"ستاره گفت که خاموش! لحظه را دریاب..."
ساعت ۱۱:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٦/۳۱  کلمات کلیدی: من و پسرم
امروز باران زد. ما توى حیاط مدرسه ایستاده بودیم براى کلاس بندى. معلمها بساطشان را جمع کردند و با بچه ها دویدند به سمت بخش سرپوشیده. مست باران شده بودم. پسرک جست و خیز مى کرد. شنگول، خوش. بعدتر بچه ها رفتند سر کلاس که با معلمشان دوست بشوند و ما در نقش والدین خیلى کار درست نشستیم و جلسه درمانى شدیم. همان حرفهاى پارسال. بعد از جلسه کتابها را دادند دستمان و برگشتیم دنبال کار و زندگى. عصر که از بیرون آمدم نشستم به جلد کردن کتابها. هیجان زیر پوستم بود. هیجان سال تحصیلى جدید، کتابهاى نو، مدادها. پسرک نشسته بود کنارم و کتاب مى خواند بدون تشر شنیدن. خانه خنک بود. ریتا با انعکاس تصویر خودش روى شیشه دالى بازى مى کرد و به ما محل نمى داد. دامنم با گلهاى ریز آبى پخش شده بود روى فرش. سینا گفت:" مى دونى؟ معلم امسالمون خیلى مهربونه. فکر نکنم اصلا جیغ بزنه. خانم کبیرى جیغ جیغو بود." پاییز پشت پنجره زل زده بود به من. به ما. لحظه، ساده و کامل بود. (شنبه ٣٠ شهریور)
 
در فنجان قهوه ام، باغ وحشی دارم.
ساعت ٩:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٦/٢۸  کلمات کلیدی: روزهای من

نازنین فنجان قهوه را گرفت بالا و گفت: « یک شکلی هم هست که نمی دونم اسبه یا مرغ!» دور و بریها پق زدند زیر خنده. من گفتم: « اسبه.» فنجان دست به دست چرخید. « اسبه.»، « مرغ؟ نه بیشتر شبیه تیر چراغ برقه.» دادم در آمد: «بدین من ببینم. اسبه دیگه. اسب باشه.» بعد از راهها گفت. راههای سخت. دور. تاریک حتی. آخرین بار که فال قهوه گرفتم، حوالی دوازده سال، پیش نسرین گفته بود زنی هست با موهای بلند، وساطت می کند و همه چیز درست می شود. زن موبلند مرا که دیده بود
گفته بود: « چه چشم و ابرویی داره.» من زیر هاله معصومیتم داشتم غرق می شدم.

توی آن فنجان را خودم نگاه نکردم. توی این یکی راههای پیچ در پیچ بود و خروس و اسب و یک سری جک و جانور دیگر. فکر کردم دوازده سال گذشته شاید هم بیشتر. نسرین هنوز فال می گیرد؟ نمی گیرد؟ مشهد بودیم. خانه عمویی که حالا خیلی سال است که مرده است. شب. گرم شده بودم در معاشرت خانوادگی دوست داشتنیمان. عمو بود. زنده بود هنوز. توی پذیرایی جا انداخته بودیم و خوابیده بودیم. من و شهرام و امیر عباس و ملی و بچه هاش و نسرین و زن عمو. علیرضا نوزاد بود و دخترها جای عروسک باهاش بازی می کردند. شب، دیر وقت شب، نسرین گفته بود فال بگیرم؟ گرفته بود. گفته بود که درست می شود. همه چیز درست می شود.

نازنین گفت: «نیت کن و انگشت بزن.»  انگشت زدم. ته فنجان دو تا کبوتر افتاده بود. نازنین گفت: « یعنی چی؟» گفتم: «  باید بگی آره یا نه.» گفت: « نمی دونم. کنار همن ولی روشون به هم نیست.» من فکر کردم از کجا می شود فهمید که دو تا کبوتر ته فنجان قهوه زنی که لاک قرمز زده یعنی «بله» یا « نه. » یکی از دخترها گفت: « شیدا پاشو. نوبت منه.» فنجان را برداشتم. یکی از کبوترها پایین پای اسبم بود. یک مار
وسط فنجانم می خزید رو به بالا. آن بالاها چند پرنده ی کمرنگ به سمت سفیدی پریده بودند. من گرم بودم. پیراهن گلدار خاکستری را پوشیده بودم که برای چنین روزی خریده بودم. به نیت اینکه کنار دخترهایی که دوستشان دارم بپوشم. زندگی یک جور ملیحی در گذر بود. لیوانم را برداشتم. سرکشیدم و سوزاند.

آن گوشه فنجان، جاییکه هیچ کس نمی دید، پشت لردهای قهوه، دختر بچه ای کز کرده بود. چشمهای گرد و قهوه ایش را دوخته بود به من و می پرسید: « درست شد؟ همه چیز درست شد؟» گفتم: «هیسسسس...» فنجان را پرت کردم توی سینک و لیوان به دست برگشتم توی پذیرایی که به فال قهوه نفر بعدی گوش کنم.


 
پاییز هم نیست که بنویسم:"در کوچه باد مى آید."
ساعت ٧:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٦/٢٤  کلمات کلیدی: افسردگی و سایر دردهای بی درمان
مرد سر تا پا سفید پوشیده بود. آنقدر سفید که حسودیم شد به سبکیش. با اینکه صندل پوشیده بودم به مناسبت هفته آخر تابستان. گرچه که دلم براى این تابستان تنگ نمى شود. بس که دلتنگى داشت و چرند و گرم بود. نمى دانم با مهر چه کنم. افکارم، ملغمه اى هستند از تابستانى که گذشت. حرف باید بزنم و حرفم نمى آید. باید بنویسم و نمى شود. زل زده ام به روزها و باور کرده ام که من ترسو هستم. هنوز توى رختخوابم. ریتا بیدار شده و دارد با خودش معاشرت مى کند. از وقتى این جانور را آورده ایم، حداقل یک نفر هست که صبحها خوش اخلاق بیدار مى شود. حالا دارد من را صدا مى کند. شین را حسابى غلیظ مى گوید. این روزها بیشتر از همه آدمهایم، این طوطى صدایم مى کند. یاد روزهاى شیدا با چهار تا آى اضافه به خیر. پخشم توى خودم. پراکنده ام. به هم ریخته ام. من کفش سفید ندارم. مرد حتى کمربندش هم سفید بود. باید انگیزه اى باشد که از این رختخواب بلندم کند و "تکمیل جدول نازک کارى ساختمان ادارى" آنقدرها هوس انگیز نیست. اگر من هم سرتا پا سفید بپوشم لباسم از این همه افکار سیاهم لک نمى شود؟ مى توانم سیاه،آبى،بنفش یا کرم بپوشم، سفید نه. من به آهى بندم این روزها. آهى که اگر پاییز بکشد پرت مى شوم تا ته دنیا. تا آن ته نامسکونى ترسناکش. چه سخت است ته جایى تنها ماندن. ته دنیا یا ته یک عشق. من هنوز بیدار نشده ام و اینها را توى خواب مى نویسم. من کفش سفید ندارم. تنها کفش سفید زندگیم، کفش عروسیم بود که چند سال پیش دادمش رفت. باید از جایم بلند شوم و الان در این لحظه هیچ روزنه اى به هیچ لحظه اى از امروزم تکانم نمى دهد. چطور است بچرخم، پشتم را بکنم به روز و بگذارم افسردگى نفله ام کند؟
 
حشره ات را قورت بده!
ساعت ٦:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٦/٢٠  کلمات کلیدی: پُزوووو
کیسه بزرگ لوازم مدرسه دستم بود و دهانم را باز کرده بودم که با مسئول روابط عمومى خوش و بش کنم که چیزى پرید ته گلویم. حشره اى کوچک شاید، تار مویى، غبارى. افتادم به سرفه و اشک راه افتاد از چشمم. سرفه کردم، آب خوردم، بالا آوردم اما حشره از جایش تکان نخورد. همانطور محکم چسبیده ته گلویم. از من بترسید. در گلویم حشره اى دارم. همین روزها که بالهایش را باز کند، که بزرگ بشود، که مرا از این همه بیهودگی بکند و ببرد، همه تان به من حسودى مى کنید.
 
اینجا بادبادک بازها هم پیر مى شوند
ساعت ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٦/۱٦  کلمات کلیدی: روزهای من
کارم خوب پیش نرفته بود. نقشه را میرور کردم و نشد. جاى ورودى را عوض کردم. آشپزخانه را بردم جاى موتورخانه. موتورخانه را گذاشتم جاى بایگانى. پله ها را عمود کردم به ساختمان. چرخاندم. پشت و رو کردم. نشد که نشد. آخر لپتاپ را بستم و فکر کردم امروز روز من نیست. یک ساعت قبلترش یهویى فروکش کرده بودم. آن جریان انرژى قطع شده بود و مانده بودم من و موهاى وزوزیم و تصویرم توى آینه که دوستش هم نداشتم. از خانه که بیرون زدیم، ابر بود. باد دریا مى زد و هوا جور خوبى خنک بود. از آن هواهایى که آدم دلش بى دلیل مى گیرد و چیزهاى بى ربطى مثل حرفهاى عاشقانه مى خواهد. توى آسمان ایزدشهر بادبادک بزرگى یک طرف آسمان را پر کرده بود. سرمه اى، با دنباله زرد و نارنجى و آبى. بچه دوید سمت دریا با همان خوشحالى بى دلیل بچگى. من نشستم روى حصیر زرد و زل زدم به دامن سفیدم توى باد. نوشتم روح شده ام. نوشتم دختران پا برهنه از جلویم رد مى شوند. نوشتم من ایستاده ام، دنیا انگار مى گذرد و من عین خیالم نیست. پرسید با منى یا وبلاگ مى نویسى؟ وبلاگ مى نوشتم بلند بلند. بعد درد آمد و نشست روى صندلهاى خاکستری. لخ لخ کنان راه افتادم که بروم خانه. مرد بادبادک باز داشت نخ بادبادکش را جمع مى کرد. چه پیر شده بود. دلم یهویى گرفت. دخترهاى پابرهنه رفته بودند و من فقط مى توانستم به نوافن فکر کنم روى کانتر آشپزخانه. بى دلیل جمعه خزیده بود توى پنجشنبه ام. دلم بدجور گرفت.
 
دیگه چه خبر؟
ساعت ٧:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٦/۱۳  کلمات کلیدی: روزهای من
گیر داده که "چرا منو نبردى کارگاه؟" جوابهاى "نشد" و "منم دیگه نمیرم کارگاه" را قبول نمى کند. پسره را مى گویم. خودم هم دلم براى کارگاه تنگ شده. اگر اینقدر دور نبود و پروژه رو از چنگ مهندس میم درنیاورده بودند و این کار و محیط جدید اینقدر مشتاقم نکرده بود، حتما ادامه اش مى دادم. دیروز مى گفت: "منو ببر شرکت!" گفتم:"جام کوچیکه، آتلیه شلوغه، جلسه دارم." اونقدر گفت تا آخر امیر گفت:"خودم مى برمت سر کارم." فکر کردم پنجشنبه روزى ببرمش دفتر حداقل محیط را بهش نشان بدهم. بچه ام تا حالا شرکت به این گندگى ندیده خب! ( توى پرانتز - خودم هم ندیده بودم!- پرانتز بسته!) کار جدید خوب است. آتلیه جدید شلوغ است. سرپرستش وا داده، کارى به کار کسى ندارد و در نتیجه همهمه مدام هست. یک آدم رو اعصابى دقیقا پشت من مى نشیند که مدام دارد زر مى زند. زر به معنى واقعىِ زر. مثلا دیروز گیر داده بود به کلمه هاى انگلیسى پراندن. دخترهاى دور و بر هم که انگار به عمرشان حرف بامزه نشنیده اند، هرهر و کرکر که آقا به چاقو گفته "کنایف!" سمت راستم دختر آرام و مهربانى مى نشیند که سرش توى کار خودش است. سمت چپم آقاى آرامى هست که مدام با تلفن حرف مى زند، پچ پچ طور به زبانى که نمى شناسم. ته ردیفمان آقاى مسنى مى نشیند که خسته است، کلا خسته است. از همان کله سحر هم که مى آید سر کار خسته است. به جز این دو تایى که سمت راست و چپم مى نشینند، اسم هیچ کس را بلد نیستم. حالا یاد گرفته ام که جلوى سنسور در طبقه تکان بخورم که در زودتر باز شود. یاد گرفته ام از روى سایت شرکت جلسه تنظیم کنم. دیروز هم معلم خصوصى رِویت آمد و درسمان را شروع کردیم. از بس قمپز در کرده بودم که باهوشم و زود یاد مى گیرم تند و تند درس داد. تقریبا هیچى نفهمیدم از درسش. تمام مدت درسمان ریتا جیغ زد و بلند بلند حرف زد و روزنامه پاره کرد. روى دور تندم این روزها...
 
بدبختیش این است که صندل هم ندارم!
ساعت ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٦/٩  کلمات کلیدی: غر می‌زنم، پس هستم
من آدم سردى کردن با یک غوره ام. روزهایم روتین نیست. روتین که شد مى آیم غر مى زنم که آى حوصله ام سر رفت. حالا دارم یک سیستم جدید را یاد مى گیرم. عوض کردن کارم یک طرف، کلاس ورزش و حالا هم که باید نرم افزار رِویت* را یاد بگیرم نور على نور. امیدوارم تا فصل دیکته هاى "قورباغه وسط قایم موشک بازى دوستش خرچنگ را خورد." سر و سامان گرفته باشم. البته باز هم آفرین به من که هنوز مرداب نشده ام چون یک جورى خودم را پرت کردم به این محیط جدید و به تبع جدید بودنش، ترسناک و ناآشنا. حالا دارم سر و کله مى زنم که بفهمم چى به چى است و همینطور هم از در و دیوار پیشنهادهاى هیجان انگیز مى رسد. طراحى آن برج، طراحى این ساختمان، پیشنهاد همکارى با این مجله و ... بیشترشان هنوز معلوم نیست. در حد پیشنهاد و حرف. من این وسط زن خسته اى هستم که هورمونها گازش گرفته اند و کفش پاشنه بلندش در اثر ده بار بالا و پایین رفتن از پله ها پایش را زده. زنى هستم که در آستانه خوابیدن فکر مى کند که نباید آدمیزاد اینقدر متمرکز باشد روى انگشت کوچک پایش و اصلا فردا صندل مى پوشد و گور پدر کارفرماى کچل شیک و جلسه. امروز یک خانم شیربرنج دیگر دیدم که موهایش را رنگ فانتزیهاى من کرده بود. اینجاى جدید دخترها قرتانس و موند بالا هستند، کفشهاى تق تقى و مانتوهاى آویزان. بلند بلند حرف مى زنند. بلند بلند مى خندند. اینترنت، بازى شادى، ناهار. من پایم درد مى کند و حالا فقط مى توانم به انگشت کوچک پایم فکر کنم. نشسته بودم ماستم را مى خوردم ها! دیوانه ام به خدا... دندم نرم! *revit
 
ندانستن خوب است.
ساعت ۱۱:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٦/٧  کلمات کلیدی: سی و خورده ای سالگی
امشب متوجه شدم سى و خورده اى سالگى بى رحم است. سرد و گرم چشیده و راهها را رفته است و در سى و خورده اى سالگى معصومیت بیست و خورده اى را تاب آوردن سخت است. مى گویم نگو. ما مى دانیم. آنها نمى دانند. مگر شادى زندگى به همین ندانستنهاى کوچک نیست؟ مى گوید هوووم. بچه ها، هنوز مى دوند. شب دارد به نیمه مى رسد و هنوز دنیا همان است که بود. ظرفهاى کثیف توى ماشین، غذاهاى نیم خورده در یخچال، افکار من، مثل مورچه هاى ریز پى شکر مى گردند. شکرى در کار نیست. شب است. ما خسته ایم. بچه ها، خستگى ناپذیران بى رحم کوچکمان، هنوز بیدارند.
 
من یادم نرفت، تو هم یادت نمى رود.
ساعت ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٦/۳  کلمات کلیدی: دغدغه های ذهنی من
ساق پاى راستم که چسبید به اگزوز نقره اى موتور جیغ زدم. جمع شدند دورم. یک زخم بزرگ قرمز بود و مى سوخت. لابد جیغ مى زدم که یکى همان وسطها گفت: "آروم بچه! بزرگ میشى یادت میره!" این یکى دیگر خیلى حرص داشت که یکى وسط آن همه درد وعده زمان خیلى خیلى دورِ بزرگ شدن را بدهد. عمه جان جانم با تاسف سرش را تکان داد و گفت: "دختر هم هست!" منِ ٨-٩ ساله که ارتباطى بین زخم ساق پا و دختر بودن و بزرگ شدن نمى دیدم لابد بلندتر جیغ زدم. هیچ کدامش یادم نرفت. نه آن صحنه، نه چهره پسرعمویم، نه حرف عمه، فقط آن درد را فراموش کردم. دردى که ازش یک لکه کمرنگ خیلى کمرنگ جا مانده روى پایم. درد فراموشم شد و حرفها، نه. سنگینى نگاه عمه یادم نرفت که داشت به مادرم طعنه مى زد که دخترش معیوب شده است. بعضى چیزها فراموش مى شوند، بعضى چیزها، نه. امروز دو بار گوشى موبایل را چسبانده ام به گوشم و هر بار درد پشت خط بوده. حالا دیگر وعده ى بزرگ شدنى در کار نیست. دست دنیا رو شده و همین است که هست، همینقدر که تکرارى، که خسته، که یکنواخت و درد ضرباهنگ منظم روزها را بر هم مى زند. دردى که اشک مى شود و دستهاى ناتوان من و میز سفید بزرگ. قلبم اسفنج شد و دردها را مکید. من قدمهایم را کشیدم روى آسفالت و دیدم دیگر آفتاب زورهاى آخرش را مى زند و درد آمده بود مثل یک توله سگ خانگى که زیر ماشین رفته، نیمه جان و داشت کنار من مى مرد. پسر عمو مرده است. عمه دختر کوچکش را با آن چشمهاى آبى شوهر داده و درد، درد آشناى همیشگى توله سگ است...