آرزویم یازده ساله است و فکر مى کند قرار است از هاگوارتز نامه اى برایش برسد.
ساعت ۱۱:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۳/۳۱  کلمات کلیدی: روزهای من ، خاطرات سفر

اولین دانه بلوبرى را مى گذارم توى دهنم. قبلش چشمم را بسته ام و آرزو کرده ام. آرزویم رفته توى حیاط و نشسته روى تاب. مثل قاصدکى که فوتش کنى برود پیغامى برساند ولى برگردد به طرف خودت. الهام مى پرسد: "خب؟" منظورش بلوبرى ست. مى گویم مزه اش شبیه انگور است که نیست. مى خواهم چیزى گفته باشم. آرزویم دارد آواز مى خواند و پاهایش را روى هوا تکان مى دهد. حواسم را پرت کرده. در این شهر آجرهاى قرمز، ابر و شیروانى دارد براى خودش جولان مى دهد. یک بلوبرى دیگر برمى دارم و فکر مى کنم آخرین روز خرداد است.


 
اشکِ شادىِ شمع رو نگاه کن
ساعت ٢:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۳/٢٧  کلمات کلیدی: آخه من لیبل این پست رو چی بزنم؟

به وقت اینجا چهل و پنج دقیقه است که سى و هفت ساله شده ام. سفر نظم روزها را به هم مى ریزد اما این یکى بهرحال روزى نیست که بشود بى خیالش شد. استانبول این روزها بدجورى عصبانى است و من واقعا ترجیح مى دادم این خردادِ بعد از چهارسال بالاخره شاد را در تهرانمان باشم. جایم را خالى کنید...


 
اینجا باران مى بارد.
ساعت ۱٠:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۳/٢٥  کلمات کلیدی: روزهای من ، خاطرات سفر ، «و زخمهای من همه از عشق است»
هوا بارانى بود و قطره هاى درشت باران مى ریخت روى دریا. ژاکت سیاه پوشیده بودم. زل زده بودم به برج گالاتا و فکر مى کردم که لابد زیر این باران دیگر مردى آن بالا بى هوا زنى را در آغوش نمى گیرد. برق فلاش دوربینى در کار نبود. باران بود که کناره هاى چوبى عرشه را خیس کرده بود و مردمى که داشتند روزمرگیشان را با نگاه کردن به دریا و باران مى شستند. من سردم بود و دلم مى خواست بالاى برج باشم. مثل آن روز آفتابى پارسال. بعد دیگر آنقدر سردم شد که رفتم روى نیمکتهاى چوبى داخل سالن کشتى نشستم. تا رسیدیم خانه دایى گفت از سفارت زنگ زده اند بهشان، تک تک که بیایید در همین قبرستان خودتان راى بدهید. قبرستان ایرانیها همین طرف خودشان است، همین طرف غیر توریستىِ لوسى که اقوام من ده سالى هست ساکنش شده اند. قبرستان را اما دوست دارم. همه تابستانهاى بچگى از آن سر توریستىِ بامزه شهر کوبیده بودیم تا آن خیابان سرازیرى سنگفرش و رفته بودیم زیارت مزارِ پدر بزرگى که هیچ وقت ندیده بودمش و بعدتر دایى جوانى که بى خود و از سر اتفاق مرده بود. همیشه در قبرستان روسرى سر مى کردیم. این بار هم شال چروکِ خاکى رنگ را کشیدم روى سرم و فکر کردم چقدر اینجا را دوست دارم و چرا نه سال است که نیامده ام. قبرستان سر سبز و پر از دار و درخت و خنک و آرام. روى شیب با کف خاکى. قبرها، نامنظم و سفید. دنبال قبر مادربزرگم مى گشتم. آمدم از مسئول قبرستان بپرسم. مردى با موهاى جوگندمى که کنارش ایستاده بود پرسید تو با خانواده ع چه نسبتى دارى؟ گفتم دختر زرین هستم. مرد گفت من "نجات" هستم نوه مرضیه خانم. یادم باشد به مادرم بگویم. بعد قبر بستگانم را پیدا کردم. ایستادیم به فاتحه خواندن. قبلترش در مسجد خلوت قبرستان راى داده بودیم.
 
«در همه دیر مغان نیست چو من شیدایى»به خدا!
ساعت ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۳/٢۱  کلمات کلیدی: آخه من لیبل این پست رو چی بزنم؟

اسم بچه را گذاشته بودند "شیدا"، بچه مدام گریه مى کرده و ناآرام بوده. بچه را مى برند پیش بزرگ فامیل. مرد مى گوید بچه این اسم را نمى خواهد. اسم شیدا شیطنت دارد، شور دارد. این بچه آرام است. اسم بچه را عوض مى کنند به "شهلا"، بچه دیگر گریه نمى کند. 

***

 توى پارک به صداى دختربچه اى که بلند و کشدار مى گوید "شیداااا" سرم را بلند مى کنم. با من نیست. دخترک موبور لاغرى را صدا مى کند که موهاى آشفته  و بلندش از لابلاى گل سرش بیرون زده. تمام مدتى که نشسته ام، دخترک مدام "شیدا" را صدا مى کند و من باز نگاهشان مى کنم. دلم مى خواهد شیداى کوچکتر را صدا کنم و بپرسم اسمش را دوست دارد یا نه. بگویم که این اسم شادیها و ناشادیهاى زیادى برایش همراه خواهد آورد و زندگیش هیچ وقت معمولى نخواهد بود. دخترک به نگاه خیره ام، سرش را مى چرخاند. بچه را ول مى کنم کودکى کند، مگر همه اش چند سال دیگر وقت دارد؟

 ***

مى گویم مگر به جز من شیداى دیگرى هم مى شناسى؟ دوست دارم بگوید نه. بگوید تو تنها شیدایى که هستى که مى شناسم. جوابش این است که نوه عموى شوهرم و دخترخاله زن دایى همسایه بغلیمان هم اسمشان شیداست. از آن جور مواقعى که باید بگویى صداقتت تو حلقم دوست عزیز!


 
همراه نشدى هم نشدى اى عزیز!
ساعت ٦:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۳/۱٩  کلمات کلیدی: دغدغه های ذهنی من

مناظره نگاه مى کنم و به هشت کاندیدا فکر مى کنم. یاد روزهاى انتخابات سال ٧۶ مى افتم. خاتمى و ناطق نورى بودند و سه نفر دیگر. اسم آن سه نفر را یادم نیست. روز انتخاب شدن خاتمى را یادم هست. توى هال دانشکده جمع شدیم و با اعلام نتیجه انتخابات دست زدیم. ما برنده شده بودیم. از آن روز به بعد هم دیگر برنده نشدیم. با این انتخابات گیجم هنوز. ٨ نفر که هیچ کدامشان چنگى به دل نمى زند. جالب نیست که کاندیداهاى انتخابات قبلى هنوز در حصر هستند و ما داریم از انتخابات آزاد حرف مى زنیم؟ کدام انتخابات؟ کدام آزادى؟ من یکى که فکر نکنم راى بدهم.


 
کره اسب، فقط یک کره اسب بود ...
ساعت ٧:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۳/۱٦  کلمات کلیدی: افسردگی و سایر دردهای بی درمان

روز خوشى گذرانده ام اما غروبِ خورشید را تماشا کردن،سکوت و اندوه را در جانم مى ریزد. بزرگترها رو به غروب نشسته اند به تماشا. بچه ها را اما ابهت غروب نمى ترساند. مى دوند. بازى مى کنند. تنِ کوچکشان را مى غلتانند روى شنهاى ساحلى. کره اسب پشت مادرش براى بار هزارم روى نوار باریک شنى مى دود. دو اسب دیگر که مى رسند گیج دو قدم پشت سر آنها برمى دارد و دور شدن مادرش را نمى بیند. بعد تک و تنها توى ساحل شلوغ مى ماند. دو قدم به این طرف، دو قدم به آن طرف مى دود. بچه ها دنبالش مى کنند و حیوان  گیج و مضطرب شیهه کم جانى سر مى دهد. تا آمدن مادرش و شنیدن آن شیهه آشنا، حیوانِ ترسیده و تنها، حواسم را از غروب پرت مى کند.

پسرم، کنار ما نشسته به تماشاى غروب. دلم مى خواهد بدانم به چه فکر مى کند: "مامان اگه سنگ و باد با آب و گیاه دست در بیارن و پا در بیارن و با هم بجنگن کدومشون برنده میشن؟"،" مامان اون مار کبرى که ٨۶ کیلومتره،چى مى خوره؟"، اما حالا بچه ام فقط یک سوال مى پرسد:"مامان، خورشید که خیلى نزدیکه، اگه سوار کشتى بشیم بریم تا اون دور دورا به خورشید نمى رسیم؟" نه، پسرم، نمى رسیم. تا آن دور دورها هم که برویم به خورشید نمى رسیم. "چرا؟" چون خورشید آنجا نیست. آنجا فقط ادامه ى خاکسترى همین دریاى غمگین است.

 بعد بچه ام دوباره زل مى زند به غروب. خورشید که پشت لایه خاکسترى گم مى شود، سینا مى گوید: "برویم؟" مى رویم. آرام. مثل آدم بزرگها. مثل کسانى که دیگر مى دانند پشت دریاها هیچ شهر تازه اى نیست. که با هزار قایق تندرو هم نمى شود رسید به خورشید. که دنیا همین است که مى بینیم و رازى در کار نیست و سنگ و آب و باد و گیاه با هم نمى جنگند و مارهاى کبرى ٨۶ کیلومتر نمى شوند و "شب، هنوز ادامه همان شب بیهوده است" ...


 
خانه ام بدجورى ابریست...
ساعت ٢:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۳/۱٤  کلمات کلیدی: افسردگی و سایر دردهای بی درمان

گریزگاه هیچ کس نباید مثل خانه اش باشد. گریزگاه آسمان آبى تر دارد. کشتیهایى دارد که شبانه تنگه را گز مى کنند. کوچه هاى تنگ  با کف سنگفرش دارد. درختهاى بلند دارد که در سایه اش عاشقها همدیگر را مى بوسند. سیب زمینى تنورى داغ دارد با آن ترکیب شگفت انگیز طعم ها. دریا دارد. ماهى دارد. این روزها ولى گریزگاه من، باتوم دارد و خون. پلیسى دارد که مردم را لگد مى زند. آتش دارد و گاز فلفل. مردمى بى نهایت عصبانى دارد. سرکوب دارد و فیلتر. جلوى تلویزیون و پاى عکسها ماتم مى برد. شهرم. استانبولم. "گُلم، آى گُلم"


 
کَل کَل در گذر زمان و به روایت تاریخ
ساعت ٦:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۳/۱۳  کلمات کلیدی: نوستالژی ، غر می‌زنم، پس هستم

یک. هر بار سیب زمینى را خرد مى کنم که سرخ کنم، بچه مى شوم. برمى گردم به عصرهاى هزار سال پیش که نق مى زدیم که گرسنه ایم و یکى از راه حلهاى فورى مامان، سیب زمینى سرخ کرده بود. بعد مى نشستیم و عین جوجه هاى توى لانه منتظر آماده شدن سیب زمینیها مى ماندیم و بعد سر اینکه مال من بیشتر است یا تو، دعوا مى کردیم.

 دو. دوستى مى گفت تو مدام کل کل مى کنى. سرِ همه چیز. حالا که برمى گردم به روزهاى سیب زمینى سرخ کرده مى بینم که از بچگیم و از هر لحظه اى که خاطره اى ازش دارم، این کل کل هم بوده. بچگیها با برادرم، سر اینکه نوشابه من یک میلیمتر از مال تو بیشتر است و اسباب بازى من بهتر است و زور من بیشتر است. حالا که مثلا بزرگ شده ام، بازیهایم شده مسائلى مثل مدرسه بچه، این کلاس برود یا آن کلاس، این را بخریم یا آن را ولى هنوز شیدا همان شیداى ۶ ساله است که فکر مى کند طرف مقابلش مى خواهد به زور و کلک، یک میلیمتر ( در ارتفاع نوشابه توى لیوان) سرش کلاه بگذارد و آنقدر ادعاى تیزیش مى شود که صداى جزجزش فلک را برمى دارد. گاهى یکى باید باشد و ترمزم را بکشد و یک " هیس" نثارم کند که اینقدر سرِ همه چیز بحث نکنم.

 سه. در خانه همسایه بغلى باز بود. دو یا سه بار به هواى مهمانى رفته ام خانه شان. مبلمان کلاسیک دارند،لوستر کریستال و گوش تا گوش فرشهاى قیمتى. روى تمام فرشها و مبلها را ملافه سفید پهن کرده بودند. خانه شده بود سرزمین ارواحِ بى حرکت. چه فرهنگِ بیخودى داریم که مى گوید زندگى نکن و از داشته هایت لذت نبر تا روز مبادا. لعنت به روز مبادا که آدم را وادار مى کند در سرزمین ارواح زندگى کند.

چهار. در کارگاه باید دیوار چینیها را در سقف سوم بازدید کنم. پله اى در کار نیست. نردبان گذاشته اند و نردبان لق مى زند. نمى روم بالا. بگذار هر کس هر فکرى دلش مى خواهد بکند.

پنج. با همکار مهندس نقشه بردارى توى کارگاه حرف مى زنیم که مى رسیم به یک آشناى مشترک، از دوران شبکه، دنیاى گرد و کوچک و مسخره. بعد کلى از آن آشناى مشترک حرف مى زنیم. همینطور که حرف مى زنیم خاطره دور سیزده سال پیش دارد راهش را باز مى کند به ذهنم. شبى از شبهاى زمستان، پسرى که داشت مى رفت بمیرد و من و آن همه یادداشت که امانت گذاشته بود پیشم. چرا این قصه ها را فراموش کرده ام؟ هر کدامشان خوراک یک داستان درست و حسابى مى شوند.

 شش. ناهارمان ماهى است و شاد و شنگولیم. کارگاه در چرت است. سر جمع ١۵ کارگر سر ساختمان است. تعداد تیم نظارت و حراست و پشتیبانى از تعداد کارگرها بیشتر است، کشور گل و بلبل...

هفت. خرداد است. نوستالژى چسبیده بیخ گلویم. افسردگى خفیف پیش از تولد گرفته ام و فکر مى کنم دنیا جاى چِرتى است. با ما همراه باشید.

هشت. من کامنتهایى را که به من یادآورى مى کند که قبلا اِل بودم و سرحال و الان بِل هستم و غمگین را حذف مى کنم. دلیلش هم این است که خود این وبلاگ وجود دارد که یادآورى کند که در تاریخِ من چى شده و چه جورى شده و کى و کجا. احتیاج به یادآورى مجدد ندارم. پیشاپیش از شما که در این مکان آشغال نمى ریزید و با شهردارى همکارى مى کنید کمال تشکر را دارم.

 نه. به نظر من هم دیگر هیسسسسس!


 
«کوچولو دوسِت دارم، تویى که دلدار منى.»
ساعت ٦:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۳/۱٠  کلمات کلیدی: نوستالژی

پانزده یا شانزده سالم بود که آهنگ را شنیدم. از آن وقتهاى دنیا بود که آنقدر معصوم بودم که همه چیز را باور مى کردم. باور مى کردم که سال دو هزار سیاه و وحشتناک است، چون داریوش گفته بود. از آن بدتر عشق قرار بود توى قلبها نباشد. حساب کرده بودم که سال ٢٠٠٠، ٢۴ ساله مى شوم بنابراین فرصتم براى عاشقى به نظر خودم کم مى آمد. آن وقت این یکى آهنگ چنان "عشقِ هفده ساله من" را با شور و هیجان مى خواند که باورم شده بود که در هفده سالگى - که آن وقت و آن روز، خیلى هم دور نبود- حتما عشقِ کسى مى شوم. خوشبختانه آهنگ نمى گفت باید عاشق شد.

 بهرحال هفده سالگى من با آخر سال سوم و شروع سال چهارم و هیجان آن همه درس خواندن و کنکور و کلاس آنقدر سریع گذشت که یادم رفت که چه هدف ثانویه اى هم داشته ام. چشم باز کردم و هجده ساله بودم و کنکور تمام شده بود و ما داشتیم با اُپل کورساى سفیدمان، زمینى مى رفتیم استانبول.  امروز دهم خرداد است. هفده روز دیگر، بیست سالِ تمام مى گذرد از هفده سالگىِ من. از سالى که حواسم نبوده هفده ساله ام.

 حالا خیلى وقتست که حرفهاى آهنگها را باور نمى کنم.  به جایش دستم را مى کشم روى موى کوتاه و تیغ تیغى پسرم. نمى گذارد خیلى نوازشش کنم. اما هنوز خودش را جا مى کند توى آغوشم که کتاب بخوانیم. مى پرسد که کى مى تواند رانندگى کند. مى گویم ده سال و خورده اى دیگر و بچه ام گیجِ این سالها، مى گوید: "خیلى مونده مامان!" نمى توانم بگویم که خیلى نیست پسرم و گیجش کنم با قصه ى هفده سالگى و بیست سال بعدش و اینکه فقط یک بار هفت ساله هستى پس حالش را ببر. فالگیرى خیلى سال پیش به مادرم گفته بود هفت عدد تو است و بوده هم، برایش.  من عددِ شخصى ندارم. دلم مى خواهد "هفت" را از مادرم قرض بگیرم و ببینم مى شود به این سى و هفت ساله شدن چیزى از جنس جادو اضافه کرد؟ پسرِ هفت ساله ام مى گوید: "بخوون مامان، یه ساعته موبایل دستته." یک ساعت نیست. بیست سال را در همین نوشته زندگى کرده ام. دستم را دوباره مى گذارم روى موهاى تیغ تیغى و به هفده ساله شدن پسرم فکر مى کنم.


 
«عادت نمى کنیم...»
ساعت ٩:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۳/٩  کلمات کلیدی: روزهای من

باید خودم را از تخت بکشم بیرون. باید ملافه ها را عوض کنم. باید خانه را جارو کنم. باید براى مهمانى بیست نفره ى فردا بروم خرید. باید گردگیرى کنم. باید لبخند بزنم. باید دور و برم را مرتب کنم. باید حواسم باشد که در کمدم باز نماند. باید گوشه هاى در رفته پرده ها را مرتب کنم. باید تن در دادن را تمرین کنم. باید افکارم را پشت لبخندم پنهان کنم. باید ظرفهاى چینى دور طلایى و لیوانهاى کریستال را بچینم روى میز. باید کیسه هاى سنگین خرید را بار بزنم توى ماشینم. اما باید اول خودم را از تخت بکشم بیرون. نمى توانم. نمى توانم. نمى توانم.


 
چه کسى شکلات مرا جابجا کرد؟
ساعت ٩:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۳/۸  کلمات کلیدی: مهندسانه

رئیس دارد از یک پروژه جدید و کوچک حرف مى زند. وسط حرفهایش مى گوید که من مى دانم وقتى کارهاى معمارى پروژه سبک شود، دستت خالى مى شود و آن وقت حوصله ات سر مى رود. ادامه مى دهد که بیکارى براى کسى که اهل کار است، بد است. ادامه مستتر جمله اش این است که تو خردادىِ نیمه دیوانه حوصله ات که سر برود، مى گذارى مى روى. خوش خوشانم مى شود.

اول از اینکه رئیس مى داند که من کارى هستم و اذعان دارد به این موضوع، دوم از اینکه دلش مى خواهد کارى کند که من بمانم توى دفترش. مدتیست که با دخترها دوستتر شده ایم و سرِ کار خوش مى گذرد. خوب نه به اندازه آن جاى قبلى ولى اینقدر که بشود آقاى س. را فرستاد پى شکلات و وقتى از دزدىِ موفق شکلات از روى میز رئیس - که من با سوال بى ربطى نگهش داشته ام - بر مى گردد، چشمهاى هر چهارتایمان برق بزند.

 اولى که آمدم اینجا دلم را به چیزهاى کوچکترى خوش کردم. مثلا میز سفید و بزرگ ال شکلم، تلفن کوچک سفیدم - که اتصالى هم دارد-، به کشوى پر از شکلات، به اینکه مى توانستم موبایلم را دستم بگیرم و نصف آتلیه بهم چشم غره نروند، به اینکه کسى تلفن را جابجا نمى کرد که من نتوانم از سر جایم با تلفن صحبت کنم. حالا اما صبح خانم م. مى پرسد: "مانتو خریدى بالاخره؟ " من مى گویم نه یا آره، دخترک گوجه سبز مى گرداند توى آتلیه. رئیس با آن حالت نیمه آشفته اش با موهاى جو گندمیش با دقتش و با مهربانى پنهانیش مى آید از در تو و بعد همه جدى مى شویم. 

در این میز کارِ بزرگ هم دشمنى مسکن دارد، بله و لابد من هم مثل همه کارمندها در یک فنجان چاى غرق خواهم شد ولى خوب تا آن روز بزرگ، من صبح به صبح شال رنگى سرم مى کنم و مى روم سراغ میزم و شکلاتهاى توى کشو و به خانم م. مى گویم مانتو خریدم و حال پسر آقاى س. را مى پرسم و دلم را خوش مى کنم به ذره هاى کوچک و باقیمانده ى امید.


 
بلد نبودم فلورتیشیا باشم...
ساعت ٧:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۳/٦  کلمات کلیدی: افسردگی و سایر دردهای بی درمان

شده سبکى، بى خیالى، شادى سرایت کند بهتان؟ براى من شده. شادى را بلدم. از من سرایت کرده به بقیه و شده که شادى را وابگیرم. اما حالا درست بعد از اینکه با دوستى از سبکى حرف زده ام، ده برابر سنگینتر شده ام. هر قدمى که برمى دارم انگار پایم در سنگها فرو مى رود و نیروى عظیمى لازم دارم براى بیرون آوردن پایم. حتى حالا که دراز کشیده ام، احساس مى کنم گالیور وار آدمهاى کوچک و نامرئى لى لى پوتى زنجیرم کرده اند به مبل. هزار کیلو شده ام و قلبم دارد مى ترکد. شاید سبکى اثر معکوس دارد که اینطور شده ام. شاید از سبکى نباید حرف زد. شاید هم تقصیر من است که اینقدر عمیق در این دنیاى ناپایدار ریشه کرده ام. قرار نبوده اینقدر سنگین باشم، نه؟ این همه حرفِ به کوه و بیابان زدن را مى زنم و آدمِ تا سر کوچه رفتن هم نیستم. حالم از این حجم سنگین که نشسته روى قلبم بهم مى خورد،از این ریشه هاى نامرئى. سنگینىِ تحمل ناپذیرِ هستیم را با نوشتن هم نمى توانم دور کنم. روى دور نتوانستن افتاده ام. کاش این لى لى پوتیها زنجیرهایم را اینقدر محکم نبسته بودند.


 
« به یک اتفاق خوب جهت افتادن، نیازمندیم.»
ساعت ٧:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۳/٤  کلمات کلیدی: دغدغه های ذهنی من

وقتهایى بود - هنوز هم هست- که بى حوصله روزم را شروع مى کنم. موهایم را شانه نمى کنم. حواسم به رنگها نیست. رنگ کیف و کفشم را ست نمى کنم و اگر هم یادم بماند که گوشواره بیندازم، همان دم دستى جلوى آینه را برمى دارم. روزهاى بى حوصلگى، با شیداى بى حوصله توى آینه تکرار مى شود و مى شود یک دایره بى سر و ته در تکرار یک حس بد. حالا اگر چرخى، دستى، تلفنى یکهو ناغافل بکشاندم از دایره بیرون، تازه مى فهمم که چقدر این ظاهر بى حوصله را عوض کردن، خود به خود مى کشاندم به بهتر شدن حالم. حالا روزهاى بى حوصلگى هم به خودم یادآورى مى کنم که موهایم را شانه کنم. شاید یک اتفاق خوب، یک گوشه منتظر افتادنش باشد. شاید سرِ آن پیچ دختربچه اى به من لبخند بزند و با آن شیفتگى خاص دختربچه ها، چنان زل بزند به من که روزم را بسازد. شاید از سرِ کار که بیرون آمدم دوستى زنگ بزند که بیا خانه ى ما. شاید مادرم را ببینم و بگوید که چه زیبا شده ام. اتفاقهاى خوب، کم طاقت و زودرنجند. براى بى حوصله ها، خودشان را به زحمت افتادن، نمى اندازند. وقتى درست کمى آن طرفتر یکى لبخند مى زند و روز خود به خود روز بهترى مى شود. روزهایى هست که من سه تا آى اضافه هم وصل مى کنم به آخر اسمم، انگار که خیلى شیدا، شیداتر، آن وقت دیگر ماشین خاکیم به نظر آنقدرها هم کثیف نمى رسد. بچه ام، آنقدرها هم سرفه نمى کند. رئیسم آنقدرها هم سختگیر نیست و من با سه تا آى اضافه آخر اسمم، دلم را خوش مى کنم به روزِ خرداد.


 
من استرس دارم!
ساعت ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۳/٢  کلمات کلیدی: حسود خانم

تمام راه، روبرویم، رد یاسى نقره اى رعد و برق وسط ابرهاى خاکسترى را خط خطى مى کرد. دستم را بردم بیرون، دریغ از یک قطره باران. مرد ترکمن، هنوز در تقاطع همت، مدرس بادکنکهاى غول پیکر مى فروخت. تا برسم به مطب، باران، از راه رسیده بود. مکث کردم تا دانه هاى درشت باران روى مانتوى مشکى بریزند بعد رفتم زیر سایبان ورودى تا باران را تماشا کنم. روبرویم دختر و پسرى چسبیده به هم ایستاده بودند زیر باران. صورتهاى جوانشان را گرفته بودند رو به ابرها. بین آن همه آدمى که پلاستیک روى سرشان کشیده بودند، مى دویدند، به هفت جد باران بى وقت شب بد و بیراه مى گفتند و ماشینهایى که شتاب زده بوق مى زدند، این دو تا سرخوش ایستاده بودند رو به باران. فکر کردم عشق چه خوب است. چه زندگى بامزه تر است با عشق. یادم آمد چطور عشق دستهاى رنگیش را مى کشد روى چمن، باران و ماشینها و ناگهان همه چیز بهانه خندیدن مى شود. چطور کوچه هاى بن بست معنى پیدا مى کنند. چطور رنگین کمان و فرفره هاى رنگى و همه بادکنکهاى دنیا را دور سر عاشقها مى چرخاند. حسود، ایستاده بودم زیر سایبان. زل زده بودم به خنده هایشان. از زور حسودى، بى خیالِ تماشاى باران شدم و پله هاى سه طبقه را رفتم بالا. دکتر، هول بود. عینک دور فلزى مشکى را چسباند به دماغش و تند و تند پرسید: "موى زاید؟ کیست؟ استرس دارى؟" دو ساعت نشسته بودم توى اتاق انتظار و باران یک بند باریده بود تا این سوال. عاشقهاى بارانى راهشان را کشیده بودند و رفته بودند. هیچ کس در خیابان خالى نمى دوید. شب شده بود یک شب معمولى و باران، فقط بارانِ روز اول خرداد بود.


 
« من همونم که یه روز مى خواستم دریا بشم.»
ساعت ٦:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۳/۱  کلمات کلیدی: روزهای من

عکس روز اول مدرسه پسرک را از روى یخچال برداشتم و عکس روز آخر مدرسه را جایش گذاشتم. در یخچالم جا براى عکس جدید ندارد. دلخوشیهاى کوچک و قدیمیم روى در یخچال هستند. اولین نقاشى پسرم که شکلى مشخص داشت و سینا اسمش را گذاشته بود"نونو"،عکس سینایم در استانبول روى کشتى که از ته دل مى خندد. عکس امیر روى همان کشتى، خودم، پشت به دیوار آجرى سیئنا، پدر و مادرم در بیست و اندى سالگى، بى بچه، عکس سه نفریمان در روز تولد یک سالگى سینا، عکس ٩ ماهگى سینا وقتى که دندان نداشت و لپ داشت، مگنتهایى که از شهرهاى مختلف جمع کرده ام و چسبانده ام روى یخچالم. پسرم، پسرم و باز پسرم در سه و چهار و پنج و شش سالگى. حالا هم عکس آخرین روز مدرسه. بچه ام دارد بزرگ مى شود. یک یخچال بزرگتر لازم دارم. یک یخچال خیلى بزرگتر.