سرخیت یک شب هم به من نماند، آتش اى آتش دروغگو
ساعت ٦:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱٢/٢۸  کلمات کلیدی: افسردگی و سایر دردهای بی درمان ، روزهای من

بى وقفه داریم معاشرت مى کنیم، زنانه، عیالوار. بچه ها خانه را گذاشته اند روى سرشان. مى بریمشان در زمین خالى کنار خانه و یک کیسه بزرگ فشفشه و آبشار و زنبورک و کوفت و زهرمار خرجشان مى کنیم. مامورهاى شهردارى ۴ نفرند با لباسهاى سفید و قرمز. با یک وانت گوشه اى ایستاده اند و به تنهایى پرهیاهوى ما زنهاى تقریبا جا افتاده نگاه مى کنند. من آبشارها را روشن مى کنم و جیغ مى زنم و فرار مى کنم و هى اسم تک تک پسرها را صدا مى کنم که فاصله بگیرند از حجمهاى نورانى. به عنوان چهار تا مادرى که شش تا بچه دنبالمان است چهارشنبه سوریمان را ساعت ٧ شروع مى کنیم و تا ٨ کیسه هامان سبک شده و خالى. از روى آتش پریده ایم و همه مان بوى دود مى دهیم. بعدتر ولو روى تخت مادرم با دخترها حرف مى زنیم و دخترک بین ما خوابش برده و دنیا یک جور ملویى آرام مى گیرد و به قول فروغ جهان باز مى ماند از چرخش. حسى مثل تنهایى، مثل بغض آمده چسبیده ته گلویم اما از دیشب، پى ام اس آیا یا تصور یک هفته دورى از پسرک؟قرار بگذارم با خودم در سال ٩٣ این والد انتقادگر را غلاف کنم. چه گناهى کرده بچه ام؟ آن هم بچه اى که در وانفساى این همه ویرانى اینقدر عاقل و بزرگ رفتار کرده. لااقل من هم آدم بشوم در سال نو. گیر ندهم بهش. پیغام "تو خرابکارى" ندهم بهش. همین حالا دلم مى خواهد کانگورو-وار پسر تپل هشت سال و نیمه ام را قایم کنم توى خودم و فرار کنم جایى. کجا؟ نمى دانم. دلم این وسط چرا گرفته؟


 
آهن قراضه ... یخچال سوخته ... تصمیم قاطع ... خریداریم!
ساعت ٦:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱٢/٢٥  کلمات کلیدی: دغدغه های ذهنی من ، غر می‌زنم، پس هستم

آدمهاى زیادى را مى شناسم که از تصمیم گرفتن مى ترسند و فراریند. "تصمیم" بر خیلیها واقع مى شود. گرفته نمى شود. تصمیم را کس دیگرى مى گیرد و ترسنده ها، با آن تصمیم کنار مى آیند. من، همه عمرم از جمله تصمیم گیرندگان، پاى لرز خربزه خوریم نشستگان بوده ام. براى همین است که تصمیمها دور و برم، عین توله سگهاى خانگى مى شوند. منتظر تا کى نوبتشان مى شود. مادرم برعکس من است. براى همین از حجم استقلالِ عصیان گرانه ى من وحشت مى کند. مى گویم:"تقصیر من نیست مامان، آدمها پشت من قایم میشن و صبر مى کنن تا من تصمیم بگیرم براشون." مى گوید:" آخه تو میتونى!" حرفش از جنس حسرت است. همان حسرتى که به کار کردن دارد و رانندگى و این روزها به این عصیان آخریم.

من راه مى روم توى استخر و فکر مى کنم جماعت ترسنده ها از تصمیم آیا زندگى شادترى دارند؟ همه جا مى توانند سرشان را کج کنند که "شد"، "ما نخواستیم ولى شد." من با این همه قدرت بیهوده ام، زندگى شادى دارم آیا؟ این روزها زیادى قوى شده ام. زن نباید اینقدرها قوى باشد. باید کمى "آه" و "خسته شدم" و مقدار زیادى "دیگه نمیتونم." توى دست و بالش باشد، براى روز مبادا. روزهاى من همه مباداست حالا اما از قدرت این زن مى ترسم. از اینکه تصمیم مى گیرد و شک نمى کند. مى شکند. مى گذرد و راهش را ادامه مى دهد. این زنى که لابد منم بریده و خسته است و به چه کسى مى تواند بگوید؟ آیا کسى از طایفه تصمیم گیرنده ها هست که بشود باهاش درد و دل کرد؟ که تصمیم گیرنده ها هم خسته مى شوند و دلشان مى خواهد دست بزرگى روى شانه شان باشد و بکشدشان به سویى که "راه از اینجاست شیدا."،" تو دیگه فکرش را نکن، این با من."

این روزها، نهایت لطفى که به خودم مى کنم این است که تصمیمهاى بقیه را نمى گیرم. تصمیم بد، بیخ ریش صاحابش! من دارم مى رسم به آخرهاى سى و خورده اى سالگى. تصمیمهاى هرکسى مال خودش است و من به خداوندى خدا، به اندازه ده نفر در این سال نکبتى ٩٢ تصمیم گرفته ام، بسم است به خدا!


 
این ساعت شب حتی عقربه های ساعت هم به من چپ چپ نگاه می کنند.
ساعت ۱٠:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱٢/٢٤  کلمات کلیدی: غر می‌زنم، پس هستم

می‌گوید تو ذهنت منظم است شیدا. حق دارد. من از آن دسته آدمهایی هستم که به ندرت تاریخها را فراموش می‌کنند. کلیدها را جا نمی‌گذارند و حواسشان به ساعت آنتی بیوتیکشان هست. اما ته ته این نظم چیزی از جنس خود آزاری هست. مثلا؟ دستهام روی لبه استخر زل زده بودم به کاشی‌های کوچک سرمه‌ای و می‌دیدم که توی طرحی که روی دیواره زده‌اند، دو تا از کاشیهای سرمه‌ای جا افتاده‌اند. نظمش به هم خورده بود اما آیا کسی تا به حال فهمیده بود که این دو تا کاشی کوچک دو سانت و نیم در دو سانت نیم به جای اینکه آبی کمرنگ باشند باید سرمه‌ای باشند؟ خوب این از آن جزئیات غیرمهمی است که اذیتم می‌کند. بعد تمام مدتی که شنا می‌کردم فکر می‌کردم چرا کاشیهای سرمه‌ای را جا انداخته‌اند. تمام شده آیا؟ نصاب خوابش گرفته؟ کسی کار را چک نکرده تحویل گرفته؟

چیزهای دیگری هم هست. مثلا امروز 23 اسفند است. مطمئنم که امروز تولد کسی بوده. اما یادم نمی‌آید کی. شک دارم به تولد نامزد سابق دوست صمیمیم. خوب این نامزدی سابق دوازده سال پیش بهم خورده. اما من هنوز تاریخ تولدی یادم هست که خاطره پشتش کمرنگ است.

امروز 23 اسفند است. من و هورمونها و ذهن منظمم باهم درگیر هستیم. دو تا آنتی بیوتیک دیگر مانده است و من از بیکاری حوصله‌ام بدجوری سر رفته است. می‌نویسم و با دوستها روزها را سر می‌کنم. بله پی ام اس خر است. هفته دیگر این موقع سال نو شده و لابد من بهتر شده‌ام. دلم بدجور استانبول می‌خواهد. دلم یک جور کندن و رفتن می‌خواهد. نه از جنس این رفتنی که آدرسم معلوم است و شماره تلفنم آنقدر روند است که با یک بار گفتن به یاد هر شنونده‌ای می‌ماند. دلم می‌خواهد ترک کنم. همه‌شان را ترک کنم. دلم می‌خواهد راه بیفتم و هیچ خاطره‌ای دنبالم نیاید و دلم شور کسی را نزند و این ناممکن است. برای اینکه من مادر هستم و تا نمیرم دلم شور بچه‌ام را خواهد زد.

به گیرنده‌هایتان دست نزنید. ایراد از پی ام اس است و پی ام اس خر است. هورمونها سر به سر من می‌گذارند چون کار بهتری ندارند بکنند. از حالا تا سه ساعت دیگر هم یک بند نق بزنم فرقی نمی‌کند. اشک آمده تا نوک مژه‌هام و همین ساعت شب، همه چیز بدجور به نظر بیهوده و بی‌فایده می‌رسد.


 
حکم مى کنم، پس هستم.
ساعت ٦:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱٢/٢۱  کلمات کلیدی: روزهای من

کلماتش ساده‌اند و کوبنده. مستقیم راه خودشان را می‌روند. وسط راه کلمه‌های دیگر را کنار می‌زنند. کلمه‌های من عاشق پیشه هستند. دور خودشان می‌چرخند. با سر به هوایی سرک می‌کشند توی حیاط. به ابرها خیره می‌شوند. کلمه‌هایم دنبال پروانه ها می‌کنند. کلمه‌هایم به کلمه‌های ساده‌اش با چشمهای گشاد زل می‌زنند:«نگاهت، امان از نگاهت!» چشمها را می‌چرخانم و نگاه می‌کنم به در و دیوار. کلمه‌هایم رفته‌اند تا پشت پنجره و دارند برای یک قمری چاق خاکستری نان خرد می‌کنند. کلمه‌هایش دورتر نشسته‌اند و حکم بازی می‌کنند. حکم «دل» است. سالهاست که حکم «دل» است. شیدا این روزها از شعر و استعاره و پرنده‌های چاق و خوشحال بهار فراری است. شیدا این روزها دلش می‌خواهد یکی یادش بیندازد که خوب است. که حکم «دل» است و خیلی هم نباید این زندگی را جدی گرفت. شیدا این روزها می‌خواهد کلمه های بازیگوشش را ببرد یک گوشه خانه تا برای خودشان عروسک بازی کنند و خودش پیاده برود تا سر خیابان و نان سنگک تازه بخرد.


 
لطفا کش سر خودتان را جا نگذارید، حتی شما دوست عزیز!
ساعت ۱٠:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱٢/۱۸  کلمات کلیدی: غر می‌زنم، پس هستم

آینه شکسته را فروخته‌ایم. آینه‌ای که دوستش نداشتم. با پولش باید چیزی بخرم که دوستش داشته باشم. یک انگشتر مثلا. موهایم را با یک کش سفت آبی بسته‌ام. کش مال من نیست. مویم را درد می‌آورد. کش مال زنی است که موهایش کوتاهتر از موی من بوده. شاید موهایش فر نبوده و شاید نمی‌خواسته با موهایش مهربان باشد. من باید با خودم مهربان باشم. این روزها آدمهای زیادی را ندارم که با من مهربان باشند. مامان و بابا فردا شب می‌روند ترکیه. خوب مثل همه وقتهایی که می‌روند ترکیه، من کمی غریبی می‌کنم. پسرم با پوریا دوست جان جانیش دعوای فیزیکی کرده. دیروز هر دوتایشان با چشم گریان و هوار زنان جلوی ناظم مدرسه ایستاده بودند وقتی من رسیدم. پسرک داد زد که یا پوریا باید از این مدرسه برود یا من. من هنوز توی خماری ده تا کپسول سفیکسیمی بودم که دکتر برایم نوشته بود. حالم حال آدمی بود که ایستاده وسط ویرانه و یک کش آبی موهای فرفری سرش را خیلی درد آورده است. آن وقت پسرک هق هق می‌کرد که پوریا همینجور بیخودی کوبیده توی قلبش. دستش را هم روی قفسه سینه‌اش می‌کشید. دردش آمده بود. اینقدرها هم کولی نیست. من داشتم فکر می‌کردم باید بروم بازار تره بار و میوه و سبزیجات بخرم. فکر می‌کردم باید همه ظرفها را دوباره بشورم. فکر می‌کردم شام چی درست کنم برای این بچه. پسرم گریه می‌کرد. من فکر می‌کردم کش آبی که مال من نیست و مال زنی دیگر است چه موهای سرم را درد آورده است و چرا من باید ده تا کپسول سفیکسیم بخورم و کاش می‌شد خودم را قایم کنم جایی و حالم خوب باشد و این زمستان از سرم گذشته‌ باشد.


 
کرگدنت را قورت بده!
ساعت ٦:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱٢/۱٦  کلمات کلیدی: روزهای من

روزهایى هم هست، که بى پایان به نظر مى رسد. کشدار و طولانى و غم انگیز. روزهایى که هر لحظه اش فکر مى کنى دیگر تمام خواهى شد. طاقت نخواهى آورد. فردا روز را دیگر نخواهى دید. روزهایى که اگر طاقت بیاورى و تمام شوند، فردایش دیگر آدم قبلى نخواهى بود. فردایش، توى آینه نگاه مى کنى و مى بینى هنوز زنده اى. اگر آن چینهاى ریز کنار چشمت و پف پلکها را ندید بگیرى، خیلى هم تغییر نکرده اى. دروغ است ولى. بر تو، هزار سال گذشته است و تو دیگر هیچ وقت آدم قبل نخواهى شد. هیچ وقت با آن سبکى بى دلیل از پنجره هایت نگاه نخواهى کرد. هیچ وقت شاید دیگر ... اما بزرگ شده اى. پوست انداخته اى. یک قرن به عمرت اضافه شده. روزى را از سر گذرانده اى که کرگدنها را از پا مى انداخته و هنوز زنده اى، سخت جان، تو هنوز زنده اى...


 
«کجا دانند حال ما، سبکباران ساحلها»
ساعت ٢:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱٢/۱٤  کلمات کلیدی: از دلتنگی و شیاطین دیگر

به جاى همه کارهایى که مى شد امشب انجام بدهم، به جاى همه حرفهایى که مى شد بزنم، به جاى همه نامه هایى که مى شد بنویسم، فقط نشستم و به ناخنهاى پایم لاک قرمز زدم. به جاى آن همه کارهایى که امشب مى شد و شاید لازم بود انجام بدهم.


 
وایستا دنیا، من جدى جدى مى خوام پیاده شم!
ساعت ٥:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱٢/۱۳  کلمات کلیدی: روزهای من ، غر می‌زنم، پس هستم

یک. آینه شکسته را بار زده بودم. با هر ترمز قاب طلایى مى خورد پشت صندلیم و دل من باز هر بار هرى مى ریخت پایین. زن و پسرش را سر خیابان کامرانیه سوار کردم. بچه کوچک بود و خواب آلود. نشستند جلو. ابى داشت گلویش را پاره مى کرد که "هیچکى عاشقت اینجور که منم، نبود و نشد، لاف نمى زنم" صدا را کم کردم که بچه نترسد. پایین خیابان کامرانیه زن اسکناس مچاله هزارى را گرفت سمتم. خنده ام گرفت. فکر کردم شاید به من و شال آلبالویى و آینه شکسته ام و آهنگهایم مى آید مسافرکش باشیم.

دو. از دیروز توى ترافیک یا هر وقتى که ماشین ایستاده، یکهو دنیا شروع مى کند عقب عقب رفتن. من که ایستاده ام. دنیا کجا دارد مى رود؟ حس خوبى نیست. هر بار پایم را محکم مى کوبم روى ترمز و هر بار منم که هنوز ایستاده ام.

سه. روزهایم پر از قصه شده و همراه با قصه ها منم که مى دوم. به روزهایم نمى رسم. از من تندتر مى دوند.

چهار. این روزها دارم خودم را خفه مى کنم با رنگ بنفش.

پنج. عجیب نیست که یک باره خاطره گمشده اى را به یاد بیاورى؟ یک حرکت، یک نگاه، یک لحظه صاف و مستقیم پرتت کند تا بیست سالگى؟ دارم به تو فکر مى کنم شیداىِ آن وقتها. چه مى ترسى اگر در خوابت یا آینه ات امروزهایم را ببینى.

شش. "اگه با من مهربون نباشى، منم همه چیو به آننه مى گم." پسرم هستند. هشت سال و نیمه از تهران و مرا تهدید کرده که مرا مى فروشد به مادرم. حیف که خیلى دوستش دارم والا مى گذاشتمش سر چهارراه آدامس بفروشد که حالش جا بیاید!

هفت. "ما را به سخت جانى خود این گمان نبود"، به خدا!


 
سه تا ده تومن
ساعت ٩:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱٢/۱۱  کلمات کلیدی: روزهای من

گرمم بود و دستم را گرفته بودم به میله که تکانهای مترو زمینم نزند. اکسیژن هوا در یک لحظه تمام شد انگار. سرم گیج گرفت. جلوی چشمم تصویر زنها شروع کرد به تار شدن. راننده اعلام کرد: « این قطار در ایستگاه بعدی توقف نخواهد داشت.» حرف مادرم یادم افتاد: « هر جا سرت گیج رفت بشین.» همانجایی که ایستاده بودم ذوب شدم تا روی زمین. زنها غیب شدند. ماندم در حصار جنگل پاها. یکی دو نفر چپ چپ نگاه کردند. کسی نپرسید: «خوبی؟» نفس عمیق کشیدم و چشمم را بستم تا دنیا دست از چرخیدن بردارد. برداشت. کم کم تصاویر و صداها دوباره واضح شدند. فروشنده های مترو شورت گیاهی و رژ لب براق و آویز کمد جادویی توی دستشان از کنارم رد می شدند و کیسه های بزرگشان به صورتم کشیده می شد. ناتوانیم دردناک بود. صبر کردم تا ایستگاه حقانی. بعد نیمه جانم را کشیدم از قطار بیرون. توی ایستگاه باد سرد می وزید و حالم جا آمد. عرق سرد تنم و صورتم را پوشانده بود. برای خودم، خود طفلکیم ترسیدم. کیسه های خریدم را گرفتم دستم و راه افتادم تا به ماشین برسم


 
«سحر ندارد این شب تار»
ساعت ٦:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱٢/٩  کلمات کلیدی: دغدغه های ذهنی من ، من و پسرم

مثل بچه ها، قهر کرده ام. مادرم هر روز زنگ مى زند، بابا یک روز در میان. نمى گویم قهرم. فقط هر بار که دلم تنگشان مى شود دخترک توى دلم حرفهایشان را یادم مى اندازد. بعد باز زنگ نمى زنم. دوستى مى گفت چه انتظار داشتى؟ انتظارم ساده بود. مى خواستم در این وانفسا که معلوم نیست بهار است یا زمستان و زندگى پیچیده و مبهم، پناهم باشند. جایى که بشود توضیح نداد و پنهان شد. بعد انگشتهاى اشاره شان را هنوز یادم است، رو به صورتم. "تقصیر توست، همه چیز تقصیر توست." چشمهایم را مى بندم. دست داغِ بچه ى خفته ام روى بازوى راستم است. با اشکها توى دلم بهش قول مى دهم که پیش من همیشه حق با او باشد. حتى وقتى که احمقانه ترین راه دنیا را مى رود. چه دلم شکسته. کودکم چه دلش شکسته.


 
«مبادا که تَرَک بردارد، چینى نازک تنهایى من»
ساعت ٥:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱٢/۸  کلمات کلیدی: دغدغه های ذهنی من ، نوستالژی

یک وقتى نامه ها و دفترها و نوشته هاى قدیمى را سوزانده بودم. حالا، نگاه مى کنم و نمى دانم با این همه کاغذ پاره اى که از سال ٧٠ و حتى قبلترش نگه داشته ام چه کنم. اما چطور مى شود دفتر خاطرات دخترک ١۵ ساله اى را دور ریخت که از زور اشتیاقش به کلمه ها، صفحات را سیاه مى کرده و دغدغه هایش مثل آسمان بهار، روشن و خوب و تمیز بود؟ چطور مى شود نامه نگاریهاى توى کلاسهاى دانشکده را دور ریخت که با دخترها براى فرداهایمان خیال پردازى کرده ایم؟ چطور مى شود اولین تلاشهایم براى شعر گفتن را دور بریزم؟ یا دفتر عقاید سال سوم راهنمایى را که مریم توش برایم نوشته "غروب عاشقان رنگش طلاییست"؟ براى همین است که سبکى در کار نیست. نمى توانم تاریخچه ام را دور بریزم. نمى توانم وانمود کنم که عاشق نبوده ام. فکر کردم یک جعبه بزرگ بردارم و بگذارمشان گوشه انبارى. رویش بنویسم خاطرات، نامه ها، یادگاریها و رویش با ماژیک خاکسترى بنویسم لطفا با احتیاط بهش نزدیک شوید. لابلاى سطرهایش دخترک نوزده بیست ساله اى هنوز زنده است که آینده پیش رویش است، نه پشت سرش و عشق، بزرگترین آرزویش است، نه حسرتش. لطفا حواستان به دخترکم باشد. دلش نازک است. هنوز آنقدر مار نخورده که افعى شود و از زور خامى فکر مى کند زندگى را خوب مى شناسد. لطفا با احتیاط و بخشش بهش نزدیک شوید. به طفلکِ معصوم عاشق پیشه ى بیست سال پیشم ...


 
شاید به حرف این یکى باران ببارد.
ساعت ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱٢/۳  کلمات کلیدی: شادی

یک. گربه همسایه مان، گربه سفید و زرد و دلربایى است و مادرم اسمش را گذاشته "مینوش" وقتهایى که همسایه نباشد پشت در خانه مادرم میو میو مى کند. گرسنه اش نیست. از تنهایى خسته مى شود. باهاش که حرف مى زنى تن پشمالو را ولو مى کند روى زمین و چشمهاى زرد را نیم بسته مى کند که "بیا نوازشم کن" دلبرِ سابقه داریست.

***

دو. گربه سیاه خودش را کش داد روى دیوار و پنجه اش را زد به دستم. دلم رفت. روز اولى که گربه پیدایش شده بود با پا هلش داده بود که من نترسم. گفته بودم از گربه نمى ترسم و روى زانو نشسته بودم به معاشرت با گربه. نگفته بودم عاشق گربه هام.

***

سه. پریروز موقع بیرون آمدن از دفتر همکارم گربه چاق سفید با لکه هاى سیاه را نشانم داده بود که رفته بود بالاى درخت که مثلا کلاغ شکار کند. کلاغ دو تا شاخه بالاتر نشسته بود و قار قار مى کرد و حس گرفته بود که سیمرغ است. گربه ى سیاه با لکه هاى سفید پایین درخت سرش را گرفته بود بالا و رفیقِ علافش را دید مى زد که فکر مى کرد از پس کلاغ بر مى آید. ده دقیقه تماشایش کرده بودم و دلم شور زده بود که نکند از آن بالا بیفتد پایین. ده دقیقه دیرتر رسیده بودم دم مدرسه ى پسرم.

***

دیگر مى دانم چه مى خواهم. یکى از همین روزها باید یک گربه از خیابان بدزدم. حالا سیاهِ سیاه هم نبود، مهم نیست. میو میو کند لطفا و آنقدر احمق باشد که فکر کند مى تواند کلاغ شکار کند، همین کافى است به خدا. مگر آدم از یک گربه چه انتظارى دارد؟