صد و خورده ای سال زنده بودن دور یک میز گرد بزرگ
ساعت ۱۱:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۳/٢٩  کلمات کلیدی: پُزوووو

مرد با گیتار می خواند: « شیدا جون، عزیزم، تولدت مبارک» و البته مردی که این آواز را می خواند هیچ نسبتی با من نداشت. این ورژن من درآوردی «تولدت مبارک» را اولین بار بود که می شنیدم که جای ورژن کلاسیک و فوت و شمع و صد سال زنده بودن را گرفته بود. بهرحال یک رستوران سر کار رفته بودند که این «شیدا جون» دقیقا کی است که دارند شامشان را به جای « خداحافظ گل گندم» با آهنگ «تولدت مبارک»ش می خورند. آخرش هم گیتارزن تمام رستوران را مجبور کرد که از ده بشمارند تا یک تا این نوگل نوشکفته سی و خورده ای ساله شمع را فوت کند و بعد هم همه دست زدند. من ترسیده بودم که نکند مثل بازیگران تئاتر مجبور بشوم بایستم و رو به جمعیت تعظیم کنم که برایم دست زده اند یا اینکه محض شیرین کاری هم شده صدای هلی کوپتر و گربه و اره برقی در بیاورم که خوشبختانه کار به آنجاها نکشید. با این همه شب برایم زنده شد. جان گرفت. شب شد یکی از آدمهای پشت میز و نشست روبرویم. نگاه شب مثل من خسته نبود. شب آمده بود که بماند و شب بدی هم نبود. شبی بود که زنی، آخرهای سی و خورده ای سالگی هم که شده، به شنیدن اسمش از زبان غریبه ای خندیده بود و دخترانه سرخ شده بود و فکر کرده بود که زندگی این شبها را کجا قایم کرده بود که تا اینجای کار ازش دریغ شده بود. من و شب، آشتی آشتی نگاه کردیم به هم. آدمهای دور میز همانهایی بودند که باید. شب همانی بود که باید باشد و من دقیقا همان جایی ایستاده بودم که باید بایستم.

 

پ.ن. از همه تبریکهای صمیمانه تان و ایمیلها ممنونم. از اینکه تولدم را فراموش نمی کنید، از اینکه با نوشتن چند خطی لبخند به لبم می آورید ممنونم. اینجا پشت این صفحه های سفید زنی هست که برای تمام کلمه های مهربانتان یک لبخند گوشه لبش می نشیند و اگر زن، این روزهای آخر خردادش را نخندد، پس کی بخندد.


 
باید یک شال قرمزِ تازه بخرم، براى همین تابستان.
ساعت ٥:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۳/٢٦  کلمات کلیدی: روزهای من

پیرهنت را شسته ام. همان پیرهن آبى چهارخانه را. حالا کنار پیرهن سفید من و حوله هاى رنگى آویزان است. زیر نگاه سنگین پیرهنت خوابیده ام. پرده هاى آبى دم تراس و آبى پیرهنت و نور که از پشت پرده آبى سرد و سنگین مى شود آمیخته اند به هم. باید بروم براى این یکى اتاق هم پرده ارغوانى بخرم. با آبى یخ مى زنم. خانه جور خوبى ساکت است. صداى نفسهاى بچه ام از اتاق کنارى مى آید.

شبها مى نشینیم و دو تایى فوتبال تماشا مى کنیم. برایش مى گویم که کرنر کدامست و آفساید یعنى چى و رنگ لباس تیمها از کجا مى آید و آن مردى که با لباس سبز وسط زمین مى دود داور است. دلم مى خواهد اشتیاق داشتن را یاد بگیرد، هیجان را. نگرانشم، بس که به هیچ چیز علاقه نشان نمى دهد. نه موسیقى دوست دارد، نه قصه. نه اهل ورزش است نه نقاشى. نه دلش پارک مى خواهد و نه کتابِ تازه. بعد مى نشیند کنارم و آنقدر شبیه شهرام نگاهم مى کند که مى خواهم قورتش بدهم. همان نگاه، همان اداها، همان نیم لبخندِ قدیمى و این بچه من است که باورش نمى شود کاستاریکا اسم یک کشور باشد و مادرش عقیده داشته باشد که تیم ایران مى بازد. غروبهاى داغ خرداد را سر مى کنیم. در خنکى و سایه دیوارِ ارغوانى فوتبال مى بینیم. همبرگر مى خوریم و بعد مى خوابیم. او، در اتاق کوچکش با پرده بنفش و تصویر قاصدکها بر دیوار. من، اینجا، زیر نور آبىِ سرد و خالى از تو، درست مثل پیرهن آبى و سیاه چهار خانه ات.


 
«حقا که غمت از تو وفادارتر است.»
ساعت ٥:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۳/٢٥  کلمات کلیدی: روزهای من ، غر می‌زنم، پس هستم

امروز از آن روزهام بود. درد از اوج شروع شد. یک لحظه خوب بودم و لحظه ى بعد مچاله شده بودم توى خودم. یک قلاب نامرئى، از درون چنگ انداخته بود به من و کارى از دستم بر نمى آمد. اول فکر کردم درد با من شوخى دارد. یک اسپاسم آنى است و تمام مى شود. اما درد، کفشهایش را درآورده بود، لباس خانه پوشیده بود و آمده بود بماند. ماند. درد هنوز اینجاست و باید به پسرم بگویم یک ساندویچ اضافه هم براى درد درست کند. آمده ایم خانه. من و پسر و درد. پسر تصمیم گرفته ساندویچ مرغ و کالباس بخوریم. مرغ دارد مى پزد. باب اسفنجى وسط خانه ولو است. تمام فن کویلها را روشن کرده ایم و خانه جور خوبى خنک است. پسر ولو شده روى فرش بزرگ و دارد کالباس خرد مى کند. من درد مى کشم و به نوشتن فکر مى کنم. کلاس فردا کنسل شده و دلگیرم. نور این روزهام یکشنبه هاى داستان است. این هفته تاریکم. پسرم مى گویم ساندویچ تو آماده اس مامان. درد دارد دستهایش را با صابون مى شوید.


 
کدامتان دیگر دلتان نمی خواهد یک پرنده ی کوچک آبی باشید؟
ساعت ۱٠:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۳/٢۳  کلمات کلیدی: روزهای من

پرنده ها آبی بودند و مگر چند نفر توی خوابهاشان پرنده آبی دارند که اینطور خودش را بچسباند به خیالهای عصر جمعه. دو تا پرنده آبی را دیدم. نوکهای زرد و کوچکشان را چسبانده بودند به هم و می فهمیدی که همدیگر را خیلی دوست دارند. من یک جایی کنارشان بودم و از من نمی ترسیدند. شاید توی خواب پرنده های آبی مال من بودند. بعد پرنده بزرگتر، پرنده کوچکتر را عصبانی کرد. پرنده کوچک بالهای آبی خوش رنگش را باز کرد و پرید روی طاقچه، آن طرفتر اتاق. من و پرنده نر خیره نگاهش کردیم که پرید و وقت پریدن مثل معجزه ای بالهای آبیش به هفت رنگ دیگر در آمد و وقتی روی طاقچه نشست بالهایش طیفی روشن بود از سفید تا سبز و صورتی و سر زیبایش را گرفته بود بالا و داشت با غرور به ما نگاه می کرد. پرنده ام، پرنده خانگی کوچک بیچاره ام بزرگ شده بود و ما، مات نگاهش می کردیم که یک دنیا رنگ را کجای این بالهای آبی پنهان کرده بود. پرنده ی دیگر کنار من ایستاده بود و هنوز آبی بود و با آن نوک زرد حالا به نظر چه کوچک و مسخره می آمد. بعد بیدار شدم و خوش بودم.

جمعه بود. جمعه است هنوز و من هنوز به پرنده آبی ام فکر می کنم که هزار رنگ را پیچیده بود در یک رنگ و فقط یک لحظه استحاله اش طول کشید و بعد دیگر نه آبی بود و نه کوچک. «پرنده فقط یک پرنده بود.» ولی نمی خواست فقط یک پرنده کوچک آبی بماند.

 


 
لاک گوجه اى هم مى زند و براى روز مبادا بادمجان سرخ مى کند.
ساعت ٥:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۳/٢٢  کلمات کلیدی: دغدغه های ذهنی من
هر خانه با یک تصویر در خاطره ها جا مى ماند. از خانه اى که ترکش کردم تصویر طوطى مانده و عصر جمعه. دلم براى طوطى تنگ مى شود و از عصر جمعه آن جور دلگیر خانه بیزارم و تعادل برقرار مى شود. حالا از این خانه تصویر تراس روبرویى را دزدیده ام با آن همه گل و گلدان و زنى نامرئى که لابد وجود داشت و دلش خوش بود که گلها همیشه سیرآب بودند و لاى پنجره ها باز بود و پرده هاى سفید تورى تکان مى خوردند. یک بار هم در پشت بام خانه سمت راستى یک عده دختر و پسر بلند بلند مى خندیدند و من یاد پشت بامِ خانه مانا افتادم و وقتهایى که آنجا سیگار مى کشیدیم و بلند مى خندیدیم و دلم براى مانا تنگ شد و این هم عجیب نبود چون خیلى وقتها دلم براى مانا تنگ مى شود. قسمت عجیبش این بود که توى آن خانه،همیشه دلم مى خواهد آشپزى کنم و دور و برم را مرتب کنم. خانه مرا تبدیل مى کند به زنى که هیچ وقت نبودم. زنى که چاى تازه دمش همیشه روى گاز است و غذاى خوب مى پزد. یک وقتهایى خودم را مى دیدم توى آینه و با تصویر موفرفرى غریبى مى کردم که ته چین محشرى پخته و نشسته دارد یک لیوان شراب را مزه مزه مى کند. حالا نزدیکترم به زن. حالا باور مى کنم که درون این خانم مهندس آشفته و قاطع زن دیگرى هم هست و شبها از پوست من سرک مى کشد و دلش گلدان مى خواهد و غذاى خوب. دلش مى خواهد پیرهن گلدار بپوشد و روى نوک پنجه برقصد و زیر لب آهنگهاى شاد قدیمى را زمزمه کند. حالا به زن اجازه مى دهم به شیوه خودش زن باشد. به شیوه اى که براى سى و هفت سالگىِ نخ نمایش هم تازه است. بعد یادش مى اندازم که پنج روز دیگر مانده تا تولدش و لابد وقتى تولدش بیاید و بگذرد برایمان استیک درست خواهد کرد با سس قارچ و اگر کمى آن موهاى فرفرى را نوازش کنیم، شاید کیک هم بپزد.
 
این زن شاکی توی آینه دقیقا از من چه می خواهد؟
ساعت ٦:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۳/٢٠  کلمات کلیدی: غر می‌زنم، پس هستم
دارم نقشه های واحدهای اداری را مبلمان می کنم. پسرک بی خواب شده و آمده نشسته کنارم و یک ریز حرف می زند. چشمش آنقدر به نقشه آشناست که از لابلای خطوط جای اتاقها را تشخیص می دهد و ورودیها را و فرق وسایل را می فهمد. دارد جیک جیک می کند که میز را بگذار این طرف که باغچه را خوب ببینند یا اینکه چرا منشی اینجا نشسته. وقتی تصویر گلدان را می گذارم کنار یکی از ستونها دادش در می آید که اینجا کسی حواسش به گلدان نیست و گلدان خشک می شود. من خسته ام. چشمهایم می سوزد. ساعتهای پشت کامپیوتر نشستنم که طولانی می شود زندگی تعادلش را از دست می دهد. اما کاریش نمی شود کرد. باید میزهای خیالی را در دفتر کارهای خیالی بچینم و دغدغه خشک شدن گلدانهای خیالی را هم داشته باشم و لابد کسی هم حواسش به من نباشد. 
تقصیر آدمها نیست. تقصیر این روزهای داغ است که خرداد خودش را چسبانده به تابستان و من می دوم و نمی رسم و انگار قرارم با زندگی همین نرسیدن بوده و بس. فایل اتوکد را می بندم. دست کوچک داغ پسرم را می گیرم و می رویم که بخوابیم. این روزها ادبیات آدم بزرگها را پیدا کرده. مثلا می گوید:« تو به من بی توجهی می کنی» و حق هم دارد. اما نمی فهمد که من این روزها به خودم و آینه و دنیا هم دارم بی توجهی می کنم. این روزهای دویدن و نرسیدن من دلم می خواهد بایستم و برای چند لحظه ی کوتاه به هیچ چیز فکر نکنم.

 
«کولى کنار آتش، رقص شبانه ات کو؟»
ساعت ٤:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۳/۱٧  کلمات کلیدی: روزهای من

بى تعادلى هر سال بعد از تمام شدن مدرسه پسرک سراغ زندگیم مى آمد. امسال دیگر شده نور على نور. عصر سه شنبه ى که تعطیل بود به نیت گذراندن ساعتى بیرون خانه، رفتم بیرون و دوشنبه بعدش برگشتم خانه. این شد که همان دوشنبه یک کوله بزرگ پر کردم به نیت یک هفته بیرونِ خانه ماندن و فردایش خانه بودم و پس فردایش. از بى حسابى کار دنیا و روزهام همین بس که نیت کردم بدون سشوارم و کرم دئودورانتم و لوازم آرایشم تا سر کوچه هم نروم. نتیجه اش این که شده ام کولى شبگردى با دامنهاى بلند و یک کیف بزرگ و سنگین. توى ماشینم هم از شیر مرغ تا جان آدمیزاد پیدا مى شود. کفش ورزشى تا کفش مهمانى. لباسهاى کلاس ورزش. کتابى که باید براى کلاس داستان بخوانیم. جزوه هام. عینک آفتابى یدکى. شال اضافى. پسرک دیگر جلو و کنار من مى نشیند. در نتیجه عقب ماشین بلبشویى است که در بیننده احتمالا این توهم را به وجود بیاورد که این راننده توى این ماشین زندگى مى کند. در واقع این روزها فقط کیفم و ماشینم است که مدام همراهیم مى کنند. خانه شده یک مفهوم انتزاعى. جایى که از بس نمى روم دلتنگش مى شوم و بعد فکر مى کنم بهتر نبود من از همان اولش جمع مى کردم و مى رفتم خانه ى بابام اصلا؟

رامین مى گوید از زندگى این روزهات بنویس و با دست اشاره مى کند به بازوى چپم. من مى خندم و مى گویم دستم خورده به درخت یا موتور یا در. هر بار یک چیزى مى گویم دروغتر از قبل و باورم هم نمى کنند. حقیقتش این است که زنده ام. جورى زنده ام که هیچ وقتِ قبل زندگیم نبودم. وسط آن همه پریشانى که حسهاى دیوانه و آرام نگرفته بهم مى دهند یک دیوانگى هست که آرام نگهم مى دارد. همین نقطه هاى پراکنده. همین راز کوچک. همین که قرار بوده کولى باشم و چه همه عمر تا اینجایم را اشتباه رفته بودم. همین حالاىِ بى خوابىِ نصف شب جمعه فقط دلم مى خواهد برقصم، به همین سوى چراغ قسم!


 
نه روباتم نه کلاغ، متاسفانه!
ساعت ٥:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۳/۱٥  کلمات کلیدی: از دلتنگی و شیاطین دیگر

عادتها، عادتهاى ساده و نادیدنى، عادتهاى کوچک و مخرب، عادتهایى که مثل نفس کشیدن لازمند و مثل خواب خوشایند. دارم به عادتها فکر مى کنم. این وسطها یکى هم پیدا مى شود مثل پسر من که مثلا عادت کرده از دهان نفس بکشد. ده بار برده امش دکتر. بالا و پایین و چک آپ و کنترلش کرده که چیزیش نیست خانم. یادش بیندازید از بینى نفس بکشد. تا حالا شده یاد کسى بیندازید که چطورى نفس بکشد؟ توى ماشین، وقت تماشاى تلویزیون، وقت غذا خوردن حتى مادرى هست که به پسرش مى گوید:" دهنت رو ببند، از دماغ نفس بکش." و بعد فکر مى کند چه دخالت بى معنىِ غیر ضرورى و احمقانه اى دارد توى زندگى بچه اش مى کند و بچه لابد فکر مى کند چه مادر مزاحمى. همیشه هم اینطور چیزها تقصیر مادرها که نیست. یک وقت مى بینى دنیا دست به دست هم داده که به مادرى ناتوانیش را ثابت کند. مادرى که از بد روزگار در یک صبح بهارى، به مادر بودنش فکر مى کند که به هزار و یک چیز دیگر فکر نکند و تلاش ساده و مذبوحانه اش بى فایده هم هست.

افکار همین جا توى همین اتاقند. با ما راه مى روند. با ما غذا مى خورند. با ما فیلم مى بینند. با ما مى خوابند. ما پایمان را بلند مى کنیم و از روى حجم تلمبار شده ى افکارِ مزاحم رد مى شویم. کنار این حجم کهنه خاطرات،به روى خودم نمى آورم که چقدر شنیدن جواب یک سوال ساده را لازم دارم. یا اینکه چقدر با چند کار کوچک مى شود این روزهاى شلوغ و بى مزه را آسانتر سپرى کرد. به روى خودم نمى آورم که چقدر از این حجم تلمبار شده گوشه اتاق بیزارم. به روى خودم نمى آورم که چقدر دلخوشیها را کم دارم. به روى خودم نمى آورم که بدون شادیهاى کوچک حتى نمى توانم نفس بکشم. دارم خفه مى شوم و کسى نیست که یاد من بیندازد که نفس بکش شیدا. من تنهام. سرم را مى کنم توى مجازستانم و آسمان اینجا هم آبى تر نیست. رهبرِ ارکستر کلاغها قار قارى مى کند و از پشت پنجره ها دور مى شود. من هنوز اینجام و فکرها دوره ام کرده اند. من هنوز اینجام و "گویى شب هنوز، ادامه ى همان شبِ بیهوده است."


 
یک جوری باش که شب به وحشت کردن از ظلمت خودش ادامه بدهد.
ساعت ۱:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۳/۱٤  کلمات کلیدی: شادی

خرداد دارد می دود. طوفان که شد من و سینا خانه بودیم. آسمان سیاه شد و بعد دیدم که درختهای روبرو دارند خودشان را تکه پاره می کنند. سینا گفت: « شیشه ها می لرزن مامان. نکنه باد خونه ما رو با خودش ببره؟» گفتم که باد این خانه های بتنی را نمی تواند جایی ببرد. نگفتم که کاش می برد و شهر را از آن بالا تماشا می کردیم. نشست توی بغلم و دیدم که چه بزرگ شده و دیگر نمی توانم راحت بغلش کنم. سرم را بردم توی موهای خرمایی و پشت گردنش را بو کردم که دیگر بوی بچگیهایش را نمی داد و بوی یک آدم گرما زده راست راستکی را می داد. صبح داشتم نطق می کردم که بچه دار شدن خوب است. بچه ها تا وقتی کوچکند خیلی مفرحند ولی بعد که بزرگ می شوند دیگر یک آدم بزرگند. یکی مثل من. مثل تو و باید یک جوری راهش را پیدا کنی که باهاشان کنار بیایی. بعد من هنوز آن جانورهای فسقلی خوش بو را خیلی دوست دارم. همانهایی که می توانی شالت را بکشی روی صورتت و بهشان بگویی دالی و یک ساعت به همین حرکت احمقانه بخندند. اما پسرک حالا مثل یک آدم بزرگ داشت دلش شور مادربزرگش را می زد که نکند باد خانه آنها را که فقط سه طبقه است و مثل خانه ما ده طبقه نیست با خودش ببرد. باد ما را با خودش نبرد. چیزی هم برایمان نیاورد. فقط خانه تاریک شد و من به عروسی دیر رسیدم.

امروز دیدم روز آفتابی است و خرداد است و خردادم دارد خیلی تند و تند راه خودش را می رود. شهر خلوت بود و من شال سفید سرم بود و احساس می کردم با این مانتوی جدید همین نسیم خنک سر ظهر هم می تواند ببردم. بعد آهنگها داشتند می چرخیدند توی فضای ماشینم و توی دل من یکی داشت برای خودش می رقصید. از آن رقصهای دیوانه که آدمها وقتی مست و سرخوش باشند می کنند. توی دلم خرداد است. توی زندگیم خرداد است. پشت همین میز قهوه ای بزرگ با این گوجه سبزهای کنارم هم خرداد است. روی پل صدر تنها بودم. داشتم به دو تا قصه فکر می کردم و هر دو تای قصه هام خوب بودند. مامان زنگ زد که شمال سرد است و من برای سینا ژاکت نگذاشته بودم. بعد مامان گفت پیرهن آبی آستین بلند خودش را تن پسرک کرده. من فکر کردم به پسرم توی بلوز آبی مامان. بعد یک جوری دلم هر دوتایشان را خواست. دلم خواست همیشه خرداد باشد. همیشه همینجوری مثل امروز خرداد باشد.

 

* اشاره به همان شعر شاملو  که می گوید : « من تو را دوست می دارم و شب از ظلمت خود وحشت می کند.»



 
یک شینیون بلند لازم دارم و یک رژ لب سرخابى.
ساعت ٥:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۳/۱٢  کلمات کلیدی: روزهای من

عروسى دعوتم و این بچه اى را که عروسیش دعوتم خیلى دوست دارم. بچه هم که نیست. پنج سال از من کوچکتر است ولى پسرک ریقوى خجالتى آن وقتها، مرد درشت اندام و خوش صحبتى شده. از بس دیر به دیر همدیگر را مى بینم من رشته ارتباطی بین آن پسرک ترسیده ى لب ساحل هتل هایت، با توپ سبزش را و این مردى که بلند مى خندد و بانجى جامپینگ مى کند و با موتور تک چرخ مى زند، گم کرده ام. بعد یک چیزهایى یادم است که بامزه است. مثلا شبى که مادرش بچه دومش را زایید، این بچه خانه ى ما بود. همین خانه اى که هنوز هم پدر و مادرم توش زندگى مى کنند. یادم است که اسمش براى دور و بریها عجیب بود، هنوز هم ترکیب امیر و رضا با هم خیلى معمول نیست. بعد به دخترک مى گفتند:"ممر" این یکى را مادرش صدا مى کرد:" امیر"، پدرش که پسر عموى من باشد، با تشدید روى "ر" صدایش مى کرد و مى کند.

 بماند همه اینها را نوشتم که حواس خودم را پرت کنم از اینکه قرار است پیرهن زرشکى بلند بپوشم و بایستم روبروى دنیا و صبر کنم تا جماعت خشمگین سرهاشان را با تاسف تکان بدهند که:" طفلکى شیدا..." بعد نچ نچ کنند و توى پچ پچ ها مثالم بزنند که:"دیدى دختر فلانى آخرش ..." و بقیه حرفهایشان توى موسیقى در پیتى که قرار است بلندگوها را بترکاند، گم شود.


 
خنیاگر غمگین پاتیناژ مى کند.
ساعت ٦:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۳/۱۱  کلمات کلیدی: روزهای من

راه خانه ام فراموشم شده. مرغ سر کنده ام. دلم براى بالشم و سشوارم و گوشواره هام تنگ شده. امروز باید بروم کارنامه پسرم را بگیرم و جلوى عبارتهاى نامفهوم "نیازمند تلاش" و "خیلى خوب" مکث کنم و حسرت روزهایى را بخورم که ٢٠ وجود داشت و معناى خوبى هم داشت. پسرک آنقدر تلویزیون تماشا مى کند که گاهى مى ترسم پرت شود توى قاب بزرگ تصویر و یکى از شخصیتهاى چرند کارتونى بشود. دنیا از کنارم مى گذرد و من دامن سیاه و بلند پوشیده ام با پیرهنى که خیلى نارنجى است. آنقدر نارنجى که توى آینه تصویرم از من شادتر است. این روزها سر همه ما شلوغ است. لابد حال همه ما هم خوب است. البته که تو باور نکن.

چند روز پیش همان اولهاى یک بحث کوتاه گفتم "گاهى هم اشکال از رابطه ها نیست و از کوله بارهاست." مى خواستم بگویم"هیستورى" بعد کلمه ى فرنگى به جمله ام نچسبید. "تاریخ" توى رابطه آن معنىِ هیستورى را نمى دهد، کوله بار هم همینطور. ولى اسمش هرچه که باشد الان ما، سى و خورده اى ساله ها، بیست سال هیستورى داریم که باید بگذاریم سر کوزه و آبش را بخوریم. این هیستورى به چه کارمان آمده؟ جز اینکه تلخ و آسیب پذیرمان کرده و طرفمان تا بگوید ف ما تا ته فرحزاد رفته ایم و برگشته ایم. هیستوریها به درک، من این روزها دارم روى یخ راه مى روم. روى یک سطح نازک یخ که زیرش دریاچه اى هولناک و عظیم از آب سرد منتظر است تا مرا ببلعد. دارم روى یخ راه مى روم، همانقدر نامطمئن، همانقدر تنها، همانقدر مشعوف. به سراغ من اگر مى آیید، همان نرم و آهسته و فیلان ... لطفا!


 
حتی وقتی که خوابها دیگر طلایی نیستند.
ساعت ۸:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۳/۱٠  کلمات کلیدی: روزهای من ، غر می‌زنم، پس هستم
کجاست آن لحظه ای که آدمی می شود دغدغه ات؟ لحظه قبلش چه لحظه ایست؟ قبلش به چه فکر کرده ای؟ از چه ترسیده ای؟ چطور می فهمی شعف از لابلای تمام ترسها و تاریکیها راهش را باز کرده؟ چطور می بینی در نقطه ای ایستاده ای که ایستادنت در آن نقطه ناگزیر بوده. انگار به دنیا آمده ای که در آن نقطه ایستاده باشی. که همیشه خدا جمعه باشد و نور جوری بتابد که همه اشیا معمولی دور و برت یک جوری افسانه ای به نظر برسند. من قرار است یک داستان بنویسم. توی داستانم مردی می میرد. زنی دامن کشان از کنارش رد می شود اما حالا نمی توانم. حالا می توانم یک قصه ى کوتاه و آرام بنویسم. از آنهایی که آدمها توش به طرز نوجوانانه ای احمقند و روزها کشدار نیستند و سر کار هی مجبور نیستی پله ها را بالا و پایین بدوی. تقصیر وودی آلن هم هست و فیلمی که تازه دیدم.  تقصیر آن لحظه های خوش بی دلیل است که می پیچدشان لابلای این همه روزمرگی معمولی و یکهو می بینی که زندگی همین است دیگر. همین که عصر جمعه دارد و روز دلگیر.
من باید یک قصه بنویسم و آدمهام از من فرار می کنند. لیلا که موهاش آنقدر بلند شده که به نرده های ایوان می گیرد. آن یکی که دامن آبیش به زمین می ساید و مرد روبرویش نمی میرد و چقدر باید بمیرد تا قصه یک قصه درست و حسابی از آب در بیاید. حالا، همین حالای عصر جمعه که فکرهام از معماری می خزد تا لیلای توی ایوان، تا زنی با دامن آبی و مرگ، تا نقشه های فاز دوی معماری، فکر می کردم نکند یک روز یادم برود که من نشستم معماری کنم که نخواهم از نوشتن پول دربیاورم. بعد یک جایی معماری آنقدر چسبید به یقه ام که نوشتن راهش را کشید و رفت. من قرار بوده بنویسم اما. من هیچ وقت معمار بزرگی نخواهم شد. اگر بتوانم تغییری در دنیا بدهم با نوشتنم است و نه هیچ چیز دیگر. بعد یادم افتاد که باید بنویسم و دلم گرفت. بعد بلند شدم و هی فکر کردم به آدمهای قصه ام. بعد دیدم نفس نمی توانم بکشم. نفسم روبرویم بود و بالا نمی آمد و من می دیدمش و قلبم آنقدر توی مشتم بود که می ترسیدم نگاهش کنم. بعد بلند شدم و نشستم کمی آن طرفتر. فکر کردم باید قصه ام را بنویسم. قبلش اما بروم یک سیگار بکشم. فقط یکی. بعد می نویسم... 

 
به جاى اینکه عادت کنیم همان چراغها را خاموش کنیم.
ساعت ٢:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۳/۸  کلمات کلیدی: دغدغه های ذهنی من

روزهاى اول که آمده بودم دفتر، ساختمان و من دو تا غریبه بودیم که با احتیاط زل زده بودیم به هم. ظاهرش مثل بقیه ساختمانها بود. آدمهاش هم به نظر نمى آمد از من باهوشتر یا فرزتر باشند اما درهاى اتوماتیک براى همه باز مى شدند جز من. کارتم را نمى توانستم بزنم. پشت در بزرگ باید مى ایستادم تا یکى از راه برسد تا راه را بلد باشد. آسانسورها با من شوخى داشتند. هیچ وقت آن جایى که باید نمى رفتند. بعد کم کم همدیگر را یاد گرفتیم. فهمیدم که باید جلوى در سمت چپى کمى این پا و آن پا کرد تا باز شود. براى در سمت راستى باید دستى تکان مى دادى، گیرم نامحسوس. کارت را باید از پایین به بالا بکشى و لبه ى کارت را بچسبانى به سمت چپ دستگاه کارت زنى. فقط آسانسور سمت چپى تا پایینترین طبقه مى رود و فقط تلفن توى راهرو طبقه چهارم است که هم صفر دارد و هم سه دقیقه اى نیست.

حالا بعد از مدتها که مرتب دارم مى روم دفتر و مدام توى طبقات مى چرخم مى بینم که چه همه این کارها را دارم ناخودآگاه انجام مى دهم. چطور از درها بیرون مى روم و مى آیم و هیچ درى با من لج نمى کند. آسانسورها تا کلیدشان را بزنى پیدایشان مى شود و آدمها را وقتى پشت میزشان پیدا نکنى مى توانى بدهى برایت پیج کنند. دیدم رابطه ام با ساختمان شده پر از عادت. عادتهاى کوچک ساده که زندگى را آسان مى کنند. با این همه همین عادتها باعث مى شوند که دیگر به هوشم اتکا نکنم. براى همین گاهى که در راهرو خراب مى شود و کمى کندتر باز مى شود، یک قدم مانده به اینکه با سر بروم توى شیشه مکث مى کنم که "هاى کورى مگر زن؟" یا اگر کارت زنى واقعا هم خراب باشد، من و یک عده دیگر مات و مبهوت زل مى زنیم بهش که "کارت را بچسبان به لبه چپ، حتما مى زند مهندس!"

عادت، عادتهاى ساده ى بى خطر چشم دیگرى مى شوند. نقابى که رابطه را تعریف مى کنند. بعد همین که غبار عادت بنشیند روى رابطه، حواس آدم از جزئیات کوچک پرت مى شود. از اینکه همیشه هم قرار نیست درها با دست تکان دادن باز شوند. شماره تلفنهاى داخلى گاهى اشتباهى توى سایت نوشته شده اند و آن مردکى که با ژستهاش خلقى را سرکار گذاشته اصلا مهندس نیست. ساختمان گاهى غبار عادت را مى زند کنار. تلفنها اتصالى مى کنند. سایت بالا نمى آید. برق اضطرارى فعال نمى شود. فن کویلها به جاى باد سرد، باد گرم مى زنند. بعد تکنیسینها با آن لباسهاى کار یک سره آبى پیدایشان مى شود تا همه چیز را درست کنند. که عادتها را ترمیم کنند.

این جور وقتها فکر مى کنم کاش رابطه ها و آدمها هم از این تکنیسینهاى آبى پوش اخمو داشتند. کاش یکى بود که مدام یادت بیندازد که هیچ چیز در دنیا و آدمها و رابطه ها ثابت نیست و دنیاى کوفتى فقط یک اصل ثابت تخماتیک دارد و آن هم این است که هیچ چیز ثابت نیست. همه چیز تغییر مى کند و آدمها، سلطان تغییر کردن هستند. آن هم در این سن خطرناک سى و خورده اى سالگى که یک هو مى بینى به بانجى جامپینگ علاقمند شده اى و یا شهوت عجیبى به آشپزى در درون خودت کشف مى کنى یا اینکه مى بینى که چقدر روانت هنوز خسته و زخم خورده است که تصاویر کوتاه گسسته مى تواند ویرانت کند.

من این جور وقتها یک کوکتل درست مى کنم و فکر مى کنم زندگىِ بد قلق دوست نداشتنى را با عادت نکردن به مبارزه بطلبم و اصلا به چى عادت کنم؟ به اینکه همه چیز در اطرافم با دور تند مى چرخد و من هر روز یک جور تازه اى دیوانه ام؟ کاش عادت نکنم، عادت نکنیم. ما که ساختمان نیستیم و تکنیسین و سایت و ایمیل داخلى نداریم که خرابى پرینتر فلان طبقه یا دیر آمدن همکار بهمان طبقه را به آدمهایمان تذکر بدهیم. نمى شود که مدام روى پیشانى مان با نئون شب رنگِ چشمک زن بنویسیم:" خطرِ همیشگىِ بروزِ یک دیوانگىِ تازه" پس خودمان حواسمان را جمع کنیم. عادت نکنیم. چه کارى است خب؟


 
«کاش جا نماند از قطارش آرزویت ...»
ساعت ٦:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۳/٤  کلمات کلیدی: دغدغه های ذهنی من

مامان مى پرسد:" توى فاصله ماشینت تا خونه اینقدر خیس شدى؟" گفتم :"نه، تو فاصله شرکت و ماشین." دوباره نگاهم مى کند که موش آب کشیده ام و من توضیح مى دهم:"ماشینم دور بود."

دور به اندازه یک ساعت زیر بارانِ دیوانه راه رفتن. دور آنقدر که صورتمان را بگیریم رو به قطره هاى درشتِ باران سوم خرداد. دور آنقدر که با باران یکى شویم و فکر کنیم زندگى وقتى باران و جمعه و قهوه عصرانه نداشت پس چى داشت. با این همه من، یک جاى این راه سخت و نفس گیر آرزوهایم را گم کرده ام. یک وقتى یک تکه شان را که جایى مى بینم یادم مى افتد که اینها مال من هستند. مثل راه رفتن زیر باران خرداد. مثل این که از خستگیهات برگردى به من. مثل این که بچه را بردارم و برویم همبرگر بخوریم. من تکه تکه توى دنیایم پراکنده شده ام. حالا مى خزم و تکه هاى خودم را از زیر پاى عابران عجول جمع مى کنم.

خسته هم مى شوم. خسته که مى شوم مى زنم زیر همه چى. مى گویم اصلا دیگر دنبال خودم نمى گردم. اصلا هیچى نمى خواهم. اصلا خانه را پس مى دهم. مى آیم همین جا ور دل بابا کز مى کنم تا ببینم کجاى دنیا ایستاده ام. مى گوید "سرتقى دختر." باید جواب بدهم:"همیشه" بعد دلم مى خواهد سرتق نباشم. رامم کرده باشد. دغدغه هایم را ریخته باشم دور. بنشینم یک جور زنانه اى دل بدهم به جریان بى امان روزها. اما فقط همین جاى دنیا، همین جا که حالا ایستاده ام امن ترین جاى دنیاست. همین خانه رو به میدان بزرگ. همین که بابا توى اتاق بالا سرفه مى کند و مامان خوابیده و پسرکم لابلاى پتوى نازکش خواب کودکانه اى مى بیند. بعد دلم مى خواهد بیست سالگیم بایستد روبرویم. بهش بگویم که من یک جایى وسطهاى راهش ایستاده ام و ببینم که بغض مى کند. دخترک سر به هوا چه مى داند پوست انداختن یعنى چه؟ چه مى داند وقتى بچه، شبانه مى گوید:"تو همیشه خسته اى مامان" و حق هم دارد، چقدر دردناک است.

چرا اینقدر مردانه بارم آوردند که مدام بجنگم با دنیا؟ دلم مى خواهد نرم باشم. کز کنم. نجنگم دیگر. جلوى چشم دنیا نباشم اصلا. معلوم است که خسته ام نه؟ توى شرکت دارند جانم را مى گیرند. اگر من دیگر نجنگم زندگى دست از سرم برمى دارد؟


 
من این جزیره سرگردان را از یک جایی گذر داده ام که یادم نمی آید کجا بود.
ساعت ۱٠:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۳/٢  کلمات کلیدی: روزهای من ، دغدغه های ذهنی من

کریس دی برگ را دوست ندارد. من نمی دانم چطوری می شود کریس دی برگ را دوست نداشت. صدای کریس دی برگ را با آن « آیو بین میسینگ یو» خواندنش ول داده ام روی بعد از ظهر خانه. بعد او صدا را کم می کند و پنجره را باز می کند. تمام خوشیهای کوچک از دو طرف فاصله باریکی که بین تنش و پنجره مانده فرار می کنند تا درخت روبرو. من می مانم و چای داغم. این جور وقتها یادم می آید که چایی دوست ندارم. آبدارچی جوانی داریم که می تواند جای پسر من باشد. یعنی اگر من یک دختر دهاتی لپ گلی در مزرعه ای دور دست بودم الان نوه هم داشتم. چون این آبدارچی متولد 69 ما بچه یک سال و نیمه هم دارد. خوب از آنجایی که من با تمام باغبانها و آبدارچیها و کارگرهای دفتر دوستم همه شان هوای من را دارند. این یکی شاکی است که من چای نمی خورم که برایم چایی بیاورد یا تبلیغ چایش را بکند که تازه دم است که عین خیالم هم نیست که چایی تازه دم باشد یا آنقدر دم کشیده باشد که رنگ قیر شده باشد.

 برای من فقط یک چیز مهم است. کله سحری که چشمهام باز نمی شود نصف لیوان آب جوش توی دفتر باشد که بشود باهاش نسکافه خورد. بعد دیگر آب می خورم تا هر وقتی که دفتر باشم. بعد هر وقت جایی می گویم که من چایی دوست ندارم یاد میلان کوندرا می افتم و جاودانگی اش و اینکه با این جمله های کوچک چه بیخودی برای خودم جاودانگی می خواهم بسازم از جنس آب دوغ خیار. بس که آبکی و کشکی است و به بادی بند است. جمعه است و نشسته ام به کار کردن. وسطهایش گفته ام می نویسم که دستهایم بوی کار نگیرند. ناهار دارم. خانه خنک است و تنهایی یک جور خوبی دور و برم می پلکد. گلدان یاسی را آب نداده ام هنوز. اولین بار عمرم است که با گلها حرف می زنم و شاید این اولین قدم برای دیوانه شدن باشد. تئاتر «شب به خیر کیارستمی» را دیشب دیدیم. با آن شروع خوشایندی که داشت منتظر تئاتر بهتری بودیم که نبود. بازیها متوسط بود و سوژه خوبی را با پرداخت بد حرامش کرده بودند، حیف پول. یک ساعت هم بیشتر نبود. دیروز خیلی زود شب شد. چرا روزهایی که خوبند و خواب و پلکیدن و قورمه سبزی خوشمزه تویش دارند اینقدر زود تمام می شود و روزهای کشدار جلسه های کاری و سقف کاذب و حرفهای صد من یک قاز تمامی ندارند.

چشمم نزنید ها. این روزها بدجوری احساس بزرگ شدن می کنم. احساس اینکه دارم بالغانه یک ماجرایی را مدیریت می کنم و این خیلی خوب است. چون ته تهش خودمانیم ها. همین هم خیلی خوب است که آدمیزاد حس کند که دارد به جای جیغ جیغ و گیس و گیس کشی بالغانه حرف می زند و صدایش را بالا نمی برد. راستش حتی از دیدن عکس العمل دوستهام کمی هم کیف می کنم، بدجنس درونم با نیش باز می خندد. همه زل می زنند به چشم من که « اونوقت تو خوبی؟» خوبم. چشمم نزنید بدجنسها. خوبم به خدا.

 گ.م می گوید من باید به شماها فرصت بدهم که خودتان را با اطلاعات تازه وفق بدهید. می گوید که خواننده های وبلاگت حق دارند که شوکه باشند و غمگین. حق دارند که ازت توضیح بخواهند حتی. چون تو وقتی مدتهای طولانی کسی را می خوانی می شود یک بخشی از زندگیت. نگرانش می شوی. دلت شورش را می زند. خوب از آنجایی که بیشتر وقتهای زندگی من حق با گ.م است فرض می کنیم که اینجا هم همین است. اما همه آنهایی که خیلی سال است مرا می خوانند می دانند که من هیچ جای زندگیم نیامدم صاف و پوست کنده بگویم کجا ایستاده ام و چه مرگم است. خودم یادم هست که نه از عروسیم اینجا نوشتم، نه از حاملگیم. – آن وقتها ورژن پرشین بلاگی در کار نبود و فقط توی بلاگ اسپات می نوشتم - همیشه حرفهای من چکیده اند لای نوشته هام. سیل نشده اند که نوشته ها را ببرند. بهرحال شاید این یکی فرق می کند. اما برای همه آنهایی که این اطلاعات تازه آزارشان می دهد و فکر می کنند که کاری از دستشان برمی آید باید بگویم که همه چیز خیلی وقت است که تمام شده. این که من ننوشتم شاید مال این است که منتظر بودم که این طوفان وحشتناک ته نشین شود در من و حالا شده.اما به قول سر هرمس من باید یک جایی این تابو را بشکنم و اینجا صاف و پوست کنده بنویسم که جان مادرتان جز نزنید. همه چیز خیلی وقت است تمام شده و آدمهای دو طرف ماجرا رفته اند سی زندگی خودشان. البته که گاهی برمی گردم و آرشیو خودم را می خوانم یا عکسها را نگاه می کنم. اما من آدم راه بردن چرخ شکسته نبودم و نیستم و نخواهم بود. پس لطفا لطفا به جای اینکه فکر کنید که من هنوز در تیترهای اینجا دارم زندگی قدیمیم را خطاب قرار می دهم یا به دخترکی که می شد باشد و اسمش یاسمن باشد و چشمش سبز باشد فکر می کنم، به این فکر کنید که من چطور این جزیره سرگردان را از انفجار کوه و انقلاب نمچیطو – سلام گ.م-  گذر داده ام و حالا نشسته ام آنقدر سرحالم که دارم برای شما حرفهای مسخره می زنم.

باید بروم کار کنم. باید بروم این نقشه های سرگردان را از انفجار سازه عظیم فلزیش نجات بدهم. از ستونهایی که وسط راهرو باریک سردر می آورند و پله هایی که هر چه تعدادشان را کم و زیاد می کنی به آنجایی که باید نمی رسند. خیلی ممنون که اینقدر دوستم دارید که برایم غصه می خورید. برایم غصه نخورید لطفا. به جایش بیایید فکر کنید که عصر جمعه است و عقربه ها که برسند به پنج من می روم یک عده آدم را که خیلی خیلی دوستشان دارم و خیلی وقت است که ندیدمشان می بینم و از آن روزی که قرار شده ببینمشان یک جور خوبی ذوق زده ام. من هنوز باید خودم را پیدا کنم. صد سال است که به خاطر همین ماجرای گم شدن و پیدا شدن آدمهام را ندیده ام و این برای منی که اینقدر معاشرتی ام و دوستهام را زیادی دوست دارم خوب نیست. خیلی نوشتم. باید بروم کار کنم.

 

* تیتر اشاره به آن شعر فروغ است. قاعدتا نمچیطو و اینها توش ندارد. محض اطلاع.


 
با همه این حرفها «من بی تو بیمارم.» با همون صدای معین یا هر خر دیگه ای
ساعت ۱٠:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۳/۱  کلمات کلیدی: روزهای من

در خانه ام را که باز می کنم شادی مثل یک موج کوچک می خزد توی قلبم. یاد اولین باری می افتم که در این خانه به روی من باز شد. نگهبان که همراه ما آمده بود گفت: « خونه شما...» آن موقع من در لرزانترین و ناامن ترین نقطه عمرم ایستاده بودم. این جمله دلم را لرزاند. اینکه خانه ای، خانه ی من باشد. بعد روبروی پنجره هایم درختها بودند و کوه و من می دانستم که این شاخه های خشک بهار که بشود یک پارچه سبز می شوند. راستش دیگر اتاقها را درست و حسابی نگاه نکردم. ایستادم روبروی پنجره و دیدم که نور می دود تا وسطهای خانه و همین برای من بس بود. بس که به نور زنده ام و اینکه چشم اندازم باز باشد. قبلترش کلی خانه دیده بودم که خوبتر بودند شاید و پنجره نداشتند یا پنجره هاشان باز می شد به دیوار همسایه و من با اینکه تقریبا هیچ وقت روزها را خانه نیستم دق کرده بودم که کجای این خانه دلتنگیم را ببرم و دود کنم و نمی شد. آدمیزاد( با کسره روی د) در آستانه باید حواسش باشد که در خانه اش جایی برای مردن داشته باشد. جایی پنجره ای لحظه ای که وقتی کم آورده فکر کند که در همین نقطه می تواند بمیرد و تصویرش خوب باشد. آن روزها من داشتم تن بی جانی را می کشیدم با خودم. اول راهی بودم که فکر می کردم تا آخرش نمی رسم. آنقدر تنها که انگار از اول عمرم همین بوده ام. بس که می خواستم روی پاهای لرزان سی و خورده ای سالگیم بایستم و فکر کنم که اصلا هیچ کس را ندارم.

بعدتر دوستها به دادم رسیدند و خانه واقعا شد خانه من. دیوار ارغوانی شد و آینه ها چسبیدند به دیوار. کتابها ایستادند در آن کنج خوشایند گوشه خانه و پرده های کرم خاکستری روی پنجره ها خودشان را جمع کردند که کوه و درخت از خانه قهر نکنند.خانه ام، آش دهن سوزی نیست. هزار عیب دارد، فقط اینکه خانه من است و پنجره اش حالا درختها را دارد با برگهای بزرگ سبز سبز و کفترهای پررویی که پشت هره پنجره سر تکه های نان دعوا می کنند و هیچ وقت نمی گذارند پنجره های کوتاه تمیز بمانند. با این همه من کنار پنجره ام، رو به دیوار ارغوانی ام می نشینم و فکر می کنم اینجا نقطه ای است که می توانم دوباره نفس بگیرم. دوباره خودم را پیدا کنم. دوباره ببینم که شیدا بودن چقدر از راه پیش رویم باید باشد و چه قدر باید حواسم جمع باشد که باز خودم را زیر دست و پای زندگی گم نکنم و با زن توی آینه هایم غریبه نباشم. می گویند امروز اول خرداد است. پس سر تا سر این ماه را حق دارم که دیوانه باشم و دیوانگیم را بچسبانم به تمام نوشته هایم.