بهشتی از جنس سرامیکی که زیر پایم است.
ساعت ۸:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱/۳۱  کلمات کلیدی: دغدغه های ذهنی من ، من و پسرم

تیشرت بنفش را پوشیده ام. با آن تمساح سبز کوچک روی سینه اش و حس گرفته ام که مثلا خیلی مردم. البته که مرد نیستم و زنم. تازه مادر هم هستم. امروز هم روز مادر است. در این آتلیه چهل نفری من تنها مادر موجودم. می شود من را گذاشت توی موزه. دور و بریها بیایند نگاهم کنند و با انگشت به هم نشانم بدهند که « اههههههههه این دختره بچه هم داره.» و تازه بچه اش نی نی کوچولو هم نیست و پسرک غرغروی تپلی است که روز مادر هم حالیش نیست. پسرک دیروز اصرار داشت که پروانه نارنجی فسقلی را که با قیچی بریده بود به عنوان کادوی روز مادر بهم قالب کند. قبول نکردم. بعد دعوا کردیم. همچین مادری هستم من. رئیس دیروز یک ایمیل کلی فرستاده بود پر از کلیشه های پر طمطراق و هندوانه های فراوانی که زیر بغلم جا نمی شد که آی مادر، آی موجود فداکار فرا زمینی که بهشت را پهن کرده اند زیر پاهای تو و از این مزخرفات. رسما حالم از خواندنش بد شد. نمی دانم کی این حرفهای دهن پرکن را جمع می کنند و به جایش یک نگاه واقعی بکنند به این موجود دو پایی که در عین مادر بودن، متاسفانه آدم هم هست و کلی نیاز طبیعی و غیر طبیعی دارد و گاهی هم پشیمان می شود از اینکه مادر شدن را انتخاب کرده.

صبح به پسر می گویم «اینقدر اذیتم نکن. امروز روز مادر است. چوب شور می شی ها.» اخمش باز نمی شود. اما توی ماشین که داریم با سرعت تمام خیابان سرازیری را پایین می آییم که برسیم به مدرسه. وقتی ویرا‍ژ می دهم که به بشکه ای که وسط خیابان سبز شده نخورم، غش غش می خندد که « واقعا رانندگیت افتضاحه!» چنین مادر و پسر مفرحی هستیم ما. روز مادر است  امروز. صبحم از خیلی کله سحر شروع شده. کلاس ورزش هم رفته ام. تحویل کار هم دارم. کلاس داستان هم دارم. وسطش هم باید پسرم را از مدرسه بردارم و بعد تحویل بدهم به باباش. یک جور کولی واری با یک کوله پشتی توی ماشینم دارم زندگیم را می چرخانم. خانه نرفته ام. نمی روم هم امروز. مادری هستم گیج و منگ و شنگول. امروز شنگول. دیروز دوستم پرسید برای روز مادر چی کادو گرفتی؟ حرفی از پروانه نارنجی تقلبی نزدم. کاش پسرک یک نامه بنویسد مثلا. «ای مادر جیغ جیغویم، تو را دوست دارم.» مثلا. کاش اینقدر خلاقیت را داشته باشد. دیشب برایش قصه پنگوئن تنبلی را تعریف کردم که از بس تنبل بود و حوصله کار کردن نداشت یک جوری خودش را رساند به باغ وحش یک جای گرم که هم هیچ کاری نکند هم یکی باشد غذایش را بدهد. روز به روز دارم از قابلیتهای خودم بیشتر دچار حیرت می شوم. در ضمن دارم کار می کنم روی تصویر ذهنی. گ. م گفته چیزی را که می خواهی چهل روز تجسم کن. آخر چهل روز تجسمت تحقق پیدا می کند. ضرر که ندارد. دارم یک آیفون فایو اس طلایی ، سفید و طلایی را تجسم می کنم. دل خجسته ای دارم. روز کلیشه ای به هم ریخته تان مبارک ای مادرهایی که مثل من در دو راهی مادر بودن و زن بودن و کلا کسی بودن دست و پا می زنید. خدا قوت!


 
«به سراغ من اگر می آیید»، می شود نیایید لطفا؟
ساعت ۸:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱/۳٠  کلمات کلیدی: غر می‌زنم، پس هستم

یک. انگار هر چه من قویتر می‌شوم بیشتر پنجه‌هایش را به من نشان می‌دهد. زندگی را می‌گویم. یک وقتهایی مثل امروز دلم می‌خواهد بروم دنبال دگمه ی «گه خوردم»ش بگردم. بگویم بی خیال ما شو. دنیا پر از آدمهای لوس و ننر است که دغدغه ندارند و دلشان غش می‌رود برای یک خورده هیجان. من بسم نیست به نظرت؟

دو. چشمهای بادامی را دوخته به من. کلاه سوئیت شرت را کشیده روی سرش. اخم کرده که دیر کردی. چرا نمی‌شود این بچه را قورت داد و از همه دنیا قایمش کرد؟ کی اینقدر بزرگ شد؟ نکند یک روز توی بغلم جا نشود؟ نکند یک روز بایستد روبروم و انگشت اشاره را بدوزد به من که:‌« تو ...» با این همه از این یکی پشیمان نیستم. گیرم که جانم بسته به جانش. آخر اگر نبود باد مرا با خودش می‌برد. بچه بندم کرده به زمین. به دنیای واقعی. به ساعت کارت زنی. به بنزین زدن. اگر نبود می‌رفتم یک ناکجایی خودم را گم و گور می‌کردم و بعد همه عمر برای اینکه چشمهایم را توی صورت کسی تکرار نکرده‌ام، حسرت می‌کشیدم.

سه. چای می‌خورم با کشمش. به این امید که روز کمی بهتر شود.

چهار. دوست سی و یک ساله ای دارم. دنیا پوستش را کنده. بدتر از من یک کرگدن به تمام معنی است که از همه چیز جان سالم به در می‌برد. ورد زبانش «بی خیال شو» است. همین دوست متخصص پیدا کردن نقطه‌های روشن توی تاریکی است. یعنی شما جهنم را بده دستش با آن اژدهای آتشین نفس – سلام هری پاتر – و قیر و قیف و برایت یک دلیل خوب برای زنده ماندن در آنجا هم پیدا می‌کند. این یکی را هنوز نباخته ام به مهاجرت. گنجم است. باید بدزمش جایی قایمش کنم که دست دنیا بهش نرسد.

پنج. چقدر فرق هست بین سی و خورده‌ای سالگی آدمها. فکر می‌کردم سی و خورده‌ای سالگی با خودش یک چیزهایی می‌آورد اما دور و برم پر است از سی و خورده‌ای ساله هایی که هنوز بچه اند. خیلی بچه. صبح به صبح دغدغه هایشان می‌رود روی اعصابم. از آن حرفهای مادربزرگی توی دهنم می‌آید که: « وقتی من همسن تو بودم ...» و بعد می‌بینم که حرفم نمی‌آید باهاشان. می‌گذارم برای خودشان بچرند. به من چه که دلخوشی کسی را ازش بگیرم. شاید آنها دگمه «گه خوردم» دنیا را پیدا کنند و همینطور لوس و ننر به زندگی اشرافیشان ادامه بدهند.

شش. می‌گوید:‌« از راه معماری؟ هیچ افقی نمی بینم شیدا.» و دلم می‌لرزد. جمله اش را از وسط دست و پا جمع می‌کنم. می‌برم قایمش می‌کنم ته کشوی میز توالت و رویش را پر می‌کنم با لباسهای خانه‌ام. اول جمله مهم نیست. آخر هیچ جمله‌ای اما نباید «هیچ افقی نمی بینم.» باشد. این را من و کرگدنهای دور و برم می‌گوییم. فکر می‌کنم شب شاید زنگ بزند و بپرسد که «هیچ افقی نمی بینم»ش را کجا قایم کرده ام. این یکی را بهش نمی گویم. بگذار بگردد شاید به جای این جمله‌ای که هیچ کداممان لازمش نداریم یک «هر چی بخوای بهش می‌رسی.» یا «گور پدر دنیا، بیا بغلم.» پیدا کرد. کسی چه می‌داند...

هفت. کارت زده ام. چایم را خورده ام. اشکم را ریخته ام. بچه ام را مدرسه  برده ام. وبلاگم را نوشته ام. بروم کار کنم.

هشت. دارید هر روز، رای می‌دهید دیگر؟ ( اینجا)


 
«من نوشتم از راست، تو نوشتی از چپ، وسط سطر رسیدیم به هم»
ساعت ۱٠:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱/٢۸  کلمات کلیدی: شادی

 

می گویم: «حالا که کف دستم زخم شده لابد سرنوشتم هم عوض شده.» می گوید:« شده.» می پرسم:« حالا چطور شده مثلا؟» بعد با هم نگاه می کنیم به زخم قهوه ای. می گوید: « دوست داری چطور باشد؟» بعد انگار که همه قصه دست ما باشد می نشینیم به خیال بافی. شادی مثلا که خطش باید منحنی باشد و زخمها را دور بزند. سفر که یک خط شاد و کوتاه است با یک پیچ ساده. یک گونی بزرگ پول که بریزد روی سرم که آن گوشه های زخم است. همان جاها که دارد خوب می شود. بعد می خندیم. فکر می کنم شاید هم همینقدر ساده باشد. زیادی جدی نگرفته باشم این گیجی بی دلیل را. بعدتر دارم یک کوه سبزیجات را خرد می کنم. دستهایم بوی زندگی گرفته اند. نارنجی. قرمز. سبز. زرد. ظرفم پر از زندگیست. زخم دارد خوب می شود اما خطهای کف دست من عوض شده اند و شاید هم سفری در کار باشد و شادی که خطش یک منحنی است که جای زخمها را همانطور که کهنه می شوند دور می زند و دور می زند و با خنده کوتاهی از لابلای انگشتهایم به آسمان می رود.

 

پ.ن. در دویچه وله هر روز به خانم شین رای بدهید. باشد که رستگار شوید.

 

 

https://thebobs.com/persian/category/2014/peoples-choice-for-persian-2014/
 
وقتی از عشق ننویسم دقیقا دیگه از چیا می تونم بنویسم مثلا!
ساعت ٥:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱/٢٦  کلمات کلیدی: اتاق فرمان

 مثلا شکم گنده ى پسرک. بد که نیست. شکم بچه ى خودم است. حق دارم در موردش بنویسم. اینکه هنوز تن تپل را ولو مى کند روى پاهایم و من اجازه دارم شکم چاق و نرمش را نوازش کنم. مامان که از استانبول برگردد به خاطر این چاقیش متلکها بارم خواهد کرد. قربه الى الله!

 این روزها دوباره کارمند کوچولو شده ام. از این هم مى توانم بنویسم. صبح به صبح کارت مى زنم. پشت میز نسکافه ام را سر مى کشم و وقتى کسى به خط مستقیمم زنگ مى زند ذوق مى کنم. بى جنبه هستم. سى و هفت سال و ده ماهه از تهران. مثلا بعد از دوازده سال که از فارغ التحصیلیم مى گذرد هنوز از شنیدن عنوان "خانم مهندس" ذوق مى کنم.

 ها، یادم آمد ماشین را بردم نمایندگى براى سرویس . با آن چسبهاى قرمز که زده بودم به داشبورد. گفتم قفلش شکسته. گفتند شامل گارانتى مى شود. ولى روغن و فیلتر و کوفت و زهرمارش را باید خودت پولش را بدهى. گفتم خب! بعد چهار تا قطعه هم گفتند باید بخرى به عبارتى ۶٠-٧٠ تومن اضافه تر کردند توى پاچه ام. گفتم خب. آن هم خب. هنوز زنگ نزده اند بروم بگیرمش. ماشین را مى گویم، زن نمى خواهم.

یک چیز دیگر هم بنویسم و بروم. دارد حرفهایش را به من نمى زند، فلانى. اعصاب ندارد. کلافه است. مى چرخد براى خودش. با من سکوت است و "لطفا ظرفها را نشور." قسمت "ظرفها را نشور"ش خوب است لطفا زمانش را بیشتر کنید. ولى من کلمه لازم دارم. نه به خاطر ترسم از سکوت. به خدا هنوز آنقدر سرم پر از کلمه است که به سکوت مثل یک گنج نگاه کنم. فقط اینکه وقتى مى دانم کسى، که دوستش دارم - یک دوست داشتن ساده است، لطفا با عشق اشتباه نشود. با سپاس از خانواده رجبى - به هم ریخته است و دارد مى پیچد توى خودش خب یک جوریم مى شود. بعد همه نگفته هام - و نشنیده هام- را مى ریزم توى آشپزیم. براى همین این روزها مدام دارم آشپزى مى کنم.

پ.ن. سه روز است دارم با مسئولین سایت دویچه وله مکاتبه می کنم که سوراخ توی سیستم رای گیری را اصلاح کنند. دیروز بالاخره وجودش را قبول کردند. سوراخ را می گویم. شما عجالتا همان رای روزانه تان را بدهید تا اطلاع ثانوی. ( اینجا رای بدهید.)

 


 
توپ تانک مسلسل دیگر اثر ندارد!
ساعت ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱/٢٥  کلمات کلیدی: دغدغه های ذهنی من

به بابا گفتم مگر تو جراح نیستی؟ این انگشتم را درست کن. انگشت کوچکه پایم از پارسال تابستان که کفش زدش، یک زائده پیدا کرده که من حواسم بهش نبود. یک روز دیدم که انگار زائده دارد می شود بخشی از انگشتم و زشت بود. خیلی زشت. دکتر پوست گفت چیزی نیست. کفش راحت و باز بپوشی خوب می شود. زمستان بود و نمی شد رفت سراغ صندل. این شد که من و انگشتم با هم ماندیم. یک روز اواخر همین زمستان گفتم بابا درستش کن. من خسته شدم. ببر این تکه خشک را. زیرش را بخیه بزن. اصلا بده جراحی پلاستیکش کنند. بابا رفته بود به مشورت با جراح دیگری و مرد گفته بود که این بخش از بدن آنقدر پوست اضافه دور و برش ندارد که بشود جراحیش کرد. بعد یک پماد داده بود که هی بزنم و مدام بزنم تا زائده به تدریج جذب شود و دست از سرم بردارد.

حالا یک ماه هم از شروع درمانم گذشته و انگشت کوچکم، کمی، فقط کمی، بهتر شده. توی یک ماه شاید یک بهبودی 10 درصدی داشته، با این حال رو به بهبود است. می توانم حس کنم که پوست مرده کم کم خودش را کنار می کشد و سلولهای زنده تلاش می کنند تا باز به شکل قبلیشان برگردند.

انگار گاهی نمی شود بعضی زخمها را کند و انداخت دور. باید صبر کنی و به تدریج مداوایش کنی. درمانش خیلی طول می کشد. این برای این است که یادت بماند که مدتی طولانی حواست به انگشت کوچک پایت نبوده. بعضی وقتها بریدن و دور انداختن هم حتی جواب نمی دهد.

 

 

پ.ن. در مسابقه دویچه وله هر 24 ساعت یک بار می توانید به خانم شین رای بدهید.

 

 

 

.


 
« ببین چقدر حقیر شده، اوج بلند بودنم...»
ساعت ٩:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱/٢٤  کلمات کلیدی: دغدغه های ذهنی من

روی آینه را دستمال می کشم و تازه می فهمم که چه کدر بوده. این همه مدت من توی آینه ای کدر خودم را نگاه کرده ام و نفهمیده ام. آینه ها کی کدر می شوند؟ وقتی حواسمان بهشان نیست؟ اما ما هر روز توی آینه نگاه می کنیم. ما هر روز خدا زل می زنیم که ببینیم موهای ریز ابرویمان در آمده یا نه. خط چشم را صاف کشیده ایم یا اینکه شال یاسی به مانتوی سبز کمرنگ می آید یا نمی آید. با این همه آینه، همین آینه که تمام هویتش و ذاتش در نشان دادن تصویر ما خلاصه شده هم کدر می شود. حواست که بهش نباشد، به خود آینه، سوای تصویرت که نگاه نکنی، می بینی یک روز هر چقدر هم گوشواره و شالت را عوض می کنی چیزی درست در نمی آید. حالت بیخودی بد است. بیخودی پیله می کنی به بچه. اینجور وقتها باید کمی عقبتر بایستی و نگاه کنی به آینه. آینه هم نوازش می خواهد. آینه هم می خواهد ببینندش. این عاشق بی ادعا که همه عمر فقط تو را نشان خودت داده، برای خودش دلی دارد و وای از وقتی که حواست به دل عاشقش نباشد. همین حالا، بلند شو. روی آینه ها را دستمال بکش و رابطه ها را و همان آدمهایی که مطمئنتر و بی ادعاتر و ساکتترند از همه و دوستت دارند. عمیق و ساکت و فروتن دوستت دارند.

 

پ.ن. در مسابقه دویچه وله ( اینجا)  هر 24 ساعت یک بار می توانید به خانم شین رای بدهید.


 
فاش می گویم و از گفته خود دلشادم
ساعت ٦:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱/٢۳  کلمات کلیدی: مهندسانه ، نوشتن و دیگر هیچ

باید بروم توی استخر راه بروم. به جایش اینجا نشسته ام دل داده ام به کلمه ها، جادوگرهای همیشگی من کلمه ها. سرم پر از هیاهو است. آنقدر هیاهو هست که نمی توانم تمرکز کنم. نمی دانم کدامشان را بنویسم. شده جایی باشی که نباید؟ حس کنی که در این خانه کسی قبلتر راه رفته. آواز خوانده. عشق ورزیده و تو هم یک مسافری و تنها خانه است که می ماند. چه خوب که معمارم. که می توانم ماندنی ترین ها را طراحی کنم و نگاهشان کنم که می مانند. که رابطه ها را در دل خودشان شکل می دهند. که آدمها را تحت تاثیر قرار می دهند. چیزی به آنها اضافه می کنند و چیزی از روحشان برمی دارند. یک تکه از روحمان را در هر خانه ای جا می گذاریم شاید.

هر خانه ای اثری دارد از زنی که یک روز روی نرده ها را دستمال کشیده و چشم به پنجره روبرو فکر کرده: « همین بود زندگی؟» من اینجور وقتها فکر می کنم چه زندگی بیهوده است. چه بد که نمی توانم پسرم را نصیحت کنم. نمی دانم بهش چه بگویم اصلا. بگویم عشق بورز؟ نورز؟ دنبال آرزوهایت برو؟ نرو؟ عاشقانه زندگی کن؟ نکن؟ زنی را دیوانه وار بپرست؟ نپرست؟ بگذار عشق به زندگیت معنی بدهد؟ ندهد؟ من فقط بلدم روی نرده ها را دستمال بکشم و زل بزنم به پنجره روبرویی و فکر کنم شاید زندگی همین است. همین فرصتی که از لابلای معماری می گذرد. همین رد دستهای من که می ماند روی نرده، روی لحظه، روی موهای خرمایی پسرم، روی شانه های تو.

فکر کنم همین که معماری می کنم یعنی لابد زندگی هنوز دست از سر من برنداشته. هنوز حرفهایی مانده که من به دنیا باید بزنم. مثلا بگویم نوشتن سرمستی روح من است. «آی آدمها، که در ساحل نشسته شاد و خندانید»... بگردید سرمستی روح خودتان را پیدا کنید. بعد یک جوری معماری کنم که معماریم به آدمها بگوید بگردند آن سرمستی درونی خودشان را پیدا کنند. آن نقطه خیال انگیز خوب را.

مثلا فکر کنم به اینکه زنی که بعد از من پا می گذارد در آن حمام کوچک آیا چیزی از حس مرا به آن فضا خواهد دانست؟ آیا کاشیها، قصه گوشواره ها را برایش خواهند گفت؟ آیا معماری مرا لو خواهد داد؟ که من آن نقطه از آن خانه را بیشتر از هر جای دیگری دوست داشته ام و بیشتر از هر جایی آنجا و در تنهایی خودم و گوشواره ها ایمن بوده ام و خوش؟

معماری خوشبختانه بیشتر وقتها ساکت است و می گذارد نوازشش کنی. معماری، صبورانه آدمها را که می روند و می آیند تماشا می کند. اما حتما زنی را که چیزی از عشقش به خانه می بخشد، به خاطر می سپارد و وقتی آن زن رفت، معماری هم آه می کشد و امیدوارنه منتظر می ماند تا باز کسی با گوشواره های رنگی و یک دنیا عشق – گیریم بر باد رفته – از راه برسد. من معمارم. کار من ساختن فضایی است که آدمها را عاشق کند و بهشان یادآوری کند که بیخودی زنده نیستند. اگر فقط زندگیشان معنایی مثل نشستن روی یک مبل و نوشتن را بدهد. آن هم وقتی که باید بروند و توی استخر راه بروند که کمردرد دست از سرشان بردارد.

 


 
صدات کردم، تو نشنیدى...
ساعت ۸:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱/٢۳  کلمات کلیدی: افسردگی و سایر دردهای بی درمان

روزم بد شروع شد. وسطهاى شب خواب بد آمده بود و اشک پلکهایم را سنگین کرده بود و نتوانسته بودم، حتى، دستم را دراز کنم تا بیدارم کنند. صبح، خوابم یادم نمى آمد اما سنگینى تیره اندوهم افتاده بود روى جمعه و کاریش هم نمى شد کرد. اندوهم را با لوبیاها شستم و خرد کردم و پختم. اندوهم را با برنج و زعفران فراوان دم کردم. به اندوهم دارچین زدم و هنوز هم غمگین بودم. بعد مست کردم. منتظر که مستى اندوه را ببرد که نبرد. فقط گیج و منگ زل زدم به دیوار روبرو و به خوابى فکر کردم که یادم نمى آمد.  به بچه ام فکر کردم و به مادرم. دلم مى خواست بچه باشد اما نبود.

 تا شب که حرفهاى نگفته بهانه گریه را به من دادند. گریه کردم. اندوه اشک شد و هق هق شد و چکید. راهش را از لابلاى مژه ها باز کرد و باز من تنها بودم و خیلى، خیلى کوچک بودم و کارى از دستم بر نمى آمد. همه اش هم حرفها نبودند. نگفته ها، فاصله خالى لابلاى سطرها، دیوانه ام کردند. آن "دل نبند"ِ نگفته، آن "وابسته نشو" که شاید خیال بود و همان خیال از صبح دیوانه ام کرده بود. بعد براى اولین بار توى عمرم، دلم خواست از اینکه هستم هم قویتر باشم. یک کرگدن واقعى. این ته مانده ى شکنندگى و زنانگى را بریزم دور و پنجه به پنجه بیندازم با زندگى، بى عشق، بى امید. هنوز حالم همان است. بهار و هورمونها که سرشان را مى کوبند به ناکجاى روحم، وقت خوبى براى کرگدنها نیست ظاهرا. آسه بروم و بیایم ... تا اطلاع ثانوى.

 

پ.ن. در دویچه وله هر بیست و چهار ساعت یک بار به خانم شین رای بدهید.


 
من داد می زنم پس احتمالا هستم!
ساعت ۱٢:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱/٢٠  کلمات کلیدی: نوشتن و دیگر هیچ

برای من وبلاگ نوشتن داشتن یک پنجره شخصی بوده، همیشه خدا. همیشه جایی بوده که می توانستم از پنجره ام رو به دنیا داد بزنم و یک وقتهایی هم برایم مهم نباشد که دنیا می شنود یا نه. مهم آن فرآیند داد زدن و نوشتن بوده که این همه سال مرا پای این پنجره نگه داشته. نمی دانم چند نفر از همان روزهای شروع وبلاگ نویسیم این صفحه را دنبال می کنند. آن وقتهایی که نوشتن یک درخشش بود کنار بقیه هیجانهای زندگی. بعد یک وقتی نوشتن تنها هیجان باقی مانده شد. تنها دریچه ام به خلاقیت. به اینکه باز احساس کنم که می توانم بنویسم و در این توانستن چیزی هست که به من توان ادامه دادن می دهد. حتی نوشتن کتاب به اندازه وبلاگ نوشتن برای من هیجان انگیز نبود. این پنجره که آزادانه روبرویش ایستاده ام و رو به آدمهایی که چهره خیلیهایشان را نمی شناسم حرفهایم را نوشته ام، برای من یکی از خوشایندترین و دوست داشتنی ترین نقطه های زندگیم بوده و هست. وبلاگم از معدود چیزهاییست توی زندگیم که مغرورم بهش. من این وبلاگ را خیلی دوست دارم. انگار که یک تکه از من است. دستم است. قلبم است. برای همین وقتی می بینم که دریچه شخصی خوشایندم مورد توجه بقیه هم قرار گرفته خیلی خوشحال می شوم.

اینها را نوشتم که بگویم خانم شین همانطور که خیلیهایتان می دانید در مسابقه دویچه وله کاندید منتخب کاربران فارسی زبان شده. لطف کرده اید و این دو سه روزی که از مسابقه گذشته به خانم شین رای داده اید. قوانین مسابقه به این شکل است که هر کاربر می تواند هر 24 ساعت یک بار رای بدهد. بنابراین می توانید هر روز سری به صفحه مسابقه بزنید و اگر هنوز از من و دیسکویی که وعده اش را در پست اول داده ام خوشتان می آمد رای بدهید. ( کلیک کنید.)

فقط اینکه دوستان در مورد نحوه رای دهی توضیح خواسته بودند. برای رای دادن باید اکانت فیس بوک، توئیتر یا دویچه وله داشته باشید. در صورتی که اکانت دویچه وله ندارید مجاور لوگوی فیس بوک و توئیتر روی گزینه دی-دبلیو کلیک کنید و یک اکانت دویچه وله ثبت کنید. برای ثبت اکانت فقط لازم است که یک آدرس ایمیل داشته باشید و بس. از طریق اکانتی که درست می کنید بدون نیاز به فیلتر شکن می توانید رای بدهید. بنابراین حتی لازم نیست که از اکانت فیس بوک و اطلاعات شخصیتان استفاده کنید.

 

 


 
«من این جزیره سرگردان را از انقلاب اقیانوس و انفجار کوه گذر داده ام.»
ساعت ٧:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱/۱٩  کلمات کلیدی: دغدغه های ذهنی من

یک. هر چیز وقتی دارد، حتی سر کشیدن آن داروی تلخ. وقتش که نباشد به کامت تلخی می ماند و بهبودی هم در کار نیست. برای همین من این روزها خیلی با احتیاط از کنار روابط و آدمها عبور می کنم. می ترسم کسی نظرم را بپرسد و نتوانم بگویم که شاید وقتش نشده. شاید هنوز آن دمل چرکی آنقدر بزرگ نشده که سر باز کند و آن درد وحشتناک وقتش نرسیده که در تمام تنت پخش شود و آزاد شود. من این روزها محتاطم. چیزی که تمام عمرم نبوده ام.

دو. نشسته بودیم روی مبل. ر. گفت: توی این دنیا هر چیزی که بخواهی، هر چیزی که واقعا بخواهی به دست می آوری. من آن موقع مست بودم اما این جمله اش یادم مانده. این جمله از آن جمله هاست که باور کردنش زندگی خیلیها را سخت می کند. چون باید باور کنند که اگر به چیزی نرسیده اند مال این بوده که یا خواستنشان از ته دل نبوده یا اینکه اصلا همت و شهامت خواستن چیزی را نداشته اند.

سه. یک وقتی بود توی زندگیم که فقط یک شعاع نور می خواستم. در عمیقترین و تاریکترین چاه زندگیم بودم. آنقدر تاریک و ساکت که حتی صدای افتادن قطره های آب وحشتم را بیشتر می کرد. نورم، از جایی که انتظارش را نداشتم به من تابید.فکر کردم به صبحی در ناکجایی از زندگیم چقدر کلمه ها، نجاتم داده بودند. نورم شده بودند.

چهار. در من توان برخاستن بود. اما نه توی تاریکی. قویترین آدمها هم یک جایی شده که نشسته اند و آنقدر قوز کرده اند که موهایشان مماس شده با خاک. قویترین آدمها هم دلشان می خواهد کسی هوایشان را داشته باشد. کسی حواسش باشد که شانه هایشان گاهی از سنگینی بارها تیر می کشد. دستهایشان کم می آورد و اگر بارشان را وسط راه زمین نمی زنند مال این است که زمین خوردن با همه باورهایشان در تضاد است. شکست از درون هر آدمی شروع می شود و آدمهای قوی شکست درونشان را جدی نمی گیرند. حتی اگر شکست بخورند، پیراهنشان را می تکانند و باز به راه می افتادند. تقصیر خودشان هم نیست. آنها بلد نیستند قوی نباشند. کاش دور و بریها بلد باشند که هوایشان را داشته باشند. که باز دلشان نشکند. باز توی تاریکی کز نکنند. باز با شالهای رنگی قهر نکنند و مدام از تاریکی ننویسند.

پنج. نورم، کاش بداند که من، چه همه محتاجم به اینکه باز و هر روز به من بتابد. که اگر دیگر تاریکی دور و برم نیست، اگر سرم را بلند کرده ام و باز محکم قدم برمی دارم معنیش این نیست که لازمش ندارم. که در تمام این روشنیها، در این روزی که برای دیدن آسمان عینک آفتابی لازم است و حتی نمی شود از پنجره ها بیرون را نگاه کرد، باز همان نور قدیمی و خوب است که راه را نشان می دهد. که یاد می دهد زندگی ارزش زندگی کردن دارد اگر فقط یک شعر عاشقانه مانده باشد که بشود یک صبح جمعه خواند. همان وقتی که هنوز گنجشکها از خواب بیدار نشده اند.

 

پ.ن. در مسابقه دویچه وله هر بیست و چهار ساعت یک بار می توانید به خانم شین رای بدهید.

 


 
گزینه دوم و پیشنهادی بیست سال پیش در چنین روزی ...
ساعت ٩:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱/۱٦  کلمات کلیدی: نوستالژی

لابلاى سطرها قایم شده ام. قلبم توى مشتم است. جمعه چطور اینقدر دیوانه ام کرد؟ شده بودم سراپا بیست سالگى."خونه قشنگیه. خیلى دوستش دارى،نه؟" تنها جایى بودم توى این دنیا که همه این سالها خانه بوده، پناهگاه بوده و امن بوده. همه سالهایم، همه ى سالهاى معنى دار زندگیم در این خانه گذشته. حالا هم از دورى خانه دلگیر مى شوم. یکى از ماهیهایم بى خود و بى جهت مرده بود. ماهى مرده را انداختم توى سینک.

 
گوش کردم. صدا به دخترک، به بیست سالگى دخترک مى گفت:"چیزى نیست. چیزى نیست." ما - من و خیالت - نقش بازى نمى کردیم. یک تکه ى زندگى نشده از گذشته را زندگى مى کردیم. گذشته، خیلى ساده، مى توانست همان جمعه باشد. بعد فکر کردم به ده سال بعدترش. بازى تمام شد و من دلم گرفت. فکر کردم بابا پنجشنبه برمى گردد. آیا وقت داشته حقیقتهاى تلخى را که این چند وقته به خوردش داده ام هضم کند؟
 
- یک جایى ته دلم ، ته ته دلم احساس شکست مى کنم.
- چرند محض است.
 
 دیوارهاى آبى تیره را دوست نداشتم. کاش امسال رنگشان کنند. باز بشود روشن. اتاقم نفس بکشد. "تخت اینجا بود. میز آنجا. کتابخانه داشتم و همین قالیچه روى زمین بود." دخترک پله ها را مى دوید. دخترک سرخوش بود. "ساکت باش. چیزى نیست." خیالت نشسته بود و من تماشایش مى کردم. "آب کترى تمام شد. من چاى دم نکردم."
 
زندگى چرا از آن جایى که همه اش شعر و خیال و رویا بود رسید به این نقطه؟ کى و کجا قبض برق و قیمت گوشت مهم شد؟ کى دیگر کتاب نخواندیم و خیال نبافتیم؟ کى تکرار اسم رمز روزها شد؟ روى پله اول مى ایستم و به گلدانها نگاه مى کنم. دخترک بیست ساله ام شجاع است و دارد از پنجره به بلوار دانشگاه نگاه مى کند. دخترک فکر مى کند سرنوشت چیز چرندى است و زندگى باید کرد. به هر قیمتى که شده، به جاى زنده مانى زندگى باید کرد. دخترک کله خر است و از قضاوتها نمى ترسد. اگر هم اشک دم مشکش است براى این است که دلش تنگ شده و تازه شنبه است امروز. دخترکم، دخترکِ شجاعِ ترسوىِ سرکشم ...
 

 
back to the future
ساعت ٧:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱/۱٦  کلمات کلیدی: روزهای من

حالا تو هى بگو نمى شود. ما در زمان سفر کردیم. برگشتیم به روزهاى معصومیت ناگزیر. به وقتى که آینه ها راست مى گفتند. به وقتى که دنیا اینقدر کوچک نبود و سر و ته همه ى راهها به هم نمى رسید. من، دخترک را مى دیدم با آن حجمِ بى نهایتِ سادگیش، با باورش به عشق و صداقت و رویا که سرنوشتش، چه راحت مى توانست جور دیگرى رقم بخورد. در نقطه ى تردیدى که جادوى کلمه هاى کاغذى، مى توانستند اسیرش کنند. در ابتداى راهى که باز معلوم نبود به بن بست مى رسد یا ناکجا. حالا مى دانم که بهترین آرزویم براى دخترک همین مى توانست باشد. که راه، برایش همیشه راه باشد. همیشه اشتیاقش به حرکت، به رفتن ادامه داشته باشد. نایستد. فرو نرود. به جمعه هاى سایه و تماشاى سریالهاى تکرارى تسلیم نشود. دخترک اما با اشک توى چشمهایش زانوى غم بغل گرفته که سرنوشتش چه مى شود. دخترک ترسیده و من هنوز آنقدرها سفر در زمان را یاد نگرفته ام که بغلش کنم:"نترس بچه! تو در امانى." و بگویم که اشکهایش را فراموش خواهد کرد. که از منِ امروز شدن گریخته و حالا سرنوشت، بازیهاى دیگرى برایش خواهد داشت.

تو هم گوش کن! امروز، اولین روز سال جدید است و صفحه مان سفید است. بیا قصه را از همین جا از نو شروع کنیم و این بار آن طور که دلمان مى خواهد بنویسیمش. یکى بود، یکى نبود، دخترى بود رنگین کمان ...

پ.ن. اینجا به خانم شین رای بدهید.


 
به زودى در این مکان افتتاح خواهد شد.
ساعت ٧:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱/۱٥  کلمات کلیدی: پُزوووو ، شادی

براى من که مدتهاست جز قورباغه قورت دادن و دوام آوردن کار دیگرى نکرده ام، خبر کاندید شدن وبلاگم براى جایزه دویچه وله آلمان یک خبر خوب، یک خبر خیلى خیلى خوب است. خانم شین نشسته روبرویم و چشمهایش برق مى زند. من دارم فکر مى کنم چه بنویسم که تشویقتان کنم بهش راى بدهید. خب حالا بیایید به خانم شین راى بدهید و امیدوار باشید که حالا که این همه قورباغه قورت داده از کنار برکه قورباغه ها بلند شود و برود دنیا را از زاویه دیگرى فتح کند. اصلا شما راى بدهید، برنده که شدیم در این مکان یک دیسکو با تمام امکانات افتتاح خواهد شد.

پ.ن. اینجا رای بدهید.


 
یکى هم بیاید قول بدهد که «اگر» را کاشته اند و هیچى سبز نشده ...
ساعت ٤:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱/۱٤  کلمات کلیدی: دغدغه های ذهنی من

فضا بى هوا سنگین شد. یک عالمه "اگر" آمدند و نشستند کنار ما. یکى شان داشت کاهو خرد مى کرد. دیگرى ظرف مى شست. سومى کانال ماهواره را عوض مى کرد. من دلم گ.م را مى خواست. اگر یک نفر در این دنیا باشد که بتواند تمام "اگر"ها را شوت کند تا ناکجا خود گ.م است و بس. شب خوابیدم و نصفه شب دیدم که دارم باز با "اگر"ها سر و کله مى زنم. یکى بیاید سنجاقم کند به لحظه ى حال. یکى بیاید این همه "اگر" را از زندگیم بیرون کند. یکى بیاید و بگوید "اگر" را ساخته اند که آدمیزاد زندگى یادش برود. اما اگر ...


 
املت هم داریم، با شیر پرچرب و نسکافه.
ساعت ۸:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱/۱٢  کلمات کلیدی: روزهای من

مى پرسد:"شیدا، کى و از کجا شروع مى کند به خراب شدن؟ چرا نمى فهمیم وقتى دارد شروع مى شود؟" مى گویم:" مى فهمیم اما ترکها آنقدر ریز هستند که ندید مى گیریمشان. همین ترکهاى ریز، بعد پخش مى شوند همه جاى رابطه و بزرگ مى شوند و یک روز به خودت میایى و مى بینى از رابطه ات، فقط فاصله مانده و بس." او آه مى کشد. من زل مى زنم به دیوارها.

شاسى ها را بالاخره کوبیدم به دیوار. حالا شیداى وسط دریاچه نمک روبرویم است، با شال قرمز دور گردنش. آفتاب دارد غروب مى کند و من تازه به صرافت این افتاده ام که این عکسها غم انگیز هستند. گاهى توى زندگى حواسمان نیست و دیرتر مى فهمیم زنى که چهار زانو نشسته روى نمکها، غمگین است و من نمى خواهم غمش به امروزم و به دیوار ارغوانى ام سرایت کند.

دیشب گفتم:"دلم مى خواست یکى مراقبم باشد." گفت:"شیدا، درست آرزو کن. حواست باشد چى آرزو مى کنى." خندیدم. اصلا آرزو نمى کنم. خودم را سنجاق مى کنم به لحظه ى حال. به موهاى بافته ام. به بچه خودم و بچه هاى دوستم. به دخترک که خواب یک گربه و یک خرگوش دیده بود و برایم تعریف کرد. به پسرها که دارند باب اسفنجى تماشا مى کنند. به صبح فروردین. به صبح زیباى فروردین از پنجره ى خانه ام. زنِ وسط دریاچه نمک هم بلند شود، دامنش را بتکاند و بیاید برایش چاى دم کنم.


 
«کجاست مادر؟ کجاست گهواره ى من؟»
ساعت ۳:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱/۱۱  کلمات کلیدی: از دلتنگی و شیاطین دیگر

حالم؟ باران. اما اشک نیست. اشک نمى شود.

 امروز ترسیده بودم. فکر کردم باید به خودم حق بدهم که گاهى هم بترسم. آدم آهنى که نیستم. یک زنم و همیشه ى وقتهایى که مامان و بابا ایران نیستند یک جور حس بى پناهى مى آید سراغم. بابا دیشب گفت نمى خواهد بیایى فرودگاه. دلشان شور مرا مى زند لابد که هر روز کارت تلفن مى گیرند دستشان و از کوچه هاى استانبول زنگ مى زنند که چطورى. سینا چطور است. چیزى لازم ندارى؟ و من خودشان را لازم دارم. باید قایمم کنند از دنیا. باید در خانه شان را محکم ببندند و من باز امن باشم و کوچک و نترسم و چه دورم امروز از نترسیدن.

موقع برگشتن از خانه گ.م فرار کردنم مى آمد. نمى دانم چرا اینقدر ناامن شده بودم. دنیا یکهو بزرگ شده بود خیلى بزرگ و من بدجورى کوچک شده بودم."تو خیلى شجاعى. من به تو افتخار مى کنم." زن شجاع ترسیده بود و روز بارانى بود و مى شد همه دلگیریهاى دنیا را انداخت گردن هوا و تعطیلات طولانى و بى معنى نوروز. اما آنقدر ساده نبودم که باور کنم حجم اندوهم تقصیر هواست. قلبم داشت بال بال مى زد. خودش را مى کوبید به قفسه سینه ام. بى تاب بودم. دستم بسته بود و راه کش آمده بود تا ناکجا و من دوباره شش ساله بودم و در آن خانه بزرگ درندشت تنها مانده بودم.

پسرم پرسید:"چرا گریه مى کنى؟" گریه نمى کنم مادر. این زن هنوز خیلى مانده تا بفهمد کیست و کجاست. خیلى مانده تا باز باور کند که آسمان بى دلیل ابرى نمى شود و هیچ زنى بیخودى اشک نمى ریزد. این زن که توى تصویرش اینقدر محکم ایستاده حالا و امروز از حالاى تو کوچکتر است و دلش مادرش را مى خواهد بدجور.


 
«خداى را، مسجد من کجاست، ناخداى من؟ در کدام دریا؟ کدام جزیره؟»
ساعت ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱/۱۱  کلمات کلیدی: از دلتنگی و شیاطین دیگر

دلم مى خواهد بنویسم و این عطشم به نوشتن ، خامىِ ترسناکى مى ریزد توى نوشته هام. هزار سال دیگر وقتى بالاخره توانستم خودم را سانسور نکنم، مى نویسم که مى خواهمت و نمى دانم این یک اعتراف است یا نه. من توى کشتى ام میان اقیانوس. طوفان تمام شده و من پرم از نرسیدن. پرم از افقهاى آبىِ بى مرز. پرم و خالیم. غمگینم و شادم. دلگیرم و سرخوشم. فقط همین وقتِ تاریکِ شب، که به نظر مى رسد هیچ وقت روز نخواهد شد، مى دانم که مى خواهمت. آسمان آبى است، اقیانوس سرمه اى و من هزار ساله ام.


 
«عاشق شو ارنه روزى کار جهان سرآید.»
ساعت ٤:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱/۱٠  کلمات کلیدی: دغدغه های ذهنی من

دیگر به این آسانیها ویران نخواهم شد و این شاید هم غم انگیز است. از مرزى گذشته ام که خیلیها یک عمر مى ایستند در آستانه اش و زل مى زنند به تصویر مردم توى کوچه. این طرف مرز، شهر شلوغ است و بهار است و مردم هنوز جنون خرید دارند. من دستهایم را براى تصاویرى که تند تند از کنارم عبور مى کنند تکان مى دهم. مى دانم که "آسمان مال من است." مى دانم که دخترک را با آن اشکهاى دم مشکش از چه راهى گذرانده ام و مى دانم باز چقدر دورم و دیگر حتى رویاى رسیدن هم ندارم. بچه اى دست کوچکش را مى زند به شانه ام و من حتى دلم براى بچه خودم هم تنگ نمى شود. فقط اینکه هنوز در شیوه ى راه رفتن نامطمئن یک کودکِ یک ساله چیزى هست که مى تواند آن حماقت دیرین را در وجودم بیدار کند.

به مرد مى گویم وقتى سینا کوچک بود تنها وقت زندگیم بود که کامل بودم. به معنى تمام کلمه، کامل و مرد حرفم را نمى فهمد. برایش خاطره جلسه مترو را تعریف مى کنم و بچه اى که توى شکمم از این طرف به آن طرف مى رفت و تمام اینها یادم که مى آید غرق لذت مى شوم. اگر مادر نبودم چطور "مسیر جنبش کیف آور جنین" را مى فهمیدم که فروغ مى گفت؟ زندگیم راهش را درست رفته. درست به شیوه ى خودم. گ.م راست مى گفت که همه اینها رشد است و تو رشد کرده اى. من اما هنوز باید کلاهم را دو دستى بچسبم که باد نبردش.

مى گویم:"قبضهاى جریمه را بده به من." آنها با من اما بارهایت مال خودت است و لطفا مرا و این صداها را از هم دور کن. من خسته ام و نمى توانم بنشینم و تماشایت کنم وقت حرف زدن."چرا عاشقم نیستى؟" آیا این سوال را شنیده ام؟ چه جواب داده ام؟ خاطره ها پیچیده اند به هم. فقط اگر سرمه هم از راه برسد، باز تمام دیوانگیهاى قدیمى یادم مى آید. یکى آن طرف دنیا لابلاى سطرهاى من دنبال کسى مى گردد که گمش کرده شاید. کسى که حرف نمى زند.

سرمه کجاست؟ بچه ام برایم یک عالمه نبات و حرف و زعفران سوغات آورده. مادرم مى پرسد زنگ زدم صدایت را بشنوم. خوبى؟ من یادم نمى آید جوابش را چه مى دهم. روز کوتاه مى شود و فاصله سایه اش را پهن مى کند روى روزِ تازه. با دخترها قرار کافه دارم و بچه ام دستش را گذاشته روى بازویم و گنجشکها جیک جیک مى کنند. زندگى یک جور خوبى مبهم و خیال انگیز و در عین حال کامل است. کامل از آن جنسى که یک مادر مى فهمد وقتى بچه اش توى خواب مى چرخد و دست داغش را مى گذارد روى بازوى مادر. زن هنوز دارد لابلاى سطرها را مى گردد. تنهایش مى گذارم و مى روم براى صبحانه نیمرو درست کنم.


 
به بیست سالگیم « با عشق و نکبت»
ساعت ٦:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱/٧  کلمات کلیدی: دغدغه های ذهنی من

یکى هم هست که خاطره را این همه سال راه آورده و گذاشته توى قاب امروزم. من به دخترک فکر مى کنم. به سر به هواى خنده روىِ آن روزهام. به سنگفرش قهوه اى. به خنده هاىِ تمام نشدنى. به بى حواسى. به گیجىِ دلچسب جوانى. آنقدر جوانى. خامى. این همه سال از تو عصبانى بودم دخترک! که فکر کرده اى دنیا توى مشتت است و نبوده، که فکر کرده اى زندگى همین مى ماند و نمانده، که بیست و اندى ساله بوده اى و بى حواس، آن وقت دیشب، هنوز مست، به صداى مرد که گوش مى کردم که مى خواند، فکر کردم چه امروزم را مدیونم به تو. فکر کردم بعد این همه سال برایت بنویسم که رد چشمهایت هنوز اینجاست و این زن، زن توى آینه هاى امروزم، به تو فکر مى کند. به تو، سر به هواىِ گیجِ بازیگوشم؛ انگار آنقدرها هم بیهوده نبوده اى...


 
کرگدن فقط یک کرگدن بود.
ساعت ۳:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱/٥  کلمات کلیدی: دغدغه های ذهنی من ، بیخوابی

یک شب تشنگیست و یک شب دلواپسى. به اینجاهاى شب که مى رسد، خوابم که سبک مى شود، مى آید و خواب را مى برد، تا باز کى پسم بدهد. امشب تشنه ام و سردم است و صداها خوابم را، خواب سبکِ فراریم را پر مى دهند. چشمهایم را هم که محکم بسته باشم بى فایده است، خوابم مى رود و من باید دمپایى بپوشم و بروم توى خانه دنبالش بگردم. با صداهاى شب غریبى مى کنم. با افکارم غریبى مى کنم.

بچه ام پیشم نیست. بهش فکر مى کنم و فکر نمى کنم. الان هزار و خورده اى کیلومتر دورتر از من خوابیده و توى خواب بینى اش کیپ شده و پتویش را پس مى زند. کسى حواسش هست که قبل خواب لباس گرمتر تنش کند؟ کسى حواسش هست که بچه من، تودار است و مغرور و دلتنگیش را به زبان نمى آورد؟ نباید گریه کنم اما دارم گریه مى کنم. به جای گریه کردن باید بنویسم. به جایش حواسم باشد به دخترک. دوستم برایم نوشته تو آنقدر قوى هستى که آدم مى ترسد باهات همدردى کند. جواب مى دهم:" کرگدن هستم. تقریبا سى و هشت ساله از تهران " و دوستم جمله مهربانى مى نویسد که حواسم به خودم و کرگدنم باشد.

همان شب یا فردایش دارم گوشواره گوشم مى کنم که پروانه سبز طلا را نشانت مى دهم و مى گویم من از چهار سالگى این گردنم بود با یک زنجیر خیلى بلند. به پروانه ام سرسرى نگاه مى کنى و مى گویى اما این براى یک دختربچه خیلى بزرگ است. من پروانه ام را نگاه مى کنم و مى دانم که یک پروانه سبز بزرگ دور گردن داشتن، شاید غم انگیز هم هست. پروانه اى که اولین شبى که بعد سالها از گردنم بازش کردم، از سبکى خوابم نبرد. آخر ما، کرگدنها، حتى به سنگینى بارهایمان هم عادت مى کنیم. عادت مى کنیم نفس سنگینتر بیاید و برود. عادت مى کنیم سوال نپرسیم. عادت مى کنیم به جاى جست و خیز کردن، لخ لخ کنیم. عادت مى کنیم به این که زندگى قرار نیست آسان و شیرین باشد. عادت مى کنیم، به خیلى چیزها عادت مى کنیم اما به جایش یاد مى گیریم که راه خودمان را برویم. بارمان را ببریم یا اصلا قاطى کنیم و بار و کوله و تمام سنگینها و گردنبند پروانه اى را جا بگذاریم.

ما کرگدنها به خیلى چیزها عادت مى کنیم اما پوستمان هم که کلفت باشد، با آن شاخ بزرگ سنگى روى صورت، لحظه هایى هم هست که دل نازک مى شویم. کرگدن هم که باشم، به نظر خیلى هم محکم و قوى برسم، کاش قایمم نکنى. من آخر همین بهار سى و هشت ساله مى شوم. براى قایم شدن زیادى بزرگ، زیادى مغرورم و غرور یک بخش مهم کرگدن بودن است متاسفانه. کاش این کرگدنِ مغرور را که سخت تلاش مى کند به جاى دلتنگیهایش به بهار و شراب فکر کند قایمش نکنى. دلش مى شکند و متاسفانه حتى کرگدنها هم دل دارند و اشک. بیدارى؟ این شراب را توى کدام کابینت گذاشته اى؟ نه. گریه نمى کنم. بخواب. بخواب.


 
«بگذر ز من اى آشنا»
ساعت ٦:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱/٢  کلمات کلیدی: روزهای من

مى نویسم: "شب به خیر" و انگشتم که کلمه ارسال را لمس مى کند، خواب از من فرار مى کند به جایى دور، دورِ دور. فکر مى کنم زندگیم از عجیبترین قصه هایى که خوانده ام هم عجیبتر شده. فکر مى کنم باید بنویسم. فکر مى کنم دارم از دست بى اینترنتى و این آشغالى که همراه اول اسمش را گذاشته اینترنت مى میرم. فکر مى کنم بلد نیستم بهار را و تنهایى را و این شهر را. فکر مى کنم همسایه بى شعور را که ماشینش را مى چسباند به ماشینم چه کارش کنم؟ فکر مى کنم داستان لیلا را پس کى بنویسم؟ فکر مى کنم و فکرها یکى بعد از دیگرى سرک مى کشند. باید بروم سفر. بروم جایى خودم را گم کنم. جایى بى جا. چقدر خسته ام. چقدر خسته ام هنوز.

***

مى گوید:" برایت آرزوى آرامش دارم." مى گویم:" من آرامش نخواستم دم تحویل سال." آرامش پیرزنِ فرتوتیست با دندانهاى عاریه اى که آش شله قلمکارش حرف ندارد. من هنوز جوانم. هنوز مى توانم بدوم. هنوز جیغ مى زنم. هنوز فکر مى کنم قرار است روزهایى هم بیاید که من براى شروعش اشتیاق داشته باشم. مثل روزهاى کارگاه داستان. مثل روزهاى کار وقتى خوب است. مثل روزهایى که مامان برمى گردد. حالا اما نه براى شروع روز اشتیاق دارم و نه پایانش. دلم گرفته. گرمکن خاکسترى که دیگر لکه واکس به آستینش نیست دم تراس کوچک اتاقم آویزان است. روى بسته پودر لکه بر نوشته بود" براى لکه هاى جدید" حتى یک لکه بر خوب هم نمى تواند لکه هاى قدیمى را پاک کند. بعضى وقتها دیر شده. خیلى وقت است که دیر شده.

***

من باید بچه ام را بزرگ کنم. ماشینم را در فضاى باریکى که همسایه پررو برایم مى گذارد پارک کنم. پلو مرغ درست کنم. مشقای کلاس داستانم را بنویسم. نرم افزار رویت را تمرین کنم. کارهایم که تمام شد، اگر وقت شد، به عشق فکر کنم.