kimler üzmüş birtanemi kimler inciltmiş
ساعت ۱۱:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۸/٢٦  کلمات کلیدی: من و پسرم
بچه ام مضطرب است. خواب و بیدار از آن اتاق آمد و سرش را گذاشت روى قلبم. نیم ساعت همانطور خوابید. سرش سنگین بود. قلبم زیر سنگینى سرش خسته شد اما کنارش نزدم. فکر کردم توى خواب یک جاى ناخودآگاهش ضربان قلب مادرش را خواسته. سالها بود این کار را نکرده بود طفلکى. حالا برگشته به اتاقش. قلبم کند و سنگین مى تپد. اى کسانى که بچه ندارید، اى جماعت خوشبخت، به شما، حسادت مى کنم. به شما که مال خودتان هستید. به شما که قلبتان جلوى چشمتان راه دیگرى نمى رود. به شما، که جان و روحتان یک تکه است. به شما، دیوانه وار، حسادت مى کنم.
 
«من از فرو رفتن، تن زدم.»
ساعت ۱٠:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۸/٢٥  کلمات کلیدی: روزهای من

١. مثل کوهنوردى که با یک کوله پشتى پر از یک کوه رفته بالا، تمام راه دلش خوش بوده به بنه اش، که توى کوله اش آب دارد و غذا دارد و کتاب دارد. راه سخت بوده اما. یک جاى راه کوله پاره شده و تکه هاى با ارزش یکى یکى افتاده و کوهنورد جاى هر تکه افتاده را سنگى گذاشته که شانه هاش، عادتشان به بار را از دست ندهند. فکر کرده حالا یک قرص نان یا یک دفترچه ى کوچک را از دست دادن که مهم نیست. یک قدم بعدتر و بعدتر و هى سنگ به جاى آب، به جاى لباس، به جاى کتاب. بعد در سختترین جاى صعودش، کوله اش را باز کرده و دیده هیچ چیز ندارد جز یک مشت سنگ. حال من همان است. مانده ام با یک مشت سنگ که نمى دانم سرم را بکوبم بهشان یا پرتشان کنم. فعلا نشسته ام، زل زده ام بهشان.

 ٢. ش. گفت بیا خودت را از بیرون نگاه کن. اسمش مى شود نگاه هلیکوپترى. مدتها بود آنقدر توى خودم گیر کرده بودم که نمى توانستم فاصله بگیرم. اما سکوت و تنهایى به دادم رسیدند. بالاخره شیدا را دیدم. ایستاده بود و داشت به سنگهایش نگاه مى کرد. من، ایستادن و نگاه کردن را دوست ندارم. من این سنگها را دوست ندارم. 

 ٣. یک دنیاى مجازى دارم. دوستان واقعى تویش دارم بهتر از برگ گل. دوستانى که مى شود برایشان حرف زد. دیروز که اینترنتم قطع بود مثل مرغ سرکنده شده بودم. دیدم چه معتادم به حضور نرمشان. به مهربانى بى دلیلشان. به بودنشان. دیدم که بدون آنها چه سختتر بود این روزها را تاب آوردن. این زنهاى دوست داشتنى دورم را گرفته اند تا کمتر اندوهگین باشم. مى دانم که بودنشان غنیمت است. حواسم هست.

۴. از این روزها چند تصویر براى خودم نگه خواهم داشت. نه براى آزار دادن خودم فقط براى اینکه یادم باشد که چه راحت مى شود گم شد. 

 ۵. تمام شده است. در من چیزى تمام شده و به آخر رسیده. در من زنى به اشاره اى زیر گریه مى زند. اما مى خواهم طاقت بیاورم. مى خواهم بگذرم و بگذرانم. مى خواهم دفعه بعدى که خودم را از بالا نگاه کردم، به آنچه مى بینم مغرور باشم. 

 ۶. از سه شنبه تا امروز کز کرده بودم در خودم. پنج روز. فردا، باید سرم را بلند کنم. با آینه آشتى کنم و بروم روبروى دنیا. باید سنگها را از این کوله خالى کنم. باید راه دیگرى پیدا کنم.

٧. رسیده ام جاى سخت کوه. به جاى کوه هر چه مى خواهید بگذارید و تجسم کنید. جاى سنگ هم همینطور. اما منظورم از آب و نان و کتاب و دفتر فقط و فقط عشق بود.


 
باد ما را با خود « نخواهد برد! »
ساعت ٧:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۸/٢۱  کلمات کلیدی: روزهای من

یک. باران دیگر درد این شهر را دوا نمى کند. رقصِ باد کنیم. باد که بیاید براى عاشق قدیمى یک مشت خاطره مى آورد. اما باد، تا دورترهاى دنیا هم که رفته باشد زورش به نوزده سالگى آدمها نمى رسد. زورش به روزهاى بى خیالىِ آن سالها نمى رسد که با خودش بیاورد. باد است، طوفان که نیست.

 دو. طوطى صبح را با "دالى" شروع مى کند و من لبخند مى زنم. حالا دارد همه دانسته هایش را رو مى کند. بعدتر با تن صداى من بلند سینا را صدا خواهد کرد. این جانور خوشرو باعث مى شود صبحها لبخند بزنم.

 سه. پلاک ماشینم زوج است. یعنى امروز ماشین بى ماشین. خودم چنان در اعماق تخت فرو رفته ام که انگار پاهایم را اجازه ندارم ببرم سر کار نه ماشینم را. یاد روزهاى سبکى به خیر. حالا چه همه چیز سختم است . حالا چرا فکر مى کنم به اینکه نمیرم از این دود؟ دیروز چشمهایم مى سوخت.

چهار. توى شرکت آش نذرى مى پزند. من آش دوست دارم. من دوست دارم زمستان باشد. شال یاسى را انداخته باشم دور گردنم و آش بخورم.

پنج. امروز ٢١ آبان است. هعى به قول یکى از دوستان هعى!

 شش. کاش امروز بروم دیدن سحر.

هفت. باورم نمى شود که یک وقتى نوزده ساله بوده ام.

 هشت. خوبى آدمهاى خیالى این است که در هجده سال، هجده برابر زیباتر مى شوند. جامه اى از خیال تنم کرده ام اما حالا باید بلند شوم و بروم اسفناج بشورم. بعد این زن خسته را ببرم از خانه بیرون و شاید از تجریش چیزکى بخرم برایش. جامه خیالم در اتوبوس بى.آر.تى چروک خواهد شد. چاره اى نیست.

نه. بروم ... بروم. 

 ده. مسخره حالا دارد مى گوید: " ریتا خانومِ مهربان" و بعد ریسه مى رود براى خودش!


 
«غمگین چو پاییزم از من بگذر...»
ساعت ۸:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۸/۱۸  کلمات کلیدی: روزهای من

شیشه ماشین پایین بود و قربانى داشت گلویش را پاره مى کرد. مرد مسنى با موهاى یکدست سفید از کنارم رد شد. بعد مکث کرد و ایستاد و نگاه کرد به من. سرم را بلند کردم. توى نگاهش لبخندِ "کجاى کارى دخترم" بود. انگار مى خواست بگوید حیف این روز قشنگ پاییزى نیست؟ حیف جوانیت نیست؟ انگار مى خواست بزند تِرَک بعد. انگار مى دانست که مى گذرد. این یکى هم مى گذرد. نگفت اما. لبخند زد فقط و رد شد از کنارم و قربانى به پاره کردن گلویش ادامه داد.


 
یک روز به شیدایى ...
ساعت ۱٠:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۸/۱٧  کلمات کلیدی: از دلتنگی و شیاطین دیگر

نشسته بودم براى خودم گریه مى کردم. جمعه ى لعنتى نشسته بود روى سینه ام، دستهاى سیاه و سنگین و پشمالویش را گذاشته بود روى گلویم و مى خواست خفه ام کند. حتى فکر نکردم چرا دارم گریه مى کنم. چیزى را گم کرده بودم. چیزى را که نداشتم. زندگى توى سى و خورده اى سالگى کشانده بودم به نقطه اى که نداشته هایم را هم گم مى کردم. یک عمر بدون چهار تا آى اضافه ته اسمم زندگى کرده بودم. چرا حالا فکر مى کردم شیدا از اولش هم چهار تا آ داشته؟ نداشت اما. حتى رفتم و شناسنامه ام را هم نگاه کردم. شیدا یک الف داشت آخرش که آن را هم کمى کج نوشته بودند. شناسنامه را گذاشتم جلوى آینه و از توى آینه به جمعه گفتم دست از سرم بردار. زبان آدمیزاد که نمى فهمد فقط خُرخُر مى کند. حتما "آ"هاى اضافه ته اسمم را همین جمعه خورده و به روى خودش هم نمى آورد. شاید جایى از جیبم افتاده و گمشان کرده ام. شاید هم هیچ وقت نداشتمشان. بچه هم کنارم خوابیده و مثل جمعه این یکى هم خُرخُر مى کند. من بین جمعه و بچه دراز کشیده ام. به صداى دوگانه ى خُرخُرشان گوش مى کنم و آهسته اسمم را براى خودم تکرار مى کنم تا به طنینش بدون چهار تا آى اضافه عادت کنم.


 
«یواش گفتم دوستت دارم، واسه اینه که نشنیدی...»
ساعت ٧:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۸/۱٦  کلمات کلیدی: من و پسرم

دل پیچه داشتم. از صبح. همان را بهانه کردم و نرفتم سر کار. به جایش نشستم خانه خالی را زندگی کردن. طوطی کمی حرف زد و بعد ساکت شد و من ماندم و دیوار زرد روبرویم در اتاق پسرم. تازگیها پشت میز تحریر پسرم کار می‌کنم. خودش دراز می‌کشد روی زمین مشق می‌نویسد. در واقع من توی اتاقش باشم یا نباشم همین کار را می‌کند برای همین تصمیم گرفتم که به جای میز بزرگ پذیرایی اینجا کار کنم. عیبش این است که بچه مدام حرف می‌زند. می‌افتد روی آن دور «مامان ببین» و مدام می‌خواهد همه چیز را تعریف کند. وسط جمع زدن و چک کردن تعداد پنجره‌های نما و چک کردن اتصالات ساندویچ پانل روی دیوار آجری باید حواسم باشد که به سوالهای موشکی که تا ماه می‌رود چند متر است و کدام یکی از این لگوها قشنگتر است جواب بدهم. دیروز کبابم کرد همین بچه. گفت توی مدرسه بهشان گفته‌اند که بچه برکت خانه است. « پس تو چرا سر من داد می‌زنی اگه من برکت خونه‌ام؟» نابود شدم. گفتم: «من اگه داد می‌زنم یعنی اون لحظه ازت عصبانیم. معنیش این نیست که دوستت ندارم.» جواب داد: « دوستم نداری. دوستم نداری.» این حرفها را موجود یک متر و بیست سانتیمتری به من می گوید که تا حالا کسی را به اندازه نصف عشقی که بهش دارم هم دوست نداشته‌ام و فکر نمی‌کنم هم دوست داشته باشم. این را کسی می‌گوید که قلب من توی مشت کوچکش است و کافی است تب کند تا من بمیرم. اینها را بچه من می‌گوید. حالا باز بدترین مادر دنیا نشسته به کار کردن پشت میز قهوه‌ای گردویی بچه‌اش. بچه اینجا نیست. آن طرف بازی می‌کند. کنار مادر روی میز یک موشک فضا پیمای بزرگ است. با یک سفینه و یک پایگاه فضایی. سفینه از همه‌شان قشنگتر است. این را بدترین مادر دنیا می گوید. 


 
«ارغوانم اینجاست...»
ساعت ۱٠:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۸/۱۳  کلمات کلیدی: نوستالژی ، دغدغه های ذهنی من

یک. صبح با رنگها کنار نیامدم. اول روسرى یاسى نو را سرم کردم، بعد شال آبى و آخر سر که دیر شده بود با عجله شال خردلى را برداشتم و دویدم. از آن صبحهایى که رنگم را پیدا نمى کردم و چیزى نامعلوم درست در نمى آمد. به بچه تشر زدم: "بدو!" و مثل دو سه روز پیش باز هم فکر کردم این ساعت آشپزخانه که من یک ربع جلوتر از زمان واقعى تنظیمش کرده ام چرا عقب مى ماند و زمان واقعى را نشان مى دهد. صبحم تقریبا مثل همه صبحهاى دیگر شروع شد. با "بیدار شو سینا"هاى فراوان، با "بدو سینا"هاى شتابزده، با شانه کردن سرسرى موهایم، با مکث جلوى جاکفشى ،با گشتن دنبال سوییچ و کلید خانه، با آماده کردن همزمان تغذیه و خوردن صبحانه، با فکر کردن به اینکه ظرفها را بعد مى شورم و اینکه براى شام لازم است گوشت بیرون بگذارم یا نه. یک صبح معمولى. خیلى معمولى.

 دو. همت ترافیک بود و من داشتم ایمیلهایم را چک مى کردم. کنار یک ایمیل ناشناس مکث کردم. باز کنم؟ نکنم؟ ویروس نباشد؟ فایلى پیوستش نبود. دل زدم به دریا.

 سه. در نامه نوشته بود که ...

چهار. یک وقتى بخشى از یک تصویر هستم. یک خاطره. یک واسطه که یاد کسى مى اندازد زمانى جوان بوده و رها. زمانى بوده که زندگى اینقدرها هم سخت نبوده. فکر مى کنم در زمان منجمد شده ام. در خنده هاى دخترى بیست ساله. در آتلیه هاى دانشکده. در روزهایى که زندگى نو بود و آینده هنوز یک شعر ناسروده بود. در سرسراى بزرگ دانشکده با آن شیشه هاى قدى. در کتابخانه. در لبخند آقاى امینى. در سکوى کنار ورودى. در آن بهشت کوچک که حواسم نبود که بهشت است. شیدایى هست که در آن راهروها جا مانده و من فراموشش کرده بودم. شیدایى هست یک جایى حوالى آن سالها. ایمیل اینها را یادم انداخت.

پنج. من پارک آب و آتش را در شب ندیده ام. اما مى گویند مشعلهایش را روشن مى کنند. در روز پارک بى مزه و ساده اى است. از بالاى اینجایى که من مى ایستم شهر با یک غبار خاکسترى پوشیده شده و آدمهاى تک و توک توى پارک سایه هاى کوچک تنها هستند. از اینجا که من مى ایستم زندگى مثل یک گوى چرخان است. سکونش مرگ است و مرگ، برگهاى زرد را پخش مى کند روى سنگفرشهاى سفید. من زنده ام هنوز. این را قلبم مى گوید با تپیدن مدامش و ذهنم که به شب و شعله ها فکر مى کند و دستم که حلقه مى شود روى نرده سرد نقره اى و اینکه سردم است. بدجورى سردم است.

 شش. مى گوید:"حیفى، خیلى حیفى." قشنگ مى گوید. یک جورى که باور مى کنم. که حیفم. که نباید غر بزنم. به جاى این همه وقت و این همه آدمى که حرفهاى سخت و سرد مى زنند، با همان جمله کوتاه و ساده نوازشم مى کند. از آن دوستهایى است که مرا بلد است. مرا بدجورى بلد است.

 هفت. پشت سرش پیچکهاى سبز، شبکه چوبى را گرفته اند و پیچیده اند بهش. من پیچکها را دوست دارم. اینجا و این طبقه را دوست دارم. من پشت این میز که مى نشینم کودکانه در امانم. یادم باشد که یک قلمه از این پیچکها ببرم خانه. چه فایده گرچه. دستم سبز نیست. مى زنم خشکش مى کنم. باید بدهم به مادرم. جان که گرفت پس بگیرمش و مواظب باشم که نکشمش.

  هشت. من هنوز شیدایم را پیدا نکرده ام. جایى لابلاى همین سطرهاست. باید همینجاها باشد. پشت یک "مبادا" قایم شده یا کنار یک "عاشقتم" دراز کشیده یا در سایه یک "خسته ام" خوابش برده. جایى همینجاهاست دخترکم.

 نه. بخوابم. خسته ام و روزم مرا از هجده سالگى تا نوزده سال بعدش چرخانده و پسم آورده به زنى که کمرش خیلى درد مى کند و نگران بچه اش است که صدایش گرفته و کارش عقب است و خسته است و حیف است به خدا که اینقدر خسته باشد. یادم بیندازید که یک شب پسرم را بردارم، برویم پارک آب و آتش. تا زمستان نشده...


 
هشت ساله مى شویم.
ساعت ٧:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۸/٩  کلمات کلیدی: من و پسرم

جلوى عددهاى مومى اکلیل زده مکث کردم. براى یک لحظه ى کوتاه فکر کردم "هفت" یا "هشت" و بعد هشتِ سبز را برداشتم. کیک و شمع را گذاشتم روى صندلى کناریم و فکر کردم آیا واقعا هشت سال گذشته؟ آیا از آن روز خنک پاییزى که با مانتوى خاکسترى روشنم رفتم که مادر شوم، از آن اولین دیدار، از آن نوزاد کوچکى که روى سینه ام مى خوابید، از آن لالایى هاى شبانه، هشت سال گذشته؟ کى بچه ام اینقدر بزرگ شد؟ من چرا حواسم نبود؟ بعدتر سینا را با دو همکلاسیش از مدرسه برداشتم. پسرها روى صندلى عقب نشستند. توى راه پوریا براى سینا و سام از بیگ بنگ تئورى حرف زد، خیلى هم ساده و شمرده. من گوش مى کردم و سوال دیشب سینا توى مغزم تکرار مى شد :" قبلش چى مامان؟ قبل بیگ بنگ چى بوده؟" و فکر مى کردم باید دائره المعارف نجوم را براى پسرک هم بخرم. ساکت که شدند به سینا گفتم:"راستى سینا یادم رفته بود چند سالت میشه و چند تا عدد خریدم که نمى دونم باهاشون چیکار کنیم!" گفت:" هشت سالم میشه!" گفتم:" اى بابا! من یک و دو و چهار خریدم!" سینا پیشنهاد کرد که با اسمارتیز روى کیک بنویسیم هشت. گفتم:" نه، مى نویسیم دوازده منهاى چهار! با شمع" پسرها خندیدند. فکر کردم چه خوب که هنوز اینقدر بچه اند که به همه چیز مى خندند. بعد با افتخار مادرى که حواسش جمع است "هشت" سبز اکلیلى را دادم به یکى از دستهاى کوچکى که از عقب ماشین دراز شده بود به سمتم. پوریا انگار نه انگار مه وقفه اى افتاده با همان جدیت گفت:" به این کهکشان مى گن کهکشان راه شیرى " و. شمع سبز را پس داد به من. سینا پرسید:" پس منظومه شخصى چیه؟" گفتم:" شمسى" سام پرسید:" طوطیه هنوز هست؟ واقعا حرف مى زنه؟" پوریا گفت:" طوطى نیست، کاسکوئه." سینا گفت:"مامان وایمیستى پاک کن انگرى برد بخریم؟" گفتم : " نه، الان نه." و سعى کردم به هشت سالگى مادر شدنم فکر نکنم. پرسیدم:"کى مى دونه بیگ بنگ یعنى چى؟" سه تایى با هم گفتند:"من، من، من." شمع سبز سر خورد گوشه جعبه و همانجا ایستاد. یک روز مانده بود تا هشت سالگى پسرم و من هزار و هشت ساله شده بودم.


 
«خیال کن بى تو هیچ دردى ندارم...»
ساعت ۸:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۸/۱  کلمات کلیدی: غر می‌زنم، پس هستم

یک. توى آبدارخانه جلویم را گرفته که باى سکچوآل است. قبلتر فقط یک بار ازم پرسیده بود که مى گویند من بچه دارم که جواب داده بودم که یک پسر دارم و نزدیک ٨ سالش است. یک بار دیگر مرا نشان داده بود به یکى دیگر از دخترها که این خانم مرموزى که تازه آمده بچه دارد و ایش و ویش و من هم لبخند زده بودم. این بار سوم بود و حالا خانم داشت به من نخ مى داد. چرا توى هیچ کتابى ننوشته اند که در چنین موقعیتى باید چه کار کرد؟

دو. ع. نامه مفصلى نوشته خیلى با محبت. آخرش هم عذرخواهى کرده که حرفش به منظور نبوده. چیزى گفته که گفته باشد. من پستى را که از حرف ع. نوشته بودم پابلیش نکردم و بنابراین شما نمى دانید من از چى دارم حرف مى زنم. پس به گیرنده هایتان دست نزنید. من نامه را خواندم پشت میزم و اشکهاى دم مشکم سرازیر شدند. بعد فکر کردم دلم نمى خواست ازم معذرت بخواهد. لحظه تمام شده بود. گم شده بود و من داشتم پاى یک ایمیل پشت میز مثلثى کوچکم اشک مى ریختم و حتى نمى دانستم چرا گریه مى کنم.

سه. بارها شده حالم بد بوده. نپرسیده چرا. از کنارم رد شده آرام، بى صدا که پرش بهم نگیرد و من هر بار باز دلم شکسته که چرا نمى پرسد چه مرگت است زن؟

چهار. ت. گفت مرد اسم رابطه شان را گذاشته لانگ ترم ریلیشن شیپ. البته رابطه لانگ دیستنس هم هست. گفت دوستش دارد. گفتم سرش را بخورد. هم لانگ ترمش. هم ریلیشن شیپش. گفتم پاشو برو ببینش. برو استانبول. گفت مى ترسم اگر ببینمش کار به جاهاى باریک بکشد. گفتم اصولا جاهاى باریک براى همین توى رابطه ها هست که کار آدم بهشان بکشد. جاهاى باریک چالشهاى رابطه است. گفتم برو نترس. عمرت را با اى کاش تلف نکن. خندیدیم. پشت میز ننشسته بودم که گ.م زنگ زد. گفتم خوبم. فکر مى کنم حتى گور پدر همه تصمیمهاى محکم و "من هرگز"هاى دنیا. خیلى با انرژى گفتم بلدم همان شیداى همیشگى باشم. گوشى را گذاشتم. روزم اگر همانجا، همان لحظه تمام مى شد چه خوب بود. دیگر این همه نمى نوشتم تا دردم را بفهمم.

پنج. همت شلوغ بود و من افتاده بودم به هق هق. من دختر زرزرویى بودم از بچگى. هر وقت گریه مى کردم مادرم مى گفت :"گریه نکن بیچاره. مگر مادرت مرده؟" طبعا هر بار دارم زر مى زنم والدم توى گوشم مى گوید: " گریه نکن بدبخت!" و بعد مى گردد تا ببیند چه مرگم است. حالا مى دانستم چه مرگم است و نمى دانستم. دیدم دارم بار یک عالمه هیجان منفى این روزها را تخلیه مى کنم. کمردردم، سرماخوردگیم، قهر و قهر کشى هاى خانگى همیشگى، حرفهاى بى معنى و سکوتهاى معنى دار. بچه اى که حرف گوش نمى کند و سرتق است و همه حرفهایش را با "نه" شروع مى کند، پروژه اى که نصفه نیمه و گند است و باید اصلاحش کنم، جوشهاى صورتم و آرزوهاى به درک واصل شده ام و نامه ع. و حرفش. آنقدر گریه کردم که دیگر گریه ام نمى آمد. به والد درونم گفته بودم یک بار هم محض تنوع تو خفه شو. خفه شد.

شش. شهرام شکوهى خواننده محبوب وقتهاى افسردگیم است. من یک روز با همین آهنگ"خیال کن"اش مى میرم و تمام مى شوم.

هفت. من لینک دانلود آهنگ را ندارم. اسمش همین است"خیال کن" توى پرانتزش نوشته پیانو ورژن. 

هشت. خیال کن روزگارم رو به راهه

خیال کن رفتى و دلم نمرده

خیال کن مهربون بودى و قلبم

کنارت و ازت زخمى نخورده

خیال کن هیچى بین ما نمونده

خیال کن خیلى ساده دارى مى رى

خیال کن بى خیالِ بى خیالم

شاید اینجورى آرامش بگیرى...

نه. من چه کار کردم بعد از نخ دادن همکار محترم؟ لیوان سرامیکم از دستم افتاد و دسته اش شکست. خم شدم و تکه هایش را جمع کردم. بعد هم از آبدارخانه آمدم بیرون. آها، چاى سبز خوردم بعدش، با عطر یاسمین.

ده. ت. پرسید: "اگر یک هفته باهاش باشم، بعد چى مى شود؟" گفتم یک هفته زندگى مى کنى. یا ادامه پیدا مى کند یا نه. اگر ادامه پیدا کرد و جدى شد که هیچ. اگر تمام شد تو یک هفته عشق کرده اى. بعدش دو ماهى افسردگى مى گیرى از نبودنش. تا یک سال جاى خالیش تیر مى کشد. سال دوم شروع مى کنى به خودت فحش دادن که چرا رفتى. این شد که ریسه مى رفتیم وقتى سر میزم نشستم. دارم باهاش دوست مى شوم و این خوب است...

یازده. آهنگ را مى خواهید؟ ایمیل بزنید. Mrsshina@gmail.com