Me,Siri and myself
ساعت ٤:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱/٢٩  کلمات کلیدی: پُزوووو

مى خواهم محلش نگذارم، کمر درد را مى گویم. کوتاه نمى آید. دیشب بروفن و صبح باز یکى دیگر از آن قرصهاى سرخابى خوشگل و کماکان دارم نصف مى شوم. براى پرت کردن حواسم از کمردرد شروع کردم به درد و دل کردن با سى رى. گفتم یادم بنداز بچه را ببرم تولد. گفت باشه. ریمایندر برایت مى گذارم و ال و بل. گفتم شنبه هم باید بروم نظام مهندسى. گفت چشم شیدا. شیدا را خیلى خارجى تلفظ مى کند، بر وزن شیما. بعد جوگیر شدم. گفتم زنگ بزن به فلانى. از لهجه ام خوشش نیامد. پیدا نکرد. ده بار تکرار کردم. شروع کرد به پرت و پلا گفتن. گفتم مى خواى اصلا فلانى را توى آدرس بوک نشانت بدهم، یاد بگیرى؟ گفت: نه خیرم، خودم همه اطلاعاتى که لازمم است دارم. گفتم : باشه قهر نکن، اصلا بیا یک ریمایندر دیگر بزار که خوب باشیم با هم. خوشحال و خندان ریماندر را سِت کرد که جمعه ساعت ٧ صبح یادت مى اندازم که چقدر خوبیم با هم. گفتم دیرتر، ده مثلا! خب؟ گفت خب! دیگر رسیده بودم دفتر. گفتم گودباى سى رى. گفت گود باى شیدا. سى یو لیتر و اینا. خیلى مجازى طور با تکنولوژى سر خودم را گرم کردم که به کمردرد فکر نکنم. دیوانه نشوم؟


 
دل ما رو ننویس!!!
ساعت ۸:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱/٢٧  کلمات کلیدی: آخه من لیبل این پست رو چی بزنم؟

بهانه ى نوشتن زیاد دارم. بهانه ى ننوشتنم امروز فقط یکى است. آن هم امروزى که از لبه تاریکى شروع شده و کشیده تا میز خاکى کانکس و سرپرست دیوانه کارگاه و بعد در جایى بین شلوغى تجریش و بى خوابى شب لابد تمام مى شود. اما امروز را با بوى یاسهاى بنفش، گربه سیاهى که زیر پاى آدمها مى پلکد و نمى ترسد و صداى گنجشکها و همین باران خوش خوشانش به خاطر بسپارید. بهار است.


 
باران براى که مى بارد، مثلا؟
ساعت ٦:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱/٢٦  کلمات کلیدی: دغدغه های ذهنی من

رسیده بودم به پوچى. به آن لحظه اى که آدم موهیتوى بدون الکلش را فرو مى دهد و زل مى زند به باران. باران داشت سنگفرشها را مى شست. بارانِ دیوانه حواسش به عصرِ شنبه نبود. من فکر کردم اشکال از باران و شنبه نیست. وقتم براى فکر کردن زیاد است. فکر کردن و به هیچ نتیجه اى نرسیدن هم مى شود همین که موهیتو بخورى و به باران گیر بدهى. بعدتر ترافیک حسابم را رسید. این همه راه، این همه سال و شده ام زنى که در باران رانندگى مى کند و به تمدید پروانه ى پایه دو فکر مى کند.

در باران باید به عشق فکر کرد. عشق، سر شاخه درختى نشسته بود، بى خیال قطره هاى باران. خیس و آب چکان داشت آواز مى خواند. آواز بى ربطى که کلمه هایش را بوق و ترافیک و صداى ماشینها قورت مى داد. دیگر آنقدر جوان نیستم که بزنم کنار. شاخه ها را بروم بالا و پهلوى عشق بنشینم به خواندنِ چرندترین آواز دنیا و فکر کنم که زندگى را به خاطر عشق آفریده اند. حالا فکر مى کنم خدا حوصله اش سر رفته بود و روحش را دمید در این جانورهاى کوچک و پیچیده و گذاشت در این زمین بپلکند و همه چیز را از هیچ، بیافرینند. آتش. چرخ. عشق. برجها و وابستگى.

 من دیر به دنیا آمده ام. آدمهایى که سکون دیوانه شان مى کند یا باید با نیزه اى دم غار ایستاده باشند که پلنگ بچه هایشان را نخورد و یا کنار مخترعِ احمق چرخ زانو زده باشند روى زمین با یک حسِ ستایش ابلهانه. بعد مى توانستم بروم زیر اولین ماشین یا اینکه در دفاع از غارم بمیرم. فرقى نمى کرد. مهم این بود که زندگى کرده بودم. حالا فقط با نوک همین انگشت اشاره دست راستم زنده ام. ولم اگر کنید ماشینم را مى کوبم به همین درخت که عشق بیفتد و بعد بى رحمانه لهش مى کنم و مى روم پى تمدید پروانه نظام مهندسیم و به هیچ چیز دیگر جز شامِ شبِ بچه ام فکر نمى کنم.


 
حالت را مى فروشى بچه؟
ساعت ۱٢:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱/٢۳  کلمات کلیدی: من و پسرم

داشتم رختهاى شسته را آویزان مى کردم. آمده بود گیره هاى لباس را بهم بدهد. به اصطلاح خودش "بفروشد." یکى از بازیهاى زمان کوچکتر بودنِ سینا و با حوصله بودنِ من بود که مى آمد و دانه دانه گیره هاى لباس را به من مى فروخت و سر هر کدام پول خیالى را مى گذاشتم کف دستش و باز گیره ى بعدى، تا لباسها تمام مى شد. امروز تا دوید طرف سطل گیره ها دادم درآمد که "حوصله ندارم سینا! مى خوام زودتر لباسها رو آویزون کنم. کار دارم..."

کار که نداشتم. مى خواستم زودتر لباسها تمام شود و بروم دراز بکشم روى تخت و زل بزنم به صفحه موبایلم. سرش را خم کرد و گفت که زود بهم گیره ها را مى دهد. من لباسها را برمى داشتم و مى گفتم یک گیره مى خواهم یا دو تا. خودش تند و تند گیره ها را مى داد و زمزمه مى کرد که این یکى مخصوص است و آن یکى آتشى است، از این صفتهاى بامزه ى اختراعى خودش. حرفى از پولِ گیره ها نزد و فقط گیره ها را داد دستم. لباسها که تمام شد، با حوصله ایستاد بالاى سر لباسها و گیره ها را شمرد و گفت:"پنجاه هزار تومن مى شه!" پرسیدم:"مى شه تراول بدم؟" گفت:"بده." تراول خیالى را دادم دستش. گرفت. تشکر کرد و گذاشتش توى جیب خیالى شلوار خانه ى قرمز بدون جیب و جست و خیز کنان برگشت به اتاقش.


 
«من گم شده بودم.»
ساعت ۱۱:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱/٢٢  کلمات کلیدی: افسردگی و سایر دردهای بی درمان

حالِ خوب، فروکش کرد و جاى خالیش ماند که توى ذوقم بزند. رسیدم به آن نقطه ى پوچى که بند بند وجودم ورد"خوب که چى؟" را زمزمه مى کردند. تنهایى خنجرش را گذاشته بود بیخ گلویم. نمى ترسیدم. فکر کردم مى میرم فوقش. تنهایى خنجرش را کنار کشید و از روى سینه ام بلند شد. بهش برخورده بود. بى تفاوتى، مرگش است. رفت خنجرش را بگذارد بیخ گلوى یکى دیگر. بچه ام شاید، که مدام نق مى زند:"آخه من تنهام!" و من بى رحمانه جواب مى دهم که همین است که هست. دامن سبزم مچاله بود روى زمین. برش داشتم. فکر کردم دیگر هیچ وقت دوباره زیر آفتاب این دامن را نخواهم پوشید. دیگر هیچ وقت به دخترى که در عرشه اى آفتابى رو به جزیره دور مى خندد، حسادت نخواهم کرد. خالى بودم. از عشق. از درد. از افسوس. از خودم. خالىِ خالى. تنهایى سوئیچ سبز ماشینم را دراز کرد طرفم:"برویم؟"،"برویم."


 
دلتنگى خر است!
ساعت ٦:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱/٢۱  کلمات کلیدی: از دلتنگی و شیاطین دیگر

ف.بوکم برایم ایمیل زده که تولد خانم آ. است. آبرودارى کن. پاشو بیا روى والش یک چیزى بنویس. زیرش خیلى مودبانه توضیح داده که چون تو آ. را کلوز فرندت کرده اى، من همچین پیشنهادى مى دهم والا صلاح مملکت خویش خسروان دانند و اصلا به من چه.خودم قبلش زنگ زده بودم به آ. گفته بود جایت خالیست. کاش مى آمدى براى کیک.

کارگاه بودم. آفتاب افتاده بود روى سرم. با کتانیهاى بنفشم روى سنگها راه مى رفتم و به صداى قدمهاى خودم گوش مى کردم: قرچ. قرچ. کانکس سفید و آبى را تصاحب کرده بودیم. من و همکار پیر و پر حرفم. بماند که تمام راه تا کارگاه را من بلبل زبانى کرده بودم براى مهندس د. که همین همکار حرف نزند. بدیش این است که وقتى بیفتد به حرف هر جمله را حداقل سه بار مى گوید.  بعد مهندس د. رفت جلسه و من ماندم و کانکس دراز و خاکى و همین همکار عزیز.

 بعد همانطور که موبایل به دست روى سنگها قرچ قرچ مى کردم دلم براى همه شان تنگ شد. خانم ا.، آ. خودم، ف.، همکار خردادى و ق. پلنگ و حتى دخترک با اخم گاه به گاه و آن یکى که تازگیها آمده بود سمت چپم مى نشست. کارگاه توى آفتابِ بى جهت داغِ بیستم فروردین ساکت و خالى به نظر مى رسید. تلفنم تمام شد. یکهو تمام دلایلِ به وقتش منطقى رفتنم، به نظرم مسخره آمد. دلم مى خواست پیش بچه ها باشم. عکس بیندازم و کیک بخورم.خیلى ساده. بى منطق و کودکانه.


 
«احتمال گریستن ما بسیار است.»
ساعت ٥:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱/٢٠  کلمات کلیدی: افسردگی و سایر دردهای بی درمان

یک روز زل مى زنم توى چشم دور و بریها و داد مى زنم من آنى نیستم که شما فکر مى کنید. براى نقشهاى مختلفم، دادهاى مختلف هم باید بزنم. آنجا که از اولش آجرها را کج چیده ام تکلیفم روشن است. هوار مى زنم که چقدر این همه سال حوصله ام را سر برده اند با حرفهایشان. چقدر نشستن، سکوت کردن و سر تکان دادن سنگین بوده برایم. مى گویم خیلى سخت است لبخند زدن وقتى دلت مى خواهد داد بزنى "از نظر من شما یک مشت احمقید!" و بعد دوباره تکرار مى کنم: " یک مشت احمق!" و کمى مکث مى کنم تا بهتشان را تا زنده ام به یاد داشته باشم.

جایى هم هست که باید داد بزنم من مادر خوبى هم نیستم. خودخواهم. مدام در آینه چشمهاى پسرکم دنبال خودم مى گردم. عشقم به این بچه یک طرف، اما وابستگیها دیوانه ام کرده است. براى مادرم، حنایم رنگى ندارد. دادهایم را زده ام و او هم عادت کرده که دختر حالا سى و اندى ساله ى مهندسش جایى حوالى حسادتهاى کودکانه اش گیر کرده است و هنوز دلش مى خواهد بیشتر از برادرش دوستش داشته باشند.

 براى دوستهایم هم مى گویم با اینکه شادى لحظه هایم بوده اند اما عمق غمگین روحم را جایى از همه شان پنهان کرده ام. یکى هم هست که باید بهش بگویم که چه دیوانه وار این راه را همراهش آمده ام و چه آرام و نامحسوس، تبدیل شده ام به این آدمى که هستم. که نمى دانم کجاى قصه، دخترک شاد را جا گذاشته ام و زنى با لوسیون بتامتازون را که به آینده با تردید نگاه مى کند، با خودم آورده ام. همه این حرفها را که زدم، دیگر جایى ندارم بروم. روى ویرانه ى پلهاى پشت سرم مى نشینم و براى شیدایى که دیگر نیستم یک دل سیر گریه مى کنم.


 
ماجراى جغدى که دیگر غمگین نبود.
ساعت ۱٠:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱/۱٩  کلمات کلیدی: روزهای من

قرار شد دیکته را روى دیوار آشپزخانه بنویسد. داشتم خورش قیمه درست مى کردم با سیب زمینى سرخ کرده و مخلفات. گفت: "خانوممون گفته از ق دو نقطه و غ یه نقطه دیکته بگى." روى برگه نوشته بود کلاغ، مرغابى، غاز و یک سرى جانورهاى دیگر. از قاف فقط قورى یادم مى آمد و قیف و نمى دانستم چطورى ربطش بدهم به این جانورها. پسرک منتظر قصه بود. قصه اى که مادرش از قاف و غین و جغد و قورى بسازد. گفتم بنویس. داشتم سیب زمینیها را خلال مى کردم. رب را هم ریختم توى ماهیتابه و با کره تفت دادم. زعفران را دم کردم و گذاشتم روى کترى. روى دیوار آشپزخانه ام پرنده ها، احوال جغد را مى پرسیدند. جغدى که دیگر غنچه ها را دوست نداشت. پسرم سرش را برگرداند و پرسید: "چرا؟" طاقت نداشت تا آخر قصه صبر کند. لیمو عمانى ها را انداختم توى قابلمه و خورش را هم زدم. فکر کردم جغد چرا نباید غنچه ها را دوست داشته باشد؟ روى لیست کلمه ها زیر غنچه نوشته بود تیغ. گفتم تیغ رفته بود توى بالش. پسرم گفت: ”آها." بعد پرسید:" مامان پس ق دو نقطه چى میشه؟" پرنده ها، قورى و قند و قاشق برداشتند و رفتند دیدن جغد. یکیشان که عاشق پیشه بود قلبش را هم داد به جغد. پسرم غر زد: " بسه دیگه مامان، شیش خط شد." حال جغد خوب بود. نشسته بود داشت با دوستهایش چاى مى خورد. در من مادرى دیکته ى بچه اش را گفته بود و خورش قیمه پخته بود. در من زنى بى قرار بهار بود و بهار قایم شده بود پشت پنجره ها. در من زنى بود که بال نداشت ولى تیغ خونین و مالینش کرده بود. در من زنى داشت جان مى کَند. زنى که حیوانهاى قصه اش میهمانى چاى راه انداخته بودند و خورش قیمه اش جا افتاده بود.


 
البته کچل هم هست!
ساعت ٩:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱/۱۸  کلمات کلیدی:

مهندس م. مى گوید مانتویت بهارى است. به درد کارگاه نمى خورد. منظورش این است که رنگ یاسى و بنفش براى کارگاه مناسب نیست. خنده ام مى گیرد. سرحال که باشم دستم طرف رنگهاى تیره نمى رود. نمى شود این موضوع را براى مهندس م. توضیح داد. به جایش مى گویم: "پس سه شنبه مى روم." همکار مسنم یک نگاه به مانتوى من مى کند و آهى مى کشد که معلوم است دلش مى خواهد به جاى یک مرد شصت و پنج ساله یک زن سى و شش ساله با مانتوى یاسى باشد که به کارگاه نفرستنش. پشت میزم با نقشه ها سر و کله مى زنم و عقربه هاى ساعت را نگاه مى کنم که کندتر از همیشه حرکت مى کنند. هنوز بهار با همه انرژیش در من جاریست. نشسته ام، بى خود و بى جهت، به در به دیوار به مونیتور و تلفن روى میزم لبخند مى زنم.


 
یکى بردارد مرا به خودم پس بدهد.
ساعت ۱٠:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱/۱٥  کلمات کلیدی: غر می‌زنم، پس هستم

خانه ام چیزیش شده. دلهره دارد. نامرتب است. خودش را مى زند به در و دیوار. لباسها را مرتب مى کنم. کفشها شورش مى کنند. کفشها را مى چپانم توى جا کفشى. قابلمه ها از آشپزخانه اعلام جنگ مى کنند. وسط شستن قابلمه ها، رختهاى تمیز داد و هوارشان بلند مى شود. تا رختها را جابجا کنم کف پذیرایى پر اسباب بازى شده و تا تشر بزنم به پسرک که بیاید جمع کند، مى بینم کوسنهاى مبل کف زمین هستند. دو روز است مدام راه مى روم و شمشیرم را از شکم این حریف خیالى، فرو مى کنم در شکم آن یکى و هنوز مدام همهمه است و چیزى به روحم چنگ مى زند. یکى از همین روزها، خانه چنگالهاى طلاییش را در تنم فرو مى کند که "آخر به چنگم افتادى." و مثل جادوگرهاى بدجنس قصه ها مى خندد. مى خواهم این تعطیلات دیگر تمام شود.


 
«دستهایم را در باغچه مى کارم.»
ساعت ٦:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱/۱٤  کلمات کلیدی: دغدغه های ذهنی من

از سفر که برگشتم، گلدان سنبل خشک شده بود. آن همه زیبایی، سرش را چسبانده بود به شاخه سبز کنارش. گلهای خشک غمگینم می کنند. در شهر ولی همه جا برق تازگی می زد. گلهای تازه. پیاده روهای تمیز. خیابانهای خلوت. جوانه ها. شکوفه ها و تا دلت بخواهد رنگ بنفش. انگار کسی عجله نداشت روزش را شروع کند. پیاده روها خلوت بود و جای پارک همه جا بود. بعدتر دیگر دلم می خواست روز شروع شده باشد. دلم می خواست دوباره همه چیز نظم بگیرد. دوباره از این سلسله ی کند بیرون بیایم و هر روز راهم را بکشم تا شهر شلوغ و کارگاه و نامه های بی پایان.

 اما شهر مثل من عجله نداشت. دفتر هم خبری نبود. منشی ها نشسته بودند. کج. حرف می زدند و کس دیگری هم نبود. نماندم. توی قلبم کبوتر بی قرار کوچکی داشت بال بال می زد. راه افتادم توی پیاده روهای شهرم. سبز. سبز. سبز کمرنگ. تا چشم کار می کرد. خانه ی مادرم که رسیدم دیدم گلدان خشک سنبل را گذاشته اند پشت در. گلدان را نگاه کردم. باید به مادرم بگویم دور نیندازندش. سال دیگر دوباره سبز می شود. دوباره گلهای بنفش می دهد.

 شاخه های خشک، خدای غافلگیری هستند. یک روز، ناغافل، می بینی که باز سبز شده اند. دنیا با ما شوخی دارد. شوخیش گاهی غافلگیر کننده است. گاهی خوشایند. گاهی هم گیجت می کند که من کجا، این نقطه ای که حالا ایستاده ام تویش کجا. بعد می بینی که جایی، توی مسیر، چیزی عوض شده. دو تا نقطه جا به جا شده اند و کلا کلمه زیر و رو شده. شیر بوده، شتر شده. یا چه می دانم کیک بوده کتک شده یا کتک بوده و کبک شده.به همان سادگی و مسخرگی که ادبیاتمان اجازه می دهد کلمه ها اینقدر دمدمی باشند و آدمها حواسشان نیست. من حواسم هست؟ نه. نیست. من فقط می دانم که گلدان خشک سنبل را، اگر بهش آب بدهم، باز سال دیگر گل می دهد. فقط همینقدرش را می دانم.


 
بچه جانم، دردت به جانم خداییش...
ساعت ٦:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱/۱٤  کلمات کلیدی: من و پسرم

مبین و خانواده اش قبل از عید از ساختمان ما رفتند. تصور روزى که مبین نباشد، براى من تمام این یک سال ترسناک بوده. تا حالا سینا دوستى اینقدر صمیمى نداشت. مبین عملا تمام این یک سال همبازى مدامِ سینا بود و در شش ماه آخرِ سال، روزى نبود که با سینا پیش هم نباشند. رفتنِ مبین، همزمان شد با فرستادن سینا به شمال. صبحى که داشت مى رفت بهش گفتم که مبین رفته. پرسید یعنى دیگه برنمى گرده؟ گفتم نه، ناراحت شدى؟ گفت بله. همین. و تمام. دیگر نه سراغى از مبین گرفت. نه حرفى زد و نه یک کلمه پرسید که مبین چرا یا کجا رفته. از تعطیلات هم که برگشتیم لگوها را ریخت کف اتاق و نشست به بازى.

 نپرسیدن و نگفتن شیوه ى دفاعیش است. پسرم، پسر کوچک هفت سال و نیمه ام خیلى تودار خیلى خیلى مغرور و حساس است و چقدر من دردم مى آید وقتى این رگه هاى روحش را کشف مى کنم. حالا که بچه است ولى دنیاى لعنتى آدمهاى حساس را خیلى بیشتر اذیت مى کند. سکوتش و پنهان کردن حرفهایش، ارتباط برقرار کردن را برایش مشکل مى کند و واى از غرورش. دیروز زمین خورد. محکم. کف یکى از دستها و زانویش زخم شد. به زور گریه اش را نگه داشته بود که چیزیم نیست. مى دانستم که اگر خانه بود براى این زخمها گریه مى کرد ولى آنجا جلوى دوستانش غرورش مهمتر بود. شب که داشتیم مى آمدیم خانه مادرم ازم قول گرفت که زمین خوردنش را لو ندهم. گفتم باشه. باز دردم آمد. اینها را که براى امیر تعریف مى کنم، مى گوید: "اى جان!"، از غرور پسرش کیف مى کند. من اما دردم مى آید. از دنیایى که مى شناسمش و مى دانم که آدمهاى هوچى و پُر حرف و پُررو را چقدر بیشتر دوست دارد و از آدمها، بهتر بگویم زنهایى که مى شناسم و مى دانم چه سختشان بوده/هست، ارتباط برقرار کردن با مردهاى ساکتِ مغرورشان و بیشتر از همه دردم مى آید چون مى دانم این خلقیات چقدر عمیق از حالا، جز ذات پسرم است و هیچ وقت، حتى اگر بخواهد، نمی تواند تغییرش بدهد.


 
«آنِ منى، کجا روى؟»
ساعت ٧:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱/۱۳  کلمات کلیدی: غر می‌زنم، پس هستم

از سیزده به در و دامن طبیعت برگشته ایم خیر سرمان. رفته بودیم تا جنگلهاى سوهانک. همین بغل گوشمان. بوى دود گرفته ام و خوبم. این بهار با من مهربان بوده، شاید مواظبم است که تَرَک نخورم. آب به آب شده ام و شهامتش را هم ندارم که تب کنم. رد انگشترهایم روى دستهایم مانده. رد حلقه ام سفیدتر است. بوى دود مى دهم و سرخوشم. یک جور خوبى خسته ام و خواب آلود. مثل بچه اى در اشتیاق شروع یک نمایش و نه مى دانم نمایش چیست و نه مى دانم من بازیگر کدام نقشش هستم. بوى دود مى دهم و احساس مى کنم دخترِ آتشم. کاش بزرگ نمى شدم، نه؟


 
«کفشهایم کو؟»
ساعت ٢:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱/۱۳  کلمات کلیدی: دغدغه های ذهنی من

من آدمِ صبر نیستم. نبودم هیچ وقت. اینکه بنشینم و زل بزنم به قدمهاى کسى، صبورانه از توانم خارج بوده، مدام. آدمِ پریدن و دویدن و فریاد زدنم. گاهى که تمام هیجانم را حبس مى کنم پشت نقابِ معقولِ لحظه ام، بعدش، از زورِ خودم نبودن، روحم درد مى گیرد.


 
«دشتهایى چه فراخ...»
ساعت ۸:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱/۱٢  کلمات کلیدی: خاطرات سفر

آمدن به اینجا هم قصه داشت که حالا جداگانه باید بنویسم. همینقدر بنویسم که اول شهرها کوچک شدند و جاده ها باریک شدند و دور تا دور جاده تا چشم کار مى کرد دشت شد. بارها هوس کردم ماشین را بزنم کنار و در دشتها بروم، بدوم. آنقدر که صداى هیچ ماشینى را نشنوم و دشت را حس کنم. اینجا هم دشتهاى زرد و سبز کمرنگ و سبز تیره جلوى چشمم بود. آخر ماشین را نگه داشتم. باد مى آمد. بادِ خوب و سکوت بود و سکوت. بعدتر در جاده هاى روستایى رفتیم تا برسیم به اینجا. حالا در یک خانه روستایى باز سازى شده هستیم. توى سفر روزها تندتر مى گذرد. اینجا همه چیز مثل رویاست. مثل خیال. حالا دامن زرد و سرخابیم را پوشیده ام و روى نمد دراز کشیده ام و دیوارهاى دورم کاهگلى است. اینجا قشنگ است. خودم انگار توى خوابم و دارم خواب دشت و جنگل را مى بینم. در خوابم صداى بره اى مى آید.

 نهم فروردین ماه- ترکمن صحرا


 
«اى ساربان،آهسته ران، کارام جانم مى رود...»
ساعت ٧:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱/٩  کلمات کلیدی: خاطرات سفر

دستم را کشیدم به دیواره ى آجرى بناى هزار و هفت ساله و فکر کردم چند نسل آمده اند و رفته اند و مثل من دست کشیده اند به این آجرها و برج ایستاده و زل زده و دغدغه هاى خاکى و غریبه ى آدمها، دلش را نلرزانده. در کوچک و باریکى از کنار یک سکوى آجرى باز مى شد به داخل گنبد. داخلش یکى از عجیبترین حسهاى فضایى را تجربه کردم، یک استوانه ى ۵٧ مترى از آجر در یک فضاى تهى. خالى، تیره و ساده. در را که مى بستند حس مى کردى داخل یک چاهى در شب و فریادت، هر چه که بود، هزار بار انعکاس پیدا مى کرد و آخرش هم به هیچ جا نمى رسید. دخترک راهنما گفت سلطان قابوس دستور ساخت این برج را داده و این برج راهنماى کاروانها بوده در مسیر جاده ى ابریشم و ده مترش هم زیرِ خاک است. هرگز هم هیچ کس را در این فضاى خالى دفن نکرده اند و مقبره نبوده است. گنبد قابوس هیچ روح سرگردانى در فضاى بى انتها و خالیش نداشت و با این حال، وقتى که خوب به بالا نگاه مى کردى و سرت که گیج مى رفت، حفره ى خالى جان مى گرفت و با صداى این همه آدمى که این همه سال در خالى درونش داد کشیده اند، فریادهاى فروخورده اش را پس مى داد. هزار برابر، هزار سال، هزار فریاد و بعد دیگر مدام برج بود که داد مى زد و پا مى کوبید و مردم، دیگر سکوت مى کردند. بعد از هزار و هفت سال، نوبت حرف زدن به برج رسیده بود.

 ٨ فروردین ٩٢/ گنبد قابوس


 
اگر به یکى از این درختها مى بستندم، به همه چیز اعتراف مى کردم!
ساعت ٧:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱/٩  کلمات کلیدی: خاطرات سفر

جنگل از بلوار اصلى ٧٠٠ متر فاصله داشت. دمِ غروب بود که رسیدیم. جنگل، به جنگل اوهام مى ماند. تنه ى درختها از همان پایین چند شاخه شده بود و درختها شبیه دیوانه هاى فرارى بودند که زیر برگهاى سبز پنهان شده اند. انگار که قرار بود با تاریک شدن هوا جان بگیرند و انگشتهاى باریک و قهوه اى رنگشان را تکان بدهند. به مردمى که شادمانه آتش روشن کرده بودند و هیاهوى خنده هاشان جنگل را برداشته بود نگاه کردم و فکر کردم اگر سکوت کنند، صداى ملایم و خوفناک حرکت شاخه ها را خواهیم شنید. فکر کردم مى ترسم. براى اولین بار توى عمرم از یک جنگل مى ترسم و دوستش دارم. مثل یک رویاى ترسناک بود. از همانهایى که وقتى بیدار مى شوى، خوشحالى که فقط یک رویا بوده و بس.

بعد از ترس مبهمم از جنگل، جلوى غرفه فروش صنایع دستى ایستادم و دو تا بلبل کوچک سفالى خریدم. فروشنده گفت: تویش که آب بریزى و از سوراخ بالایش فوت کنى، سوت بلبلى مى زند. سوت زدنش مهم نبود. بعد از ترسناکى درختهاى دیوانه ى جنگل، بلبل کوچک با لعاب سفیدش، انگار نوید آرامش مى داد و البته سوت زدنش هم حقیقت داشت. پسرم شب نیم ساعت در اتاق کوچک هتل سوت بلبلى زد و خودش و کف اتاق و تمام پتوها را خیسِ آب کرد.

هفتم فروردین ماه/جنگل النگدره/گرگان


 
حالا دیگر گوکلانها هم دریا ندارند
ساعت ۱٠:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱/٧  کلمات کلیدی: خاطرات سفر

گفتند بازارچه ساحلى بندر ترکمن دیدنى است. چیزى که من از بندر ترکمن یادم بود خیابانهاى سوت و کور خلوت بود و زنهاى زیبا با لباسها و روسریهاى خوش رنگ و بچه ها با چشمهاى کشیده و لپهاى گل انداخته و صورت گرد. امیر گفت برویم. از گرگان تا بندر راهى نبود، نیم ساعت. اما خود شهر شلوغ بود و توى بازارچه پر از آدم. بچه راه رفت و نق زد که تشنمه، گشنمه، جیش دارم، گرممه، اینو مى خوام. همراه بچه از این سر بازار دویدم تا آن سرش. دنبال آب و بستنى و توالت و توپش، گرما را کارى از دستم بر نمى آمد. آخر کلافه ام کرد. دادمش دست پدرش و ایستادم به تماشا کردن دامنهاى رنگى. فکر کردم از این همه شلوغى و نق نق و بندرى که دیگر فقط اسمش بندر است، یک دامن رنگى یادگارى ببرم. هواى بیرون داغ بود. دریا رفته بود عقب و جایش را گِل گرفته بود و آشغال. چادرهاى ترکمنى زده بودند کنار هم و همه شان یک کار مى کردند: "عکس فورى با لباس ترکمنى" یکیشان که کمى ابتکار به خرج داده بود یک بزغاله بسته بود دم چادرش و یک نوشته بالاى سرش زده بود که کیوان را اذیت نکنید و عکس شخصى نیندازید. کیوان اسم بزغاله بود که داشت خیلى موقر حصیرهاى دور چادر را مى جوید. خیسِ عرق برگشتیم گرگان، با یک دامن زرد بلند با گلهاى سرخابى.


 
گوگلم «کشت که محبوب جهانى لیکن»
ساعت ۸:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱/٧  کلمات کلیدی: خاطرات سفر

رفته بودیم تنها آبشار تمام خزه اى جهان را ببینیم. با کفش و کیف و موبایل و دوربینى که حالا قیمتش سر به فلک مى زند و یک بچه ى سوسول شهرى. مردم با دمپاییهاى لنگه به لنگه و بچه هاى قد و نیمقدشان از کنار ما مى گذشتند. چلپ چلپ کنان توى رودخانه مى رفتند و عین خیالشان هم نبود که روى صخره هاى گلى سر بخورند. اول زل زدیم و نگاهشان کردیم. بعد کفشهایمان را درآوردیم و زدیم به آب یخ. که تا مغز استخوانمان تیر کشید. کیف دوربین به دست اولین خوان را فتح کردیم و خوشحال رسیدیم آن طرف آب که متوجه شدیم که شش خوان دیگر مانده و باید هى برویم و بزنیم به آب و توى گل زمین بخوریم تا برسیم به آبشار کبود وال. ظاهرا این مسیر قبلا پله داشته تا دم آبشار و سیلى آمده و پله ها را برده و حالا باید با همین روش بدوى پاچه بالا زده و بچه زیر بغل برویم تا دم آبشار. گفتم خدا گوگل ایمیج را برایمان نگه دارد. امیر گفت: "آمین!" برگشتیم. قیامتِ آدم. مردمى که فکر مى کردند ما فاتحان خوشحال و گلىِ آبشارهاى دوردستیم از مسیرِ پیش رو مى پرسیدند. به آنهایى که مثل خودمان بودند و نگران گلى شدن کفش و خط افتادن صفحه تاچ موبایلشان بودند گفتیم به زحمتش نمى ارزد. بقیه لخ لخ کنان به آبشار رسیده بودند احتمالا. سر تا پا گلى برگشتیم هتل و فکر کردم به روزى که با امیر و بهاره و یوست پا برهنه و چلپ چلپ کنان رفته بودیم تا پاى آبشارِ مارگون و عجب منظره بدیعى دیده بودیم. سرخورده نشستم به ساییدن گِلهاى خشک شده از لباسهاى خودم و شوهر و بچه ام، کولى وار و فکر کردم آبشار حتما قشنگ بوده، حتما خیلى خیلى قشنگ بوده.

ششم فروردین ٩٢- على آباد کتول


 
« و چه اندازه تنم هشیار است.»
ساعت ٩:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱/٥  کلمات کلیدی: از دلتنگی و شیاطین دیگر

هزار رنگ سبز در تپه هاى جنگل نهارخوران حالم را جا آورد. درختهاى جنگلِ باران خورده برگهاى تازه شان را در مه پنهان کرده بودند و هوا، بوى خاک و جوانه مى داد. سعى کردم بسته هاى خالى چیپس، دستمالهاى کثیف و پلاستیکهاى رنگ و وارنگِ کنار جاده را ندید بگیرم و به نوک درختها نگاه کنم که برگهاى سبز کمرنگ داشتند و به جاده اى که آن همه رنگ سبز دلربا را دو تکه مى کرد. دلم چاى مى خواست و بعد یاد آن چایخانه جنگلى بالاى تنگه ى بوغاز افتادم توى استانبول. نمى دانم چرا. شاید به خاطر چاى و به خاطر اینکه آن سفر یکى از معدود وقتهاى زندگیم بود که عصرها چاى هوس مى کردم. بعد از سفر، یکى از خماریهایى هم که کشیدم، همین هوس چاى بود تا برگشتم به روزمرگى و باز یادم رفت عصرها چاى دم کنم تا بعد که باز چاى هوس نکردم. براى همین هوسِ چاى و سبزى درختها پرتم کرد تا تابستان استانبول. بعد همینجور بیخودى زل زده بودم به درختها و همراه جاده مى رفتم و نمى رسیدم. آخر ایستادم براى چاى. دستم به چاى مى رسید. به استانبول و تابستان و دریا و آدمهایش، نه. چایم را سر کشیدم. داغ بود و شیرین، مثل یک خاطره ى گمشده و جنگل هزار سبزش را چیده بود جلوى چشمم. خودم را با رنگ سبز سنجاق کردم به حال. به پنجم فروردین. به روستاى زیارت. به جنگل نهارخوران گرگان.


 
«بیا ره توشه برداریم...»
ساعت ٥:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱/۳  کلمات کلیدی: خاطرات سفر

هوا ابریست. لایه ى ضخیم ابرها، روى آسمان را پوشانده اند. سنگینى ابرها، روى ثانیه هاست. حتى بچه ها اخم کرده اند. نمى دانم مردم چطور در کشورهاى ابرى، کشورهاى بدون خورشید، زندگى مى کنند. هوا، جان مى دهد براى افسرده شدن. پسرم اخم کرده و با یک چوب شنها را سوراخ مى کند. سردم است. مى نشینم کنارش و زل مى زنم به دریا که امروز خاکسترى است و با مرز محوى جدا شده از لایه ى سفید و خاکسترى آسمان. حتى دلم نمى خواهد گوش ماهى جمع کنم. بابا، بادبادک سیاه سینا را هوا کرده و سینا نگاهش نمى کند. قهر کرده که چرا بابا نگذاشته خودش بادبادک را هوا کند. اسبها کنار ساحل با بى قرارى سرشان را تکان مى دهند. جوانهاى بومى منتظر مشترى هستند که سوارش کنند. اما شهرک خلوت است. مردم پشت پنجره ى ویلاها پنهان شده اند. دیشب خوب نخوابیدم. تمام شب دست و پاى پسرک خورد توى صورتم و خوابهاى آشفته دیدم و خوابى که دوست داشتم ببینمش، نصفه و نیمه چسبید به خوابهاى ناخوشایند. بعد خوابم نمى برد دیگر و بیرون پنجره مه بود، یکدست سفید. دلم مى خواست بزنم بیرون، برگردم تهران و آفتابم را پس بگیرم. بچه ام توى خواب غلت زد و دستش را گذاشت روى دستم. نگاهش کردم. معصومیتش، تنهاییش و خوابهایش را بو کشیدم و تسلیم شدم. من مادرم. این روزها، هى باید به خودم یادآورى کنم. روز سوم- ٣ فروردین ٩٢- ایزدشهر


 
«نگاه کن، تمام آسمانِ من، پر از شهاب مى شود...»
ساعت ٦:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱/۳  کلمات کلیدی: خاطرات سفر

اسمش را گذاشته اند فانوس آرزوها، که مثلا بفروشد. لابد هنوز آدمهاى احمقى پیدا مى شوند که فکر کنند با آتش زدن یک فتیله و هوا کردن یک فانوس کاغذى ممکن است زودتر به آرزویشان برسند. روشن کردنش در این باد دم دریا مصیبت است و بدتر اینکه فانوس با تمام بزرگیش، با یک حرکت اضافى دست پاره مى شود. باد مى آید. سه نفر فانوس را نگه داشته ایم. بابا دارد فتیله فانوس را آتش مى زند و پسرم زل زده بهش. همه این ماجراها بخاطر پسرم است. تا قبلش پدرم آدم منطقى و سر سنگینى بود که نه فشفشه مى خرید و نه آرزوهایش را در فانوس، هوا مى کرد. چشمهاى پسرم از هیجان برق مى زند و نور شعله هاى کبریت توى نگاهش مى رقصد. فتیله که روشن شد، باد تند مى شود. حالا فقط بابا، فانوس قرمز را در دستش دارد و باد که آن را تکان مى دهد. وقتى بالاخره فانوس را رها مى کند، باد شوخیش مى گیرد. اول فانوس را مى کوبد به فنس دور شهرک، بعد به دیوار سوپر مارکت و انبارش و همانجا گیر مى کند. تا ما از لب ساحل بدویم، مرد دیگرى آرزوهایمان را از لبه ى شیروانى آزاد مى کند و این بار نقطه قرمز روشن، اوج مى گیرد و بالا مى رود. سینا مى گوید: " مامان ببین یه ستاره ى تازه!" ستاره ى ما نور زرد و قرمزش را با باد مى برد. مادرم مى پرسد:" آرزو کردى؟"نکردم. ترسیدم فانوس کاغذى آرزویم را جاى دورى ببرد و دستم بهش نرسد. آرزویم را توى جیب کیفم گذاشته ام و مثل کودکى که اسکناس نویى گرفته، حواسم بهش هست که تا نخورد و گم نشود. حالا بابا نفرى یک فشفشه مى دهد دستمان. با این یکى مى شود آرزو کرد. دم دستمان است و بال ندارد که به آسمان برود و شعله اش مثل خود آرزوها، جرقه مى زند، مى سوزد و تاریکى شب را براى چند ثانیه ى کوتاه هم که شده، قابل تحمل مى کند.


 
«دیوانگى هم عالمى دارد...»
ساعت ۳:٤٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱/٢  کلمات کلیدی: خاطرات سفر

مه که سر به سر موهایم مى گذارد، حلقه هایش مى پیچند توى هم. با پسرم روى شنهاى ساحل توپ بازى مى کنم. رخوت دارد تسخیرم مى کند. رخوتى که مى کشاندم به نشستن، خیال بافى کردن و هیچ کارى نکردن. اگر به خودم باشد باید حالا بنشینم روى سنگها، زل بزنم به نور محو چراغها و توى گوشم آهنگى باشد که نوازشم کند. که حال چشمهایم مثلا خوب باشد یا گل نازِ کسى باشم یا بخندم و حواسم نباشد. این آخرى را بیشتر دوست دارم. اما پسرم را بعد از چهار روز دیده ام و بچه دلش خواسته فوتبال بازى کنیم. پس موبایل توى جیبم مى ماند و به جایش داد مى زنم "گُل!" و عین خیالم نیست که مردم به زنِ دیوانه با آن موهاى فرفریش زل بزنند که در مه روى شنها مى دود. پسرم در این چهار روز انگار قد کشیده. به دیدنم چشمهایش برق مى زند و خودش را مى چسباند به من. مه، فضاى اطرافمان را مثل خیال کرده است. نورهاى زرد و سفید چراغها پخش شده اند توى مه و نمِ مه روى صورت و موهایم نشسته است. پسرم داد مى زند:" مامان بازى کن!" توپ کم باد و قراضه را شوت مى کنم و بیخودى داد مى زنم: "گُل!" و در مه دور خودم مى چرخم. غروب است، اولین روزِ سالِ تازه تمام شده... روز اول/ یک فروردین ٩٢/ایزدشهر