی دور و برش نباشد اما دیگر اصلا نمی‌درخشد. آرام، آرام خشک می‌شود. مثل شاخه‌ای که از درختش جدا مانده باشد.

زنها می‌توانند بدون مردها و با بچه‌ها زندگی کنند. ناشادتر. ناکاملتر و ساده‌تر. مردها اما نمی‌توانند بدون زنها و با بچه‌ها زندگی کنند. به هزار و یک دلیل. یکیش این است که یک دیکته ساده را نمی‌توانند بدون داد و هوار و اشک چشم بگویند. می‌توانند؟

 

 

 


 
"خانه دوست کجاست؟"
ساعت ٦:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۸/۱٧  کلمات کلیدی: روزهای من ، من و پسرم

یک - نوبت سینا شده که براى همکلاسیهایش هدیه ببرد. حرف "ت" از دیشب دارد پیشنهاد مى دهد که "موتور" بخریم براى بچه هاى کلاس یا "تاکسى" یا از همه جالبتر "تاس" من البته تصمیم گرفتم خیلى سنتى و مادرانه و شیک سر و ته ماجرا را با توت و آبنبات و مداد تراش هم بیاورم! تا پسرک یادش نیامده که "تریلى" هم "ت" دارد!

دو - پسرم "ت" را که یاد بگیرد مى تواند بنویسد "دوست"

سه - دیروز بچه ام را ندیدم. عکسش را روى موبایل به پسرعمه ام نشان دادم که برده بودمش جلسه کمیته فنى در مورد پنل سیمانى حرف بزند. بماند که کبابش کردند. پسرعمه ام همسن من است. ۶ ماه کوچکتر، متولد آذر ولى به نظرم آمد پیر شده، به نظر مى آید که ژن هیجان انگیز موى سیاه را که بابا و عمه دارند به ارث نبرده. لابلاى تار موهاى قهوه ایش پر شده بود از خاکسترى، طلایى. من این پسرعمه را خیلى دوست دارم. یار غار بچگى من است و یک جور پسرانه اى با هم رفیقیم. بماند که سالهاست رابطه مان شده همان سالى یک بار اگر کسى عروسى کند یا خداى نکرده بمیرد. دیروز اما مثل روزهاى دور بچگیمان در حیاط خانه عمو ناصر سربه سرش گذاشتم و خندیدیم. دیروز، مدت کوتاهى من هفت ساله بودم. با آن گردنبند پروانه اى و از همه بچه ها تندتر تاب مى خوردم. این همه دور افتادن از همخونها و این فامیل از هم گسسته را داشتن تشنه ام کرده به یک معاشرت ساده خانوادگى... حیف واقعا! 

چهار - دیروز یک دوست شجاعت آن را داشت که بگوید: " حالت بد است که باشد، بیا! " بعد حال بد را مثل یک گرد ساده فوت کرد و تمام! 

پنج - دوست را بزرگ بنویس پسرم، این کلمه از خیلى کلمه هاى دیگر مهمتر است!

شش - ...

هفت - "گفتى دوستت دارم و قاعده دیگر شد!"

هشت - آیا کسى پانزده تا "دوست" خوب دارد که روز شنبه توى زرورق بپیچیم و سرشان روبان بزنیم و بدهیم بچه من ببرد بدهد به همکلاسیهایش؟ 

 نه - نگو دوست کم کلمه ایست. براى من دوست همیشه از خواهر و برادر جلوتر آمده و خیلى وقتها از خیلى کلمه هاى دیگر جلوتر.

ده - باید از تخت بلند شوم. قوقولى قوقو کنم و خانواده خفته ام را بیدار کنم!


 
«مرا پناه دهید اى زنان ساده کامل»*
ساعت ٦:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۸/۱٦  کلمات کلیدی: دغدغه های ذهنی من

مادرم مرا براى زن بودن تربیت نکرد. مادر هر چه نیمه سخت و محکم مردانه در وجودش داشت با سرخوردگیهاى این همه سال را چکاند در وجود من. زن بودن را من خودم یاد گرفتم. شاید براى همین خوب یاد نگرفتمش. من دخترى بودم که اشکهایم را قایم مى کردم. دامن نمى پوشیدم و فکر مى کردم جایى اشتباهى رخ داده که من مرد نشده ام.

 حالا دیگر سالهاست که مرد بودن برایم جذابیتى ندارد. اگر گاهى آرزوى کوتاهى مى کنم که در زندگى بعدى - اگر توله سگ نشدم!- مرد باشم به خاطر دو چیز است. دومیش آن حس درهم و برهم پدرانه است. آن حسى که مى رساندشان به اینکه پدر هستند، پدرهاى خوبى هم هستند اما مى توانند بچه را جایى در ذهنشان بایگانى کنند و یک هفته سراغش نروند.

دلم آن اتاق بایگانى را مى خواهد که در سر هیچ مادرى نیست. بس که بچه درست وسط همه افکار و زندگیمان ولوست. باید نقشه هاى اتوکد را کنار بزنم و ببینم که نماى پروژه اگر درست درنمى آید مال این است که منِ مادر صبح ژاکت تن بچه ام نکرده ام و حالا نگرانم سرما بخورد. 

 دیروز به زنها نگاه مى کردم. به درخشش غریبشان، به کمال ساده شان، به اینکه چه راحت قبول کرده اند که زندگى همین شیر دادن به نوزاد چهارمشان است و نمى دانند که در این دنیا کشتى هست، پل هست و بوسه هاى دزدکى در پس کوچه ها هست و چه خوشند با این ندانستن و چه کاملند در روزهایشان. با پختن و شستن و دیکته گفتن و بعدتر براى پسرهاى بیست و یکى دو ساله دنبال دختر نجیب سربراه گشتن. چه کمالى در این زنها هست که شک نمى کنند؟ کم نمى آورند؟ چطور همین ساده ترینهاى زندگى پرشان مى کند؟ چرا من نمى توانم؟ چرا هیچ وقت نتوانسته ام؟ چرا هیچ زنى را نمى شناسم از جنس خودم که این کمال را داشته باشد؟ چرا سهم دانستن و رمیدنمان از مفهوم کلاسیک زن خانه برایمان ناشادى آورده و دغدغه؟

در حالى که هنوز در این دوره زمانه زنى همسن من بچه سومش را توى شکم دارد و دلش دختر مى خواهد و من آنقدر شجاع نیستم که داد بزنم: " چى دیدى از این زندگى که دلت دختر مى خواهد، زن؟"  من دیوانه وار به این زنها حسادت مى کنم. به آن فقدان حس استقلالشان، به پرستش خداگونه شوهرانشان، به علم نامحدودشان در یک بخش کوچک زندگى و به کمالِ ناقصشان که هنوز آرزو مى کنند دخترانى مثل خودشان را به جمعیت دنیا اضافه کنند. به آینه اى که در آن خودشان را کامل مى بینند.

 شاید دنیا این زنها را کم داشته باشد، شاید. دنیا شاید از زنهایى مثل من که چک  حقوقشان را در بانک نقد مى کنند، ماشینشان را به تعمیرگاه مى برند و وسط اتوکد کار کردن به ژاکت بچه شان فکر مى کنند، خیرى ندیده باشد. کسى چه مى داند، شاید هم حق با دنیا باشد.

 

× فروغ فرخزاد


 
«مگر در نهر تنهایی چه می شویند؟»
ساعت ٥:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۸/۱۳  کلمات کلیدی: نوشتن و دیگر هیچ

داستانی که صبح نوشته‌ام هنوز روی سینه‌ام سنگینی می‌کند. پشت سر هم نوشتمش و آخرش که تمام شد دیدم دارم نفس نفس می‌زنم. انگار که دویده بودم. انگار من هم پا به پای شخصیت اصلی داستانم درد کشیده بودم و درد هم داشت. موقع نوشتن میهمانی خداحافظی هم وقت نوشتن خیلی از فصلها درد کشیده بودم. یک تکه از جانم را چپانده بودم لابلای سطرها و نمی‌دانم خواننده ها می‌فهمیدند که من کجای کار را واقعا غصه خورده‌ام و نوشته‌ام یا نه. این یکی هم غصه‌ام داد. غصه زن تنهایی که داشت در تنهایی خودش کودکی به دنیا می‌آورد و خودش هم نمی‌دانست که بچه را می‌خواهد یا نه. دردناک بود. بعد بچه به دنیا آمد و مادر نگاهش کرد. من دلم آن لحظه را خواست. لحظه به دنیا آمدن. آن اولین لحظه روبرو شدن با موجودی که تا پیش از آن فقط با حرکاتش شناخته‌ایش. آن اولین باری که در آغوشش می‌گیری. آن آرام گرفتنش در آغوش مادر. آن بوی شیر. دلم همه اینها را خواست. قهرمان داستانم نوزادش را در آغوش گرفته بود و من داشتم برایش گریه می‌کردم و بعد از مدتها تکه‌ای از جانم را چکانده بودم در داستانم. داستانم جان گرفته بود و داشت جلوی رویم راه می‌رفت. از صبح داستانم در خانه‌ام راه می‌رود و خانه پر شده از بوی گردن نوزاد تازه. بوی شیر و صدای گریه‌های مخملی.

 

 


 
« انگار مادرم گریسته بود آن شب»
ساعت ۱٠:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۸/۱۳  کلمات کلیدی: افسردگی و سایر دردهای بی درمان

کش آمده ام. احساس مى کنم مثل یک آدم پلاستیکى شده ام. کسى صورتم را کشیده و دفرمه اش کرده، کسى چشمهایم را کشیده و دیگر برنمى گردد سر جایش. قلبم له شده. ضربانش خفه است. باید بروم قرصهاى آبى را بخورم. دیروز نخوردم و امروز قلبم دارد بى داد مى کند. شاید قرصى بود که مى شد بخواباندم؟ بعد با نوازش دستهایى بیدارم مى کرد و بویى که دوست داشتم و خوابهایى که ندیده بودم و باید مى دیدم. به جاى همه اینها، صبح یک روز تعطیل است، مثلا عید. پسر پاى تلویزیون است و تلویزیون دارد هوار مى زند: "کمک! کمک!" پدر در اتاقش را بسته، سفت و محکم. من روى تخت دراز کشیده ام. بیدارم. صورتم خیس است. شاید دارم گریه مى کنم. لعنت به عشق، واقعا، عمیقا و از ته قلبم، لعنت به عشق!


 
بابا بادام داد و مامان بعد عمرى نان تازه خرید!
ساعت ۸:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۸/۱۱  کلمات کلیدی: روزهای من ، من و پسرم

پسرک با یک سیب بزرگ قرمز آمده و یک پرچم کوچک که رویش با پولک نوشته اند "س" شیوه آموزش الفبایشان خیلى جالب است. براى هر حرف جدید یک جشن دارند و هدیه مى گیرند. براى همین هر روز خدا هیجان حرف جدید را دارد. حالا پسرم "الف"، "ب"، "دال" ، "میم" و "سین" را بلد است. این آخر هفته قرار است اولین دیکته اش را بگویم و از  هیجان دارم بال درمى آورم. پسرک به اندازه نصف من هم هیجان زده نیست. نشسته ام با حروفى که یاد گرفته برایش کلمه ساخته ام. شب لیستم را دیده و داد و هوار راه انداخته که "اینا رو نخوندیم!" من که نمى دانم در مدرسه چه کلمه هایى را یادشان داده اند؟ معلم هم گفته دیکته بگو. گفتم کمکت مى کنم. کاغذم را گذاشت جلویش و به کلمه هایم نگاه کرد و برایم نوشت "بابا با اسب آمد." اسب را نوشت "بس" روى ب هم فتحه بزرگى گذاشت که یعنى این هم " َ " یادم رفته بود یاد گرفتن حروف از هیچ اینقدر سخت است. پسرک کلاس اولى من، گفت این کلمه هایى که پیدا کرده اى مى نویسم ولى باید کمکم کنى. گفتم "باشه" و خواباندمش پهلوى خودم. امروز از مدرسه که آمد بیرون داد زد: " مامان امروز نوشتیم بابا بادام داد" گفتم: " پس مامان چى؟" گفت: " غصه نخور مامان، ن رو که یاد بگیریم دیگه مى تونم بنویسم مامان" گفتم:" باشه عزیزم!" سنگک تازه خریده بودم و ماشین بوى نان تازه داغ مى داد. از آن عصرهایى بود که همه چیز مثل خیال به نظر مى رسد. با پرچم "س"، نان سنگک تازه و سیب آمدیم خانه.


 
تولدت مبارک پسرم و دوستت دارم، بقیه اش را هم بى خیال!
ساعت ۱۱:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۸/٩  کلمات کلیدی: من و پسرم

هفت سال پیش در چنین روزى، من، مادر شدم. پسرک را که قرمز بود و روى صورتش کرکهاى سیاه داشت بغلم دادند و گفتند این بچه توست. عشق، آن همه عشق، از ناکجایى در قلبم جوشید و همه اش رفت در قالب آن موجود کوچک و ناتوان. حالا پسرم مى نویسد: "بادام، بام، دام" و من نگاهش مى کنم. به دستهایش که مداد را نگه مى دارند. فکر مى کنم هفت سال پیش وقتى دادنش بغلم، انگشتهایش چه کوچک، چه قرمز و چه شکننده بود. پسرم، امروز هفت ساله شده است. هفت سال پیش این وقت روز من داشتم سعى مى کردم چشمهایم را باز کنم و موج درد را کنار بزنم که داشت نصفم مى کرد. هفت سال پیش من گیج گیج بودم، گیج مادر شدن و گیج عشق. حالا بهترم انگار، مى دانم که جرات شیداى هفت سال پیش چقدر بیشتر از من بود و چقدر شجاعتر بود و امیدوارتر. این هفت سال، با من چه کرده است؟ هنوز نمى دانم. هنوز نمى دانم. فقط مى دانم امروز تولد پسر هفت ساله من است که حالا بلد است بنویسد " بادام، دام، بام"


 
زخم سى ساله
ساعت ۸:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۸/۸  کلمات کلیدی: دغدغه های ذهنی من ، نوستالژی

شش سالم بود که بابا بالاخره راهى پیدا کرد که مامان را بفرستد ترکیه. مامان چهار سال بود که خانواده اش را ندیده بود. زمان جنگ بود و پاسپورت گرفتن و از ایران خارج شدن خیلى سخت بود. وسط مدرسه من بود و مامان و بابا تصمیم گرفتند قبل از بسته شدن دوباره مرزها، مامان و برادرم بروند استانبول و من و بابا بمانیم همدان. منِ کلاس اولى ماندم و یک خانه بزرگ و ساکت و تاریک و حسادتى کشنده از اینکه مامان، برادرم را برده و مرا جا گذاشته.

بعدتر یکى از پسرعموهایم از تهران آمد خانه ما که آن موقع پسرى هیجده ساله بود. چه شانسى آوردم که این پسرعمو آدم سالمى بود و خاطره اى که از آن روزها براى من مانده بازى با اوست و پناه آوردن به آغوشش وقتى که از تنهایى و تاریکى مى ترسیدم. حالا که فکرش را مى کنم مى بینم پدر و مادرم چه ساده اندیش و بى خیال بودند که منِ دختربچه معصوم را با پسر جوانى تنها مى گذاشتند و چه راحت ممکن بود پسرعمو اذیتم کند و من صدایم درنیاید. پسرعمو را هنوز هم بیشتر از بقیه پسرعموهایم دوست دارم. حالا خودش دو تا بچه بزرگ دارد. چاق شده و کچل و هنوز هم مهربان است و به من مى گوید "شیدا خانوم" با اینکه درست دوازده سال از من بزرگتر است. بگذریم.

خاطره این "ترک شدگى" را من هیچ وقت فراموش نکردم. هیچ وقت مادرم را بخاطر همراه نبردنم نبخشیدم و هیچ وقت جنس ترسهاى آن بچه تنها مانده در آن خانه بزرگ را فراموش نکردم. روزهایى بود که بعد از مدرسه باید مى رفتم خانه یکى از دوستهاى بابا. این دوست، دخترى داشت به اسم راحیل که از من یک سال کوچکتر بود ولى بچه قلدرى بود و مرا مى زد و تهدیدم مى کرد. من دوست نداشتم بروم خانه راحیل اما مجبور بودم، بابا مجبورم مى کرد بروم که در خانه تنها نمانم. دوست صمیمیى داشتم به اسم آناهیتا که هفته اى یک روز هم مى رفتم خانه آنها و آنجا را خیلى دوست داشتم. پدر و مادر آناهیتا هر دو دکتر بودند و آناهیتا پز مى داد که مادرش رئیس بیمارستان بوعلى همدان است. با این حال آناهیتا را خیلى دوست داشتم. آناهیتا به من و شهرام هفت کثیف بازى کردن را یاد داده بود و سه تایى با هم بازى مى کردیم.

مامان که از ترکیه برگشت و مرا با شلوارى که سر زانویش پاره بود و دفترهاى بدون خط کشى دید، خیلى غصه خورد. اما غصه خوردنش هم بارش را پیش من و در قلب من سبک نکرد. در ذهن کودکِ شش ساله آن روزها مادر رفته بود و او را نبرده بود. مادر ترکش کرده بود و مادر آن روزها مرکز هستى بود و چقدر من عذاب مى کشیدم از اینکه مى دانستم مادر مرا به اندازه برادرم دوست ندارد. بگذریم.

این همه نوشتم که بگویم "ترک  شدگى" بد دردیست. خیلى از ترک کردن و گذشتن و رفتن سختتر است. ترک شدن، جا ماندن در خودش دارد. ایستادن در ایستگاهى متروک و خیره شدن به قطارى که رفته و همه را بجز تو با خودش برده است. شاید براى همین، من، همه عمر فرار کرده ام از همه احتمالهاى ترک شدن. که پناه برده ام به کنجهاى ایمن، آدمهاى امن. براى همین با شنیدن کوچکترین زمزمه هاى رفتن، راهى شده ام تا دیگر آن کودک ِ جا مانده در آن خانه تاریک نباشم... چقدر از آن شیداى شش ساله  حسود و ترسیده هنوز در من هست؟ خب، خیلى. آیا من یک وقتى، یک روز مى توانم ترسهاى کودکیم را فراموش کنم؟ احتمالا نه، آیا من یک روزى بزرگ مى شوم؟ جواب این یکى سوال را حدس زدن سخت نیست...

 

پ.ن. از کامنتهاى مهربانتان پاى دو پست قبلى ممنونم، چه خوب که هستید و آنقدر لطف دارید که برایم مى نویسید.


 
" آنکه یافت مى نشود آنم آرزوست"
ساعت ٥:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۸/٦  کلمات کلیدی: افسردگی و سایر دردهای بی درمان
یکى دست مرا بگیرد، بردارد ببردم زیر باران. دستش را بیندازد دور شانه ام. بگوید گریه کن. گریه کنم برایش. نپرسد چرا گریه مى کنى. نپیچد به خودش از اشکهاى من. اشکهایم که تمام شد ببردم به یکى از کافه هاى شهر. یک فنجان شیر کاکائوى داغ برایم بخرد. دستور بدهد: " بخور" و بعد بگوید: " همه چیز درست مى شود." و من که مثل احمقها ازش بپرسم: " همه چیز؟" نگاهم کند و چشمانش تا ته نگاهم را سوراخ کند و بعد آرام و مطمئن بگوید: " همه چیز" و من باورش کنم.
 
بابا آب داد.
ساعت ٤:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۸/٦  کلمات کلیدی: افسردگی و سایر دردهای بی درمان ، من و پسرم
باران مى آید. از پشت پرده هاى ضخیم طلایى صدایش سکوتم را مى شکند. دلم گرفته، دلم بیخودى گرفته . دلم مى خواهد بروم زیر باران و گریه کنم. دلم مى خواهد تا مغر استخوانم خیس باشم از باران. دلم مى خواهد باران سبکم کند. پسرم امروز اولین جمله اش را یاد گرفته است. "بابا آب داد." مادر در این جمله نیست. مادر جلوى در مدرسه ایستاده و پسرش را وقت بازى تماشا مى کند. مادر دارد سیر پوست مى کند. مادر دارد پیرهنهاى آبى مدرسه را اتو مى کند. مادر دلش گرفته و مى خواهد برود زیر باران و به اندازه همه بارانهاى شهرش گریه کند. مادر در جمله ها نیست. مادر زیر باران است. مادر دلش گرفته است.
 
قرصش باید بنفش باشد، لابد.
ساعت ۱۱:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۸/٤  کلمات کلیدی: روزهای من
مدام خوابم مى آید. شبها بهتر مى خوابم. حتى بعد از ماهها خواب هم مى بینم. از آنجایى که در زندگى شخصیم چیزى تغییر نکرده، لابد باید قبول کنم که قرصهاى آبى اثر کرده اند. قرصها البته گیاهى هستند، سنبل الطیب. دو روز پیش که بچه هاى دفتر از خوردن ترشى بندرى تند دلشوره گرفته بودند یکى یک دانه قرص آبى بهشان دادم. فردایش مى گفتند معرکه بوده، همکار خردادى گفت تا شب آرام بوده. روز اولى که من قرصها را خوردم بجز اینکه حرکات دستم  کمى کندتر شدند، تغییرى حس نکردم. اما حالا بعد از دو هفته، بهتر مى خوابم. این یعنى خیلى بهترم. چه عجیب که یک قرص آبى کوچک مى تواند کارى کند که استرس نداشته باشى، قلبت یک خط در میان نزند و بهتر بخوابى. کاش قرصى هم بود که دلتنگى را درمان مى کرد و جاهاى خالى بزرگ توى قلب را.
 
گفتگوى من و سینا
ساعت ٧:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۸/۱  کلمات کلیدی: من و پسرم

مامان: خب سینا امروز چى بهتون یاد دادن؟

سینا: امروز بهمون "با" رو یاد دادن

مامان: چه خوب! پس دیگه مى تونى بنویسى بابا؟

 سینا: نه، فقط یه "با" رو یادمون دادن!