اسم سرخپوستی، ایستاده با کفش پاشنه بلند در باد، برف یا حالا هر چی
ساعت ۸:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱٠/۳٠  کلمات کلیدی: شادی

«داری ناامیدیت را تکثیر می‌کنی. می‌نویسی و بعد نوشته‌هایت را باور می‌کنی. ننویس. نگو. نخوان. باور نکن اصلا.» قوز کرده بودم و داشتم نگاهش می‌کردم. یکشنبه‌ای که رفته بود توی جلد جمعه کنارم نشسته بود و آدامس بادکنکی می‌جوید. ما باید می‌رفتیم این کوچه‌ها را می‌دویدیم اصلا. برای چه نشسته بودیم و دم غروب از این حرفهای مسخره می‌زدیم؟ چه دلم سبکی می‌خواست.

فکر کردم این همه سال، این همه وقت از سرم گذشته و هی بارم سنگینتر شده و حالا دیگر حتی نمی توانم قدم از قدم بردارم. نه به جلو و نه به عقب. ایستاده ام. فرو می‌روم. گفت: « ننویس.» گفتم: « نمی نویسم. از این به بعد فقط از شادی می‌نویسم. تا باور کنم که شادی هست.» در این زندگی چیزی باید باشد که بکشاندت به باور داشتن. از امروز تا هر روزی که بتوانم، فقط از شادی می‌نویسم. از قدرت. از عشق.

 از اینکه زن توی آینه گوشواره روزهای استیصالش را به گوشش کرده نمی نویسم. به جایش می‌نویسم که دیروز دخترکی به دنیا آمد و من با همه سردرگمیهایم دوستش داشتم. می‌نویسم که بچه‌ام می‌رود کلاس پینگ‌پونگ و حرفهای گنده‌تر از دهنش می‌زند. می‌نویسم که من بلدم لوبیا پلوی خیلی خیلی خوشمزه درست کنم. می‌نویسم که شنیدن اسمم زیباترین موسیقی دنیاست به گوشم. می‌نویسم که در این دنیای لعنتی نکبتی تیره و تار، امید هست و لابد جایی عشق هم هست و تا شقایق هست به هر بدبختی هم که شده زندگی باید کرد. نه چون شاعر گفته. چون موهبت زندگی یک بار است و برای یک بار زندگی چند بار مردن نامردیست، خداییش نامردیست.

 فکر می‌کنم اگر نظمی هست و نظامی، لابد به دلیلی من اینجا هستم که الان. به دلیلی در این نقطه ایستاده‌ام و مثل شکارچی بو می‌کشم تا از لابلای این لحظه‌های گندیده شادیهای کوچک را شکار کنم. صبح است. من زنده‌ام. نسبتا سالمم. در دلم یک امید کوچک تابیده که زندگی شاید هم آن زنی که با زنبیلی از خیابانی دراز می‌گذرد نیست و زنی است که صاف ایستاده و زل زده به دور و برش. این زن هنوز ایستادن را بلد نیست. هنوز پایش می‌لرزد. هنوز محکم قدم برنمی‌دارد.« مثل راه رفتن با کفش پاشنه بلند می‌ماند. به دلیلی پوشیده‌ای و باید باهاش راه بروی. راحت نیست. آسان نیست. اما ضروریست.» دارم تلو تلو می‌خورم. اما ایستاده‌ام.  


 
«نه خدا، نه شیطان، سرنوشت تو را بتى رقم زد...»
ساعت ۱:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱٠/٢٧  کلمات کلیدی: افسردگی و سایر دردهای بی درمان

نور از لابلاى پرده سبز اتاق سینا، تابیده به دیوار روبرو. همه چیز یک هاله مبهم سبز در خودش دارد. دراز کشیده ام. در جنگ بین من و خانه، خانه پیروز شد. دست از مرتب کردنش برداشتم. جمعه است. جمعه ى تکرارى و آرام. جمعه ى طولانى. در این روزِ قیمتى برگشت ناپذیر از باقیمانده ى جوانیم، عمرم را با تماشاى سریالهاى صد من یک قاز هدر مى دهم. قربه الى الله ...


 
«نگو لحظه چی رو عوض می کنه؟»
ساعت ٤:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱٠/٢٤  کلمات کلیدی: شادی

کمد برادرم را باز می کنم دنبال لباسی که به جای بلوز بنفش تنم کنم. یک پیراهن پشمی مردانه صورتی و مشکی پیدا می کنم. تنم می کنم. توی اتاق بالا نشسته ام. زل زده ام به کوه. آسمان دوباره آبی شده. پسرک را سیخ می زنم که برویم پارک. « نه! » خودم هم خوابم می آید. آنقدر خوابم می آید که نشسته ام روی مبل. نگاه می کنم به کوه و آبی آسمان و فکر می کنم. آرامم. یک جور خوبی آرامم. آنقدر ناآرام بوده ام که این آرامش نامنتظر را مثل یک هدیه غافلگیرکننده می فشرم به سینه ام. فکر می کنم من کجای دنیا ایستاده ام که کوه را می بینم و آسمان بالای سرم آبیست و ابرها در زمینه آبی آرام حرکت می کنند. پسرک در پذیرایی با خانه بالشی که برایش درست کرده ام بازی می کند. قبلتر گفته بود: « برام خونه درست کن! مگه تو معمار نیستی؟» منطقی بود حرفش. بنابراین بالشها را برداشتم و برایش یک خانه بالشی درست کردم که فقط یک روزنه کوچک داشت و حالا چپیده آن تو. صدایش می کنم برای درس و مسخره بازی در می آورد. آنقدر آرامم که نمی توانم صدایم را بالا ببرم. نشسته ام و می نویسم. وسط نوشتنم سرم را بلند می کنم و ابرها را تماشا می کنم. همین که زنده ام. همین که روزهایی مثل امروز هنوز هست یعنی این زندگی ارزش زندگی کردن دارد. بنویسم که یادم نرود.


 
«نکند اندوهى سر رسد از پس کوهى...»
ساعت ٦:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱٠/۱٩  کلمات کلیدی: افسردگی و سایر دردهای بی درمان

اندوه مثل خون توى رگهایم است. زهرِ اندوه. کز کرده ام توى خودم. سرد است. دیوارهاى آبى تیره و فضاى اتاق قدیمیم براى اندوهم کوچک است. از آن وقتهاییست که باید بیرون باشم. روبروى دریا شاید. جایى که بشود دوید. در کویر شاید. جایى که بشود نشست و خیره شد. پشت فرمان ماشین در نیمه شب تهران. جایى که بشود دیوانه شد با پدال گاز و صداها. به جاى همه اینها در یک اتاق آبى و کوچکم. آنقدر کوچک که اندوهم در آن، جا نمى شود. شره مى کند از درز دیوار و پنجره. سرک مى کشد به بالکن و سردش که شد به کنار من باز مى گردد.

اندوهم مثل یک غول خانگى و مهربان، مثل یک بچه عقب افتاده و کم عقل لبخند گیج و گولى به لب دارد. نمى توانم برانمش. نمى توانم جا بگذارمش. نمى توانم ازش عبور کنم.

اگر اندوهم یک مرد غریبه بود که وقت عبورم از خیابان متلکى گفته بود، مى توانستم چنگش بزنم. به صورتش تف کنم و به جاى ناخنهایم توى صورتش پیروزمندانه نگاه کنم.

اگر اندوهم یک عاشق قدیمى بود که دلم را شکسته بود، مى توانستم برانمش. سردترین کلمه هایم را خرجش کنم و پشت سرش حتى به راه هم نگاه نکنم.

اگر اندوهم مادرم بود که سرش را عاقلانه، زیادى عاقلانه تکان مى داد، زل مى زدم توى چشمهایش که بزرگ شده ام. که دیگر نمى تواند تصاحبم کند. حفظم کند و براى خودش نگهم دارد و داد مى زدم.

اگر اندوهم سگ غریبه اى بود که دندان تیز کرده بود لگدش مى زدم.

اما اندوهم فقط یک بچه است. کم عقل و مهربان. مى پلکد دورم. در آغوشم مى کشد و با اشکهایم روى دیوار آبى اتاقم نقاشى مى کشد. نمى توانم برانمش. نمى توانم بکشمش. نمى توانم سرش داد بزنم. نمى توانم لگدش بزنم. براى همین، در این اتاق آبى و کوچک، من و اندوهم، پیچیده ایم به هم. او برایم شعرهاى بى معنى مى خواند و من توى این فکرم که براى پاهاى یخ زده اش یک جوراب پشمى و قرمز ببافم.


 
«چرا نگاه نکردم؟»
ساعت ۳:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱٠/۱۸  کلمات کلیدی: من و پسرم

با چشمهاى خودم زل زده به من ناکس. لج کرده با من. آینه است انگار. آینه اى به سى سال پیشترم. مى گویم:"آخه تو چرا اینقدر شبیه منى بچه؟" و بغلش مى کنم و سر و پشت گردنش را مى بوسم. سرش را مى گذارد روى پایم. نگاهم مى کند و مى پرسد:"چرا همه میگن که من شکل توام؟" دستم را مى کشم روى گونه ها:"براى اینکه شکل منى. بچه ى منى." بلندش مى کنم. سرم را برمى گردانم اما دیر است. اشکها را دیده که دارند مى غلتند پایین. با عجله. "چرا گریه مى کنى مامان؟" مى گویم:"حالم خوب نیست عزیزم. بریم بریم." دستم را مى کشم به چشمها. چشمهاى هشت سالگیم زل زده اند به من. چشمهاى بى گناهِ معصومِ قهوه ایم از صورت بچه ام زل زده اند به من. سرم را مى آورم پایین که دنبال کلید خانه بگردم. دیگر طاقت نگاههاى خودم را ندارم. پدرت بسوزد اى عشق، اى مادرى. اى خداى ژنها که چشمهاى مرا صاف و مستقیم گذاشته اى توى صورت این بچه، چرا به من رحم نکردى؟


 
«هزار ساله که رفتی من هنوز پشت شیشه ام.»
ساعت ۱٠:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱٠/۱٧  کلمات کلیدی: دغدغه های ذهنی من

خواب مادربزرگم را دیدم. داشتم روی موبایل به داییم عکس نشان می دادم. مادربزرگم سرک کشید از آشپزخانه به موبایلم. عینک نداشت. می دانستم که عکسها را نمی بیند. اما لبخند مهربانی به لبش بود و گفت که عکسها عالین. قشنگن. نمی دید اما داشت تاییدم می کرد. فکر کردم آن تایید کور و مهربان را چقدر لازم دارم الان. کسی که نپرسد. نخواهد که واضحتر ببیند. مطمئن باشد به من. بگوید همه چیز درست می شود. بگوید نترس. همه اینها را جوری مهربانانه بگوید که من باور کنم.  


 
« دامن کشان همى شد...»
ساعت ٥:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱٠/۱٧  کلمات کلیدی: روزهای من

پیکره هاى باریک و بلند قهوه اى توى فنجان را نشانم داد. زل زدم به زن. سرش پایین بود و دامنش بلند. دامنش مى رفت و با نقشهاى ته فنجان یکى مى شد. ته فنجان یک دست سیاه. راه و کوه و سفر. زن داشت مى رفت. پرسیدم کجا مى رود؟ جواب نداد. زن توى فنجان زل زده بود به نقشهاى توى دامنش. توى دامنش هزار مار ریز بود، هزار ماهى کوچک، هزار پرنده که بالهایشان را باز کرده بودند. فکر کردم زن آرام قدم برمى دارد. خش خش دامنش را حتى شنیدم. فکر کردم باید یک دامن تازه بخرم. رویش هزار گل ریز باشد براى روزهایى که قرار است آرام قدم بردارم و به عقب نگاه نکنم.


 
مثل پیاز برای کباب تابه ای
ساعت ۸:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱٠/۱٥  کلمات کلیدی: افسردگی و سایر دردهای بی درمان

 

گوشت چرخ کرده یخش باز نشده بود. گذاشتمش روی شوفاژ. وقتی برداشتم گرم و لیز شده بود. دو تا پیاز کوچک را رنده کردم. اشکها آمده بودند نوک مژه هام. فکر کردم چه بهتر. شروع کردم گریه کردن. پسرک می پلکید و در مورد پروین اعتصامی چیزهایی می پرسید. اینکه شاعر بوده یعنی چه. اینکه پدرش چه کاره بوده. اینکه شاعر دقیقا چه کار می کند. آرد سوخاری و زردچوبه و ادویه کباب را ریختم روی ترکیب گوشت چرخ کرده و پیاز. یک تخم مرغ شکستم روی همه اینها و اشکهایم را با آستین بلند پیراهن سرخابی پاک کردم. پسرک گفت: « آها پیاز!» بدون اینکه بپرسد چرا گریه می کنی.

کشوها را باز می کردم دنبال دستکش یک بار مصرف. کشوی آخر پیدایش کردم. دستکش به دست گوش می کردم به آهنگ و سرسری جواب می دادم به سوالهای پسرک. به روزی فکر می کردم که از سرم گذشته. به خواب آشفته ای که دیده بودم. به دویدن. رسیدن و نرسیدن. به این یک سال.

گوشت را ورز دادم با پیاز و تخم مرغ و ادویه. ته تابه را چرب کردم و پهن کردم توی تابه سرد و دوباره سرآستینم را کشیدم به چشمهام. سینا گفت: « چه خوشگله این بلوز بلندی که تنت کردی که دامنم داره.» گفتم: « پیرهن. بهش می گن پیرهن.» زیر کباب را روشن کردم. اشک سر ایستادن نداشت. دلم می خواست کسی دستم را بکشد. داشتم توی چاه خودم غرق می شدم. هی روبروی آینه ایستاده بودم که محکم باش دختر و فایده ای نداشت.

طوطی یک بند داد می زد: « شیدا شیدا شیدا» صدایش مضطربم می کرد. انگار کسی در حال غرق شدن صدایت کند. با همان لحن هم می گفت «سینا. ها.» یا «یو هاهاها» «پرنده،فقط یک پرنده بود.» ولی صدایش وسط خواب و بیداری حالم را خراب کرده بود. مثل وقت کنکورم که بابا صدایم می کرد و من خوابم می آمد. خیلی خوابم می آمد.

توی پرسشنامه نوشته بود: « آیا به مرگ فکر می کنید؟» جواب داده بودم : « بله زیاد.» سوال بعدی پرسیده بود که اقدامی برای خودکشی کرده ام یا نه: « نه هیچ وقت.» سوالها را با خودکار قرمز جواب داده بودم. تند و سرسری. حالا داشتم برنج می شستم و به بقیه سوالها فکر می کردم. وسط فکر کردن به سوالها و پروین اعتصامی و خرد کردن سبزیجات و شستن برنج یک فکر موذی نشسته بود گوشه سرم. چشمک زنان. که «چرا نرسیدم.»

خدایا... من که این همه در راه بودم. چرا نرسیدم؟

 


 
«کدامین باد بى پروا دانه این نیلوفر را به سرزمین خواب من آورد؟»
ساعت ۳:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱٠/۱۳  کلمات کلیدی: دغدغه های ذهنی من ، «و زخمهای من همه از عشق است»

هنوز غروب نشده و همه چیز دلگیر است. دلم مى خواست کمدها را بریزم بیرون. مرد توى اتاق خوابیده. پاى چپم دردناک است. تمام شب دردى از گوشه راست ناخنم خودش را کشید تا بالا. تمام شب حواسم پرت شد از خودم. با این همه خوب خوابیدم. کودکانه خوب. بیدار که شدم برف را دیدم. مادرم گفت دیشب باریده انگار. اما نه، دیشب نباریده بود، برف کهنه بود.

دیشب لنگه گوشواره ام گم شد. برگشتم پایین دنبالش. عشق ایستاده بود دم در. گفتم گوشواره ام را ندیدى؟ بغلم کرد. گوشواره همانجا جلوى در کنار پادرى بود. گربه ى همسایه زیر پایم مى لولید. گفتم: " گوشواره ى خودم است." میو کرد به عشق. گفتم:"حسود" زیر لب که همسایه نشنود. گوشواره را برداشتم و برگشتم بالا.مادر پرسید: "امشب مى مانى؟" ماندم. پایم درد مى کرد و پلکهایم سنگین بود.

غروب جمعه با آسانسور آمد همراهمان. کلید طبقه چهارم را زد و قبل از من داخل خانه خزید. طوطى داشت شعر تازه یاد مى گرفت:"از کجا آمده ام، آمدنم بهر چه بود؟" گفتم:"از من مى پرسى جانور؟ من از خانه پدرم آمدم. قبلترش ایزدشهر بودم. هفته پیش رفته بودم ناکجا آباد. کمى مانده به آخر دنیا." غروب جمعه داد زد:" هیس" چرتش گرفته بود. پسرک مشق مى نوشت. براى هر یک خط نوشتن ده دقیقه فکر مى کرد. طوطى باز پرسید:"از کجا آمده ام؟" گفتم:"خفه!" و بعد غروب جمعه زل زد به چشمهایم. ازش پرسیدم:"قهوه مى خورى؟" گفت:"بله، ممنون." از پنجره نگاه کردم. عشق پیدایش نبود. گوشواره هاى یاسى را آویزان کردم کنار بقیه گوشواره ها. غروب جمعه داد زد:" با شیر و شکر لطفا." گفتم:" چشم" و رفتم توى آشپزخانه.


 
«باید دل سپرد، در سکوت، انگار...»
ساعت ٧:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱٠/۱٢  کلمات کلیدی: افسردگی و سایر دردهای بی درمان

ته گلویم مى سوزد. افکارم، پرنده هاى کوچک و بازیگوشِ سر صبحند. جیک جیک جیک. من دراز کشیده ام و فکر مى کنم. پرنده هایم دور سرم مى چرخند و گاهى خسته که مى شوند روى شانه ام مى نشینند. قفسِ خیالم شکسته و اینها پریده اند بیرون. نمى توانم دربندشان کنم. سه روز است توى آینه ها نگاه نکرده ام. سه روز است که ... سه روز زیاد نیست ولى پرنده هاى من، این راه برفى تا تهران را گم کرده اند. اتاق کوچک را با جیک جیکشان شلوغ مى کنند و از من دور نمى شوند. پیچیده ام توى خودم، همه من. از این خمودگى و کسالت بیزارم. دلم مى خواهد بروم. فقط بروم. اما پرنده هاى زرد و کوچک و بازیگوشم، هر جاى دنیا هم بروم، همراهم خواهند آمد. اگر هم به خیالشان آب و دانه ندهم تمام روز بى وقفه جیک جیک خواهند کرد و چه بیهوده. این زن، راه افتاده و مقصدش ناکجاست. پشیمان اگر شد، برایش یک فنجان قهوه بریزید و بگویید:"درست مى شود، درست مى شود. درست هم نشد به جهنم، تمام مى شود. تمام مى شود." ممنون...


 
یادم باشد با آن نخ یاسى نازک همه خیالهاى پاره ام را بدوزم.
ساعت ٦:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱٠/۱۱  کلمات کلیدی: روزهای من ، از دلتنگی و شیاطین دیگر

به جاى همه چیزهاى لابد مهمى که باید فکر کنم بهشان، دارم فکر مى کنم به کمدم. فکر مى کنم بریزمش بیرون. لباسها را دوباره نگاه کنم. ببخشم برود. سبک کنم خودم را. تهران اگر بودم امروز مى رفتم سراغ کمد. نمى شود خرت و پرتهاى ته کمد را از خانه اى به خانه اى دیگر کشید. بیهوده است. زیادى بیهوده است این کار. برگردم تهران. بروم سر وقت کمدها. زیاد وقت ندارم.

***

لیلا آرام است. یک جور بازنده طورى آرام است. دلش به ماندن نیست. رفتن چنگى به دلش نمى زند. ولش کنى مى ماند و فرو مى رود توى خودش. لیلا باور نمى کند. دیگر معجزه را باور نمى کند. طفلک لیلا!

***

طرح کلى داستان درآمده و ناقص است هنوز. چند فصل نوشته ام و توى بعضیهاشان لیلا دویده. تند دویده. هنوز زمین نخورده اما. باید بخورد زمین. ته یکى از فصلها قیچى دادم دستش و موها را چید. اما از فصلهاى آخر است. آن یکى کتابم را هم همینطور مثل پازل نوشتم. تکه تکه. بعد جمع کردم چیدمشان کنار هم. این یکى روایت سختتریست. مى توانم آیا؟

***

مثلا نخ و سوزن و قرقره هایم را چه کنم؟ احمقانه است؟ نه؟ همه دنیایت در طوفانى عظیم بپیچد به خودش. تو نشسته باشى و فکر کنى به آن چیزهاى کوچک بى معنى که ببندندت به زمین. نخها باریکند اما. این طوفان اگر چیزى از من باقى گذاشت شاید به خاطر همین نخها باشد. ٢۴ رنگ و بعضیهایشان نوى نو است. باز نشده. قیچى و سوزن هم دارم. اوج خیاطیم دوختن دگمه هاى افتاده ى مانتوهاى خودم بوده. پیراهنهاى سینا قبل از اینکه دگمه هایشان لق شود کهنه مى شوند. حالا که فکرش را مى کنم مى بینم در این ده سال و اندى یک بار هم دگمه یکى از پیراهنهاى امیر نیفتاده که من بدوزمش. نخها را من لازم دارم پس.

***

" نگاه کن، تو هیچ گاه پیش نرفتى. تو فرو رفتى..."


 
«همه هستى من مى لرزد، چون تو را مى نگرم.»
ساعت ۱٠:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱٠/٦  کلمات کلیدی: خاطرات سفر

مى نویسم و پاک مى کنم و از نوشته هاى نیمه تمامم فرار مى کنم. پناه مى برم به صداى زنى که دلگیرىِ دمِ غروب را با یک آواز قدیمى بلند بلند مى خواند. پناه مى برم به چاى داغ. به صداى تِپ تِپ انگشتها روى تمبک. به صداى کودکم، از دور. پناه مى برم به دشت و وسعتش. پناه مى برم به عشق که کنارم نشسته و پاهایش را دراز کرده و سرش را آرام با آواز زن تکان مى دهد.

 دستم را مى کشم به دیوارها، به پنجره هاى چوبى. زنى دستش را روى موهایم مى کشد:"واى چه زیبا..." زیر لب مى گویم:" ممنون..." و در چوبى اتاق را باز مى کنم و مى خزم توى اتاق.

"من سردم است و انگار هیچ وقت گرم نخواهم شد

 اى یار اى یگانه ترین یار

آن شراب مگر چند ساله بود؟"

یک بار هم مى نشینم و در ناتمامىِ روزهایم و زنى که دیگر از خودش هم خسته است، از این حس عجیب ناشناس مى نویسم. حسى شبیه راه رفتن در خواب، مثل صداى خش خش خش. حسى مثل دویدن در مه. در این خانه کسى کابوس نمى بیند. من اگر بیخوابم براى این است که یک قبیله دلنگرانى را از آن شهر دودى دور همراه خودم راه انداخته ام. اینجا مردها ساز مى زنند و زنها آواز مى خوانند و زندگى مثل یک شعر کوتاهِ قدیمى ساده، دلنشین و قابل درک است. اینجا هیچ زنى حباب آرزوهاى ناتمامش را نمى ترکاند. زنها بافتنى مى بافند و "شب دیگر ادامه آن شب بیهوده نیست."


 
تفنگ من کو لیلى جان، تفنگ من کو؟
ساعت ٥:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱٠/۳  کلمات کلیدی: میهمانی خداحافظی ، نوشتن و دیگر هیچ

بیدارى نیمه شبها مرز شب و صبحم را به هم آمیخته. به صداى ماشینهاى سنگین در حین خاکبردارى گوش مى کنم. حالا صدا، غرش محو موتور ماشینهاست. دو روز دیگر دلنگ دلنگ آهن خواهد بود و دو سال دیگر هزار جور صدا تا این زمین مسطح بزرگ بشود باز خانه و آن وقت لابد یک همسایه ى دیگر هوس نوسازى به سرش مى زند.

 کم کم دارم از این شهر بیزار مى شوم. شهر آلوده ى شلوغ. جمع کنیم برویم یک جاى دیگر. گ.م نوشته دوستها اگر باشند و اینترنت پر سرعت حاضر است برود از تهران. من، پدر و مادرم را هم لازم دارم. خب مى شود لوپ بسته. آنها مانده اند در این شهر لعنتى به خاطر من. من مانده ام به خاطر آنها. جمع کنیم برویم. گور پدر هر کسى مى گوید آسمان همه جا همین رنگ است. دروغ مى گوید. دیده ام که مى گویم.

 دستهایم را باید با کاغذها آشتى بدهم. آخر مصاحبه ام گفتم دارم کتاب مى نویسم دوباره. کو؟ یک سرى فصلهاى بریده بریده از زنى با موهاى بلند قهوه اى که از تراس خانه اش زل زده به کوه روبرو. همینقدر ازش مى دانم که دو تا بچه دارد. لاغر و کشیده و خسته و دلمرده است. جراتش را هم ندارد که بگذارد و برود. اسمش هم لیلاست. این را هم مى دانم. لیلا را نمى توانم با اول شخص بنویسم. بعد فاصله مى گیرم از خودش و افکارش. لیلا تا حالا هى توى خانه دور خودش چرخیده و زل زده به در و دیوار و بچه هاش. یک روز هم پیاده رفته تا نزدیکیهاى کوه. اما قصه همراهیم نمى کند. تقصیر لیلاست که به اندازه کافى شجاع نیست. شاید باید بیاورمش تو قالب اول شخص. تکانش بدهم. از جایى پرتش کنم. بزنم دست و پایش را بشکنم. فلوکستین را از جلوى دست و بالش جمع کنم. ببرمش تا لب دریا. دلهره بیندازم به جانش. موهایش را ببافم. تى بدهم دستش تا تمام آن خانه بزرگ را تى بکشد. کارى کنم اینقدر وسط غذا پختن دنبال جعبه دستمال کاغذى نگردد. کاش مى دانستم چه مرگت است لیلا و مرا کجا مى خواهى ببرى.

  جمعه، ساعت ٩ تا ١٠ شب، رادیو جوان، در برنامه "حالا حکایت ماست." با احسان رضایى از "میهمانى خداحافظى" و زنانه نویسى حرف خواهیم زد.


 
شب عاشقانِ بى دل و شبِ مادرانِ بچه هاى تبدار
ساعت ٧:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱٠/۱  کلمات کلیدی: من و پسرم

بچه ام در خواب ناله مى کند. یک تکه ى بزرگ از قلبم از ناله اش مچاله است. براى همیشه ى عمرم یک تکه از قلبم مچاله خواهد ماند براى این بچه. دیوانگى شیرینى است بچه دار شدن. پر از لحظه هاى تلخ و شیرین. تکان خوردنش در درونم. بغل کردن آن موجود ناتوان و بى پناه. سیل ویرانگر عشق مادرى. اولین کلمه ها. اولین قدم. اولین زمین خوردن. روزى که دندانش شکست. وقتى از شیر گرفتمش. نگاههاى عاشق ۴ ماهگیش. خنده هایش. همین حالا وقتى حرفهاى گنده تر از دهنش مى زند. یک حجم مدام عشق بوده این بچه. یک حجم مدام دل نگرانى. یک نخ محکم که بادبادک رویایم را وصل کرده به زمین. اما خودش سراسر رویاست. نمى شود توضیح داد. نمى شود نوشت ازش حتى. همه اش احساس است.