بولدوزر کوچک من
ساعت ۸:٤٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٩/٢۸  کلمات کلیدی: روزهای من ، من و پسرم

خمار کم خوابى، روى تخت پسرک خودم را گوله کرده بودم در اعماق لحاف و دشک. لاى در را آرام باز کرد و تا دید بیدارم پرید توى اتاق. خودش را لوس کرد:" تو منو بیرون کردى، من سردم شد." بعد خودش را جا کرد بین من و لبه تخت و کله کوچکش ماند بیرون. واقعا هم یخ کرده بود. نوازش کردنش همان و چموش شدنش همان. نشسته بود روى زانویم که مى خواهد سرسره بازى کند. گفتم:" تو دیگه هشت سالته مامان. این بازى مال دو سالگیت بود." کوتاه نیامد. له شدم زیر سنگینى تن هنوز کوچکش و فکر کردم چطوریست این عشق مادر و فرزندى که نه کم مى شود، نه زخم مى خورد، نه توقعى توى کارش هست و نه زمان در آن اثرى مى گذارد. تا له و لورده و عاشق روى تخت رهایم کند و برود سراغ سرگرمى تازه اش، یک بند فکر کردم به عشق.

 دیشب رفتیم فیلم "عملیات مهد کودک"، خدا به دور. عاجزانه ازتون خواهش مى کنم گول ظاهر گوگولى و بازیگران خوب این فیلم را نخورید. فیلم به معنى واقعى کلمه لوس، به درد نخور و ابلهانه بود. سطحى و غیر واقعى و غم انگیز. پنج تا بچه مهدکودکى براى اینکه پدر و مادرهایشان را وادار کنند که با آنها وقت گذرانى کنند در خانه دست به خرابکارى مى زنند. یکى شوفاژ را خراب مى کند که در خانه سیل راه مى افتد، یکى خانه را مى ترکاند، یکى غذا را مى سوزاند و چکهاى مادرش را قایم مى کند. همه این گندها را که زدند پدر مادرها بو مى برند و از مهدکودک و از هم جدایشان مى کنند. بعد به کمک امدادهاى غیبى و خداى متعال!!! به هیات اکبر عبدى ( البته در فیلم فرشته پیرى است به نام فافا) همه چیز خیلى معجزه آسا درست مى شود. کارمند بداخلاق بى پول ترفیع و یک عالم پول مى گیرد. زن و شوهرى که در آستانه طلاق هستند روابطشان گل و بلبل مى شود. عروس و مادر شوهر یکهو عاشق هم مى شوند و خلاصه با یک سلسله معجزات همه مسائل حل مى شود و بچه هاى خرابکار به مهد برمى گردند.

 فیلم یک پیام اخلاقى بیشتر نداشت:" بشین سرجات و هیچ کارى نکن تا نیروهاى غیبى همه چیز رو به بهترین وجه درست کنن." مروج تفکرِ انفعال. نشستن. چشم به آسمان دوختن. به جاى هم کشیدن و آب از رودخانه آوردن، دعاى باران کردن. الهاممان نصف فیلم را گریه کرد. زندگى در شرایط استاندارد بلاد کفر بچه را رقیق القلب کرده ظاهرا. البته وقتى که بچه هاى گوگولى رو به دوربین مى گفتند که چقدر دلشان مى خواهد بابا مامانها با آنها بازى کنند آدم یک جوریش مى شد. شاید هم من سنگ شده ام، چه مى دانم. پسر الهام سرِ خسته خوابالودش را گذاشته بود روى دست مادرش. پسر من هى پرسید پس کى و کجا شام مى خوریم. من حرص مى خوردم از فیلم و سناریو و بازیگران به این خوبى که من را جاى احمق فرض کرده بودند. نکنید با خودتان این کار را، نکنید. خلاصه که بعد از ظهر مفرحى بود. شام بعدش و حضور خوب دوستان البته. فیلم را تماشا نکنید، لطفا!


 
«در کوچه باد مى آید و این ابتداى ویرانیست...»
ساعت ۱٠:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٩/٢٧  کلمات کلیدی: روزهای من

مثلا نشسته باشى پشت میز کوچک، در دوران نقاهت پروژه چرندى که دو روز پیش بالاخره تحویل داده اى. مثلا پالتوى آبى نو پوشیده باشى با شال سفید. مثلا روز سرد خوبى باشد و به دلت هم گفته باشى بیخود گرفته است. مثلا سفارش یک یادداشت گرفته باشى در مورد سرما. مثلا قرار باشد با تو مصاحبه رادیویى کنند در مورد کتابت. مثلا صبح یکى بهت گفته باشد تو چطور کار مهندسى مى کنى وقتى که به جایش مى توانى بنویسى؟ مثلا چهارشنبه باشد اما نه از آن چهارشنبه هایى که قرار است یک عالمه خنده همراهش باشد. مثلا شیدا باشى، دستت را با بلوز سفید یقه اسکى زده باشى زیر چانه ات و هى فکر کنى که پس کى تمام مى شود این اندوه بى سبب. مثلا ٢٧ آذر باشد و ٣٧ سال و نیمه شده باشى... مثلا ....


 
...
ساعت ۱۱:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٩/٢۳  کلمات کلیدی: آخه من لیبل این پست رو چی بزنم؟

حالا که وقتش را ندارم اما این را نوشتم که یادم باشد یک متن طولانی، خیلی طولانی، بنویسم در ستایش/مذمت تصمیم گیرندگان. متنی در وصف ما تصمیم گیرندگان، این جماعت غمگین...


 
«طاقت بیار، طاقت بیار تو سردى شباى تار...»
ساعت ٧:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٩/٢۱  کلمات کلیدی: روزهای من

١. پرسید:"چه خبر؟" هیچِ خالص بودم. حرفهاى نگفته بینمان یک دیوار بلورى ساخته بودند. دیوار سرد و زیبا بود. نفسهایم روى دیوار بخار مى کرد. دیگر نمى توانست گرمم کند. دیگر تنهاییم را پر نمى کرد. بینمان یک مشت خاطره پرسه مى زدند. بین ما دو نفر که دو طرف یک میز نشسته بودیم، فرسنگها فاصله بود.

 ٢. دراز کشیدیم روى تخت و گ.م برایمان شعر خواند. "اى دو چشمانت چمنزاران من، داغ چشمت خورده در چشمان من" دخترک ٨ ماهه سکوت کرده بود و با دقت گوش مى داد. دل من فرار کرده بود از دستم و جایى لابلاى سطرهاى شعر دنبال چیزى مى گشت. " درد تاریکست درد خواستن، رفتن و بیهوده خود را کاستن، سر نهادن بر سیه دل سینه ها، سینه آلودن به چرک کینه ها" و باز تا برگردد به آن نقطه که بگوید:" پیش از اینت گر که در خود داشتم، هر کسى را تو نمى انگاشتم" چه درد و عشقى توامان در این شعر بود، چرا قبلا نفهمیده بودم. صد سال بود کسى برایم شعر نخوانده بود. چسبید.

٣. پسرها، پسرهاى ما، پسرهاى بى گناه و گیج و بازیگوش ما، پسرهایمان چه خواهند شد؟ آیا پسرم مادر شادابى را که روى کاشیهاى حمام برایش نقاشى مى کشید به خاطر خواهد داشت؟

۴. بابا پرسید: چرا شام نمى خورى؟ گفتم: میلم نمى کشد. حالم "مثل" حال اوائل حاملگیست. بابا کلمه ى بسیار مهمِ "مثل" را در جمله ام ندید گرفت و امیدوارانه زل زد به من. مادرم اما اخم کرد به اشتیاق بابا. مادرم مى دانست که من حامله نیستم. این چند روز که خوب نبودم، باز احساس کردم مادرم خیلى دوستم دارد. در اخمش، عشق مادرانه اش قایم شده بود. من بزرگ شده بودم. دیگر در آغوشش جا نمى شدم. درد مى کشیدم و کارى از دست مادرم بر نمى آمد. بابا هنوز داشت شام مى خورد. من ویار داشتم و حامله نبودم. با نوک چنگال با تکه هاى جگر توى بشقابم بازى مى کردم. مادرم خیره شده بود به سالاد. سالاد سرد و ساکت و نیم خورده وسط میز جا خوش کرده بود. مثل یک حرف نگفته که همه مى دانندش، اما کسى جرات بازگو کردنش را ندارد.

۵. "آیا دوباره گیسویم را در باد شانه خواهم زد؟"

۶. مى گوید تو همیشه از همان هیجده سالگى افسرده بودى. این حرف را به دخترى مى زند که خنده از لبش نمى افتاد. هیجده سالگیم را ندیده. اما آنقدر مطمئن حرف مى زند که انگار دیده. توى آینه به ته چشمهاى قهوه اى دخترک نگاه مى کنم و زمزمه مى کنم دروغ مى گوید. دخترک چشمهایش اشکیست.

 ٧. امشب خواب اصلا نمى آید. قطار خواب رفته. مرد و پسر من و پسر گ.م در اتاق کنارى را برده و مرا جا گذاشته.

٨. بغض دارم خیلی.

 ٩. گ.م و مهتا که آمدند گرم شدم. چقدر خودم را نگه داشته بودم که اینجور تکه اى از زندگیم نشوند. نشد. رسیده ام به نقطه اى که حریصانه چنگ مى زنم به تکه هاى کوچکِ شادى. گیرم که بعدش بشینم و یک "میهمانى خداحافظى" دیگر بنویسم.

 ١٠. عنوان از آهنگ فریدون است. از سر شب تا همین حالا همین بندش مثل ترجیع بند توى سرم تکرار مى شود.


 
«اما هنوز پوست چشمانش از تصور ذرات نور می سوزد...»
ساعت ۱٠:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٩/۱٧  کلمات کلیدی: غر می‌زنم، پس هستم

یک. داشتم ده تا مربع، ده تا مثلث و ده تا شش ضلعى را از مقواى سبز مى بریدم. مربعها، مرتب و یکدست بودند، مثلثم ولى متساوى الاضلاع از آب در نیامده بود. در شش ضلعى چیزى غلط بود که نمى فهمیدم چیست. بریدم و هر ده تایش را چیدم جلویم، دفرمه بود. به درک! جایى نگفته بودند که شش ضلعیهایتان حق دفرمه شدن ندارند. تازه یادم افتاد که امروز آخرین تاریخ تحویل کاردستى به مدرسه است. عنوان طرحشان هم بود:"کاردستى پدر و مادر براى بچه ها" خستگى و بى خوابى و کلافگى با هم هوار شده بود روى سرم. از آن شبهایى که ورد "خوب که چى؟" و "آخرش که چى؟" گرفته بودم. هر کدام را سیصد بار که تکرار کنى و بعد بروى جلوى آینه شبحى از دختر بیست و سه ساله اى مى بینى، در راهروهاى پهن دانشکده معمارى که همیشه مى خندد. "یا مقلب القلوب والابصار" بزن لهمان کن، راحت بشویم از این جان دادن مدام... دویست و نود و هشت، "آخرش که چى؟" دویست و نود و نه،" آخرش که چى؟" سیصد،،،

دو. اسمس داده ام که "عزیزم شماره دکتر رو میدى؟" جواب داده:" علیک سلام" دارد به من درس ادب و تربیت مى دهد. شیطان مى گوید جوابى بهش بدهم که تا شب صداى سوسک دربیاورد. الان از صمیم قلب امیدوارم اسمم را گوگل کند. وبلاگم را بخواند و ببیند که چه متنفرم از خودش. همه خانواده اش و این ژست خود عاقل بینى مفتضح سفیهانه شان . خدایا به چه روزى افتادم؟

 سه. بله من خشمگینم. از خودم. از زندگى. از خدا. از بچه ام حتى. از عشق. از راههایى که رفته ام. از راههایى که نرفته ام. از عشقى که پذیرفته ام. از عشقى که رد کرده ام. از روزهایم. از ناتوانى دستهاى سیمانیم. از قلب لعنتیم که هنوز مى تپد و "ابلهانه مى پندارد که حق زیستن دارد."

  چهار. مى گوید وبلاگ شده تریاکت، خودت را خالى مى کنى. دارى خودت را گول مى زنى. از اینکه حق دارد، از اینکه مرا اینقدر خوب مى شناسد هم عصبانیم.

  پنج. خشمم چکیده روى همه لحظه هایم. پخش مى شود در غذایى که مى پزم. در حرفهایى که مى زنم. در دیکته هایى که مى گویم. در نقشه هایى که طراحى مى کنم. من خشمگینم. من خ ش م گ ى ن م.

  شش. مى گویم الى مى پرسد سوغات چه بیاورد. مى گوید بگو دل خوش. مى گویم نیست. تمام شده. تخمش را ملخ خورده و بعد پوزخند مى زنم. تلخم. از زهرمار تلخترم. 

 هفت. از من فاصله بگیرید. هفت دریاى طوفانى ریخته توى جانم. قلبم تکه تکه است. از خودم بیزارم. از خودم با تمام وجود بیزارم. چرا نفهمیده بودم؟ چرا نفهمیده بودم که زخمهاى من، نه از عشق، که از خشم است.

 هشت. طوطى داش آکل به مرجان گفت:"مرجان عشق تو مرا کشت." طوطى ما ابله است. از این حرفها نمى زند. اگر چیزى سرش مى شد داد مى زد:" از همه شما متنفرم..."

 نه. این یک پست وبلاگ نیست. تریاک من است. من بیمار نیستم. معتادم. معتادم به نوشتن این دردهاى ناگفته. معتادم به قرقره کردن ناتوانیهایم. معتادم به تنهایى سهمگین کاغذیم. معتادم به این صداهاى تکرارى.

  ده. " بر او ببخشایید، بر خشم بى تفاوت یک تصویر، که آرزوى دوردست تحرک، در دیدگان کاغذیش آب مى شود."


 
«بهار ما گذشته شاید، بهار ما گذشته انگار... نرو، بمان...»
ساعت ٤:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٩/۱٥  کلمات کلیدی: دغدغه های ذهنی من

دیروز هم نشد که کار نقشه ها را تمام کنم. دخترک درونم سر به هوایى مى کرد. دیشب رفته بود توى حیاط و صدام مى کرد بیا. دلش برف بازى مى خواست. من، حمام کرده بودم و نمى خواستم حتى تا دم پنجره بروم چه برسد به حیاط. با سینا پالت گوش کردیم: " ما به شبهاى تار دل بستیم." صداى موسیقى پیچیده بود توى خانه، طوطى ساکت بود. رختهاى شسته بى تکان جلوى شوفاژ آویزان بودند. من پیراهن سبز تنم بود. بعدتر که دخترک ماند توى برف و نیامد، سکوت آمد و نشست توى گلویم. تقصیر خودم بود. برده بودمش زیر باران و یادش انداخته بودم که زندگى هنوز باران دارد و عشق. با پسرک تن تن خواندیم و چشمهایم سنگین شد.

دخترک برگشته بود و با دست و لباس برفى ایستاده بود جلوى آینه و مى گفت:" موى سفید دومى بلند است و تاب دارد و دیگر حتى به شوخى هم نمى شود بهش گفت طلایى." من جواب داده بودم:"هیسسس، بچه ام خوابه." و به برف و مه و راه فکر کرده بودم. به طنین صداى خودم، به خندیدن، به بچه ام که خوابیده بود پشت ماشین، به اینکه چقدر دلم مى خواهد توى قصه تازه ام، کنار آن همه استیصال و درد و ناامیدى، صداى کوتاه و امید بخش زنگوله اى بیاید. صدایى مثل خندیدن یک نوزاد. مثل شنیدنِ"بى تو نمى توانم." مثل یک نور طلایى و سفید که از روى دو تار موى سفید راهش را کشیده باشد تا قلبم. مثل مشت کردن برف. مثل آسمان تمیز. مثل شادى...گمشده ى آشناىِ خوبِ من، شادى ...


 
برفِ طلایى
ساعت ٦:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٩/۱٢  کلمات کلیدی: روزهای من

بابا گفت: "این که سفید نیست، طلاییه." مامان گفت: "اولش همینجورى میشه. اول رنگ مو باز میشه و بعد سفید میشه." بابا نگاهم کرد:"ببینم دوباره؟" گمش کرده بودم. یکى که بیشتر نبود. از صبح که توى آینه دیده بودمش تا شب، مدام خودش را در سایه موهاى دور و برى قایم مى کرد. دوباره پیدایش کردم و دستم را گذاشتم روش:"ایناهاش!" بابا عینک زد و به موهایم نگاه کرد و آخر سرم را بوسید. " چیزى نیست بابا!" مثل همه وقتهایى که گلودرد داشتم، زمین خورده بودم، دستم کبود شده بود و قلبم تیر مى کشید که بابا با نگاهِ جدیش نگاه مى کرد و نیمى پزشک و نیمى پدر مى گفت:" چیزى نیست..." و درد با همان جمله کوتاهش کمتر مى شد و دلواپسى راهش را مى کشید و مى رفت. اما موى طلایى همانجا بود. نه مى رفت و نه دوباره خرمایى مى شد. مامان واقع بین مثل همیشه تکرار کرد:" سفید میشه." و طلسم شکست. موها را جمع کردم و بچه را صدا کردم که برویم.

*

حالا که نشسته ام و مى نویسم مى دانم بابا ماجراى موى سفیدم را فراموش کرده است، اما مادرم رفته توى فکر. توى فکرهایش من هستم. شهرام هست و استانبول، حتما هست. من به سکوت خانه گوش مى کنم. به دیروزم فکر مى کنم که شبیه هیچ روز دیگرى نبود و روز خوبى بود. به دستهاى مهربان فکر مى کنم و به آن موى سفید/طلایى تنها فکر مى کنم که باید مواظبش باشم. قول داده ام...


 
گرانیت شکلاتى خرمدره ام باش!!!
ساعت ٧:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٩/۱٠  کلمات کلیدی: روزهای من ، افسردگی و سایر دردهای بی درمان

کاغذها را چیده ام جلویم روى میز قهوه اى، نامنظم. کلافه ام. خودکار بنفشم را مى کشم روى نقشه و مى نویسم "گرانیت شکلاتى خرمدره" و اشکم در مى آید. چرا باید با نوشتن جنس سنگ پله ها گریه کنم؟ پسرم و پوریا دارند تلفنى حرف مى زنند. هر دوتاشان تصمیم گرفته اند دانشمند ناسا بشوند، براى اینکه از نانوایى نمى شود خیلى پول درآورد. به پسرم گفتم "ناسا توى آمریکاس. " ،" خب میرم آمریکا!" و سوال کلیشه اىِ مادرانه ام قبل از اینکه بتوانم بگیرمش پرید بیرون:" پس من چى میشم؟" پسرم هم جواب کلیشه اىِ بچه هایى را مى دهد که هنوز عشق اول و آخرشان مادرشان است:" تو رو هم مى برم." انگار که من یک تکه لباسم که بشود مرا گذاشت توى چمدان و برد ناسا. دانشمندان آینده ى ناسا مى خواهند به فضا هم بروند. من پایم را فشار مى دهم به زمین زیر پایم و مى ترسم باد مرا با خودش ببرد.

دوباره روى نقشه ها را نگاه مى کنم و فکر مى کنم از این ساختمانهاى آجرى کوتاه و کوتوله متنفرم. از اینکه تسلیم شده ام به این معمارى چرند، متنفرم. از اینکه باید با اپراتور پلاتر جر و بحث کنم، دنبال چک پروژه توى طبقات بدوم متنفر و خسته ام و چه زود خسته شدم. فقط سه ماه است اینجا هستم و از همین حالا دلزده ام. دلم همان میز سفید بزرگ و اتاق ساکت را مى خواهد. دلم مى خواهد بروم کارگاه. الان اما بیشتر از همه اینها دلم مى خواهد یک باران دیوانه ببارد و من خیس خیس تا مغز استخوان زیرش قدم بزنم.


 
«در من زندانى ستمگرى بود که به آواز زنجیرش خو نمى کرد.»
ساعت ۱٠:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٩/۸  کلمات کلیدی: روزهای من

به دستهایم وزنه بسته، احساس مى کنم یک زندانیم در قرون وسطى. مى گویم چرا وزنه؟ مى گوید ماهیچه ها به وزن خودت عادت کرده اند، باید بیشتر ازشان کار بکشیم. وزنه هاى سیاه دور مچ باریکم پیچیده اند، مارهاى سیاه و زخمى. زنهاى دیگر توى آینه هم وزنه دارند. یکى به پاهایش. آن یکى صفحه ده کیلویى را نگه داشته به موازات سینه اش، ما به بارهایمان عادت کرده ایم، ماهیچه هایمان تنبل شده اند. اما آیا به این وزنه هاى تازه، عادت نخواهیم کرد؟


 
وقتى ایکاروس بازنشسته مى شود.
ساعت ٢:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٩/۸  کلمات کلیدی: من و پسرم ، از دلتنگی و شیاطین دیگر

یک وقتی هم آنقدر سبک بودم که می‌شد باد مرا ببرد. نمی‌فهمیدم. بال داشتم. بالهای نامرئی بنفش و قشنگی داشتم. با پاییز که برگشتم و پسرکم را با چشمهای قهوه‌ای خودم توی آغوشم گذاشتند دیدم بالهایم لق شده‌اند. آویزان مانده‌اند از پشتم. خیلی بعدتر که سرگرم بچه داری بودم و درست کردن غذای نوزاد و حواسم پرت این بود که قطره آهن دندانهای بچه ام را لک نکند، بالهایم افتادند. یک روز وقتی که داشتم خانه را جارو می‌کردم که بچه ذره‌های ریز جا مانده روی فرش را توی حلقش فرو نکند، بالهای بنفش پوسیده‌ام را ، جارو کردم و هیچ هم دلم نسوخت.

یک روز، اما، باد که می‌آمد، هوس کردم که بپرم. خواستم ببینم بالهای بنفشم باز مرا تا آن بالاها می‌برند یا نه. بعد دیدم ندارمشان. نیستند. به جای آن بالها، بچه‌ای بود توی خانه که به من می‌گفت مادر. بچه‌ای که دندانهای شیری بدون لکش دانه دانه می‌افتادند. بچه‌ای که می‌تواند بنویسد « بالاخره»، « مثلا» و « حتما». بچه‌ای که رو به رویم ایستاده، آینه‌ای انگار. چشمهایش نو است و اشکهایش فقط برای خواستن یک اسباب بازی تازه سرازیر شده یا درد زمین خوردن و پشتش دو بال دارد، آبی و نو. پنجره‌ها را ببندم که باد بچه‌ام را نبرد. پرواز برای او هنوز خیلی خیلی زود است. من هم که بال ندارم. این بار اگر بپرم می‌افتم و می‌میرم.


 
در قصه ام باران نمى بارد.
ساعت ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٩/٧  کلمات کلیدی: نوشتن و دیگر هیچ ، دغدغه های ذهنی من

داشتم لابلاى نوشته هاى قدیمى مى گشتم. دهانم گس شده. آیا این همه نوشتن براى همین است؟ براى اینکه یک روز، یک ماه یا یک سال بعد برگردم و خودم را توى آینه نوشته ام ببینم؟ براى گشتن دنبال تکه هاى گمشده، آدمهاى رفته، نرفته، لحظه هاى خنده، اشک و امید، که یک شب، مثل امشب، فکر کنم به اینکه روحم را تکه تکه کرده ام توى این نوشته ها. شاید براى همین است که نمى توانم داستان بنویسم. سهمم از نوشتن همین وبلاگ است. گشتم. چرخیدم و باز برگشتم به همان نقطه اول. "سفر گنگى در خط زمان" امروز بهانه اى داشتم که شعر بخوانم. شعر مثل یک دوست قدیمى زل زده بود بهم. با این یکى هم بى وفا بودم.

دلم مى خواهد قصه اى بنویسم. زن قصه ام تکیه داده به دیواره ى چوبى بالکن خانه اى کنار کوه. زن قصه ام سیگار مى کشد. لاغر و کشیده است و موهاى قهوه اى صاف، بلند و کم پشتى دارد. زن قصه ام، خسته است. یکى دستهاى سفید رنگ پریده اش را حلقه کرده دور نرده چوبى. مى ترسد از وسوسه ى پریدن. پشت سرش چراغ هال روشن است. دو تا بچه توى هال بازى مى کنند. تقریبا همسن. یک دختر و یک پسر. مردى در خانه نیست. مرد این خانه، در خانه ى همسایه پایینى زانو زده جلوى پاى زنى با چشمهاى داغ سیاه و دارد انگشتهاى پایش را مى بوسد تک تک. زن چشم سیاه بوى سیگار نمى دهد و روى شکمش جاى زخم زایمان نیست و فقط چراغ اتاق خوابش روشن است. یکى دارد از کوچه رد مى شود. صدایش را رها کرده در باد و مى خواند:" اون که رفته دیگه هیچ وقت نمیاد." سیگار از دست زنِ بالکن بالایى مى افتد لاى اطلسیهاى زن چشم سیاه بالکن پایینى. مرد حالا دارد مى گوید: " من هیچ وقت عاشق..." بقیه جمله اش در صداى خواننده شبگرد گم مى شود:" سرنوشت چشاش کوره نمى بینه ..." بچه هاى توى هال دعوایشان شده، یک صدا داد مى زنند:"مامان" مامان دارد گریه مى کند. اشکهایش مى چکد روى دستهاى خودش. مرد دیگر رسیده به بنا گوش زن چشم سیاه و تازه هنوز سر شب است...


 
قایقت را قورت بده!!!
ساعت ۱٠:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٩/٤  کلمات کلیدی: روزهای من
مامان گفت:" پاشو یه کم با این بچه بازى کن." موبایلم را پرت کردم کنار. اول شطرنج بازى کردیم که من بردم. بعد ایستگاه آتش نشانى لگویى را درست کردیم. حالا چسبیده به من، طفلکى. خودم احساس مى کنم توى این دو هفته بیشتر دارم دور و بریهام را مى بینم. مدتها بود که همه چیز محو بود و نه فقط به خاطر کار. حالا کم کم تصاویر دارد واضح مى شود. سعى مى کنم بیشتر به بچه ام توجه کنم. سرِ کار بیشتر حواسم را بدهم به کار. وقت ورزش فقط فکر کنم به ورزش و وقتى مى نویسم، حواس خودم را پرت کنم به اینکه پاییزم چه خوب خنک است، سارافون سرمه اى چه دوست داشتنى از آب درآمده، موهام چه بلند شده و چه این سکوت، بعد این همه مدت، به نظر عجیب مى رسد...
 
راه حل هزار و یکم
ساعت ٦:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٩/٢  کلمات کلیدی: روزهای من

یک. آ. برایم گوشواره سوغاتى آورده. روى هر لنگه اش پروانه اى نقره اى بالهایش را باز کرده. گوشواره جور خوبى بازیگوش است. امروز گوشم کردم و چرخیدم توى خانه. تمام مدت صداى ظریف بالهاى پروانه توى گوشم بود. حالا که گوشواره ها را درآوردم، دلم برایشان تنگ شده.

***

دو. تهران سرد شده. من پاییز را زندگى نکردم و زمستان شد.

 ***

 سه. "تو هیچ گاه پیش نرفتى، تو فرو رفتى."

 ***

چهار. بچه مى پرسد: " این کارا رو مخصوصا خراب مى کنن، بعد میدن به تو درستش کنى؟" قبلتر مفصل براش توضیح داده بودم که دارم یک کار اجرایى مشکل دار را اصلاح مى کنم!

 ***

پنج. آنقدر مشغول کار بودم که فرصت نکردم دچار دلتنگى عصر جمعه شوم.