« من در این آیه تو را آه کشیدم، آه...»
ساعت ٧:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٢٩  کلمات کلیدی: من و پسرم ، افسردگی و سایر دردهای بی درمان

 پسرها خسته شده اند از بازی. آمده اند موبایلهای من و گ.م را بگیرند. به پسرک می گویم: «موبایلم شارژ نداره.» سام با نگرانی می پرسد: « شارژر همراهتونه؟ ما فقط شارژر سوزنی داریم.» سینا شانه ها را می اندازد بالا. ژست می گیرد و بی خیالانه نگاه می کند به کیفم. پز می دهد: « مامانم همه زندگیش همیشه تو کیفشه.» سام زل می زند به کوله کوچکم. توی نگاهش تعجب آشکاری هست از این که چطور همه زندگی من آنقدر کوچک است که در این کوله فسقلی جا شده. از کجا بداند آدمها که بزرگ می شوند زندگیهایشان آنقدر کوچک می شود که می تواند در یک کیف همراهشان باشد. توی ماشین پسرک هنوز دارد با موبایل بازی می کند. می گویم: « تو از کجا می دونی همه زندگی من تو کیفمه؟» می خندد. می گویم: « همه زندگی من تویی جانور و توی کیفم هم نیستی. همینجایی. پیش من.» دیگر نمی خندد. حواسش رفته به بازی. کیفم روی صندلی عقب ماشین است. دهن گشاده. بلاتکیف و آشفته. فقط چون فقط یک کیف است، نمی تواند خسته هم باشد. والا می شد همه زندگیم. همه ی همه ی آنچه باقی مانده از زندگیم.  


 
بیشتر بخند ...
ساعت ٩:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٢٧  کلمات کلیدی: روزهای من

یک. لاک سرخابی زده ام. حالم؟ حال یکشنبه. آن وقتی که هفته لعنتی هنوز تمام قد ایستاده رو به روت.

دو. اگر تهران از اینی که هست بیست درجه داغتر شود، اگر تمام جانورهای این شهر منقرض شوند، اگر سیل و زلزله و طوفان با هم بیاید من از این واقعه جان سالم به در می برم. چرا؟ برای اینکه 6 ماه آزگار است که دارم بدون اینترنت زندگی می کنم.

سه. نه خیر ما به این آشغال زاقارت نفتی که همراه اول به اسم اینترنت به خوردمان می دهد نمی گوییم اینترنت.

چهار. به ندرت توی عمرم واسطه ای لازم داشته ام بین خودم و خودم. بیشتر وقتها خوب بوده ام با خودم. شده وقتهایی که ایستاده ام زل زده ام به دختره و عصبانی بوده ام از کارهاش. یا اینکه دیده ام افتاده ته چاه خودش. اما باز خودم دستش را گرفته ام. تهش این بوده که دوستش داشته ام. بیشتر از هر کسی دوستش داشته ام. آنقدر که دلم نیاید توی آینه هایش غمگین باشد. هر وقت ایستاده ام بین کسی و خودش می بینم که چقدر مهم است خودمان را دوست داشته باشیم. چه مهم است که در این وانفسایی که همه خنجرشان را تیز کرده اند سرمان را ببرند، به آدم توی آینه اطمینان بدهیم که کارش درست است. کجای کار دنیا غلط بوده که باید خودمان هم بایستیم توی صف دشمنها؟ لطفا یک امروز را از طرف من به خودتان اطمینان بدهید که با همه راههای رفته و نرفته، با همه اشتباههایی که مرتکب شده و اشتباههای دیگری که هنوز فرصت ارتکابشان را نداشته دوستش دارید و دوستش داشته باشید هم. سرتان شلوغ است. دارید کچل می شوید. دوست پسرتان زده توی پوزتان. بچه تان سر تا پایتان را قهوه ای کرده. هیچ کدامش مهم نیست. خب؟

پنج. در راستای بند چهار برای خودم یک ماگ خریده ام از میم تیم. رویش نوشته : «بیمار خنده های توام بیشتر بخند.»

شش. دو بند اول را دیروز نوشتم. بقیه اش مال امروز است.

هفت. تازگیها انسجام نوشته هام از دست رفته. سخت نگیرید. لابد خودش خود به خود درست می شود. درست نشد دسته جمعی سر بزنیم به بیابان. انسجام نوشته های مرا از هر کی برده به زور شمشیر هم که شده پس بگیریم.

هشت. داستان را نوشتم. آن جوری نشد که باید. همه اش هم تقصیر باب اسفنجی بود که تمام مدتی که داشتم می نوشتم داشت حرف می زد. خدایا صد رحمت به بن تن. حداقل کم حرف بود. این یکی از کجا به سرم نازل شد؟

نه. در راستای بند دو سرویس اینترنت خریده ام. حالا اگر میز تلویزیون و ریسیور هم بخرم دیگر خانه ام کاملا می شود خانه.

ده. همکاران سابق یک کامیونیتی درست کرده اند توی وایبر. بعد این مردهایی که دارند کچل می شوند عکس پروفایل وایبرشان جک و جانور و در و دیوار است. کی گفته بود که سن فقط برای خانمها مساله است؟

یازده. دلتنگم.


 
«اگر تو مرا نبینى، من هم نمى بینمم.»
ساعت ۱:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٢٥  کلمات کلیدی: نوستالژی ، دغدغه های ذهنی من

یک. عکس مال سى سال پیش است. شیداى توى عکس، همسنِ حالاى سیناست. هشت ساله. منم و برادرم و دخترعموهام و پسر عمه ها. سر جمع هفت تا بچه ایم توى عکس. خنده ى بزرگى توى صورتمان است و داریم دست مى زنیم. شادىِ توى چهره هامان خالص است. از آن جنس شادى که فقط مى شود وصلش کرد به کودکى. به وقتى که زندگى آن لحظه هاى خوشایندى بود که با دویدن دور استخر و استپ هوایى بازى کردن سپرى مى شد. وقتى که آینده جاى مبهمى بود پر از کلبه هاى شکلاتى و فرشته هاى مهربان و شاهزاده هاى رویایى. وقتى که هنوز مى شد فکر نکرد. حسودم به بچه هاى توى عکس. حسودم به شیدایى که سنجاق سر صورتى زده و پیراهنى چهارخانه پوشیده که یادم هست که دوستش ندارد. حسودم به شعف توى نگاه دخترعموها، به شادى خالصتر و آشکارتر پسرها. حسودم چون مى دانم هیچ جاى زندگى دیگر نمى شود این شادى خالص را از دنیا پس گرفت. با آن همه جنگ و تحریم و فقر و ناامنى که سایه اش روى زندگیهامان بود این توانِ شاد بودن را از کجا آورده بودیم؟ حسودم به کودکیم.

دو. هفت بند نوشتم. دیروز صبح. نفرت خالص. پست نکردم. اینترنت نداشتن این حسنها را هم دارد. فاصله هست بین نوشتن و فرستادن و بعضى نوشته هام وقتى ازشان فاصله مى گیرم دیگر ضرورت عمومى شدن را از دست مى دهند. مى دانستم و مى دانم نوشتن درمان من است. بعد از این همه سال هوار زدن از این پنجره حالا مى دانم که نوشتن به نیتِ این وبلاگ و نفرستادنش هم درمان است.

سه. رفتم جمعه بازار. پارکینگ پروانه. پر شدم از قفلهاى کهنه. رومیزیهاى قلاب بافى. گوشواره هاى بدل. پر شدم از گلدانهاى نقاشى شده. مجسمه هاى برنجى. قاشقهاى نقره. عجب عالى بود...

چهار. داشتم وایبرها را مى خواندم. با این اینترنت سوپر افتضاحى که همراه اول به خوردم مى دهد، نهایتِ اینترنتِ همیشه ام وایبر است. بیشتر وقتها جوک است و گاهى هم گپ. وسط جوکها لیلا چیزى پرسیده بود. براى یک لحظه وسط بعد از ظهر جمعه خودم را دیدم که وسط یک علامت سوال بزرک ایستاده بودم. دلم، گرفت. تا شب توى سرم آن سوال چرخید و خودش را کوبید به در و دیوار ذهنم. چقدر کوچکم هنوز.

پنج.  باید یک داستان بنویسم. داستانم خوب است. کوتاه و خوب. حتى بند آخرش هم توى ذهنم است. کاش بنویسمش.

شش.  اینجا تهران. ٢ بامداد شنبه و سلام ماهى ها و پرنده ها و همه آدمهایى که فردایتان را مثل من با اندوهى خفیف، کمى کسالت و آهى کوتاه شروع خواهید کرد.


 
به روح اعتقاد دارى؟
ساعت ٦:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٢٢  کلمات کلیدی: غر می‌زنم، پس هستم

یک. داغ و دیوانه با بچه هاى گ.م رسیدیم خانه. توى آسانسور با دست خط بدى نوشته بودند سیستم خنک کننده خراب است. آب گرم هم نداریم. دلم مى خواست سر خر را کج کنم برگردم بروم دفتر. نمى شد. سه تا بچه همراهم بود. توى خانه مست خستگى، توى همان گرما وسط حرفهاى بلند بلند پسرها و باب اسفنجى تماشا کردن دخترک گرفتم خوابیدم. بچه هایتان را به من نسپارید. بچه داریم ورژن ٢٠١۴ شده. بدون دخالت دست، بدون درد و عوارض جانبى. باز خوب است که خودشان بچه هاى عاقلى هستند.

 دو. کى بود از داغى تابستان غر مى زد؟ اى بدبخت آیا مى دانستى که قرار است لوله آب چیلر بترکد و تو بمانى و حوض داغت با دیوار ارغوانى؟ خدایا پس کى ما را مى خورى؟

 سه. از همین تریبون به دزد محترمى که زاپاس اولى را برده و منتظر است که دوباره زاپاس بخرم که بدزدد اعلام مى کنم که من زاپاس بخر نیستم! گشاد کردى سوراخ این قفل صندوق عقب را ... دست از سر من بردار!

چهار. دارم رابطه گریز مى شوم ها. نمى دانم خوب است یا بد. تمام مدتى که دور و بریها داشتند از روابط پیچیده ى مامانم اینا و مامانش اینا حرف مى زدند توى سرم بود که چه خوب که من از این معادله هاى پیچیده راحت شدم. از اینکه با آدمهایى که هیچ سنخیتى با آنها ندارم معاشرت کنم و تازه حواسم باشد که کارى نکنم که به تریج قباى کسى بر بخورد.

 پنج. مى گوید:" خیلى دوست دارى مهمون بیاد خونه مون، نه؟ " پسرم هستند. زیادى عاقل. ٨ سال و خورده اى از تهران. زل زده بود به کوه ظرفهایى که جابجا مى کردم.

 شش. حال همه ما داغ است. یکى در آن جهنم خدا را ببندد. پختیم. یکى هم لوله ترکیده چیلر ما را عوض کند. یکى هم زنگ بزند ١١٠ بدهد دهن آن دزد را سرویس کنند. قربان دستتان تا گوشى دستتان است، یک زنگ هم بزنید به این دختره مریم که دلم براش تنگ شده. جاش خالى بود دیروز.

 هفت. چهارشنبه.

هشت. ... تو روحت!


 
لطفا بغض بیخودی و تاج کاغذین و قورباغه های اقوام درجه یک خود را قورت ندهید.
ساعت ۱:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٢٠  کلمات کلیدی: غر می‌زنم، پس هستم

یکی باید از طرف این تابستان از همه ما عذرخواهی کند. اول اینکه خیلی خیلی داغ است. دوم اینکه زیادی طولانی است. سوم اینکه بی رحم است و پر است از خبرهای بد. چهارم اینکه فن کویلها دیگر زورشان به او نمی رسد و من زورم نمی رسد که فن کویلهای خانه را قویتر کنم.

اما با همه اینها من نمی دانم اگر تابستان برود چه کنم. فکر می‌کنم به پاییز. فکر می‌کنم به اینکه مدرسه شروع می‌شود. به اینکه باز هر روز دارم می‌دوم و در این تهران لعنتی هنوز حتی یک روز هم نشده که ندوم. فکر می‌کنم به اینکه همه روزهای زوجمان اسیر خیابانهاییم و روزهای فرد پرنده های کوچک فراریند. فکر می‌کنم دلم یک قصه خوب می‌خواهد برای نوشتن اما هیچ قصه خوبی در کار نیست. این روزها، ته تهش این است که بیدار که می‌شوم چهار ستون بدنم یاری کنند که روز درست شروع بشود.

شنبه دست راستم قهر کرده بود. افتاده بودم به التماسش که نکن. تو یکی قهر نکن. یکی از بزرگترین کابوسهای زندگی من همین است. همین که دستهایم دیگر یاریم نکنند. برای آدمی که نان شبش وابسته است به این که دستهایش بتوانند روی کیبورد و موس و فرمان ماشین بدوند ضربه دردناکی بود. دست دردناک را گذاشته بودم روی میز و آرام گزارش می‌نوشتم. خوب است که در دفتر کمی سرمان خلوت است و در فاصله آرامش بین دو طوفان قرار داریم.

دیگر هیچ جای زندگیم آرام نیست. خودم هم یادم هست که آرامش نخواسته ام. من قورباغه ام را قورت داده ام. اما نمی توانم قورباغه بقیه آدمهای دور و برم را هم قورت بدهم. – هاه! بعد از یک عمر که راه می‌رفتم و قورباغه قورت می‌دادم سوهاضمه گرفتم بالاخره -  قورباغه های هر کسی مال خودش است و بارهایش. دیگر شانه ام آنقدرها قوی نیست و پوستم کلفت نیست و خودم را به یک عالمه «خرت به چند؟» و « تو را سننه؟» مسلح کرده ام. یاد گرفته ام که ته ته طوفان سرم را بالای آب نگه دارم و بچه ام روی شانه ام باشد. این روزها همین که من ایستاده ام، همین که سینا کنارم است برایم کافی است. همین که این تابستان می‌گذرد. تند و داغ هم می‌گذرد کافیست. گیرم که ته تهش هم نوری نیست.

شاید اگر پاییز بیاید بشود نوشت. شاید اگر بشود نوشت این بار سنگین اندوه که هدیه هورمونها و روزها و شتاب لحظه های خوب است ته یک فنجان بزرگ ماکیاتو غرق شود و بشود نفس کشید. نفس کشیدن بود نه؟ آن کاری که دوستش دارم و یادم رفته که می‌شود آرامتر هم باهاش کنار آمد.

 

 


 
«هنوز در فکر آن کلاغم»
ساعت ٢:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٥/۱٦  کلمات کلیدی: روزهای من ، غر می‌زنم، پس هستم

 یک . دو تا کلاغ روی سیم برق نشسته بودند. دهان یکی نیمه باز بود. صدایی ازش بیرون نمی آمد. دومی زل زده بود به دهن اولی. زل زده بود به سکوتش در واقع. دوربین موبایلم خراب است والا می زدم کنار و از این صحنه عجیب عکس می گرفتم. به جای عکس گرفتن من هم زل زدم به هر دو کلاغ. توی سکوتشان خبر عجیبی بود که توی فضا می پیچید. خبری از جنسی که بلد نیستی و نشنیده ای. خبری که کسی از آن بالا بالاها گرفته. جایی که کلاغها می بینند و تو نمی بینی. از صبح توی فکر آن کلاغم که نه توی دره های یوش بلکه توی خیابان آقایی فرمانیه بود و داشت چیزی را می گفت که از بس مهم بود به صدا ختم نمی شد.

دو . من با کلمه ها دوستم. اما لحظه هایی هم هست توی زندگیم که دیده ام احساسی را نمی شود کلمه کرد. باید پاشد و رقصید. باید مست کرد. باید بوسید. یک وقتهایی نمی شود گفت. توی نگاهت هم که همه احساست را بریزی باز کم می آید و باز یک چیزی باید فوران کند. گیرم که دلم تنگ شده برای آن دست احساسی که نشود نوشت و فقط باید یک جوری به یک زبان دیگری ترجمه اش کرد.

سه. در امروزم چیزی درست در نمی آید که نمی دانم چیست. از روزهای اینجوری می ترسم. انگار کن که گربه نشسته باشد که شاخت بزند. بعد نگاهم به دور و برم است که چه کار غلطی کرده ام و چرا باید بترسم و باز می ترسم و دلهره دارم و نمی دانم از چیست.

چهار. امروز این تنهایی را نمی خواهم. ببرم سر کوچه بفروشمش مثلا. بدهم نان خشکی جایش دمپایی پلاستیکی بخرم. ببرم سر کوچه بنشینم ببینم گربه ای رد می شود که شاخ نداشته باشد؟

پنج. ندارد. 


 
رویاهاى خوب شما را به بهترین قیمت خریدارم!
ساعت ٥:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٥/۱۳  کلمات کلیدی: روزهای من ، دغدغه های ذهنی من

زن گفت:"خودکار دارى؟" رسیده بودیم به دیوارى که بهش مى گفتند دیوار آرزوها. تمام دیوار را کاغذهاى سفید پر کرده بود که مردم آرزوهایشان را نوشته بودند و چسبانده بودند به دیوار. خودکارم را دراز کردم طرف زن. نشست روى لبه دیوار سنگى دور باغچه و تند تند شروع کرد به نوشتن. نگاهش مى کردم که کلمه هایش، کاغذ سفید را سیاه مى کردند و به آرزوهاى روشنش حسودى مى کردم. راهنما داد زد:"فقط یه دقیقه دیگه وقت دارین." به زن گفتم:" میشه خودکارم رو..." کلمه هایش هنوز داشتند کاغذ را سوراخ مى کردند. هنوز داشت مى نوشت و راهنما راه افتاده بود که برود و من چیزى ننوشته بودم. نمى دانستم چه باید بنویسم. نمى دانستم چه باید بخواهم.

روبرویم کسى با دست خط مرتبى نوشته بود:"سگ گرگى مى خواهم. خانه حیاط دار مى خواهم. مامان و بابام سالم باشند لطفا." بالاتر به انگلیسى کسى صلح براى جهان را آرزو کرده بود و من افتادم به هق هق. همه آرزوهایم را گم کرده بودم. روبروى دیوار من بودم و کاغذ سفیدم و مثل احمقها روى کاغذم فقط نوشته بودم "عشق" و نمى دانستم بقیه جمله ام چه باید باشد. اشک دیوار آرزوها را تار کرد. اشک آرزوهاى کودکى که سگ مى خواست را شست و برد و من تنهاى تنها بودم. با آرزوهاى گمشده ام تنها. با روزهاى رفته و روزهاى نیامده ام تنها. با زندگیم با دنیایى که باید با آن روبرو مى شدم تنها بودم و مى ترسیدم که دیوار واقعا دیوار آرزوها باشد و من این فرصت را از دست بدهم. دست زن خودکار را آورد جلوى اشکها. یک مشت کلیشه ریختم روى کاغذ سفیدم. ته ته دلم اما مى خواستم یک کبریت بردارم و آرزوهاى روشن مردمى را که مى دانستند از این دنیا چه مى خواهند، آتش بزنم.


 
«خام بدم، پخته شدم، سوختم»
ساعت ٩:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٥/۱۱  کلمات کلیدی: از دلتنگی و شیاطین دیگر

این روزهایی که از سرم گذشته یادم داده که با احساساتم نجنگم. غم که می آید، دلتنگی که آوار می شود، تنم را بسپارم به موجش. بگذارم اسیرم کند. بکشد با خودش این سو و آن سو. نجنگم که آی من الان نباید دلتنگ باشم. من الان نباید اشک بریزم. بگذارم موج ببرد و ویران کند. شاید هم ادای یاد گرفتنش را در می آورم. بهرحال در خانه که بسته شد، ایستادم روبروی غم که بیا. این منم. تمام قد روبرویت. غم دور تنم چرخید. دستش را کشید به زخم روی دست راستم. به کبودی روی بازوی چپم. به سایه های زیر چشمهایم. به موهایم که آنقدر آشفته بودند که انگار هیچ وقت دوباره شانه نخواهد  شد. بعد پرتم کرد. دریای اندوه. سرم را که بالا آوردم پسرم ایستاده بود روبروم. با چشمهای گرد و قهوه ایش داشت نگاهم می کرد. غم گوشه ای نشسته بود و پاهایش را تکان می داد که «کارم باهات تمام نشده خانم.» گفتم هستم. هر وقت و تا هر وقت بخواهی هستم. گفت خب. پسرم نق زد: « می شه نرم کلاس شنا؟» گفتم: « نه.» تمام راه فکر کردم این همه کتاب بخوانی و جمله حکیمانه هایلایت کنی و آخرش اواسط سی و هشت سالگی به این نتیجه برسی که پرمعنی ترین و به درد بخورترین جمله ای که در تمام عمرت شنیده ای « شل کن» بوده است و بس. بدهم با طلا بنویسند بزنم سردر زندگیم. روی پیشانیم خالکوبی کنم اصلا. بس که می شود از این جمله همیشه و همه جا استفاده کرد. هاه!

 


 
اسم سرخپوستی :‌ ایستاده در آفتاب برای جبران کمبود ویتامین دی
ساعت ۱٠:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٥/۱  کلمات کلیدی: دغدغه های ذهنی من

دکتر آزمایشگاه گفت که ذخیره آهن بدنت دارد کم می شود. فکر کردم لابد این همه احساسات متضاد این چند وقت و پوست کرگدن به هم زدن دستبرد زده به انبار آهن. بعد گفت کمبود ویتامین دی هم داری. مشکوک هم هستی به کم کاری تیروئید. می خواستم بگویم به خیلی چیزهای دیگر هم مشکوک هستم. مشکوکم به اینکه چه اتفاقی دارد در من می افتد. مشکوکم به اینکه چه احساس می کنم. مشکوکم به اینکه حالم خوب است یا نه. خیلی وقت است مشکوکم. بعد گفت ببر دکترت آزمایش را ببیند. گفتم چشم. سهمیه لبخند سر صبح را زدم و رفتم. حالم، حال زنی بود که چهارشنبه اش رسیده.

دخترک را دم دفترشان دیدم. بمباران انرژی. کمتر آدمی دیده ام که مثل خودم اینطور فوران انرژی مثبت باشند. ( پرانتز باز - البته که شماها این موضوع را تایید نمی کنید چون مجازا من را می شناسید. من بر خلاف همه این نک و نالها، معمولا آدم مثبت و انرژیکی هستم. – پایان افاضات – پرانتز بسته) بعد آمدم دفتر. مامور پارکینگ گفت: « چه عجب امروز صبح خوش اخلاقی.» کل کل سر صبحی. بعد هم سرود و کارت زدن و نشستن پشت میز و تلفنهای پشت سر هم مدیر پروژه.

فکرم مثل گنجشک می پرد. از این شاخه به آن شاخه. از امروز به روزهای بعد. خودم، با مانتوی سفید و لاکهای یاسی نشسته ام و فکر می کنم چرا باز کمرم درد می کند. چرا این روز اینقدر کش می آید. حال «چرا من اینقدر کوچکم و در خیابان گم می شوم» طوری دارم – سلام گلمریم- .

یکی از سال بالایی ها مرده و بچه ها صفحه فیس بوک معمار ملی را بمباران کرده اند. من اگر بمیرم لابد می نویسند که چه معمار بزرگی بودم و چه قدمهای بزرگی در جهت اصلاح نقشه های فاز دوی نصفه و نیمه برداشته ام و چطور می توانستم حتی با چشم بسته دیتیل اتصال سقف کاذب کناف را در بین هزار دیتیل دیگر شناسایی کنم. البته که همه اش کشک است و کسی برای من از این مرثیه ها نمی خواند. فوقش بگویند خوب می نوشت و یک کتاب داشت و یک پسر. بعد پسرش چشمهایش مثل چشمهای خودش گرد بود. اداهای بچه عین داداشش بود. بعد بزنند به صحرای کربلا مثل همین چرندیاتی که الان دارم به خوردتان می دهم. اما دیگر نمی خواهم روی سنگ قبرم آن جمله کلیشه ای را بنویسند که : « یک جنگجو که نجنگید اما شکست خورد.» که من تمام جنگهایم را جنگیده ام و اگر باخته ام با دست و بال کبود و صورت خونی باخته ام و اگر هم برده ام که هیچ. روح آن سال بالایی هم شاد... کاش قبل از مرگم یک جمله خوب سانتیمانتال برای سنگ قبرم پیدا کرده باشم...