«صدام کن ای صداقت پیشه »
ساعت ۱:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٢/۳۱  کلمات کلیدی: افسردگی و سایر دردهای بی درمان

روز ابری ابری هم که باشد، سردرد هم که از صبح دست از سرم برنداشته باشد، یک غم گنگ ناکجا هم از صبح چنبره زده باشد توی دلم، همین که نشسته ام، همین که سکوت است، همین که می نویسم، همین که بعد صد سال معین می خواند « بزن بارون بزن خیسم کن آبم کن ترم کن ... بزن آتیش به جونم شعله کن خاکسترم کن» دستم را می گیرد پرت می کند به روزهای ساده تر بودن دنیا. به وقتی که عشق برای زندگی بس بود. به لحظه هایی که من محور دنیا بودم و حواسم نبود. حالا اینجا نشسته  ام، اشک را عقب می زنم که نریزد روی شال آبی. فکر می کنم چه مرگم است؟ می دانم و نمی دانم. می دانم و دیگر حوصله خودم را ندارم. می دانم و خسته شده ام. دلم می خواهد از خودم فرار کنم. برم به ناکجایی و خودم را نبرم. معین دارد می خواند. معین دارد برای من می خواند. بگویم خاموشش کنند؟ نگویم؟ «بگو با من که با من زنده هستی» تقصیر خودم است. این روز ابری، این بارانی که نمی بارد، این خستگی تقصیر من است. فکر می کنم یک جای دنیا، چیزی اشتباه شده. من ایستاده ام و کوله بارم پر شده از یک دنیا تقصیر که خیلیهایش مال من نیست. دلم می خواهد دنیا نو باشد و نمی شود. دلم می خواهد امید برگردد و برنمی گردد. دلم می خواهد باز بشود نوشت و نمی شود. دلم می خواهد با خودم آشتی کنم و نمی شود. حالا اینجا که نشسته ام، فقط دلم می خواهد برگردم تهران. بنشینم پشت ماشین کهنه خودم و معین گوش کنم، با صدای بلند و شاید گریه هم بکنم. شاید، نه. گریه می کنم. تقصیر خودم است. به درک! دندم نرم!


 
با یک سرى چرت و پرت به روزم!
ساعت ۱:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٢/۳۱  کلمات کلیدی: من و پسرم ، غر می‌زنم، پس هستم

یک. امروز، روز آخر مدرسه پسرم بود. هشت ماه گذشت و پسر کوچکم حالا کلاس اولش را تمام کرده. حتى اگر در دیکته آخرِ سالش "قلبم" را نوشته باشد "غلبم" هم فرقى نمى کند. خودِ وروجکش، قلبِ من است و حالا قرار است برود کلاس دوم. نشستیم امروز با هم کتاب خواندیم. یک صفحه من و یک صفحه او. خستگى بى خوابى پلکهایم را سنگین کرده بود ولى لمیدن جوجه در کنارم و ذوقش از خواندن با هم به خیلى چیزها مى ارزید. دیروز جشن آخرِ سال مدرسه بود و من غصه ام شده بود که مدرسه دارد تمام مى شود و سر و سامانم بر باد مى رود و روزهاى کشدار تابستان داغ و دوست نداشتنى تهران در راه است. 

دو. داشتم ضریب انتقال حرارت بلوکهاى سبک را زیر و رو مى کردم. فکرم رفته بود سر شاخه درخت توت توى حیاط و زل زده بود به بهارِ توى خیابان. صدایش که مى کردم مى رفت توى آسانسور و با بازیگوشى یک بچه چهار ساله با کلیدها بازى مى کرد. دلم تجریش مى خواست. 

 سه.پسرم گفت:" برام تو بانک سینا حساب باز کن!" گفتم:" من نمیتونم برات حساب بانکى باز کنم، باید بابا باز کنه." - چرا تو نمیتونى برام حساب باز کنى؟ - چون قانون اینجوریه! تو ایران مامانا نمیتونن تو بانک برا بچه هاشون حساب باز کنن. - کى این قانون رو گذاشته؟ - چه میدونم، قانون گزار! - فکر کنم قانون گزار خل بوده!

چهار. حسش نیست کلا! نه نوشتن نه هیچى


 
« قایقى خواهم ساخت...»
ساعت ٩:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٢/٢٦  کلمات کلیدی: خاطرات سفر

زیر چشمهایم گود افتاده و سیاه شده. این را زنى که توى آینه ام بود و موهایش را سشوار مى کشیدم بهم گفت. گفتم یک هفته است شاید که شبى چهار، پنج ساعت بیشتر نخوابیده ام. عرق بیدمشک و نسترن هم دیگر اثر نمى کند. براى همین، هشتِ شب است و دارم چاى مى خورم. مدل هر چه باداباد. صداى گنگ آواز زنى مى آید. زنِ توى آینه یک ژاکت خاکسترى پوشیده. مال مادربزرگم است. دیشب که سردم بود دایى کشو را باز کرد و من این ژاکت را برداشتم. ژاکت نرم است و یک جور خوبى گرمم کرده، لابد چون مال مادربزرگم بوده.

 من این شهر دیوانه را خیلى دوست دارم. به امیر مى گویم یک روز این شهر، شهر من هم مى شود. شروع مى کند از برنامه هاى پنج ساله چهارم و پنجم و صدم گفتن. من گوش نمى کنم اما. فکر مى کنم تا وقتى که دوست دارم باد دریا سر به سر موهایم بگذارد باید بیایم. تا وقتى که هنوز دلم مى خواهد رو به دریا بایستم و زل بزنم به غروب در این زیباترین شهر دنیا. به پلى که دو تکه شهر را به هم دوخته و لابد عاشقهاى زیادى را دیدنش به هیجان آورده.  هر وقت که سوار کشتى مى شوم، اولین عکس را که از استانبولم مى اندازم،  از من مى پرسد: " پس کى میایى؟ سى و هفت؟ سى و نه؟ چهل؟" مى گویم: " به زودى" باور مى کند. شهرهاى بزرگ، دروغهاى کوچک عشاقشان را زود باور مى کنند. حالا صداى زن واضحتر مى آید. آواز نیست. قرآن مى خواند. صدایش زیباست ولى غصه ام مى شود. شهر من، پیر شده و زیر چشمهایش مثل من کبود است، زیر چشمهاى بیچاره ى خواب زده ام.


 
لطفا نقابتان را بالا بزنید آقاى شوالیه!
ساعت ۳:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٢/٢۳  کلمات کلیدی: دغدغه های ذهنی من

دخترها، شوالیه ها را دوست دارند. مهم نیست که قرن بیست و یکم است و دیگر هیچ کس با زره و اسب سیاهش نیزه سه متریش را در شکم هیچ غول بیابانى بدشکلى فرو نمى کند. هنوز نقش مردى که خودش را داوطلبانه بین زن و دنیا قرار مى دهد، جذاب است. گیرم که فقط براى این باشد که کفشهایت را کمتر خاکى کنى یا بار کمترى بردارى. این روزها نسل این شوالیه ها دارد ور مى افتد. از همان زمانى که ما مرد شدیم و شمشیرمان را در جدال زندگى از رو بستیم، شوالیه ها به گوشه هاى تاریک جنگلهاى خیالشان پناه بردند. دنیایى که در آن نشود به خاطر زنى جنگید یا مرد، براى شوالیه به لعنت خدا نمى ارزد. اما وقتى که مى شود گاهى آهسته خزید پشت سایه ى یک شوالیه؛آن غرور کاذب همه فن حریف بودن، دستمان را مى بندد. به نظرم بگذاریم شوالیه ها، حداقل تا وقتى به دست طبیعت منقرض نشده اند، گاهى بین ما و دنیا بایستند. لبخند بزنید و بگویید این آب معدنى خنک نیست. یکى دیگر لطفا؟ ماشینم را جابجا کردید، متشکرم و خواهش مى کنم نقابتان را بالا بزنید که مطمئن شوم وجود دارید هنوز، آقاى شوالیه!


 
پایى که من دارم
ساعت ۱٠:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٢/٢٠  کلمات کلیدی: من و پسرم

درسها مانده براى عصر جمعه، شب حتى. نق مى زند که خوابش مى آید. من هم خوابم مى آید. پلکهایم از بى خوابى شب پیش سنگین است و نیم ساعت خواب ظهر فقط آنقدر سرحالم کرده که بتوانم جمعه را به پایان برسانم. با این حال نشسته ام براى داستانى که پسرم نوشته نقاشى مى کشم. یک روباه زرد با دم پشمالو، یک شیر با یالهاى نارنجى و یک پروانه بنفش که هیچ ربطى به ماجراهاى داستان ندارد و فقط براى دل خودم توى هر صفحه تکرارش مى کنم.

سینا دارد پلى کپى درسى را تکمیل مى کند.توى پلى کپى چند کلمه نوشته و از بچه ها خواسته اند که با خواندن هر کلمه، اولین کلمه اى را که به ذهنشان مى رسد، بنویسند. مى گویم: مدرسه، مى گوید: درس، مى گویم: ریاضى، باز مى گوید: درس، همه چیز را ربط مى دهد به همان کلمه اول. توضیح مى دهم که مثلا توى ریاضى عدد هست. یا توى ریاضى جمع و منها داریم. کلمه بعدى "مادر" است. مى گویم: وقتى مى گویم مادر، اولین کلمه اى که به ذهنت مى رسد چیه؟ مى گوید: "پا! چون مامان پا دارد." 

 بله، عصر جمعه است و این مادر از تمام هنرهاى مادرى، فقط یک پا برایش مانده. احساس مترسکى را دارم که گذاشته اندش وسط یک مزرعه خالى و کلاغها هم روى سرش کار خرابى مى کنند، بیخود و بى جهت. مادر دست، چشم و قلب هم دارد پسرم. مادر احساس دارد. خستگى، عشق و غصه دارد. مادر موهاى آشفته، قلب آشفته و روزگار آشفته اى هم دارد. مادر یک ریوى سرمه اى و یک پروانه پایه دوى نظام مهندسى دارد که اعتبارش تمام شده. مادر دو تا ساعت مچى و بیست گوشواره بدلى رنگى دارد. مادر، علاوه بر همه اینها تو را دوست دارد. شبها برایت تن تن مى خواند. روزها مى بردت مدرسه. برایت لقمه نان و پنیر مى گیرد و دیکته هایت را مى گوید. مادر بیچاره ات، خیلى چیزها دارد و خیلى چیزها ندارد. وسط این داشته ها و نداشته ها، چرا باید "پا" یادت بیفتد؟ من الان بروم بمیرم، حق دارم یا نه؟


 
«اگه بیایی آرومم اگه نیایی دلتنگم وای ...»
ساعت ۳:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٢/۱۸  کلمات کلیدی: مى ترسم انگار

براى من لحظه همیشه مهم بوده. لحظه اى که موبایلت را روشن مى کنى. لحظه اى که در خانه را باز مى کنى. لحظه اى که مى رسى. لحظه اى که خداحافظى مى کنى. اینجا هم که نشسته ام و پسرم را تماشا مى کنم اسیر لحظه ام. لحظه اى که زنبورى مى نشیند روى کفش بنفشم. لحظه اى که پسرم از خوشى آب بازى جیغ مى زند. لحظه اى که هواپیمایى مى نشیند زمین. لحظه اى که پسرم برگ سبز و بزرگ را پرت مى کند روى فواره. لحظه اى که حشره اى کوچک مى افتد روى دستم. اینجا نشسته ام. براى یک لحظه کمین کرده ام. لحظه اى که احساس کنم مى توانم. مى توانم خودم را از روى این نیمکت چوبى بلند کنم. برسانم به ماشین و بروم خانه. لحظه ام دیر کرده...


 
Sen bilemezsin ne çektiriyor, Yokluğun bana Sevgilim
ساعت ٩:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٢/۱۸  کلمات کلیدی: از دلتنگی و شیاطین دیگر
وقتهایى که واقعا غمگینم، پناه مى برم به زبان مادرى. تو انگار کن یک سالگى، لالایى، بوى مادر بزرگ،،، حالم؟ خوب نیست.
 
butterfly effect
ساعت ۱٠:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٢/۱٧  کلمات کلیدی: از دلتنگی و شیاطین دیگر

دختربچه پابرهنه و وحشت زده در راهرو جیغ مى زد و گریه مى کرد. در خانه پشت سرش کسى نبود. به سینا گفتم برود بالا و در خانه خودمان را بزند. ایستادم کنار بچه که شاید آرامش کنم. به خودم اگر رو مى دادم من هم مى توانستم پا به پایش جیغ بکشم و گریه کنم. پنج دقیقه قبل، دور میدان بزرگ، گریه ام گرفته بود. بى خود و بى جهت. احساس کرده بودم ترک شده ام. ترکم کرده اند. قطره هاى اشک تند تند ریخته بودند روى گونه ها. بچه ام، عقب ماشین، سرش توى موبایلم بود و حواسش به من نبود. اشکها را پاک نکرده بودم تا آسانسور و حالا دختربچه داشت زار مى زد.

فکر کردم دو تایى بنشینم روى پله هاى سرد. نگهش دارم که جیغ نزند. بعد شاید بشود اشکش را بند آورد. بچه اما چنان جیغ مى زد که انگار آخرین بازمانده ى آخرین جنگ دنیاست. بعدتر، درست وقتى که وسوسه درآوردن کفشهایم و هوار زدن همراه دخترک داشت غیر قابل تحمل مى شد، مردى از بالاى پله ها آمد. بچه را بغل کرد. تشکر کرد که کنار بچه مانده ام.

 من، کنار کدام بچه، مانده بودم؟ یکى در من هنوز ناآرام و بى منطق پا مى کوبید و هوار مى زد. یکى که   از بى انصافى دنیا شاکى بود. یکى که مى دانست بال زدن یک پروانه شاید مردى را بکشاند به مرگ و کابوس مرگ. یکى که زل زده بود به روز، روزِ تمام شده، بر باد رفته و منتظر بود که یکى هم از بالاى پله ها سر برسد و او را در آغوش بگیرد. به جاى این همه از پنج پله بالاتر صورت آشنایى سرک کشید که "چرا نمیایى مامان؟" مامان، من بودم لابد. پس از روى پله ها بلند شدم. این کودکى که چهره اش شبیه من است، لابد بچه ام بود. دوباره برگشته بودم به تصویرم. فرصت گریه بر باد رفته بود.


 
جن گیر ویرایش اردیبهشت 92
ساعت ۱٠:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٢/۱٧  کلمات کلیدی: دغدغه های ذهنی من

مرد که در کانکس را باز کرد، خنده روی لبم خشکید. با ماسک و چهره سیاه و کیسه بزرگی که دستش بود، عین فرشته مرگ بود که به شکار روح قربانیهایش آماده باشد. نفسم را حبس کردم توی سینه، تا مرد با لهجه آشنایی گفت: « آشغال ندارین؟» مهندس هم کانکسی گفت آشغال هست. مرد خم شد زیر میز. سطل سبز را برداشت و خالی کرد داخل گونی سفیدش و از در رفت بیرون. بی حرف اضافه. من هنوز داشتم رد قدمهای خسته اش را دنبال می کردم،با کیسه سفید، سرهمی آبی و ماسک سفید خاک آلودش. تا گفتم ترسیدم، مهندس گفت من تا حالا صورتش را ندیده ام. همیشه همین شکلی است. مرد لاغر بود و کوتاه قد و از دور اصلا هم به نظر ترسناک نمی آمد. مردی که در یک کارگاه دور افتاده می پلکید. آشغالها را جمع می کرد و هیچ کس نه صورتش را دیده بود نه اسمش را می دانست. مرد به شکار روحم نیامده بود. خودش روح غمگین و کوچکی بود انگار. گونی اش سنگین شده بود و دیگر لخ لخ می کرد.


 
«ناتوانىِ این دستهاى سیمانى»
ساعت ۱٠:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٢/۱٥  کلمات کلیدی: افسردگی و سایر دردهای بی درمان

مرد یک حشره خاکى رنگ تو خالى نشان بچه ها داد و گفت حشره ها پوست مى اندازند. جایى، وقتى، پوست کهنه را مى شکافند و یک موجود نو از آن بیرون مى زند. جانورى را نشانمان داد که چهار سال تمام در هیات سوسکى زندگى مى کرد تا یک روز پوستش را بشکافد و بال در بیاورد. عمر پروازش، یک دهم عمر خاکیش بود، چهار ماه فقط. براى اینکه پرواز قیمتى است، براى اینکه حواسش باشد که پرواز قیمتى است.

  آقاى سلطانى مى گفت ما بال داریم ولى حواسمان به داشتنش نیست. هواپیما هستیم و به جاى اینکه بپریم هى توى زمین مى لولیم و بالهاى بزرگ آهنیمان را به هم مى کوبیم و هى مى نالیم که چقدر جایمان تنگ است.  من بال آهنى ندارم. سقف پروازم درست به اندازه سیم شارژر موبایلم است. درست همین قدر مى توانم از زمین فاصله بگیرم. براى همین جایى نمى روم. در ناتوانى دستهایم غرق مى شوم و فکر مى کنم من هواپیما نیستم. یک پرنده کوچکم، گنجشک شاید. که پرواز برایم خاطره اى دور است. پرواز بلد نیستم براى اینکه بالهایم کوچک و خسته است. پرواز بلد نیستم براى اینکه پدر و مادرم هواپیما بوده اند و هیچ هواپیمایى نمى تواند به یک گنجشک کوچک هراسان پرواز یاد بدهد.

شب، دم در پدرم گفت: " حواست را جمع کن تا خرت از پل بگذرد." فکر کردم کدام خر؟ کدام پل؟ کم مانده بود بزنم زیر گریه که تمام شد این زندگى پدر من و من نتوانستم از یک تپه کوچک هم بالا بروم، حالا خر و پل پیشکشم. نتوانستم سرم را بالا بگیرم و فکر کنم " این منم زنى تنها، در آستانه ى ..." هر چیزى، اشکم جا مانده بود. گفتم: " خداحافظ بابا" قبلتر برادرم پاى تلفن بهم گفته بود عزیزم. هزار سال بود که کلمه هایش اینقدر مهربان نبود. باز اشکم آمده بود تا نوک مژه ها. امشب، شب تنها ماندن نیست. براى تنها ماندن زیادى خسته ام. باید زیر بال هواپیماهاى ناتوانم کز کنم تا خود صبح و فکر کنم به اینکه اگر کمى، فقط کمى، بالاتر بپرم، چه مى شود؟


 
جاودانگى روى سرسره آبى و خاکسترى در ساعت ۵ و ٢۵ دقیقه
ساعت ٦:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٢/۱٥  کلمات کلیدی: روزهای من

نشسته بودم روى نیمکت پارک و ورد "آروم باش" گرفته بودم براى خودم. ساعت ٢ از شرکت راه افتاده بودم و سه ساعت بعدش نشسته بودم روى نیمکت پارک تا ماشینى که داغ کرده بود خنک شود و امیر بالاخره پیدایش بشود. مکانیک پاى تلفن گفته بود عجله نکن، نزار آمپرش بالا. یک چشمم به عقربه آمپر، صد متر به صد متر ایستاده بودم تا برسم اینجا. استیصال اینجور وقتها مى آید سراغم، لوسم لابد. که فکر مى کنم چرا کسى نیست که اینجور وقتها بشود بهش زنگ زد که بچه را بردار. کسى که هست ولى هر کدام یک جور گرفتارند. درست همان وقت و همان ساعت گرفتارند. امیر کلاس داشت و موبایلش خاموش بود. پدرش گوشى را برنمى داشت. راه مادرم براى آن ساعت آمدن دور بود. وسط آن استیصال نیم ساعت هم زنگ میزدم دفتر مدرسه و کسى گوشى را برنمى داشت، نور على نور. آخر به خودم گفتم تنهایى دختر جان، باور کن که خودت با بچه ات با ماشین زاقارت هفت ساله ات تنهایى. ماشین را پارک کردم سر خیابان مدرسه و پیاده رفتم تا دم مدرسه. ساعت ۴ بود. بچه را فرستاده بودند کلاس حل تکلیف. شاد و خندان پیدایش شد که همه درسام تموم شد. راه افتادیم طرف ماشین. براش تعریف کردم که ماشین خراب شده و باید ببریمش تعمیرگاه. گفته بودند آب بریز توى رادیاتش. رادیات را مى دانستم کجاست. در کاپوت را زدم بالا، براى اولین بار. در رادیات باز نشد. از مردى که پشت فرمان ۴٠۵ نشسته بود، هندز فرى توى گوشش بود و داشت آدامس مى جوید خواستم کمکم کند. مرد هم از پس در رادیات بر نیامد. آخر آب ریختم توى مخزن کنارش. بعد با دستهاى سیاه نشستم پشت فرمان و فکر کردم روزى که مانتوى خردلى و شال یشمى پوشیده ام، روز خراب شدن ماشین نباید باشد. ماشین، که این چیزها حالیش نیست. باید یک مانتوى سیاه عصبانى داشته باشم و یک شال سرمه اى مثلا. یک گوشه ماشین باشد، لباس مخصوص وقتهاى خراب شدن ماشین! سه چهار تا اسمس عصبانى زدم به امیر که بعد ساعت کلاس هنوز موبایلش خاموش بود. بعد آمدیم تا دم همین پارک. شارژ گوشى رسیده بود به ٢٠ درصد، یعنى هیچ، تقریبا. احمقى با یک لاک سفید سر تا سر سرسره آبى و خاکسترى را یادگارى نوشته بود. شعرهاى احمقانه، حرفهاى زشت، فحش حتى. فکر کردم چرا باید این راه مسخره را براى جاودانه شدن انتخاب کند. تاریخ هم داشت ٩١/٣/٢٠، غصه ام شد که یک سال تمام سرسره آبى این نوشته ها را همراه خودش داشته. بچه ها ولى براى خواندن نوشته ها مکث نمى کردند. تنهایى مال من بود. امیر بالاخره زنگ زد. بالاخره آمد. ماشین را گذاشتیم تعمیرگاه. تا برسیم خانه ساعت از ۶ گذشته بود. امیر به گوشى نگاه کرد و گفت اسمسهات رسید. گفتم "هوووم" و داد زدم: " سینا، دستاتو بشور." روز تمام شده بود.


 
«مگر در نهر تنهایى چه مى شوید؟»
ساعت ۱٠:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٢/۱٢  کلمات کلیدی: خاطرات سفر

اگر صداى پنج بچه امان مى داد، سکوت روستا را مى شد شنید. تا چشم کار مى کرد خاک سرخ و خانه هاى سرخ و دره و سبزى. بعدتر آتش درست کردیم کنار رودخانه و بچه ها مشت مشت چوب خشک جمع کردند و در آتش ریختند. صورت بچه ها گل انداخته بود. من زل زده بودم به آتش و فکر مى کردم چقدر لحظه مان کامل است. با سکوت و صداى چرق چرق چوبهاى خشک که مى سوزند و صداى آب و صداى دوردست و گنگ اذان. زل زده بودم به آتش. آتش بزرگ مى شد و کوچک مى شد و صدا مى کرد و من نگاهش مى کردم. بعد تا سرمان را بلند کنیم غروب شده بود. کوچه هاى خاکى را پیاده آمدیم تا خانه با بچه هایى که از زور خستگى نمى توانستند راه بروند. سکوت و غروب و خاک سرخ و اکسیژن و تا برسیم به خانه شاپرکها دور لامپ پیدایشان شده بود. پسرم پرسید مامان تو مى تونى تو این خونه زندگى کنى؟ گفتم آره و فکر کردم نه. سکوت خوب بود ولى چیزى کم داشت. من خوب بودم ولى از جنس خاک سرخ و ده و رود نبودم. روز خوب بود ولى دیگر تمام شده بود.  دومین روز. هنجن.


 
خاله سوسکه، زن من میشى؟
ساعت ٢:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٢/۱٠  کلمات کلیدی: روزهای من
هنوز کارگاهم. یکى از ستونهایى که از کارخانه آمده کج است. یک روایت هم مى گوید ٢ سانتیمترى درازتر است. چند تا ستون دیگر هم مشکل دارند. این شده که الان سرپرست کارگاه، ناظر، سر ناظر و آن یکى رییسمان که رییس همه ناظرهاست - یعنى این سلسله روابط مدیر طرح توى حلقم!!! بعد این همه مدت هنوز نمى دانم چى به چى است.- با مهندس نقشه بردار رفته اند توى سایت و خبرى ازشان نیست. من توى کانکسم.ناهار، ماهى خورده ام. یک صورتجلسه با مهندس دفتر فنى پیمانکار امضا کرده ام و تازه متوجه شده ام که اینجا سمت هم دارم: "مهندس ناظر معمارى" تلفن زده ام مدرسه که بچه را با آژانس بفرستند خانه. مسئول روابط عمومى دعوایم کرده که چرا در جلسات آموزش خانواده شرکت نمى کنم. دارم توى ذهنم برنامه هاى امروز و فردا را مى چینم کنار هم. یک ستون کج است. من اینجا مانده ام و خوابم گرفته. اینجا یک ستون کج است. در من یک ستون راست نمانده، فوتم کنند فرو مى ریزم. یکى مرا ببرد خانه. برایم گل گاو زبان دم کند با لیمو عمانى. شانه هایم را ماساژ بدهد. قربان صدقه ام برود. من باید زن بگیرم، اینجورى نمى شود زندگى کرد!
 
آسانسور گفتى و کردى کبابم!
ساعت ۳:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٢/٩  کلمات کلیدی: افسردگی و سایر دردهای بی درمان
وجود آسانسور روى زمین وسط سالن بى معنى به نظر مى رسید. در کابین باز و بسته مى شد و کلیدهاى رنگى طبقات روشن بود اما آسانسور ایستاده بود. جایى را نداشت برود. شاید باور نمى کرد که آخرین روزهاى آرامشش را مى گذراند، که از این به بعد محکوم است که تا جان دارد یک مسیر عمودى را روزى هزار بار بالا برود و پایین بیاید. به هیچ جا نرسد و هیچ مسافرى چند ثانیه بیشتر مهمانش نباشد. روى قسمت بیرونى بدنه فلزى کابین آسانسور کسى با خط خوش نوشته بود: "عجب بیهوده مى تازیم." قلبم تیر کشید. فکر کردم یک روز مسافرى سوار آسانسور مى شود و نمى داند که یکى، جایى از سر دلتنگى روی آسانسورش این بیهوده تاختن را نوشته. آسانسور دهانش را باز کرد. دو تا از همکارهایم را بلعید، چند دقیقه نگهشان داد و بعد نجویده و هضم نشده پسشان داد. فکر کردم بدهم پشت گوشم چیزى را خالکوبى کنند. حرفى، شعرى، شعارى که بودنش گرمم کند، یک چیز قایمکى براى خودم. اما چیزى یادم نمى آمد. روى مچ دست چپم نوشته بودم"مالیات"، با خودکار بنفش، پاک هم نمى شد. ترسیدم یک روز کسى موهایم را بزند کنار تا به آن نقطه مخفى پشت گوشم برسد و بعد ببیند نوشته ام "تمدید پروانه پایه دو" یا "پیگیرى تغییرات مساحت زیربنا" یا "کادوى روز معلم" و هیچ جادویى نمانده باشد. شعرهایم هم داشتند ته مى کشیدند، با تمام قوا، پیش به سوى نابودى...
 
خواهرم، دل پُرت را...
ساعت ۱٠:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٢/٧  کلمات کلیدی: غر می‌زنم، پس هستم
زن هنوز از در اتاق تو نیامده بود که حرفهایم سر ریز کرد و تا بخواهم جلویشان را بگیرم چشمه جوشان حرفهایم قل قل زد و کلمه هایم  ولو شدند توى اتاق فسقلى با آن آینه هاى سه طرفش. کلمه هایم شبیه کلمه هاى خودم نبود. جمله ها، غرغرهاى غریبه زنى خسته بود که حوصله خودش را هم نداشت. من این منِ خسته را نمى شناختم. خط و نشانهایش غریبه بود، حرفهایش حتى. زن بیچاره داشت به حرفهایم گوش مى کرد و جان مى کند که از کلاف سردرگم حرفهاى من نکته مثبتى بکشد بیرون و امید زندگى بدهد مثلا. من اما دلم نمى خواست نکته مثبتى بشنوم. مى خواستم تمام این زهر توى جانم را کلمه کنم و خالى کنم توى اتاق زرد کوچک. زن که گفت تمام شد و آینه را داد دستم، دنبال بهانه دیگرى مى گشتم که نگهش دارم. موهایم را کوتاه کنم؟ رنگ؟ بند بیندازم؟ زن اما فرار کرده بود تا ته اتاق تا فیش مشترى بعدى را بگیرد. بلند شدم. بدون اینکه به ابروهایم نگاه کنم تکه پاره هاى شکسته قلبم، جمله هاى نصفه ام و "این چه غلطى بود، کردم"هایم را از کف اتاق جمع کردم و راه افتادم طرف در و از چشمهاى زنى که اسمش را بلد نبودم و اینقدر جلویش برهنه شده بودم، فرار کردم.
 
آغوش بى دغدغه یا کاپوچینو خریداریم.
ساعت ٤:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٢/٦  کلمات کلیدی: غر می‌زنم، پس هستم
دارند مغازه بازى مى کنند. پولهاى مونوپولى را برداشته اند و ریز ریز حرف مى زنند. پسرم تو دماغى و دخترک با صدایى بلندتر و تیزتر. من، کمرم را چسبانده ام به کاناپه و فکر مى کنم خوش به حالشان که حوصله شان سر نمى رود. حوصله ام سر رفته. چقدر جمعه ها نفرت انگیزند. چقدر از این روز ساکت و خلوت متنفرم. حتى شنبه را ترجیح مى دهم بهش. دلم مى خواهد بزنم بیرون. راه بروم. آنقدر بروم که به ته جایى برسم. تهران ته دارد؟ عشق چى؟ مادر بودن؟ حالا که هیچ جا ته ندارد از جایم تکان نمى خورم. نمى روم. دراز کشیده ام روى کاناپه صورتى. فکرم براى خودش رفته سفر. جایى حوالى روستاهاى مه آلود شمال مکث کرده و مى گوید بیا. فکر مى کنم واقعا هم "عمرى دگر بباید بعد از وفات ما را." و حتى این یکى را در "امیدوارى" هم طى نکردیم. به کسالت گذراندیم و جمعه و هى کش آمد، کش آمد و یک روز تمام شد.  گریه مى کند دخترکم، طفلکى...
 
بگو سیب!
ساعت ٢:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٢/٦  کلمات کلیدی: از دلتنگی و شیاطین دیگر
رنگ رژ لب آلبالویى مانده به مسواک سفید. من و رژ لب آلبالویى؟ بله و اى داد. در زندگى آدمیزاد زمانهایى هست که دلش مى خواهد رژ لب آلبالویى بزند و با گنده ترین خنده ى ممکن زل بزند به دوربین. در راستاى اثبات همه چى آرومه و من چقدر خوشحالم به خودش، دوستان و دوربین. اینکه دوربین باور کند از همه مهمتر است. دوربین خر به نظر مى رسد اما خر نیست. براى همین وقتى بعد ده سال و اندى دومین رژ لب خیلى آلبالویى عمرم را گرفته ام دستم، همه چیز به نظر عجیب مى رسد. دختر آن سالها، من، سى و خورده اى سالگى، تولدم، روز مادر، هم نزن دوربین جان، حالم خوب نیست. عکست را بگیر!
 
با دل من بساز خلاصه، اى الهه ناز یا حالا هر چى
ساعت ۱٠:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٢/۳  کلمات کلیدی: روزهای من ، سی و خورده ای سالگی
کانکس گرم بود و داریوش داشت مى خواند و آسمان، خیلى آبى بود. نشستم به چک کردن نقشه هاى برق. رییس گفته بود فورى، تا ظهر. ساعت یازده بود و من بروفن خورده بودم و منتظر اثر کردنش بودم. تا اثر نمى کرد نمى شد روى نقشه ها تمرکز کرد. به جایش گفتم چاى کمرنگ مى خواهم و بیسکوییت سلامت خوردم و زل زدم به آسمان. تا درد راهش را بکشد و برود دو تا بیسکوییت خورده بودم با چایم. بعد حواسم رفت به نقشه ها. در این یک ساعت، جان مریم چشمهایش را باز کرد و آدمها از آدمها زود سیر شدند و در آن شام مهتاب کنار هم نشستند و الهه ناز با دلشان ساخت و مرغ سحر ناله سر کرد. نتیجه بررسى را تایپ کردم و ایمیل کردم براى رییس. فلشم را دادم دست همکارم که این سلکشن را براى من هم کپى کن. بعد خوش خوشان رفتم تا دم در بزرگ و سفید. وقت داشت زود مى گذشت و یک جایى توى دل من ابى افتاده بود روى دور و داشت مى خواند " زندون تنُ رها کن، اى پرنده پر بگیر." آسمان، پرنده نداشت. ابرهاى چاق و خوشحال سفید داشت. برجها کنار هم ایستاده بودند. دیلاق و نصفه و نیمه.   خودم را دوست داشتم. یک جور خوبى بى دلیل خودم را دوست داشتم.
 
و زخمهاى من همه از "بى خوابى" ست، عشق چند مَنه؟
ساعت ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٢/۱  کلمات کلیدی: روزهای من ، من و پسرم

امروز خوب بود. از آن خوبهاى ساده. پسر را که از مدرسه آوردم، نیم ساعت خوابیدم. خوابى که دیدم بد بود. امیر آن کت آبى دیروزى تنش بود و داشت مردى را مى زد. مرد در دستهایش پرِ کاه بود و مى ترسیدم بمیرد. من خیلى دور ایستاده بودم و انگار جایى سینا را تنها گذاشته بودم که دلم شور مى زد. چشمهایم را باز کردم. قلبم دیوانه شده بود اما بقیه بدنم این چیزها حالیش نبود. خواب بد هم سرحالش آورده بود. با سینا رفتیم آشپزخانه. مثل روزهاى با حوصلگى چهار سال پیشم با هم آشپزى کردیم. برنج پیمانه کرد و شست و ریخت توى پلوپز، مشعوف. کباب را گذاشتم بپزد. بعد نشستیم به ریاضى حل کردن. ریاضى خوب است. ریاضى صلح است. بدون داد و هوار درس تمام شد. بعد زیر دست و پایم پلکید و بازى کرد تا من آشپزخانه را مرتب کردم و ظرفها را شستم و شامش را کشیدم. تن تن مان را که خواندیم یکى زدم روى شانه خودم که "مادر خوب" صد سال بود شاید که این احساس را نداشتم.