یک تابلوی «ورود ممنوع» لازم دارم برای کوچه خوابهایم ...
ساعت ۱٠:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٦/۳٠  کلمات کلیدی: آینه اسرار یا یک چرند دیگری از همان نوع

دم دمهای صبح اگر دوباره خوابم ببرد، وقت دیدن خوابهای آشفته است. این بار گوش تا گوش خانه ام نشسته بودند. آدمها با نگاههای قضاوتگر و بی رحمشان و تو جایی میانشان بودی. می خواستم بیایی. دستم را بگیری. از آنها فراریم بدهی. تو گفتی ترس ندارد شیدا. اما ترس داشت. حتی توی خواب هم ترس داشت. بودنشان. نگاهشان. « که همچنان که تو را می نگرند در ذهنشان طناب دار تو را می بافند.»* و تو را که در خودشان گرفته بودند و من نمی توانستم دوباره احساسم را به آدمهایی که اینقدر با من فاصله داشتند ببازم. فکر کردم چرا به من نگفتی. چرا از من پنهان کردی که دور و بر تو هم پر است از تابلوهای «ممنوع است.» و «حرام است.» و «استغفرالله». چرا نگفتی که من باید دوباره برایشان چای دم کنم و منتظر بمانم که موقع برداشتن استکانهای لب پر آن نگاه بیاید توی چشمهایشان. توی خوابم آدمها بی چهره بودند اما می دانستم که هستند و می دانستم حرف حسابشان چیست. می خواستم نباشند. بعد صدای پای مادرم را شنیدم. جنگیدم تا بیداری: « مامان ساعت چند است؟» هشت و ده دقیقه بود و بیدار شدم. صبح بود. پسرک پایش را انداخته بود روی شکمم. صبح خانه پدری بود. من در امان بودم. بعدتر خوابم را که تعریف کردم می شد که بخندیم. ازت بپرسم پس این آدمها کی از خوابها من دست برمی دارند. بگویی که دیگر به خانه ام میهمانی نمی آید که من از نگاهش بترسم. بگویم یکشنبه است و بعد صدایم گم شود در روز و دستگاه کارت زنی. یادم بیاید که مانتوی زرشکی پوشیده ام و روزم می تواند همان رنگی باشد که خودم می خواهم. آدمهایی که ازشان رفته ام دیگر هیچ اهمیتی توی زندگی من ندارند و گور پدر خودشان و تمام حکمهای قاطع و بی رحمشان.

 

*فروغ

 


 
«ز هشیاران عالم هر که را دیدم، غمى دارد.»
ساعت ٥:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٦/۳٠  کلمات کلیدی: دغدغه های ذهنی من

مى گوید به دخترم یاد مى دهم زندگى کند. مثل تو باشد. نمى گویم این چیزها یاد دادنى نیست دختر جان. آدمهاى دنیا دو دسته اند، از همان اول و فقط یک دسته آنقدر دیوانه اند که به عشق و آینه فکر مى کنند. اما حواسم باشد، قبل از اینکه غصه بیاید توى چشمهاى قهوه اى و ابروهاى باریک را بکشد توى هم، بگویم که دخترکش، با آن گردنبند پروانه اى آبى و موهاى نرم روشنش بر باد از همین حالا، توى دسته ى ما، دیوانه هاست ... و نمى دانم این خوب است یا بد. درست برعکس پسر خودم که عقلش بر عشق خواهد چربید و عشق اگر قلبش را از وسط پاره هم کند، به روى خودش نخواهد آورد. آیا بچه ى آدمهاى دیوانه، عاقل و بچه ى عاقلها، دیوانه مى شوند؟ نه، نمى دانم. من جد اندر جد دیوانگى به ارث برده ام و عشق. این چیزها را بو مى کشم ...


 
«... و هر هزار تویى.»
ساعت ٤:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٦/٢٩  کلمات کلیدی: روزهای من

انگشت کوچک پاى چپ بود. بار اول که دیده بودى دلت آشوب شده بود که این چى شده؟ من نمى دیدمش. همان روزهایى که بس که خودم را نمى دیدم، فکر مى کردم درختم یا نیمکت. اما تو دستت را کشیدى به انگشتم. گفتم چیزى نیست. تابستان پارسال کفش پایم را زد و بعد بهش توجه نکرده بودم تا همین حالا. انگشت بدشکل و دفرمه کنار بقیه انگشتها ایستاده بود. جزئى از من اما غریبه، خشن و زخمى. گفتى برو دکتر. رفتم. دکتر گفت این را نمى شود جراحى کرد. کوچک است. پوست اضافه ندارد دور و برش. دکتر دیگرى یک پماد داد. ترکیب یک جور اسید و وازلین. گفت باید مدام چربش کنى تا کم کم خوب شود. کم کم، شد ماهها. صد بار وسطهاش ناامید شدم. فکر کردم این انگشت دیگر شکل بقیه انگشتها نمى شود. تو گفتى دارد بهتر مى شود. به نظر من بهتر نمى شد. مهم هم که نبود. انگشت کوچک پاى چپ بود. اما من مدام مى دیدمش. مدام یادم مى آمد که یک زخم ناسورى توى تنم هست. پماد کم و کم و کمتر شد و روزها دویدند دنبال هم. امروز ته ته جمعه ام دنبال یک قطره نور مى گشتم. دستم را دنبال آن زبرىِ آشنا بردم سمت انگشت کوچکم. زخم، نبود. چند وقت بود که نگاهش نکرده بودم؟ مثل همان وقتى که زخم شده بود و نمى دیدمش. حالا دیگر نبود. خوب شده بود و من باز نفهمیده بودم. دستم را کشیدم به انگشتم. مثل همه انگشتها بود و من توى آینه هام نه درخت بودم نه نیمکت. فقط زنى بودم که لبخندِ غمگینى روى لبش بود.

 

پ.ن. مرا هزار امید است ...


 
و این دستها یک روز حتی نوازش کردن بلد بودند...
ساعت ۱۱:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٦/٢٦  کلمات کلیدی: دغدغه های ذهنی من

همه چیز هم دست خود آدم نیست. مثلا همین پوست کلفت شدن. یک باره می بینی که از دوام آوردن یک دنیا دوام نیاوردنیها ضخامت پوستت شده 5 سانتیمتر خالص. خب دیگر نه خاری به دستت فرو می رود و نه لرزش یک برگ را احساس می کنی. اما هنوز اگر کسی ساطور دستش باشد می تواند نصفت کند.

در دوران ساده معصومیتم فکر می کردم چه می شود که بره می شود گرگ. چه می دانستم؟ اما حالا می دانم. می دانم که وقتی که تا مغز استخوان دریده شده ای و تکه پاره های تنت را از زیر پا جمع کرده ای دیگر هیچ وقت نمی توانی دوباره به هیات گوسفند در بیایی. می دانم که درد کشیدن حصاری دور قلب آدم می تند، حصاری از جنس خار و خون که شاید دیگر هیچ وقت نشود ندیده اش گرفت. می دانم که همه اش تقصیر زندگی است. همین دویدن مدام که اسمش را گذاشته ایم زندگی.

من استیصال را می شناسم. من با استیصال همزاد بوده ام. من استیصال را به هزار زبان زنده و مرده دنیا نوشته ام و ته تهش اگر هنوز دارم نفس می کشم مال گریزم بوده از استیصال. بعد ایستادم و نگاه کردم. دیدم که ویرانه های روبرویم، دلم را نمی لرزاند. دیدم که عبور کرده ام و از خودم ردی جا گذاشته ام که از جنس آهن است. برای اولین بار به انگشتهای باریکم نگاه کردم و آن پنجه های ترسناک آهنی را دیدم که می توانستند بدرند و از بوی خون لذت ببرند.

توی آینه ام، نگاه نکردم. انگار کن که یک لایه دیگر آمده باشد روی ضخامت پوستت. دیگر چه داری برایم زندگی؟

بعد ایستادم و دیدم اینجا جنگل است. یا می دری یا دریده می شوی. ایستادن و درنگ کردنی در کار نیست و من دریدن را انتخاب کرده ام. برای اینکه تا مغز استخوان از درد پرم هنوز. از دردی که شایسته کشیدنش نبودم. از دردی که مال من نبود ولی نمی دانم چرا آمد و به جان من نشست.

«آیا دوباره گیسوانم را در باد شانه خواهم زد؟»

.

.

.

دخترک طفلکی ام... دخترکم...


 
از عشق تو من مرغم البته...
ساعت ٦:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٦/٢٤  کلمات کلیدی: روزهای من

یک. یک سیستم حمایتی زنانه هست که زنها را به هم نزدیک می کند. انگار پیله ای دور همدیگر می تنند. انگار کنار هم که باشند دیگر نمی ترسند و نمی ترسند هم. یک جنس حمایت و تایید است. گرمی است. مهربانی است. توش حمایت دارد. ساندویچ و آب میوه و چای داغ دارد. کاردستی درست کردن با بچه ها و خیالبافی دارد. بعد یکهو می بینی که حال بد، دیگر نیست. رفته و جایش سه لنگه دمپایی آمده که بچه ها درست کرده اند و تو چسبانده ای به در یخچال. انگار آدم کوچولویی آنجاها راه رفته و دمپاییهایش را جا گذاشته. بعد که  رفتند، بعد که گوشواره ها را درآوردم و آویزان کردم سر جایش، بعد که داشتم ظرفهای شسته را سر جایشان می گذاشتم، بعد که بچه خوابیده بود و خانه شده بود صلح مطلق، همه قصه های دنیا آمدند سراغم. دیدم که ته ته ته همه راههای رفته و نرفته، هر جا که این مهربانیها کم شده و کمرنگ از دست رفته ام. به میهمانی های خداحافظی فکر کردم و رفتن هایی که از سر گذرانده ام. به دوستها و دوستیهایی که به راه باخته ام و دوستیهایی که به جایشان به دست آورده ام. به نوشتن فکر کردم و این وبلاگ که همه آدمهای این روزهایم را ازش دارم و چه خوب که هستند.

دو. تمام مدتی که توی پشت بام شرکت دارم راه می روم و هوار می کشم مردک ایستاده روبروی من و گوشهایش را تیز کرده. یکی از خدماتیهای طبقات است که نگاههایش همیشه خدا روی اعصابم بوده اما این بار دلم می خواست یکی از گلدانها را بردارم و بکوبم توی مخش. لطفا وقتی آدمها دارند حرف می زنند و داد می زنند و اشک می ریزند مثل بز نگاهشان نکنید. ای احمقها! یکی از همین روزها یکی که کنترلش روی اعصابش کمتر از من است دست به گلدان می شود. از ما گفتن بود.

سه. من بیدار شدم که قصه ام را بنویسم و به جایش نشستم به وبلاگ نوشتن. امروز کلاس داستان نداریم اما قصه ها از نوک انگشتهای من دارند می چکند.

چهار. چالش پیک نیک شنبه ها وارد مرحله نهایی شده. این بار با آمار رویایی 8 مادر و 12 بچه پارک نهج البلاغه را با خاک یکسان کردیم. مقصد نهایی ما برای فینال این چالش هنوز در هاله ای از ابهام قرار دارد و بین علمای مورد نظر اختلاف افتاده است.

پنج. «از عشق و شیاطین دیگر» هم خواهم نوشت. غم نان اگر بگذارد و ملاحظات فرهنگی و اقتصادی و ... به طبع...

شش. یک بار هم یک جمله توی پلاسم نوشته بودم که : «بیا ای دل خیلی جدی دیگر دوستش نداشته باشیم.» بعد همین نیلوفر آمده بود زیرش کامنت گذاشته بود که «وای نه.» بعد من این «وای نه» را با لحن خودش می خواندم. بعد من توی این «وای نه» می دیدم که قصه هایم چه آمده و چسبیده به این «وای نه» به اینکه یکی که قصه هایم را دوست دارد چه خوب می داند که ته ته اش باید این درد باشد که بشود نوشت. که بشود قصه های خانه را چسباند به رابطه ها به گوشواره ها به همه لحظه ها.

هفت. باید برویم سر کار. من و پسرک خواب زده و زامبیها و قصه هایم. من و موهای آشفته ام. من و دستهایم و قصه تهرانم. بعد باید یک شعر هم بنویسم. یک شعر برای تهرانم و راهها.

هشت. من سوژه قصه تهرانم را پیدا کردم. با تشکر از مهتا، ف‌، نیلوفر‌، بی‌تا و تمام کسانی که آن شب در تونل تمام گلویشان را فریاد زدند.

نه. یک وقتی از رفتن دوستهایم می ترسیدم. هنوز هم یکی که از رفتن حرف می زند دلم هری می ریزد پایین. همین مریم مثلا. اما دیگر نمی جنگم. شل کرده ام. می گذارم رد شوند. بروند. اشک بریزند. می دانم که همیشه ردشان توی زندگیم می ماند.

ده. گفت داشتم جر و بحث می کردم که یاد حرف تو افتادم و گفتم: «حق با توئه. اصلا تو راست می گی.» و بحث تمام شد. گفتم: « کاش خودم یاد حرف خودم می افتادم.» ... دیروز. مخصوصا دیروز.

یازده. ... باور نکنی قدقد!

دوازده. من باید از خودم، قلبم، پسرم و امیدم به زندگی محافظت کنم.

سیزده. آن «وای نه» را از من دریغ نکن. ته ته همه جاهایی که به گل نشسته ام  ... که یک وقتی زن، زن که هنوز می تواند دوست بدارد، همه زندگیش بند است به شنیدن همین «وای نه» ...

 


 
«خوشا به من» یا در کنسرتهایتان ادای ابی را در نیاورید لطفا!
ساعت ۱٢:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٦/٢٢  کلمات کلیدی: روزهای من ، غر می‌زنم، پس هستم

یک. جلوی گوشواره ها ایستاده بودم که ببینم کدامشان می تواند امروزم را برساند به عصر. گوشواره ها همه شان چسبیده بودند به خاطره‌ها. گوشواره هایی دارم که یادگار سرگشتگیهایم در تجریش هستند. گوشواره ای هست که عمو سر عقد بهم داده. گوشواره ای که بابا وقتی کتابم چاپ شد برایم خرید. گوشواره ای که همین هفته پیش از خانه هنرمندان خریدیم ولی گوشم را درد می آورد. گوشواره ای که خاله سر تولدم بهم داده که قشنگ است ولی خیلی سنگین است و نمی توانم طولانی مدت گوشم کنم. گوشواره هایی که از بازارهای استانبول خریده ام. گوشواره زمستانی با آن قصه ای که بهش وصل کردی. گوشواره قلبی که خودم اسمش را گذاشتم گوشواره وقتهای دلتنگی. هر بار گوشم کنم مرا یاد سفر بیست و یک سالگی ام به استانبول می اندازد و آن شهر ساحلی کوچک. آن دخترانگی که با فرار آمیخته بود و سرکشی. یادم هست که تمام زمستان پارسال همین گوشواره گوشم بود. گوشواره های سبز تولدم. گوشواره سرای مشیر که یکی از اشکهایش افتاده و غصه می خورم. گوشواره ای که بابا از یکی از سفرهای صد سال پیش سوغات آورده. گوشواره ای که در جشن خیریه از معلم کلاس دوم سینا خریدم. گوشواره طلایی که فقط روزهایی که حالم خیلی خوب باشد می توانم گوشم کنم.

امروز نمی شد با هیچکدامشان سر کرد. آن هم با این جمعه ای که شکل جمعه نبود و یک خروار خستگی و سنگینی گذاشت روی هفته که حالا کی بشود دوباره برسد به ته. گوشواره‌های برگی الهام را برداشتم و وقتی را یادم آمد که سینا تازه به دنیا آمده بود و من نمی توانستم ازش چشم بردارم و دنیا کامل شده بود. گوشواره های کوچک چسبیدند به گوشم. یک جور حس امنیت آمد. از آن نوع امنیتی که یک دوست قدیمی به آدم می دهد. که همیشه دوستت دارد و قبولت دارد و دلتنگت است. باید بروم سراغ زنان ساده کاملم. باید سرم را توی دامنشان پنهان کنم و زخمهایم را بلیسم. می دانم که می توانند پیدایم کنند. از ته این همه گم شدن فقط همانها می توانند پیدایم کنند.

دو. این همه منتظر بودم و دوست نداشتمش. کنسرت چارتار. انتظار داشتم احترام بیشتری برای مخاطبشان قائل باشند. انتظار داشتم برای یک زمین باز آسفالته و یک صندلی پلاستیکی و صدا و تصویر بی کیفیت همان پول سالن معمولی و استاندارد کنسرت را ازم نگیرند. انتظار داشتم یک ساعت کاشته نشوم. انتظار داشتم کنسرت چیزی بیشتر از گوش کردن شبانه آهنگهای خوبشان داشته باشد. انتظار داشتم پرم کنند از آن همه حس خوشایند. انتظار... انتظار زیاد داشتم و به جای همه انتظارهایم سرخوردگی نشست. تنها چیزی که در تمام کنسرت به دلم نشست آن دستپاچگی خوب خواننده گروه بود که آدم را یاد وقتهایی می انداخت که دنیا ساده تر از این حرفها بود.

یک عده هم بودند در ردیف آخر که به بهانه آن موسیقی سنگین و غمگین جیغ و سوت و شیهه می کشیدند. گفت: « چه خبرشان است با این آهنگها؟» گفتم: « آمده اند خوش بگذرانند و خیالشان هم نیست که خواننده چه دارد می خواند.» کنارم دختری چراغ قوه موبایل را روشن کرده بود و دماغش را چسبانده بود به بروشور و متن آهنگها که همخوانی کند و حتی نمی دانست که اسم آهنگی که می خوانند چیست. اسم را هم که پیدا نمی کرد بلد نبود بخواند. پشت سرمان سه دختر بودند که آنقدر بلند بلند و خارج از نوت می خواندند که صدای خواننده نمی آمد. برج میلاد قیامت آدم و پیک نیک و آش و دود و بچه بود. کنسرت و هوهوچی چی و بساط گاز پیک نیکی و شعر بند تمبانی آمیخته بود بهم. آن هم در شبی که خستگی از قبل هم درویمان کرده بود. بد اندر بد اندر بد... حیف پول.

سه. کاری دستم نیست و باید وانمود کنم کاری دستم هست. سه پروژه هست که احتمالا همین هفته شروع می شوند و روزهایم می شود دوباره همان بدو بدوی مدام. رسیده ام به ته ماه. حقوق نداده اند. کفگیر ته دیگ. دلم می خواهد بروم دراز بکشم و این افسردگی ته ماه را با گریه بریزم بیرون. چیزیم نیست ها. همان جنگ همیشگی با هورمونها که ته تهش هورمونها برنده می شوند و سرم را می برند و می زنند سردر شهرشان که این است عاقبت کسی که فکر می کند در این جدال شانسی دارد برای حفظ شان انسانی خودش. با قرمزی لاکهایم خودم را سنجاق کرده ام به زمین و کی بورد که باد مرا با خودش نبرد.

چهار. ف می گوید: «دلتنگی خوب است.» داشتم بد و بیراه می گفتم به خودم و حسهایم. بعد رسیدم به جمله اش. گفت رئیسم ایستاده اینجا. من همین جمله را از تمام حرفهایمان برداشتم. دلتنگی خوب است. این جمله را هم سنجاق کنم به امروزم.

پنج. یک جمله ترسناکی بود با این مضمون: « آنکه می خندد هنوز خبر هولناک را نشنیده است.» این جمله همیشه مرا می ترساند و ته دلم را خالی می کرد. مثل شنیدن آهنگ سال سیاه دو هزار داریوش در سالهایی که با نگرانی جمع و تفریق می کردم و می دیدم که سال دو هزار که سال مرگ عشق و عاطفه است و من بیست و چهار ساله می شوم، چه جوری بدون عشق زندگی کنم. لابد پانزده ساله بودم شاید هم کمتر. حالا اما فکر می کنم آن خبر هولناک را در سی و بوقی سالگی دیگر کسی نیست که نشنیده باشد. آن روی دیگر سکه زندگی را کسی نیست که ندیده باشد مگر اینکه لای پر قو نگهش داشته باشند. پس کسی که می خندد لابد شهامتش را دارد که با شنیدن آن خبر هولناک بخندد. کاش این هفته کسی باشم که می خندد. گیرم که هولناکی خبرها روز به روز بیشتر می شود و من و توان نداشته ام بیشتر به چالش کشیده می شویم.

شش. دلتنگی خوب است. نخندیدن بد است. شنبه خر است. تا شب همین جور جمله کوتاه بنویسم و بچسبانم ته بند شش.

هفت. زن همسن من است. از ژوژمانم به این طرف ندیده بودمش. وقت نشد بایستیم به حرف زدن. مثل همان وقتهایش خالی بود از هر چه زنانگی با اینکه می دانستم که دو تا پسر کوچک دارد. همیشه خدا آوانگارد بود در همه آن سالهایی که ما توی راهروهای دانشکده هرهر و کرکر می کردیم داشت توی کتابخانه تمام کتابهای موجود را می جوید و حالا استاد دانشگاه است و دکترا دارد. دوست داشتم باهاش حرف بزنم. نشد. گفتم شاید کسی حواسش نباشد که پشت این همه رزومه که چسبیده به اسمش، مادر هم هست. می خواستم حال پسرها را بپرسم و اسمشان را. نشد. نشد. خدا می داند کی دوباره راهمان برسد به هم.

هشت. رسیدم به هشت و نرسیدم به تهش. نقطه بگذارم برای شنبه کافی است لابد.

نه. «می نوشم از چشمان تو. جرعه به جرعه شعر نو. حافظه دستان من. پر شده از دامان تو.» مساوی است با « وقتی دلگیری و تنها غربت تمام دنیا از دریچه قشنگ چشم روشنت می باره.» برای بار هزارم ... آن عقبیها هم حال نمی کنند در ضمن!

ده. رفتم . رفتم.

 

 


 
از این نوشته بوى دریا مى آید و چوب خیس...
ساعت ٥:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٦/٢۱  کلمات کلیدی: روزهای من

گربه با چشمهاى درشت مشکى آمده بود پشت در تورى. آنقدر قشنگ بود که نمى توانستم ازش چشم بردارم. قبلتر با پسر رفته بودیم روى شنهاى ساحل پروانه و ماهى و اختاپوس کشیده بودیم. من دست زده بودم روى شنها. پسرک یک بند حرف زده بود از آن بازى کذایىِ "کلش آف کلانس" یا هرچى. خیالهاى من راه خانه را پیدا نکرده بودند و دور ما مى چرخیدند. گرمم بود و دلتنگى آمده بود زل زده بود توى چشمهایم. گربه گرسنه بود. توى راه که مى آمدیم روى زمین یک پروانه افتاده بود. به پسرم گفتم:"پروانه ها زود مى میرند." جواب داد:"سى یا چهل یا پنجاه روز عمرشونه." بحث نکردم. حالا داشت سوال مى کرد که کدام جنگجوها را بیشتر دوست دارم. چیزى پراندم که ظاهرا درست بود. خوشش آمد. خانه که رسیدیم براى بار صدم شاید هم هزارم زامبیز بازى کردیم. بعد به گربه غذا دادیم. اسم گربه را گذاشته بودند گُلگه. یعنى سایه. موهاى سرکش از زیر شال یاسى فرار کردند. سینا براى بار صدم شاید هم هزارم پرسید:" نمى خواى کلش به ات یاد بدم؟" پنجشنبه بود.


 
بعضى از حیوانات برابرترند.
ساعت ٥:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٦/٢٠  کلمات کلیدی: دغدغه های ذهنی من

مرزى هست. مرزى که یک دوست را جدا مى کند از یک رهگذر. نوع حرفها، نگاهها. آدمها، توى برج عاجشان نشسته اند و فکر مى کنند در امانند و نیستند. ته تهش این است که باید بگویى"به جهنم" و قضاوتها را بزنى کنار. لجم مى گیرد اما. مثلا ادعاى روشنفکرى دارند و با یک خاله زنک کهنه هیچ فرقى ندارند که مثلا فلان حماقت مد شده و ما از قافله عقب ماندیم و هیع. باید بگویم بیا یک دقیقه کفشهاى مرا بپوش. تو هم بالاخره بزرگ مى شوى و امیدوارانه شاید یک روز بفهمى که زندگى چقدر بالا و پایین دارد. بفهمى که یک جایى باید دست از انکار خودت بردارى و بچسبى به ذره هاى باقیمانده ات. خدا مى داند که من چه سخت دارم زور مى زنم که آدمها را از روى ظاهر و مذهب و کوفت و زهرمارشان قضاوت نکنم ولى این خود برتر بینى مزمن باید به یک جور جهان بینى ربط داشته باشد. حالا خانم، ما مرده، شما زنده، عمر داشته هایتان طولانى و طولانى تر باد که نشاشیده، شب دراز است.


 
امروز به 36 رنگ تازه دوستت دارم مثلا!
ساعت ۱۱:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٦/۱۸  کلمات کلیدی: روزهای من

روی میز زن یک جعبه مداد رنگی 36 رنگ بود با یک جعبه شیرینی. من فکر کردم روی کارت نوشته: « به تو، که رنگ زندگی منی.» و لابد چیزی شبیه این نوشته بود که صورت مهتابی گل انداخت. بعد فکر کردم چه کار قشنگی. فکر کردم مرد یکی از قصه‌هایم باید این کار را انجام بدهد. روی کارت هم بنویسد: « 36 رنگ اینجاست و تو از همه شان خوش‌رنگ تری.» توی ذهنم خط زدم و دوباره نوشتم: «کاش می شد روزهایت را به رنگهای مداد رنگی بسپاری و دستت را به من.» نشد. دوباره خط زدم. «به تو که رنگت در هیچ جعبه مداد رنگی نیست.» داشتم هنوز می نوشتم و خط می زدم که زن برگشت و آمد کنارم. نقشه زمین را باز کردم. گفتم: « ما از محدوده طراحی بازدید کردیم ولی یه ابهاماتی در مورد نقشه برداری...» زن گوش نمی کرد. کارت توی دستهایش بود. لبخند محوی توی صورتش: « هر بخشی که مشاور  لازم داره بگین برداشت بشه.»

-          تا کجا؟

-          تا هر جایی که لازمه.

جلسه تمام شده بود. زن توی خواب داشت راه می رفت. ما راه افتادیم و از حیاط بزرگ گذشتیم. همکارم گفت: « کار یک مرد بودها. نه یک ارباب رجوع. یک مرد.» بعد هر دو نگاه کردیم به نرده های سفید. ظهر بود. از آن ظهرهایی که سایه هایمان آب رفته بودند و خودمان قدمهای بلند برمی داشتیم. پشت سر زن لابد هنوز داشت لبخند می زد و جعبه مداد رنگی 36 رنگ هم هنوز روی میزش بود.


 
واگویه های آفتاب زدگی
ساعت ۱٢:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٦/۱٧  کلمات کلیدی: غر می‌زنم، پس هستم

ما توی خانه صدایش می کنیم دوشنبه. روزی است که کمر هفته می شکند. بوی آخر هفته به مشام می رسد. کلاس داستان هست. 90 هست. شانس بیاوری و سرحال باشی احتمال دارد کاری مرغ هم باشد مثلا. بعد وقتی فکر می کنی بهش دیگر خیلی هم مهم نیست که وسط داغی روز باید بروی برهوت بدون سایه روی کار نقشه بردار نظارت کنی. مهم نیست که قصه ات را آخرش هم ننوشته ای. مهم نیست که بوی شروع همزمان دو سه پروژه به مشام می رسد و آخرش می رسی به نقطه ای که جانت را برداری و فرار. یک اتفاقی یک جای روز افتاده که شاید، شاید، شاید آن نور گمشده را از یکشنبه بیاورد به دوشنبه. دوشنبه به راه بیاید. رام باشد. گاز نگیرد. خانه ام را پیدا کرده ام توی گوگل ارت. زل زده ام بهش. منتظرم آرامش از خانه ام سرایت کند به من. خانه ام. صدای کارگاه. طبقه چهارم. خوابی که برایتان ننوشته ام. تمام پراکندگیهای این چند وقت و لحظه هایی که نمی دانم دیگر می آیند یا می روند. فقط می دانم که در گیجی و ابهام و داغی روزم به تو فکر می کنم. فقط و فقط به تو فکر می کنم. توی سرم دارند می کوبند. نمی دانم دارند می سازند یا ویران می کنند. من فقط صدا را می شنوم. تق تق تق تق تق تق. تمامی ندارد.


 
به گفته دخترک باید یکی از همین روزها چند تا گل سر بخرم برای چتریهایم.
ساعت ٩:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٦/۱٦  کلمات کلیدی: غر می‌زنم، پس هستم ، روزهای من

یک. پق زدم زیر خنده که ببین روی این بیلبوردها چی نوشته اند. من المثنی ندارم. خرابم نکن. گمم نکن. سرخوش بودم.

دو. دم رفتن آقای خدماتی طبقه نمی دانم چندم بساط بلال فروشی داشت. صدا کرد: « بلال خانم مهندس؟» رفتیم بلال خریدیم. بیشتر از سر وظیفه. بعد توی عمرم بلال به این خوشمزگی نخورده بودم. تا در خانه حسرت خوردم که چرا یکی گرفتم و دو تا نه.

سه. جواهرم توی پارک بغلم کرد. صورت عرق کرده کوچولو را چسباند به صورتم. گونه های هنوز نرم و هنوز شفاف را بوسیدم: « دوستت دارم عزیزم.» توی گوشم گفت: «منم دوستت دارم.»

چهار. دیروز محض خاطر خانم شین آرایش کردم. بس که دلم نمی خواست اولین تصویرش درب و داغانی عصر شنبه زنی باشد که هفته اش را به یکی از بدترین شکلهای ممکن شروع کرده. صد بار نوشته بودم و لابد هر کی که یک عمر خوانده بلد است که من و خانم شین دو تا هستیم. بعد آن تصویر که گاهی ترک برمی دارد از لابلای ترکهایش گوشه هایی از من دیده می شود. زنی که داد می زند مثلا. زنی که سر خورده است گاهی. زنی که نگران است. زنی که لاک بنفش می زند. زنی که وقت ندارد قصه هایش را بنویسد. زنی که صبحها بی آرایش می رود سر کار. زنی که دلش مدام برای بچه اش تنگ می شود. زنی که یک مشت سرخوردگی را گذاشته توی آینه دق روبروش و می بیند که زندگیش منهای این سرخوردگیها تازه می شود زندگی. زنی که در سی و هشت سالگی تازه دارد خیلی چیزها را می فهمد و نمی فهمد.

پنج. دلم از آن جنس کندن و رفتن می خواهد که یک وقتی می شد.

شش. قهرمان قصه بعدیم اینجاست توی دفتر. امروز شعر تازه اش را برای همه مان ایمیل کرده. توی قصه من سرایدار است. دارد توی لابی می چرخد با یک تی سفید که به ریشه هایش برگ خشک چسبیده. شاکی نیست. سرخوش است.

هفت. حیف که جانش را ندارم که خستگیهایت را ازت بگیرم. حیف که آن وقتی که جانش را داشتم تمام توانم به جنگیدن گذشت. حیف که از آن همه شوق و اشتیاقی که در من بود زنی مانده که حتی به آتشهای توی پارک هم با تردید نگاه می کند.

هشت. بگویم چه غنیمت است بودنشان؟ گیرم که آنقدر بلد باشندت که آدم تازه روبرویشان دست و پایش را گم کند. گیرم که تصویر خانم شین ترک ترک اصلا. من بدون این دخترها چه می کردم؟

نه. شما هم جواهرهای من اصلا. سینا الماس. شما زمرد مثلا.

ده. می گوید مواظب باش صدمه نبینی. مواظب باش. مواظب باش. صدایش تا شب توی گوشم است. بعد صبح برایش می نویسم که تو داری ترکم می کنی. من فاصله می گیرم که مواظب خودم باشم. بعد دلم می گیرد. دلم می گیرد که بخواهم روبروی شفاف ترین آدمهای زندگیم مواظب شیدا باشم که دیگر توان شکستن هم ندارد حتی.

یازده. گفتم آخر تو تا سه نصفه شب به چی فکر می کردی بچه؟ گفت نمی دونم. گفتم تو خوشبختی. مکث کرد. مکث کرد وبعد گفت نه چون همه اذیتم می کنن. گفتم منم نه گفت چرا؟ گفتم چون خسته ام. خیلی خسته ام.

دوازده. اسمش را گذاشته اند چالش پیک نیک شنبه. – سلام مونا – بعد چالش است ها. بس که دیروز هی آمدند و غر زدند و «آب می خوام» و «دون می خوام» و «نون می خوام» راه انداختند..

سیزده. رسیدم به سیزده؟ باورم نمی شد که حتی به سه برسم. چه رسد به سیزده. هیع...


 
سیزده تایى چهارشنبه وار
ساعت ۱٠:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٦/۱٢  کلمات کلیدی: روزهای من

یک. دارند پیدایمان مى کنند. سنگرهاى مجازستانمان را یکى یکى فتح مى کنند. باید کم کم از دنیاى مجازى هم فرار کنیم. خانه هایمان را ببریم روى بلندى تا بچه هایمان بزرگ نشده اند.

دو. جمعه مى شود شش ماه تمام.

سه. پسرک شانزده ساله در آن سن چرندى که اعتماد به نفس انسان با صفر برابر است همراه ما آمده بود شهر موشها. پسرهاى من و گ.م تا کمرش بودند. فقط هفت سال از بچه من بزرگتر است و باورم نمى شود که هفت سال دیگر سیناى من مى شود یک مرد کوچک که توى آینه ها نگران ظاهرش باشد و دخترها را زیر چشمى نگاه کند.

 چهار. مى گویم منتظرتم. بیا ولى لطفا خودت بیا. جنازه ات را براى من نیاور. با تشکر از خانواده رجبى و سایر همکاران.

 پنج. شهر موشها؟ چرند محض. دوست نداشتمش. سرم رفت و بى نهایت کسل شدم. شارژ هم نداشتم وایبر بازى کنم.

شش. بابا وایبر نصب کرده. دیشب جنازه ام را نشانده کنارش که بگو این وایبر چى است و چه کار مى کند. بعد به ده نفر زنگ زده از رو وایبر. به شهرام پیغام داده:"با من تماس بگیر." خیلى جدى و دستور وار. به مامان گفته:" تمام پیغامهاى شیدا آمد براى من." کلا سر جمع دو تا جوک فرستاده بودم براش. پاستوریزه. بعد از اینکه یک ساعت گنجینه جوکهایم را شخم زدم. غر مى زند که چرا زودتر نگفتى همچین چیزى هست.

هفت. دیروز و امروز توى دفتر دارم revit کار مى کنم و مثل بچه ها ذوق مى کنم.

هشت. پر از داستانم این روزها. باید خودم را نشان دکتر بدهم. بگویم لطفا همین حال بماند برایم. همینجور کلمه ها توى ذهنم بدوند. همین سر و صداى توى ذهنم را مى خواهم.

 نه. صد سال پیش نوشته بودم که من باید در دوران غارنشینها به دنیا مى آمدم و با نیزه دم غارم پاسبانى مى دادم. حالا شش ماه است دم غارم دارم پاسبانى مى دهم. حالم. حال انسان غارنشین. زنده ام. بدجور زنده ام.

ده. یک عکس دارم ازش. دورتر. وسط یک راهروى طولانى، بعد هى مى خواهم بدوم تا برسم بهش. بلد نیستم بروم توى عکس. براى همین او هى دورتر مى شود. من هى دلتنگتر.

 یازده. یک شعر هم معلم ادبیاتم مى خواند با این مضمون که "آنها که مى دویدند، آنها که مى چریدند، آخر به هم رسیدند."

 دوازده. براى مادرم ماجراى دیوار آرزوها را تعریف کردم. وسط تعریف کردنش بغضم گرفت. حالا هر روز مى آید سراغ آرزوهایم را مى گیرد. چرا من آرزو ندارم مثلا. چرا دلم یک سگ نمى خواهد. چرا دلم نمى خواهد بنز سوار بشوم یا بروم مریخ. خدایا توبه.

سیزده. جان من است او، هى .... کلا هى ....


 
آتشها ساعت هشت و نیم روشن می شوند و قبلش تاریک است.
ساعت ٩:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٦/٩  کلمات کلیدی: روزهای من
یک. پسرها که کلاس اول بودند هر روز بعد از ساعت مدرسه با یک چاله فسقلى گوشه حیاط سر و کله مى زدند. چهار تا بودند. کله هاى فسقلى را مماس به هم نگه مى داشتند و انگار که منتظر معجزه اى باشند زل مى زدند به چاله. این تصویر یادم مى اندازد که سالهاى زیادى از زندگیم را خوشبخت و احمق بوده ام. دروغ چرا، گاهى دلم آن براى وقتهاى خودم تنگ مى شود.
 
دو. شناسنامه ها را برگردانده اند که فعلا نمى شود برایش دفترچه بیمه بگیرى. باید ٩ سالش تمام باشد. دقیقا دو ماه دیگر ٩ ساله مى شود اینش مهم نیست. اما دلم مى خواد بایستم روبروى آن ابلهى که این قانون ت.ت را گذاشته و فقط یک کلمه بپرسم: "چرا؟"
 
سه. بعد از سالها شاید زیرانداز انداختیم و ولو شدیم. هشت تا بچه همراهمان بودند. در مقایسه با بقیه دور و بریها لشگر کولیها بودیم و همانقدر هم خوش. ساختمان شرکت روبرویم بود و مى خندیدم به اینکه جلوى ابهت نقره ایش ولو شده ام و انگور مى خورم.
 
چهار. شاعر مى فرمان: " من بى لب لعل تو چنانم که مپرس" به نظرشان احترام گذاشته و نمى پرسیم لابد.
 
پنج. معمارى مدتها بود که مرا به هیجان نمى آورد. داستانها، چرا. حالا اما دارم هیجانى را تجربه مى کنم که تازه است. مثل راه افتادن بچه ى نوپا شاید. چیزى که مدتها منتظرش بوده اى و مى دانستى که مى آید اما آمدنش هنوز هم همانقدر ناباورانه است.
 
شش. زنان خانه دار نومید، همان سریال. ما همانهاییم. با دو تفاوت؛ خانه دار نیستیم و مارگریتا نداریم.
 
هفت. قرار شد تمام شنبه ها را تا پاییز برویم  پیک نیک.
 
هشت. مدتهاست که دیگر منتظر هیچ معجزه اى نیستم و این غم انگیز است.

 
سلام ماستی!...
ساعت ٩:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٦/۸  کلمات کلیدی: دغدغه های ذهنی من

یک. انگشتر سبز را دستم کرده ام. له  له می زنم برای پاییز.

دو. داشت از من حرف می زد. می گفت دوست من، شیدا. بعد چه خوب بود این ترکیب. چه خوب است که «دوست من، شیدا» باشی برای کسی.

سه. می گوید پشت سرت می گویند فلانی اعصاب خواننده های وبلاگش را ندارد. اصلا برایش مهم نیست که کسی بخواند یا نخواند. کامنت بگذارد یا نگذارد. صبح داشتم به طبیعت هارش خودم فکر می کردم و وبلاگ. به اینکه چطور در این یک نقطه زندگیم نه تحمل سرپیچی دارم و نه تحمل انعطاف. هزار بار گفته ام که وبلاگ سوپاپ من است. مرا ننویسانید. خودم می افتم می میرم و تمام. ولی با این همه وحشی گری، نگاه که می کنم به دور و برم می بینم همه آدمهای خوب خوب روزهام را از صدقه سر این وبلاگ دارم. دوستهایی که اگر نبودند باید توی این تابستان لعنتی دلتنگیهایم را چال می کردم به جای اینکه خنده شوند و توی آسمان رها باشند. بنابراین همانطور که می بینید پشت ستاره حلبیم قلبی از طلا دارم. باور نمی کنید از گ.م، مهتا، مریم، نیلوفر و نیلوفر، لیلا و فرانک و ... بپرسید.

چهار. «نوشته های وبلاگت را نمی خواهی کتاب کنی؟» من این سوال را زیاد می شنوم. نه از ناشرها البته. اما به نظر خودم وبلاگ جای یادداشت وبلاگی است. کسی که در این بلبشو سراغ کتاب می رود دنبال چیزهای دیگری می گردد. چیزی از جنسی که مزه اش به دهن خواننده بماند مدتی. بعد هم آن ولع نخستین از سرم افتاده است. ولعی مثل اولین عشق، اولین معماری، اولین عمل جراحی... من کتابم را نوشته ام. پیروز شده ام وخودم را به ثبت رسانده ام. حالا فقط موضوع نوشتن نیست. موضوع این است که چه بنویسم. دیگر به اصطلاح «کتاب اولی» نیستم و باید حواسم جمع خیلی چیزها باشد.

پنج. بروم کار کنم.


 
«من به فکر خستگی های تن پرنده هام... »
ساعت ٤:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٦/٧  کلمات کلیدی: روزهای من

مرز خستگی را که رد کنم دیگر خواب نمی آید سراغم. می شوم جنازه سرگردان. زامبی وار می چرخم تا باز یک جایی از نیمه راه قطار خواب را سوار شوم و به هیات آدمیزاد در آیم. امروز روزش نیست. دیروز هم نبود. بعد به جای همه این حرفها یک پیک می ریزم برای خودم. شاید هم بشود همه خستگیها را بالاخره فرو داد. پشت پنجره ام برگها دارند توی آفتاب جزغاله می شوند. تابستان نمی رود. یکی باید بگیرد و کشان کشان از شهر بیرونش کند. بعد پاییز می شود. ما داستان می نویسیم. شاید روزهایی هم بیاید که بالاخره ساعتهایی بشود لم داد و کاری نکرد. یکی باید باشد و انتقام مرا از دنیای نابکار بگیرد.

باید قصه ام را بنویسم. کلکش را پیدا کرده ام. باید بنویسمش. فردا توی همشهری یادداشت دارم. دوست داشتید بخوانید. این یکی یادداشت را خیلی دوستش دارم. کاش بشود که یادداشتهایم مثل همین که فردا قرار است چاپ شود پر باشد از گنجشک و امید. بروم یک پیک دیگر برای خودم بریزم. جمعه است باید مواظب بود.


 
« غصه نخور دیوونه، کی دیده شب بمونه؟»
ساعت ٦:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٦/۳  کلمات کلیدی: دغدغه های ذهنی من ، از دلتنگی و شیاطین دیگر

شده همه حسهات بهت بگویند برو، فرار کن و تو بنشینی و به جای این همه فراری که زندگی دارد توی گوشت هوار می زند، شعر فروغ بخوانی.  حالا همین حالا داشتم فکر می کردم من از زندگی چیز زیادی نخواسته ام و بعد مچ خودم را گرفتم. دیدم که همیشه منی بوده که می خواسته تمام لحظه های بی معنی زندگی را بچسباند به یک معنایی که بیارزد. گیرم که آن معنا دیدن خنده یک نوزاد باشد یا نوشتن یک پاراگرافی که هی بعدش بچرخی و باز بخوانیش. من تمام عمرم روی پاراگرافها گذشته. مست کلمه ها. هی بخوانم و هی باز بخوانم. در هر نوشته یک تکه از روحم را جا بگذارم و ببینم که تکه تکه پراکنده شده ام.

یکی باید بیاید تکه های روح مرا به من پس بدهد. یا اینکه با این همه افسونی که کلمه ها در من برمی انگیزند یکی بیاید و این مستی را بپراند. مرا پس بدهد به زندگی معمولی. به مادری که صبحها شیر می ریزد توی لیوانهای سفید و پسرش را برای صبحانه صدا می کند. به زنی که گیسویش را توی آفتاب شانه می زند و توی موهایش تارهای سفید ندارد. به معشوقی که خنده اش می تواند روز را به مردی شب زده برگرداند. به معماری که خط می کشد و خطهایش زندگی را می سازند. این افسون را بردارد ببرد.

 یا نه. مرا ببرد و پس بدهد به این افسون. تکه های روحم را بچسباند به هم. چطور بدون نوشتن زندگی کنم؟ نمی توانم. بی فایده است ادای کسی را دربیاورم که نیستم. همیشه می دانستم برای این به دنیا آمده ام که بنویسم. که یک روز چیزی می نویسم که  به نوشتنش بیارزد. بتوانم بگویم که من این کتاب را نوشتم. هر چند مادر که می شوی می دانی که بهترین کتابی که نوشته ای همین کودکی است که به دنیا آورده ای. ته تهش چیزی نمی تواند از آن مهمتر باشد و با معنی تر. حالا هی بچرخم روی کلمه ها.

با این همه باید یک روز کتابم را بنویسم. کتابی که مثل تیر آرش، از جانم رها شود و برود تا دور دور. بعد دیگر می توانم بقیه عمرم را لم بدهم جلوی آفتاب و موهایم را شانه کنم و برای نوه هایم و گربه هایم شعر فروغ بخوانم. بگویم شاید یک روز بفهمند وقتی کسی که دوستش داری جلوی چشمهات روی لبه یک تیغ راه می رود چطور دلت می لرزد و چطور این لرزیدن یادت می اندازد که زنده ای. که به این لرزشهای کوچک زنده ای. که چنین «آمیخته با بیم زوال» یک انسانی. یک زن. بعد بگویم وقت شام است و قورمه سبزی داشته باشیم و سبزی تازه و من پیر باشم و مهربان و ساده. مثل تمام مادربزرگهایی که گوشه قصه ها مرده اند و دم خوابیدن برایشان بگویم که عشق، بد دردی است. که بدون آن نمی شود زندگی کرد و با آن، زندگی این لرزش مدام است.

 

پ.ن. از دیروز این شعر دارد توی سرم تکرار می شود. بنویسمش بلکه دست بردارد ازم. 

 


 
اسم مى گذارم، پس هستم.
ساعت ٦:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٦/۱  کلمات کلیدی: روزهای من

کبوتر سفید سفید بود. توى چشمهایش علاوه بر ترس، رگه هایى از رنگ قرمز دیده مى شد ، مثل چشم خرگوشها و دور پاى راستش یک حلقه پلاستیکى نارنجى کهنه بود. گفته بود برایش اسم بگذار. چه مى دانست که در همان عالم بچگى هم، همه عروسکهاى من بى نام بودند به جز آن یکى که موهایش را قیچى کرده بودیم و زشت بود و بهش مى گفتیم:"کامبیز" به جز کامبیز هیچ کدام عروسکهاى من اسم نداشتند. نه که کلا بدون اسم باشند ها، نه. اما در جریان هر بازى اسمشان متناسب با آن بازى عوض مى شد. یک بار سارا، یک بار ملیکا و یک بار هم یک اسم بى ربط ساختگى. خودم دوست داشتم اسمم پرستو باشد. حالا حتى یادم نمى آید چرا... حالا باید براى یک کبوتر واقعى با پرهاى سفید اسم مى گذاشتم. آخر شب، گیج خستگى نشسته بودم و با کبوتر حرف مى زدم. بهش گفتم اسمش "برف" است و فردا آزاد مى شود و اگر زرنگ باشد مى تواند براى خودش زندگى کند و لطفا برود براى خودش زندگى کند. برف پشتش را کرده بود به من و ساکت بود. شاید زبان آدمیزاد را نمى فهمید. شاید من حرف نمى زدم و فکر مى کردم دارم با برف حرف مى زنم. برف فقط یک کبوتر سفید بود که ترسیده و دلش مى خواهد کسى آن چراغ بالاى سرش را خاموش کند که بخوابد. من فکر کردم اول قاصدک و حالا این کبوتر سفید... کاش خبرى که دارد از راه مى رسد، خبر خوبى باشد لااقل.