به خاطر پونه و تمام کسانی که قصه اش را می شنیدند.
ساعت ٦:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱۱/٢٤  کلمات کلیدی: روزهای من

تابوت سفید آدمها را یکی یکی قورت می‌داد. دو ساعتی ایستادم تا نوبت من شد. مرد گفت: « تکون نخور. اون تو صدا میاد. ممکنه اذیتت کنه. آروم باش تا تموم بشه.» داخل تابوت خنک بود. صداها اول گنگ بودند و بعد شروع کردند به شکل گرفتن. یکی هی داد می‌زد: «پونه پونه پونه پونه» و بعد «نرو نرو نرو نرو» فکر کردم صدای کسی را تا ابد داخل این تابوت سفید زندانی کرده‌اند و مرد محکوم است به اینکه روزی صد بار پونه را صدا کند و التماس کند که نرود. پونه ولی حتما رفته. راهش را کشیده و رفته و خبر ندارد که مرد قصه‌اش را  هر روز برای صد نفر تکرار می‌کند. «نرو نرو نرو نرو» فکر کردم پونه چرا رفته؟ دلش از چه شکسته؟ چه شده که دم دمهای ولنتاین راهش را کشیده و رفته. پونه قبل از رفتن چه ها گفته؟ اصلا حرفی زده؟ می‌دانستم زنها چرا می‌روند. یک روز که مثل همه روزها، معمولی به نظر می‌رسد، نگاه می‌کنند به آینه و از اندوه توی چشمهایشان خسته می‌شوند. از اندوهگین بودن خسته می‌شوند و تصمیم می‌گیرند که راهشان را بکشند و بروند. پونه هم شاید می‌دانسته که آسمان آبی‌تر نمی‌شود اما فکر کرده آبی‌تر هم که نشود می‌بارد بالاخره. وقتی ببارد یعنی که زندگی جایی جریان دارد. بعد ساک کوچک قرمزش را برداشته و گیج و گنگ نگاه کرده که چه توی ساک بگذارد و سرآخر ساک خالی را گرفته توی دستش. پونه یک کاغذ سفید برداشته و رویش نوشته: « من رفتم. مواظب خودت باش. خداحافظ.» بعد دلش خواسته بنویسد «دوستت دارم» و نتوانسته و به جایش دو بار خط کشیده زیر «مواظب خودت باش» بعد حلقه‌اش را گذاشته روی نقطه گرد «باش» و کلید را گذاشته روی جا کفشی و در را بسته. خنکی باد زمستان که خورده به صورتش اشک آمده تا نوک مژه هایش. برای خودش آرام گفته: « تمام شد تمام شد» و رفته. تابوت سفید پسم داده بود و مرد داشت گوشیها را از روی گوشم برمی‌داشت. مرد هم گفت: « تمام شد.» گیج نگاهش کردم. توی دستگاه صدای مرد در کمین نفر بعدی بود که باز قصه‌اش را داد بزند: «پونه پونه پونه پونه»


 
شاید هم از بس دستهایم را در باغچه کاشتم اینطورى شدم
ساعت ۱٠:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱۱/٢٢  کلمات کلیدی: غر می‌زنم، پس هستم

ساعت ده شب روز تعطیل نشسته ام تصویر پیرمرد را رنگ مى کنم. پسر قبلتر قولش را گرفته بود: "مشقها رو من مى نویسم. اینو تو. رنگ کن." به هیچ شاخه اى از هنر علاقه اى ندارد. نسخه برابر اصل برادرم. برادرم البته موسیقى را دوست دارد. شاید این یکى هم بزرگتر که شد به موسیقى علاقمند بشود، فعلا از زدنى ها جیغ و غر و نق را بلد است، خوب هم بلد است بزند. رفتیم پارک قیطریه. بعد هم سینماى ۶ بعدى. جیغ مفصل زدم و رخوت روز تعطیل را جا گذاشتم. دلگیر شده بودم از شنیدن قصه تکرارىِ کلاف به هم پیچیده اى که اسمش را گذاشته اند زندگى. راهى که آمده بودم به نظرم دورتر آمده بود و راه پیش رویم تاریکتر. نه که من بهتر باشم ها. "شیدا بس کن، چقدر منفى بافى مى کنى، تمرکز کن روى داشته هات." همین دیروز این جمله ها را هم شنیده بودم. به خانه که برگشتیم کش سیاه گیر کرده بود لاى موهاى فرفرى. حوصله اش را نداشتم. "قیچى ات کو بچه؟" هاج و واج نگاهم کرد که دسته موى خرمایى را قیچى کردم و کش سیاه را درآوردم از میان شان. "خوبى مامان؟" نه. خوب نیستم. خوب مى شوم ولى. از استیصال خسته ام. دستم خوب بشود بروم دنیا را زیر و رو کنم. چقدر نشستم تا دنیا مرا بچرخاند. بسم است. آخ دستم، دستهام ولى، تا اطلاع ثانوى ...


 
به ایوان مى روم و هیچ کارى نمى کنم.
ساعت ٥:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱۱/٢٢  کلمات کلیدی: افسردگی و سایر دردهای بی درمان

«شیدا، شیدا بیا پیشم...» این را طوطی می‌گوید. وقتی می‌روم پیشش باز می‌خواهد به من نوک بزند. اما همین که صدایم می‌کند خودش خوب است. پسرک را هم صدا می‌کند: « سینا کو؟ سلام کو؟» «سلام کو؟» را از من یاد گرفته. به جز طوطی پسرک هم صدایم می‌کند. «مامان...مامان...» بعضی وقتها بیخودی صدا می‌کند. انگار فقط می‌خواهد که بگویم بله. که هستم. همین دور و برهام. دستهایم بی جان هستند. یکهو دستهای سی و خورده‌ای سالگیم، صد ساله شده‌اند. با دستهای سنگینم پیاز خرد می‌کنم. برنج می‌شویم. به طوطی لوس لوکس بادام زمینی می‌دهم. لباسهای شسته را آویزان می‌کنم. رشته موهای فرفری از دو طرف سر زن خسته آویزان است. یکی جایی دارد صدایم می‌کند: «شیدا...شیدا... شیدا» پسرک می‌گوید کتاب فارسی را بده. می‌گویم خودت بردار. دستهایم جان ندارند. ندارند هم. دیکته می‌گویم از درسهای لوس کلاس دوم. پشت پنجره باز ابرهای سنگین افتاده‌اند به جان شهر. امسال زمستان آنقدر سنگین بود که می‌ترسم دیگر بهار نشود. طوطی امروز گیر داده به اسم من. من گیر داده‌ام به صفحه‌های سفید. دستهایم را فردا می‌برم نشان دکتر بدهم. یادم باشد بهش بگویم که مدتهاست دستهایم را در باغچه کاشته‌ام. سبز نمی‌شوند لعنتی‌ها. قرصی کپسولی چیزی بدهید. هیچ چیز بدتر از آن نیست که دیگر شعرها را باور نکنی. که وقتی طوطی برای بار هزارم صدایت می‌کند بگویی «کوفت. خفه شو بگذار عصر روز تعطیلم را بمیرم لطفا!»


 
معلم خصوصی جهت آموزش فنون گاوداری نیازمندیم.
ساعت ۸:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱۱/۱۸  کلمات کلیدی: دغدغه های ذهنی من

عصر جمعه داشت مرا می برد که با خودش غرق کند. فرار کردم. از خانه گرم زدم بیرون. پناه بردم به خیابان برفی. به چراغهای ماشینها. به بوی نان. به صداها. کفشم توی برف سر می خورد و سرما سرخوشم کرده بود. من چرا در عصر غارنشینهای شکارچی به دنیا نیامدم؟ زمان کنکور کاپشن بنفشم را تنم می کردم و در تراس را باز می کردم و درس می خواندم. سرما زنده ام می کرد. این خانه گرم است. خیلی گرم. آن وقتها می دویدم که به جایی برسم. حالا سالهاست که می دوم و به جایی هم نمی خواهم برسم. در یک دایره بسته دور خودم می چرخم. نیزه هایی را تیز می کنم که به هیچ کارم نمی آیند. عصر شکار گذشته است. من تنها آدم غارنشین به جا مانده در شهر بزرگم که پشت ماشین سفیدم ترافیک را زندگی می کنم.

- برویم از این شهر. دیگر چیزی نمانده که بشود به امیدش اینجاها را تاب آورد.

- یک مزرعه. کشت و کار. دام.

- اینترنت پر سرعت لطفا.

- گاوها را تو باید بدوشی.

-  روی دامنم باید یک عالمه گل باشد. بکشد به زمین سبز.

خیال بافی می کنم. فکر می کنم یک خانه وسط یک دشت. شاید آنجا بشود همه چیز را پشت سر گذاشت و نشست به نوشتن. معماری کردن. شاید هم غاری باشد و نیزه هایم بالاخره به کاری بیایند بعد این همه سال. در خیالم دستم را روی پوزه گرم بره ای می کشم و فکر می کنم چه سختم است این شهر و این روزها را تاب آوردن. پسرم می گوید برو اینترنت ببین فردا تعطیل است یا نه. می گویم برو بچه. دست از سرم بردار. سرمای روی گونه هایم در گرمای خانه رنگ می بازد. باز رنگ دیوارها را به خودم می گیرم. باز جمعه می شود. طوطی می گوید: الو، الو ، الو ... من می نویسم و فکر می کنم نیزه هایم را ته کمد پنهان کنم و یکی از همین روزها بروم دوشیدن گاو را یاد بگیرم.

 


 
unbearable lightness of being
ساعت ۱:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱۱/۱۸  کلمات کلیدی: نوستالژی

عکس مال شانزده سال پیش است، سالن نمایشگاه دانشگاهمان. من و یک عالمه دانشجوى دیگر و یک گروه از استادها. من نشسته ام بین دو تا از دخترهاى سال بالایى. مانتوى آبى کمرنگ تنم است. بیست ساله ام. اواخر بیست. دم دمهاى انتخابات است. شبها پوستر خاتمى مى چسبانیم جاى پوستر ناطق نورى. روزها با هم بحث مى کنیم. وقتى خاتمى انتخاب مى شود توى سرسراى دانشگاه همه با هم از شادى فریاد مى زنیم. مى گوید دانشکده مثل آن وقتهاى ما نیست. باور نمى کنم. دانشکده معمارى را، نمى توانم ساکت و دلمرده تصور کنم. خیلى سال است نرفته ام آن طرفها. از آدمهاى عکس حرف مى زنیم. این یکى رفته فرانسه. آن یکى آمریکاس. این یک دختر دارد. آن یکى دوقلوهاى دختر و پسر. این استاد یک بار براى من کف خوانى کرد و گفت خیلى خوش شانسى. پیر شده حالا.

آن سفر هم حتى یادم هست. بدون روسرى عکس انداخته بودیم. دریاچه ى ولشت. آن عکس کجاست حالا؟ منِ توى آن عکس را کسى یادش هست؟ این یکى هم شیداست. یک پسر ٨ ساله دارد حالا. اما آن استاد کف بینى بلد نبود. آواز خواندیم توى راه؟ یادم نیست. بابا نمى خواست اجازه بدهد آن سفر را بیایم. بى اجازه آمدم. خوش گذشت. با مانتو شنا کردم. نمى توانستم از آب بیرون بیایم. یکى دستم را گرفت و از آب بیرون کشید. استاد انگشتش را کشید به کف دستم. این برجستگى را مى بینى؟ خوش شانسى، خیلى خوش شانس. شاید یکى از این آدمها، آن عکس را داشته باشد. عکسى که روسرى سرمان نیست. کنار دریاچه ولشت. با استاد که حالا پیر شده و کرک و پرش ریخته و دیگر لابد کف خوانى نمى کند. بلد هم که نبود. چه بهتر.

این یکى هم شیداست. یک کتاب نوشته و کار فاز دو مى کند. خیلى سال است نیامده دانشکده اما خانه پدرش هنوز همانجاست. دیگر جوان و خام و سر به هوا نیست. اما هنوز هم اگر کسى برایش فال بگیرد، براى چند لحظه ى کوتاه، بیست ساله مى شود و باورش مى کند. مثل آن فنجان قهوه که زنى داشت مى رفت ازش. مثل استاد که مى گفت خوش شانسى، خیلى. "گفتى سال ٧۶؟ من آن سال عاشقت بودم." این شیداست. مانتوى سبز یشمى پوشیده در عکسى که هرگز ندیده ام، موهایش بلند است و خیلى سال از سرش گذشته. استاد کف بینى بلد نبود و دیگر پیر شده است، خیلى پیر. یک فال قهوه دیگر باید بگیرم و زن را از دو راهیش بکشانم به آن سفیدى پهن بزرگ گوشه فنجان و باور کنم که مى تواند برود. سال ٧۶ بود. سال، ٩٢ است و حتى گفتن اینکه از آن روزهایمان ١۶ سال گذشته هم به نظر مسخره مى رسد.


 
بارانِ آخر پاییزمان بود، آن باران
ساعت ۱۱:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱۱/۱٦  کلمات کلیدی: سی و خورده ای سالگی

گفتم از کجا مى دانى، شاید آخرین باران امسال باشد. زیر باران راه رفتم. هنوز پروژه اهواز را تحویل نداده بودم. روز، سرد بود. باران جور خوبى مى بارید. خیس از بالاى پل نگاه کردم به اتوبان همت. به ماشینها که رد مى شدند. پارک آب و آتش، زیر باران زیبا شده بود و روز، روزى که جایى ازش ننوشتم یک تکه از بهشت من بود. بهشت من جوى عسل و حورى ندارد. روزهاى بارانى خوبى دارد که ته دلت یک شعله ى کوچک روشن مى شود. من مى گویم سى و خورده اى سالگى همینش خوب است. که حواست باشد به بارانى که شاید آخرین باران فصل باشد. به برفى که شیشه هاى ماشین را کدر مى کند. به بخار نفسها. به آدمهایى که مى خندند. به بچه اى که هنوز مى شود پشت گردنش را بوسید. به اینکه زندگى، با همه چرندیاتى که همراهش است، "رسم خوشایندیست"...


 
زمستان است ظاهرا ...
ساعت ٢:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱۱/۱٥  کلمات کلیدی: روزهای من

با پدرش رفته بود پشت بام. مى پرسم از آدم برفیمان چیزى مانده؟ مى گوید نه فقط دستش. دست آدم برفى، قندیل بود. من از پنجره نگاه مى کنم به بارش یک ریز و بى امان برف. چنان مى بارد که انگار سر تمام شدن ندارد. انگار دیگر هرگز بهار نخواهد شد. عدس پلو پختم براى ناهار، به قولى براى اولین بار. یک بار آن اوائل درست کرده بودم که مالى نشده بود. روز برفى را با ته دیگ سیب زمینى و سالاد کاهوى فراوان جویدم و قورت دادم. رمپ پارکینگ پر از برف است. خانه به هم ریخته است. طوطى از خانه ماندن ما خوشحال است و "دل مى رود ز دستم" مى خواند. من ظرفهاى ناهار را شسته ام. ولو شده ام روى کاناپه. پسرم لحاف سبزش را مى اندازد رویم. روز سرد و کسل کننده و سفیدى است، پر از بوى زعفران و ظرفهاى شسته و بچه اى که از جلوى ایکس باکس جم نمى خورد. بخوابم. بخوابم که ..."این برف را سر ایستادن نیست"


 
شش پرچم کوچک براى فتح دنیا
ساعت ٦:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱۱/۱٢  کلمات کلیدی: من و پسرم

خسته بودم. از آن روزهایى که هى توى ترافیک از این سر شهر رفته بودم تا آن طرفش. مى خواستم دراز بکشم روى فرش و به هیچى فکر نکنم. پسرم اما بالاى سرم ایستاده بود که تو قول دادى. جایى وسط روزم بچه‌ام زنگ زده بود و چیزهاى بلغور کرده بود از اینکه باید نقاشى بکشم براش و من هم بدون اینکه گوش کنم جواب داده بودم هر چى بخواهد برایش مى‌کشم. بلند شدم و نشستم:"چى مى‌خواى؟" درس مدرسه پرچم بود و معلم گفته بود پرچم کشورهاى مختلف را درست کنند. اول گفت سى تا برام درست کن. کم کم رضایت داد به ۶ تا. اما دیگر کوتاه نیامد. روى صفحه موبایل تصویر پرچمها را گوگل کردم که اشتباه نکنم. بعد هم شروع کردم به نقاشى. بالاى سرم ایستاده بود مثل مربى بوکس که شاگرد نحیفش را که زیر ضربه‌هاى مشت حریف دارد مى‌میرد، تشویق مى‌کند. حریف من خستگى بود و روز طولانى. اما نمى‌شد که بچه‌ام بدون پرچم برود مدرسه آن هم وقتى که پوریا قرار بود ۴ تا پرچم ببرد و معلم قرار بود بهشان مورد تشویقى بدهد. نقاشى پرچمها که تمام شد چسباندمشان به نى. پشتشان ۶ بار نوشتم:"سینا ص. کلاس نشاط ٣" و بعد زیر موج خوشایند تشویقهاى مربى یا همان هلهله‌هاى بچه ام، تن خسته را کشاندم به اتاق خواب.


 
غروب جمعه و سایه طوطى
ساعت ٥:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱۱/۱۱  کلمات کلیدی: روزهای من

عصر جمعه که مى شود ولو مى شوم روى کاناپه و زل مى زنم به سایه طوطى روى دیوار روبرو. طوطى ساکت است. بالهایش را باز و بسته مى کند و چیزى نمى گوید. بچه پایین ولو شده روى فرش و مشق مى نویسد. حرف مى زند مدام. من ساکتم. فکر مى کنم طوطى چرا حوصله اش سر نمى رود. چطور زندگیش اینقدر ساده و کامل است. نه غروب جمعه خفه اش مى کند، نه تنهایى. خانه گرم است و تنم از ورزش صبح هنوز خسته. تولد الهام است امروز و دلم تنگش است. بچه شکم قلمبه و گردش را انداخته بیرون و توى خانه مى پلکد. طوطى هنوز ساکت است. روز، هنوز جمعه است. گریزى نیست... تحمل، فقط.


 
یک صبح پنجشنبه ی غیر معمولی
ساعت ٩:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱۱/۱٠  کلمات کلیدی: روزهای من

آزمایشگاه غلغله آدم بود. تمام سالن انتظار پر بود و مدام اسمها را صدا می کردند. تا نشستیم گفت: « موبایلت رو بده.» موبایل را دادم دستش و فکر کردم چرا چیزی همراهم نیاوردم که بخوانم. آدمها زل زده بودند به هم. تلویزیون سالن فیلمی در مورد دیابت پخش می کرد. هر دقیقه ده اسم را صدا می کردند. یک ساعت و خورده ای بعد اسم آشنایی را صدا کردند. سرم را چرخاندم که ببینمش و ندیدم و بی خیال شدم. آزمایشگاه جای خوبی برای ملاقات آشناها نیست. اسم سینا را که خواندند رفتیم پول آزمایشها را دادیم و بعد رفتیم برای نمونه برداری.  

داشت نق می زد که «من نمی خوام آزمایش خون بدم.» از قبل حرفی از آزمایش خون نزده بودم. گفته بودم از ناخن نمونه برمی دارند که ببینند قارچ نباشد. حالا که حرف آزمایش خون را شنیده بود داشت نک و نال می کرد. برای پرت کردن حواسش نگاه کردم به دور و برم و گفتم: « اون آقا رو می بینی. برادر عمو نادره.» سرش را برگرداند و گفت: « داری الکی می گی!» گفتم: « الان نشونت می دم.» بلند شدم و نشستم کنار مرد و گفتم : « سلام آرش. من شیدام از دوستای نادر اینا. پسرم باور نمی کنه که تو برادر نادر هستی.» سینا با لبخند گشاد آمد و نشست کنار ما. آرش که مرا خیلی هم نمی شناسد لبخند زد. دو سه جمله حرف زدیم تا اسم آرش را صدا کردند و بعد سینا را. مرد که تمام موهای سرش سفید بود پرسید: « ناشتاس؟» گفتم: « نه. دکتر نگفت باید ناشتا باشه.» مرد اخم کرد: « باید ناشتا باشه.» دو ساعت انتظار بیهوده در شلوغی پنجشنبه آزمایشگاه خار شد و رفت توی چشمم. فکر کردم می شد بنشینم و داستانم را بنویسم. از کنار آرش رد شدیم و دست تکان دادیم برایش. پسرک خوش خوشان جست و خیز می کرد که قرار نیست آمپول بزند.  


 
« نفرین ابدی بر خوانندگان این برگ ها...»
ساعت ۱٢:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱۱/۸  کلمات کلیدی: غر می‌زنم، پس هستم

غریبی می کنم با دنیا، با روز، با خورشید. شب را انگار دوستتر دارم این روزها. همین سکوت و همین صدای نفسها. حالا در محاصره مانیتورها هستم. روی هر کدام یک سری تصویر. یکی کار می کند. یکی چهل و یک کاربرد خون ا‍ژدها در معجون سازی را سرچ می کند. – سلام هری پاتر- و یکی چای می خورد و متفکرانه نگاه می کند به افقهای دور. آن طرفتر بچه ها گپ می زنند. صدای زیر گپ زدنشان می پیچد توی آتلیه بزرگ. من زل زده ام به میز و میزم زل زده به من. تقویم می گوید که یک هفته از بهمن ماه هم گذشته. فکر می کنم بهار که برسد چه می شود؟ این موج سنگین زمستانی دست از سرم برمی دارد تا بهار آیا؟ آیا می شود دوباره بنویسم. آنقدر بنویسم که این سنگینی از روی سینه ام بلند شود؟ آیا می شود ننویسم و پناه ببرم به چیزهای ساده ی زندگی. کتلت خانگی. ته چین بادمجان و گربه زرد همسایه. «آیا دوباره گیسویم را در باد شانه خواهم زد؟» این روزها دوستها به من زنگ می زنند و می گویند:‌«خوب باش!» خیلی خوب است که دوستها بهم زنگ می زنند اما جمله امریشان را نمی فهمم. مرا یاد اوامر الهی می اندازد.« قال کن فیکون. » خوب من نه پیامبرم نه ایمان درست و حسابی دارم. یک انسان خسته ام که توی پیچیدگیهای زندگی مانده ام. حتی خودم هم فکر می کنم دیگر زیادی همه چیز دراماتیک شده. راهی به جز نوشتن بلد نیستم. اما این دستور «خوب باش!» جوریست که انگار خودم نمی دانم و نمی خواهم خوب باشم. انگار صدایی از بیرون باید بگوید و من مثل احمقها زل بزنم توی آینه که چه خوب می گوید فلانی و چرا به فکر خودم نرسیده بود که خوب باشم؟ عصبانیم امروز. از همه. از خودم بیشتر از همه.


 
آن سال من بیست و پنج ساله بودم
ساعت ٢:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱۱/۸  کلمات کلیدی: نوستالژی

جوان بودند و امیدوار. دنیا جلوى رویشان بود تا تغییرش بدهند. همه ى آینده توى دستشان بود. موها، یک دست سیاه، چشمها براق و انرژیشان را حتى همان فیلم قدیمى کهنه هم هوار مى زد. یادم رفته بود. سالهاى بیست و خورده اى سالگیمان یادم رفته بود. آن امید به آینده را، آن حجم عظیمِ توانایى را. بعد چه شد؟ آن آدمها چه به سرشان آمد؟ قصه شان را بلدم. غم انگیز است نه؟ لابد بنشینم فیلم ژوژمان خودم را نگاه کنم گریه هم خواهم کرد، براى دختر خوشحال عاشق، با تمام دنیا توى مشتش... چه به سرت آمد توى این راه طفلکى؟ پوووووووف ...


 
خانه
ساعت ۸:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱۱/٦  کلمات کلیدی:

گفت قرار است خانه را بکوبند و جایش از همین برجهاى دراز و بى قواره بسازند با راه پله هاى تنگ و سنگ گرانیت سیاه تا ارتفاع یک متر و بیست سانت در راهروها. با همان عبارتهاى دهن پر کن بنگاهیها:" فول امکانات" خانه هایى با اتاق خوابهاى قناس و خفه. خانه هایى که خانه نیستند. قفسند. خوابگاهند. این یکى اما خانه بود واقعا. جایى که مى شد از پنجره اش بیرون را دید. جایى که مى شد بهش دل بست. مى شد با افتخار به کسى نشانش داد که این خانه ى من است. زن ایستاده بود در آستان در و مى گفت "به محض اینکه با همسایه ها به توافق برسیم اینجا رو مى کوبیم. " آن وقتى که این جمله را مى گفت من فکر کردم به در باریک سبز، مسیر کنار باغچه، دیوار سفید و فکر کردم چرا زن از این خانه دل کنده؟ چرا رفته؟ چرا اینقدر خونسرد و بى رحم از مرگ خانه حرف مى زند؟ خانه کنار غولهاى سنگى درازِ دور و برش، پیرمرد کوتاه، چاق و خوش خلقى بود با دندانهاى یکى در میان و لبخند بى دریغ. فکر کردم تابستان در این حیاط بچه ها توپ بازى مى کنند. از اتاق حیاط پیدا بود. از اتاق یک تکه از زندگى پیدا بود. مى شد این خانه را دوست داشت. خیلى خیلى دوست داشت. زن این پا و آن پا کرد. مى خواستم کمى بیشتر بمانم ولى زن خسته بود. دلم مى خواست بپرسم اینجا شاد بوده یا نه؟ بچه هایش حتما اینجا عاشقى کرده اند و زن شاید از همین پنجره آمدن و جست و خیز کردنشان را در مسیر حیاط نگاه کرده. زن در همین آشپزخانه غذا پخته و رو به همین دیوارها آه کشیده. بعد یک روز به مرد گفته برویم. از این خانه خسته شدم. دلم یکى از این قفسهاى طلایى بى تناسب مى خواهد که از پنجره هایش دیوار روبرو پیداست و خاطره عاشقى بچه هایمان به تصویر حیاطش سنجاق نشده است. فکر کردم بچه ها رفته اند لابد. یک جاى دنیا دل بسته اند به خانه اى دیگر و زن خاطره شان را با یک خانه نو عوض مى کند که بتواند نفس بکشد. مادر بودن سخت است. لبخند زدم به زن. لبخند خشکى تحویل گرفتم. خانه زیر گوشم زمزمه کرد نجاتم بده. گفتم من فقط یک مهندسم در این شهر بزرگ. از همان مهندسهایى که هر روز خدا نقشه مى کشند. خانه ها را خراب مى کنند و به جایش قفسهاى درجه ى یک فول امکانات تحویل مى دهند. خانه هایى که در هیچ جایش نمى شود یک عکس عاشقانه گرفت. خانه آه کشید. من هم.


 
طلایی روی سفید برای یک شنبه ی آبی
ساعت ۳:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱۱/٥  کلمات کلیدی: شادی ، روزهای من

 امروز یک نامه کاغذی نوشتم. بعد از خدا می داند چند صد سال. نامه های سالهای اخیرم یادداشتهایم بوده به مربی پسرم که با عبارت بیش از حد کلیشه ای سرکار خانم فلانی با سپاس از زحمات بی دریغ شما در تعلیم و تربیت این بزغاله ها شروع می شده و می رسیده به اینکه مثلا لطفا به موضوع دعوای بین سینا و طاها رسیدگی کنید یا مدادهای گمشده سر از کجا در می آورند و یا اینکه ببخشید که پسره مشقش را ننوشته. اینها از آن دسته چالشهای والد بودن است که در هیچ کتابی در موردش نمی خوانید. این که یک عالمه نامه چرند باید بنویسید و در مسائلی که کوچکترین اهمیتی برایتان ندارد مشارکت کنید چون از شما انتظار می رود که مشارکت کنید. بگذریم.

 

به جز اینها نامه های کاری نوشته ام. «با سلام و احترام » شروع کرده ام و کلماتم را گذاشته ام کنار عبارتهای قلمبه سلمبه ای که کلمه های ثقیل و بی ریختی مثل «ایفاد» و «استحضار» و «تدقیق» را درونشان دارند. در نامه های اداری نهایت ظرافتی که به خرج می دهم این است که «می باشد» را تبدیل کنم به «هست» و پافشاری کنم که خیر همین خیلی هم درست است.

 

یک وقتی نامه نوشتن ساده بود. آرزوهایم آنقدر روان بودند که به سادگی می شد نوشتشان. آرزوهای خوبی که زیادی کلیشه ای بودند. در آرزوهای آن روزهایم خامی جوانی بود. جدیت بی پروایی که از خامی سرچشمه می گرفت. از ندانستن. نفهمیدن. نشناختن.

 

حالا در میانه سی و هفت سالگیم، جایی ایستاده ام که زیادی غریبه و زیادی آشنا است. آرزوهایم ماهی های کوچک کناره رودخانه اند. فرز و کوچکند. از لابلای انگشتهایم می گریزند و باز سایه های بازیگوششان را نشانم می دهند. من ایستاده ام و فکر می کنم همین که ایستاده ام یعنی خوب. یعنی که می توانم.

 

امروز آسمان تهران آبی و خوش رنگ است. ابرها توی آسمان می درخشند. هوا آنقدر خوب است که شاد بودن ناگزیر به نظر می رسد. از آن وقتهایی که امیدوار بودن آسان است و شادی یک جریان خوشایند خانگی است. فکر می کنم باید بنویسم و زندگی یعنی همین. همین که بدانم که باید بنویسم و بدانم که من و کلمه هایم را از هم گریزی نیست. هر چقدر هم وانمود کنیم که بدون هم می توانیم زندگی کنیم. امروز «فاش می گویم و از گفته خود دلشادم» ...

 


 
مى گفت در صندوق چوبیش مار هم دارد.
ساعت ۱٠:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱۱/٤  کلمات کلیدی: روزهای من

بازوهاى مرد برآمده بود با خالکوبى. شکلهاى مبهمى مثل قلب و زنجیر روى بازویش دیده مى شد. موهاى سیاه فرفرى و یک سبیل سیاه روى صورت آفتاب سوخته اش داشت. مى گفت پنجاه و چهار ساله است اما پیرتر به نظر مى رسید. با بچه ایستادیم به تماشا. من تا به حال معرکه گیرى و پهلوان بازى و زنجیر پاره کردن تماشا نکرده بودم. مرد کُرى خواند و هزار بار "یا على" گفت و با دستى که دورش دستمال بسته بود سنگها را شکست. بچه عاقلانه رو کرد به من و گفت:"حتما گچن که اینقدر راحت مى شکنن." بعد مرد با پیشانى سنگ دیگرى را شکست و سرآخر شاگرد جوانش سه ردیف زنجیر بست روى بازوها. مرد زور زد و زنجیرها کوتاه نیامدند. یک بار، دو بار، سه بار. چینهاى پیشانى شده بودند مارهاى ریز سرخ و مرد هى مى گفت:"یا على" و جمعیت یک چشم بزرگ شده بود و زل زده بود بهش. زنجیرها که پاره شد نفس حبس شده ام را بیرون دادم. رد زنجیر روى خالکوبى بازوى مرد مانده بود. حالا داشت پول جمع مى کرد. اسکناسى دادم به بچه که گذاشت جلوى پهلوان پیر که هنوز نفس نفس مى زد. از کنار سنگها که رد شدیم بچه با حیرت خم شد و بهشان دست زد:" سنگه، واقعا سنگه مامان!" برگشت و نگاه کرد به پهلوان که مشت بازش را برده بود جلو و پولهاى جمع شده را مى چپاند توى جیب شلوار چرکش. آسمان یک سره آبى بود و هنوز مرد "یا على" مى گفت و جمعه آنقدرها هم به نظر وحشتناک نمى رسید.


 
زنده باد فرارى، بوگاتى، بنز و بقیه بستگان
ساعت ٩:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱۱/۳  کلمات کلیدی: روزهای من ، من و پسرم ، کتاب می‌خوانم، یعنی

یک. انگشتانم را با کتابهاى کاغذى آشتى مى دهم. سخت است. سخت شده. یک سالى بود که کتاب دستم نگرفته بودم و حالا دستم با کتاب غریبى مى کند. چشمهایم دنبال آن تنوع خوشایند مجازستان مى گردد. توانِ پریدن از این شاخه به آن شاخه. اما باید کتاب بخوانم. نتوانستم از داستان بلند شروع کنم اما از سه چهار روز پیش به این طرف ده تایى داستان کوتاه خوانده ام. از کارور، جومپا لاهیرى و از داستانهاى نه چندان خوبِ همشهرى داستان. بعدتر مى روم سراغ مهندسى معکوس شخصیتها. چه جادوگرانه لاهیرى با چند جمله ى کوتاه شخصیتهایش را توصیف مى کند و با همان جمله ها هم آن شخص کامل در ذهن مخاطبش شکل مى گیرد. باید بیشتر بخوانم. بیشتر بنویسم.

دو. بالاخره کارت ماشین پیدا کردم. بازى محبوب بچگیهاى من و برادرم بازى با کارتهاى ماشین بود. بسته کارت ماشین را باز کردیم و با پسرک نشستیم به بازى و چه هنوز یادم بود که چطور باید بازى کرد. پسرک ذوق زده از این شد که بعد بوقى و اندى یک بازى توجه مرا جلب کرده. حتى اداهاى سینا به قدرى شبیه برادرم است که گاهى فکر مى کنم بچه شده ام من هم. اگر سینا هشت سالش است پس من ده ساله ام و کاش مى شد بیشتر بچه باشم و بیشتر باهاش بازى کنم. 

 سه. رفتیم کبابى و حسابى خندیدیم. سر حوصله غذا خورد. با پیاز و گوجه. از رفتن به دندان پزشکى براى خودمان یک شب خوشایند درست کردیم. گفتم هر بار بیارمت دندان پزشکى بعدش با هم کباب مى خوریم. 

 چهار. دکتر پوست کرمهایى داده که مدام در حال پوست انداختنم. زل زده ام ببینم از زیر این پوسته هاى سفید تکه تکه چه چیزى مى زند بیرون. لابد توصیف حالم مى شود پوست انداختن دوگانه. هم ظاهرى هم باطنى.

پنج. کتابها را لازم دارم. یک دوست خوشایند مى خواهم که آرام برایم قصه بگوید و هر وقت خوابم گرفت ساکت شود. مجازستان پر حرف است. سکوت ندارد. سکوت نداشتنش خوب است ها! اما من حالا سکوت را بیشتر لازم دارم تا همهمه.

شش. دکتر یک قرص سفید تجویز کرده که ضد اضطراب و افسردگى است. به قرصهاى خارجى گرانقیمت چپ چپ نگاه مى کنم و هر روز با دودلى نصف یکیشان را مى خورم. حالم؟ همان است که بود. سرم انگار کمى سنگینتر است فقط همین. 

 هفت. گاهى فکر مى کنم آن دخترِ خوش بین سر به هوا را با آن همه ایده آلهاى ذهنى و تفکرات و عقاید جدیش کجاى این راه گم کردم و چه شد که یک روز دیگر آن شیدا نبودم. 

 هشت. همین جا تمامش مى کنم. قرار بود فقط از شادى بنویسم. بیشتر از این نشد.