«و چشمانت با من گفتند که فردا روز دیگریست.»
ساعت ٦:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱۱/۳٠  کلمات کلیدی: «و زخمهای من همه از عشق است»

من وکیل داشتم. لازم نبود بروم محضر. اما رفتم. مى خواستم خودم تمامش کنم. یک تکه بزرگ از عمر و جوانى من داشت تمام مى شد. من شروع کرده بودم. باید من تمامش مى کردم. تا امروزِ عمرم، سختترین روزم بوده آن روز. ایستادن بالاى مزار عشقى بود که تمام شده بود. اما اگر نمى رفتم، اگر در آن تشییع جنازه ى غم انگیز شرکت نمى کردم، چیزى ناتمام مى ماند. مى شد مثل مرگ مادربزرگ که تا همین حالا که ده سال ازش مى گذرد، باورش نکرده ام. قوى بودن آسان نیست. مدام پیش روى چالشهایى هستى که مى شد نباشند. انگار باید مدام ثابت کنى که مى توانى، که هنوز مى توانى. براى همین چشمهایم را باز نگه داشته ام، رو در روى ترسهایى که روزهایم را هاشور مى زنند. وسط تمام بارهایى که به دوش مى کشم و صلیبهایى که معلوم نیست به که تعلق دارند و چرا روى شانه هاى من هستند، نمى گذارم دنیا بدون اینکه توى چشمهایم نگاه کند، مرا ندید بگیرد. وقتى که این همه سال، پا پس نکشیده ام، دنیاست که به من بدهکار است نه من به او. پس چشمهایم را نمى بندم. با بستن چشمهایم، ندید گرفتنم را آسانتر نمى کنم. اگر قرار است دنیایم از من عبور کند، باید چشم توى چشم من این کار را بکند. مى خواهم آن دقیقه ى آخر، نگاهم حافظه اش را سوراخ کند و براى بقیه روزهایش خاطره ى زنى که از نگاه قوى و دردمندش عبور کرده، کابوسش باشد.


 
امروز این در نیمه باز است.
ساعت ٩:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱۱/٢٩  کلمات کلیدی: مى ترسم انگار

امروز صبح داشتم به دفتر خاطرات بنفش آن سالها فکر می کردم. نمی دانم چرا دلم می خواست آن دفتر را داشتم. چرا مادر مجبورم کرده بود تمام معصومیت آن سالها را نیست و نابود کنم؟ من و مادرم در دو نقطه مخالف هم قرار داریم. درونگرا و برونگرا. به نظر مادرم من دیوانه ام که تمام زندگیم را تکه تکه می نویسم و پخش می کنم. به نظر من مادرم در مخفی نگه داشتن این همه جزئیات غیر ضروری اغراق می کند. به نظر مادرم دنیا با چشمهای گشاد روبروی ما ایستاده است و منتظر است که از ما آتو بگیرد. من کاری به ایستادن و یا نایستادن دنیا ندارم. می دانم که اگر ننویسم می میرم. به همین سادگی و قصد ندارم به این زودیها خودم را دقمرگ کنم. برای من نوشتن، نقطه ای است که می توانم خودم را و احساسم را بسنجم. برای مادرم این یعنی رسوایی. مادرم ترجیح می دهد نداند که من اینقدر دیوانه ی نوشتنم. انگار ندانستنش و آن احساس امنیت کاذب را ترجیح می دهد به خیلی چیزها. من می ایستم و زل می زنم توی چشمهای برهنه حقیقتی که دوستش ندارم و متخصص قورت دادن قورباغه ام. با این همه جاهایی هست که دلم می خواست می شد در را نیمه باز کرد. کسانی را که نمی خواهمشان توی این صفحه راه نداد. دلم می خواست گذشته هایم روی این صفحه آوار نبود. دلم می خواست می شد راه آدمها را سد کنم. دلم می خواست گوشه ذهنم فکر قضاوتهایی که می دانم با نگاهشان هست ندید می گرفتم. دلم می خواست می شد واقعیتر بنویسم. از لمس. از عشق. از دلتنگی. از رنجش. از قلب طلایی تازه ام دور گردنم. از اشکهایی که می ریزم. از دوستانی که خیلی خیلی دور و خیلی نزدیک هستند. از ترسهایم. از اینکه چقدر گاهی دلم می خواهد مادرم را بگذارم سر در اینجا و در را نیمه باز کنم و توی دستهایش خنجری باشد که با دستهای خسته و بی آزارش تناقضی آشکار دارد. با این همه اگر بگویم که چقدر با قضاوتها غمگینم می کنید همان خنجر فرود می آمد و کاش می شد. کاش واقعا می شد.

 

 


 
در کوتاه نیست. من هم فروتن نیستم.
ساعت ۱۱:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱۱/٢۸  کلمات کلیدی: افسردگی و سایر دردهای بی درمان ، غر می‌زنم، پس هستم

دلم گرفته. از چیزهای بیخود که ارزش دل گرفتگی ندارد. آن سخنگوی درونیم مدام دارد یادآوری می کند که بیخود دلت گرفته. همان شال آبی دیروز سرم است. همان لباسها حتی. اما امروز هر کی نگاهم می کند می پرسد چی شده؟ دیروز نشاط و امروز غم. دلم می خواست کسی نمی توانست غمگینم کند. از اتفاقهای ساده و کوچک ناراحت نمی شدم. اما می شوم. هنوز هم جمله هایی هست که می تواند مرا از اوج برساند به آن ته ته دره. بایستم و زل بزنم به خودم و ببینم که عصبانیم. از غمم عصبانیم. از اثری که جمله های کوچک می توانند داشته باشد. از نامرئی بودن. از اینکه سکوت کرده ام و سکوتم تعبیر شده به اینکه اهمیتی ندارد. فکر می کنم لابد خیلی خیلی کوچکم و دیده نمی شوم. لابد یک عالمه چیزهای مهمتر هست که باید اول آنها سر جای خودشان قرار بگیرند. فکر می کنم کجای کارم اشتباه بوده. چون حتما یک جای کارم اشتباه بوده که ایستاده ام روبروی این در و زل زده ام بهش. خب خیلی جاهای کارم اشتباه بوده و من از ایستادن روبروی اشتباههایم هم خسته ام. از ایستادن روبروی درهای بدون کوبه، به انتظار دربانی که خوابش برده لابد. باید یاد خودم بیندازم که روبروی آخرین در، دیوار را شکستم. به جهنم که در کوبه ندارد! اگر صبور بودم هنوز نشسته بودم داشتم جمعه هایم را می شمردم تا بمیرم. صبور نیستم. روبروی در بسته هم نمی مانم. یا دربان از ندید گرفتن من دست بردارد یا من راهم را می کشم می روم سر می زنم به بیابانی جایی. خدا را شکر که این شهر کوهها و دیوانه خانه هایش را هنوز دارد.

«باید استاد و فرود آمد

برآستان دری که کوبه ندارد

چرا که اگر به گاه آمده باشی

دربان به انتظار توست

و اگر بیگاه

به در کوفتنت پاسخی نمی آید.

کوتاه است در

پس آن به، که فروتن باشی.»

 


 
«آدمهای آهنی در باران زنگ می زنند.»
ساعت ۱٢:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱۱/٢٧  کلمات کلیدی: پُزوووو ، جهت ثبت در تاریخ

مادرم پرسید: « آن برچسب اسم سینا را کی روی لباس فرمش دوخته؟» گفتم: «من.»  ابروهای قهوه ای کمرنگ پریدند بالا. انگار که من بلد نیستم چهار تا کوک بزنم. البته که تا وقتی امکانش باشد نمی زنم ولی خوب مجبور که باشم بلدم یک برچسب را بدوزم. آن هم با بخیه های مرتب که مادرم شک کند که کار من است. از بس که تمام مدتی که حرفه و فن داشتیم و برای آینده درخشان پیش رو آموزش کودکیاری و خیاطی می دیدیم، مادرم به جای من کوک می زد. مادرم بافتنی هایی که سر کلاس به اجبار معلم می بافتم می شکافت و از سر می بافت. این بود که شال سرخابی من از همه تمیزتر و مرتبتر بافته می شد و معلم هم شک نمی کرد که کار خودم نیست. حالا ایستاده بود و به برچسب چرم قهوه ای زل زده بود انگار که بهش خیانت کرده باشم. نمی دانستم کجای کار غلط است. اینکه بلدم بدوزم یا اینکه با بی شرمی تمام حاصل کارم را جلوی چشمش قرار داده ام. آن هم منی که تمام مدت دور شکافهای لباسها را خط می کشم و می دهم دست مامان. «قربان دستت این یکی را هم بدوز.»

گاهی فکر می کنم این منم که به طرز وحشتناکی به پدر و مادرم محتاجم و وابسته. اما آنها هم همینقدر به من وابسته اند. به این که محتاجشان باشم. به این که دختر دیوانه سر شلوغشان بلد نباشد ماشینش را ببرد تعویض روغنی یا یک دگمه را بدوزد یا برای نصف هفته اش شام بپزد. دلشان می خواهد فکر کنند زن سرتقی که قایق تکه پاره اش را از طوفانها گذرانده و غرق نشده و دوام آورده از پس یک دگمه برنمی آید.

تا جایی که کار در مرحله دگمه و شام باشد خوب است اما باز چند روز پیش رسیدم به آن نقطه ای که کسی داشت پای تلفن به من لجباز می گفت که چه کار باید بکنم و با آن لحن والدانه غیر قابل بخشش که « باید این کار را بکنی چون من به تو دستور می دهم.» طبعا تمام روزم را خراب کردند. منتظر ماندم تا کودک خشمگین درونم که داشت خط و نشان می کشید آرام بگیرد. کلی جلوی خودم را گرفتم که یادآوری نکنم که آخرین لجبازیشان با من باعث شد که در سکوت کامل خانه را و اسباب خانه را  جابجا کنم و صدایش را هم در نیاورم. این که هنوز جراتش را دارند به من دستور بدهند باعث شگفتیم است.

برای همین است که سرم را می گیرم بالا و می گویم این برچسب را من دوخته ام. من بلدم بدوزم. غذاهای خوبی هم درست می کنم. از نیمی از چیزهایی که وانمود می کنم می ترسم، اصلا نمی ترسم. ته ته دلم که گرم باشد، آن نقطه روشن امن که گوشه زندگیم باشد، دیگر مهم نیست که روزهایم دیوانه وار دور خودشان می چرخند و بچه ام درست لنگه خودم کله خراب است و سرمای بدی هم خورده ام. بعد دستم را می کشم به لاله گوشم و دایره کوچک و زیبای آبیم را لمس می کنم و فکر می کنم پاشنه آشیل من همین جاست. در همین جایی که نورت باید به من بتابد و من، این پیکر مغرور را چنان ذوب کنم که کسی باور نکند این زن، دارد یک تنه یک زندگی و یک لشگر آدم را اداره می کند و صدایش هم در نمی آید. که باور کنی و باور کنم که  این زن، اگر تکیه نکند به تو درست است که می تواند بایستد و راه برود اما یک جای خیلی بزرگ توی قلبش تکه تکه خرد می شود و نابود. همان جای قلبش که به او فرمان می دهد که به دیوانه بودنش ادامه بدهد و به شعف و بی خوابی و از هیچ جادوگری هم نترسد.


 
don`t say cheese
ساعت ۸:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱۱/۱۸  کلمات کلیدی: دغدغه های ذهنی من

چیزی ترسناک در مورد عکسها وجود دارد: قطعیت ترسناکی که به لحظه حال می دهند. انگار که این خنده، این آغوش،این عشق تا ابد خواهد ماند. با چنان اطمینانى لحظه ى حال را قاب مى کنند انگار که شایسته ى این است که تا ابد روى دیوار بماند. اما همه چیز عوض مى شود. مى گذرد. عشقها در طول زمان نخ نما مى شوند. عاشقها از هم بیزار مى شوند. جاى آدمهاى توى قاب عوض مى شود. آن دستى که با اطمینان بر شانه ى زنى است، در قابى دیگر، روى شانه ى زن دیگرى آرام مى گیرد. بچه هاى دوست داشتنى توى عکس جوش بلوغ مى زنند و تارهاى سفید مى پرند لاى موها. عکس، چیزى خلاف طبیعت است. یک ناهنجار. در دنیایى که فقط تغییر اصالت دارد، چگونه مى شود به خاطره هاى یخ زده توى قاب حسادت کرد یا دل بست یا دل سوزاند، حتى. این روزها به عکسها نگاه مى کنم و به خودم مى گویم تمام شده. گذشته. نیست. آدمها توى عکس با انفجارى به وسعت زمان به دورترها پرتاب شده اند و یک ماژیک سیاه لازم است که روى آرزوهاى خوب آن وقتها بکشى. این دیگر نیست. این یکى ته کشیده. این به کل تمام شده. آرزوهاى تازه لازم داریم و یک امید که حالا مى دانیم چه پوچ است و چه گذرا. عکسها را که پاک کنیم، فقط آینه را داریم براى دل بستن. تا قبل از آمدن پیرى. در این سالهایى که مانده تا قبل از آمدن پیرى.


 
"کاش این ماجرا به سر نیاید."
ساعت ۳:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱۱/۱٥  کلمات کلیدی: پُزوووو ، جهت ثبت در تاریخ
انکار نمى کنم که مجذوبم مى کند. از بس که سخت است شاید. از بس که توى نقطه نقطه اش باید ایستاد و قدم پیش رو را سنجید. از بس که نامطمئنم از اینکه رو به چاهم یا ماه و یا میانه میدان. اما میانه اى در کار نیست. نبوده. به جایش دلم پر از جیک جیک کلافه کننده ى یک دسته گنجشک است. آنقدر همه چیز در دنیاى دیوانه ام نو است که انگار تازه به دنیا آمده ام. بس که براى هر قدم باید بایستم و دستم را بگیرم به دیوار. براى هر یک قدم، حتى. اما تمام این سختى دیوانه وار، جایى را در قلبم پر مى کند. جایى که نه از عشق، که از این جذبه ى حیرت خالى بوده. گاهى که خسته مى شوم به خودم مى گویم به عقب نگاه کن. بعد پشت تصویر زنى که روزهایش را نرده ها و کاسکو و دیوار خاکسترى قاب مى کرد، حسرت حرکت را مى بینم. راه رفتن سخت است. اما هیچ چیز ویران کننده تر از ایستادن و فرو رفتن نیست. حالا در این جذبه، به خودم وعده روزهایى را مى دهم که آسان نیست اما شعف، مثل نور دم صبح بهشان مى تابد. مى دانم که روزهایى هم شاید کم بیاورم. سخت باشد. تنها بمانم. دلم حتى براى این همهمه مدام که بعد از یک سال و اندى بالاخره بهش عادت کردم، تنگ شود. اما هر چیز بهایى دارد و بهاى زیستن در این جذبه همین است شاید. آسان نیست. نخواهد بود. عید امسال باید براى خودم نیرو بخواهم. نیرویى بیشتر از سالهاى پیش و یک خوش بینى مضاعف که این جذبه، این ماجرا به سر نیاید.
 
یک پر سیمرغ هم لازم دارم.
ساعت ٦:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱۱/۱٢  کلمات کلیدی: روزهای من

به امید فکر مى کنم. لابد به خاطر نفسهاى خوابزده بچه است که به امید فکر مى کنم. بعد از یک آخر هفته مزخرف که مدام دلم شور زد و مدام هورمونها کوبیدندم به در و دیوار، همین که مى توانم به امید فکر کنم خودش معجزه است. چه دلم فرار مى خواهد و نوشتن.

باید نامه بنویسم. بدیش این است که نامه ها را جواب نمى دهد. مى خواند و جواب نمى دهد. حتى فکر بى جواب ماندن هم دلسردم مى کند. جمعه آشفتگى رساند مرا به جنون. شاید مال قدم زدن در پاساژ بود. تصویرهایى هست که هنوز مرا آزار مى دهند. مثلا تصویر معصومانه و کمى ابلهانه مردى که کالسکه کودکى را هل مى دهد. اصولا دیدن بچه ها با والدینشان هنوز مى تواند دردم بیاورد.

دارم روزها را مى شمرم و منتظرم تا سال تمام شود و خودم را در آغوش نامعلومى مهیج پیش رویم بیندازم. از حالا هم که پیشواز رفته که سخت خواهد بود. انگار که خودم نمى دانستم. دیروز عصر که از ازگل کوبیدم رفتم تا گیشا و خسته بودم و کمرم درد مى کرد، دلم مى خواست مى شد فرار کرد. از همه سنگینهاى دنیا فرار کرد. فقط بچه ام را بزنم زیر بغلم و گورم را گم کنم. بعد فکر کردم کجا بروم؟ چه غلطى بکنم؟ گفته بود لاتارى و من منفجر شده بودم. لاتارى براى من غولى بود که دوستانم را قورت مى داد و به جایش یک تفاله و چند خط پیغام روى وایبر جا مى گذاشت. فکر مى کردم پاهاى سنگیم را دیده باشد. اینکه چطور ریشه کرده ام. چقدر از فرار دورم و چه غمگینم که سبک نیستم.

مامان گفت لاغر شده اى، خسته بودم و دلم خوش بود به جوجه ى چاقالو که خودش را جا کرده بود روى مبل روبروى تلویزیون. فکر کردم با این همه و با همه مزخرفات این زندگى، آدم باید بچه داشته باشد. بچه که داشته باشد یک دفعه زندگى یک درجه از اهمیتش را از دست مى دهد و مى رود در مقام دوم. همه چیز به جز آن جانورى که به دنیا آورده اى، مى رود در درجه ى دوم اهمیت. دلم بیخودى خوش بود. از بودن بچه. از رسیدن.

حتی داشتم توى سرم "پلن بى." را جایگزین قبلى مى کردم براى بهار. وسط همین جایگزینیها فکر کردم چه ذهن راه حل محورى دارم. آنقدر که وقت نمى کنم بایستم و تاسف بخورم. "حالا چه کار کنم؟"و بعد جوابش را پیدا مى کنم. حقوق داده بودند و هوا زیادى بهارى بود. نامه ى توى ذهنم را پاک کردم. وقت نوشتنش نبود. به جایش فکر کردم باید بروم شهر کتاب و براى شهرام کتاب بخرم. بعد به استانبول فکر کردم و بیخودى خوشحال شدم.

فکر کردم یک روز همه این مزخرفات را پشت سر مى گذاریم و بعد مى دانستم که شادى در پشت سر گذاشتنش نیست. همین جاست. در همین لحظه ى کوتاهى که دارى فکر مى کنى و راه حل پیدا مى کنى. بیزارى را عقب زدم. یکى دیگر از دلایلى که باید بچه داشت هم همین است که بتوانى کمى بیشتر همدلى کنى با دنیا، آدمها. البته که بچه روحت را خراش مى دهد و قلب بى حفاظت را وسط خیابان رها مى کند اما زندگى همین است. یا باید بترسى و محتاط باشى، از کنارش عبور کنى، آرام پیر بشوى و روح و جسمت را آکبند تحویل آفریننده بدهى یا اینکه تصمیم بگیرى که زندگى کنى. بعد زندگى سخت است. بچه لمیده بود توى قلبم. پاى سنگینش روى لحاف بود و من خسته بودم.

***

یکشنبه است. باید یادداشت روزنامه را بنویسم. باید به جلسه اى در مدرسه بچه بروم. باید تکلیف ارتفاع ساختمان را با سازه مشخص کنم. باید زن آشفته را ببرم ابرویش را بردارد. باید بروم بانک. باید یاد خودم بیندازم که سخت نگیرم. که مى گذرد. دلم سبکى مى خواست. مى خواهد هنوز. صبح است و من باز درست و حسابى نخوابیده ام. امروز یادداشت روزنامه را هم از امید مى نویسم.


 
کاش فال حافظ بگیرم.
ساعت ۱۱:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱۱/۱٠  کلمات کلیدی: جهت ثبت در تاریخ
گاهى مى ایستم روبروى خودم. در آینه مى پرسم:" آیا در تو توان روبرویى با این همه نومیدى هست؟" سوالى است که پیش از این از خودم نپرسیده ام. که آیا اصلا توان روبرویى با چیزى را دارم یا ندارم. همیشه ى زندگیم جنگهایم را جنگیده ام بدون اینکه بپرسم از خودم که توانش را دارم یا نه. چرا که گزینه دومى نبوده جز توانستن. اما نومیدى از آن جنس چیزهاییست که من نمى شناسم. همیشه در ته تیره ترین تیرگى ها نورى بوده، یا نورى پیدا کرده ام یا خودم نور شده ام. نبرد با نومیدى ناشناس است. گاهى که آخر یک روز طولانى با نومیدى روبرو مى شوم، گاهى روبروى آینه که مى پرسم چه حجم از نومیدى را مى توانم تاب بیاورم، از چشمهاى خودم فرار مى کنم. بدیش این است که ما همیشه جواب سوالهایمان را بلدیم. ایستادن روبروى سوالى که جوابش را مى دانى و وانمود کردن اینکه نمى دانى بیهوده است.
 
دیوانگی هم عالمی دارد آیا؟
ساعت ٩:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱۱/۸  کلمات کلیدی: دغدغه های ذهنی من ، روزهای من ، نوستالژی

یک. داشتم با دخترها چت می کردم. حرفی زده بودم و دنبال آن استیکری می گشتم که کرگدن نشسته بود یک جانور دیگری را له کرده بود. یعنی حرفم کامل نمی شد بدون آن استیکر. بعد وحشت کردم. دنیایی را تجسم کردم که بدون وایبر و بدون استیکر باشد. بعد مثلا ما را برده باشند به یک دهکده اعتیادمان به مجازستان را ترک بدهند. آن وقت لابد یکی یک بسته استیکر می دهند دستمان. یعنی لزوما باید بدهند که کم کم این جلف بازیها از سرمان بیفتد. بعد داری با دوستت حرف می زنی یک هو مکث می کنی و بین کاغذهایت می گردی و یک استیکر پیدا می کنی که اسمایلی سبز تهوع است و آن را می چسبانی به دست طرف. دنیا یک جور وحشتناکی نشده خداییش؟

دو. بزرگ شدن سایه اش را پهن کرده بود توی کله پزی. در سومین روز رژیمم نشسته بودم توی کله پزی و می دانستم که هر حرفی در مورد نخوردن بزنم لوس است. آخر دل زدم به دریا. گفتم من که قرار است عذاب وجدان بکشم. بگذار حداقل کاری کنم که ارزش این عذاب کشیدن را داشته باشد.

سه.از آخرین باری که پایم رسیده بود به دانشگاه دست کم دوازده سال می گذشت. حداقل دوازده سال بود که آدمهای دور میز را ندیده بودم. با این همه چیزی آشنا وجود داشت از جنس جوانی. انگار کن که نوه عموی گمشده پدربزرگت را بعد ده دوازده سال ببینی. یک جور احساس خوشایند ناشناس. در عین اینکه دیگر خیلی هم فرقی نمی کند که کی هستند و کجای دنیا هستند و خرشان به چند اصلا. بالاخره یک بخشی از جوانیمان در آن ساختمان آجری گذشته و بالاخره همان سالها یک جوری هدایتمان کرده به این چیزی که حالا هستیم. بالاخره هنوز رد دیوانگیهایمان جایی هست در خاطره ای حداقل. سوار ماشین که شدم فکر کردم همین. یک خاطره سبک. می شود فوتش کرد و تمام.

چهار. شب اما ناخودآگاهم سنگ تمام گذاشت. تمام ارواح گمشده را جلوی چشمم آورد. یک قراری بود که لشگر آدمها می آمدند و دخترها آن وسط، با مانتوهای قهوه ای و چشمهای اخمویشان زل می زدند به من. من از خوابم همین یادم است. دخترها و نگاهها. کاش می شد پایشان را از خوابهای من بکشند بیرون.

پنج. یک موجودی هست به اسم چوب سلفی گیر. به نظر وسیله مضحکی می آید. باید قبل از اینکه به دهکده ترک اعتیاد ببرندمان یکی از آنها را بخرم. یکی از چیزهایی که در آن دهکده ترکمان می دهند عادت سلفی گیری است و بعد می توانیم نیش مان را باز کنیم و به خودمان بخندیم مثلا و حس بگیریم که کلیک. امروز بدجور فکر می کنم که بالاخره کارمان به آن دهکده خواهد کشید.

شش. روزی ما به غارهایمان ... آیا؟ غار را شک دارم. دیوانه خانه محتملتر است.

  

 


 
اصلا انگشت نداشتم
ساعت ۸:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱۱/٦  کلمات کلیدی: دغدغه های ذهنی من

یک. دارم به باب اسفنجی علاقمند می شوم. خوب برای کسی که دو ساعت از روزش را در مجاورت این موجود زرد مکعب شکل با صدای بوق بوقی اش می گذراند این خبر خوبی است. حداقل در مدت معاشرت با باب اسفنجی به جای اینکه اخم کنم و فکر کنم که «از این جانور متنفرم.» به این فکر می کنم که چه حرفهای بامزه ای در این کارتون می شنوم. چند روز پیش یکی از این ماهیهای بی ریخت به باب اسفنجی می گفت: « من می خواستم پیانیست بشم اما یه روز متوجه شدم اصلا انگشت ندارم.» بعد این جمله گیر کرد توی سر من. این که چه آرزوهایی داریم که اصلا امکان رسیدن به آن را نداریم و چطور عمرمان را تلف می کنیم برای اینکه راههایی را برویم که اصلا مال ما نیستند. که ما اصلا قرار نبوده پیانیست باشیم. فکر کردم باید دوباره آرزوهایم را مرور کنم و به انگشتهایم هم خوب نگاه کنم. این همه سالی که بی انگشت در راه پیانیست شدن تلف کردم برایم کافی است. بقیه عمرم را به درست کردن حبابهای دایره ای بگذرانم مثلا. اصلا چرا من باید پیانیست بشوم؟

 دو. آدمها قلق دارند. بیشترشان. مثل درهایی هستند که به این آسانیها باز نمی شوند. باید کلید را بچرخانی در را کمی بکشی سمت خودت و آن تق خوشایند آشنا را بشنوی. یا باید اول در را هل بدهی بعد کلید را بچرخانی یا اینکه یک ضربه بزنی به پایین در و بعد قفل را باز کنی. یک وقتی موضوع ندانستن قلق آدمهاست. یک وقتی اهمیت ندادن به این موضوع است. یعنی وقتی قلق کسی گنگ است یا اینکه زورت نمی رسد به هل دادن آن در سنگین. این جور وقتها سرخوردگی می آید روبروی آدم. آن «کوچه کوچه بلد بودن» نمی آید سراغت. از شعف ناشناس بودن اگر بگذریم آن بلد بودن توی رابطه خوب است. این که بدانی کی ساکت باشی و کی حرف بزنی. کی بخندی. کی بخندانی. کی بخوابی و کی بیدار بمانی. فقط باز باید حواست باشد که هیولای تعمیم نیاید قورتت بدهد. تعمیم، هیولای بدقلقی است و پشت همه عادتهای دنیا بساطش را پهن کرده است.

سه. صبح داشتم با خودم حرف می زدم بلند بلند. لازم بود که جمله ای را بشنوم. بچه خواب بود و بهرحال بیداری بداخلاق صبحش هم به درد من نمی خورد. به خودم گفتم تو این کار را نمی کنی شیدا. منتظر ماندم تا جواب بدهم چشم. گفتم می نویسم که یادت نرود. نوشتم. نمی شود یک بند وسط این همه یادداشت برای خود خودم باشد؟

چهار. ب. از آن آدمهاییست که شگفتیم از دوستیش تمامی ندارد. ساعتها هم که با هم حرف بزنیم آخرش با یک احساس نیمه تمام بلند می شوم که هنوز خیلی چیزها مانده که باید بگویم و بشنوم. خیلی وقت بود که دوستی این شعف مدام را در من زنده نمی کرد. لطفا مهاجرت این یکی را هم نخورد.

پنج.«جان من است او» و نمی تواند کسی بیشتر از این بچه قلبم را تکه پاره کند. تازگیها دارد فوق تخصص در زمینه پاره کردن جگر من می گیرد. جمله هایی به ادبیاتش اضافه شده از این دست که «دلم برات تنگ می شه» و مادری که من باشم به خودم می آیم و می بینم ذوب شده ام و پخش زمینم. بعد برای خودم سناریوهای ترسناک درست می کنم. ر. می گوید باید این انرژی اسفناکم در داستان سازی را توی داستانها پیاده کنم نه توی زندگی واقعی. قول داده ام که تلاشم را بکنم.

شش. باید این دفعه قبل از اینکه اغتشاش شهر شلوغ دوباره نامیزانم کند از کمال معماری بنویسم. آن دفعه ننوشتم و زود آن احساساتی که در مجاورت کاشیهای فیروزه ای به نظر همیشگی می آمدند از خیالهایم فرار کردند. این بار باید یک جایی برای خودم نگهشان دارم. در این زندگی نامتعادل جایی برای نفس کشیدن بگذارم و کمال.

هفت. این نوشته به نظر بی پایان می رسد اما بی پایان نیست. به زودی تمام می شود. بعد می توانی مثل غباری فوتش کنی و بروی بقیه روزت را بگذرانی.