حالا فقط دلم شربت آب لیمو مى خواهد.
ساعت ٧:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٤/۳۱  کلمات کلیدی: غر می‌زنم، پس هستم

مچ هر دو تا دستم درد مى کند. براى غر زدن آن هم روى موبایل مچ سالم لازم است. ندارم. بهترم البته. دارم یک پروژه جدید شروع مى کنم. کارگاه وقتم را مى گیرد و خوشحالم. بچه در خانه پدربزرگ و مادربزرگ مى پلکد. مادرم گاهى مى پرسد این بچه من است یا تو؟ مى گویم تو و سه تایى مى خندیم. من و سینا و مامان. سینا شطرنج یاد گرفته و خیلى دوستش دارد. مدام از مهره هاى شطرنج حرف مى زند. من؟ ولو شده ام تا افطار بشود. لوس کرده ام خودم را. ویار شربت آب لیمو کرده ام و حالم بدک نیست. پناه برده ام به کار و اسب شطرنج و شیطان رجیم، از دست زندگى، قربت الى الله!


 
هیس...من یک راز هستم. نگهم دارید.
ساعت ٥:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٤/٢٩  کلمات کلیدی: افسردگی و سایر دردهای بی درمان

یک - آدمهایتان را تنها نگذارید. تنهایى روح آدم را وحشى مى کند. بعد یاد مى گیرند بدون تو زندگى کنند. بر که مى گردى مى بینى مانده اى پشت یک در بزرگ سفید و هیچ کس در نمى زند.

***

دو - ظرفیت آدمیزاد براى تحمل فشار محدود است. له شدن هم ظرفیت مى خواهد. حکایت آن شامپانزه اى که وقتى کف قفسش زیادى داغ شد، بچه را گذاشت کف زمین و ایستاد روش. مى بینى که عشق را سر چهارراه کشان کشان مى برند تا لب جوب سرش را گوش تا گوش ببرند. همان عشقِ عزیزِ همیشگى. کف این قفس داغ شده و داروین توى قبرش از غرور باد کرده، پدّ سگ!

***

سه - اینجا یک پرنده ى دیوانه دارد مى خواند. دوستش ندارم. آواز خواندن پرنده یعنى امید. یعنى صبح و گور پدر صبح. در من شب شده و من باید یاد بگیرمش. دوباره یاد بگیرم با شبِ خودم زندگى کنم. در من بدجورى شب شده.

***

چهار - فروغ را به پیامبرى همه عشقهاى برباد رفته ى دنیا باید مبعوث کرد." همیشه پیش از آنکه فکر کنى اتفاق مى افتد."

***

پنج - آدمها را باید شناخت، نه لزوما وقت فشارها. آدمهاى فشرده، متعادل نیستند. سرشان به ته شان پنالتى مى زند. اما همین فشردگیها یک جایى گوشى را مى دهد دستت که چشمت را به روى چه چیزها بسته اى و اى دل غافل!

***

شش- من یک راز هستم. من، البته قرار بود دریا باشم به قول خانم گوگوش و مرداب شدم و الخ. شاید در تکامل بعدى به قورباغه اى چیزى ارتقا پیدا کنم. فعلا یک راز کوچک دوست داشتنى بى آزار هستم. با ما همراه باشید.

***

هفت - هوا دارد روشن مى شود. هفته ى لعنتى. تابستان تمام نشدنى. من و این همه خوشبختى؟ محاله به خدا.

***

هشت - من قرار است زیاد بنویسم این روزها. زهرى ریخته است توى جانم. باید خالیش کنم و فقط همین راه را بلدم. پیشاپیش بابت همه زنجموره هایى که کرده ام و آنهایى که برنامه اش را دارم عذرخواهى مى کنم. حوصله خواندتان نمى آید مى توانید از صفحه ام به یک مقصد نامعلوم فرار کنید. آدرس ایمیل بدهید هر وقت متعادل شدم - خدا مى داند کى البته- ایمیل بزنم که برگردید.

***

نه - فشرده شده ام مثل یک فنر. فقط اگر دستش را از رویم بردارد خدا مى داند تا کجا پرت مى شوم.

***

ده - چرخیده توى خواب. دست کوچک داغ را گذاشته روى شانه ى برهنه ام. پس باید این نوشته را تمام کنم.


 
« با اینا خستگیمو در مى کنم.»
ساعت ٦:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٤/٢۸  کلمات کلیدی: من و پسرم

مامان واقعا چرا چشماى تو مثل آینه اس؟ من دارم خودمو توش مى بینم.


 
«من که بایستى بمیرم، چه بیایى، چه نیایى.»
ساعت ۸:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٤/٢۸  کلمات کلیدی: از دلتنگی و شیاطین دیگر

دو نصفه شب بهش وایبر زده ام که حالم خوب نیست. به شبهاى کاناپه ى چرم سفید قسم که از همه آن سفر دلم براى همینش تنگ مى شود. لم دادن شبانه و گپ زدن، وقتى که دیگر به ساعت ایران آنقدر دیر بود که پیغامى نمى رسید. دیگر چک کردن مسنجر و اووُ فایده اى نداشت. پاهایمان را جمع مى کردیم زیر پتوهاى رنگى و حرف مى زدیم. شب که بعد از رفتن مهمانها بهش پیغام دادم، فکر کردم دوستى که بشود دو نصفه شب بهش وایبر زد که هى فلانى حالم خوب نیست، چقدر توى وجودم ریشه دارد. حالا به ساعت آنجا خیلى زود است و پسرک بیدار نشده که مادرش را زابراه کند و من هنوز مچاله شده ام توى خودم و به هفته پیش رویم فکر مى کنم. به روزهایم در داغى تابستان. به قلبم که دوباره شروع کرده یک خط در میان علائم اضطراب را توى حلقم کردن. به خودم که منتظرم این تابستان بى وقت گورش را گم کند و از زندگیم برود بیرون. به این روتین هر روزه که ته تهش حباب خیال است و دیگر هیچ رویایى را تاب نمى آورد. به پسرم که پیچیده در خودش و خوابیده. به این صبح که شاید آخرین صبح آسایش باشد یا آخرین درد. مرز آنقدر باریک است که نمى دانم تا کجا منم و تا کجا درد و تا کجا جمعه. راستى الى جانم حالا بدجور معنى اصطکاک را مى فهمم. حالا مى فهمم چرا معلم فیزیک-مکانیک آن سالها خودش را کشت تا یادمان بدهد که اصطکاک، حرکت را توى خودش نابود مى کند. دلم مى خواهد بروم و جایى نیست. جایى که بشود در سکوت زخمهاى تنم را تماشا کنم، گیرم که همه زخمها هم از عشق باشد. من خسته ام، به اندازه آن پیغام کوتاه نیمه شبانه خسته ام الى جانم، حالم خوب نیست. حالم اصلا خوب نیست.


 
"آنچه جان کند دلم، عمر حسابش کردم."
ساعت ۱۱:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٤/٢٦  کلمات کلیدی: غر می‌زنم، پس هستم
بدون اینکه حواسم باشد دندانهایم را فشار داده ام روى هم. فکم درد گرفته. حالا دراز کشیده ام دستم را مى کشم روى گونه ام. "چه ات بود طفلکى؟" آرام گرفته ام و نگرفته ام، مثل درآوردن و پرت کردن یک کفش تنگ، مثل باز کردن یک در بسته، مثل آرامش بعد از گریه، مثل وقتى که شهرام شکوهى مى خواند، مثل ترافیک صدر، مثل روادارى مجاز ستونهاى سازه اى، مثل دیوارى که فقط چهار سانتیمتر خطا دارد، مثل عشق وقتى که پنهان مى شود، مثل خط افتادن بدنه ماشین نو، مثل تجسم شنیدن "دیگر دوستت ندارم"، مثل پلکهاى سنگین من، مثل خوابى که فرار کرده تا یک جاى دور، مثل بچه ام که خانه نیست، مثل سى و هفت سالگى، مثل سکوت، مثل من که سفت دندانهایم را فشار داده ام روى هم و دردم آمده، مثل تو که نیستى، مثل همین شبِ لعنتى...
 
فرشها گریه نمى کنند.
ساعت ٦:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٤/٢٦  کلمات کلیدی: غر می‌زنم، پس هستم
دراز کشیده ام روى فرش. پسرم روى پاهایم راه مى رود. چشمم مى سوزد. هلاکم. کارگاه گرم بود و شرجى. مثل ظهر داغ شمال. بیرون کانکس انگار زیر دوش آب بودم. هُرم گرما. گفتند به خاطر دریاچه است. حالا نعش خسته و گرما زده ام را پهن کرده ام روى زمین. دلم خوش است که مادرى مى کنم. بچه روى پایم راه مى رود. نا ندارم بگویم "نکن، دردم میاد." گفته بیا شطرنج بازى کنیم. حواسش اما پرت تلویزیون است. رو به خودم بدهم گریه ام مى گیرد. از بس خسته ام و گرمم است و کمرم درد مى کند و یهو قلبم توى سینه لق مى زند. انگار پایه هایش شل شده باشد. اشک خوب است اما من حالا مادرم. تمام راه مى توانستم زنِ خسته اى باشم که از سرِ کار برمى گردد و مرخصى طولانیش از حلقومش درآمده و خسته تر هم شده در این دو هفته. حالا مادرم. گیرم که در این لحظه با فرشى که پهن شده ام رویش فرقى ندارم.
 
کودکان احساس، جاى بازى اینجا «نیست»!
ساعت ٧:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٤/٢٥  کلمات کلیدی: مهندسانه

راستش من در کارگاه خوشم. درست است که دقیقا ته تهران است و هر وقت که مى روم خاک خالى مى شوم و خیس عرق. ولى اینجا درست همان جایى است که احساس زنده بودن مى کنم. فکر مى کنم سالهایى که روى کامپیوتر نقشه کشیده ام یک طرف و این روزهایى که به بلوکها دست مى زنم، جاى پنجره ها را چک مى کنم و فرق بتنِ سالم و ناسالم را یاد مى گیرم، یک طرف. این همه سال دور گود ایستادن، یادم نداده بود که "میلیمتر" در کارگاه یک مقیاس بى معنى است. حالا خودم سر متر کثیف را دستم مى گیرم و خطاهاى زیر ۵ سانتیمتر در دیوار چینى را نادیده مى گیرم. به نگاههاى خیره کارگرها عادت کرده ام، شاید آنها هم عادت کرده اند به من. ته دلم آرزو مى کنم که کاش این کارگاه اینقدر دور نبود و من هر روز مى آمدم و ساخته شدن یک خانه را، لحظه به لحظه اش را، زندگى مى کردم. اینجا در کارگاه مى فهمم که فاصله حرف و عمل چقدر زیاد است، به اندازه فاصله خطوط قرمز و آبى نقشه ها و این بلوکهاى سیمانى. فاصله نقشه هایى که مى کشیم و آن کارگر گرما زده اى که خانه را مى سازد. گرمم مى شود. خاکیم. ماشینم کثیف است اما زنده ام و روزم جارى شده و یک قدم برداشته ام به طرف فهمیدن، گرچه هنوز، خیلى مانده تا بفهمم.


 
«تو هیچ گاه پیش نرفتى. تو فرو رفتى.»
ساعت ٦:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٤/٢٢  کلمات کلیدی: افسردگی و سایر دردهای بی درمان

ارغوان گوش مى کنم و آبغوره مى گیرم. خیلى ملو. جورى که به فین فین نیفتم. مى گوید آهنگهاى توى ماشینت مناسب خودکشى است. مى زنم تِرَک بعدى که "یگانه" با یک شادى بى تناسب مى خواند: " طفلکى دل ساده رو تو غمها جا گذاشت و رفت." بعد دوباره شیرجه مى زنم توى دریاى افکارم. تقصیر خودم است که توى سى و خورده اى سالگى دارم به این چیزها فکر مى کنم. خودم را دلدارى مى دهم که بوده توى سرنوشتت دخترک. بوده؟ لابد. روزِ بعد از آن همه اشک هم که امروز باشد یک روز مزخرف تمام نشدنیست. ماشین را قرار است بفروشیم. بالاخره. خوشحالم؟ نه. رسیده ام به آن حال که چیزى خوشحالم نمى کند. حالا که پشت میز سفیدم هستم دلم مى خواهد برگردم پشت ماشین زاقارتم و ببینم که ارغوان چطور مى تواند هر بار عمقِ عمق نابودى را بکشاند جلوى چشمم. من و ارغوان و ریوى سرمه اى فرو رفته ایم. آنقدر نامرئیم که کسى هم دستم را نمى گیرد.


 
«پیش از آنکه خنجر به گلوگاهشان نهند.»
ساعت ٥:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٤/۱٧  کلمات کلیدی: روزهای من

شده چیزى، نقشه اى را بدهند چک کنى و بعد ببینى غلط است. بدجورى هم غلط است. تو را نشانده اند آنجا که ناهماهنگیهاى اساسى را پیدا کنى و لیست کنى. اساسى مثل تداخل تیرها و سقف کاذب، مثل ناهماهنگى کد پله ها، اما یک جاى ساده تر و بدیهیتر کار مى لنگد. نگاه به نقشه ها که مى کنى مى بینى دِسَنِ نقشه ها غلط است. ترسیم غلط است. فونتها بزرگ انتخاب شده، شماره قلمها غلط است و تو تازه مى بینى، مى فهمى که نمى شود. این کار هیچ جورى درست نمى شود.

 پشت میز سفید بزرگم نشسته ام، روبروى کولر و نقشه هاى بزرگ سایز آ-یک را ورق مى زنم. مى گوید:" مى توانى وانمود کنى؟ مى توانى وانمود کنى که اوضاع آنقدرها هم بد نیست؟" نه، نمى توانم. نقشه ها را نمى توانم تایید کنم. نمى توانم این غلطهاى کوچک و اساسى و همه گیر را تایید کنم. نمى توانم. مى گوید:"منظورم این است که..." مى دانم منظورت چیست. اما یک جایى، دیگر مى بینى که سى و خورده اى سالگى آمده و دست زده زیر چانه اش و زل زده بهت "اى که پنجاه رفت و در خوابى"طور، مى خواهم بگویم تو آن شعرِ شاملو را خوانده اى؟ اما خداحافظى کرده ایم. روى صفحه موبایلم مردى دست انداخته دور شانه زنى. عکس را من گرفته ام. از پشت سرشان، شب است. استانبول. یک ماه پیش. اخم مى کنم به موبایل. به میز. به لیوان آب. که "تو آن جرعه ى آبى" لامصّب و این نقشه ها غلط است. بدجورى هم غلط است.


 
رویش هم بدهم بنویسند اى عشق و فیلان!
ساعت ٥:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٤/۱٦  کلمات کلیدی: خاطرات سفر

روى نیمکتها را حکاکى کرده بودند. حکاکیها تاریخ داشت و من قدمهایم را کند کردم که بخوانمشان. بعضیها فقط یک اسم و تاریخ بود و بعضیها جملاتى طولانیتر" به خاطره دوست داشتنى لیندا و جورج که اوقات خوشى را در این پارک داشتند. ١٩٢۴" الى گفت یک جور نذر کردن است که پولى را مى دهند به دفتر پارک و یک نیمکت مال آنها مى شود. فکر کردم چه شیرین. نیمکتى نذر کرده باشى در سایه یک درخت رو به تپه هاى سبز. نیمکتى که رویش بشود نشست. به کودکى غذا داد. به روبرو خیره شد. کسى را بوسید. نیمکتى که زنده بماند و خاطره کسى را یادآورى کند که هشتاد سال پیش در این پارک شاد بوده. دلم یک نیمکت مى خواهد.


 
بهشت همین جاست.
ساعت ۱:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٤/۱٤  کلمات کلیدی: من و پسرم

همین حالا خوابیده کنارم. صداى نفسهایش اتاق را پر کرده. بزرگ شده. آفتاب سوخته شده. قد کشیده حتى. یک جورِ خوبى دلش تنگ شده. هى میاید و سرش را فرو مى برد توى شکمم. انگار که بخواهد برگردد توى من. من؟ شده ام از آن مادرهاى نمونه - مانا طور- آرام، همراه، خوشحال. مى گوید بازى کنیم. چشم. پنکیک درست کن. چشم. کتاب بخوان. چشم. کارتون ببینم؟ ببین. موبایلت را مى دهى بازى کنم؟ بگیر. خلاصه در یک بهشت رویایى به سر مى بریم، من و پسرک. سفر مادر جیغ جیغوى خسته را برده و مادر منگ و آرام و خسته را پس آورده. البته یک مقدار بحث نکردنم مال خستگى و جت لگ و بقیه قضایاست و یک مقدار دیگرش اینکه دلم براى خودِ فسقلىِ بزغاله اش تنگ شده. بدجور هم تنگ شده. حالا وقتى به صداى نفسهایش گوش مى دهم و قلبم زمزمه مى کند "پدر عشق بسوزد." فکر مى کنم همین حالا من و مادر بودنم و لحظه ام با هم صلح کرده ایم. همین حالا که پسر هفت سال و نیمه ام پیشم بلند بلند خوابیده. شب ادامه دارد و من خوابم نمى برد و گوش مى کنم. امشب مادرم دوباره.


 
...london bridge is fallind down, falling down
ساعت ۳:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٤/۸  کلمات کلیدی: افسردگی و سایر دردهای بی درمان

وقتهایى که نمى نویسم خودم از خودم مى ترسم. از انبوه دردى که جمع مى شود پشت لبخندم. از دادهاى نزده. از نگفته ها. تقصیر پسرک بود که امشب بغلم کرد. هم قد و قواره بچه خودم بود و سرش را چسباند به شکمم. یهو دلم ریخت. امروز باران زده بود و روى اتوبوس سر باز، خیس شده بودم کم کم. کلاه بافتنى سرم بود. بله، من از ایران آمده ام و در این تابستان بارانى مدام سردم است. بعد بچه بغلم کرد و من یادم افتاد که دو هفته است که بچه خودم را ندیده ام.

قلبم خط و نشان مى کشید که دندت نرم! دندم که نرم شده بود و توى آینه زل زده بودم که کار خودت را کردى. پا شده بودم از آن سر دنیا با هزار دردسر آمده بودم اینجا و دلتنگى شکارم کرده بود بدجور.  گفتم ریشه کرده اى بدبخت. فرار فایده ندارد. چرا فکر کرده بودم مى توانم از خودم فاصله بگیرم؟ نشده بود که. درست وسط رقصیدن فهمیده بودم که غمگینم. هیچ وقت از سر غم نرقصیده بودم. رقصیدم.  گفتم که بیست سال پیش اگر کسى به ما مى گفت بیست سال بعد من و تو در یک بار در لندن ... الهام گفت هى همان هوراى خودمان.

با الهام بودن خوب بود اما این زن دلش گرفته بود. دلش در یک ساحل شنى آفتابى جا مانده بود رو به دریا. همین خرداد خودمان. بچه ام گفت همون لگو که خریدى بسه مامان، دیگه چیزى نمى خوام. بچه ام چه بویى داشت؟ چه افسونى دارد این مادر شدن، ریشه کرده ام. نمى توانم، نمى شود. مادرى، عشق، تهران، من دیگر بال ندارم. من ایکاروس نیستم. یک مادرم. زیر ساعت بیگ بن زل زده ام به آسمان ابرى و کلاه بافتنى را کشیده ام تا روى ابرویم. در تهرانم از آسمان آتش مى بارد. "من، اینجا، بس دلم تنگ است." احمقم؟ لابد.