کسى براى ژاکت کهنه مادر شعرى نگفته؟
ساعت ٧:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٧/۳٠  کلمات کلیدی: افسردگی و سایر دردهای بی درمان

ژاکت آبى کهنه را پیچیدم به خودم. کهنه گیش هم خوب است حتى. نرم شده و ولو. جور خوبى ولو. دیشب نوشتم "فکر کنم سرما خورده ام. قرص خوردم و دارم مى روم بخوابم." و ژاکت را از تنم در نیاوردم. به سینا گفتم به من نچسب و دراز کشیدم. مادرم برایم پوآچا آورده و خاطره. من نشسته بودم کنارشان روى مبل و کمرم زق زق مى کرد و اخم کرده بودم. بیخود و بى جهت. حوصله نداشتم. نه حوصله خودم و نه بچه و نه خاطره ها را. که این یکى دختر خاله نى قلیان شده و آن یکى چاق. قصه هایى از خانواده اى که دارم ولى داشتنشان را حس نمى کنم. دورى خر است. پسر داییم عروسى کرده و طبق معمول کسى به عقلش نرسیده که قبلش به من خبر بدهد. دخترخاله تور پاریس گرفته و بچه را سپرده به شوهرش. خانه دایى سرد است و گربه هاى برادرم خیلى زشت هستند و عروس کماکان دارد نقاشى مى کشد و هنوز هم ترکى بلد نیست. من لبه هاى ژاکت را چسبانده بودم به هم. مادرم گفت هنوز هم کارت زیاد است؟ چه مى گفتم؟ که فقط اینطورى است که بودن را تاب مى آورم. اگر کار نکنم بگویم چه هستم؟ چه کاره ام؟ وظیفه ام چیست؟ حالا حتى به پول هم فکر نمى کنم. وقت ندارم پول خرج کنم. خسته ام و خستگیم از این روزهاست که مى رود. نیمه جانم را بکنم از تخت و بروم ورزش. شاید کمرم بهتر شود. شاید فکرم باز شود. بعد ورزش دنیا، دنیاى بهترى مى شود.

 صبحها که از خواب بیدار مى شوم روى صورتم جاى ناخن است. لابد توى خواب ناخنهایم را فرو مى کنم توى صورتم.


 
همنام
ساعت ۱:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٧/٢٩  کلمات کلیدی: دغدغه های ذهنی من
زن را گوگل کردم. یک عالمه از کهکشان و ماه و ستاره پیغام و پسغام آمد. یک گیومه قبل اسمش گذاشتم، یکى بعدش. نتیجه ها شد یکى. شماره تلفن یکى را پیدا کردم همنام زن و تازه شماره اش را مى خواستم چه کار؟ مى خواستم رد پاهایش را تماشا کنم. ببینم توى دنیاى بى سر و ته مجازیم پیدایش مى کنم یا نه. پیدایش نکردم. خودم هم نمى دانم چرا گاهى اینطورى آدمها را دنبال مى کنم. پیدایش که نکردم حوصله ام سر رفت. خودم را گوگل کردم. گوگل خودم را نشانم داد. آن وسطها یک شیدا ا. دیگرى هم بود که من نبودم. مترجم یک کتابى که من طرفش هم نمى توانستم بروم. یک وقتى هم که پى پرونده تصادفم را در دادسرا مى گرفتم یک شیدا ا. دیگرى بود که در همان دادسراى منطقه یک پرونده داشته و زده بود به یکى. چند شیدا ا. دیگر در این شهر هست؟ آیا همه شان سى و خورده اى ساله اند؟ آیا بچه دبستانى و گودى کمر دارند؟ آیا کم مى خوابند و مدام خسته اند؟ آیا دلشان گرفته؟ آیا آنها هم مى دانند آدمى که خودش را گوگل مى کند، چقدر تنهاست و حوصله اش چقدر سر رفته؟
 
"هى فلانى زندگى شاید همین باشد..."
ساعت ٤:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٧/٢۳  کلمات کلیدی: روزهای من
بعضى روزها هست، تکه اى از آن زندگى موازى رویاییست انگار. مال جهانى که در آن عشقها پیر نمى شوند و عاشقها از شر و شور نمى افتند و بچه ها مریض نمى شوند و جواب سر بالا نمى دهند و غذاها خودشان پخته مى شوند. آن روزها را من مى شناسم. گاهى که یک تکه از دنیاى موازیم بیفتد توى دستهایم خوب نگاهش مى کنم و فکر مى کنم من مى شد این باشم. نیستم. اما مى شد باشم. بعد روزم را تماشا مى کنم. آن روز تا مدتها راهم مى اندازد. برق را توى نگاهم نگه مى دارد. یک وقتى یک روز هم نیست. فقط یک ساعت است، یک دقیقه حتى. به اندازه خواندن یک یادداشت کوتاه. به اندازه فرصت یک آه. به اندازه لرزش کوتاه دل که باور کنى که هنوز این نیمه جان توى قفسه سینه ات مى تواند بلرزد. به اندازه تماشاى بچه بى اینکه فکر کنى که وقت مشقش است یا شامش یا خوابش دیر شده. حالا، اما، خیلى وقتست که گمش کرده ام. هم خودش را، هم تکه هایش را. مچاله زیر لحاف گرم فکر مى کنم در این لحظه هیچ چیز هوس انگیزتر از این گرما نیست. هیچ تکه اى از روزم، نفس ندارد. من نفس ندارم. بمانم همین جا و تمام روز خیال ببافم که هنوز مى شود لحظه اى از یک ممکنِ نامحقق یک نور محو بنفش بتاباند به روزم. شاید امروز هر طورى که شده باید بروم و شال و کلاه یاسى ام را از دوستم بگیرم. شاید دیگر زندگى همین است. همین اشتیاق ناموجود. همین تکرار. بروم. بروم.
 
جمعه خزیده گوشه ى خانه و به من چشم غره مى رود.
ساعت ۱٠:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٧/۱٩  کلمات کلیدی: نوشتن و دیگر هیچ

گفت نوشته هاى تو آهنگ دارد. زیر و بالا دارد. مى کشاندت. مى بردت. بعد آهنگش را برایم فرستاد. در آهنگ آذرى غم انگیز زنى آرام مى خواند از موى بافته و روى مهتابى یار و دورى. من کلمه ها را مزه مزه مى کردم و فکر مى کردم چه خوب که یک دوست فکر مى کند نوشته هاى من آهنگ دارد و ته تهش زنى دارد آوازى مى خواند. چه خوب که نمى گوید چرا غمگین مى نویسى؟ چى شده؟ فقط مى گوید کلمه هایت موج دارند. چه خوب که مى نویسى. چه خوب که مى نویسم. اگر نمى نوشتم انگشتهایم بى تاب مى ماندند و بدون فلوکستین کارم راه نمى افتاد. من مى نویسم و شب، با اینکه هنوز ادامه همان شب بیهوده است، ولى، کمى از هراسش را بین کلماتم گم مى کند. من مى نویسم و کمتر مى ترسم و کمتر اخم مى کنم و کمتر غصه مى خورم. من مى نویسم و زنى آن دورها مى خواند آى امان امان و کلمه هاى من روى موج صدایش بالا و پایین مى روند.

+



 
«پشت این پنجره یک نامعلوم، نگران من و توست.»
ساعت ۱۱:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٧/۱٩  کلمات کلیدی: دغدغه های ذهنی من

صداى زن شیرین بود و آرام. با مکث حرف مى زد و تن صدایش تغییر نمى کرد. من جایى دورتر، جایى خیلى دورتر، صدایش را مى شنیدم و به آهنگ صدایش گوش مى کردم. زن آنجا نبود و بود. زن خبر نداشت که من صدایش را مى شنوم. زن، آرام بود. من آرام نبودم. دراز کشیده بودم کنار صدایش و فکر مى کردم دنیا چه به بازیمان گرفته و چه حواسمان نیست. فکر مى کردم باید یک روز بنشینم روبرویش و نگاهش کنم. چشم توى چشم که این بود زندگى؟ که من دراز کشیده باشم توى تنهایى ام و به صداى زنى گوش کنم که تا حالا ندیدمش و از صدایش براى خودم قصه بسازم.

فکر کنم که زن حالا تاپ سفیدى پوشیده روى شلوار جین آبى و به موهایش سنجاق کوچکى زده. فکر کنم که زن پوست سفید و صافى دارد و اضطراب دیوانه اش نکرده. که زن، آرام حرف مى زند و صدایش خوب است. مثل صداى یک دوست قدیمى و تو دلت مى خواهد همانجا که دراز کشیده اى به صدایش گوش کنى و فکر کنى که چرا آرامش از آدمها به هم سرایت نمى کند؟

فکر مى کردم از بس همیشه خدا تند حرف زده ام و بى حوصله، این مکث ملیح چه به دلم مى نشیند. بعد دلم مى گیرد که بى اجازه حرفهایش را مى شنوم. احساس مى کنم غریبه ام. جایى ایستاده ام که نباید بایستم. اما دلم نمى خواهد صدا برود.

دلم مى خواهد صدا بپرسد: "شیدا، هستى؟" و من بگویم هستم. آنقدر آرام که صدایم مثل یک پس زمینه کمرنگ، افق خوشایند صدایش را ابرى نکند. آنقدر آرام که زن نفهمد که من از این خیابان گذشته ام. پاى این پنجره نشسته ام و چشم دوخته به این همه درخت خزان دیده، چند قطره هم اشک ریخته ام.


 
«باور کنید من زنده نیستم.»
ساعت ٤:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٧/۱۸  کلمات کلیدی: مى ترسم انگار

پریروز بود که زیر پاى راستم حس کردم پدال گاز بازى در مى آورد. بعد از اینکه پایم را از روى پدال برمى داشتم چند لحظه بعد آزاد مى شد. دیروز رسما شروع کرد به گیر کردن. ترسیدم خیلى. مخصوصا جایى که پایم را برداشته بودم از روى گاز و ماشین با همان سرعت داشت مى رفت. یک جاهایى خم مى شدم و با دست آزادش مى کردم. تمام شب، در خواب با همه آدمهام سوار ماشین بودیم و ماشینم نه گاز دادنش متوقف مى شد و نه ترمزش مى گرفت. تمام شب هى جلو رفتم و پرتاب شدم در خلا. هى عقب رفتم و پایم را کوبیدم روى پدال گاز ناموجود خوابهایم. تمام شب تکه تکه شدم و باز پشت فرمان ماشینى نشسته بودم که پدال گازش گیر مى کرد. من اضطراب دارم انگار. نه ولى، اضطراب که ندارم، من دارم از زور اضطراب مى میرم.


 
بیست و پنج روز مانده تا تولدش
ساعت ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٧/۱٥  کلمات کلیدی: من و پسرم

جادوى تلفن را کشف کرده. عصرها زنگ مى زند به همکلاسیش. توى خانه راه مى رود و بلند بلند با تلفن حرف مى زند. بیشتر اوقات تلفن روى اسپیکر است. مفرح ذات. روز اول پ مى گفت: "مى خوام نسخه س رو بپیچم." من داشتم ظرف مى شستم و حواسم بود که ریسه رفتنم معنیش تایید جمله هاى پسرک نباشد. روز بعد در مورد شام حرف زدند. آن یکى مدام خالى بست و این باور کرد. درى ورى محض مى گویند و خنده دار است. امیر غر مى زد که "حالا چه اصراریه رو اسپیکر حرف بزنن؟" گفتم: " هیچى بهش نگو، من دارم حسابى تفریح مى کنم با این تلفنها." بماند که درآمده به امیر گفته وقتش شده و دیگر باید یک گوشى تلفن توى اتاقش داشته باشد. سینایمان هستند. تقریبا هشت ساله. از تهران.


 
به خاطر یک شانه تخم مرغ سیمرغ و دو تا جعبه دستمال کاغذى
ساعت ٩:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٧/۱٤  کلمات کلیدی: غر می‌زنم، پس هستم

کتاب دارم، دو تا. غریبى مى کنم باهاشان. دارم با احتیاط نگاهشان مى کنم. انگار که ممکن است بخورندم! به جایش تند تند پلاسم را ریفرش مى کنم، خبرى نیست. به جز کتاب سبزى خوردن دسته اى دارم. ماهى قزل آلا دارم. جوشهاى درشت بلوغ را با بیست و اندى سال تاخیر روى صورتم دارم. یک کارفرماى نامرئى دارم که از دستم فرار مى کند. دل دردِ خفیف اما مستمرى دارم. به جز اینها یک عالمه ملال دارم. گذاشته بودمشان قاطى زباله خشکها اما سرایدار نبرده، مانده بیخ ریشم. خبر دیگرى نیست. تابستان کش آمده و عصبانیم. هر کى پاییز مرا خورده و برده و پس نیاورده خودش بیاید اعتراف کند...


 
من هم یک روز بچه بودم، باور کنى یا نه.
ساعت ۸:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٧/۱٢  کلمات کلیدی: نوستالژی

هورمونها که گوشه رینگ گیرت مى اندازند با خودت تنها ماندن مصیبت است، اما توى یک جمع آشنا وقتى آنقدر بخندى که دیگر روز سنگین و کدر به نظرت نیاید، همه چیز عوض مى شود.

توى پذیرایى نشسته بودیم، من و دختر عموها و پسرعموهام و من فکر مى کردم چه همه آخر هفته هاى بچگى شیرین بود وقتى خانه عمو فقط چند پله پایینتر بود و حیاط داشت و مى شد وسطى بازى کرد. چقدر در بازى وسطى باخته باشم خوب است؟ خوب بود اما. باختنش هم خوب بود. آن حیاط فسقلى احاطه شده با ساختمانهاى بلند هم خوب بود. داد و هوار پدربزرگ هم خوب بود، صورت پیرش و چشمهایش که به آبى خاکسترى مى زد از زور پیرى هم خوب بود.

حالا بچه هایمان بازى مى کردند. اول با لپتاپ و بعدتر کمد بزرگى را پیدا کردند پر از رختخواب و پریدند توش. دخترک موهاى بلند دلربانه اى داشت، یک جور خوبى آشفته. پسرک انگار بچگى دختر عمو بود. کمى هم شبیه برادر من. آنقدر دور و بریها قربان صدقه بچه من رفتند که بچه گیج شده بود. شام خوردیم و بعد نگاه کردم به عکس عمو که توى این عکس پیر شده بود و سرطان داشت مى بلعیدش.

زن عمو گفت: "یه بچه دیگه بیار.“ لبخند زدم که بزرگ شد این یکى زن عمو. حوصله یک بار دیگر از نو این راه را رفتن را ندارم. زن عمو لابد فکر روزهاى پیرى را مى کند که آدمیزاد دوست دارد نوه و بچه و صدا توى خانه اش باشد. من فکر کردم آنقدرها هم لازم نیست عمر کنم که عطش مرا ببندد به آدمها و زر بیخودى بود. چون چه مى دانم از حالا که بیست، سى سال بعد چه حسى خواهم داشت. شب دیگر شب خوبى بود و آن یکى عکس عمو که جوانتر بود و سرطان نگرفته بود داشت به من مى خندید.


 
یکى بیدارم کند، لطفا!
ساعت ۱:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٧/۱۱  کلمات کلیدی: افسردگی و سایر دردهای بی درمان

داشتم بین اتوبوس و ماشین کنارى له مى شدم. سرم را از شیشه ماشین آورده بودم بیرون و به مسیر رد شدن میلیمترى اتوبوس از کنار ماشینم نگاه مى کردم و دستم را مى کوبیدم به بدنه سرد و آهنى اتوبوس. کسى کمکم نمى کرد. کسى فرمان نمى داد. کسى اشاره هایم را نمى دید. اتوبوس که رد شد تازه فهمیدم نفسم را حبس کرده ام بعد که دیدم دستهایم هم مى لرزد دلم سوخت. دلم براى خودم خیلى سوخت. فکر کردم دیگر کابوسها فقط توى خواب نیستند. سرایت کرده اند به بیدارى، به خیابانهاى شهر، به خانه. انگار در یک خواب تمام نشدنى اسیرم و مدام کابوس مى بینم و کسى هم نیست که بیدارم کند.


 
«اندک جایى براى زیستن ، اندک جایى براى مردن...»
ساعت ٤:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٧/۱٠  کلمات کلیدی: دغدغه های ذهنی من

شاید هم حسى زنانه باشد یا حتى مادرانه. اینکه گاهى بخواهى آدمهایت را سفت و محکم توى خودت قایم کنى که دنیا دست از سرشان بردارد. اینکه فکر کنى آغوشت بزرگ است و توى بغل تو که باشند صدمه اى بهشان نمى رسد. اما یک جایى، یک وقتى، یک روزى هم هست که دلت مى خواهد یکى قایمت کند از دنیا. تو را در یک نقطه ى امنِ امن نگاه دارد و تا خواستى از آغوشش بیرون بیایى بگوید:" نرو،،، کجا مى رى؟"


 
ما امشب خورش کرفس داریم
ساعت ٦:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٧/۸  کلمات کلیدی: روزهای من

خیلی جدی و سفت و سخت تصمیم گرفتم که یک روز به خودم مرخصی بدهم و به جای کار کردن به آموزشم بیشتر برسم. به اقتضای کارم، مجبورم نرم افزار جدیدی را یاد بگیرم که بعد از این همه فسیل شدن در رشته مهندسی فکر نمی کردم که یاد گرفتنش ضروری باشد ولی مدیران شرکت ما اینجور فکر نمی کنند. یاد گرفتن این نرم افزار پرطمطراق شاید برای یک دانشجو یا تازه مهندس راحت و نرم و روان باشد اما برای من که سالهاست با اتوکد قدیمی دوست داشتنی جا افتاده ام، سخت است. مثل این می ماند که بعد از یک عمر با دست راست نوشتن، حالا باید با دست چپ بنویسم. طبعا مثل همه راست دستها دست چپم به هیچ دردی نمی خورد. مهارت من هم در این نرم افزار جدید از مهارتم در نوشتن با دست چپ هم کمتر است. اما روزگار، بد روزگاری است. بماند.

صبح بچه را رساندم مدرسه و فکر کردم با این روز دور و دراز و خالی و خیال انگیز پیش رویم چه کار کنم. قرار بود بنشینم و نرم افزار جدید را تمرین کنم اما دلم خواست صبح بازار تره بار را ببینم. سهم کارمندی مثل من همیشه عصر میدان است و ته وامانده بارها. اما امروز  هفت و نیم صبح ایستاده بودم توی صف سبزی و فکر می کردم خیلی خیلی زرنگم. یک خروار ریحان خریدم از جوگیری نزدیک شدن فصل سرما و نایاب شدنش و کرفس خریدم که روز خانه ماندنم را با خورش کرفس خوشمزه کنم. اسفناج هم خریدم چون فروشنده می گفت تازه است و عالی. خریدها را که گذاشتم روی پیشخوان آشپزخانه ساعت 8 نشده بود. لپ تاپ را روشن کردم که تمرین کنم.

بعد فکر کردم من که خانه ام. حداقل رختها را هم بریزم توی ماشین لباسشویی. با دوستان هماهنگ کنم که یک قرار برای آخر هفته بگذاریم. ایمیلم را چک کنم و یک سرکی هم توی شبکه های اجتماعی بکشم. همه این کارها را که کردم ساعت تازه شده بود 10. اگر شرکت بودم مطمئنم که ساعت حالا از ظهر هم گذشته بود و من چشمم به ساعت بود که کی باید بروم دنبال بچه. بعد یادم آمد که هنوز آن ورد جادویی که ریحانهای نشسته را پاک می کند و شسته و تر و تمیز می چیند توی سبد را بلد نیستم و خورش کرفس هم پیاز داغ می خواهد و گوشتش باید بپزد و کرفسش و سبزیش. این شد که لپ تاپ را بستم و رفتم توی آشپزخانه. آشپزخانه به دامم انداخت. قبلترش داشتم با غرور زنی که یک عمر کارمند بوده فکر می کردم این خانمهای خانه دار توی خانه چه می کنند که وقتشان را پر می کنند. کرفسها و ریحانها و کف کثیف آشپزخانه و قل قل جوشان خورش روی گاز جوابم را دادند. تا چشم به هم زدم ساعت شده بود 2 و باید می رفتم دنبال پسرم و هنوز ناهار نخورده بودم.

تا یک دسته سبزی خاک گرفته چرک بشود سبزی جا افتاده خورشی که بویش اهالی خانه را به هوس غذا خوردن بیندازد دو سه ساعتی راه بود و من روز آموزشم را فدای کرفس و ریحان و اسفناج کرده بودم و آخر روز فکر می کردم همین؟ بلد نبودم با «همین» راضی و خوشحال باشم. کارم پیش نرفته بود. به هدفی که داشتم نرسیده بودم. از زیر کاری که برایش برنامه ریزی کرده بودم در رفته بودم و خورش کرفس خوشمزه ای پخته بودم. فکر کردم فردا می روم سرکار و نفس راحتی کشیدم.


 
یه شب مهتاب، ماه میاد تو خواب ...
ساعت ۱۱:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٧/٥  کلمات کلیدی: روزهای من

از پشت عکسى که پسرم گرفته بود، جمعه آنقدرها هم ترسناک به نظر نمى رسید. ریتا توهم زده بود و با جدیت تمام میو میو مى کرد. عصر سنگین جمعه که آمده بود تا لهم کند، با خنده هایمان عقب نشست. خداییش هر جورى هم که فکرش را بکنید اینکه یک کاسکوى خاکسترى با دم قرمز و آن ریخت مسخره اش صداى گربه در بیاورد، واقعا خنده دار است. بعد ولو شدم روى کاناپه. روحانى داشت حرف مى زد و امید آمده بود و داشت توى قلبم جوانه کوچکى مى زد. جواب ایمیل دوستى را دادم و دیدم عصر جمعه کز کرده کنار پرده صورتى، نقره اى. درست همان جایى که ریتا هفته اول اقامتش در خانه ما سوراخ کرده بود. گفتم:"چخه!" و عصر جمعه از لاى درز پنجره پرید بیرون. ریتا گفت:"دالى!" سینا داد زد:"مامان" و یکى از یک جاى دور انگار داشت یک آواز قدیمى از یاد رفته را تکرار مى کرد.


 
چه کسى" کتاب" مرا جابجا کرد؟
ساعت ۱٠:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٧/٤  کلمات کلیدی: من و کتابها
مودم خاموش بود و من خسته. کتاب گرفتم دستم و به زور یک داستان خواندم. اولش سخت بود. انگشتم از سکون خسته شده بود، خودم دلم مى خواست بپرم از این شاخه به آن شاخه. بعد آرام شدم. صداى آشناى کاغذ گوشم را نوازش کرد. فکر کردم چند وقت است کتاب کاغذى نخوانده ام... دو سال شاید. دلم گرفت. حالا مودم روشن است و کتاب از میز کنار تختم به من خیره شده است، مى گویم:"شب، بعد" دلم یک کتاب خوب و پرکشش مى خواهد. کتابى که ادبیات خوب باشد و مهیج، قاعدتا نمونه ایرانى همچین چیزى را هم نداریم. یک چیزى دلم مى خواهد مثل نوشته هاى دن براون... یک چیزى باید با کتاب آشتیم بدهد، این داستانهاى جدید و کوتاه و قر و قاطى و ویرجینیا ولف و یادداشتهاى مارکز و هالیوود بوکوفسکى نتوانستند، کسى پیشنهادى دارد؟