چرا به آخر دنیا نرسیدیم؟
ساعت ۱۱:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٥/۳٠  کلمات کلیدی: غر می‌زنم، پس هستم

با کفشهای ظریف چرم قهوه ای روی سنگها راه می روم و فکر می کنم چه وصله نچسبی هستم امروز، اینجا. مردها با لباسهای خاکی از کنارم رد می شوند. مردهای گرما زده. مردهای خسته. مردهایی که خیره به من نگاه می کنند. مردهایی که برای نگاه نکردن از کنارم تند رد می شوند. بچه ای هم هست. بچه که نه، نوجوان. شاید شانزده ساله. لباس کار یکسره آبی می پوشد و هر بار مرا می بیند زل می زند به من. با نگاه اینکه این زن اینجا چه کار می کند. آفتاب داغ است و هوا دم کرده. توی دلم دلهره ای هست که می دانم چرا آنجاست. دارم فقط نگاهش می کنم. فکر می کنم دلهره را بگذارم باشد. من هم مثل این پسرک زل بزنم بهش. گیرم که بدانم که چرا اینجاست.

این کفشها برای راه رفتن روی این سنگها نیستند. این را می دانم. اما صبح نمی توانستم همان خاکیهای هر روزه را پایم کنم. صبح دلم نخواستشان. همانقدر یک دفعه ای که دلم یک چیزهایی را نمی خواهد. دلم آشوب است. دلشوره دارم. می دانم چرا. بگذریم.

زنگ زده بود که نمی نویسی. نگرانت شدم. آدم نوشتن می داند که ننوشتن چقدر خطرناک است. من وقتهایی که تلخترین نوشته ها را هم نوشته ام، باز حالم بهتر از اوقاتی بوده که ننوشتن آمده و آوار شده روی سرم. وقتهایی هم که بوده که نشده بنویسم. باز هم نشدنش از جنس خوبی نیست. چون همان روزی که نشده بنویسم آنقدر وقت داشته ام که مثلا دوز روزانه گوگل پلاسم را داشته باشم. وبلاگ بخوانم. ولو باشم و یا تلفنی حرف بزنم.

امروز فکر می کنم من خیلی شجاعم که می نویسم. نه به خاطر نوشته هایم. به خاطر اینکه جرات این را دارم که عقیده های لحظه ایم را ثبت کنم. گاهی همین نوشتنها خودم را برای خودم روشن کرده. همین نوشتنها دستم را گرفته از تاریکیها کشیده بیرون. همین نوشتنها، کمکم کرده که گریه نکنم و درد نکشم. برای همین نوشتنها ایستاده ام رو در روی کسی/ کسانی و توضیح داده ام که حالم بد بوده، مست بودم یا خسته بودم که چیزی را نوشته ام. اما نوشته ام. فرار نکرده ام از نوشتن. خیلی وقتها نوشتن آنقدر برایم محسور کننده بوده و ترتیب جمله ها آنقدر مشتاقم کرده که گذاشتم مرا ببرد تا هر جایی که می خواهد.

اینجا در روزنگار خانم شین، گاهی من شیدا را نوشته ام و گاهی هم نه. گاهی آنقدر زیبا شدن و دراماتیک شدن نوشته برایم مهم بوده که گذاشته ام دستم بنویسد « متنفرم» به جای اینکه « شک دارم» و بنویسد « فرار می کنم» به جای اینکه « فکر می کنم». اینجا در روزنگار خانم شین من نوشته ام که عشق مهم نیست و شادی مهم است. هزار بار هم نوشته ام که عشق تنها چیزی است که به زندگی ارزش زندگی کردن می دهد. اینجا نوشته ام که مادر شدن بهترین حس دنیاست و همین جا نوشته ام که «لطفا بچه دار نشوید.» جان مادرتان. اینجا نوشته ام که نمی ترسم در حالی که ترسیده ام و اینجا نوشته ام دارم از ترس می میرم درست در لحظه هایی که ترسم با چرخش انگشتهایم روی کیبورد محو و نابود شده. اینجا من ترسیده ام. زندگی کرده ام. خوانده شده ام. گریه کرده ام و خواب دیده ام. اینجا من با خودم صادق بوده ام و نبوده ام. اینجا من راستش را گفته ام و نگفته ام. اینجا من خودم بوده ام و نبوده ام.

با همه اینها ولی اینجا خانه ام است. خانه ای که مبلهای راحتی دارد و پرده های یاسی رنگ. خانه ای که تویش فنجانهای رنگی هست و گربه خانگی. خانه ای که آنجا زنی هست که گاهی دلش می خواهد سرش را بگذارد و بمیرد و درست همان روزهایی که دلش می خواهد بمیرد فرار می کند به نوشتن. مثلا امروز.

این همه نوشتم فقط به خاطر کفشهای چرم قهوه ایم که وقتی داشتم روی سنگها راه می رفتم، همه دلهره های روزم به کنار، به این فکر می کردم که نکند کفشهایم خراب بشوند.  


 
«حالا که رماندى و رمیدیم، رمیدیم...»
ساعت ٤:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٥/٢٥  کلمات کلیدی: دغدغه های ذهنی من

گفت سه روزه دل مى کَنَم شیدا. سه روز. چه بلد بودمش. گفتم مى دانم طفلکى. مى دانم دخترک. سه روز هم زیاد است گاهى. آن دل که ترک بخورد، ترکش که بزرگ بشود، دیگر فایده اى ندارد.آدم بند زدن نیستى. اما داشت مقاومت مى کرد. دست و پا مى زد. زمان مى داد و ته ته آن همه غرور، دختر بچه اى کز کرده بود که "زنگ بزن لعنتى! عاشقتم هنوز" و من چه بلد بودمش.


 
حالا دارد براى خودش تخمه مى شکند و مى گوید دوستت دارم
ساعت ۱۱:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٥/٢٥  کلمات کلیدی: روزهای من

کاسکوى خاکسترى زل زده به لاک قرمز ناخنهاى پایم. کله خاکستریش را چرخانده و از نزدیک زل زده به انگشتهایم. دو بار دراز کرده خودش را تا به پایم نوک بزند. مثلا محبت مى کند. محبتش تیز است و جایش روى دست و پایم مى ماند. یاد گرفته با صداى من جیغ کوتاه بزند و با سرزنش بگوید: "ریتاااا" یاد گرفته خمیازه بکشد. یاد گرفته با صداى من چیزهایى بگوید. نامشخص اما. امیر مى پرسد:"ببرمش بالا؟" مى گویم نه، حالا بگذار باشد. این جانور این روزها مرا خوشحال مى کند و من خوشحالى را بدجور لازم دارم. شاید هم حق با شاعر است و دلخوشیها کم نیست...


 
فقط کاش دوباره خواب ببینم.
ساعت ۱:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٥/٢۳  کلمات کلیدی: روزهای من

از ماشین که پیاده شدم و پایم را گذاشتم روی خاک دیدم هنوز حالم دارد به هم می خورد. انگار شب از سرم نگذشته. مانده بودم در یک جایی، پا در هوا. جای خوبی هم نبود. جایی بود که زل زده بودم به دیوارهاش و کاسکوی خاکستری مدام می گفت «هاو آر یو» بی ربط به حال من. شب نشستیم به حرف زدن. توی خانه ساکت. حتی کاسکو هم خواب بود. بچه ها و امیر هم خواب بودند. ما بودیم و صدای یخچال. بعد مزه داد. آن حرف زدن توی تاریکی. زمزمه وار. حتی با آن حال عطش و سردرد و خماری. گفتی خیلی دلم می خواهد بدانم سال دیگر این موقع کجا هستم. من دلم نمی خواست بدانم. نه بدانم تو کجایی و نه خودم. دلم می خواست یک جایی بالاخره لحظه را یاد بگیرم. دلم نمی خواست جای تو باشم و بخواهم تصمیم به این سختی بگیرم. خودم هم نگاه کردم توی آینه ها و گفتم تصمیمها تمام شده. گور پدر همه تصمیمهایی که گرفته ام. ولش کن. ولش کنیم که بگذرد.

الان دلم می خواهد یک کتاب دیگر بنویسم. یک کتابی که بشود این همه خانه به دوشیم را خالی کنم تویش. یک کتابی که دیگر میهمانی خداحافظی کسی نباشد. خودم باشد. حیف که کتابها قصه لازم دارند والا تکه های خودم را جمع می کردم از این وبلاگ ترکش خورده ام. ناشرم گفته بود داستان بعدیت طولانی باشد لطفا. طولانی مثل روزهای بد؟ یا طولانی مثل کتابی که نخواهی بگذاری زمین... و راستی صبح دو تا قصه کاغذی خواندم. خیلی هم راستکی. کتاب از طلوعی بود.  داستانهاش بد نبود. باید باز شروع کنم کتاب بخوانم. آیفون دارد مسمومم می کند. بماند که پلاس این روزها خیلی خوب است. حداقلش این است که کلی شعر می خوانم و یادم می افتد که چقدر دلم برای شعر خواندن تنگ شده و چقدر مزه می دهد اینجور شعر خواندن. نوشتم بامداد خماری دارم. گفتند آب بخور. آب آب فراوان. حالا بهترم انگار. روز پاشنه های تیغ دارش را از روی قلبم کشیده کنار. کاش حالا که می شود خوب و عمیق و طولانی نفس بکشم.


 
«درست هم نشد به جهنم، تمام می شود، بالاخره تمام می شود.»*
ساعت ۱٢:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٥/٢٢  کلمات کلیدی: افسردگی و سایر دردهای بی درمان

هر کدام از این تیرها 2 تن است. ستونها 9 تن. فقط تجسم کردم. برای یک لحظه کوتاه تجسم کردم افتادنش را روی یکی از این کانکسها. ماشینها. آدمها. له شدن. هیچ شدن. در یک لحظه. انگار که هیچ وقت نبوده ای. انگار. کلاه پلاستیکی ایمنی در مقابل این وزن به نظر خنده دار می آید. در یکی از داستانهایم یکی از شخصیتها همینجوری می مرد. در کارگاه. با سقوط تیری. تمام. حالا از صبح که دارند تریلی ها را تخلیه می کنند از پنجره کانکس زل زده ام بهش. اگر قرار است تمام شود، تمام شوم حداقل ببینم آن لحظه را. چشمهایم را محکم باز کرده ام. برای همین نگاهم پر از خاک است.

 

* G+


 
امروز پروانه ام اینجاست.
ساعت ٢:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٥/٢۱  کلمات کلیدی: روزهای من

من اجازه ندارم تنهایی بروم توی کارگاه. البته تا حالا هیچ کس رسمی این موضوع را به من نگفته ولی هر بار که در اتاق سرپرستمان را می زنم که بگویم دارم می روم سر سایت می پرسد با کی می روی. بنابراین برای رفتن به کارگاه مجبورم یکی از همکارها یا یکی از بچه های دفتر فنی پیمانکار را دنبال خودم راه بندازم. بعد من کشته مرده گشتن توی کارگاهم و بدبختی را که افتخار همراهی با من پیدا کرده از چهار طبقه چهار تا بلوک می کشم این طرف و آن طرف و با شیفتگی زل می زنم به بلوکها، کروم بندی، نصب وال پست، جوشکاری و عین خیالم هم نیست که مانتوی بلندم خاکی می شود یا گرمم می شود. مسئول دفتر فنی هر بار که می خواهد برود توی کارگاه زنگ می زند و بچه های دیگر هم یاد گرفته اند که در کانکس ما را بزنند که بیا برویم توی سایت. دیوانه البته توی تهرانمان زیاد است ولی اینکه زن باشی و در این کارگاه مانده باشی و تازه از آن کلی هم لذت ببری ظاهرا نوبر است.

امروز این بچه های دفتر فنی را مجبور کردم مرا ببرند آن یکی بلوک. خوب طبعا دسترسی درست و حسابی وجود نداشت و از روی پشته خاک پا گذاشتیم روی صفحات متال دک تا برسیم به سقفی که نصفش را بتن ریخته بودند. توی همین هاگیر واگیر امیر هم زنگ زده بود که بگوید شام دعوت شده ایم. گفتم الان وسط زمین و آسمانم. بعد، باشد بعد. توی ساختمان جدید خیره شدم به میلگردها و باز حسرت هزار باره اینکه مهندس عمران نشدم آمد سراغم. یعنی می شود یک روز بروم بخوانم و سر در بیاورم از این ستونهای فولادی بزرگ؟ این صفحه های نقره ای نورد شده؟ این میلگردها؟ توی همین فکرها بودم که درست زیر پایم چیزی دیدم شبیه یک پروانه. خوب که نگاهش کردم دیدم پروانه است. قدم که برداشتم پرید. بالهای قهوه ای و خاکستریش را تکان داد و آمد تا جلوی چشمم. لبخند زدم. فکر کردم یک روز خوب است. من خاکیم. من زنده ام. این پروانه آمده اینجا تا بگوید وسط این همه آهن و فولاد، من هم هستم. من بخشی از این همهمه ام. من بخشی از این شهرم. پروانه آمده چون در تمام این کارگاه بزرگ، یکی هست که حواسش به پروانه ها هست. حواسم به پروانه ها هست. همیشه بوده.

از روی صفحه های نقره ای پریدم و به گود ده متری زیر پایم نگاه نکردم. فکر کردم یک چیزی شبیه عشق است حس امروزم. نه خود عشق اما چیزی بسیار شبیه عشق. همین که من. همین که آهن. همین که پروانه. همین اصلا همین. 


 
"زندگى شاید یک خیابان درازست ..."
ساعت ۱:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٥/۱۸  کلمات کلیدی: نوستالژی

سرمه سلام

امروز کنار دریا باز دلم براى تو تنگ شد. شاید چون زنى با دامن آبى و پاهاى برهنه و خیس از جلویم رد شد. شاید چون روبروى دریا نشسته ام. نمى دانم. تنها آمده ام تا روبروى دریا. اول باد مى آمد، خنک بود و باران. من با نوک چتر سیاه بلندم روى شنها اول اسمت، اسمم را نوشتم. بعد یکى از آن دخترهاى ژاپنى را کشیدم که تمام سالهاى اول نوجوانى در همه نقاشیهایم تکرار مى شدند و مادرم نگران بود که من مالیخولیایى شده ام که مدام یک فیگور را تکرار مى کنم. دخترهاى کلاس ولى زنهاى ژاپنى نقاشیهایم را دوست داشتند و به نوبت دفترشان را مى آوردند تا یکى از اینها را برایشان نقاشى کنم و من مى کشیدم و تکرار مى کردم و تکرار حسِ خوبى از دیوانگى به من مى داد و دیوانه بودن در آن سالها، آسان بود. این یکى را با چشمهاى بسته کشیدم سرمه. فکر کردم دریا خاکستریست و هوا ابرى و من به جایش همه جا را دیده ام. مى بینم.

امروز جمعه است سرمه و جاى تو بدجور خالیست. وقتى من بعد این همه سال یکى از دخترهاى ژاپنیم را روى شنهاى ساحلى بکشم، شاید وقتش شده که تو هم یک نامه براى من بنویسى. من قول مى دهم نپرسم این همه سال کجا بودى. تو هم نپرس که چرا دیگر شعر نمى گویم و مهندس شده ام و سفت و سخت به بلوک و بتن و میلگرد دل بسته ام. سرمه یادم نینداز حرفهاى آن وقتها را که عشق، تنها چاره بود و من آنقدر جوان بودم که همه چیز ممکن بود. ده سال و اندى گذشته سرمه و من مادر هیچ دخترى نشدم که اسم تو را رویش بگذارم و مادر هیچ دخترى نخواهم شد. شعرها فراموشم شده و دارم همینجا روى همین شنهاى ساحلى که نشسته ام غرق مى شوم. بدون اینکه حتى یک قطره آب به تنم بنشیند.

خداحافظ سرمه

جمعه ١٨ مرداد ٩٢/ ایزدشهر


 
به نظر من هم "ویران شود این شهر که میخانه ندارد"
ساعت ۳:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٥/۱٧  کلمات کلیدی: نوستالژی

گوشواره ى امروزم یک قلب کوچولوى نقره اى است، پایین یک زنجیر ظریف به طول یک بند انگشت. سیاه شده کمى. نقره ى ترک است. از بساط دست فروشى خریده شده. حوالى همین روزها. تابستانِ بیست و یک سالگى. گیر داده ام به این یکى این روزها. این و آهنگ راهرو. آدم گیر دادنم. لب دریا آفتاب حالم را بهم زد. حالا توى خانه آرام است و خنک. دراز کشیده ام. گوشواره ام شانزده ساله است. من، مادر این بچه ى تقریبا هشت ساله ام که کنارم لمیده. آسمان آبى داغ است. دریا خاکسترى. جیرجیرکها هستند که مدام صدایشان مى آید؟ پناه برده ام به دریا، شن، موج.

یک جورى تنها هستم و تنها نیستم. دلم تنهایى مى خواهد. گوشواره ى شانزده ساله از روى گوشم تاب مى خورد تا موها. گوشواره راحت است. مثل یک دوست قدیمى. مثل یک دمپایى کهنه. مادرم مى گوید یادت هست فلانى تاجر تخم مرغ بود و آمده بود خواستگارى. یادم رفته و ریسه مى رویم. فکر مى کنم تاجر تخم مرغ حالا لابد پولدار شده. حالا لابد ماشین حسابى زیر پایش است و خدا را بنده نیست. دستهاى یخش چى؟ حتما هنوز یخ است. بعضى چیزها را نمى شود با پول به دست آورد. مثلا گرماى نوک انگشتها را. یک گوشواره کهنه شانزده ساله را. یک عشق را. یک کودک را. یک خاطره قدیمى را.

آسمان اینجا آبىِ خوبى دارد. صداى جیرجیرکها خوب است. دلتنگى هم خوب است. همه چیز آرام. همه چیز رو به زوال. شانزده سال گذشته از این گوشواره و تاجر تخم مرغ. شانزده سال گذشته و من هنوز به بساط دست فروشها نگاه میکنم و براى گوشواره اى که روى گوشم تاب بخورد ضعف مى کنم. شانزده سال گذشته از تابستان بیست و یک سالگى. از بیست و یک سالگیم خاطره مبهم ساحلى مانده و غش غش خنده هایى با دختر دایى و دخترخاله. این گوشواره. آن انگشتر. از امسالم، چه دارم؟ شانزده سال بعد که سى و هفت سالگى مثل نوجوانى به چشمم بیاید، از امسالم چه خواهم داشت؟ آرزویى. آهى و یک وبلاگ کهنه. خاطره هایم پیر شده اند. باید فرار کنم. باید بروم.


 
پى ام سى، دندان درد و یک تاور کرین سى مترى و زرد
ساعت ٦:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٥/۱٥  کلمات کلیدی: از دلتنگی و شیاطین دیگر

برایم کفش کارگاه آورده اند، گنده و سیاه. تویش صفحات فلزى کار گذاشته اند و سنگین است. امضا مى کنم و تحویل مى گیرم و مى گذارم گوشه کانکس، کنار کفشهاى بزرگ همکارم. امروز کلافه بودم. پى ام سى و شیاطینش توى جانم بودند. اشک مى آمد و برمى گشت. کارگاه خوشبختانه مثل همیشه بود. از آرامش و موسیقى خبرى نیست. بلوک است و ملات و سوالهاى سرکارگر و خرت خرت ممتد جوشکارى. وسط این همه مجبورى حواست را جمع کنى که پایت را جاى غلطى نگذارى و میلگرد روى مخت نیفتد و از طبقات سقوط نکنى. بنابراین حسابى دل مشغولى دارى که وقت افسرده شدن نداشته باشى.

افسردگى زیر آفتاب پانزده مرداد گوشه اى کز کرده بود. دوستى گفته بود که ١۵ مرداد، به عنوان گرمترین روز سال مبدا طراحى تاسیسات سرمایشى و حجم و ظرفیت آنهاست. در روز ١۵ مرداد بودن باید غرور آمیز باشد. نبود. آدمهایى در کارگاه مى آمدند و مى رفتند. من به حفره بزرگ و خالى توى قلبم زل زده بودم که هر روز دردش بیشتر مى شد. فکر کردم نردبان تاور را بگیرم و بروم بالا. تنها زنِ این کارگاه آخر زد به سرش. کفشهایم، قلبم و سینه ام سنگین بود. فکر کردم چهارشنبه هایم گم شده اند. امروز سه شنبه است ولى فردا چهارشنبه من نیست.

فردا مى روم شمال. کنار دریا با خیال راحت مى شود افسرده شد. دریا قضاوت نمى کند و این حفره بزرگ را شاید بشود با گوش ماهى پر کرد و ابر. دلم براى صندلهاى تابستانه، ناخنهاى لاک زده، مانتوى رنگ روشن و شالهاى نازک لک زده. دلم براى نگاهى که مرا با خودم آشتى بدهد تنگ شده. دلم براى دوست داشته شدن و خیلى دوست داشته شدن تنگ شده. مى روم شمال. دریا، قضاوتم نمى کند. فقط دریاست که قضاوتم نمى کند. صندل مى پوشم. لاک قرمز مى زنم و مى روم خاطره زنى که دوستت داشت و خیلى دوستت داشت را به دریا پس بدهم.


 
«به صحرا مى گویم سولماز را مى خواهم، مى گوید من هم...»
ساعت ٧:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٥/۱۳  کلمات کلیدی: روزهای من

زنگ زده اند که فورى بیا طبقه اول بلوک بى ٣، کلاه ایمنى سفید روى سرم راه مى افتم توى ساختمان نیمه کاره. نگاه کارگرها هنوز سنگین است. با قدمهاى بلند و تند مى روم. مثل دکترى که سر مریض صدایش کرده باشند. مساله اسپلایسهاى روى ستونهاست و وضعیت پاگرد. بعد هم سر مى زنیم به راهرو پله هاى فرار. داریم محل درب خروج را تعیین مى کنیم و این یک قلم تصمیم ساده کوچکمان براى کارفرما، معادل ٨۵ متر مربع فضاى مسکونى اختلاف قیمت در واحدهاى مسکونى به دنبال دارد. احساس قدرت مى کنم و ضعف، همزمان. من جزئى از این چرخ بزرگم. چرخى که مى چرخد و ذره هاى بتن و آهن را جان مى دهد و تبدیلشان مى کند به خانه.

در ذره ذره این ساختمانهاى بزرگ، تصمیمهاى کوچک ما، جا خوش کرده است. خسته ام و سر زنده، همزمان. بلوکهاى سیمانى روى هم چیده مى شوند. دیوارها بین فضاها فاصله مى اندازند. کانالهاى نقره اى کولر جلوى چشمم جان مى گیرند. کسى، کسانى در این خانه ها زندگى خواهند کرد. از اندازه کوچک اتاق خواب غر خواهند زد لابد. شاید بدو بیراه خواهند گفت به من که ٣٠ سانتیمتر گرانبها از عرض اتاق را به بالکن بخشیده ام. از کجا بدانند که سه تا مهندس تاسیسات نصف روز روى مخ من رژه رفته اند که به خدا کولر ٩٠ سانتیمان در بالکن ١٣٠ سانتى شما جا نمى شود. گفتم خب. یک تنه جنگیدن سخت است. مهندس متناظرم که باید پشتم در بیاید نیمه ناشنواست و نصف بحثها را نمى شنود طفلکى. حالا عرض بالکن شده ١۶٠ و آنها کمین کرده اند براى اضافه ترش. گفتم نه یک کلام و شکایتم را کرده اند.

در یک نامه کتبى پر طمطراق براى کارفرما که لابد پر از اصطلاحات فنى نامفهوم است. گفتم که خسته ام. نگفتم؟ اما روزهایم را در این شلوغیش دوست دارم. دیگر حواسم به ساعتها نیست. جاهاى خالى نیش نمى زند دیگر. زنده ام. یاد مى گیرم. در مسیر طولانى کارگاه هم قصه عشق گالان و سولماز را گوش مى کنم. این روزهاى داغ و خاکى را که بدون عشق نمى شود گذراند. پس قصه اش را گوش مى کنم و فکر نمى کنم. مغزم را از دور خارج کرده ام. فکر نمى کنم. این همه فکر کردم و چه شد؟ هیچ.


 
پرنده فقط یک پرنده بود اما در مورد عاشقى بیراه نمى گفت.
ساعت ٧:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٥/۱٢  کلمات کلیدی: روزهای من

صبح از خانه کنده نمى شدم. ریتا از ۶ صبح ورد "هاو آر یو" گرفته بود، با آن صداى تو دماغى مضحکش و بیدارم کرده بود. پارچه را که از روى قفسش برداشتم کله اش را چرخاند و زل زد به من. وقتى برود لابد جایش خالى مى شود، از بس تمام وقتى را که خانه هستیم یک بند حرف مى زند و جیغ مى کشد. مى شود هم نگهش داشت اما حوصله ریخت و پاشش را ندارم به علاوه اینکه امیر زیادى بهش محبت مى کند، حرص مى خورم. یک هفته است که روزى سى بار مى خواند " اى دل اگر عاشقى در طلب یار باش" یک هفته است با صداى خواهر امیر به ما سلام مى کند، با صداى شوهر خواهرش احوال پرسى مى کند، با صداى پدرش نماز مى خواند و با صداى مادر امیر با تلفن حرف مى زند. از هر خانه اى صدایى را مى دزدد و به گنجینه اش اضافه مى کند. فعلا فقط با صداى امیر مى خندد. یک هفته است آسه مى روم و آسه مى آیم تا سوژه دستش ندهم. مى ترسم برود با صداى من غر بزند که حوصله ام سر رفته، یا بلند و کشدار صدا کند ااااااامیر یا بگوید بسه چقدر پاى تلویزیونى بچه؟ یا صداى نوتیفیکیشن گوگل پلاس در بیاورد. احتمال این آخرى از همه بیشتر است. روزى هزار بار هم مى پرسد: "شاد ى؟" جانور بامزه اى است. شاید هم نگهش داشتم. یک کاسکوى دو ساله است با پر خاکسترى و دم قرمزش، اسمش را هم که همان اول گفتم.


 
«باید براى روزنامه تسلیتى بفرستیم.»
ساعت ۱۱:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٥/۱۱  کلمات کلیدی: روزهای من

خبر کوتاه بود، مثل همه خبرهاى بد. لبه ى تیزى داشت که مستقیم مثل سوزن پرگار نشسته بود توى قلبم و یک دایره کشیده بود دورم و تمام من زندانى شده بود. خبر کوتاه بود اما تا ساعتها دردش مى آمد و سوزن را باز فشار مى داد به من. خبر کوتاه بود. دوستى، مادرش را از دست داده بود. دوستى که از اولین روزهاى دانشکده و هجده سالگى و خامى جا مانده بود تا امروزهاى ما. مادرى رفته بود. مى توانست مادر من باشد. آنقدر ناگهانى و یکباره که انگار هرگز نبوده و همیشه مادر آن تصویر گوشه دیوار بوده با یک روبان سیاه و حجمى که از ماشین نقره اى بهشت زهرا پایین مى آورند تا براى آخرین بار - و این بار واقعا آخرین بار- با خانه اش وداع کند. گوسفند حنایى بى تاب مرگ بود و زنده ها اشک مى ریختند و نمى ریختند. هنوز گرما هرمش را در جان شهر خالى نکرده بود. هنوز چادرهاى مشکى از سر زنها سر نخورده بود تا خاکى شود. هنوز دنیایى اشک نریخته در چشمهاى جماعت بود، جماعت ایستاده، جماعت منتظر و اشک داشت از چشم من مى ریخت. نمى توانستم جلویش را بگیرم. سیل بود و سدش شکسته بود انگار. فکر کردم بزرگ شده ایم، آنقدر بزرگ که کم کم پدر و مادرهایمان مى میرند و کاش بزرگ نمى شدیم. چگونه مى شود با دنیا روبرو شد؟ بدون مادرى که بشود روبرویش نشست و ترس مرگ را برایش گریه کرد. روز شروع شده بود. مادرى را براى آخرین بار از خانه مى بردند. خون گوسفند حنایى جوى آب را قرمز کرده بود. من، آنجا ایستاده بودم، مبهوت و براى همه ى مرده هایم که هنوز نمرده بودند، گریه مى کردم.

 

 پ.ن. براى دوستان مشترک مى نویسم. حسین شهرابى عزیز دیروز مادرش را از دست داد.


 
«ما را ز سر بریده می ترسانی؟»
ساعت ۱٠:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٥/٩  کلمات کلیدی: دغدغه های ذهنی من

یک.یک جایی هست که یک عده زن جمع شده‌اند دور هم. اسمش را می‌شود گذاشت یک جور مهمانی. بعد یک وقتی که حالت بد است می‌روی می‌نویسی که بدجوری دچار پی.ام.فیلان هستم و همه می‌گویند آخی. تمام. بعدترش می پرسند که درست شد؟ حامله که نیستی؟ آن یکی که همکارش حرصش می‌داد چی شد؟ خواهر تو از سفر آمد؟ ماشینت پیدا شد؟ مثل رویا می‌ماند ولی رویا نیست. یک مکان است. مجازی. دنیایی که در آن مجبور نیستی توضیح بدهی دنیای ایده‌آل غیرواقعی دوست داشتنی. چقدر از توضیح دادن حالم خسته‌ام گاهی. بهشت باید همچین جایی باشد. البته احتمالا پی ام سی در کار نباشد در بهشت؟ مگر اینکه باز ادامه همین زندگی باشد.اه...

دو. مادرم گفت چرا ساکتی؟ حوصله حرف زدن نداشتم. ندارم. خیلی وقت است که حوصله حرف زدن ندارم. سکوت می‌کنم و حتی فکر نمی‌کنم. مغزم مثل یک کانال موازی افکار را از من دور می‌کند. مغزم از فکر کردن خسته شده است.

سه. می‌گویم نشستم و آرزوهایم را نوشتم. همه‌اش دیر و دور بود. یکی بود که می‌شد بهش رسید. بروم؟ می‌گوید برو. نشسته‌ام خیال پردازی می‌کنم برای خودم. قدم می‌زنم. قصه می‌بافم. جین تونیک سر می‌کشم حتی. در خیالم طبعا. جین‌مان کجا بود در این جهنم دره. وسط ماه رمضان.

چهار.  فکر کردم چیزهای ساده‌ای را که دوست دارم لیست کنم. دیدم مزه دهنم بعد از مسواک زدن را خیلی دوست دارم. شالهای رنگی را دوست دارم. گوشواره‌ها. دوستهایی که می‌شود با آنها خندید. وقتهایی که توی طبقات این ساختمان نیمه کاره راه می‌روم. بچه‌ام وقتی دری وری می‌گوید. صدای زنگ موبایلم، که نوید آشنایی را می‌دهد. اسمس یک دوست. مداد چشم قهوه‌ای. چشمهایم وقتی که فکر می‌کنم قشنگم. بوی تن سینا. مزه قورمه سبزی. خواب استانبول دیدن. وقتهایی که می‌نویسم. این وبلاگ. گوگل پلاس این روزها. معین و چطوری عاشقت شدم خواندنش. هایده و وقتی میای صدای پات و فیلان. داریوش و من از تو راه برگشتی ندارم. شهرام شکوهی و آن صدای بم که به قیافه‌اش نمی‌آید. وقتی که پروژه‌ای را تحویل می‌دهم. گزارش کار نوشتن. ماشینم وقتی تمیز است. گربه‌ها در هر رنگ و هر اندازه و هر جایی. مزه شیشلیک. جوراب رنگی. کفش نو. نسکافه صبحها...

پنج. چه بهترم حالا.

شش. «ما گر ز سر بریده می‌ترسیدیم / در محفل عاشقان نمی‌رقصیدیم»

هفت. یک چیزی هم در گوشتان بگویم، من از سر بریده می‌ترسم. هیسسسسس...

 


 
هر آن کس که دندان دهد، نان دهد
ساعت ۸:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٥/٦  کلمات کلیدی: غر می‌زنم، پس هستم

توى ذهنم وردِ "پس کى تمام مى شود؟" گرفته ام. اولش ماه رمضان، بعد تابستان، تابستان داغ لعنتى. دیروز رفتم دفتر مرکزى و پشت میز پلکیدم و فکر کردم چه زنده ترم در کارگاه اما کار نکردم. امروز یک جلسه عظیم کارگاهى داریم. کارفرما همه کارشناسها را خواسته که به خط ردیف کند. نماینده پیمانکار زنگ زده که داریم تیغه ها را روى سقف سوم اجرا مى کنیم. من زل زده بودم به اتوکد. اتوکد به من. گزارش آسانسورها را نوشتم و بلند بلند گفتم مردک کیسه دوخته براى ما. مردک در اینجا کنایه از شرکتیست که ازش آسانسور خریده ایم و ارزان خریده ایم و حالا بدبخت به انواع شیوه ها مى کوشد چندرغاز چندر غاز ضرر میلیاردى اش را جبران کند. رفیق شفیقمان گ.م از تهران هم به صف روندگان پیوستند و من اخم دارم. دیروز اخمم مرا کشاند به یک جر و بحث بیخودى. آن هم آخر شب که باید آرام بگیرم و کپه مرگم را بگذارم و حساب کنم که چند روز دیگر مانده از این جهنم لعنتى.

دلم ساحل مى خواهد. ولو شدن. بستنى. باد در موهایم. بله، من پررو هستم و الان مى شود سه هفته که من از سفر برگشته ام و سفر از من برگشته اما هنوز دلم تنگ است. براى کى؟ براى کسى که بلد بود رامم کند. آرامم کند و حالا نیست. یا خودش نیست یا بى حوصلگى آمده نشسته جاى من. خیلى سخت است که بدانى حوصله ات را ندارند، حاشیه جان. حاشیه، غاشیه نیست ها. حالا شده حکایت من که هى منتظرم روزها بگذرد و فکر کنم یهوو آسمان لابد آبیتر مى شود. همه دوستهاى من زمزمه "برویم"،"برویم"شان رفته تا عرش اعلى. خیلى متعالى مى گوید خوشحال باش برایشان. دارند مى روند که خوشبخت بشوند. من فکر میکنم خوشبختى کجاست؟ کجا گمش کرده اند مردم؟ و لعنت به همه چیزهایی که این خاک را اینقدر نخواستنى کرده.

من حالم خوب نیست. من گرمم است. من فکر مى کنم کارگاه ما خیلى دور است. من باید باز دنبال کار بگردم و حوصله اش را ندارم. مى گوید نرو سر کار. دارى خودت را داغان مى کنى. قبلترش گفته بود کسى عاشق تو نمى شود توى این سن. رفتم کامنت گذاشتم که چهل که چیزى نیست. حتى هشتاد ساله هاى بى دندان هم عاشق مى شوند. من باید بروم کنار دریا. من دلم ساحل مى خواهد.

من دلم مى خواهد آخر این همه قصه هاى ترسناک آن کلاغ گیج لعنتى برسد به خانه اش. من دلم مى خواهد نترسم. تابستان نباشد و اینقدر خسته نباشم. من دلم مى خواهد شیدا بودن اینقدر سخت نباشد. من دلم مى خواهد عشق برگردد. بیاید زل بزند که همین دور و برها بودم. کثافت دروغگو. مردک مى گوید براى تولد زنم آیفون فایو بخرم؟ خوب است؟ مى گویم خوب است. خیلى هم خوب است. بعد فکر مى کنم یک هفته است مى خواهم بروم ابروهایم را بردارم و نمى رسم. فرزانه مى گوید "دستم زهر ندارد." دروغ مى گوید. زهر دارد. مرگ بر مخترع اپیلاسیون و حومه.

من حالا دراز کشیده ام، کاسکوى مهمان دارد توى پذیرایى صلوات مى فرستاد. دلم را خوش کنم به این روز داغ؟ جلسه؟ نسکافه؟ آیفون فایو زن همکارم؟ کفش اسکیت؟ خیار؟ نمى شود. الان فقط دلم مى خواهد تمام راه تا کارگاه را "آتش بدون دود" گوش کنم. عشق دلم مى خواهد. عشق وحشى. عشقى که مى درد و نمى ترسد و شاید هم "خاصیت عشق این است." اسم دخترانتان را شیدا نگذارید. این همه اسم، یک چیزى بگذارید که بشود سى و خورده اى سالگى را باهاش طاقت آورد. لشم را بلند کنم از تخت. بروم سرکارم. جهنم. انتهاى بزرگراه همت. من همانیم که بال بال مى زند.


 
هیچ
ساعت ۱:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٥/٥  کلمات کلیدی: دغدغه های ذهنی من

مادربزرگم سالهاى آخر عمرش را جلوى تلویزیون و به تماشاى اخبار سلبریتیها گذراند. خیانت، حاملگى، عشق و عاشقى و سفرهاى سلبریتیها شده بود خوراکش. دور و بریها غر مى زدند که سر پیرى به جاى اینکه رو بیاورد به معنویات، زده به بیراهه. نه نماز مى خواند، نه دیگر روسرى سرش مى گذاشت. در آن خانه و راهروى درازش راه مى رفت و تق تق عصایش بود و صداى مجرى فسقلى بلوند که با شادمانى مژده مى داد که گلبن از شوهر سومش جدا شده، بچه پینار دختر است و دِمِت به دوست دختر قبلى شوهرش که اسم او هم دِمِت بوده فحش داده. من مادربزرگم را در سالهاى آخرش ندیدم و چه حیف. براى من، او زنى بود که نمى نشست. جا نمى زد. اشک نمى ریخت و یک لحظه بیکار نمى ماند. اما انگار حسرتِ زندگىِ از دست رفته یک جا آمده و گریبانش را گرفته، طفلکى ام. یک جا دیگر بریده. امیدش را از دنیایى که دوستش نداشته گرفته و چسبیده به تکه هاى کوچک زندگى دیگران، گیرم به عنوان یک تماشاچى و لابد دلش خواسته زندگى کند. دلش خواسته دوباره سى یا چهل ساله باشد و زندگى کند. نیمه شب است و من به مادربزرگم فکر مى کنم. چه گذشته که او را رسانده به نشستن و تماشا کردن. حسرتهایش را براى که به ارث گذاشته مادربزرگم؟


 
بى خیال قورباغه، گربه ات را قورت بده!
ساعت ٤:٤٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٥/٤  کلمات کلیدی: غر می‌زنم، پس هستم

یک. هفت ساعت از روزم را خوابیدم. قرار بود بروم شمال. بازدید سایت. توى دلم یک شادى کوچک دویده بود که دریا. به جایش اما هفت صبح توى تخت بودم و به یک گربه فکر مى کردم. هر گربه اى هم نه. همین گربه سفید و زرد خوشگل خانم ف. فکر کردم گربه یک غرابتى دارد با روح من. دلم گربه مى خواهد توى خانه. نه براى این که زل بزند به من. براى اینکه بعد از همه زل زدنها بپرد توى بغلم که مى فهممت طفلکى. چقدر آن بغل گرم و پشمالوى گربه اى مى چسبد لابد. وقتى که قرار بوده بروى دریا و نرفته اى. وقتى تنهایى و هزار وقت دیگر.

دو. مادرم مى گوید چى مى خورى که پوستت جوش مى زند؟ شکلات؟ من هم یک وقتى جوان و خام بودم و توى غذاهایم دنبال جوابِ این چیزها مى گشتم. حالا مى دانم که افکارم آنقدر رسیده اند به آستانه ام که با هر ناآرامى، پوستم متلاطم مى شود. موج است مى گذرد. این را کتابهاى روانشناسى مى گویند. حواسشان نیست که بگویند و بلافاصله بعدش یک موج دیگر... هاه! فویل طلایى دور شکلات فرو روشه ام را باز مى کنم و فکر مى کنم من که قرار است جوش بزنم، حداقل شکلاتم را خورده باشم. بله مادرم، من شکلات زیاد مى خورم این روزها.

سه. بچه شده روح سرگردان وراج خانگى. راه مى رود و هى مى پرسد "فردا برنامه مون چیه؟" ول کن معامله هم نیست. تا آخر روز را مى خواهد ساعت به ساعت بداند. در گرماى ۵٠ درجه و رخوت و کارگاه و روزهاى تمام نشدنى، بچه ام مى پرسد:"بعد چى؟" دیشب از برنامه جمعه پرسید. گفتم هیچ. لم دادن توى خانه. هیچ کارى نکردن. "بعدش چى؟" هیچى تر...

چهار. سردرد خر است.

 پنج. جایى خوانده بودم که اگر مى خواهید خدا خنده اش بگیرد، برایش از برنامه هاى آینده تان بگویید.


 
چگونه یاد گرفتم سطح دغدغه ام را کنترل کنم و گوشواره ام را دوست داشته باشم
ساعت ۱۱:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٥/۱  کلمات کلیدی: روزهای من ، غر می‌زنم، پس هستم

 

یک.

- شالت چه رنگی است؟

- نارنجی.

- گوشواره چی؟ پروانه؟

- نه یک مروارید ساده است. چسبیده به گوشم.

می گویند کارگاه ما روی تلفنها شنود دارد. می گویند کنترل می شویم. من فکر می کنم این مکالمه ساده بین دو زن را اگر کسی گوش کند، از کجا بفهمد که چقدر فرق هست بین گوشواره ای که بیخ گوش آدم بچسبد تا گوشواره ای که بتواند تاب بخورد. چقدر فرق دارد شال نارنجی، با هر شالی. چه خوب است دوستی داشته باشی که از گوشواره هایت بپرسد و از رنگ شالت. گیرم که یک بار بیشتر ندیده باشیش. گیرم که فقط یک موهیتوی تقلبی را در لابی یکی از هتلهای همین شهرمان با هم خورده باشیم و به نعنای لای دندانهای همدیگر خندیده باشیم. در این تابستان داغ و این روزهای خاکی و تابستانی که قصد تمام شدن ندارد، دوستیش خوشایند و آرامش بخش است. مثل آن اولین لیوان آب خنک بعد از افطار. دقیقا مثل همان.

دو.

این روزها بیشتر ادای کار کردن در می آورم تا اینکه کار کنم. تقصیر من نیست. بخشی از یک سیستم هستم که با هارت و پورت و بزرگنمایی کارها را پیش می برد و من باید صبر کنم و به نتیجه هارت و پورتها لبخند بزنم و نقشه ها را تایید کنم. راستش را بخواهید دلم برای روزهایی که می نشستم و با عرق جبین و کد یمین طراحی فاز دو می کردم و آخر روز دلم خوش بود که کاری جلو برده ام، تنگ شده است. اینجا هم البته کار جلو می رود و من هم باید با عنوانهای دهن پر کنی مثل ناظر معماری زیر برگه ها را امضا کنم ولی آخر خیلی از روزها دل چرکینم. که تمام روزم در یک هیاهوی بی پایان گذشته و من حتی یک قدم هم جلو نرفته ام.

سه.

یک بار برایتان نوشته بودم که من دیر به دنیا آمده ام و باید عصر حجر به دنیا می آمدم که با ببر و شیر بجنگم و با تیرکمان قورباغه شکار کنم. دقیقا همان. دوباره. هزار باره. من چرا اینقدر زود حوصله ام سر می رود؟ الهام می گفت از بس سرعتت زیاد است. پیش الهام که بودم ماشین ظرفشویی را وسط یک مکالمه سه دقیقه ای خالی کرده بودم و الهام داشت هاج و واج نگاهم می کرد. برای الهام هر کدام از این کارها یک پروژه بود. چیدن ظرفها در ماشین ظرفشویی. خالی کردن ماشین ظرفشویی. پهن کردن رختهای شسته شده. تا کردن رختهای شسته شده. جمع کردن اسباب بازیهای بچه. لیست کارهایی که نوشتم می توانست یک روز کامل الهام را سرگرم کند. من؟ سر جمع بیست و پنج دقیقه همه این کارها را انجام می دهم و وسطش حتما یک دور هم تابی به خودم داده ام با آهنگی که در آشپزخانه پخش می کنم و احتمالا گوشی تلفن هم دستم بوده. مولتی تسک هستم و از گفته خود دلشادم. ولی نمی دانستم که سرعتم، موهبت نیست و نفرین است. نفرین خدایان.

چهار.

به مهندس تاسیسات گفتم "حواست بود این آقایی که داشت معماری را می کشید، در مورد جای موتورخانه و سپتیک تانک و اتاق کنتورها، بله ها را الکی می گفت؟" ختم روزگار است و البته که حواسش هست ولی سطح دغدغه اش، از یک بله الکی فراتر رفته. به اینجایی رسیده که می داند این بله ها چیزی را عوض نمی کند. یک جور گفتمان جلسه ای جا افتاده. من هنوز در آن سطحی هستم که شنیدن یک حرف الکی دیوانه ام می کند. همین که مشاور پروژه پای نامه هایم با بی عاری تمام می نویسد که اصلاحات مورد نظر انجام شده ولی نشده کافی است که اخم کنم و آتش بگیرم. شاید وقتش که بشود من هم عبور کنم. من هم بشوم یک چیزی مثل جریان باد. خیلی فراتر از مورچه ای که دارد با جنازه سوسکش روی زمین سر و کله می زند. حیف که اینجا را نمی خوانند این همکارهای من. اگر می خواندند البته عبارتی می نوشتند که ترجمه اش به زبان من می شد " تشبیهت تو حلقم مهندس!" یا یک چیزی تو همین مایه ها.

پنج.

بیکار نیستم امروز. قرار است یک جدول مساحت 8 صفحه ای 80 آیتمی را چک کنم. برای همین است که نشسته ام وبلاگ می نویسم.