زیر میکروسکوپ لابد دارد یک بند حرف می زند، بی معرفت...
ساعت ۱٢:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٤/٢٦  کلمات کلیدی:

زن رژ لب صورتی ملیحی زده بود. با روپوش سفید نشسته بود روبروم. پرسید: «کی بیدار شدی؟ کار بدنی سنگین که نکردی؟ توی خانواده کسی تیروئید دارد؟» و وسط این سوالها گفت که برای سنجش پرولاکتین باید آرام آرام باشی. اتفاقا از آن صبحهای آرامم بود. نه دویده بودم برای رسیدن به دستگاه کارت زنی و نه مدرسه ای در کار بود که استرس رساندن بچه بهش را داشته باشم. حرف زن اما کمی معذبم کرد. روی صندلی چوبی بزرگ جابجا شدم و پرسیدم: «مگه چی شده؟» لبخند حرفه ایش را چسباند به لبش که چیزی نیست.

دکتر داده بود هر چی توی خونم هست و نیست را برایم تست کنند. جای آزمایشهای قبلی هنوز وسط بازوی راست و چپم بود. کمی کبود. مثل هر باری که خون می دهم. حالا این یکی سرنگ را با آن لبه ترسناک سبز چسباند به رگ من و دو تا لوله آزمایش را پر پر کرد. روی لوله ها اسمم را چسباند. فکر کردم خون فکر می کند همه چیز را توی خودش مخفی کرده. اما آدمهای فریبکار می برندش توی لوله آزمایش و تا فیها خالدونش را می کشند بیرون و خون دیگر چیزی برای پنهان کردن ندارد. زیر میکروسکوپ همه چیز را لو می دهد. اینکه قندش بالاست. دارد تیروئید می گیرد یا چه می دانم اینکه توی آن هورمونها که عشق و نفرت و شهوت و کنترل زندگیمان دستشان است چه اتفاقی دارد می افتد. زن دوباره گفت: « چیز مهمی نیست.» جواب آزمایش قبلی را گذاشتم کنار برگه قرارداد و فکر کردم کیف بزرگتری لازم دارد. شاید باید کم کم چمدان با خودم این ور و آن ور ببرم.

صندوق عقب ماشینم را دزد باز کرده و زاپاس را برده و فکر هم نکرده که یک زن تنها در آستانه فصلی داغ از کجا برود زاپاس بخرد و اصلا چرا باید زاپاس بخرد. این است که کولی وار هر آنچه لازم دارم توی کیف بزرگ همراهم از این طرف می کشم آن طرف.

توی بانک کارشناس بیمه پرسید: « حالا می شه بگین برای چی جدا شدین؟» آدم انتظار ندارد صبح یک پنجشنبه زیادی داغ یکی وسط بانک چنین سوالی ازش بپرسد. این همان کسی بود که روزی که شنید داریم جدا می شویم زده بود زیر گریه. لجم می گیرد از آدمهایی که برایم کاسه داغتر از آش می شوند. بانک، بانک خانوادگی قدیمی بود و بیمه و حسابها و همه چیز را می دانست و بیشتر با امیر صمیمی بودند تا من. آن صبح چهارشنبه کذایی به امیر گفته بودم: «حالا چرا بهش گفتی داری جدا می شیم؟» یادم نیست چه جوابی داده بود. هزینه بیمه را دادم و از شعبه زدم بیرون.

بعد فکر کردم خوب شد اول رفتم آزمایشم را دادم. بعد فکر کردم به آزمایشم و هوا ابری بود و بدجوری داغ. فکر کردم خونم قرار است چه چیزهایی به زبان بیاورد. فکر کردم دو تا لوله آزمایش هست که رویشان نوشته شیدا. فکر کردم شاید هم تقصیر آسمان است که اینطور شهر را کوره کرده و همه مان را دارد زنده زنده می پزد.

مانا برایم نوشته بود که هوا آن سر دنیا شده 32 درجه و وضعیت اضطراری اعلام شده و «آی مردم از خانه بیرون نروید.» این طرف دنیا ما با گرمای 40 درجه و مانتو و شال و کیفهای یک تنی می رویم سر کار و ککمان هم نمی گزد. مانا نوشته بود وایبر بزنم پسرها با هم حرف بزنند. پسرها حالا کلی از هم فاصله دارند و نمی دانم سینا در مورد وایبر چه احساسی خواهد داشت. کاش مانا اینجا بود. جایش بدجوری خالی است. از آن جاهای خالی که فقط جای خود مانا هست و بس. دلم برای خانه شان تنگ می شود. برای پشت بامشان. برای کوکتلهایی که منوچهر درست می کرد. برای دویدن بچه ها روی کف سنگی. برای اینکه در آسانسور باز شود و جلوی در خانه شان ایستاده باشند. برای شبهایی که دلمان نمی خواست تمام شود.

خوب شد سر صبح آزمایشم را دادم. نوستالژی توله سگ وار پیچیده به پایم. تقصیر هوای ابریست لابد. من خوبم. آن زن هم که گفت چیزی نیست. منتظرم ببینم خونم چه مزخرفاتی پشت سر من می خواهد بگوید. ملالی هم نیست به خدا. نه به گیرنده هایمان دست بزنیم نه فرستنده ها.  

 

 


 
به یک جادوگر جهت آموزش اصول ابتدایى جادو در اسرع وقت نیازمندیم.
ساعت ٦:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٤/٢٥  کلمات کلیدی: دغدغه های ذهنی من ، من و پسرم

ساعتش را دستکارى کرده بود و حالا عقیده داشت که وقتى با من آمده شرکت، در معرض یک میدان مغناطیسى قرار گرفته و تنظیم ساعت خود به خود بهم خورده. تمام راه طولانى کلیدهاى چهار طرف ساعت را فشار دادم تا آن نگاه ناامید و غمگین گوشه ى چشمش نباشد. لحظه هایى توى زندگى یک مادر هست که باید بتواند. مهم هم نیست که ازش خواسته شده با کله عروسک باربى و یک چکش پلاستیکى آتش درست کند یا اینکه پروانه اى را از ناکجا به حیاط کهنه اى که حتى یک علف خشک هم ندارد احضار کند یا اصلا خودش پروانه بشود. مهم آن نوعى از ایمان است که بچه به توانایى مادر دارد که بالاخره یک روز از دست مى رود اما بهتر است که هر چه دیرتر و دورتر از دست برود.

کار آسانى هم نیست ها. سه سال پیش، نیمه شب توى اتاق هتل، بچه ام که دل پیچه داشت به من گفت: "مامان منو خوب کن!" من نه مسکن داشتم و نه دسترسى به مسکن. توى اتاق هتل، توى شهر غریبه فقط دو تا قند داشتم. قندها را حل کردم توى نصف لیوان آب ولرم و دادم دستش: "اینو بخور خوب میشى." توى دلم آرزو کردم نفهمد، حالا حالاها نفهمد که چه ناتوانم. داروى من درآوردى اثر کرد. بچه بالا آورد و دلپیچه خوب شد. حالا باید ساعت را تنظیم مى کردم و هر کلیدى را مى زدم نورها روى صفحه عربى مى رقصیدند یا کرونومتر فعال مى شد یا صداى آلارم در مى آمد. وسط یکى از تلاشهاى نافرجامم ساعت را از دستم گرفت و یکهو داد زد:"شد شد" خودش راهش را پیدا کرده بود. آن ایمان کوچک که هر روز آب مى رود و کوچکتر مى شود، به دستهاى جادوگرِ مادر هنوز هست. گیرم که یکى از همین روزها، مثل دود سیگار مى پیچد و محو مى شود. یادم باشد تا ردى هست از آن جادو، از بودنش لذت ببرم.


 
رگهاى آبى دستانم
ساعت ٥:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٤/٢٤  کلمات کلیدی: روزهای من

سوزن که رفت توى رگم، درد را حتى حس هم نکردم. فکرم پریده بود تا ناکجا. بعد یادم افتاد دو روز پیش پسرک چه دردش آمد سر آمپول. دیدم از بس زندگى دردم آورده، دیگر حتى نمى فهمم که آمپول هم درد دارد. یاد بچگیهام افتادم و التماسم به دکتر وقت مریضى که آمپول ننویسد. یاد تمام وقتهایى که نشسته ام روى این صندلى هاى بزرگ آزمایشگاه و رگهاى آبى دستهایم را داده ام دست غریبه اى و نگاه کردم به آن قطره هاى سرخ تیره که سرنگ را پر کرده اند. چرا سوزن توى پوست کلفتم نمى شکند؟ چرا پس دلهره دارم؟ به پسرم فکر مى کنم. این روزها مدام به پسرم فکر مى کنم و زندگى داغ و بى توقف راه خودش را مى رود.


 
خرده جنایتهاى مادر و فرزندى
ساعت ٦:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٤/٢٢  کلمات کلیدی: جهت ثبت در تاریخ

بابا مى گوید: «من از یادداشتهاى تو چیزى نمى فهمم. نمى فهمم چطور نقطه ى آ. را مى رسانى به نقطه ى ب. فقط یهویى مى بینم ایستاده ام توى نقطه ى ب. انگار که یک جور موج است که برت مى دارد و بدون اینکه حواست باشد با خودش مى برد. »بعد اخم مى کند: «نمى فهمم چطور سر و ته نوشته ات را ربط مى دهى به هم.»منظورش یادداشتهاى توى روزنامه است والا هنوز زندگیم به آن درجه از ابتذال نرسیده که پدر و مادرم هم وبلاگم را بخوانند. تعبیرش از یادداشتهاى من ساده و خوب است. تعبیر مردى که سالهاست به جز روزنامه و کتابها و مقاله هاى علمى چیزى نخوانده و حالا مواجه شده با یک سرى یادداشت که درست جلوى چشمش در روزنامه ى هر روزیش سر و کله شان پیدا مى شود و یادداشتها را دختر سر به هواى همیشه خسته اش نوشته که سر از کارش در نمى آورد. براى مامان اما یادداشتهاى من فقط یک پیغام دارد: دختر من غمگین است. نه به سوژه ها کارى دارد و نه به نثرم. واقعا خدا را شکر که این وبلاگ را نمى خواند!


 
جمعه
ساعت ۸:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٤/٢٠  کلمات کلیدی: افسردگی و سایر دردهای بی درمان

دلم گرفته. از آن دل گرفتگیهایى که مى دانم از چیست و مى دانم هم چقدر گفتن و نوشتن ازش بیهوده است. توى تخت مى چرخم. عقربه هاى ساعت چسبیده اند به هم. یک موى سفید تابدار کشف کردم روى مچ راستم. یعنى اگر رگم را بزنم اول این مو، که معلوم نیست چرا آنجاست، سرخ خواهد شد. پنجشنبه رفته بودم خانه پدرى. بدون سینا همه زیادى ساکت بودیم. بعد مامان شروع کرد نطق کردن از آینده ترسناکِ پیش رویم. من وسط حرفهاش بلند شدم که دوش بگیرم. کاش شهرام اینجا بود. کاش سینا بود. از حمام که آمدم مامان برایم چاى ریخت. باقلواى استانبولى داشتند و عالى بود. نماندم براى شام. بیرون، هوا هنوز گرم بود و موهاى فرفرى خیس دور سرم را پر کرده بودند و شهر گرمازده داشت توى هُرم غروب نفس نفس مى زد.

من روزها را شمردم و همه افسردگیم را انداختم گردن هورمونها. بعد کمى بهتر شدم. امروز افسردگى برگشته و دوباره خیره شده به چشمهایم. چرا من روى مچ دست راستم یک موى سفید دارم؟ قلبم تیر مى کشد و روز کش مى آید و من بیخودى به روزها فکر مى کنم. پشت پرده ها، روز گرم تابستان، همه داغیش را پخش کرده توى هوا. توى اتاق کف پایم یخ کرده. مى شمرم. بیست و هشت. بیست و نه و سى. چشمم از کم خوابى مى سوزد. خستگى روى انگشتهایم است. روى کلمه هایى که نمى توانم بنویسم و از ناتوانى ننوشتنشان خوابم نمى برد. زنى توى قصه ام بوى مرباى آلبالو گرفته است. من منتظرم آلبالوها، شکرها را خوب غرق کنند و غروب جمعه را با بوى آلبالوى داغ سپرى کنم.

 پسرم حالا کجاست؟ چه کار مى کند؟ من کجا هستم؟ این موى سفید روى مچ دست راست من چه مى کند؟ سى. سى. سى. اضطراب ریخته توى جانم. توى ننوشتنم. توى هسته هاى آلبالو. "غر زدى، نزدیا." دلم مرباى آلبالو مى خواهد. کاش موچین همراهم بود. بچه لابد دارد گیم بازى مى کند و شاید سنگینى عصر جمعه او را هم گرفته باشد. باید کارى کنم. بروم، بدوم، اشک بریزم. کاش جایى داشتم که از خودم فرار کنم. کاش مى شد بروم سفر و خودم را نبرم.


 
یک برش کوتاه از شب تابستان
ساعت ٦:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٤/۱٦  کلمات کلیدی: جهت ثبت در تاریخ

مامان از توی آشپزخانه داد می زند: « چرا باز اسفناج خریدی؟ خودتم که نمی خوری. همه اش می مونه.» بابا سرش را از روی روزنامه بلند می کند: « اسفناج گذاشته؟ من اسفناج نخواستم.» من از همان جایی که ولو شده ام روی فرش می گویم: « اسفناجها رو بذار برای من. فردا شب می پزمشون.»
- خودش نمی خوره. بیخودی همه اش خرید می کنه.
- خب من می برم دیگه. هر چی اضافه خرید بده من ببرم.
- ولی من اسفناج نخریدما.
- تو نمی خوای بیایی یه کم به من کمک کنی؟ قبلا بیشتر کمک می کردی.
- آخ...
مامان سراسیمه از آشپزخانه می دود: « چی شد؟» شکمم را می مالم: « توله سگ گازم گرفت.» سینا ریسه رفته: « آننه بیا. مسابقه الان شروع می شه.» بعد رو می کند به من: « مامان برام از دفعه دوم یخچال آب بیار!»
- از کجاش؟
- از آب سرد کن یخچال دیگه. دفعه اولش رو بریز دور. دفعه دومش رو برام بیار.
توی سینک دسته های پاک نشده سبزی ولو شده اند: « مامان من اینجوری اینا رو نمی برم ها. بابا بیاد پاکشون کنه که من ببرم.»
- تو دست به سیاه و سفید نزنیا. چرا باز اینقدر تنبل شدی. قبلا یه کمکی می کردی.
- مادر من تو برو خدا رو شکر کن که من خونه گرفتم و نیومدم اینجا با شما زندگی کنم!
- خدا به دور!
بابا می خندد.
- سینا بیا آب.
دوباره ولو می شوم روی فرش. بابا می رود توی آشپزخانه: « اینا که اسفناج نیستن. شاهی ان.»
- پس چرا اینقدر برگهاش بزرگن.
من نیم خیز می شوم و موبایل را پرت می کنم کمی دورتر: « می خواستم بگم الان وقت اسفناج نیست ها!» سینا موبایل را می آورد نزدیک: « مامان بخون ببین چی نوشتم.»
- ول کن پسرم.
- بخون مامان. بهت توهین کردم.
مامان لیوان آب را از بابا می گیرد: « شیدا هم شاهی رو نشناخت حتی.» سینا دور و برم می پلکد: « به خدا اگه باز گازم بگیری...»
توی تلویزیون مسابقه ای که نیم قرن است پخش می شود دوباره شروع شده. بابا یک برک شاهی را کنده و همانطور که می جود کنارم می نشیند: « تو شاهی رو نشناختی واقعا؟»


 
یک خنجر برای صبح یکشنبه
ساعت ٩:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٤/۱٥  کلمات کلیدی: من و پسرم

صبح گیر داد که تو هیچ وقت برای من پنکیک درست نمی‌کنی. هیچ وقت را با تشدید روی «چ» تلفظ می‌کند و یک نوع خنجر مخصوص است که به سرعت و بی رحمانه فرو می‌کند توی سینه من. صبح و شب هم ندارد. یکهو می‌بینم که افتاده ام روی مبل و خنجر «هیچ وقت» پسرک تا دسته توی سینه ام است و دارم از زور خونریزی می‌میرم. از 5 صبح بیدار بودم. به خیالم که امروز برنامه ام تحت کنترلم است. حواسم بود که برای پسرک لباس بیرون بردارم. حواسم بود که کتابی که همکارم می‌خواست را بگذارم توی کیفم. حواسم بود که سبزی خوردن برای ناهار داشته باشم. بعد درست دم در، کیف لپتاپ پشتم و مانتوهایی که می‌خواستم ببرم خشکشویی توی دستم بود که بچه ی خوابزده خنجرش را زد: « من پنکیک می‌خوام. تو هیچ وقت برای من پنکیک درست نمی کنی.» به هر زوری بود راهش انداختم و تمام راه توی ماشین غر زد. دم در خانه مادرم سرش را کج کرد: « الان وقت نداری برام پنکیک درست کنی؟» بعد همه دنیا ایستاد و زل زد به من. فکر کردم گور پدر دنیا. گور پدر کار و شرکت. گور پدر پروژه هایی که امروز باید تحویل بدهم. گور پدر تمام لحظه های دیگر عمرم. بچه ام ایستاده بود اینجا و پنکیک می‌خواست و خواسته اش آنقدر بزرگ نبود که اینقدر تکرارش کند. خواسته اش، خواسته بچه ای بود که می‌خواست مادرش نیم ساعت دیرتر برود سرکار و برای او، چیزی که دلش می‌خواهد را درست کند. بعد رفتیم بالا و برایش پنکیک درست کردم. وسطهاش هم اشک بی پدر آمد تا نوک مژه هام. فکر کردم: «خب، تو پنکیک درست کردی. گریه کردنت برای چی است؟» و اشک این حرفها را نمی فهمید. نمی فهمد هنوز. ساعت 9 و نیم رسیدم شرکت. کارت زدم و نشستم پشت میزم. بچه زنگ زد: « کی میای؟» گفتم: «زود، خیلی زود.» گفت: «خب.» گوشی را گذاشتم روی تلفن. یکشنبه است.


 
«در گلستانه چه بوی علفی می آید.»
ساعت ۱٠:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٤/۱٤  کلمات کلیدی: دغدغه های ذهنی من

برای من احساسهایی که می توانم بنویسم ازشان، جایی میانه میدان حسهام باید ایستاده باشند. نه آنقدر ویران باشم که نتوانم بار کلمه ها را حمل کنم، نه آنقدر سرخوش که کلمه ها را پیدا نکنم. برای همین، یک روزهایی مثل امروز، وسط سکوت بعد از کلی هیاهو، ایستاده ام و زل زده ام به کلمه هام و کلمه ها دور من می چرخند. جمله هایم را پیدا نمی کنم. بعد می ایستم و زل می زنم به تصاویر معمولیتر. چیزهایی که می شود ازشان نوشت. مثل دیدن پسرک با آن موهای ژولیده و چک و چانه زدنش سر صبح. مثل یک عالمه آلبالو که روی میزم است. مثل اینکه نگاه کنی به روزت و میانه ی تیر باشد و فکر کنی این تابستان، می گذرد. همانطور داغ و بی جهت که آمده راهش را می کشد و می رود. مثل اینکه زل بزنی به دریای توی خیالت و ببینی که در میانه دریایی و داری روی آب راه می روی و آن وسط دریا، همه چیز خیلی آشنا و خیلی غریبه است. شنبه است و خیالهایم به من کوچ نمی کنند. شنبه است و من دارم دیوانه می شوم. کاش بروم یک جا و این همه ننوشتن را بدوم. بدوم ببینم به سر کوه و دشت می رسم یا همه جا همه چیز ادامه ی همین راه بیهوده است؟


 
دور برگردانِ ناموجودِ اتوبانِ مادرى
ساعت ۸:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٤/۱۳  کلمات کلیدی: من و پسرم

کشف کرده ام که فرق بین مادر خوب و مادر بد در ذهن یک کودک به اندازه سر سوزن است. مادر خوب اجازه می دهد که بچه قبل از شام بستنی بخورد و مادر بد ظرف شکلات خوری را پنهان می کند. گاهی هم در کسر ثانیه نظر کودک عوض می شود و نظر جدیدش را هم با داد و هوار و گریه اضافی به گوش پدر و مادر و همسایه های بدشانس می رساند. می شود که در بند خوبی و بدی نبود و اصول را رعایت کرد و امید داشت که بعدها بچه بفهمد که روزی ده تا شکلات خوردن برای سلامتیش مضر است و نمی شود که هر روز بعد از مدرسه به شهربازی برود. من حتی به این بخش هم امیدوار نیستم. فکر می کنم آنقدر ثبات در کار زمانه نیست که مطمئن باشم که ده سال دیگر هنوز شکلات خوردن نامناسب باشد. شاید تا آن موقع دانشمندان نسل جدید کشف کنند که بچه ها باید به جای غذا شکلات و بستنی و آب نبات بخورند و بساط همه کشفهای علمی قدیمی را به هم بزنند. از اینکه در نگاه هشت ساله بچه ام مادر بدی باشم نمی نترسم. فکر می کنم یک روز درک خواهد کرد لابد. اما هنوز بعد از این همه سال وقتی که در اوج عصبانیت می گوید: « تو دوستم نداری» آزرده می شوم. فکر می کنم بچه نمی داند و نباید هم بداند که تا کجای قلب مادرش را تسخیر کرده و چقدر فرش زندگی مادر زیر پاهای کوچکش پهن است، اما باید بداند که مادرش دوستش دارد و خیلی هم دوستش دارد. باید بداند که در قلب مادرش جایگاه یگانه ای دارد که فقط مختص خودش است. آن بخش بزرگ قلبم که با به دنیا آمدنش تا وقتی زنده ام به نامش شده را نمی شود ندید بگیرد. اما مادر بد، خسته هم که باشد، دل به دل بهانه های عصرانه و شبانه کودک که ندهد، جمله دردناک « تو دوستم نداری» را باید تحویل بگیرد و جایی بین دلهره به روز رساندن شبها و دویدنها و نرسیدنها به این جمله برگردد و باز همان حوالی بماند. کاش می شد فراموش کرد و برگشت. به روزهایی که بچه حرف نمی زد و با تکرارها سرگرم بود و می خندید و هنوز خنجر کلمه ها اینقدر برهنه در مشتش نبود. کاش می شد عقب گرد کرد و برگشت.

روزنامه همشهرى - 7 تیر 93


 
Beni böyle çaresiz, Beni böyle ortalarda bırakma
ساعت ٦:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٤/۱٢  کلمات کلیدی: افسردگی و سایر دردهای بی درمان

یک. سرم پر از کلمه است و مى ترسم. از این غوغاى توى سرم مى ترسم. بعد از چند روز که سکوت بود و سکوت، حالا لشکر کلمه ها برگشته اند و هر کدام یک گوشه ایستاده اند و حرفشان را داد مى زنند و من در برابرشان تنهام و بى سلاح. قرص خواب اثر نکرد و بیدارى هم سراغم نیامد. جایى پا در هوا، بین خواب و بیدارى ایستاده ام و فکر مى کنم این دنیا، که همینطور دارد راه خودش را مى رود به من خیلى چیزها بدهکار است.

دو. دارد مى میرد و من اشکى ندارم که برایش بریزم. تمام اشکهایى که اتوبانهاى شهر دیده اند و نصف آدمهاى آن چهارشنبه لعنتى، اسم او که مى آید، مى روند جایى پشت تمام دردها، کز مى کنند و من با چشمهاى گشاد نگاهش مى کنم. آیا یک روز من از این زخمها، از این زخمهاى سر باز خون چکانى که خیال خوب شدن ندارند، رها خواهم شد؟ کى؟

سه. مادرم نگران است و انگار تا من دوباره زیر سایه یک مرد نباشم، قرار نیست آرام بگیرد. با این همه، این لعنتى، این شبهاى بى خوابى و روزهاى دویدن زندگى من است و قرار نیست کسى به من بگوید چطور راه ببرمش. قرار است من سرم را به سنگهاى خودم بکوبم. به مادرم مى گویم خیلى خوشبخت و آرامم و همه اش هم دروغ شاخدار است. جایى ایستاده ام، که باد شاخه هایم را مى شکند و فرو مى کند توى چشمهاى خودم. لابلاى موهایم و توى چشمهام، پر از خرده چوب است، پر از خون.

چهار. خدایا، خسته ام. بدجور خسته ام. زندگى که مى گفتى همین بود؟


 
«به کجاى این شب تیره، بیاویزم قباى ژنده ى خود را؟»
ساعت ۱۱:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٤/۸  کلمات کلیدی: بیخوابی ، افسردگی و سایر دردهای بی درمان

اتاق گرم است. بوى عجیبى توى اتاق است که شاید بوى برگهاى گرمازده ى درخت عرعر باشد. از زور خستگى و درد خوابم نمى برد. دلم فردا را نمى خواهد. الان مدتهاست دلم فردا را نمى خواهد. مى خواهم جایى حوالى همین شب کز کنم و خنک باشد و خواب از چشمم فرار نکرده باشد و اینقدر درد نداشته باشم. دلم مى خواهد مکث کنم و بمانم. راه نروم. ننویسم. حرف نزنم. دلم مى خواهد آینه ام این همه کدر نباشد. دلم مى خواهد به چیزى وراى خودم و روزهایم باور داشته باشم. دلم مى خواهد پایان شب سیاه واقعا سپید باشد. دلم مى خواهد یکى یک جاى این شب طولانى نگران من باشد. دلم مى خواهد آنقدر گریه کنم که این بغض دست از سرم بردارد. دلم مى خواهد از این خانه گرم با بوى عرعرهایش به خانه خودم فرار کنم. دلم مى خواهد تنها باشم و نباشم. دلم یک خواب خوب مى خواهد. خوابى که توش موهایم را قیچى نکنم و مردهاى غریبه را نبینم. دلم مى خواهد دنیا دست از سرم بردارد. به اندازه هزار ساله ترین درخت شهر خسته ام. امشب، همین امشب، بى اندازه از زندگى خسته ام.


 
«روزى ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد.»،لابد ...
ساعت ٦:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٤/۸  کلمات کلیدی: دغدغه های ذهنی من

خواب دیدم مرد غریبه اى با سبیل خاکسترى لبم را بوسید و لبم قلقلک آمد. خوب نمى بوسید. بوسیدنش را دوست نداشتم و نمى دانستم چرا مرا مى بوسد.

بعد از آن خانه آمدم بیرون و رفتم توى خانه اى دیگر و خواب تو را دیدم. من بودم و تو و شکیبا. مانتو و مقنعه سیاه پوشیده بودى مثل آن وقتهاى دانشکده. جوان بودى و لاغر و چشمهات از اشک قرمز بود. من آمدم که با تو و با شکیبا حرف بزنم. شکیبا داشت از یک کنسرت تعریف مى کرد. توى خواب شکیبا دوستت بود. بعد دیگر شکیبا توى اتاق نبود، من بودم و تو. داشتیم حرف مى زدیم. مى شد که حرف بزنیم و چشمهات دیگر قرمز نبود و آن خشم که جنس کلمه هات را مثل خنجر تیز مى کرد دیگر نبود. شاید احمقانه باشد اما این هم از آن چیزهاییست که بهش فکر مى کنم. به این که جایى، روزى، در یک جغرافیاى مشترک شاید بتوانیم با هم حرف بزنیم. آن وقت تو دیگر اینجور با کلمه هات زخمیم نمى کنى و باور مى کنى که پشت این کلمه ها و این وبلاگ زنى هست واقعى. زنى که هیچ وقت نخواسته کسى را بیازارد. زخمیها، خنجر را فقط براى دفاع برمى دارند نه براى حمله و من، زخمى تر از این حرفهام.

 بیدار شدم و اتاق گرم بود و بچه ام بلند بلند نفس مى کشید و بلوزش سر خورده بود بالا و شکمش پیدا بود. من حوصله روزم را نداشتم. ندارم. همین.


 
«قصه ها مى توانم کرد، غم نان اگر بگذارد.»
ساعت ٥:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٤/٧  کلمات کلیدی: دغدغه های ذهنی من

خواب دیدم خودم با قیچى موهاى فرفرى را کوتاه کردم. بعد توی آینه دیگر من نبودم. زنى بود جوانتر، رهاتر، سبکتر. بیدار شدم و تازه ۶ صبح بود. روز اول هفته. از آن حسهاى "به آفتاب سلامى دوباره خواهم داد"طور گرفته بودم و آفتابى در کار نبود. خانه یخ زده بود از سرما و زیر هوهوى مدامِ کولر صداى پرنده هاى دیوانه نمى آمد. به هفته ام فکر کردم. به امروز که باید یکى از پروژه هاى چرند را بفرستم براى چاپ، به دویدنهام براى کلاس یکشنبه، به یادداشت نوشتن هاى عجولانه عصر دوشنبه، به سه شنبه که شاید برویم با سینا شام بیرون و یا دوستى را دعوت کنیم، به چهارشنبه هاى دویدن و بعد رسیدم به سر خط.

زندگى همین بود. ایستادن، نفس گرفتن، دویدن. وسطهاش هم لابد آنقدر مکث کنم که خواب ببینم بدون آینه نصف موهاى فرفرى را پرانده ام، آن هم موهایى که این همه خون به جگرم مى کنند تا یک میلیمتر بلند شوند. قصه هام از من تا ناکجا فرار کرده اند. منم و یک عالمه آدم خیالى - شخصیتهاى قصه هام- که دورم جمع شده اند و از همه شان بیزارم.

،

دستهات اگر نبود باید روزهام را دربست مى ریختم توى زباله دان تاریخ. بس که احساس بیهودگى مى کنم از این دویدن و نرسیدنِ مدام، دستهاى خوبِ تو، اگر نبود ...


 
«لااقل دل خسته امو پس بده...»
ساعت ٧:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٤/۳  کلمات کلیدی: روزهای من

گلدان یاسی با گلهای ریز صورتی را با حال نزار بردم و تحویل مادرم دادم. مادر مستقیم منتقلش کرد به سی سی یو. دستم سبز نیست. گلدانها زیر دستم زیاد دوام نمی آورند. در واقع آن گیاهی که در خانه من زنده بماند باید یک موجود پوست کلفتی باشد مثل خودم که از بی آبی و کم توجهی خشکش نزند. حالا فقط گل مادربزرگ را توی خانه دارم. بقیه گلدانها در این کوچ مدامم هی زرد شده اند و برده ام تحویل مادرم داده ام که بیا باز زدم خشکشان کردم.

برای تابستان داغ و بی مزه شالهای رنگی خنک خریدم و نشسته ام تا بهانه ها دست از سرم بردارند و ببینم این زندگی برای من زندگی بشو هست یا نیست. شبها که دیر برمی گردم مادرم می گوید تو چرا اینقدر زیاد کار می کنی و من فکر می کنم راستی من چرا اینقدر زیاد کار می کنم؟ به پسرم قول استیک داده ام. در بلبشوی مدام زندگیم گاهی بچه ام را می بینم که قد می کشد و بزرگ می شود و من حواسم نیست. یادداشت می نویسم. طراحی می کنم. با کارفرما سر و کله می زنم. کنسرت می روم. برای کفترها لب هره ته چین شب قبل را می ریزم. لاک زرشکی تیره می زنم و روزها، روزهای بیهوده تابستان را می گذرانم.

برگهای روی انگشترم آنقدر سبز هستند که نمی توانم ازشان چشم بردارم. برگها از روی انگشتم جایی بیرون دستم را نشان می دهند. دنبال نشانه ها می روم و به کوچه های بن بست می رسم و چشمهای خسته. دنبال نشانه ها به سالهای قبل می رسم. به آن وقتهایی که زندگی مکث هم داشت و می شد که توی یک عکس کنار یک دریاچه یا در خیال بیست و خورده ای سالگی کسی دیگر جاودانه شد. حالا جاودانگی در کار نیست. قصه ها هم رفته اند جایی در سایه خودشان را قایم کرده اند. عشق هم حتی سوت می زند و از کنارم عبور می کند و من فکر می کنم روز دوم تابستان داغ است و حالا کو تا تمام شود و تا تمام شود لابد رمق همه ما را هم می گیرد.

بازوی چپم را نوازش می کند. دلم می لرزد. دلم هنوز می لرزد. نگاه می کنم به شب به آدمها به صداها و فکر می کنم زندگی باید چیزی بیشتر از این دویدن مدام به من بدهد. زندگی شانه هایش را بالا انداخته و دست زیر چانه آواز خواندن خواننده را تماشا می کند. من؟ از ته گلو دارم می خوانم و هنوز یک جایی توی اعماق قلبم حرفهای نگفته ای هست. حرفهایی که باید بریزم توی داستانهام یا قاب کنم و توی معماریهام قایمشان کنم. حرفهایی که نمی شود گفت. نه که نشود. از بیهودگی گفتنشان است که نمی شود گفت. صبح به صبح دوز روزانه ی « به درک» را توی رگهایم فرو می کنم و بعد راه می افتم و می روم تا خود دستگاه کارت زنی و نامم را ثبت می کنم و به هیچ موفقیتی هم نمی رسم.


 
go get a life
ساعت ٥:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٤/۱  کلمات کلیدی: جهت ثبت در تاریخ
توى وبلاگ من دقیقا دارى دنبال چى مى گردى؟