توقف بیجا مانع کسب است!
ساعت ٤:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٩/۳٠  کلمات کلیدی: حسود خانم

دختر دو تا انگشتر را گرفته بود دستش و داشت به فروشنده مى گفت:" حالا من چطورى انتخاب کنم؟" فروشنده پوف نامحسوسى کرد و خودش را زد به نشنیدن. داشتم راهم را باز مى کردم که برسم به فروشنده، به دختر گفتم:" ولى این دو تا که عین همن!" دختر همانطور که دو انگشتر دستش بود گفت:" آخه مى دونى من خیلى حساسم، دیوونه ام اصلا!" گفتم: " هر دوشو دستت کن!" یکى از انگشترها را به انگشت میانى دست چپ کرد و دومى را به انگشت میانى دست راست. دستهاى سفید و تپل با انگشتهاى کوتاه را گذاشت جلویم: "حالا کدومش؟" یکى از نوارهاى تزئینى روی انگشتر دست چپ شاید نیم میلیمتر پهنتر بود. گفتم: " این یکى، چون این قسمتش پهنتر است!" گفت: " راست میگى، چه دقتى!" نگفتم که حاصل یک عمر اتوکد کار کردن به جز گودى کمر و سیاه شدن زیر چشمها، دقت میلیمترى پیدا کردن هم هست. لبخند زدم یعنى که بله، خودم هم مى دانم که عجب موجود دقیقى هستم و خیالى ندارم جز تشخیص اختلاف دو تا انگشتر عینِ عینِ هم در دستهاى زنى که نمى شناسمش.

زنها چنان طلا مى خریدند که انگار آمده اند فروشگاه شهروند و دارند ماکارونى و رب گوجه فرنگى مى خرند: " اینم بده! اونم مى خوام! از این یکى با زمردشم بده!" من داشتم گوشواره ها را امتحان کردم و توى مغزم موجودى حساب سامانم را با گرم طلا ضرب مى کردم و مى رسیدم به عددهاى بى ربطى با سه رقم اعشار. دختر دیگرى که همه فروشنده ها را به اسم کوچک صدا مى زد گفت: " مگه این گوشواره رو نمى خواستى؟" گفتم: " سنگى که مى خوام رو نداره، منم حساسم آخه، دیوونه ام اصلا!" دختر تپل انگشترش را خریده و از مغازه رفته بود. خودم را گرفته بودم که کسى نفهمد از عروسیم به این طرف اولین بار است که پایم را تنهایى گذاشته ام توى طلافروشى. فکر کردم چه بى خیالند این زنها و خوش به حالشان، براى من همیشه مقیاس پول وصل شده به ساعتهایى که پشت کامپیوتر گذرانده ام، یک طلاى دو گرمى یعنى سى و خورده اى ساعت پاى کامپیوتر. باید یک روز به مادرم بگویم دختر را اینقدر تلخ بزرگ نمى کنند، مادر من! چقدر سخت است حالا شیداى سى و شش ساله را لوس کردن وقتى خودش هم ترجیح مى دهد دور بایستد و به این زنها چنان نگاه کند که انگار از سیاره دیگرى آمده اند.


 
روز یکى مانده به آخرى
ساعت ٥:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٩/٢٩  کلمات کلیدی: آخه من لیبل این پست رو چی بزنم؟ ، روزهای من

دیروز شال سبز سرم بود با خط " اى عشق همه بهانه از توست" امروز پناه بردم به قرمز. دیگر از سبز و بنفش و آبى کارى برنمى آمد. دختر توى آینه با شال قرمز هم خوشحال نبود. زل زده بود به جوشهاى ریز و اخم کرده بود. روزم را ترافیک خط خطى کرده بود و از صبح هى گفتم: " بترکى تهرانم! بترکى راحت شوم از این همه ماشینهایت!" توى خیابان یک سمند سریرِ سیاه دیدم. لنگه مالِ بابا. راننده اش به دیدن من چنان ذوق زده شد که انگار از آسمان بشقاب پرنده اى ظاهر شده با وعده دنیایى بهتر. وعده اى که در کار نبود. زن اخمویى بودم که داشتم هندزفرى موبایل را مى زدم توى گوشم و فکر مى کردم آخر کر مى شوم بس که حرف مى زنم با این گوشى. همت شلوغ بود، کیپِ کیپ. دفتر که رسیدم، همکار کنارى گفت: "در چین شمع نایاب شده، همه در حال عبادت و نیایشن!" بعد پرسید: " اگه راس راسى بدونین روز آخر دنیاس چیکار مى کنین؟" فکر کردم مى زنم بیرون. مى روم خانه مانا و مى گویم: " پر کن پیاله را!" آن وقت صبحِ سرِ کار، دلم همین یک کار را مى خواست. بعد همه یادشان رفت که روز یکى مانده به آخر دنیاست و یکى شروع کرد رندر گرفتن، یکى چک و چانه زدن با مهندس سازه و من هم شروع کردم به پیاده کردن داکتهاى تاسیسات روى اسلبهاى سازه. چقدر به ریشم بخندند در آن دنیا؟ نه؟ اصلا فکر کنید موضوع انشا داده باشند: "روز یکى مانده به آخر عمرتان را چگونه گذراندید؟ به نام خدا، همانطور که مى دانید و آگاه هستید تاسیسات نقش مهمى در ساختمان دارد. من در این روز عزیز مسیر لوله هاى فاضلاب را تا همکف دنبال کردم، ناهماهنگیها را گزارش داده و خطاى میلیمترى اسلب سازه را هم اصلاح کردم. به امید روزى که داکتهاى تاسیسات در نقشه هاى اسلبها جا نیفتند. با تشکر. مهندس شیدا ا." فرشته روى شانه چپم ریسه رفته، احمق!


 
«تو که گفتی اگر به آتشم کشی اگر به غصه ام کشی تو را رها نمی‌کنم من»
ساعت ٧:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٩/٢۸  کلمات کلیدی: افسردگی و سایر دردهای بی درمان

 پسرک مدادها را ولو کرده روی میز، زیر میز و روی فرش. صندلی های میز پذیرایی هر کدام یک طرف هستند. من نشسته ام و دارم گوش می‌کنم و به مدادهای رنگی نگاه می‌کنم. قرمز. سیاه. سبز. خانه ساکت است. خانه بدون سینا ساکت است. امیر در اتاقش نشسته و یک گلچین قدیمی را گوش می‌کند. از همینجایی که نشسته ام نصفه و نیمه آهنگها را می‌شنوم. به خودم می‌گویم: « گریه برای چی احمق؟» خوب نیستم با خودم. با خودم که خوب نباشم صورتم جوشهای ریز می‌زند. چشمهایم برق نمی‌زند. با خودم که خوب نباشم دلم هی گریه می‌خواهد. مامان زنگ زد که شب یلدا بیایید پیش ما. ترسیدم دنیا تمام شود و دور مانده باشم از آنها. می‌ترسم دنیا تمام شود. هی فکر می‌کنم قرار است همه چیز سیاه شود. فکر می‌کنم آن موقع بچه ام باید بغلم باشد. فکر می‌کنم بچه ام می‌ترسد. نمی‌ترسد؟ کاش نترسد. کاش نفهمد ترسیده ام. امروز دیر رسیدم مدرسه. پسرک دم در ایستاده بود. آویزان. « مامان کجا بودی؟» توی ترافیک شهر لعنتی مانده بودم. شهر امروز خیلی شلوغ بود. فکر کردم چهار ساعت کار کرده ام و به اندازه چهل ساعت خسته ام. این ترافیک لعنتی دارد فاتحه مرا می‌خواند. باید بیایم یک جایی نزدیک خانه کار کنم. دیگر کشش یک ساعت رفتن و یک ساعت برگشتن تا شهرک غرب را ندارم. یک ساعت هم بیشتر. بچه را برداشتم آمدیم خانه. حالا در سکوت نشسته ام. پای این صفحه سفید و هیچ کدام حرفهایی که دلم می‌خواهد بنویسم را نمی‌توانم بنویسم. دل نوشتنش را ندارم. حالا صدای ویگن می‌آید. از آن گلچینهاست که دیوانه ام می‌کند. می‌کشاندم به وقتهای «سبکی تحمل ناپذیر هستی» به وقتهایی که حتی بلد نبودم سبکی را. دلم می‌خواهد بزنم بیرون. بروم توی خیابانهای یخ زده بخورم زمین و یک دل سیر از درد زمین خوردن گریه کنم. رهایم کرده ای. رهایم کرده ای. مانده ام روبروی این صفحه های سفید و دلم گریه می‌خواهد. دلم یک دل سیر گریه می‌خواهد...


 
دوستِ تیغ تیغىِ پسرم
ساعت ٦:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٩/٢۸  کلمات کلیدی: من و پسرم

پرسید: " مامان چرا روى دیوار اسم منو نوشتى؟" چیزهایى که قرار است به خودمان یادآورى کنیم با ماژیک وایت برد روى کاشیهاى آشپزخانه مى نویسیم. گفتم: " نوشتم سینا کاکتوس که یادت نرود کاکتوس ببرى براى درس علوم" شب از جلسه که برگشتم با همان خط خرچنگ قورباغه روى دیوار نوشته بود: " مُبین کاکتوس بود!"


 
«این آخرین شامه، شمعا رو روشن کن...»
ساعت ٧:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٩/٢٧  کلمات کلیدی: دغدغه های ذهنی من

یک - مدرسه تعطیل شده، سه سال است به خودم و پسرم قول داده ام که یک روز برفى را بمانم خانه. برف بازى کنیم. مادرى کنم. با هم لم بدهیم روى کاناپه و چاى داغ بخوریم. پسرم را بغل کنم و پت و مت تماشا کنیم. ناهار خانگى درست کنم برایش. فکر نکنم به این که ترافیک را برف وحشى مى کند. فکر نکنم که آى نکند یکى بیاید بزند به ماشین. فکر نکنم به بیرون آمدن از خانه. یک روز برفى را مى خواهم زنِ خانه باشم. همان مادرى که حواسش به ساعت آب میوه و ناهار بچه اش هست. همان مادرى که سایه اش در آینه هاى من جامانده و خودش در دفتر نقشه هاى فاز دو مى کشد و فکر مى کند به جزئیات اتصال لبه بام و کف با عایق حرارتى.

  دو - از طبقه یازدهم از خیابان برفى هرمزان عکس گرفتم. چند سال است که برف براى من همین عکسهاست و از دور تماشا کردنش.  ماشینم را که کنار آرایشگاه پارک کردم، دختر و پسرها دو طرف خیابان ایستاده بودند و به هم برف پرتاب مى کردند. ماشین سیاه و دراز را پارک کردم کنارشان. پیاده شدم. موبایل و پنل ضبط و کیف بزرگم به دست. فکر کردم سالهاى دانشکده اگر بود حالا غرق برف شده بودم، اما جوانهایى که برف بازى مى کردند کارى به کار زنِ خسته با کلاهى تا روى ابروهایش و کیف بزرگ و ماشین سیاهش نداشتند. هیچ وقت فکر نمى کردم در حسرت یک گوله برف ماندن هم معنى داشته باشد. 

 سه - حالا که سه روز مانده همه افتاده اند به صرافت تمام شدن دنیا. شش ماه پیش به على ر. گفتم اینقدر نوشابه نخور با هر وعده غذا، پوکى استخوان مى گیرى. گفت دنیا دارد تمام مى شود و فقط شش ماه مانده. آنقدر زنده نمى مانیم که پوکى استخوان بگیریم. باورش به تمام شدن دنیا تکانم داد. شش ماه اخیرم، شبیه هیچ کدام از ماههاى دیگرم نبوده. جراتش را نداشتم که بروم ریو و از پایین پاهاى مجسمه غول آساى مسیح شهر را تماشا کنم اما استانبولم را زندگى کرده ام. جراتش را نداشتم که تا صبح خیابانهاى شهر را گز کنم اما شبانه هایش را دیده ام. در همین تهرانم یک عالمه درخت پاییز زده را از بالاى بالا نگاه کرده ام و فکر کرده ام به عشق. اما جرات و شهامت من، جراتِ خاک گرفته ى یک زن نیمچه محافظه کار سى و خورده اى ساله بوده. دنیا اگر تمام شود در حسرت کارهاى نکرده و جرات ناتمامم و این همه راه نرفته دق خواهم کرد.

 چهار - برف پشت پرده هاى طلایى است و پسرم دارد بیدار مى شود. امروز سر کار نمى روم. برف را زندگى کنم که حسرت این یکى به دلم نماند. آمدیم و دنیا تمام شد.

پنج - دیروز براى خودم گل نرگس خریدم. بوى نرگس با بوى بربرى تازه قاطى شد. در ترافیک برفى غروب تمام راه  با پسرم بربرى  خوردیم. بچه اى که گلها را مى فروخت، کمى از پسرم بزرگتر بود. پسرم با تعجب به این بچه ها نگاه مى کند. نرگس به دست دوید توى خانه که "بابا گلدون بده، مامان گل خریده!" از دم در گفتم:" اون لیوان نه! گلدون داریم." گلدان ظریف و باریک را حسین کادوى عروسى آورده است. امروز روى میز صبحانه گل نرگس داریم.

شش - ناسا گفته دلتان قرص! گفته دنیا تمام نمى شود. دانش زندگى را چه بیمزه مى کند . من اما فرض مى کنم دنیا قرار است تمام شود، تو هم همین را فرض کن. کسى هست که باید بغلش کنى و بگویى خیلى خیلى خیلى دوستش دارى؟ معطلش نکن دیگر، سه روز که بیشتر نمانده. گور پدر ناسا، آمدیم و دنیا تمام شد و حسرتِ حرفهاى نگفته به دلمان ماند. حسرتِ کارهاى نکرده را نمى گویم، که دنیا به هم مى ریزد و بالاخره یک نیم نگاه محافظه کارِ شرقى هم باید داشته باشیم که آمدیم و تمام نشد!

هفت - اگر بدانم، مطمئن هم باشم دنیا تمام مى شود امروز برفى را با پسرم برف بازى مى کنم. فردا را مى روم سرکار. چهارشنبه وقت دکتر آلرژى داریم. پنجشنبه شب یلدا را مهمانى گرفته ام. یک جایى این وسطها باید به کسى، کسانى بگویم که خیلى دوستشان دارم. که مى میرم برایشان اصلا!  کسى از ساعت دقیق تمام شدن دنیا خبر دارد؟


 
رونوشت به آقاى مهندس س. جهت استحضار و درج در پرونده
ساعت ٩:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٩/٢٥  کلمات کلیدی: روزهای من
گفت: " رختها را جمع کن!" گفتم: " سینا اشتباه نوشتى نیشه زنبور نه نیشِ زنبور" غر زدم:" باید بالاى سرش باشى وقتى دیکته مى نویسه والا هر چى دلش بخواد مى نویسه!" گفت: " دم در هم شلوغه." گفتم: "این چیه نوشتى سینا؟" گفت: " آش را نمک نزدم." سینا گفت: " بوىِ یاس" پرسیدم: " ىِ رو جا انداختى!" یادم افتاد معلم گفته بود که نباید غلطش را بهش نشان بدهم، فقط کلمه اى که اشتباه است را نشان بدهم و بگویم دوباره بخواند و بنویسد. حوصله نداشتم. بلند شدم به جمع کردن رختها. ملحفه ها را تا کردم و فکر کردم اگر ترافیک و ماشین و مسیر نبود چه پرتاب عظیمى بود از دفتر به خانه رسیدنم. از حرف زدن در مورد روشنایى در سقف کاذب لابى آمفى تئاتر تا بچه اى که امروز با خوشحالى "ى" دوستى را یاد گرفته است. تا آش شلغمى که نمک ندارد. تا رختکن شلوغ خانه. تا کفشهاى گلى و پیراهنهاى مردانه اتو نشده. تا ظرفهاى نشسته. تا زنى که دامن سبز بلند پوشیده و سعى مى کند با ترکیب " مدرسه ى تمیز" یک جمله بسازد!
 
«...و سحرگاه از یک بوسه دیگر به دنیا خواهد آمد.»*
ساعت ٧:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٩/٢۳  کلمات کلیدی: روزهای من ، از دلتنگی و شیاطین دیگر
 
یک - بعضى حرفها، گفتن ندارد. مى گوید: " تو انتخابتو کردى." جمله اش خبرى است و من دارم فکر مى کنم در دل فروغ چه مى گذشت وقتى به پرى کوچک غمگینى فکر مى کرد که شب از یک بوسه مى میرد. چه تصویر دردناک و زیبایى دارد این شعر و من این پرى را مى شناسم . فقط اینکه پرىِ من، فقط مى میرد انگار. پرىِ من، مرگ مکرر است. 
 
دو- چشمهاى پسرک به دیدن معلمش برق مى زند. من هم این زن را دوست دارم. امروز  پسرک وسط پنج خط دیکته پنج بار مدادش را انداخت زمین. خانم معلم گفت: " هیچ کس به اندازه من از کارش لذت نمى برد." تشکر کرده بودم ازش و گفتم که مى دانم کارتان سخت است با این وروجکها. 
 
سه - ابرم را در آینه دیدم. ابرم آرامش نداشت. ابرِ توسىِ من با ابر آبى مى رزمد. ابرم، برنده باشد، از آسمان ستاره اى برمى دارم... 23 آذر 91
 
 
* فروغ فرخزاد - تولدی دیگر
 

 
«کور شوم اگر دروغ بگویم...»
ساعت ٥:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٩/٢٢  کلمات کلیدی: پُزوووو

تا حالا توى خواب کسى دیگر، با چتر نجات از هواپیما پریده اید؟ ... من پریده ام، دلتان بسوزد!


 
«بازآى و دل تنگ مرا مونس جان باش»
ساعت ۱٠:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٩/٢۱  کلمات کلیدی: دغدغه های ذهنی من

وبلاگهاى متروک، دردناکند. مثل خانه کهنه اى مى مانند با درهاى باز، با پنجره هاى از چهارچوب در آمده و با کرکره هایى که در باد صداى  قیژ قیژ ترسناکى مى دهند، با ظرفهاى نشسته روى میزهاى خاک گرفته ... من نمى توانم بفهمم که چطور کسى مى تواند درِ خانه اش را اینطور باز بگذارد و خانه را با همه متعلقاتش رها کند و برود. در این ترک کردن، چیزى از جنس برگشتن هست. اگر بدانند که برنمى گردند مى شود یک یادداشت گذاشت، خداحافظى کرد، آدرس ایمیلى داد و تمام. اما این وبلاگها که در آخرین پستشان خبر از تولد دو سالگى بچه اى هست و تمام یا حرف از هراسى هست و تمام یا بچه هاى کسى را ازش دور کرده اند و تمام و ... همه منِ خواننده، منِ دوست را مى کشاند به سرک کشیدن تا کى باز بهاره از افکارش بگوید و طاهره از احساسات ناشناخته اش بنویسد و مانا برگردد به طعم به یاد ماندنى بودن و سولماز دوباره کوکا لایت شود و ... منِ دوست، هنوز امیدوارم که یک روز دوباره یک عدد یک کوچک در گودر به من یادآورى کند که یکى که من هنوز دلم نیامده از لیستم حذفش کنم دوباره چیزى نوشته، مثل مرجان که ماهى، سالى یک بار چیزى باز مى نویسد.  در این سالهاى همزیستى عاشقانه ام با وبلاگها، باعث و بانى شروع وبلاگ نویسى چند نفرى از دوستان دور یا نزدیک شده ام. آنقدر عاشق وبلاگ و نوشتن بوده ام که وسوسه شان کردم که دریچه خودشان را داشته باشند. خواستم بگویم مسببِ پست اول وبلاگهایى بوده ام، نمى دانم چند تا. اما فقط یک وبلاگ هست که مسببِ پست آخرشم و این عدد یکى که  جلوى اسم این وبلاگ نمى آید هنوز دردم مى آورد. دلم مى خواهد تمام نشده باشد. دیوانه است دلم. گاهى چیزهاى عجیبى مى خواهد.


 
زیر پل ضرابخانه ساعت ٩ صبح
ساعت ۳:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٩/٢٠  کلمات کلیدی: روزهای من ، افسردگی و سایر دردهای بی درمان

تمام راه هایده خواند و من بغض کردم. وسط اتوبان همت بودم که با یک تکان پرت شدم به دنیاى واقعى. دیدم که یک ماشین ٢٠۶ کوبیده به سپر عقب ماشین امانتى بابا. داد زدم سر راننده ٢٠۶، سردم بود. برگشتم توى ماشین. پلیس که رسید، پیاده شدم و زل زدم به عقب ماشین. توى دلم گفتم: "دندت نرم!" دخترکم که اشکهایش را تمام کرده بود گفت: " تقصیر هایده بود!" پلیس گفت :" راننده مینى بوس مقصر است!"  مینى بوس؟ مینى بوس به آن گندگى را ندیده بودم که زده بود پشت ٢٠۶ و ٢٠۶ زده بود پشت سمند قولتشن بابا. بابا گفت: " وایستا تا کروکى بکشن!" ماشین خودم اگر بود، مى رفتم. چیز مهمى نشده بود اما سپر ماشین امانتى ترک برداشته بود و دیگر ترکهاى قلبم به نظر آنقدر هم وحشتناک نمى آمد. امیر گفت: " بازم؟" منشى شرکت گفت: " تصادف؟" دخترکم چشمهاى اشکى را با شال یاسى پاک کرد و بینى اش را بالا کشید. پلیس گفت: " فقط خودرو سمند مقصر نیست!" بله، تقصیر من نیست، تقصیر خانم هایده است، اصلا به هایده چه که بخواند" اى که تویى همه کسم" اصلا یعنى چه که کسى بدون دیگرى نفسش بگیرد! یکى بیاید من و خانم هایده و سپر ترک خورده سمند بابا را از وسط اتوبان همت جمع کند. بیخود مى خواند که " اگه تو رو داشته باشم به هر چى میخوام میرسم" به خدا دارد زر مى زند...


 
«وقتى میاى صداى پات از همه جاده ها میاد»
ساعت ٥:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٩/٢٠  کلمات کلیدی: افسردگی و سایر دردهای بی درمان

صداى اذان صبح مى آید. گیج و منگ روزهاى هفته را مى چینم کنار هم و فکر مى کنم امروز چند شنبه است؟ داشتم خواب مى دیدم ولى خوابم یادم نیست. دلم چیزى نمى خواهد: هیچ مطلق. انگار همین که پسرک از بینى نفس بکشد و نه از دهان و سرحال باشد براى امروزم بس است. سردرد خفیف دیشبى در شقیقه هایم جا مانده. چیزى باید مرا به امروزم ببندد. ناى شروع کردنش را ندارم. اذان تمام شده، همسایه بالایى هنوز دارد دوش مى گیرد. دلم مى خواهد بخوابم ویک جاى دیگر بیدار شوم. مثلا کجا؟ نمى دانم. حتى نمى دانم دلم چه مى خواهد و این خطرناک است. باید موهایم را باز کنم. باید به شالهاى رنگى فکر کنم. باید با گوشواره آبى آشتى کنم. باید بهانه اى پیدا کنم. همه اش تقصیر هایده است با آن ترکِ آخر شبش.    دلم آن تصویر را مى خواهد. تصویرِ آمدنى که آنقدر بزرگ باشد که هیچ دغدغه اى در آن جا نگیرد. یک وقتى اینطور عاشق بوده ام اما مگر چقدر دغدغه داشت بیست و خورده اى سالگىِ لوسِ بى خیالم؟ عشق را باید یک بار هم به زبان سى و خورده اى سالگى ترجمه کرد تا ببینم "شین"ى که دیروز پسرم یاد گرفته بنویسد کجایش جا مى گیرد.


 
عاقبت ثبت نام بچه در مدرسه پژوهش محور
ساعت ۸:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٩/۱۸  کلمات کلیدی: من و پسرم

معلمشان گفته در مورد راهکارهای کاهش آلودگی هوا با والدینتان مشورت کنید.

مامان : خب، سینا چطوری می شه آلودگی هوا رو کم کرد؟

سینا : باید بارون بیاد.

مامان : خوب بارون که دست ما نیست. ما چی کار می تونیم بکنیم؟

سینا : دعا کنیم!!!

 

18 آذر 91


 
از لحاظِ «مرا بخاطرت نگه دار» و هیه!!
ساعت ۱٢:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٩/۱٦  کلمات کلیدی: روزهای من ، مهندسانه ، من و پسرم

نقشه هاى تاسیسات مکانیکى را ولو کرده ام روى میز پذیرایى و دارم نگاهشان مى کنم. پسرم کنارم روى میز نشسته و دارد دیکته مى نویسد. مى گویم: " امروز باز باران مى بارد." و خط مى کشم  روى کانالى که از مسیر اشتباهى عبور کرده. مى گویم: " در را  بستم." غر مى زنم: " ریز بنویس!" دنبال کانالهاى برگشت هوا مى گردم. مى گویم:" زمستان سرد است." مى پرسد: " چرا دارى روى نقشه هاى خودت خط مى کشى؟" مى گویم: " نقشه هاى خودم نیست. مهندس تاسیسات نقشه هاى من را مى گذارد زیر دستش و کانالها را مى کشد." مى گوید: " آها! چى بنویسم؟" مى گویم: " در آسمان ستاره اى نیست." و براى مهندس تاسیسات مى نویسم که لایه ى مبلمان در نقشه ها خاموش باشد. پسرک مداد قرمزش را دراز مى کند:" بتراش!" روان نویس صورتى را مى گذارم روى میز، مداد قرمز را مى تراشم. اشاره مى کند به نقشه ها و مى پرسد: " این چیه مامان؟" مى گویم: " هواساز است، بعدا برات توضیح مى دم." با مداد قرمز "اى" ، " ستاره اى" را مى نویسد. مى گویم: " من زمستان را دوست دارم." اگر "پ" را خوانده بود مى گفتم پاییز را دوست دارم. اگر "گ" را خوانده بود "برگ"ها در دیکته اش با باد مى رفتند. اما حالا فقط زمستان است و مدرسه نرده دارد و انار بامزه است. بماند که دیروز گفتم و نوشت: " از ابرم، بارانِ ستاره مى بارد." هر دیکته پسرک براى من یک ماجراست. یک اتفاق خوب. پایین دیکته را امضا مى کنم، دیگر رسیده ام به نقشه هاى آبرسانى و هنوز باران مى بارد و در آسمانمان تا دلت بخواهد ابر هست و ستاره اى نیست.


 
« تو اى نایاب، اى ناب، مرا دریاب، دریاب»
ساعت ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٩/۱٦  کلمات کلیدی: «و زخمهای من همه از عشق است»

در زندگى چیزهایى هم هست به خدا! مثلا؟ شبى با دوستان که آنقدر با هیجان حرف بزنى که آخر شب خسته باشى و دیگر حال حرف زدن نداشته باشى، مثلا شبتر در کنار تو  و صداى باران خودش را بکشد و با هم یادمان بیاید که چقدر باران لازم داریم، مثلا آن وقتى که حبابهاى ریز جایى حوالى پشت گردنت را قلقلک بدهد و دنیا بچرخد و محو شود، مثلا وقتى دوستت تعریف مى کند بال زدنهاى پروانه اى  نوزادش توى شکمش شروع شده و تو آن حس عجیب و خلسه آور یادت بیاید، مثلا جایى حوالى امشب که باران ببارد و من فکر کنم خدا را شکر که زنم، که یک وقتى پروانه کوچولویى را احساس کرده ام که جایى در درونم بال زده و بعد این پروانه کوچک شده بچه ام، خدا را شکر که زنم که بلدم سر دوستم داد بزنم و داد بزنیم و تمام این داد زدنها از عشق باشد و آخر سر بخندیم و هر کسى را که راه حل داد مسخره کنیم که "اداى مردها را در نیار!"، خدا را شکر که زنم و سهمم از دنیا و حبابها و پروانه ها بیشتر است و خدا را شکر که زنم و در شهرم باران مى بارد و صداى نفس آدمهایم سکوت شبم را مى شکند، خدا را شکر که زنم و با آمار گرفتنهاى دوستم ریسه مى روم و فکر مى کنم جایى در این شب بارانى تمام ونوسیهاى امشبم مى خزند در گرماى مریخى کنارشان و فکر مى کنند سخت نباید گرفت، زندگى همین است دیگر. همین ملغمه امید و عشق و پشیمانى و خنده هاى دوستانه و صداى باران و دیکته هاى بدخط کلاس اولیها و شنیدن صداى نفس کشیدن آدمهایى که دوستشان دارى. بگذار یک امشب، دنیا را آب ببرد.


 
آبششهایم کو یا چه کسى بود صدا زد شیدا؟
ساعت ٧:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٩/۱٥  کلمات کلیدی: غر می‌زنم، پس هستم

یک - نمایندگى سایپا گفته که گلگیر و چراغ عقب و پوسته سپر ریو را فعلا ندارند. از همه قطعات تعویضى ماشین بیچاره ام فقط درِ باک موجود است! بماند، گفته اند که اگر امکانش را داریم قطعات را از بازار آزاد تهیه کنیم که البته اگر امکانش را داشتیم و قطعات هم موجود بود و بیمه زیر بار فاکتور قطعات از بازار آزاد مى رفت که دیگر ماشین را نمى گذاشتیم نمایندگى! مى بردیم با قطعاتش مى دادیم دست صافکارى آشنایمان و یک هفته اى تحویلش مى گرفتیم. فهمیدیم که آمریکا غلط کرده و تحریمها هیچ اثرى در زندگى ما نگذاشته و "همه چى آرومه" و ما همه خوشبختیم. پدیده اى به اسم تحریم وجود ندارد و اصلا هم کسى را اذیت نمى کند تا وقتى که مریض نشود، تصادف نکند، وسایل زندگى لازم نداشته باشد و سفر نرود و نفس نکشد. چه پوستمان کلفت است، دلمان را به چى مملکت خوش کرده ایم واقعا؟

دو - "من مادر هستم" را دوست داشتم. چرا؟ چون دیوانه ام و از گریه کردن خوشم مى آید. فیلم خیلى رو، خیلى واضح مدام داشت پیام اخلاقى مى داد. زنى که کنارم نشسته بود مدام مى گفت:" اه چه فیلم بدى!" اما فیلمش بد نبود. بعضى از شخصیتها خیلى خوب از آب درآمده بودند، مثلا شخصیت "آوا" و مادرش. من همه اش فکر مى کردم به جاى باران کوثرى این نقش گلشیفته فراهانى را مى خواست. صحنه اى که آوا افتاده بود روى زمین، مادرش بغلش کرده بود و زمزمه هایشان بهترین صحنه از نظر من بود و البته نفس گیر. یک ربع دیر رسیدم سینما امروز بروم اول فیلم را از همکارم بپرسم!

سه - مهندس برق یکى از پروژه ها زنگ زده و مى پرسد: " خانم مهندس ، کارمندهاى شرکتهاى خصوصى نفس نمى کشند؟" تا بخواهم جوابش را بدهم، خودش مى گوید: " ظاهرا ماها آبشش داریم!" و خودش به حرف خودش مى خندد. خدایا، منو بخور!

 چهار - بلند شوم، شیرجه بزنم در این هواى کثافت و بروم سر کار!

 

پ.ن. از کامنتهای این چند روز اخیر ممنونم. از آنهایی که ایمیل زدند و احوال پرسی کردند و درمان سینوزیت پیشنهاد کردند دو برابر ممنونم. سرم خیلی شلوغ است. نمی رسم به جواب دادن تک تک کامنتها ولی ایمیلها را به محض اینکه بتوانم جواب می دهم. کامنتهای پست مهندس جیم را جواب دادم. ممنون از همگی.


 
"صاحبدلان، خدا را"
ساعت ۱٠:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٩/۱۳  کلمات کلیدی: از دلتنگی و شیاطین دیگر
دستبند بنفشم را خیلى دوست دارم. یک نخ باریک بنفش است و یک شبدر چهارپر طلایى و با خودم قرارى گذاشته ام و این دستبند را دستم کرده ام. هر بار که نخ را دور مچم مى بندم قرارم یادم مى آید. از خودم مى پرسم: " شیدا، هنوز هم...؟" به خودم جواب مى دهم: " بدجور..."
 
در خدمت و خیانت کارمند کوچولو بودن
ساعت ۱:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٩/۱۳  کلمات کلیدی: مهندسانه ، غر می‌زنم، پس هستم

من تقریبا در همه سالهایى که به عنوان مهندس معمار کار کرده ام، کارمند بوده ام. هرچقدر هم که امیر سر به سرم بگذارد که جاه طلب نیستم و هر کسى جاى من بود الان راکفلر شده بود و با فوق لیسانس معماریش پول پارو مى کرد و چرا من اینقدر مظلومم و صدایم در نمى آید و شرکت را کن فیکون نمى کنم که حقوقم را دو، سه یا ده برابر کنند و بقیه قضایا، من با کارمند کوچولو بودنم راضى بودم و امن. پول درآوردن و استقلال مالى داشتن همیشه برایم مهم بوده و هست اما در مورد رقم این پول، آنقدرها سخت نمى گیرم. قبلا گاهى سفارش کار سه بعدى یا طراحى نما مى گرفتم و انجام مى دادم و بعد سالها وقفه افتاد و همان کارمندى سرجاى خودش ماند تا پروژه اخیر که همراه دوستم آ. انجام دادیم.

 پروژه پیچیده بود، خوشایند و چالش برانگیز. نه آنقدر پیچیده که از پسش برنیاییم و نه آنقدر ساده و روتین که هیچ هیجانى در انجامش حس نکنیم. تیم پروژه هم تیم خوبى بودند، البته با مهندس سازه اش شاخ به شاخ شدم که از درگیرى تاریخى معمارى و سازه که بگذریم، کارمان را بخاطر تغییراتى که داد دو هفته عقب انداخت. مشکل اصلى آقایى بود که کار را سفارش داد، اسمش را بگذاریم مهندس جیم. این مهندس جیم خودش مشاور پروژه بود و با کارفرماى اصلى طرف. مهندس جیم اخلاق به خصوصى دارد. مثلا مى تواند با چهار خط ایمیل با خاک یکسانت کند. در این دو ماه حتى یک بار "ممنون"، "دست شما درد نکند" و " خسته نباشید" ازش نشنیدم. بخاطر دوستى که واسطه گرفتن این پروژه شده بود، با قیمت و شرایط مهندس جیم کنار آمدم و همراه آ. ى عزیز کار را با حداکثر سرعت ممکن تحویل دادم. بماند.

درست وقتى که آلبوم فاز دو را روى میز مهندس جیم گذاشتم شروع کرد به ایراد گرفتن. آن روز آنقدر از تحویل دادن پروژه خوشحال بودم که نتوانست حال خوبم را خراب کند. بعدتر یک ایمیل فرستاد براى اصلاح یک سرى موارد که باز هم سیر طبیعى کار فاز دو است. موارد را نگاه کردم و از آنجایى که قسمت زیادیش برمى گشت به فاز یک گفتم که در این مقطع نمى توانم اصلاحات فاز یکى انجام بدهم و موارد مربوط به فاز دو را هم بعد از پرداخت بخش دوم حق الزحمه اصلاح مى کنم. بعد انگار که فیتیله یک دینامیت را روشن کرده باشم چنان ایمیل تند و تیزى از مهندس جیم گرفتم که با خواندنش اول قرمز شدم بعد بنفش و بعد سرم سوت کشید.

 کلماتى در ایمیل بود که من در عمر کار حرفه ایم نشنیده بودم. نامه پر بود از تهدید و جمله هاى عجیب غریبى که "مهندس جیم گروکشى و تهدید را نمى پسندد"، " اگر روالتان این باشد این آخرین کارمان خواهد بود." و جمله هاى دیگر مشابه! ۴٠ شیت نقشه فاز دو را با فایل و نقشه تحویل داده بودم و حالا کسى داشت بخاطر چند مورد اصلاح انگشت شمار اینطور جوابم را مى داد. خستگى کار که به تنم و تنمان ماند که هیچ. جواب مهندس جیم را هم ندادم.

 اگر مى خواستم جوابش را بنویسم باید مى نوشتم که یا شما معنى گروکشى و تهدید را نمى دانید یا اینکه آنقدر دور و بریها مجیزتان را گفته اند که حس تشخیصتان را از دست داده اید. آیا در این پروژه تهدید کننده و گروکش من بوده ام یا شما که همه شرایطتان را قبول کردم. با عدم دریافت پیش پرداخت و رقم قرارداد و تغییرات کنار آمدم و آخرش چى را گرو نگه داشته ام که لایق این جملات باشم؟ که حتى اگر هم فایلهاى اتوکد را نگه مى داشتم و تحویل نمى دادم و تحویلش را موکول مى کردم به دریافت حق الزحمه باز هم عجیب نبود.

مى خواستم بنویسم من به هیچ کس اجازه نمى دهم با من اینطور صحبت کند و لازم نیست مرا تهدید به از دست دادن کارهاى آتى کنید، چون با این اخلاق شما من دیگر حاضر نیستم با شما کار کنم و داد و فریادهایتان را براى زیردستهایتان نگه دارید. من زیردست شما نیستم و با این کارى که فقط خستگیش به تنم مانده، خاطره خوشى از همکارى با شما ندارم که بخواهم ادامه اش هم بدهم. اما من این ایمیل را نزدم. ایمیل را نزدم چون خسته بودتم. آنقدر خسته که حوصله کل کل نداشتم.

آنقدر خسته که به این نتیجه رسیدم کارمند کوچولو بودن چه خوب است. آخر ماه با لبخند و روى خوش چک حقوقم را تحویل مى گیرم و همیشه با احترام با من برخورد شده و رئیسم حواسش هست من با دقت کار مى کنم و سرعتم بالاست و پیگیرم. کارمند کوچولو بودن خیلى هم خوب است وقتى که لازم نباشد بخاطر حق الزحمه درى ورى بشنوى و حالت را بگیرند. بماند. جواب مهندس جیم را ندادم. نه آن ایمیل آتشین و نه ایمیلهاى بعدیش که تقاضاى جلسه هماهنگى کرده بود و نقشه سازه و تاسیسات را فرستاده بود که چک کنم.

نشستم کار را اصلاح کردم. آ. ى خسته را هم کشیدم به کار و حالا نقشه ها آماده تحویل است و من، منِ آدم نوشتن، مانده ام که در متن ایمیلم به مهندس جیم چه بنویسم. نقشه ها را پیوست کردم و یک ساعت است زل زده ام به صفحه ایمیلم و فقط همین سه جمله توى سرم بالا و پایین مى رود: " نقشه هاى فاز دو با اصلاحات جزئى مورد نظر پیوست است، کوفتت بشه، در ضمن خیلى خرى!" دست راستم را با دست چپم محکم گرفته ام که کلیک نکنم روى "سِند" ولى حتى وسوسه ارسالش هم دارد قلقلکم مى دهد.


 
«به دادم برس اى عشق!»
ساعت ۱:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٩/۱٢  کلمات کلیدی: غر می‌زنم، پس هستم

دلم مى خواهد بنویسم. کلمه ها نوک انگشتانم گیر کرده اند. خوابم نمى برد. خواب دستهایش را زده زیر چانه اش و چپ چپ نگاهم مى کند! مى گوید: " قپى نیا! آدمش نیستى." مى دانم آدمش نیستم. مى دانستم. براى همین زل زده ام به ته مانده خودم. کلاه بافتنى پسرم را سرم کرده ام. قهوه ایست با خطهاى سفید و قهوه اى سوخته. همدان که بودیم پیکان داشتیم، بابا یادمان داده بود که بگوییم رنگش قهوه اى سوخته است. حالا مى گویم قهوه اى سیر. تازگیها کشف کرده ام که   سگ جانتر از آنى هستم که به نظر مى رسم!  انتظار ندارید که نصفه شبى با این سردرد سینوزیتى براى خودم نوشابه باز کنم؟ نه؟ سردردهاى این لعنتى از ناکجا و در اوج یهویى سرم هوار مى شود و مستقیم مى زند به چشمهایم. اما به جاى اینکه وادارم کند به استراحت مى اندازدم به وراجى. دارم از زور خواب مى میرم و باز دارم مى نویسم و کلاه بافتنى پسرم را تا روى ابروهایم کشیده ام، فایده اى هم ندارد. چشمهایم را هم که ببندم، خوابِ خواب هم که باشم. مادرم، یک پسر هفت ساله، یک سینوزیت نو و یک کلاه بافتنى دارم که براى سرم کوچک است. سرم را کوبیده ام به سنگى و جایش، لعنتى، خوب نمى شود. مگر قرار نبود امسال من سال خوبى باشد آقاى یونیورس - سلام آیدا- ؟نصف سال رفته و من دارم براى خودم لالایى مى گویم و خوابم نمى برد. پسرک که بچه تر بود مى رفتم بغلش مى کردم و کمى از خوابش را مى دزدیدم تا خوابم ببرد. بزرگ شده حالا، خوابش را مثل پدرش محکم مى چسبد و به من نمى دهد. من هذیانهایم را مى نویسم و نه سردرد خوب مى شود و نه دلتنگى. فقط عقربه هاى لعنتى مى روند جلو و من خسته تر مى شوم. مى شود فردا کسى دعوایم نکند؟ کسى نپرد بهم؟ کسى ایمیل بى ربط نزند؟ مى شود فردا فقط نوازش ؟ یا این بار سنگ از آسمان مى بارد؟ باید بروم خودم را زیر شنل نامرئى هرى قایم کنم، بدجورى خسته ام.


 
تقدیم به کاپوچینو، پیانوى رویال و تاولهاى روى انگشت اشاره و شست دست راستم
ساعت ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٩/۱۱  کلمات کلیدی: روزهای من

امروز ۴۵ تا مداد رنگى تراشیدم. نشستم کنار پسرم و وقت مشق نوشتن تماشایش کردم. همراهش کاردستى درست کردم. لباسهاى شسته را کنار شوفاژ پهن کردم. ولو روى کاناپه به حرفهاى خنده دار دوستان در ف.ب خندیدم. با دوستى چت کردم. ته چین بادمجان درست کردم. ظرفهاى چینى لبه طلایى را چیدم توى بوفه و سه بار جاى دسته گل بنفش را عوض کردم تا باب میلم شد. راه رفتم توى خانه و فکر کردم چقدر یک جمعه معمولى خوب است! چقدر در این دو ماه پروژه، همین پنجشنبه ، جمعه ها را دریغ کرده بودم از خودم، از پسرک، از امیر. چقدر این جمعه را کم داشتم.


 
گفتى پرنده ها چند تا بودند؟
ساعت ٢:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٩/۱٠  کلمات کلیدی: از دلتنگی و شیاطین دیگر

خوابم نمى برد و بى خود و بى جهت دارم به پرنده ها فکر مى کنم. پرنده هایى که روى لبه اسکله نشسته بودند رو به شب دریا. نمى دانم آن پرنده ها واقعا آنجا بودند یا من بودنشان را تصور کرده ام؟ یادم نمى آید. یادم مى آید که تصویر پرنده ها جلوى چشم من مى رقصید. پرنده، آن همه پرنده، اگر دیدنشان خیال نباشد. من آن شب یک شال نازک انداخته بودم روى شانه هایم. شال آبى بود انگار یا صورتى؟ نه این را هم یادم نیست. یادم هست که استانبول زیر نور ماه مى رقصید، یا خیال من مى رقصید یا کشتى. چرا دارم به آن شب فکر مى کنم؟ دلم مى خواهد بدانم پرنده ها واقعا آنجا بوده اند یا من بودنشان را خواب دیده ام؟ خوابم نمى آید. دراز کشیده ام سر دلم را شیره مى مالم. مى  خواهم فکر نکند به استانبول، حواسش را پرت کرده ام به پرنده ها، هیسسسسسس، شما هم به روى دلم نیاورید!


 
دلم تنگ شده و سینوزیت هم دارم
ساعت ٦:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٩/٩  کلمات کلیدی: آخه من لیبل این پست رو چی بزنم؟

سینوزیتم نوى نو است. اواسط زمستان پارسال گرفتمش. بلد نیستم سینوزیت داشته باشم. باد سرد که بهم مى خورد، اول سردرد مى گیرم بعد یادم مى افتد که سینوزیت دارم.  شما سینوزیت داران حرفه اى پاییز و زمستان را چطور سپرى مى کنید؟ اصولا چطورى باید مدارا کرد با این جانور که مدام نگزد؟


 
Everybody wants to be a cat*
ساعت ٤:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٩/۸  کلمات کلیدی: از دلتنگی و شیاطین دیگر

نشسته بودم روى صندلى پلاستیکى آبى و داشتم با موبایل حرف مى زدم. درست روبروى ماهى فروشى بازار روز فرمانیه. گربه سفید و سیاه از لبه باغچه پرید روى صندلیها و بدون ترس آمد تا کنارم. روى صندلى کنارى نشست و زل زد به من، بعد یکى از پنجه هایش را گذاشت روى زانویم. انگار بخواهد بگوید درست مى شود همه چى، سخت نگیر، برو خدا را شکر کن که در این زمستان سرد یک گربه سفید و سیاه روى صندلى پلاستیکى آبى نیستى. گربه سبیل سفیدش را زد به پالتوى سیاهم و بعد هر دو پنجه اش را گذاشت روى پاى چپم، گفتم: " کجا پیشى؟" مردى در ماهى فروشى را باز کرد و از صداى در، گربه ام دوید و فرار کرد. به آدم پشت تلفن گفتم: " مثل من تنها بود." جوابم را داد؟ شاید طعنه زد که گربه هم نشدیم، یادم نیست. با کلاه بافتنى سرمه ایم زل زدم به شیداى توى شیشه هاى ماهى فروشى. چقدر دلم مى خواست یک گربه باشم با چشمهاى زرد و براى زمستانم پناه بیاورم به غریبه هاى مهربان با کیسه هاى خرید بزرگ. چقدر دلم مى خواست گربه باشم و فکر نکنم، سینوزیت نداشته باشم و تمام غصه ام همین گذراندن زمستان سرد تهران باشد. 

* song from Aristocats


 
هر سه سه شب سه شنبه شب
ساعت ٩:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٩/٧  کلمات کلیدی: روزهای من

از شرکت بیرون آمدم. داشتم قدم مى زدم و فکر مى کردم شال گردن قرمزم چه به پاییز مى آید. حواس دلم را پرت کردم به برگها، به گربه سفید و زرد،  به خنکى خوب ظهر پاییز. از دور اول جرثقیل آبى را دیدم و بعد مورانوى بزرگ بژ را. صبح فکر کرده بودم ماشین را کنار روفوژ وسط خیابان نگذارم، دیروز دیده بودم پلیس ماشینها را جریمه کرده بود. ماشینم بر بلوار بود. اما ماشینى که صبح صحیح و سالم کنار خیابان پارک کرده بودم حالا نصف صندوق عقب و گلگیرش له شده بود و کج وسط بلوار بود.

زنى با شال قهوه اى تا دویدم طرف ماشینم آمد طرفم و گفت: " آخ خانم ببخشید ماشینتو درب و داغون کردم!" شوکه زل زدم به ماشینم و زن و بعد فکر کردم بچه ام را کى از مدرسه بردارد؟ زن حالا آمده بود کنارم و داشت مى گفت که سرش گیج رفته و نفهمیده چى شده که زده به ماشین من و ماشینهاى عقب و جلوى من. حالم گرفته شد. پاییزم فروکش کرد. پروانه هاى آبى پشت موهایم قایم شدند و من فقط فکر کردم ماشین راه مى رود؟ نمى رود؟ چه کار کنم بدون ماشین؟ سینا؟ تا گیجى بگذرد و زنگ بزنم به مادرم که برود بچه ام را از مدرسه بردارد و زنگ بزنم به امیر که خودش را برساند. زن تند و تند مى گفت ببخشید و من به ماشینم نگاه مى کردم.

دنبال جرثقیل و مورانوى بژ و زنى که مدام مى گفت ببخشید رفتیم تا میدان شهرک. پلیس موتور سوار شوخیش گرفته بود. گفت "چقدر آشفته اى خانم؟ حالا فرار که نکرده، همه چى درست مى شود." بغضم را قورت دادم و فکر کردم قرار بوده اتفاق بدترى برایم بیفتد لابد. همین که سر تیر تقدیر گرفته به ریو سرمه اى، به همین طفلکى که چه همه به جاى من مجازات شده و صدایش در نیامده.

فکر کردم اتفاق است دیگر. امیر دیگر رسیده بود و من آرام گرفتم. امیر به در له و لورده باک نگاه کرد و از پلیس پرسید: " منفجر نشیم؟" من اصلا فکر نکرده بودم ماشین ممکن است منفجر شود. حالا امیر و مامور داشتند مى خندیدند. من نشستم پشت ماشینم در سرماى عصر و فکر کردم شاید هم تقصیر پروانه هاى آبى نباشد که ماشینم اینطور شده، اتفاق است دیگر. سه شنبه سرد بود و سنگین. ۵ ساعت تمام ایستادم و لرزیدم و فکر کردم به تمام سه شنبه هایى که از سرم گذشته، فکر کردم و نگاه کردم به دل و روده بیرون زده و نقره اى رنگ ماشینم و فکر کردم سالمم، سه شنبه را از سر گذرانده ام و زنده ام. فکر کردم سه شنبه هاى بهترى هم داشته ام و هوا سرد شد و آفتاب غروب کرد و افسر پلیس براى امیر درد و دل کرد و من سردم شد، سردم شد و سردم شد تا خود غروب.


 
روز هشتم
ساعت ۸:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٩/٦  کلمات کلیدی: افسردگی و سایر دردهای بی درمان

یک - پسرک زور مى زند که بخواند. در کوچه، در خیابان، روى وبلاگم، روى صفحات کتابها... همه چیز برایش شده کلمه، تازه دارد جادوى خواندن را کشف مى کند. دیروز صفحه وبلاگم باز بود و خواند: " روز" بعد "ن"، " گ" را دیگر بلد نبود و همانجا گیر کرد. روى "گ" روزنگار مادرش. فکر کردم به همین زودى مى تواند بیاید، بنشیند روى پایم و بریده بریده نوشته هایم را بخواند و بپرسد: "رسوب یعنى چى؟ آوار یعنى چى؟ چرا اینقدر نوشته اى درد؟ " آن وقت چه باید بگویم؟

دو - مى گوید: " عجب صداى پر انرژیى خانم مهندس!" خوشم مى آید. عصر پاییز است. کلاه سرم گذاشته ام و خط چشمم روى صورتم کهنه شده است اما یک لبخند جانانه به درخت چنارى که از کنارش رد مى شوم مى زنم و فکر مى کنم چقدر این حرفهاى کوچک خوشمزه خوب است.

سه -  زن امروز حرف زدنش نمى آید. ده دقیقه در سکوت کنارم مى نشیند و با دستگاه گرد کوچکى گودى کمرم را ماساژ مى دهد. همه حرفهاى نگفته ام جمع شده روى لبم و زن آشکارا دلش نمى خواهد گوش کند، دو سه بار تلاش مى کنم و آخر تسلیم مى شوم. حواسم را مى دهم به شمردن دایره هاى سرد و کوچکى که پشت کمرم مى کشد.

چهار - تا میدان مى روم بعد به این نتیجه مى رسم که گوشواره لازم دارم. پیاده برمى گردم تا وسطهاى خیابان. تا مغازه اى که دوستش دارم مى روم و یک گوشواره پروانه اى با نگینهاى آبى برمى دارم. پروانه بالهاى گرد و کوچک آبى دارد و من فکر مى کنم فردا قایم مى شوم پشت رنگ آبى.

پنج - فردا سه شنبه است. من انگار سه شنبه ها را دوست دارم. نه؟ فردا من و پروانه هاى آبى مى رویم سرکار و توى راه تصمیم مى گیریم که سه شنبه را دوست داشته باشیم یا نه؟

شش- من گاهى گیر مى افتم روى نوشتن از افسردگیها، گاهى دلم مى خواهد وقت نوشتن کرکره هاى دنیایم را بکشم و اصلا باور نکنم نور هست چه برسد به نوشتن از نور. گاهى تقصیر هورمونهاست. گاهى تقصیر جاى خالى بزرگ یک دوست است. این بار، تقصیر هورمونها نیست.

 هفت - جایى یکى نوشته بود: " قایم شدم لابلاى موهات." چقدر این جمله را دوست داشتم. دلم مى خواست من هم مى شد لابلاى موهاى کسى خودم را پنهان کنم. دلم مى خواست تا کسى به حلقه هاى مویش نگاه مى کند یاد من بیفتد و بعد فکر کند کجا هستم؟ زیر باران راه رفته ام ؟ اشکم بالاخره بند آمده یا هنوز دارم مثل احمقها اشک مى ریزم؟ دلم مى خواست یکى برایم بنویسد که هشت روز است که قایم شده اى لابلاى موهام.

هشت - ...


 
به دادم «نرس» اى عشق
ساعت ٢:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٩/٥  کلمات کلیدی: غر می‌زنم، پس هستم

همان بارانى همیشگى تنم است ولى باد مى پیچد توى تنم. سوز پاییز آخرین برگها را از شاخه ها مى ریزد. ماشینم کثیف شده و خودم مثل کلاغ سیاه غم زده اى کنار درختى منتظر ایستاده ام. چشمم به مردمیست که مى آیند و دستهایشان پر از غذا و خالى از عشق است. چشمهایشان از اشک هنوز مرطوب است و حالا دارند با قدمهاى سریع به خانه برمى گردند. همه چیز تمام شده. صداى خش خش برگها نگاهم را با خودش مى برد تا سر درخت. چه کم برگ پاییزى روى درخت مانده، غصه ام مى شود. پاییز تمام شده، همه چیز تمام شده و من دیشب کابوس دیدم. تقصیر قرصهاى آبى نبود. بخاطر آن همه اشک نریخته سرم درد گرفته بود. نوحه خوانها ناله هایشان را براى بار هزارم تکرار مى کنند. دلم از سنگ شده ولى گریه ام نمى گیرد. به برگهاى زرد نگاه مى کنم. یک باد دیگر که بیاید این درخت تا بهار، برهنه خواهد ماند. من در بارانى سیاهم مى لرزم. روز اما زیبا و درخشان است. پشت برگها و شاخه هاى خشک، خورشید جا خوش کرده. کلاغى کنارم فرود مى آید: "قار قار" مى گویم: " مى دانم عزیزدلم، اما کاریش نمى شود کرد." کلاغ مى پرد و من تنها مى مانم. بچه ام از ته کوچه پیدایش شده، کلاهش سرش نیست و مى خندد به دیدنم. دلم مى خواهد پرواز کنم به طرفش، اما کلاغ غمگین و ناقصى هستم، غصه دارم و بال ندارم، ایستاده در سیاهى سنگینم منتظرش مى مانم.


 
«نکن اى صبح طلوع»
ساعت ۱٠:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٩/٤  کلمات کلیدی: افسردگی و سایر دردهای بی درمان

انگار هرگز نداشتمش، انگار هرگز نبوده، انگار شب همیشه همین شب دلگیر بوده که باران ریز ریز مى بارد و همه جاى شهر صداى نوحه مى آید. انگار همیشه همین شال مشکى سرم بوده و لابلاى جمعیت گریان چشمهاى گردم را پنهان کرده ام که کسى سرگردانیم را بو نکشد. انگار همیشه شنبه اینقدر مرگبار بوده و پاییز تمام برگهاى خشکش را در من تکانده و انگار که کسى که منتظرش بودند، نیامده و دیگر امیدى هم به آمدنش نیست. شب عاشوراست. گریه کردن آسان است وقتى کسى مى خواند که "نکن اى صبح طلوع" و همراهش زمزمه بلند مى شود " نکن اى صبح طلوع" و کسى توى دل تو دارد هوار این شب سنگین را مى زند. کسى که نه هزار و چهارصد سال پیش که همینجا نشسته و دارد براى خودش گریه مى کند و دلش مى خواهد این شب سنگین پنجه هایش را از گلویش بردارد...


 
روانشناسی مبلمان
ساعت ٥:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٩/۳  کلمات کلیدی: دغدغه های ذهنی من

یک – می‌دانید در همین تهران خودمان کسانی هستند که مشاوره در خصوص مبلمان منزل می‌دهند. منظورم دکوراتور نیست. منظورم کسی است که می‌آید و خانه اشخاص را بررسی می‌کند و پیشنهادهای مختلف در تغییر مبلمان، جهت رفع مشکلات می‌دهد. برای خیلی از آدمها قابل درک نیست که تا چه میزانی می‌توان انواع مشکلات روحی ، عاطفی یا حتی مادی را با تغییر در  مبلمان منزل حل کرد یا حداقل اوضاع را کمی بهتر کرد.

دو – من خانه‌های شلوغ را دوست ندارم. مبلمان پر از تزئین، دکورهای بزرگ و سنگین پر از کریستال و ظرفهای قیمتی به من احساس خفقان می‌دهد. از همان اوائلی که معماری خواندن را شروع کردم کشف کردم که خانه های سفید و خالی خارجی را چقدر دوست دارم. پذیرایی هایی با سنگفرش سفید و مبلمان کم و انگشت شمار. خانه هایی که می‌شد در آنها به راحتی راه رفت. بدون اینکه به شیئی برخورد کنی یا بخاطر مبلمان مجبور باشی مسیرت را عوض کنی.

سه – چیزهایی که می‌نویسم تجربه شخصی است. مطالعه کم در مورد فنگ شویی و سالها ورق زدن مجله های معماری و سالهایی که معماری کشیده ام.  با دیدن خانه ها می‌شود در مورد افراد تا حدودی قضاوت کرد.

چهار – خانه هایی هستند که در آنها مبلمان از انسانهایی که در آن زندگی می کنند مهمتر هستند. اگر جمله من به نظرتان مسخره می آید به خانه هایی فکر کنید که بهترین و بزرگترین و زیباترین فضایشان در اختیار مبلهای استیل است که نود درصد اوقات سال با روکش پوشانده شده و مثل روح سرگردان گوشه خانه به زندگی بی روحشان ادامه می دهند و افراد خانواده خودشان را در کنج دیگری روی راحتی‌هایی که به زور در یک کنج خانه چپانده اند جا کرده اند و از یک قسمت محدودتر از فضای محدودی که در اختیار دارند استفاده می کنند. اینها افرادی هستند که حرف مردم برایشان مهمتر از شیوه زندگی خودشان است.

پنج –  مبلمانی که محدودیتهای خاصی در فضا ایجاد می‌کنند، مثلا باعث می‌شوند که از اتاق خواب به آشپزخانه نشود در مسیر مستقیم و نزدیکترین شکل رفت یا اینکه نوعی حرکت غیر مستقیم را در فضا دیکته می‌کنند احتمالا باید نشانگر ذهنیتی باشد که از حل کردن مشکلاتش فرار می‌کند. شیوه روبرویی‌اش با مشکلات غیر مستقیم و به روش پاک کردن صورت مساله است.

شش- تابلوهای زیاد در سطح خانه با تاکید بر  « همه چی آرومه، من چقدر خوشبختم» دقیقا نماینده معکوس همین حس است. در واقع آدمهایی که از زندگیشان نامطمئن هستند این تابلوها را دور و بر خودشان می‌چینند تا به خودشان و بقیه یادآوری کنند که زندگیشان خوب است. البته که تعداد محدود عکس در خانه همه هست و هیچ کس هم عکس بچه ای با دماغ آویزان و شوهری که زیرپوش رکابی پوشیده و پشمهایش بیرون زده را قاب نمی‌کند به دیوار خانه بزند اما این بار که به خانه دور و بریها رفتید به تابلوها و عکسهای دور و برتان دقت کنید. وقتی که در هر فضای خانه بدون چرخاندن سرتان یک تابلو توی چشمتان بکند که «ما یک خانواده خوشبختیم.» احتمالا واقعیت با این موضوع کلی فاصله دارد.

هفت – وجود تعداد زیاد اشیا تزئینی، هر چند زیبا، نماینده آشفتگیهای ذهنی است. نماینده وجود موانع ذهنی که صاحبش برای روبرو شدن با آنها کاری انجام نمی‌دهد به جز تماشا کردنشان.

هشت – البته من نه در این زمینه تخصص دارم نه مطالعه زیاده از حد. آرشیتکت مینیمالیستی هستم که دقت کردن به مبلمان و خانه ها را دوست دارم. چیزهایی که نوشته ام تجربه شخصی است و صد البته که مثال نقض هم دارد و همیشه هم درست نیست.

نه – تجربه شخصی من در مورد اتاق خواب به پیروی از کتابی که در بند دوازده معرفی کرده ام کاملا موثر بود. وقتی اتاق خواب را خلوت کردم و تابلوها را از در و دیوار جمع کردم و روی میز آرایش را خالی کردم متوجه شدم که بهتر می‌خوابیم. حالا سالهاست که اتاق خواب من به جز تخت و میز آرایش و عسلیهای دو طرف تخت، مبلمان دیگری ندارد.

ده – اتاق بچه من و بچه های هم نسلشان بازار شام است. هم اشتهایشان در اسباب بازی سیری ندارد هم کم بودنشان باعث شده که پدر بزرگ مادربزرگهایی که فقط یکی دو تا نوه دارند مجبور شوند همه هیجانهایشان را سر همینها تخلیه کنند. در نتیجه بچه هایمان بیش از حد اسباب بازی دارند و اتاقهایشان شلوغ است. نتیجه این همه شلوغی این است که هشتاد درصد اوقات بچه ها به جای بازی کردند در حال ریخت و پاش ایجاد کردن هستند.

یازده – باز هم تجربه شخصی است ولی در مورد سینا جمع کردن و دسته بندی کردن اسباب بازیها و قرار دادن آنها در کمدها و در  هر زمان تعداد محدودی در اختیارش قرار دادن باعث شد که به جای ریخت و پاش به بازی کردن رو بیاورد.

دوازده – کتاب معرکه ای در این مورد هست که از حرفهای من هم خیلی بهتر است هم خیلی عملیاتی در مورد پاکسازی خانه و اثر این تغییر در مبلمان و حذف انباشتگی در زندگی نوشته است: «طراحی نظم به شیوه فنگ شویی» ، نوشته کارل کینگستون، ترجمه گیتی خوشدل، نشر پیکان، زنگ بزنید سامانه ارسال رایگان محصولات فرهنگی برایتان بیاورد. اگر هنوز « میهمانی خداحافظی» مرا هم نخریده اید دوتایشان را با هم سفارش بدهید. هم با سرعت به دستتان می رسد و هم فقط پول پشت جلد کتاب را می دهید. شماره اش هم 20-88557016 و البته روز غیر تعطیل باید زنگ بزنید.

سیزده – هر سه چهار ماه یک بار اتاق پسرک را می‌ریزیم بیرون. اسباب بازیهایی که تاریخ مصرفشان گذشته، کتابهایی که دیگر به درد سن او نمی‌خورند و انباشتگی های موضعی را جمع می‌کنیم.معمولا سه چهار کیسه بزرگ اسباب بازی کنار می‌گذاریم و یک کیسه هم حداقل زباله خشک از اتاقش بیرون می‌آید. بعد از این عملیات سنگین تا مدتها آرامتر و خوشحالتریم،همه مان. امتحانش مجانی است.

 

 

 


 
آخر «شیدا» هم شد اسم؟
ساعت ۸:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٩/٢  کلمات کلیدی: غر می‌زنم، پس هستم

خیلى پیش نمى آید که من خانه تنها باشم، مخصوصا بعد از غروب. پسرک همیشه هست و امیر. وقتى که امیر رفت و پسرک را هم راهى کردم فکر کردم :" آخیش!" ده دقیقه بعدش مى چرخیدم توى خانه و آخیشم را گم کرده بودم. دلم شورشان را مى زد. نکند سینا گرسنه اش شده باشد؟ امیر سردش نشود؟ بلند شدم و لباسها را ریختم توى ماشین و فکر کردم :" گور باباى ساعت پیک" باید کارى مى کردم. از صبح نیمه مریض پاى کامپیوتر بودم. اما حالا در سکوت خانه دیگر از کار خسته شده بودم. شام هم داشتم. خانه را هم دلم نمى خواست مرتب کنم.

دوش گرفتم و ولو شدم. فکر کردم پسرکم "ز" را یاد گرفته و باید برایش کلمه هاى جدید بسازم. فکر دیگرى داشت مغزم را سوراخ مى کرد بچه ام سردش نشود؟ کسى یادش مى ماند کلاهش را سرش بگذارد؟ دم رفتن مظلوم نگاهم کرد. پیکره کوچک با آن کلاه آبى مسخره: " قول مى دى نخوابى تا وقتى بیام؟ قول مى دى درو برام باز کنى؟" طفلک من! بچه ام! گفتم :" برو عزیزم، من منتظرتم." یهویى پرسید: " اگه حوصله ام سر بره چى؟" گفتم:" تحمل کن بچه جان، دوست نداشتى دیگه نمى رى." و رفت. زنگ در خانه پدربزرگش را زد و بعد سوار آسانسور شدند. بچه من، رفت.

نشستم مثل احمقها هاج و واج زل زدم به در و دیوار. گرسنه ام نبود. خسته بودم. خستگى تمام روز، خستگى این هفته، خستگى این دو ماه رسوب کرد توى تنم. خستگى بزرگ کردن بچه اى که مال من نیست و هیچ وقت انگار مال من نبوده. خستگى مادر بودن. زن بودن. بودن. دلم لاک قرمز مى خواست و نمى شد که بزنم. دلم مى خواست بروم بیرون و گلودرد نداشته باشم و شام به جاى آش شلغم ، پیتزا بخورم. دلم مى خواست کسى بگوید: " دیوونه شدى؟ " و من جواب بدهم:" شاید" و دو تایى بخندیم. دلم مى خواست الهام آمده باشد. دلم مى خواست یک بچه کوچک داشته باشم، خیلى کوچک، آنقدر کوچک که همه جهانش من باشم. دلم همه جهان کسى بودن مى خواست. دلم دیوانه شده بود و همه چیز را با هم مى خواست و کسى نبود که بگوید: " بس کن دیوونه!" و با هم ریسه برویم.


 
«اى عشق همه بهانه از توست.»
ساعت ٦:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٩/۱  کلمات کلیدی: «و زخمهای من همه از عشق است»

از لاى در اتاق روبرویى نور عجیبى مى آید که مثل هر شب نیست. مى بینم و اینقدر خواب زده ام که نمى توانم از جایم بلند شوم. صداى امیر مى گوید: " مگه خواب نبودى؟" و من تازه مى فهمم که حرف زده ام و نمى دانم چه گفته ام. جواب مى دهم؟ یادم نیست. بعد خوابم مى برد و خواب نمى بینم.  بیدار مى شوم. شش صبح است. صداى آب و دوش و حمام از واحد بالایى مى آید. از وقتى به این خانه آمده ایم دقیقا مى دانیم که این زن و شوهر کى با هم هستند. خوشبختانه صداى تختشان نمى آید ولى دم اذان صبح دوش گرفتنهاى طولانیشان لو مى دهدشان. حالا دو تا بچه دارند.

 زن که سر اولى حامله بود از پنجره دیده بودمش. با شکم برآمده، خیره به ناکجایى، کمى غمگین.  مثل همه مادرهاى دیگر در همان لحظه اى که دستشان را مى گذارند روى شکمشان و شک مى کنند به این که آیا دنیا ارزشش را داشت ؟ آیا دنیا با این طفلکى مهربان خواهد بود؟ آیا کار درستى کردم؟ و بعد خیره مى مانند. چون تا قیام قیامت، هیچ جاى دنیا مادرها هنوز نتوانسته اند تصمیم بگیرند که بالاخره با بچه دار شدن کار درستى کرده اند یا نه. 

 بچه هاى ما مادرها، بعد عاشق مى شوند، دنیایشان رنگى مى شود، یهو همه چیز در دنیا برایشان معنى پیدا مى کند. گنجشکها براى آنها جیک جیک مى کنند. باران براى آنها مى بارد و پاییز مال آنها مى شود. بچه هاى ما مادرها، یک روز از عشق درد مى کشند. چراغ دنیایشان خاموش مى شود . لابد فکر مى کنند پاییز، بیخودى پاییز است و مرگ از زندگى بهتر است و بعد "چرا مرا زاییدى که درد بکشم مادر؟ " و " چرا کسى به من نگفت عشق درد دارد مادر؟"

آن روز اما ما، مادرها باید جوابمان توى آستینمان باشد. باید بایستم روبروى بچه هایى که به دنیا آورده ایم، به چشمهاى قهوه اى سیرشان نگاه کنیم و بگوییم: " در این دنیا هر چه ارزش زندگى کردن دارد، درد هم دارد پسرم! دخترم! عزیزم... اگر از درد فرار کنى نه پاییز را مى فهمى، نه هیچ وقت دنیا مال تو مى شود. " بعد توى دلمان مى گوییم: " زاییدن تو هم درد داشت بچه جان. آن خط سفید عمیق روى تن من هنوز هست. تماشاى درد کشیدن تو دردش از درد عشقى که تو مى کشى کمتر نیست ولى زندگى همین است دیگر. جوان بودم عقلم نرسید که نیارمت به دنیا ولى بدون تو دنیا چه  ارزشی داشت عزیزم؟" 

 پاییز است آن موقع. شاید ده سال دیگر. کاش یادم باشد به پسرک آن روزها بگویم که هى نگوید "کاش عاشق نمى شدم و نفرین به دنیا و پاییز و گنجشکها" کاش یادم باشد که توى چشمهایش نگاه کنم و بگویم همین که عاشق بودى، همین که با عشق زندگى کردى، همین خاطره هایى را که تا ابد مال تو هستند  سنجاق کن به پاییز و از این مادر بشنو که دردها کهنه مى شوند و یک روز دیگر نگاهش که مى کنى قلبت اینطور تیر نمى کشد و بعد از اینکه یک روز جرات داشتى و عاشقى کردى خوشحال مى شوى. از حالا، به خاطر درد عشقی که هنوز نکشیده ای، معذرت مى خواهم پسرک ده سال بعد از اینم!

   از جایم بلند مى شوم. سنگینى ده سال را از رویم کنار مى زنم. مرد طبقه بالایى از حمام درآمده و حتما ایستاده به نماز صبح. صداى نفسهاى بلند بلند بچه ام مى آید که هنوز هفت ساله است و آن نور عجیب از لاى در اتاق روبرویى، فقط چراغ روشن بالکن است. بله، صبح یک چهارشنبه معمولى که زندگى به نظر چیز چرت و بیمزه اى مى آید...