خدا امروز فاز دو کار می کند.
ساعت ۸:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱٠/٢٩  کلمات کلیدی: روزهای من ، افسردگی و سایر دردهای بی درمان

پارکبان گفت : «صبح عالی به خیر. روز ما با شما شروع می شه با شما هم ختم می شه.» جمله کذایی معنی خاصی ندارد. ساعت کار من و پارکبانهای روبروی پارک مشابه است. وقتی دارم می روم آن یکی می گوید ساعت کاری ما هم تمام شد. وقتی می آیم این یکی حس می گیرد که صبحش شروع شده. اما امروز صبح مست بی خوابی می توانستم از همه جمله های دنیا برداشتهای خاص خودم را داشته باشم. مثلا فکر کنم که من واقعا شروع کننده و ختم کننده جریانی هستم. روز با من شروع می شود اصلا. اگر یک روز من به خیابان دیدار جنوبی نیایم روز پارکبانها شروع نمی شود. یک جور احساس خدایی بهم دست داد. با اینکه می دانستم که همیشه یک جورهایی انگار وسط جریانها پرتاب شده ام تویشان. مدتهاست نه آغاز کننده چیزی بوده ام نه ختم کننده اش. میانه میدان راه رفته ام. راه حلهای مقطعی داده ام. دوام آورده ام. گاهی فکر می کنم اصلا مدتهاست جز دوام آوردن کاری نکرده ام. اصلا «وا دادن» را فراموش کرده ام . دیشب دوستی می گفت: «وا بده... چرا اینقدر خودت را اذیت می کنی؟» داشتم اشکهای درشت می ریختم و صفحه کوچک سفید می رقصید. داشتم به خودم نگاه می کردم. یا نگاه نمی کردم. پسر خوابیده بود. من بیدار بودم و شب کش آمده بود روی دیوار ارغوانی و دلم نمی خواست بخوابم. دلم می خواست ببینم و بدانم تا صبح بیدار روی کاناپه نشستن یعنی چه. صبح روی پلکهای پف کرده سایه قهوه ای زدم. موها را گره زدم پشت سرم. به روزم فکر کردم. می توانستم همانجا بمانم اما پسرک عجله داشت. می خواست مساله ریاضیش را که درست حل کرده به معلمش نشان بدهد. فایده ای نداشت که بگویم معلم الان مدرسه نیست. مدتهاست که حوصله توضیح دادن ندارم. راه افتادیم طرف مدرسه. بعد هنوز چراغها را روشن نکرده بودند و من توی شرکت بودم و پلکهایم سنگین بود. روزم روبرویم بود و آینده ام، پشت سرم. ایستاده بودم. جایی میان خاطره ها. به دختری فکر می کردم که در راهروهای دانشکده می خندید و گاهی دسته کلید بزرگ و سنگینش را پرتاب می کرد بالا. به اینکه ازش بیزارم. برای تمام انتخابهای اشتباهش. برای اینکه همه چیز را اینطور خراب کرده بود و برای من «دوام آوردن» را به ارث گذاشته بود. کاش قانون ناگفته ای تصویب می شد و حق نصیحت کردن از آدمها صلب می شد. جرم نصیحت می شد تیرباران. دو نفر را که می کشتند ریشه اش می خشکید. دیگر کسی بهت نمی گفت که جل و پلاست را جمع کن و برو خانه پدری. یا بچه را بده به پدرش. یا اینکه وا بده. اما باید کمی برگردم عقبتر. تقصیر از آن کسی بود که نوشته بود می دانستی نصف دانشکده ...؟ مرا چسبانده بود به خاطره دخترک. به خندیدنش. به آینده ی روشنی که فکر می کرد پیش رویش است. آینده ای که همه راهها به آن ختم می شد و کسی جایی از من دریغش کرده بود. صاحبخانه گفت ماهی دویست تومن. گفت خب. حوصله بحث کردن با این یکی را هم نداشتم. دلم می خواست در جایی دیگر و زمانی دیگر از خواب بیدار شوم. سالهایم را پس گرفته باشم.سالهایم راهشان را جور دیگری رفته باشند مثلا. همکار خردادی گفته بود کارما. خیلی وقتها حال بد ما، مال کارماست. گفته بود حوالی دی ماه. باید بهش زنگ بزنم و بگویم برایم شراب بیاورد. گنجشکها با گلدان پشت پنجره سرخوشند. توی همین سرما هم سرخوشند. روز از من شروع نشده و به من ختم نمی شود. من بخار یک نفس بودم. یک آه شاید. چطور نفس می کشند آنها که بارهای سنگینتر از  گناههای بزرگتری را به دوش دارند؟


 
مرا پناه ندادید هم ندادید ... ای زنان ساده کامل یا حالا هر چی...
ساعت ٥:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱٠/٢۸  کلمات کلیدی: افسردگی و سایر دردهای بی درمان

دخترها دورم را گرفته بودند که نمی شود حالا توی همین خانه بمانی؟ از اسباب کشی نمی ترسی؟ حالا چرا می خواهی این همه تغییر توی زندگیت بدهی؟ نمی ترسی؟ نمی ترسی؟ نمی ترسی؟ نمی ترسیدم. زن معصومی که پارسال توی بنگاه مسکن اشک ریخته بود می ترسید اما این آب از سر گذشته نمی ترسد. فکر می کنم ته ته اش این است که دوباره می روم توی دستشویی و گریه می کنم. بعد آب می زنم به صورتم و می نشینم روبروی مردهای غریبه. فکر کردم شاید حتی دو سه روزی حالم بد باشد که بهم زور گفته اند یا شاید پوستم آنقدر کلفت شده باشد که بایستم روبرویشان. وقتی می گفتم نمی ترسم برای خودم نگران شدم. بعد تمام دیروز خیره شدم به انگشتهایم. انتظار داشتم به جای آن باریکهای کم جان همیشگی، خارهای ترسناکی لابلای انگشتهایم سبز شده باشند. انتظار داشتم انگشترهایم به دستم نروند. انتظار داشتم دستم را که می کشم روی صورتم رد انگشتهایم بماند. نماند. انگشتها همان بودند و همان نبودند. انگشتهایم همان نبودند که شبانه می دویدند لابلای موهای خرمایی پسرم. همان نبودند که خط بنفش کمرنگی می کشید پشت پلکم. همان نبودند که با آنها می شد نامه های عاشقانه نوشت. انگشتهای زنی بودند که کارتونهای سنگین کتابها را جابجا کرده بود. انگشتهایی که رد ترکهای روی پایه های چوبی را دنبال کرده بود. انگشتهایی که می کشیدمشان به دیوار ارغوانی. غریبه و آشنا. دلم فرار می خواست. دلم می خواست بدوم تا جایی که نمی شناسم. پناه بگیرم در آغوشی که آشفتگی از این روزهایم دریغ می کند. دلم می خواست فکر نکنم. تصمیم نگیرم. دلم می خواست نیروی برتری باشد که مرا هم پناه بدهد. نبود. زندگیم یک خالی بزرگ بود. برای همه اینها بود که به خودم اجازه دادم گریه کنم. با ته مانده زنانگی و ضعف و کوچکیم نشستم روبروی این نوشته تا گریه کنم. اشک برایم خوب است. دیگر حالم داشت از آن زن سگ جان توی آینه بهم می خورد.  


 
بیدارم کن ... بیدارم کن
ساعت ۸:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱٠/٢٥  کلمات کلیدی: مى ترسم انگار

یک. پله ها گرد بودند و سفید و به نظر بى پایان مى رسیدند. با یک عده زن از پله ها پایین مى رفتم. دوران سفید انگار بى پایان بود و من نفسم مى گرفت. بعد من، که از همه جلوتر بودم، روى یک پله ى سفید نشستم. گفتم من دیگر پایینتر نمى روم. انگار پایین پله مرگ، یا جانورى از همان جنس کمین کرده باشد. نشسته روى پله ى سفید نفس نفس مى زدم.

یک. توى اتاق روشن خوابیده بودیم. سینا آمد توى اتاق. نگاهى کرد و رفت. توى خواب خواب بودم و نمى توانستم اسم پسرم را صدا کنم.

یک. هزارها لباس بچه در رنگها و سایزهاى مختلف، آویزان در اتاقى که بى شکل به نظر مى رسید. مى خواستم لباسها را برایت تا کنم که بردنش راحت باشد. تمام نمى شد اما. زیاد بودند خیلى زیاد.

،

یک. در راهروهاى خانه زنها آمده بودند سراغم. کسى نامه اى نوشته بود با ماژیک قرمز، من معنیش را نمى فهمیدم اما یک جور تهدید بود انگار. آمده بودند دست به دامان من شوند که نویسنده را پیدا کنیم. من مى ترسیدم بفهمند، زندگیم را بفهمند و قضاوتم کنند. این قبل از پله ها بود.

دو. بعد بیدارى، براى زنى که وسط قضاوت هاى دیگر همجنسهایش پله هاى سفید بى پایان را مى پیمود، گریه کردم.

دو. چرا اینقدر آسیب پذیرتریم توى خواب؟ انگار نیشها، نیش تر هستند. انگار بدون آن پوسته ى هشیارى که حفاظتمان کند بازیچه اى بیش در دست ناخودآگاه نیستیم. انگار توى خواب که تن همراهمان نیست، درد را با جانمان احساس مى کنیم.

،

سه. بیدارم. امنم.


 
حال همه ى ما هیچ هم خوب نیست ....
ساعت ۱٠:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱٠/٢۳  کلمات کلیدی: غر می‌زنم، پس هستم

قرار بود خانه را تمیز کنم. نشسته بودم زل زده بودم به شلوغى دور و برم. همیشه پسرم را نصیحت مى کنم که کار را از سختترین جایش شروع کن. مشق یا حالا هر چى را. بعد خودم در حالت منع رطب مانده بودم از کجاى خانه شروع کنم که سختى کار نترساندم؟ توى گلوى جارو برقى چیزى گیر کرده بود و آخرین بار نشده بود که جارو کنم. بعد که زور مردانه به دادم رسید و راه نفس جارو برقى باز شد، وقت نداشتم. خانه شده بود معدن خرده هاى مواد مختلف. صبح روح سامورایى ام در من حلول مجدد کرد و یکى دو نفر را لت و پار کردم، اما وقت عصر و در خانه فقط له و لورده بودم. انگار که چرخم کرده باشند. تمام ساعت کاریم را با موى آشفته و صورت بى آرایش از پله ها دویده بودم بالا و پایین تا یک سرى نقشه را رد کنم برود. به بحث تایید کمیته فنى یک تاییدیه جى آى اس هم اضافه کرده اند - که خدا مى داند چى هست- و تقریبا معنى اش این است که دیگر خروج نقشه از دفتر که همین حالا هم زیادى سخت است، غیر ممکن مى شود. لابد آن وقت دیگر نمی توانم بایستم. من وسط دویدنهام حتى مکث نکردم که فکر کنم چرا مى دوم. یعنى اگر تمام وقتهاى دویدن بخواهم فکر کنم که چرا دارم مى دوم باید بقیه عمرم را بشینم و فکر کنم. خب که چى؟ ظاهرا باید بدوم. یکى دو بار خود خسته و داغان را توى انعکاس شیشه ها دیدم و دلم خواست رژ لب بزنم و وقت نشد. لیوان آبم با آن رنگ نارنجیش خالى ماند. آخرش به خانه هم دیر رسیدم. بالاخره رفتم و شروع کردم به شستن روشویى دم در که از اولش هم زیاد کثیف نبود. فکر کردم باید یادم باشد به پسر بگویم که وقتى حال شروع کارى را ندارد از جاى آسان کار را دست بگیرد. بعد باز دوباره با پسرم دعوایم شد. این روزها شده ایم شاخ به شاخى مدام و او فقط نه سالش است. یعنى مى تواند در کسر ثانیه مامان خندان را تبدیل کند به کوه خشم. بعد با چنان تشدیدى روى "د" مى گوید:"خیلى بدى" که نمى توانم باور نکنم. شاید براى همین است که هر کارى هم مى کنم آخر این روزها باز بدم، خیلى بد... با تشدید در همه جاى همین کلمه ى کوتاه.


 
و نوسترداموسی که همین نزدیکیهاست...
ساعت ٤:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱٠/٢۱  کلمات کلیدی: دغدغه های ذهنی من

من تا سالهای سال زندگیم که داشتم با آبرو زندگی می کردم متوجه نشده بودم که علاوه بر کودک درون و خر درون و بقیه جک و جانورها یک پیشگوی درون هم دارم. تا اینکه از بد روزگار، یکی دو تا از پیش گوییهایش واقعی از آب در آمد و تازه فهمیدم که با یک پدیده خیالی طرف نیستم. کسی در من هست که می داند چه خبر است. یا اینکه فرماندهی کل قوا را در دست دارد و در آن جهتی که می خواهد به پیش می بردم. قضیه به خودی خودش ترسناک است. خوبیش این است که زیاد زیر دست و پا نمی آید. اغلب اوقات می شود با همان اطمینان همیشه سرم را به سنگهای دور و برم بکوبم. معمولا زیاد آلارم نمی دهد. جیغ جیغ نمی کند. فقط یک گوشه نشسته و یک چیزهایی می پراند و خوشبختانه در مورد خیلی از موضوعات نظر نمی دهد. چون وسط بلبشوی ذهنی نویسنده و معمار و مادر و معشوق و دوست زیاد هم نمی توانم تشخیص بدهم که کدامشان پیشگویی است و باید حواسم بهش باشد. اما متوجه شده ام که پیشگویی ها جمله های کوتاه و قاطعند. قاطعیتی غیر ضروری دارند. نه از جنس اینکه « حالا ببینیم چی می شه.» یک قاطعیت نامتناسب با زمان گویش در خودشان دارند. «فردا از آسمان این شهر گل رز صورتی می بارد.» خب بعید است. اما پیشگوی درون من دقیقا همچین لحنی دارد. یک ویژگی دیگر این پیشگوییها این است که باید در حضور کسی ادا شود. نمی تواند دیالوگ درونی باشد. چون توی سر من آنقدر همهمه هست که نمی شود گفتار فخیم نوسترداموس درون را وسطش تشخیص داد. پیشگوی درون من وقتی که پیشگوییهایش درست از آب در می آید دستی به ریش سفیدش می کشد – یکی از بدبختیهایم این است که این یکی ریش و سبیل دارد و تقریبا شبیه ریچارد هریس در نقش دامبلدور است – و از غرور باد می کند. غرورش باعث می شود که دلم بخواهد حالش را بگیرم. متاسفانه ازش می ترسم. این است که خیلی با احتیاط در وبلاگم زیرآبش را می زنم. باشد که رستگار شود یا دست از سرم بردارد.  


 
« مرا از وحشت و تردید، رها کن تا رها باشم...»
ساعت ٥:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱٠/۱٦  کلمات کلیدی: غر می‌زنم، پس هستم ، روزهای من

یک. داشتم توی رختکن باهاش حرف می‌زدم. مثل خیلی از وقتهایی که باهاش حرف می‌زنم نشسته بودم روی لبه سمت چپ و پایم را گذاشته بودم روی لبه سمت راست. زانوهایم بالا بود و خودم کمین کرده بودم برای صدای خنده هام. گاهی خنده هایم را گم می‌کنم. منتظر می‌مانم تا بهانه خندیدن را بدهد دستم. آن روز هم که گریه می‌کردم توی همین رختکن قایم شده بودم. رختکن تاریک پناهگاه همه ی کسانی است که تلفنهای عاشقانه دارند. وسط روز یکنواخت کاری. وقتی که دلت نمی خواهد کسی حالت چهره ات را ببیند. رختکن ما تاریک است و یک روز در میان چراغش می‌سوزد. یک بار در رختکن را باز کردم و کتم را آویزان کردم و تازه آن وقت بود که آقای ح. را دیدم. کم مانده بود سکته کنم. پشت همه کتها قایم شده بود و پاهایش روی لبه یک طرف بود و چیزی ازش دیده نمی شد. آقای ح. زن دارد و یک بچه دو ساله و قاعدتا نباید سودایی با رختکن تاریک داشته باشد. از ترس من خنده اش گرفت. از روزی که آقای ح. را توی رختکن دیدم و ترسیدم دقیقا جلوی در می‌نشینم که همکار بخت برگشته ای را که برای آویزان کردن کتش آمده نترسانم. البته که قبل از هر چیز رختکن را خوب نگاه می‌کنم که کس دیگری تویش قایم نشده باشد.

دو. فکرهای توی سرم رسیده بودند تا دم در. به دیوارهای رنگ چوب و آن همه گلدان نگاه کردم. به ستونهای دراز با پوشش نقره ای. به کفپوش کرم رنگ با دانه های زرد و سبز. به بغل دستی بی آزارم که ناهار نمی خورد. به آقای ا. که کنار ورودی می‌نشیند و هر چهارشنبه دم رفتن می‌گوید«آخر هفته خوبی داشته باشید» و تقریبا همه را «عزیزم» صدا می‌کند. به دخترها و قرارهای هفتگیشان که محض رضای خدا یک بار هم جور نشده همراهشان باشم. فکر کردم اگر شرکت فقط همین یک طبقه را داشت می‌توانستم بمانم. می‌توانستم ملکه ناتمامی تمام پروژه‌های دنیا باشم. می‌توانستم دل بسپارم به این اطمینان همیشگی از واریز حقوق ماهیانه و حق بیمه و هزار چیز دیگر. اما شرکت فقط یک طبقه نبود. بعد از یک سال و خورده ای هنوز به ترکیب دویدن و ایستادن مدام عادت نکرده بودم و نمی خواستم عادت کنم. از اینکه چند وقت یک بار باید چشمهایم را می‌بستم و آدمهای روبرویم را ندید می‌گرفتم. از اینکه باید منت پیرمرد را می‌کشیدم که نقشه هایم را تایید کند. از اینکه وقتی رئیس می‌گفت «اگر صلاح می‌دانید» وانمود می‌کردم که صلاح دانستن یا ندانستن من اهمیتی دارد. از اینکه مواظب باشم آمپر ف. بالا نرود و از اینکه وانمود کنم که نظر یک عده آدم اهمیت دارد خسته شده بودم. از پیچیدگی روابط. از بروکراسی. از آشغالی که به اسم معماری به خورد کارفرمای بخت برگشته دولتی می‌دادیم.

سه. گفتم نجاتم بده و بعد فکر کردم چرا گفتم نجاتم بده. جمله « نجاتم بده» برای من وصل است به آن آهنگ خیلی خیلی قدیمی که «نجات من به دست توست. از این محبس نجاتم ده.» و می‌دانستم که نجات من دست او نیست. بعد فکر کردم کاش بود. کاش هنوز از آن اطمینان معصومانه چیزی در جانم باقی مانده بود. که برای یک لحظه کوتاه بدون اینکه خودم وسط حرف خودم بدوم باور کنم که می‌شود نجات من به دست او باشد. نجاتم به دست کسی دیگر باشد. کسی بیاید و مثلا دستم را بگیرد و نجاتم بدهد. می‌دانستم که دیگر روی لبه تیغ و تاریکی راه نمی روم. زمین زیر پایم صاف بود. هر چند که محکم نبود. آسمان بالای سرم مال خودم بود. هر چند که آبی نبود. خودم ایستاده بودم هر چند که تا صاف ایستادن خیلی مانده بود. وسط روز دیوانه ام، ویار معصومیت از دست رفته ام را کرده بودم. چیزی که از هیچ مغازه ای نمی شد خرید. به هیچ خیاطی نمی شد سفارش داد.

چهار. نشسته بودم سر ناهار نسخه می‌پیچیدم برای خانم ح. دخترها زل زده بودند به من که مثلا تجربه دارم و خرم از پل گذشته است. تقریبا ماجرای خر لنگ من و پل شکسته و مهری که از روزگاران نشسته بر دل را کسی نمی داند. وقتی گوشی تلفن را برمی دارم و می‌خندم فکر می‌کنند که چه زندگی خجسته و شادمانه ای دارم. البته که زندگی خجسته و شادمانه ای دارم اما برای دخترهای آتلیه مسیر خجستگی و شادمانی وابسته است به آن خر و گذشتنش از پل. نیمه راه پل همه شان نشسته اند و دارند روزهای مانده تا چهل سالگی  را می‌شمرند و ته اش آن ترس آشنا می‌آید توی چشمشان که نکند دیر بشود و وقت نکنند که فرش زندگیشان را زیر قدمهای کوچک توله ای که قرار است آینده شان را برباد بدهد پهن کنند. من همسن آنها که بودم داشتم توی وبلاگم نکات بچه داری می‌نوشتم و نصف بلاگستان را دق مرگ کرده بودم. گاهی فکر می‌کنم آه همانهاست که مرا گرفته که در مادری کردنم اینقدر ناتمامم. بماند. ناهار تمام شد و آن احساس شگفتی توی صورت دخترها ماند. نفسم گرفته بود. دلم می‌خواست برگردم توی رختکن تاریک و باقی مانده سهم خنده ام را از کتهای آویزان و عشقهای پنهانی پس بگیرم. دلم می‌خواست همانجا آنقدر بمانم تا مجبور شود که بیاید و راست راستی نجاتم بدهد.


 
واگویه هاى زنى که از ساعت خوابش خیلى گذشته ...
ساعت ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱٠/۱٥  کلمات کلیدی:
پسرم کوزه هاى خیالى مى سازد. با حرکت انگشتهایش گل خیالى را روى چرخ خیالى مى چرخاند و کوزه اى از جنس سفال و خیال را هزار رنگ مى کند. بعد ذوق زده جیغ مى زند که مردمى خیالى کوزه را ده، بیست یا سى دلار خیالى خریده اند و حالا توى خیال او خیلى پولدار است. من؟ نشسته ام دارم راههاى نرفته ى روبرویم را مى شمارم. خیالم نشسته روى کانتر آشپزخانه و پاهاى بلندش را تاب مى دهد: هیچ وقت هم نمى شود مطمئن شد. نمى دانم من مى گویم یا خودش:"به درک!" و بعد دارد روى لبه ى جدولى خیالى راه مى رود:" اما اگر نروى تا قیام قیامت تردیدش توى جانت مى ماند، که مثلا اگر مى رفتم ..." مى گویم که آخر تمام راهها همین است. مى خندد. مى دانم که مى خواهد بگوید که تو مگر آخر چند تا راه را رفته اى؟ پسرم کوزه اى ناموجود را بنفش رنگ کرده و به دویست دلار فروخته و شادمان است. من و خیالم نشسته ایم به کوه و رودخانه و راهها فکر مى کنیم. او دلش مى خواهد بنشیند من دلم مى خواهد بدوم. مرد مى گوید ببخش آشفته ام. آشفتگى اش به دلم مى نشیند. من هم آشفته ام. خیالم آشفته نیست. مى گوید گیرم که پشیمان شدى. برمى گردیم و باز از سر خط. مى گویم خوبیش این است که دیگر این خاطره هاى کهنه به پر و پایم نپیچند. نبینم. نشنوم. ندانم. خیالم و مرد با هم مى گویند خب. من؟ به پسرم تشر مى زنم که بخوابد. خواب از پلکهای خودم فرار مى کند. من مرکز دنیا هستم. من خود دنیا هستم. اینها را خیال دیوانه ام مى گوید. مى گویم من مادر هستم و هیچ چیز توى دنیا با این موضوع نمى تواند رقابت کند. گیرم که در خیالهاى ٩ سالگى پسرم بدترین مادر دنیا باشم. "مامان میشه لپت رو بکشم؟" خیالم ریسه رفته. مرد یک ابرو را برده بالا. عکس کوزه را گذاشته جلوى چشمم: قشنگ نیست؟ و کوزه ى خیالى واقعا هم قشنگ است. شب دراز است و قلندر بیدار، من هم، ظاهرا ...
 
نام نجات دهنده، شیدا است. نمی خواهد از آینه چیزی بپرسی...
ساعت ۱٠:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱٠/۱٢  کلمات کلیدی: دغدغه های ذهنی من

یک جای زندگیم، باید درشت بنویسم، یک یادداشت برای همیشه ام. که ای دخترک دیوانه، هر جا بایستی می میری. متاسفانه برای تو آرامشی در کار نیست. تو از جنس باد هستی. ایستادنت مرگ است. بادی که بایستد هیچ چیز نیست . این دویدن مدام را باور کن. باور کن که در زندگی چیزی به جز این دویدن به تو و روزهایت معنی نمی دهد. دویدنت می تواند آموختن باشد. نوشتن باشد. معماری باشد. گشتن کنجکاوانه در دنیای بی سر و ته باشد. مدیریت درست کاری باشد. دوست داشتن و خیلی دوست داشتنش باشد. ایستادنت اما فقط یک چیز است. جمعه ای، روبروی پنجره خیره به خیابان خاکستری بدون اینکه بدانی قدم بعدیت چیست. لطفا مواظب شیدا باش. مواظب دخترک دیوانه ات باش...


 
وای و به حال دل شیدا و باقی قضایای من
ساعت ۳:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱٠/۱٠  کلمات کلیدی: روزهای من

ساعت 2 و نیم که از دفتر راه افتادم، نگاه حسرت بار نصف آتلیه همراهم بود. گاهی که سرحالتر باشم می ایستم و برایشان توضیح می دهم که بیخود حسرت نخورند، الان تازه شروع روز شلوغ من است. وقتی که باید بدوم تا خانه. برسم به درسهای بچه. شام درست کنم. بازار شام را تبدیل کنم به خانه و تازه اگر وقتی ماند به آن پروژه های توی خانه برسم. سرحال نبودم. لبخند زدم و گذاشتم فکر کنند که من خیلی خیلی خوشبخت و بیکار و خوشحالم که دارم وسط روز می روم خانه.

ذهن مشغولم توی ماشینی که حواسم نبود دارم باهاش رانندگی می کنم همراهم عربده می کشید و کارهایم را یادآوری می کرد. داشتم فکر می کردم که باید ناخنهای سینا را بگیرم. لباسهای مدرسه اش را آماده کنم. مدارک دکتر را همراهم بردارم. خانه آشفته ام را مرتب کنم. بعد فکر کردم به مدارکی که باید شنبه تحویل بدهم. فکر کردم بگویم خانم خ. مدارک را بفرستد برای چاپ یا نه؟ بعد زنگ زدم به تلفن داخلی خانم خ. و گفتم که از آخرین فایل مقاطع دی- تچ بگیرد تا من شنبه ترانسمیتال  و پی دی افش را آماده کنم. بعد یادم آمد که باید لپتاپ را بردارم و آزمایش خون را. کپی شناسنامه و ... ساعت را دیدم و از سه گذشته بود و فکر کردم بچه ام کلیدش را برداشته؟ نکند پشت در بماند. بعد ذهن آشفته ام داستانی از گم شدن بچه در طبقات و لابی ساخت. یک لحظه بعد، من، زنی که هنوز پشت فرمان ماشینم بودم داشتم توی طبقات می دویدم و اسم سینا را داد می زدم و فکر می کردم بچه ام کجا رفته. تا برسم خانه دلم شور زد. تا برسم پشت در و ببینم که کلیدش همراهش بوده و خودش رفته توی خانه.

داشتم لیست کارهایم را می نوشتم که یادم آمد به ف. قول یک پست وبلاگ داده ام. وسط  خطوط درهمی که نوشته بودم باید ظرفها را بشورم و اسباب بازیهایی که از مهمانی یکشنبه کف خانه مانده جمع کنم و هزار و یک چیز را یادم باشد که همراهم بردارم نشستم پای لپتاپ. آشفتگیهایم دویدند وسط تمام خطها.

آشفتگی های زنی که شب خیلی کم خوابیده و روزهاست که دارد دنبال خودش می گردد. خودش را جایی کنار رملی در کویر جا گذاشته. خودش مانده که فکر کند از این دنیا چه می خواهد. نسخه دومش برگشته به شهر. نسخه دوم زنی که من باید باشم، به جای من سر کار می رود. به جای من نقشه های فاز دو را کنترل می کند. به جای من ناخنهای بچه اش را می گیرد. به جای من سرش را توی شانه های تو فرو می کند. به جای من می ایستد روبروی آینه و به رنگ پریده ام نگاه می کند. به جای من می دود و در انتظار می ماند تا زنی که جا مانده بفهمد که در این دنیا دنبال چه می گردد. اگر بفهمد...

 


 
نقطه فقط یک نقطه بود.
ساعت ۱۱:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱٠/٧  کلمات کلیدی: هارش جات

یک . ماجرای نقطه پست قبل از این قرار بود که گاهی پرشین بلاگ از این بازیها در می آورد که پست به روز شده را نشان نمی دهد. در نتیجه من یک نقطه می فرستم و آن وقت پست قبلی به روز می شود. معمولا می روم و نقطه را پاک می کنم. این دفعه خارج از شهر بودم و اوضاع اینترنتم نفتی. فکر می کردم نقطه را پاک کرده ام که نکرده بودم. کامنتهای پای پست نقطه مفرح بود. خواستم بگویم اینقدر بی معرفت نیستم که اگر بعد از ده سال خواستم در این وبلاگ را تخته کنم با یک نقطه سر و ته ماجرا را هم بیاورم.

دو. به خدا که وقت نوشتن ندارم و این هم اصلا خوب نیست. همین حالا هم می دانستم که باید بیایم و این توضیح را بنویسم و بروم بدوم تا خود شب. تا سر کوه و دشت و حالا هر جا.

سه. توی خواب صورتم را بوسید. گرمای لبش ماند روی گونه ام. لطفا یک جا با خط میخی بنویسیم که دلتنگی خر است و یکشنبه یکی از بدترین روزهای هفته است.

چهار. یکشنبه؟ هاع؟

پنج. صبح حمله کرده بودم به دوست بیچاره مهاجرم. تکه های پوست و خونش هنوز زیر دندانم است. گناهش این بود که گله کرده بود دوستهای مانده در ایران فراموشم کرده اند. شما که فکر نمی کنید من می توانستم بی تفاوت از کنار این جمله بگذرم؟ البته که نه. آن هم آدم زخم دیده ای مثل من و انبوه دوستان مهاجری که ردی از خون پشت سرشان جا گذاشته اند و زخمهای دهن گشادی که انگار سر بسته شدن ندارند. بعد با رفتن هر کدامشان باز می افتم به همان خونریزی انسان اولین که دوستش رفته به یک غار تازه آن طرف جزیره. گ.م هم که برود روی پیشانیم می دهم خالکوبی کنند: « متخصص در تحمل مهاجرت انواع رفقا» و یک میز و دفتر دستک هم برای خودم جور می کنم و به شما مشاوره می دهم. شاید هم جوجه کلاغ رنگ کنم و بفروشم به شما جای قناری و بالاخره به یک ثروتی هم برسم.

شش. مهاجرت خر است. مهاجرت دوستهای جانی از همه خرها خرتر است. دوستانی که می روند با درجه سوم اهمیت خر هستند و اصلا هم من از آینده روشن پیش رویشان خوشحال نیستم و هیچ هم نمی توانم شریک نگرانیها و دلتنگیهایشان باشم. می شود اگر در لیست مهاجرین هستید مرا از همین حالا از دایره دوستی تان حذف کنید؟ بسم است به خدا.

هفت. به گیرنده هایتان دست نزنید. فرستنده هارش و عصبانی و دلتنگ است.

 


 
.
ساعت ٩:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱٠/٢  کلمات کلیدی:
.
 
به افتخار سطل زباله، گربه ى ولگرد و سکوت
ساعت ٩:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱٠/٢  کلمات کلیدی: افسردگی و سایر دردهای بی درمان
١- گربه ی سیاه روی سطل سیاه ایستاده بود و سر سیاهش را خم کرده بود به طرف کیسه هاى سیاه زباله. روز هنوز تازه شروع شده بود. مى توانست سیاه باشد یا سفید. مى توانست نرم باشد یا با گوشه هاى تیزش بخراشدم. مى توانست تنها سیاهى روز، همین جا کنار گربه بماند. گربه ى سیاه خودش را پرت کرد روى بقیه سیاهیها. من ماندم، رو به روز. کم مانده بود بیفتم به التماس. کم مانده بود. *** ٢- شب یلدا فقط یک دقیقه از شب قبلش بلندتر است. اما همان یک دقیقه، اوج سیاهى است. من از سیاهى نمى ترسم، از تنهایى چرا. *** ٣- گفت فالت خوب بود و من باور کردم. *** ۴- اشیا قصه دارند. ماگ سفید با آن شعر رویش خرد شد. یک جایى ته دلم، یک آرامش غریب آمد و نشست. انگار که یکى از نشانه هاى سال بد سایه اش را از سرم کم کرده باشد. چرا تمام این مدت گذاشته بودم ماگ بماند و هر بار مى بینمش یادم بیاید که به چه فکر مى کردم وقتى خریدمش. اشیاى خائن و حافظه. باید همه شان را دور بریزم. باید رد سالهایى را که از سرم گذشته خالى کنم توى زباله دان تا دستم بهش نرسد. فراموش کنم. اگر بشود. *** ۴- در دور ریختن آرامشى هست که در خیلى چیزهاى دیگر نیست. زمانى بود که من با دور ریختن ذره ذره از سیطره اى در گوشه اى از دنیایم رها مى شدم. حالا مى ترسم سطلهاى زباله ى سیاه مرا لو بدهند. سطل سیاه گنگ سر پیچ کوچه شریک جرم من است. از کنارش که رد مى شوم سرى تکان مى دهد برایم و من زیر لب، مى گویم هیسسسس. با اینکه مى دانم قصه ام در دل سیاهش بوى گند گرفته است. *** ۵- لیلا نشسته روبرویم. من از ننوشتن خسته ام. دلم آن شهود اواسط بیست سالگیم را مى خواهد. آن نقطه اى که ایستادم و دیدم که فقط نوشتن است که مى تواند اینقدر پر و خالیم کند. با این همه در بیشتر سالهایى که از سرم گذشت، خائن به خودم و به آرزویم، معمارى کردم. یکى باید مرا به قصه ها پس بدهد. به لیلا که نشسته روبروى رودخانه و من مى نویسم. لیلا، با یک لا پیراهن نازک توى تراس مى لرزد. لیلا را حتى عشق نمى رهاند. نگاهش نمى دارد. سایه است انگار و من باید در یکى از قصه ها از همان بالا پرتش کنم تا زیر پاى مرد. چرا من اینقدر خسته ام؟ لیلا توى کمد دنبال چه مى گردد؟ بچه ها را چه کنم؟ دخترک را با موهاى لیلا و چشمهاى مردى که زمانى دنیاى لیلا بود. حالا لیلا روبروى عکسها، به آن خلا بزرگ چشم دوخته. دستهاى مردى، روى شانه هاى برهنه ى زنى. لیلا قلبش را به دنبال چیزى زیر و رو مى کند و نیست. از آن همه عشق فقط یک آه مانده و دو تا بچه. آه از سینه اش رها مى شود اما بچه ها تا ابد به او تعلق دارند. من و لیلا و همه مادرهاى روى زمین، زنجیر شده به کودکانمان، آن ترس نخستین انسان غارنشین را به ارث برده ایم. حقیقت دارد اما لیلا. هیچ کس نمى تواند مثل ما دوستشان داشته باشد. لیلا مثل یک پرچم سفید از نرده هاى چوبى آویزان است و سردش است. نمى داند مرگ گرمش مى کند یا نه. *** ۶- گربه سیاه رفته. منم و سطل سیاه و روز. منم و اشکهایى که عقب مى زنم. منم و شال بافتنى بنفش. منم و قصه هایى که روى روزهایم پرسه مى زنند. *** ٧- همه چیز تقصیر ماندگارى عجیب اشیاست. کاش مى مردند. کاش بیمار مى شدند. اما هیچ کیفى سرما نمى خورد. هیچ آینه اى افسردگى نمى گیرد. ماگها را اما مى شود شکست و یک بخشى از گذشته را همراه تکه هایش به خاک سپرد. *** ٨- دل صنوبرینم همچو بید لرزان است...