سایه مرگ در اتاق کنفرانس شماره ۴
ساعت ٤:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٢/۳۱  کلمات کلیدی: دغدغه های ذهنی من

آمده بالاى سرم که خانم مهندس چرا دارى روى یک پروژه دیگر کار مى کنی؟ با لحن کسى که مچ خرابکارى را گرفته. گفتم این یکى هم پروژه دفتر است و من از خانه بابام نیاوردمش. چک و چانه زده که این یکى مهمتر است و من به مدیر گفته ام که حتما خانم مهندس ا. باید روى این پروژه کار کند. این روزها محیط کارم زیادى مهیج شده.

 سه روز پیش یکى از همکارها وسط جلسه غش کرد. داشت حرف مى زد بعد دو تا دستها سر خورد روى میز و پیشانى با ضربه نرمى فرود آمد روى میز چوبى. فکر کردم مرده. جلوى چشم ما مرده. وسط حرف زدن از لوله هاى فاضلاب و چانه زدن سر زمان بندى تحویل پروژه عزرائیل بالاى سرش نیشخند زده و گذاشته جلوى ما بمیرد. نمرده بود ولى. مسئول HSE  آمد و فشارش را گرفت و مدیر پروژه را دعوا کرد که بهش آب قند داده اند. فشار وحشتناک بالا بود. من نشسته بودم روى صندلى روبرویى. پایم را انداخته بودم روى هم و فکر مى کردم چقدر آدمیزاد ضعیف است. یک لحظه فکر مى کنى اختیار زندگیت دست خودت است و لحظه ى بعد بیهوش شده اى جلوى هزار چشم و یکى کراواتت را باز مى کند و یکى یک قرص مى چپاند زیر زبانت. بعد مرد بیدار شد و ما کارمندهاى نمونه جلسه را ادامه دادیم. من اگر وسط یک جلسه غش کنم احتمالا بعدش براى عمرم بیشتر از آن احترام قائلم که باز حرفهاى صد من یک قاز قبل غشم را ادامه بدهم.

بعد از جلسه با آن دامن بلند آبى هى از این سر آتلیه خرامیدم تا آن سر و فکر کردم که زندگى همین است و همین لحظه اى که دارى روى طرح سقف کاذب یک فرودگاه دور و پرت کار مى کنى شاید آخرین لحظه عمرت باشد. بعد آرزو کردم که آخرین لحظه ام معنى دار باشد حداقل. پیش کسانى که دوستشان دارم و قبلش به یک جوک تکرارى خندیده باشیم مثلا. اگر قرار است زندگیم در یک لحظه جلوى چشم بقیه به پایان برسد حداقل این چشمها دوست باشند نه دشمن. بعد دیگر به مرگ فکر نکردم. فکر کردم سر و ته این دو تا پروژه را باید هم بیاورم و حتى آه هم کشیدم. عزرائیل هم بساطش را جمع کرد و رفت یک جاى دیگر دنبال شکار.


 
دلتون نخواد حال مزخرفى دارم!
ساعت ٥:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٢/۳٠  کلمات کلیدی: غر می‌زنم، پس هستم

برایم ساعت خریده. ساعت صفحه بزرگ سفید دارد و شماره هاى طلایى. یک جور خوبى زنانه است. مى گویم:"من که ساعت داشتم مامان." مى گوید:"آن ساعت را دیگر دستت نکن." مادرم این روزها کاسه داغتر از آش است. مدام مى خواهد از من اعتراف بگیرد که:"من بسیار خوشبختم." خب، هه در واقع. چطورى براى مادرم توضیح بدهم که حتى وقت ندارم خوشبخت یا بدبخت باشم. فقط هستم در یک بدو بدوى مدامِ از ناکجا تا بى کجا. در یک نرسیدنِ همیشگى. دیروز ساعت ٢ و ربع بود و من هنوز پشت میزم توى شرکت بودم غرق کار. به ت. گفتم:"پاشو برو بچه من را از مدرسه بردار. " گفت:" از خدامه، من مى رم با بچه تو بستنى مى خورم تو برو این جلسه چرند ساعت ۴ منو شرکت کن." خودم یک عالمه جلسه چرند دارم، بنابراین رفتم بچه را از مدرسه برداشتم. بعد جدى جدى رفتیم بستنى بخوریم. صبح املت داغ سق دهنش را سوزانده بود. بعد آمدیم پیش مامان. من پیشى شدم خزیدم زیر میزها و سرم را گذاشتم روى پاى مامان. به مامان گفتم:"تابستون چرند این خونه داره شروع میشه." بعد گفتم خسته ام. کارم زیاد است. مامان گفت:"اما راضى هستى نه؟ خوشحالى؟" سامورایى وحشى درونم داشت وسط برهوت دلم لبخند شرمگین مى زد.

 پسر عمویم هفته پیش آمده ته دل این طفلکیها را خالى کرده و دو ساعت نطق غرا که "شما چطور اجازه دادید شیدا این کار را بکند." انگار شیدا معطل اجازه ى کسى بوده این وسط! من فکر کردم مردم دیوانه شده اند یا دنیا که انتظار دارند من در آخرهاى سى و خورده اى سالگى بنشینم که بقیه برام تصمیم بگیرند. - از اتاق فرمان اشاره مى کنند که تو کجاى زندگیت نشستى و اجازه دادى کسى برایت تصمیم بگیرد؟ چرا پاى سن و سال را مى کشى وسط؟ - بعد نطقش را ادامه داده با شرح آینده وحشتناک و پر از گرگ و دایناسور و یک عالمه جانورهاى دیگر براى من. راستش از آن جایى که همین پسر عمو سلطان زندگى خانوادگى مرتب و منظم است و در پرونده درخشان سالیانش دو سه بار ازدواج زیر میزى، مقادیرى سقط جنین غیر قانونى و تعداد زیادى فى فى جون و پانى بلا و سوسن طلا دارد من حرفش را جدى نگرفتم. البته شاید این یک مشکل جدیدم باشد که حرف هیچ کس را جدى نمى گیرم. کلا دنیا یک روى مسخره بلاهت بارى دارد نشانم مى دهد این روزها.

فقط دلم مى خواهد وقت کنم بروم دکتر. یکى یک قرص بهم بدهد که شبها درست و حسابى بخوابم. الان واقعا سقف مطالباتم همین است. پروژه شهردارى را هم تمام کنم. ایشششش و لطفا شرکت دیگر از این پروژه هاى چرند وصله پینه اى تحویلم ندهد. به زودى مرا به سمتِ نامیمون ملکه پروژه هاى فاز دوى تف مالى شده منصوب مى کنند. قربه الى الله. رئیس گفت تو که revit بلد بودى. بله من یک وقتى کرل دراو و ترى دى مکس هم بلد بودم و خب که چى؟ براى پروژه ترمینال مسئول پروژه شده ام. تاج افتخارى بر سرم است از جنس گه.

 الانِ زندگیم یکى را لازم دارم از جنس کاتىِ آن وقتها، رامینِ سالهاى دانشگاه، ایده ى همیشه. یکى که آنقدر مرا بشناسد و بلد باشد که بهم بگوید کجا ایستاده ام و دارم چه کار مى کنم. به خودم باشد عین بچه گربه دور خودم مى چرخم که به دمب سفید و طلایى خودم آویزان شوم. امروز سه شنبه است. پسرم فقط دو روز دیگر مى رود مدرسه. من دلم مى خواهد کسى این سایه هاى سنگین را از روى زندگیم جمع کند. رئیس توى فال قهوه گفته بود یک عالمه چشم به توست که دارى چه کار مى کنى. پرسیده بودم چشم بد؟ گفت لزوما هم بد نه. یک جور کنجکاوى توش است. گفتم بله همه دنیا وبلاگ مرا مى خوانند. همه آنهایى هم که نمى خواندند با سواد اکابرى اینترنتى یاد گرفته اند اسم مرا سرچ کنند و یک راست بیایند اینجا. این طویله هم که در و پیکر ندارد. بدیش این است که دلم هم نمى خواهد در را ببندم و کامنتها را تاییدى کنم و یا بنویسم و رمز بگذارم براى نوشته ام. فکر مى کنم به درک! بگذار همه بخوانند و بدانند که ابروهام را باریک کرده ام یا اینکه امروز باید بروم میدان تره بار و میوه و سبزى بخرم. اصلا همه دنیا روبروى من باشد. من درها را بسته ام و به صداى نفسهاى بچه ام گوش مى کنم و حوصله روزم را ندارم. اى خداى سه شنبه هاى پیلاتس و جلسه کارفرما قورتم بده!

 

پ.ن. به کلاس پیلاتس که نرسیدم. جلسه با کارفرما هم کنسل شده. حال بد را اما نگرانش نباشید. با قدرت تمام ادامه دارد.


 
منوی امشب پاستای آلفردو با پیازهای سوخته، فیله مرغ، قارچ و یک عالمه اشک اضافه
ساعت ٥:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٢/٢٧  کلمات کلیدی: «و زخمهای من همه از عشق است»

پیاز داغ را سوزانده ام. در خانه ام بوی مهوع و شیرین سوختگی پیچیده است با صدای آهنگ باب اسفنجی. من که از قبلش هم حالت تهوع داشتم بو بدترم کرد. سرم را پایین می آورم و دنیا دور سرم چنان می چرخد که انگار در نقطه تاریک سیاهترین مستی ها باشم. دلم می خواهد بزنم به کوه. بروم جایی که باب اسفنجی نباشد. دلم می خواهد کلمه هایم را هم جا بگذارم.

 « به من چه دادید ای واژه های ساده فریب

اگر گلی به گیسوی خود می زدم

از این تقلب

از این تاج کاغذین

که بر فراز سرم بو گرفته است

فریبنده تر نبود؟»

در کوچه باد می آید. خاک را بلند کرده و فرو می کند توی چشم عابرهایی که هنوز فکر می کنند می شود در این خیابانهای خاک گرفته راه رفت. من از پنجره برگ درختهای روبرو را تماشا می کنم. از پنجره پرنده های ترسو را تماشا می کنم. پسرم هواپیمایی خیالی را بالای سرم می چرخاند. مسافری ناموجود برایم دست تکان می دهد. خیلی خسته ام. شاید مدتی ننویسم...


 
پراکنده گویی های صبح شنبه
ساعت ٧:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٢/٢٧  کلمات کلیدی: دغدغه های ذهنی من

یک. یک جایی خوانده بودم فکر کنید که بچه تان یک آدم سی ساله است. بعد با او همانطور رفتار کنید که با یک آدم سی ساله رفتار می کنید. راهگشا بود. بعد از این همه مدت که خودم را می کوبیدم به سنگهای مختلف و کل کل مدامم با پسرک، دو روز است دارم بهش احترام می گذارم. این احترام البته اولش با کل کل از طرف پسرک استقبال شد. اما بعد او هم آرام گرفت. بچه ام حق دارد البته. من این چند وقته مادر خوبی نبوده ام. بعد هم راهم را به کل گم کرده بودم. نمی دانستم دارم چه کار می کنم. اما واقعیت ماجرا این است که اگر دوستیش را به دست نیاورم فاتحه این رابطه خوانده می شود. این را نوشتم که خودم را کمی تشویق کنم. هنوز راهم طولانی است و هنوز خیلی مانده تا بتوانیم آرامش را به خانه کوچکمان برگردانیم. من قدم اول را برداشتم.

دو. قورباغه ام را هم قورت دادم.

سه. 27 اردیبهشت است و یک ماه مانده تا تولدم. درست یک ماه دیگر. فکر می کنم یک ماه افسردگی و نک و نال در پیش دارید. خدا قوت!

چهار. گ.م می گوید برویم کلاس تی.ای. هاه. این یکی را کجای دلم بگذارم؟ کلاسهای داستان روز یکشنبه. مادری کردن در بقیه روزهای هفته. پروژه های توی خانه. پروژه های شارت دفتر. گ.م می گوید الگوهای رفتاریت اشکال دارد. صد سال پیش یک کتابی خوانده بودم در مورد بازیها. اسمش هم همین بود. کتاب می آمد و روابط انسانی را تحلیل می کرد. الگوها را می شکافت. اینکه آدمها توی رابطه با یک الگوی مشخص با هم برخورد می کنند و جوابهای یکسان می گیرند. مثلا؟ پدر و مادر من 40 سال و بوقی است که درست با یک الگوی مشخص دعوا می کنند. دعوا دقیقا از یک جای مشخص شروع می شود و به یک شیوه مشخص ختم می شود. نتیجه اش هم معلوم است. اینقدر این الگو برای من روشن است که شروعش را می توانم از نقطه ای که بابا در خانه را باز می کند بو بکشم. مادرم نمی تواند اما. بعد این همه سال. منظورم این است که گاهی چیزهایی که برای دور و بریها به وضوح روشن هستند برای خودمان قابل تشخیص نیستند. گاهی رابطه های غلطی که دارند ویرانمان می کنند فقط به این خاطر است که داریم همان بازی سالیان را ادامه می دهیم. یک جایی باید این رشته را پاره کرد. ادامه نداد. فقط کافی است که آدمها برای یک لحظه مکث کنند و ببینند که دارند بازی می کنند. بعد هم یک جایی باید اولویتها را بچینی کنار هم. ببینی که این بازی دو سر باخت اصلا ارزش بازی کردن دارد یا نه.

پنج. سی سالگی برای من مرزی بود که شروع کردم به درک کردن آدمها. شروع کردم قضاوت نکردن. شروع کردم بارقه های انسانی را در رفتارهای کودکانه و آزاردهنده شان دیدن. درک کردن البته همیشه خدا با عکس العمل نشان ندادن همراه نبوده. اما هنوز من آن صدای التماس پنهان جوجه تیغی را می شنوم که می خواهد بغلش کنند. به قولی موضوع گاهی انسانی تر از این حرفهاست. رفتارهای بیمار از قدرت و اعتماد به نفس آدمها نیست که سرچشمه می گیرد. یک وقتی درد، درد تنهایی است اصلا. ترس از اینکه اگر این طناب پوسیده را رها کنم غرق می شوم و دیگر به هیچ ساحلی نخواهم رسید.

شش. زنی بود در گذشته های من. هر وقت که قرار بود اتفاق جدیی در زندگی بچه هایش بیفتد قلبش درد می گرفت. این قلب درد مشخصا در نقاط بحرانی رابطه های انسانی بچه ها اتفاق می افتاد و در قسمتی که مادر نظری مخالف بچه ها داشت. در سالهای بعدی که بحرانها گذشتند قلب درد هم خوب شد و دیگر کار کسی به بیمارستان و سرم زدن و هول کردن تمام خانواده نکشید. بگذریم. برای من جالب بود که بچه ها همان موقع که این قلب دردهای مصلحتی ادامه داشت، اسیر این بازی بودند. باور می کردند که مادر از بس تحت فشار عاطفی قرار گرفته دارد می میرد. بعد عذاب وجدان وحشتناک داشتند از اینکه به قلب بیمار مادر این ضربه را وارد کرده اند. آن مادر هنوز کاملا سرپا و سرحال است. قلبش از قلب من و شما و خیلیهای دیگر سالمتر است اما دور و بریها این بازی دردناک را باور می کنند. نمی شود هم آدمی را که خودش را زده به خواب بیدار کرد.

هفت. این روزها افتاده ام به نوشتن و آنهایی که مشتری قدیمی هستند می دانند که باید این موج را بگذرانیم با هم.

هشت. آدرس ایمیل من این است :  mrsshina@gmail.com و البته صد سال است که همه دنیا آدرس وبلاگ مرا بلدند. تازگیها و بعد از ماجرای کتابم وبلاگ مرا می شود با سرچ کردن اسم واقعیم پیدا کرد. البته که این ماجرا خوشایندم نیست. خانم شین بودن برای من یک بخشی از شیدا بودن است نه همه اش. با این همه، این بند نوشته ام، دعوتنامه است به تمام آدمهای پشت پرده زندگیم. به جای اینکه خودتان را بزنید به قلب درد و راهی بیمارستان بشوید برای یک بار توی زندگیتان صداقت داشته باشید و رک و راست روبروی خودتان و حرفهایتان بایستید.

نه. این یکی را همان بند اول نوشته بودم. فقط خواستم تکرار کنم. اگر رابطه تان با بچه تان کار نمی کند و دارید به ترکستان می روید با آن جانور مثل یک آدم سی ساله رفتار کنید.

ده . صد سال است که می خواهم بابت همراهیتان در مسابقه دویچه وله تشکر کنم. ممنون که به من رای دادید. هر چند که آنقدر رای نیاوردیم که روزنگار خانم شین را دیسکو کنیم و تا اطلاع ثانوی درهمین خانه همیشگیمان به جای لیمو و نمک و تکیلا با بساط نان و کباب ریحان اضافه سرو می شود.

روزتان خوش...


 
درس مقدماتى براى کامنت گذاشتن توى وبلاگها برای مبتدیان
ساعت ۸:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٢/٢٦  کلمات کلیدی: آینه اسرار یا یک چرند دیگری از همان نوع
١- کامنت گذاران محترم یا غیر محترم آى.پى کسانى که در وبلاگ کامنت مى گذارند ثبت مى شود و براى صاحب وبلاگ قابل رویت است. یعنى اگر شما یک بار اسمتان را بنویسید قلى و دفعه بعد بنویسید نازیلا منِ وبلاگ صاحاب مى فهمم که یک نفر هستید.
٢- اسمهاى مختصر و بى معنى شما براى من نه اهمیتى دارد و نه زنگ آشنایى به صدا در مى آورد. به خدا که به هیچ کس مربوط نیست که من توى این وبلاگ دارم چه غلطى مى کنم و چه مزخرفى مى نویسم و اگر فکر مى کنید اینجا کلانترى نیاوران است و اجازه دارید تفتیش عقاید کنید باید جواب بدهم :" هررررى"
٣- به خداوندى خدا که خیلى واضحتر از این چیزى که دارم مى نویسم مى توانم بنویسم. آنقدر هم اطلاعات ریز و درشت دارم که خواندنش براى بقیه جالب باشد، حداقل جالبتر از این همه استعاره ها. پس بیایید زندگى اطرافیان را از اینى که هست هیجان انگیزتر نکنیم. باور کنید من ماجراهای خوبی از گذشته هاتان و آدمهاى محترم جانماز آبکش دور و برتان مى دانم و عین خیالم هم نیست که به همه کسانى که این اطلاعات برایشان جالب است زنگ بزنم و احوالى ازشان بپرسم.
۴- من عصبانیم. خیلى عصبانیم. از اینکه آدمهاى دیگر کنترل زندگیم را در دست بگیرند بیزارم. اگر کسى کارى به کار من نداشته باشد مى نشینم آرام زندگیم را مى کنم. اگر شروع کنید به هم زدن، من بدجور پایه ام.
۵- یک وقتى سکوت تعبیر مى شود به اینکه حرفى ندارى بزنى. خب من حرف دارم بزنم. خیلى هم حرف دارم که بزنم. تریبونش را هم دارم. اطلاعاتم هم زیاد است.
۶- ده سال است دارم این وبلاگ را مى نویسم و به خاطر آدمهایی که ده روز است سرچ کردن توى گوگل را یاد گرفته اند قرار نیست تعطیلش کنم. بهتر نیست شما از من و دنیاى مجازیم بکشید بیرون؟ تفریحات بهترى براى خودتان پیدا کنید.
٧- دفعه بعد اسم مى آورم.

 
اسم آن زن سوم شیداست انگار.
ساعت ۸:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٢/٢٦  کلمات کلیدی: داستانها

معلمم س. مى گوید نویسنده باید از سوژه فاصله داشته باشد. در عین حال باید شخصیتش را به خوبى بشناسد. من قرار بود قصه لیلا را بنویسم و همه چیز آماده بود. لیلا ایستاده بود در ایوان با تن لاغر و موهاى بلند و سیگار مى کشید رو به کوه. بعد ۶ ماه گذشت و من دیدم لیلا جز ایستادن و سیگار کشیدن کارى نمى کند. زیر سیگارى پر شد از ته سیگارهاش و سر ریز شد و همه جا را خاکستر برداشت اما لیلا نه برایش مهم بود که شوهرش با زن همسایه پایینى رویهم ریخته. نه مهم بود که خودش دارد در دریاى افسردگى غرق مى شود و نه از فلوکستین کارى برمى آید و نه از مشاور احمقش با آن چشمهاى موشى. من از لیلا خسته شدم و نویسنده بى رحمى هم هستم. شخصیتى را که جز ایستادن و پلکیدن کارى بلد نباشد مى برم تا لب بام و پرتش مى کنم پایین و به درک که خونش از سنگفرش بتنى حیاط پاک نمى شود و بچه ها مى ترسند.

بعد زن دیگرى آمد و من شروع کردم تصویرش را ساختن. اولین بار که قصه را سر کلاس خواندم س. گفت این تصویر غلط است. زن مغرور قصه ام که سرش را خم نمى کرد که از زیر دست مرد رد شود یک هو شد یک شخصیت بى معنى. بعد من شروع کردم به تراشیدنش. همه زاویه هاى تیزش را. همه حاشیه هایش را. همه اتفاقهاى غیر ضرورى زندگیش را. بعد نه غرورش ماند، نه استقلالش. نه تواناییهایش ماند و نه هوشش. زن قصه ام شروع کرد به گوش ایستادن پشت درها و نفرین کردن. از همه آن چه در زن بود فقط دیوانگیش ماند. حالا زن دیوانه اى دارم که در قصه ام مى پلکد. قصه اى دارم که دور خودش مى چرخد و راه به جایى ندارد. س. مى گوید همین خوب است. زنِ دیوانه هیستیریکم را دوست دارد. مى گوید این زن مى تواند بار قصه را روى شانه هایش بکشد. اما این قصه مال من است. حسودیم مى شود وقتى مى بینم که زن شده راوى. همه را قایم کرده پشت چشمهاش و یک طرفه رفته تا قاضى و مدام حرفهاى مزخرفش را تکرار مى کند و از آن همه غرور چیزى جز عجز باقى نمانده و دلم مى گیرد. باید این یکى را هم از قصه ام پرت کنم بیرون.

زنِ دیگرى لازم دارم. زنى که دیوانگى مهمترین ویژگیش باشد اما دیوانگى را بشود به غرورش سنجاق کرد. من دیوانه هاى بى آزار را دوست ندارم. دیوانگى باید مثل یک شراب جاافتاده باشد و خوش رنگ. زن تازه ام دارد توى اتاق خواب مى پلکد. یک لباس خواب حریر بلند پوشیده و بدنش پیداست. رو به پنجره ایستاده و براى کاسکوى همسایه روبرویى سوت مى زند. نزدیک تولدش است و هر شب کابوس مى بیند و خواب ندارد. ته ته دلش یک چاقوى تیز پنهان کرده و هر لحظه که کسى بخواهد چنگ بیندازد به مرد قصه اش چاقو را بدون ذره اى تردید توى چشمش فرو مى کند. این را هم مردش مى داند هم خود زن. فقط آن همسایه روبرویى با کاسکوى خاکسترى نمى داند که او هم به زودى خواهد فهمید.


 
«شب عاشقان بى دل چه شبى دراز باشد»
ساعت ۱:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٢/٢٦  کلمات کلیدی: من و پسرم

اشکم راه افتاد. تقصیر پسرک توى فیلم بود که داشت از مادرش مراقبت مى کرد. فکر کردم سینا هم از من مراقبت مى کند و من چقدر باید مغرور باشم به مادرانگى ام. چقدر باید مغرور باشم به این پسر کوچکم که پشت تمام حرفها و کارها نیم نگاهش به من است که چه مى کنم. خدایا، روزى که دیگر اینقدر دوستم نداشته باشد دق نکنم؟ نمیرم؟ لابد براى همین است که مادرها رضایت نمى دهند آن تاج پادشاهى را از سرشان بردارند و به حریف تازه و جوان و ترگل ورگل تقدیمش کنند. براى آن عشق که توى چشمهاى چهار ماهگیش بود وقتى بغل من امن ترین جاى دنیا بود. براى اطمینانش به آغوشم وقتى اولین قدمهاى لرزانش را برداشت. براى همین که بعد از این همه ماجرایى که از سرمان گذشته باز حواسش به من است که درد نکشم و به خدا این وظیفه ى طفلک من نیست که مواظب باشد من درد نکشم. کجاى دلم بگذارم این احساس را؟ مى گویم کسى انگشت اشاره اش را بگیرد طرف این بچه، من برده اش مى شوم و این را هر مادرى توى این دنیا مى داند. هر مادرى مى داند که شیشه عمرش چطور در دستهاى کوچک ناتوان است. باید تا دیر نشده دوباره عشقم را زیر پاهاى کوچکش بریزم. باید برویم پارک آب و آتش و لابلاى فواره ها بدویم. باید با هم کیک درست کنیم. باید عکس بگیریم با هم. باید یادش بماند که من چه عاشقش بودم این همه سال و چه عاشقشم هنوز و چه دیوانه وار و بى منطق حاضرم برایش بمیرم. باید روى دیوارهاى خانه مان بزرگ بنویسم که فردا دیر است و فردا شاید پسرم دیگر هشت سال و نیمه نباشد. لهم از عشقش امشب و این شب تار و طولانى به نظر زیادى بى پایان مى رسد.


 
شبانه، اردیبهشت
ساعت ٦:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٢/٢٤  کلمات کلیدی: جهت ثبت در تاریخ

باید بنویسمش. امشب را. این باد سرد شبانه را که روى عریانیهایم مى دود. این تراسِ رو به بى نهایت سبز را. این که صداى آب مى آید و پرنده و شب است. این که امشب، بعد از صد سال انکار خودم، نشستم و تمام اشتباههاى زندگیم را جشن گرفتم. یک پیک هم اضافه تر خوردم به افتخار همه لحظه ها و آدمها و اتفاقهایى که مرا رسانده تا این تراس رو به کوه و تو و پرنده دیوانه اى که معلوم نیست براى کى مى خواند این وقت شب. یک جاى زندگیش آدمیزاد باید خجستگىِ پنهان اشتباههاى زندگیش را جشن بگیرد. بپذیردشان مثل یک سنجاق کوچک که از ناکجا وصلش کرده به این لحظه و این لحظه خوب است. به همین سادگى.


 
خودسانسوری در یک صبح دوشنبه با نان و ریحان اضافه
ساعت ٧:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٢/٢٢  کلمات کلیدی: غر می‌زنم، پس هستم

دور میدان را شسته بودند و همه چیز یک جور خوبی برق می زند. از آن وقتهایی که فکر می کنی انگار بالاخره یک روز خوب رسیده. پنجره را باز کردم و ایستادم روبروی منظره بی عیب و آشنای قدیمی ام. آن وقتها میدان که اینقدر خوشگل نبود و یک وقتهایی بود و یک وقتهایی هم نبود اصلا، با این همه این منظره با آن ساختمانهای آجری و درخت و کوهها بدجور آشنا بود.

این خانه تا همیشه خانه ی من است. اینجا من همیشه دخترک هجده ساله احمق خوشحالم را پیدا می کنم که هر روز می رفت تا همین ساختمانهای آجری آشنا و بهترین روزهای عمرش را در شتابی باور نکردنی بر باد می داد. حالا جنگم با تقویم دائمی شده. روزها با شتابشان می دوند و سر راهشان مرا و کودکی پسرم و هر چه هست و نیست با خودشان می برند و من می مانم و ته مانده جوانیم که توی شیشه ته کیفم قایمش کرده ام که دست روزگار مثلا بهش نرسد.

دیروز همکارم زنگ زده بود که توی نامه هایت طنز خوبی هست. حس خوبی می دهد خواندنش. منظورش نامه های داخلی است. شرکت فوق مدرن ما برای ارتباطات داخلی وب‌سایت دارد و ایمیل و تابلوی اعلانات و یک عالمه قرتی بازی دیگر. بعد همه نامه ها "با سلام و احترام" شروع می شود و "با سپاس" تمام می شود. چون رئیسمان عقیده دارد که باید فارسی را پاس بداریم و ما هم کارمندهای خوب و حرف گوش کنی هستیم و فارسی را پاس می داریم و به جایی "با تشکر" می نویسیم "با سپاس" و خیلی هم با خودمان حال می کنیم که زده ایم توی گوش اعراب ملخ خور عوضی.

خب من یک وقتهایی از این نامه های فرمال بی حس و حال خسته می شوم. با توجه به اینکه مثلا چشم دیدن کسی را نداری یا طرف کلی هم بهت بدی کرده ولی باز باید توی نامه بنویسی "حضور محترم جناب آقای مهندس" و c.c هم بزنی به رئیست که ببیند تو چه خوب هماهنگی بلدی و چه خوب نامه اداری می نویسی و خاک بر سرت که می توانی  روزی پنجاه تا از این نامه ها بنویسی و آخرش هم کسی نفهمد که "خرت به چند" اصولا و حالت خوب است یا بد است یا حالا هر چه.

حالا مثلا این یکی از نامه های اداریم است:‌

با سلام

"به استحضار می رساند که در نقشه های تیرریزی سازه شهرداری ... در تراز 33.50+ یک ستون در محل تلاقی محورهای 15 و Q مفقود شده و از سرنوشت وی اطلاعی در دست نیست. از یابنده تقاضا می شود ستون فوق الذکر را به خانه برگرداند و مژدگانی دریافت کند."

خب بعد همکارم زنگ زد و داشت ریسه می رفت و گفت یک بار دیگر ایمیل بزنم براش و یک جور قابل ارائه ای بنویسم که یک ستون جا افتاده که او بتواند c.c  بزند به رئیسش. در زندگی امروز که همه چیز به طور بی رحمانه ای به طرف بی مزه شدن و خاکستری شدن پیش می رود همین ذره های ریز شادی را محکم چسبیده ام بهشان. ذره بینم مدام دستم است که شادی را پیدا کنم و پیدا هم می کنم.

امروز دوشنبه است. از آن بدتر اینکه 22 اردیبهشت است. مرا یاد یک روزی می اندازد. یازده سال پیش. که دوشنبه بود و 22 اردیبهشت بود و من به طرز احمقانه ای خوشحال بودم و خوشحالیم آمیخته بود به بهار و یک سری مزخرفات دیگر. اینجا هم که نمی شود همه چیز را نوشت. من یک وقتی فکر می کردم بالاخره یک روزی می رسد که من بدون سانسور بنویسم و متاسفانه آن روز نمی رسد. قبلا باید ملاحظه سر و همسر و فضولهای محله را می کردم و حالا الحمد الله دایره آدمهایی که تحت الشعاعشان قرار می دهم فرا قاره ای شده و دیگر سر و ته اش معلوم نیست. این است که کماکان و تا اطلاع ثانوی با یک خانم شین شرور و ترسو که همه چیز را در هزار لفافه می پیچد و آخرش هم معلوم نیست چه مزخرفی می گوید روبرو هستید.

با ما همراه باشید. دوستان وایبر می زنند که خوبی؟ جواب می دهم که خوبم. چرا باید بد باشم وقتی روز بهار است و من نشسته ام پشت میزم و فردا تعطیل است و به تخمم که امروز یازدهمین سالگرد اتفاقی است که دیگر هیچ وقت یازده ساله نمی شود و در همان ده سالگیش آنقدر می ماند که بپوسد و بمیرد و جنازه اش هم بو بگیرد. الان وایبرم می ترکد. برگردم سرکارم.

 

 


 
به من بگو چرا؟
ساعت ۳:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٢/٢٠  کلمات کلیدی: من و پسرم ، از دلتنگی و شیاطین دیگر

گفت چرا آخر هفته ها اینقدر زیاد طول مى کشد مامان؟ اونوقت هفته خیلى زود تمام مى شود. گفتم شاید چون آخر هفته همه اش خانه اى. شاید حوصله ات سر مى رود. بق کرده بود. قلبم باز شروع کرد به پاره شدن. همان حس آمد که اینها همه اش تقصیر من است. فکر کردم همین هفته از تراپیست قاطع سابقم وقت بگیرم. بروم بدهم این وجدان درمانده را یا بکند بیندازد دور یا از این زق زق مدامش خلاصم کند.

آفتاب توى چشمهایمان بود. عینکش را درآورد که تو بزن. من چشمهام را مى بندم. نمى دانم حواسش هست که چه اسیرش هستم. چه بى دفاعم در برابر عشقش و این جور بزرگ شدنش چقدر دیوانه ام مى کند. عینک را زدم. چشمهاش را بست. بعد پیچیدم توى آجودانیه و آفتاب عصر چهارشنبه افتاد پشت ساختمانها. چشمهایش را باز کرد و شروع کرد زبان ریختن که آفتاب رفته و چطور حرکت کرده.

توى ذهن من هزار نفر با خنجر به جانم افتاده بودند و من فقط نمى مردم چون سگ جانم. فقط به همین یک دلیل نمى مردم. دم دروازه سیاه بزرگ پیاده شد و گفت بهم زنگ بزن خب؟ زنگ بزنى ها. گفتم مى زنم و رفت. دلم مى خواست زار بزنم. نزدم. به جایش دنده عقب کوچه بن بست را برگشتم و فکرها را زدم عقب. جایى دور دور. جایى که چهارشنبه فقط چهارشنبه بود و براى یک پسر هشت ساله و نیمه کش نمى آمد.


 
ساعت ١٠و ۶۴ دقیقه به وقت تهران
ساعت ۸:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٢/۱۸  کلمات کلیدی: مستى و بقیه قضایا

چشمهایم را که مى بندم دنیا با سرعت نور دور سرم مى چرخد. مى ترسم. چشمهایم را باز مى کنم. تو هستى. مى خواهم بخوابم اما چشمهایم را که ببندم همه چیز مى شود گرداب و من احساس مى کنم در مرکز یک فواره ام. دستم را دراز مى کنم. تو هستى. ساعت دیوانه است. زمان دیوانه است. من باید ساعت ١٠ و ۶۴ دقیقه این پاستا را آبکش کنم و عقربه ها از ۵٩ آن سوتر نمى روند. من باید بخوابم اما تا چشمم را مى بندم دنیا روى موج سوار مى شود و مى دود توى سرم. چشمم را باز، بازِ باز نگه مى دارم. دیوانه وار در این لحظه آوار مى شوم. دلم مى خواهد ساعت را از پنجره پرت کنم بیرون. پناه ببرم به تو و به این شب طولانى تب دار که عقربه ها ١٠ و ۶۴ دقیقه را نشان نمى دهند. چقدر باید منتظر بمانم؟ بس نیست؟ بیا از اسارت عقربه ها نجاتم بده. ساعت دروغ مى گوید. تو تنها حقیقت دنیایى و من باید چشمهام را باز نگه دارم که نروى. که محو نشوى توى چرخش و سایه. که بمانى. که امشب را بمانى... تا خود صبح. تو چه خوب دروغ مى گویى و من چه خوبم وقتى هستى. بمان. بمان....دیگر دروغهایم را گم کرده ام. کاش بیدارت کنم و دنیا را نگه دارى که اینقدر دیوانه وار نچرخد که بیایم و بخوابم و بعد صبح باشد. نمى شود. باید چشمهام را باز نگه دارم و سخت است. عجیب، سخت است. کجاى این شب دیوانه وصل مى شود به صبح؟ کاش خواب ندیده باشمت لعنتى.... کاش ...بدون تو نمى خواهمش. روز را. ساعت ١٠ و ۶۴ دقیقه را. دنیا را. بیدارت کنم؟


 
کاش همه روزهای هفته چهارشنبه باشد مثلا!
ساعت ۸:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٢/۱٧  کلمات کلیدی: داستانها

-          ‌تو نامه را خوانده ای.

داشتم رنگ شال را ست می کردم با مانتو یاسی. دو به شک که بنفش یا ارغوانی. توی آینه ام با موهای کوتاه و مشکی نشسته بود روی تخت. چهار زانو. کمی خم شده بود به جلو انگار چیزی بخواهد بگوید و همان موقع هم از گفتنش پشیمان باشد.

-          ‌مهم هم که نیست.

تا دیروز سر پیچ خیابان من هم همین فکر را می کردم. که «مهم هم که نیست.» بعد اما فکر کردم این بار سنگین کجای شانه‌های این مرد است که من نمی بینمش.

-          بارها که دیدنی نیستند. اما می شود ازشان نوشت.

-          حوصله ندارم دختر جان!

-          او هم حوصله ندارد. این روزها کی حوصله دارد؟ شده ایم جماعتی بی حوصله.

-          تو هم داری برای خودت حرف می زنی ها.

گوشواره بنفش نقره را گذاشتم سر جایش. «شیراز. سرای مشیر. عید امسال.» دستم رفت طرف آن یکی با زنجیرهای بلند و گویهای در هم و برهم. «استانبول. مرکز خرید میدان. تابستان دو سال پیش.»

-          تو همه اش را خواندی ؟ حوصله کردی؟

-          به نظرت این رنگ به من می آید؟ دیروز توی آتلیه می گفتند قشنگ شده ای.

-          قشنگی از بس. بهت حسودیم می شود.

-          حسودی نکن. قشنگی حرف آینه است.

-          حرف آینه ی تنها هم نیست. به چشم من هم قشنگی. جان من همه نامه را خواندی؟

کیف قهوه ای بزرگ را برداشتم. انگشتهای پایم را که کفش دیروز لهشان کرده بود نگاه کردم و گفتم :‌ امروز باید کار چک کردن سازه بلوک  A را تمام کنم و نمی رسم.

-          شالت چروک است.

-          مهم نیست.

-          مهم هست. جزئیات مهمند. خیلی.

نشستم روبروش. چهار زانو. با موهای خرمایی گره خورده توی هم. با یک بافه بلند پشت سرم و کش مشکی. گفتم:‌ اشتباهت همینجاهاست. جزئیات مهم نیستند. باید ببینی راه به کجا می رود. باید نگاه کنی ببینی اصلا راه می روی یا ایستاده ای و داری یک گوشه خانه را برای خودت بی دلیل می سابی. باید همیشه حواست باشد که راه بروی. حتی وقتی خوابیده ای و خواب بی ربطی می بینی. دستش را کشید به گونه ام:‌ «جدی جدی تو همیشه داری راه می روی؟»

-          چاره ای ندارم. بایستم فرو می روم. ایستادنم مرگم است. یک بار ایستادم و بعد ده سال و اندی جنازه ام را از مرداب کشیدند بیرون.  بو گرفته بودم.

-          همه اش با استعاره حرف می زنی. غریبه ای اینجا نیست که.

-          هزار جفت چشم. هزار جفت.

-          چرا نگفتی نامه را خوانده ای؟

همه چیز آماده بود. کیف قهوه ای بزرگ با چسب زخم و پماد و قرص خواب. مانتو یاسی. شال ارغوانی. گوشواره های استانبول. توی ذهنم هم داشتم کارهام را مرتب می کردم که حالا که پول توی حسابم دارم قبض موبایل را بدهم و یک زنگ هم بزنم به بانک ببینم بالاخره سود آن حساب بانکی را کم کرده اند یا نه. بلند شد از جایش و ایستاد. هم قد بودیم. او کمی توپرتر. من کمی آشفته تر.

-          تو گفتی که نامه را نوشته ای؟

-          بی حسابیم؟

-          اوهوم.

چهارشنبه است.

 

 


 
اردیبهشت مردم اردی جهنم ماست و الخ...
ساعت ٥:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٢/۱٦  کلمات کلیدی: غر می‌زنم، پس هستم

گرسنگی از تخت بلندم کرد تا آشپزخانه. دیشب برای خودم سوپ مرغ درست کرده بودم به مناسبت مریضی ام. خب گرسنه بودم. نان و پنیر خوردم. بعد دیدم توی ذهنم دارم وبلاگ می نویسم. رفتم لپتاپ را آوردم و نشستم جلوش به نوشتن. بدیش این است که امروز سه شنبه است و سه شنبه روز سخت هفته ام است. امروز که اضافه بر سازمان دکتر هم باید بروم. از وقتی سینوزیت گرفته ام سرماخوردگیها مصیبتی می شود از نوع چرک. بعد باید بروم آنتی بیوتیک بخورم و هی بیخودی مقاومت می کنم. دفعه قبل ده روز آنتی بیوتیک خوردم. کم مانده بود خشک شوم و از شاخه بیفتم. دکتر گفته بود دفعه بعد مریض شدی زودتر بیا. زودتر می روم. دوز آنتی بیوتیکم را تحویل بگیرم. الان وقت مریضی نیست و همه دوستان این موضوع را به من تذکر دادند. یکی دوتایشان فرمودند: « تو چرا حالا مریض شدی؟» و من جواب دادم از بس بی شعورم و بلد نیستم که آدمها روز اردیبهشت را برای خودشان مریض نمی شوند.

دو تا صندلی برای پیشخوان لازم دارم. آخر این هفته بروم بخرم. بروم یکی دو تا تکه لباس هم برای خودم بخرم. مانتو شاید. دلم مانتوی روشن و خنک می خواهد. از آن شال رنگیها هم می خواهم. بروم دل بدهم به اردیبهشت. چه وقت مریض شدنم بود حالا؟ بدیش این است که مریض که می شوم محبت لازم دارم و توجه. یا باید بروم پایین پای مادرم و بابا بنشینم و خودم را لوس کنم که برام آب پرتقال بگیرند و سوپ درست کنند یا اینکه فکر کنم بزرگ شده ام و برای خودم بپلکم توی خانه و دماغم را بکشم بالا. گزینه دیگری نیست.

سر بقیه آدمهام شلوغ است و چون به وقتش شعور زیادی از خودش نشان داده و سرشلوغیهایم را تحمل کرده الان مجبورم ادای زنهای متمدن را در بیاورم و گیر ندهم. بعد چه عجیب دلم می خواهد گیر بدهم. بگویم باید بیایی بنشینی ور دلم. من چه گناهی کرده ام که این همه دلم برای تو تنگ می شود؟ بعد لابد به عادت همیشه اش هیچی نمی گوید و من احساس بلاهت می کنم. برای همین همه احساسهایم را می ریزم توی وبلاگ و خوابهام. خواب چرندی دیدم دیشب بماند. بعد صبح دیدم ته بسته های نان تست آن دو تا نان سر و ته اش مانده. من نمی خورم. سینا هم نمی خورد. یک جوریم شد. بعد دلم ماهی خواست. ویار طور. بعد فکر کردم باید بروم یک جایی خودم را زنده به گور کنم. بمیرم یک کمی. مثل همه وقتهایی که دلم می خواهد دنیا دست از سرم بردارد. دنیا خر است و حالیش نیست که باید دست از سر من بردارد. باید بروم بچه را صدا کنم و به جایش دلم می خواهد خودم هم بروم توی تخت و بخوابم تا لنگ ظهر. من چرا بزرگ شدم اینقدر؟ افسردگی تولدم را از همین حالا گرفته ام...

پ.ن. رای گیری مسابقه دویچه وله فردا تمام می شود ها! رای بدهید.


 
«بشکن ... باشه مى شکنم!»
ساعت ٥:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٢/۱۳  کلمات کلیدی: دغدغه های ذهنی من

چیزى که در روابط انسانى دیوانه کننده است، نسبیت رابطه هاست. اینکه لزوما فرم آدمها در روابط ثابت نمى ماند. تغییر مى کند و این تغییر حتى مى تواند ماهیتى هم باشد. گ.م مى گوید اسمش را بزرگ شدن هم مى شود گذاشت. اما به نظر من حتى در شرایط سنى مشابه، آدمها در یک رابطه مشخص، با دو فرد مختلف عکس العملهاى گوناگون نشان مى دهند. بخشیش برمى گردد به روح رابطه و یک بخش دیگر هم هست که با هر "آغاز" نو، شاید مى خواهیم به خودمان ثابت کنیم که انسان بهترى هستیم. بهرحال حق با گ.م باشد یا نباشد، من به این تضاد موجود در انسانها - در خودم اول از همه - با شگفتى نگاه مى کنم.

 فکر مى کنم ماجراى فیل و اتاق تاریک است شاید. اینکه هر کس چقدر از فیل را در رابطه رو مى کند یا انسان روبرو چقدر قابلیت کشف دارد مثلا. گاهى به تصویرها فکر مى کنم. تصویرهاى قدیمى که هنوز مى توانند غمگینم کنند. تصویر زن شلخته بى دست و پاى افسرده اى که سکون حس غالبش است. روبروى این تصویر کدر منم. کسى مرا تا ابد با این تصویر به خاطر خواهد داشت. گاهى ما هم تصویرها را باور مى کنیم. مخصوصا اگر تصویرساز روبرویى آدم نزدیک و مورد اعتمادى باشد. بعد یک جایى دیگر براى رهایى از تصویر فقط مى شود آینه را شکست. پشت آینه شکسته نفرین و سکوت نیست. یک انسان تازه است، با همه قابلیتهاى هر انسان دیگرى و تواناست. چون انسان تواناست. گیرم که یک عمر در اسارت تصویر کدرش فراموش کرده باشد چطور زندگى کند.

پ.ن. رای گیری مسابقه دویچه روز چهارشنبه تمام می شود. این سه چهار روز را هم رای بدهید. ( اینجا)


 
" همه چی آرومه من چقدر خوشحالم"
ساعت ۱:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٢/۱۱  کلمات کلیدی: غر می‌زنم، پس هستم

تمام مدت توی استخر چشمم به زخم کف دستم بود که هنوز بعد سه هفته درد می‌کرد. زخمی شدن کار یک دقیقه است اما خوب شدن، خیلی طول می‌کشد. بعد خطهای کف دستم تنیده بودند توی هم. بهتر. یاد دردش افتادم اما. زمین خوردن را می‌گویم. شروع کردم به درد فکر کردن. قبلترش یک متنی توی پلاس خوانده بودم و خیلی "من" بود آن نوشته. برای من خیلی پیش نمی‌آید که اینقدر همذات پنداری کنم با یک متن و نوشته ولی این یکی بدجوری من را نوشته بود. شاید ترکیب همه این فکرها بود  که هی فکر کردم به درد. فکر کردم من کی از  رابطه بیرون می‌روم و دیدم که معیارم بدجوری درد است. اینکه چقدر دردم می‌آورد آن آدم. دیدم که چه بی صدا ظرفیتم برای درد پر می‌شود. چه آرام زخمهایم را لیس می‌زنم و یک روز درست روزی که حتی ممکن است آفتابی باشد و هیچ مناسبت خاصی هم نداشته باشد به این نتیجه می‌رسم که دیگر دلم نمی‌خواهد درد داشته باشم و خودم را می‌کشم کنار. آنقدر سریع و بی سبب که آدم روبرویی پریشان می‌شود که این زن دیوانه – سلام پریسا – که تا دیروز بود و خوب هم بود و صدایش در نمی‌آمد چه شد که گذاشت و رفت.  

همه عمر بزرگسالیم همین بوده. در نقطه ای رفته ام که شاید به نظر بقیه دلیلی نداشته. اما آن نقطه قطره ای بوده که لیوان دردم را سرریز کرده. یک نگاه بد بوده شاید. یک بازنگری به خودم یا حالا هر چه. بعد بساطم را جمع کرده ام و طوری رفته ام که انگار هرگز نبوده ام. شاید برای همین است که بعدتر یاد گرفتم به آدمهام بگویم که "های حواستان به من باشد!" من که صدایم در نمی‌آید و به نظر می‌رسد بدجوری راضیم. بعد یک روز بوووووووووووووووووووم می‌ترکم و فقط خودم هستم که خرده های خودم و تنم را جمع می‌کنم و می‌کشم بیرون و می‌روم پی زندگی. این پوست کلفت را کلفتتر می‌کنم و به بچه می‌گویم نخواب روی میز وقتی دیکته می‌نویسی، انگار که این مساله مهمترین مساله دنیا باشد.

در واقع این روزها فکر می‌کنم هیچ مساله ای مهمترین مساله دنیا نیست. بچه‌ها مهم هستند و زندگی. درد نباید باشد مثلا. کار باید روال خوب خودش را طی کند. خانه یک جوری شبها برای خودش بلمد و بپلکد. مرد باید باشد که خستگیش را آوار کند روی آخر هفته. دیگر چیز زیادی لازم نیست. زندگی همین است دیگر. همین سیر چرند از خوب به بد و از بد به خوب رسیدن. من بزرگ  شده ام و این هم لابد خوب است. می‌شد بزرگ نشوم و یک عمر زندگیم را بکنم که نشد. این همه آدم توی دنیا بزرگ نشده زندگیشان را می‌کنند. زندگی نخواست و من نخواستم که یکی از این آدمها باشم. برای همین حالا دارم اینها را می‌نویسم. شاید هم می‌نویسم چون بدجوری مستم و وقتی که مست باشم دوست دارم که بنویسم.


 
قیژ قیژ
ساعت ٦:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٢/۱۱  کلمات کلیدی: روزهای من

تخت قیژ قیژ مى کند. در دستشویى هم همینطور. من هم گاهى قیژ قیژ مى کنم ولى مثل تخت و در صدا نمى دهم. دیشب کوچه ها را سیگار کشیدیم و باد چتریهاى زیادى کوتاه شده ام را فرو مى کرد توى چشمم. حالم ولى خوب بود. کفشم باز بود و لاک زرشکى زده بودم. پسرک دم رفتن غر زده بود که چرا دمپایى پوشیدى برو کفش بپوش. مى خواستم صندل مشکى را بپوشم که یادم آمد یک گوشه بندش کنده شده. این یکى مثل رویا مى ماند، سبک ولى نامطمئن. بعد وسط خیابان داشتم فکر مى کردم نکند با این پاشنه ها سکندرى بخورم و مفت مفت بمیرم که دوید طرفم. این جور وقتها یک جایى ته ته قلبم گرم مى شود. بس که آدمهایم همه عمر حواسشان نبوده به این چیزها. لابد چون بلد نبودم بلند بلند قیژ قیژ کنم همه از کنارم به سرعت گذشته اند. حالا صبح است، هنوز ولو روى تخت به صداى کلاغ گوش مى کنم و گنجشکها و صبح، تکان نمى خورم که تخت، تختِ بى جنبه صدایش در نیاید. خودم ولى خوبم امروز و قیژ قیژ نمى کنم.


 
به مناسبت چند ماه آزگار و حدود و ثغورشان
ساعت ۸:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٢/۱٠  کلمات کلیدی: نوستالژی

صدر ترافیک بود. از آن ترافیکهای افسانه ای، روی پل که نمی شد رفت. پایین پل هم دو ردیف ماشینها ایستاده بودند. سلام ترافیک! سلام صبح تهران! پیچیدم سمت پایین پل و رفتم سراغ ایمیلها ... از بس نمی روم توی سایتهایم از نوتیفیکیشن هم خبری نیست. دو سه تا ایمیل بود. یکی اسپم. دو تا از انجمن جدیدی که بچه ها درست کرده اند و وقت نمی کنم بروم توی گوگل پلاس تنظیماتش را درست کنم که پستها روی ایمیلم نیاید. حالم بد بود. بچه صبح فس فس کرده بود و نق زده بود. مثل هر روز. حال خودم مثل شنبه، مثل یکشنبه بود. حال آدمی که یک هفته طولانی بی نمک پیش رویش است.

 نوستالژی آمده بود بپیچد به پر و پایم، توله سگ وار. گذاشتم بپیچد. دیروز سالگرد ژوژمان من بود مثلا. سالگرد روزی که چشمهایم زیادی می درخشید  و دنیا زیادی روشن بود و همه چیز آرام و به طرز خنده داری در صلح به نظر می رسید و آینده پیش رویم بود نه پشت سرم. دوازده سال گذشت. از روزی که من فکر می کردم فاتح شده ام و خودم را به ثبت رسانده ام*. دوازده سال گذشت تا من بفهمم که آن روز زیبا که من هنوز بیست و شش ساله هم نشده بودم، فقط یک روز بوده مثل بقیه روزها. پایانی بوده بر روزهای خوش دانشگاه. بر آن سرسرای بزرگ. بر وقتهایی که خنده، وظیفه بود و عشق – سلام سر هرمس!- یک جوری همیشگی بود. آینده یک نقطه روشن مبهم خوشایند بود که می شد زل زد بهش و خیال پردازی کرد.

 در آینده ی آن روزها، ترافیک و بچه نق نقوی صبحگاهی و شار‍ژ عقب افتاده ساختمان و مانتوی اتو نکشیده ای نبود. در آینده آن روزها کارها اینجور توی هم گره نمی خوردند. آدمها از هم خسته نمی شدند. دنیا یک جور خوبی راه خودش را می رفت. یک جوری که باور می کردی که زندگی همین است. همین قرار است باشد که دروغ بود. باید یک کمپ ویژه برایمان طراحی می کردند. مثل همین یکی که الان دارم طراحی می کنم. اسمش را می گذاشتند کمپ "زجر کش کردن بیست و خورده ای ساله ها جهت ایجاد آمادگی بابت آینده" یا به جای این همه درس مزخرفی که پاس کردیم و خاطره شان هم حتی فراموش شده دو واحد" تطابق رویا با واقعیت" پاس می کردیم که نکردیم. بماند.

پسرم دیروز هشت سال و شش ماهه شد. مادرها متاسفانه این تاریخهای احمقانه را به خاطر می سپارند. بعد من بهش گفتم هشت سال و نیمه شده و شکمش را وشگون گرفتم که عصبانی شد و چنگم زد. دلم خواست توی دلش پوف کنم. مثل آن وقتهایی که خیلی کوچولو بود و توی دلش پوف می کردم و ریسه می رفت. دلم خواست کوچولو باشد و اینقدر چرند نشده باشد که هی نق بزند و هی توقع داشته باشد و هی با هم سر شاخ شویم.

بعد دیدم نوستالژی دارد غرق می کند. ایمیلت را باز کردم و دوباره خواندم. به صبحی فکر کردم که ایمیل را خوانده بودم. کلمه ها را که زندانی کرده بودم توی ایمیل لمس کردم. گذاشتم کلمه ها توی ماشینم راه بیفتند و برای خودشان بچرخند. بعد فکر کردم چه خوب که ماشین دارم، گیرم که در داشبوردش شکسته باشد. چه خوب که کاری دارم که انجام بدهم، گیرم که بلبشویی توی شرکت است که آن سرش نا پیدا. چه خوب که خانه ای دارم، هرچند که شارژش را نداده ام و توی خانه ام سگ می زند و گربه می رقصد. چه خوب که این کلمه ها را گذاشته ام برای خودشان بچرخند و یک جور خوبی ماشینم را پر کنند از کلمه های قلمبه سلمبه ای مثل "حدود و ثغور"، "اطوار عشق" و "مصلحت و اخلاق". بعد من لبخند بزنم و یادم بیاید که پشت میزم نسکافه دارم و دنیا بعد از نسکافه خوردن خود به خود یک کمی جای بهتری برای زندگی می شود.  

 پ.ن. من هیچی نگم شما نباید رای بدین؟ خداییش؟ ( کلیک کنید.)

 


 
آشوبم. آرامشم تویى لابد!
ساعت ٥:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٢/۱٠  کلمات کلیدی: غر می‌زنم، پس هستم
آشفته ام. آشفته که باشم دورم را شلوغ مى کنم. خانه را شلوغ کرده ام. بعد شلوغى باز آشفته ترم مى کند. دور باطل. تا کى باز یک موج انرژى بیاد و از لوپ بکشدم بیرون. توى شرکت بلبشوى کار و شلوغى است. توقعهاى عجیب مدیران که مثلا من یک نفر آدم پارت تایم مى توانم سه تا پروژه فاز دو را همزمان جلو ببرم آن هم بدون کمک و نیرو. باید بیل دستم بگیرم همه شان را خاموش کنم. هر روز یکى پیدایش مى شود که خانم مهندس این پروژه هم شارِت است! نمى دانم چرا همه پروژه هاى دفتر شارِت است؟ آن هم دفتر به این بزرگى با این همه پرسنل و اهن و تلپ. کار طراحى را تازه شروع کرده ام که مدیر ایمیل مى زند که نقشه ها چى شد؟ طراحى نمى کنم. هماهنگى نمى کنم. اینترنت نمى روم. فقط در یک حال دویدن مدامم. الان بیدار شده ام و خسته ام. دلم نشستن و هیچ کارى نکردن مى خواهد. حوصله روزم را ندارم. چهارشنبه من کجاست؟
 
بوی مربای توت فرنگی ...
ساعت ٥:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٢/٧  کلمات کلیدی: روزهای من

بوی مربای توت فرنگی پیچیده توی خانه ام. ساعت دارد زور می زند که سکوت خانه را از خودش پر کند. اما صدای انگشتهای من روی صفحه کیبورد گاهی آن سیل یکنواخت تیک تاک را در خودش گم می کند. دستهای من و بوی مربا می خواهند با اندوه بجنگند. من فقط خسته ام. دیگر اندوهگین نیستم. فکر می کنم وقتی بوی مربای خانگی پیچیده باشد توی خانه نمی شود اندوهگین بود. چیزی زنانه و از جنس مادربزرگهای قصه در مربا درست کردن هست که نمی گذارد اندوه و افسردگی همراه بوی مربا بیاید. دورم را گلدانهایم گرفته اند. ریحان. کاکتوس. آن گیاه با برگهای سبز سیر که قلمه اش را از تراس مادربزرگم آورده اند و این یکی با برگهای سبز کمرنگ که بابا از جایی آورده. دورم لباسهای مدرسه سیناست و گیاههایم. صدای ساعت مرا نمی تواند با خودش ببرد. با بوی مربا سنجاق شده ام به امید. به زنی که می داند دنیا توی دستهایش است. زنی که چتریها را از توی صورتش کنار می زند و برای ناهار کرفس خرد می کند. زنی که مهندس نیست. افسرده نیست. ساده تر از تمام اینها برای چند ساعت کوتاه روح مادربزرگش است. قبل از اینکه مرگ پسر بزرگ و بیماری پسر کوچک از پا بیندازدش. همان مادربزرگی که بلند می خندید و دندان طلایش نمایان می شد و بوی خوبی می داد. زن امشب پنجره ها را باز نمی کند. بوی مربا را برای خودش توی خانه کوچکش زندانی می کند و به امید دیدن یک خواب رنگی می خوابد.


 
سحر ندارد این شب تار
ساعت ٦:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٢/٦  کلمات کلیدی: بیخوابی

سه صبح. تیک تاک ساعت. یخچال در فاصله غرشهایش سکوت کرده. پلک چشم چپم مى پرد. از پرسه در ایستاگرام یک عالمه دود رفت توى چشمم. سرفه را قورت داده ام. لابد کبود شده ام. ساعت بى وقفه تیک تاک مى کند. دهها شب اینجا خوابیده ام و نفهمیده ام این ساعت صدا مى دهد. در روزهایى که دنیا اینقدر کهنه نشده بود و خواب اینقدرها فرارى نبود با ساعتهاى وراج توى یک اتاق نمى خوابیدم. مامان مى پرسید چرا ساعت را پرت کرده اى توى راهرو؟ حالا من و یخچال و ساعت با هم به صلح رسیده ایم. خوابم ترکم کرده. رفته جایى بالاتر و به من زبان درازى مى کند.

اول هفته است. نمى خواهمش. هفته را مى گویم. یک کیلو توت فرنگى خریده ام. فکرم مانده پیش توت فرنگیها. به توت فرنگى فکر مى کنم که فکر نکنم به عکسها. به آدمهایى که ایستاده اند به زندگى انگار که همیشه همین بوده. همین خواهد بود. کسى چه مى داند چقدر ویرانى پشت این عکسها پنهان است؟ چقدر دروغ در چشمها هست؟ عکسهاى دیجیتال لعنتى را نمى شود پاره کرد، نمى شود دور ریخت، نمى شود فرار کرد ازشان. پیدایت مى کنند. دورت را مى گیرند و حقیقت حضورشان را توى چشمهاى بى خوابت فرو مى کنند.

بعد مى بینى که گرم است. از کوچه کامیون رد مى شود. مى بینى از زخمِ قدیمى هنوز خون مى چکد. انگار نه انگار که زمان گذشته و زمان مرهم است مثلا. مى بینى که توى ذهنت با حرفهاى نگفته درگیرى. آرامشى در کار نیست. دنیا، یک "چرا من؟"ِ بزرگ به من بدهکار است. حقم را نمى دهد. باید از حلقومش بکشم بیرون. نمى گذارم عکسهاى دروغگو دیوانه ام کنند. باید جایى باشد که بشود به حقیقت پناه برد و آویخت. باید جایى باشد که دنیا باز بشود همان اتاق کوچک آبى. خواب را بشود با پرت کردن ساعت کهنه به بیرون اتاق پس گرفت. باید جایى باشد که دیگر پلکم نپرد و زخمها گورشان را گم کنند. دنیا نمى تواند همین مزخرفى باشد که هست.

 

پ.ن. مسابقه دویچه وله یادتان هست؟ هنوز و هر روز وقت دارید که به خانم شین رای بدهید. به خدا تقصیر من نیست که قوانین این مسابقه اینقدر لوس است که باید هر روز بروید رای بدهید.


 
جهت ثبت در تاریخ
ساعت ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٢/٥  کلمات کلیدی: جهت ثبت در تاریخ

اسب باشى اما بى سوار. بتازى. تاختِ مدام. بى پایان. از جایى نیامده اى. به جایى انگار نمى خواهى برسى. تمام زندگى همین تاختن باشد. پاى آن تپه، بچرخى، بچرخى آنقدر که سرت گیج برود و بعد جهشى ناگهان پرتت کند آن بالا، آن اوج و تا چشم کار مى کند سبز باشد و دشت و نفس. همان لحظه. همان حال...


 
من و گنجشکهای خونه و بقیه جونورهای دور و برم در راه ترکستان
ساعت ۸:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٢/۳  کلمات کلیدی: روزهای من

وارد آتلیه که می شوم بوی قهوه مستم می کند. قدمهایم سست می شود. ای پدر ما که در آسمانهایی. کمک. خوشبختانه نسکافه و کافی میت توی کیفم است. به علاوه پلو مرغ. یک دسته پول. لوازم آرایش. عطر. شار‍ژر موبایل. آینه. سوئیچ. انواع کلید. کتابم. قرص نوراگل که تصمیم گرفته ام دوباره بخورم بلکه شبها بخوابم. پلو مرغم را با ظرف شفافش می گذارم روی میز. به یکی از انگشتهای دستم لاک گوجه ای را زده ام بعد به این نتیجه رسیده ام که لاکم مهندسانه نیست. نه آن یکی را پاک کرده ام. نه بقیه انگشتها را لاک زده ام. دامن پوشیده ام و صندل. سلام تابستان. خرداد. تولدم و بقیه مناسبتها. خوابم می آید. خیلی خیلی کار دارم. اما اول باید نسکافه ته نشین شود. چشمهایم را باز کنم. بعد از همکارم بپرسم ببینم این نامه ای که ارجاع شده به من را چطوری ببینمش توی سیستم. از وقتی دوباره کارمند کوچولو شده ام زندگی دوباره آمیخته شده با بوی قهوه صبح. با نظم. با کارت زدن. با قدم زدن از کنار پارک آب و آتش. گیرم به عجله. رسیدن و دیر رسیدن. الان یک جور خوبی خوشم که بهار است. اردیبهشت است. تابستان قرار است بیاید. مامان هفته دیگر این موقع می آید. ای پدر ما که در آسمانهایی. قهوه ام را خوردم. صدای گنجشکها می آید. امروز بروم خرید مثلا. خانه را تمیز کنم. لاک گوجه ای بزنم. یک جور خوش خوشانی سر کنم. بهار است. دیروز با دوستی حرف زدم و خوشم الان. از بس که بیمار تایید شدنم. خدایا کی می شود تایید شدن اینقدر شنگولم نکند. کی می شود که خودم خودم را تایید کنم و بس. اصلا عین خیالم نباشند بقیه. می شود دیگر؟ ادامه راه ترکستان مگر از ولایت "رهایی از تایید دیگران" نمی گذرد؟ کاش بگذرد. کاش بروم همینجور تا ترکستان. صبح با مانا چت کردم. کله سحر. دلم برای خود خرش تنگ شده مثل بنز. دل بنز چطوری تنگ می شود؟ لابد یک جور خوبی تنگ می شود. همانجوری. اصلا دلم برای وقتی که خندیدن عادت بود تنگ شده. کاش باز خندیدن عادتم بشود. کاش یک صندل قشنگ بخرم امشب. کاش باران بزند. پسرک سرحال باشد. کاش چهارشنبه، همینجور چهارشنبه وار به چهارشنبه بودنش ادامه بدهد. بروم برسم به کارم. چهارشنبه را دریابید. بهترین روز هفته است به جان خودم.


 
توهم توطئه در کمدهاى خانه
ساعت ۳:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٢/٢  کلمات کلیدی: دغدغه های ذهنی من

یک وقتى هم باید بنویسم از آن لحظه اى که یک جام ترک مى خورد. لحظه اى که دستت را با دستکش زرد بالا مى گیرى و به آن تَرَک ریز و ظریف و طولانى که از لبه شروع شده و رفته تا پایین نگاه مى کنى. آن لحظه که مى دانى دیگر هیچ چیز برنمى گردد به نقطه قبل. به قبل از تَرَک. مى گوید هیچ کدام این راهها به "نارنیاى افسانه اى" نمى رسد شیدا! مى گویم من از آنجا برمى گردم. چنگى به دل نمى زند. کوچه بهشت دارد و بن بست آرزو. اما ته تهش نارنیا هم همین شهر خاکى است که توش آدمها جان مى کنند که زنده بمانند و کم کم براى هم نامرئى مى شوند. مى گوید من نمى خواهم ببرمت آنجا. نارنیا به درد من نمى خورد.

زل مى زنم بهش. فکر مى کنم که نوعى توهم در آدمها ایجاد مى کنم. توهم اینکه جام، چیزى بیش از یک جام است. توهم اینکه بن بستها، کوچه اند. توهم اینکه خواسته ام از توى کمدهاى چوبى و نامرتب خانه راه بهشت گمشده را پیدا کنم. آیا شده زل بزنى به چشمهاى کسى و فکر کنى چرا دارى این جمله ها را مى شنوى؟ بعد هضم نمى شوند لعنتى ها. به قول ف هنوز کرگدن نشده اى خانم. نشده ام لابد که یک جمله سر دلم مانده. نه پایین مى رود نه بالا. این بار سوم است که مى گوید کمدهاى این خانه به نارنیا راه ندارد. بار سوم است که حرف از جاى دیگرى شروع مى شود و به این ختم مى شود و من خسته ام.

من از شنیدن جواب سوالى که نپرسیده ام، سوال من هم نبوده، خسته ام. من از اینکه کسى فکر کند  در کمدهاى خانه دنبال راه مخفى نارنیا گشته ام خسته ام. من جام را گرفته ام بالا. ترک را توى نور وارسى مى کنم و نمى دانم باید نگهش دارم یا پرتش کنم بیرون. جام را مى گویم. کمدهاى خانه ام مرتب است. از خانه همسایه صداى بگو مگو مى آید. من بیخودى بیدارم. شب بیخودى دراز است. جمله اى که هضم نشده دلم را درد آورده. بلند شوم عرق نعنا درست کنم براى خودم.


 
در خدمت و خیانت صفحه تاچ اسکرین موبایل
ساعت ۱٠:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٢/۱  کلمات کلیدی: از دلتنگی و شیاطین دیگر

یک وقتی هم یک حرکت ساده است ها. مثلا اینکه انگشتت روی صفحه موبایل بلغزد از "آن" به "آف" بعد چه کسی می داند پشت این حرکت ساده و پیش پا افتاده چقدر دلشکستگی نهفته است ...


 
غمگین مثل نویسنده اى که راوى اول شخصش را گم کرده ...
ساعت ٧:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٢/۱  کلمات کلیدی: افسردگی و سایر دردهای بی درمان

س.ن گفته باید با سبک نوشتارى همیشگى ام فاصله بگیرم. مثلا از راوى سوم شخص استفاده کنم. احساسات را توى نوشته هام دخیل نکنم و یک کم گزارش وار بنویسم. الانم را بخواهم بنویسم بدون احساساتى که مثل شاخه هاى رونده روحم را از اندوه و خستگى و کلافگى در هم فشرده اند باید بنویسم زن، در گوشه ى تخت خوابیده و به صداى دورِ پرنده هاى شب گوش مى کند. دستش را روى شکم گذاشته و نگاهش به سقف است. گاهى ماشینى عبور مى کند و حواس زن را پرت مى کند. زن به صداى نفسها هم گوش مى کند و خودش را بیشتر جمع مى کند گوشه تخت. زانوها را مى آورد تا توى شکم. لحاف نازک را مى کشد روى خودش و با نوک انگشت آن دو قطره اشک را پاک مى کند. یک کلاغ که صدایش هیچ تناسبى با سکوت و شب و نفسها ندارد، قار قارى مى کند و ساکت مى شود. زن زیر لب مى گوید:"آخ" و پاها را فشار مى دهد روى هم. توى سرش حرفهاى دیشب تکرار مى شود. زن دنبال آن نقطه روشن ناپیدا مى گردد. نقطه اى که نیست یا آن قدر کمرنگ است که سوسویش توى تاریکى دیده نمى شود. زن، شاید هم من نباشم. شاید واقعا هم راوى سوم شخص غمگینى باشد که نمى تواند بفهمد کجاى قصه را اشتباه نوشته. آن نقطه چرخش را که به این روزش انداخته پیدا نمى کند. زنِ دلگیر که مى خواهد اداى سوم شخص بى تفاوتى را در بیارد که نیست و هرگز نبوده.