چه کسی پنیر مرا جابجا کرد؟
ساعت ٩:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٧/٢۸  کلمات کلیدی: روزهای من

صبح داشتم پنیر می خوردم و کارتون تنسی تاکسیدو تماشا می کردم. در واقع صبح شبکه دو سنگ تمام گذاشته بود. اول بامزی بعد آن گرگ و خرگوشه و حسن ختام هم آقای ووپی عزیز. بعد من داشتم فکر می کردم که یک وقت زندگیم چقدر این شخصیتها مهم بودند و حالا دیگر نیستند. فرض کنید مثلا شلمان یا همین آقای ووپی. یا حتی آدمها. بعد همینطور که داشتم به بخشهای گذرا و بخشهای ماندگار زندگیم فکر می کردم و پنیرم را می خوردم متوجه شدم که پنیر یکی از اصول ثابت زندگیم بوده است. من همیشه پنیر دوست داشته ام و در تاریکترین لحظه های زندگیم باز دلم می خواسته پنیر بخورم. توی بحرانهای نوجوانی می رفتم سر یخچال و پنیر خالی می خوردم و همین صبحی که دوشنبه است داشتم پنیر می خوردم و فکر می کردم یخچالی که تویش پنیر نیست به هیچ دردی نمی خورد حتی اگر پر از گوشت چرخکرده یا تخم مرغ باشد. البته که یک عاشقانه جداگانه باید برای تخم مرغ بنویسم. بماند.

دیروز کتلت درست کردم. خیلی شبیه تر به کتلت بود از اختراعات قبلیم. بعد بوی کتلت پیچید توی خانه. بچه بود و کتلت و بعد از شستن کوه ظرفها زندگی به نظر شیرینتر و دوست داشتنی تر می رسید. بعد نشستم و یک داستان سورئال نوشتم. شب توی تخت سینا گفت تن تن بخون. گفتم حالش را ندارم اما اگر بخواهی داستانی را که تازه نوشته ام برایت می خوانم. گرچه که ممکن است نفهمی. گفت بخوان. خواندم. آخر داستان گفت کمی فهمیدم ها. گفتم خب. بعد خوابید توی اتاق خودش. من توی اتاقم بدون صدای بلند بلند نفسهاش تنها بودم. توی اتاقم بوی کتلت می آمد و شب بود. زندگی رفته بود توی پیله خودش. تا از کتلت شب برسد به پنیر صبح. برای تکمیل حال خوبم لاک سرخابی زدم و تمام راه به ناخنهایم نگاه کردم و فکر کردم به پنیر.

فکر کردم باید از آن پنیرهای روزانه بخرم که هنوز مزه ای ترکیبی می دهند که طعم مقوا هم تویش هست و دلم خواست که بزنم کنار ولی اتوبان همت سوپر مارکت نداشت. به جایش برج میلاد داشت و راننده هایی که به لبخندهای من چپ چپ نگاه می کردند و فکر می کردند زنی که سر صبح با شال قرمزش پشت ترافیک ریسه می رود لابد یک تخته اش کم است.داشتم با دخترها وایبر می کردم و می دانستم همه حال خوبم را مدیون اینم که می خواستم در مورد پنیر بنویسم و وقتی آدم می خواهد در مورد پنیر بنویسد و شب قبلش از خانه ی پرنده ای نوشته است نمی تواند نخندد. به راننده 405 دودی با دست اشاره کردم که برود رد کارش و گوشی را پرت کردم روی صندلی خالی کناریم. هنوز 8 نشده بود حتی. صبحتان به خیر...


 
شاید پاییز سال بعد برگردم مثلا!
ساعت ۱:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٧/٢٥  کلمات کلیدی: دغدغه های ذهنی من

لباسهای زمستانی بوی انباری گرفته بودند. انداختمشان توی ماشین با نرم کننده فراوان. از شاخ غولی که باید می شکستم مانده فقط برگرداندن لباسهای زیادی تابستانی به انباری. کفشها را هم باید جمع کنم. نشسته ام توی غار، منتظر که از شکار برگردد. شکار که نه. اما هوا بارانی و ابری است و من حس انسان غارنشین گرفته ام و بعید نیست که روی دیوارها نقاشی کنم یا نعره بزنم. با موهای شانه نکرده کنار پنجره ام و فکر می کنم این شهر اگر پاییزش را نداشت واقعا چقدر غیرقابل تحمل می شد.

از اتاق فرمان اشاره کرده اند که چس ناله ممنوع. بعد از ممنوعیت نوشتن از سی و خورده ای سالگی و عشق، با این ممنوعیت تازه دیگر چیزی برای من نمی ماند که ازش بنویسم. بنابراین سکوتم از رضایت نیست. شما به گیرنده هایتان دست نزنید. شاید خانم شین بالاخره چیزی پیدا کرد ازش بنویسد که شامل این سه مورد نشود.

 


 
لباسهای پاییزیم در انباری زیرزمین 3- است و آن انباری جن دارد.
ساعت ٦:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٧/٢٢  کلمات کلیدی: روزهای من

آفتاب افتاده روی سازه سفید تاور کرین زمین بالایی و از روی سازه سفید سر می خورد تا پایین. از جایی دورتر صدای گنجشکها می آید و امروز شنبه نیست. بچه بیدار است و هوا خنک. توی آسمان دو سه لکه اکبر می درخشند و زمین از باران دیشب خیس است. یادداشت همشهری را نوشته ام. بچه خوابزده را با آن گونه های یخ کرده بوسیده ام. باید صبحانه درست کنم. باید لباس پاییزی بپوشم. باید مسیر این احساس را که در دلم می دود و از این طرف تا آن طرف منحنی‌ام پرتابم می کند دنبال کنم. باید به فکر جشن تولد پسر باشم. باید بروم سر کار. باید یک کفش و یک بلوز تازه بخرم. باید برای این گنجشکها خرده نان بریزم. آفتاب رسیده به کف زمین. دیگر نمی شود نشست. صبح تان به خیر و خوشی...


 
« احتمال گریستن ما بسیار است.»
ساعت ٧:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٧/٢۱  کلمات کلیدی: افسردگی و سایر دردهای بی درمان

یک. گفت: « برو بخواب. صبح همه چی بهتر می شه.»  بیدار شدم و هیچ چیز بهتر نشده بود. تازه فهمیدم که یک نفر برداشته صبحهایی را که در آن همه چیز بهتر می شد، از زندگی من دزدیده. از کجا باید می فهمیدم؟ خیلی وقت بود با گریه نخوابیده بودم و بعد از با گریه خوابیدن است که آدم صبحهای بهتر را لازم دارد. نبود. هیچ جا نبود. صبح فقط یک صبح ابری معمولی دوشنبه بود که مخلوط هنگ اور و سردرد و پف پلکها سنگینش کرده بود. آمدم نشستم کنار گلدانهایم. پشتم به زن توی آینه بود که از گریه هایش خسته بودم.

دو. خواب دیده بودم عاشقهای قدیمی با تفنگهای عهد دقیانوس برای جنگ آماده می شوند. سنگرهایشان از جعبه های خالی بود و من می دانستم که همه شان می میرند. نمی دانستم با کی قرار است بجنگند. نمی خواستم مردنشان را تماشا کنم. یکیشان بچه داشت حتی و من کز کرده بودم گوشه دیوار و آنقدر کوچک شده بودم که کسی مرا نمی دید.

سه. «چرا من اینهمه کوچک هستم که در خیابانها گم می‌شوم...»

چهار. باید یک یادداشت دیگر در مورد مراقبت بنویسم. آن هم من، آن هم امروز. چرا کسی مراقب من نیست؟ نبوده؟ آیا واقعا به جز مادر و پدرم هیچ وقت کسی مراقب من بوده؟ یادم نمی آید. همیشه من بوده ام که مراقبت کرده ام و آخرش هم شنیده ام که کار خاصی هم نکرده ای. همه سرخوردگی های دنیا یک جا آمده اند سراغم.

پنج. روزهای ابری در آدم این توهم را ایجاد می کند که دیگر هیچ چیز بهتر نخواهد شد.

شش. مادرم را می خواهم.

هفت. « چه کسی می تواند بگوید "تمام شد" و دروغ نگفته باشد؟» 

هشت. توی یادداشتم چی بنویسم؟ 


 
به یک بازوی چپ اضافه که درد نداشته باشد و درست و حسابی حرکت کند نیازمندیم.
ساعت ۸:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٧/۱٩  کلمات کلیدی: من و پسرم ، روزهای من

هیچ جا ننوشته اند که مادر شدن شامل تزریق داوطلبانه واکسن آنفولانزای هلندی هم می شود. در واقع مادر شدن مشقات زیادی دارد که گویا مدام در حال زاد و ولد هستند. سینا را برای چک آپ برده بودم پیش دکتر آلرژی و می دانستم که واکسن آنفولانزا می نویسد و نوشت. از همان مطب شروع کرد به چانه زنی که الان واکسن نزنیم و فردا بزنیم. اصلا چرا این هفته؟ شنبه دیگر واکسن بزنیم. اصلا امروز روز خوبی برای پرواز کرگدنها و واکسن آنفولانزا نیست. فردا توی مدرسه بچه ها مسخره اش می کنند. من چه می فهمم آخر که این بچه چه دردهایی دارد؟ وقعی ننهاده و داروخانه به داروخانه دنبال واکسن آنفولانزای هلندی گشتم که دکتر گفته بود بهتر است. از آن روزهای له و لورده ام بود. شب بیدار شده بودم از درد و روز سنگین بود و باز کارها دویده بودند دنبال هم و رنگم پریده بود که باید هم می پرید. ساعت 2 و نیم که از دفتر زدم بیرون نگاه دخترها با حسرت به من بود که خوش به حالم که دارم سر ظهر تعطیل می کنم و می روم خانه و چه می دانستند که من 7 شب جنازه واکسن خورده و بی جهت واکسن خورده ام را  می رسانم خانه.

درد رویش کم شده بود. یا من دیگر احساسش نمی کردم. به سینا گفتم من هم واکسن می زنم و دیگر بحث نداریم و خیلی هم فکر نکردم من چرا باید واکسن بزنم. بالاخره یکی باید واکسن بزند یا یک ژانگولر دیگری در بیاورد که این بچه دلش گرم شود. یک مادر زیادی خسته نمی تواند خیلی هم خلاق و مبتکر باشد. ماشین مرام گذاشته بود و بی بنزینی را طاقت آورده بود. بنزین زدیم و ماشین را کنار خروجی پمپ بنزین پارک کردم و رفتیم داروخانه. واکسن آنفولانزای هلندی داشتند و گفتم: « دو تا لطفا. » باورش که نمی شد. بعد شروع کرد به نق زدن که تو بزرگی و دردت نمیاد و من بچه ام. گفت باید بگویی که خیلی یواش بزنند. آن وحشی که آن دفعه برایم واکسن زد دستم را کند.

مرد عینکی با موهای جوگندمی آمد پشت پرده بخش تزریقات زنان. گفت اول کی می زند؟ گفتم من. همیشه زندگی ام تا گفته اند کی داوطلب می شود گفته ام من. از امتحان ادبیات کلاس سوم دبیرستان تا جلسه هایی که کسی حوصله اش را ندارد و ماموریت اهواز و کارهای احمقانه دیگر. گفتم که برای پسرم خیلی آرام واکسن بزنید. درد که اصلا نداشت و کرگدنی که از صبح تمام دل و اندرونش پیچیده به هم چه می فهمد که یک سوزن چقدر درد دارد. پسر داشت تلاش می کرد مرد را منصرف کند. آخر هم دستش را آنقدر منقبض کرد که حسابی دردش گرفت. توی ماشین گفت که دیگر نمی تواند دستش را تکان بدهد و اصلا هم دلش نمی خواهد با موبایل بازی کند و من خیلی بدجنسم چون توی اتاق تزریقات گفته ام که واکسن می زنم که تو نترسی و چه معنی دارد که یکی برای نترسیدن یکی دیگر واکسن بزند؟ چطوری می شود مادری را برای این بچه توضیح داد؟

مادربزرگم می گفت سنگ بشی مادر نشی. با همان لهجه آذری و من خیلی وقت است که می دانم منظورش چی بوده. دستم واقعا هم کمی درد می کرد. برگشتیم و ماشین را از توی پمپ بنزین برداشتیم. مرد مو خاکستری دم رفتنمان گفت فردا احتمال دارد هر دوتایتان کمی علائم سرماخوردگی داشته باشید که طبیعی است. حتی لبخند نزدم. همین یکی را کم داشتم.

حالا مست خستگی با بازوی دردناکی که جای واکسن است نشسته ام و یک بچه با آه و ناله و دستی که تکان نمی خورد روی دستم مانده. جایی خلاقیت مادرانه نمی فروشند که بشود خرید؟ مال من نم کشیده ظاهرا ....


 
«... و من مخاطب تنهای بادهای جهانم.»
ساعت ٥:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٧/۱۸  کلمات کلیدی: از دلتنگی و شیاطین دیگر

  کاش یکی بود و علت همه بادهای جهان را توضیح می داد. این باد که می وزد از مغرب دارد ابرها را می برد. این یکی پروانه آورده. آن که فردا از راه می رسد بارش پاییز است و برگ. کسی بود که می دانست که پشت تمام گریه های دنیا غصه نیست. که گاهی داری برای چیزی که اتفاق نیفتاده عزاداری می کنی. برای لحظه ای که وقتی برسد، دیگر رسیدنش هیچ ارزشی نخواهد داشت. بس که اشک و خیال خام به پایش ریخته ای.

آیا این همه حس زنانه است؟ این که بخواهی یکی ایستاده باشد در قاب پنجره ای که آنقدر دوستش داری و ساده حرف بزند، انگار که یک روز ساده آفتابی است در اواسط بهار پارسال. اما حالا پاییز است و من اینجا هستم. گیرم که کمی مست اما نشسته ام و سایه افتاده روی روزم. از حرفهای نگفته سنگینم.

با یک شبح جنگیدن سخت است و تازه چرا بجنگم؟ هیچ کسی در تمام این دنیا نیست که ارزش جنگیدن داشته باشد.

می خواستم از تمام بدیهای دنیا بنویسم اما این نور زرد پشت پنجره ام دارد دیوانه ام می کند. می دانم در خانه روبرو از همین پنجره ها آفتاب عصر پاییز خودش را پهن کرده تا وسط فرش. می دانم زنی آن طرف همین دیوار سفید که نور زردش کرده، دلش گرفته و به پنجره بی آفتاب من فکر می کند.

من باید بنویسم و این زهر را از جانم بریزم بیرون. باید بنویسم که پشت تمام پنجره های دنیا زنی ایستاده است که در ثانیه ای می تواند حالش از بد به خوب و از خوب به بد تغییر کند. زنی که یک لحظه یک عکس می بیند مال بهار دو سال پیش. خودش با شال بنفش. دلش می گیرد و دل گرفتگی اش می پیچد به روز. زنی که نمی تواند همه عکسهای دنیا را پنهان کند. نمی تواند فراموش کند. نمی تواند ببخشد. مخصوصا نمی تواند ببخشد.

می گوید «سرطان گرفته ام.» منتظر بهانه های بهتر نگاهش می کنم. بعد کلمه ها قبل از اینکه بتوانم جلویشان را بگیرم فرار می کنند: « فکر می کنی اگر بمیری برای من فرقی می کند؟» حالا نور زرد دارد می رود و من می توانم تن بسپارم به افسردگی.

من دارم با یک شبح، نه با چند شبح می جنگم. شبحهایی که رقص آتش می کنند. شبحهایی که زشت هستند. خیلی زشت. می گویم : « خداییش زشت نیست؟» می گوید هست. اما چه فرقی می کند؟ اما موضوع این نیست. موضوع این است که پشت لبهای باریک زن چیزی هست از جنس نفرت. قدرت. خشم. من تمام اینها را احساس می کنم. عکسها را می شود پاره کرد. اما لعنت به دنیای دیجیتال. لپتاپت را هم که از پنجره پرتاب کنی باز همه جا پر از کامپیوتر است. همه جا عکسهایی را که نمی خواهی جلوی چشمت می گذارند.

گ.م می گوید این یک مساله علمی است. قانون جاذبه. آدمها این چیزها را بو می کشند. به آینه نگاه می کنم. لبهایم را روی هم فشار می دهم تا بشنوند یک خط باریک. زن توی تلویزیون هوار می زند و زن روبرو دست و پایش را گم کرده. من بلدم داد بزنم. اما داد زدن انگیزه می خواهد و من حالا فقط دلم می خواهد که این غروب و این رنگ زرد برود و من تمام افسردگی ام را بنویسم. مستی هم هست. پرسه می زند. دورم می چرخد. حواسم که بهش نباشد بابا کرم می رقصد. بیخودی شاد است.

می گویم اما من فقط می خواستم جواب یک سوال را بدانم.  آیا راستگویی اینقدر سخت است؟ شاید دیگر نباید فیلم ببینم. داستان زندگی من چطور اینقدر تکه پاره شده و پخش شده توی همه فیلمها و داستانهای دنیا. بروم به جای لپتاپ این دی.وی.دی پلیر را از پنجره پرت کنم بیرون...

 


 
منبر شب هفدهم مهر با موریانه اضافه
ساعت ٤:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٧/۱٧  کلمات کلیدی: دغدغه های ذهنی من

آن وقتها که من بیست و خورده ای ساله بودم، خود گذشتگی توی عشق و رابطه ارزش بود. از ادبیات و فیلمهایی که هی این از خودگذشتگی ها را توی حلقمان می کردند بگذریم، دور و برمان پر بود از زنها و مردهایی که برای وصال معشوق از داشته هایشان و خواسته هایشان گذشته بودند. از خانواده ها. از آرزوی ادامه تحصیل. از آرزوی کار کردن. از مهاجرت. از ماندن و ... ما هم که بچه های همین نسل بودیم و می دیدیم که با همین از خودگذشتگی های سالیان رابطه ها دارد کار می کند و آنقدر پخته و بزرگ نبودیم که شاید لنگ زدن چرخها را ببینیم و بدانیم که هر چرخی که می چرخد و مسیری را طی می کند معنیش حرکت نیست.

عشق و گذشتن برای من هم به وقتش پیش آمد. بماند که به جای یک عشق معمولی من افتاده بودم وسط یک داستان حماسی و با یک شمشیر در دست راست و یک سپر در دست چپ با هزار دشمن مرئی و نامرئی می جنگیدم. بعد پیروز شدیم. خودمان را به ثبت رساندیم و نشستیم به زندگی. تکه هایی از خودم که بیرون رابطه جا گذاشته بودم، با سرخوردگی های سالیان جمع شد و شروع کرد مثل موریانه به جویدن. اول روحم را. بعد رابطه را و سرآخر عشق را.  تا آنجا که من به آینه نگاه می کردم و زنی را می دیدم که نمی شناسمش و نمی فهمم چرا دارد اینقدر از خودش فاصله می گیرد و در این فاصله گرفتن نه تنها چیزی به دست نیاورده که خودش را هم گم کرده. 

چه شد که اینها را نوشتم؟

دیروز توی پلاس کسی مطلبی نوشته بود در مورد رابطه. خیلی از سر شکم سیری و ایده آلیستی که همسر آینده اش باید چنین باشد و چنان. چنین کند و چنان. زیر مطلبش کامنت گذاشتم که تصورات غیرواقعی را دورش خط بکش. همین که دو نفر بتوانند با هم زندگی کنند و در طولانی مدت روی اعصاب هم نروند و نقش قربانی و مظلوم و ظالم به خودشان نگیرند بهترین حالت است. انتظار که نداشتم حرفم را بفهمد. 

بهرحال حالا که افتاده ام روی دور «اوصیکم» اینها را بنویسم که لال از دنیا نروم. شماهایی که عاشقید یا دارید ازدواج می کنید یا حالا هر چی. سر جدتان چشمهایتان را خوب خوب باز کنید. حواستان باشد که چقدر خودتان هستید توی رابطه و چقدر دارید خودتان را قربانی می کنید و روی خواسته هایتان پا می گذارید. این قربانی کردنها یک جایی می آید و آوار می شود روی رابطه و آن وقت چیزی که از رابطه می ماند دیگر به لعنت خدا نمی ارزد. یک جایی بنویسید که یادتان نرود که ما از نسل پدر و مادرهای باگذشت و پوست کلفتمان نیستیم و چرخ که نچرخد دادمان در می آید. از همین حالا، حواستان باشد که درست بچرخد. چرخ ماشین، رابطه یا چرخ گردونتان.  

تا منبری بعد همه شما را به خدای متعال می سپارم. 


 
برزخ خواب و بیدارى در یک جلسه زیادى بیهوده
ساعت ۱۱:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٧/۱٦  کلمات کلیدی: غر می‌زنم، پس هستم

به ناخنهایم لاک گوجه اى را زده ام و زندگى دارد از نوک انگشتهایم مى دود در زمینه لاکى رنگ میز جلسه. این هفته همه اش دویده ام. شب خواب مى دیدم که فرم ترانسمیتال را اشتباه پر کرده ام. بیدار شدم. سه و نیم صبح بود و دیگر خوابم نبرد. روزم شد مثل دیروز. آخر آدمى که اینطور خوابزده است نباید با عدد و رقم و ده نفرى که دورش مى چرخند و مى پرسند: "ما چیکار کنیم؟" سر و کله بزند. ستم است به خدا. همکارم هم نیامده. منم و این ده سر عائله. دویدم و دویدم. مى دوم و مى دوم. بعد سر صبح، خواب بودم یا بیدار که گرماى تنت دوید روى تنم؟ لعنت به این مستى مدام... آیا من باید روزهاى باقیمانده ام را اینطور بى قرار بگذرانم؟ گیج و منگ مایوى بچه را نگذاشتم توى کیفش. بعد راه افتادم توى شهر. مایوى اضافه توى ماشین داشتم. چنین مادرى هستم. براى حوله، در به درى صبحگاهى در پس کوچه ها داشتم. الان بیدارم یا خوابم؟ بچه را نبرده بودند استخر. داد و هوار اضافه براى صبح. بچه را با ده دقیقه تاخیر، خودم رساندم استخر. دوید و رفت. خوشحال بود که از کلاس آزاد شده که برود استخر. ناامیدش نکردم. امیدوارم ناامیدش نکنم هیچ وقت. حالا دور و برم مردها هوار مى زنند و من به هیچ چیزم نیست، بس که خوابم. بس که آن بو پیچیده در مشامم و مانده. بس که مى گویم شیدا دوام بیار. روز آخر هفته است دختر جان، طاقت بیار. طاقت بیار. باران مى خواهم. عادت نمى کنم. عادت نکنم کاش. عادت نکنى کاش و به جاى چشمهایم چشمت به تبلیغ چى توز موتورى نباشد. باران مى خواهم. بارانِ بى امان. بیا فرار کنیم از این شهر. بزنیم به کوه. سه ماه است این شهر نفس ما را گرفته. خدایا من هزار تا کار دارم و ده نفر علاف من هستند و حالا باید بنشینم و این مزخرفات را گوش کنم. خدایا؟


 
خدای چیزهای کوچک
ساعت ٩:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٧/۱۳  کلمات کلیدی: جهت ثبت در تاریخ

تا حالا هزار بار توی قصه هایم از شکستن و پرتاب کردن نوشته ام و هیچ وقت واقعا هیچ وقت نشده بود که چیزی را عمدا پرت کنم که بشکند. یعنی با نیت و قصد قبلی چیزی را پرتاب کنم ، بشکنم و بعد به تکه هایش نگاه کنم. داشتم به داستانم فکر می کردم که مجسمه را دیدم. مجسمه آزارم می داد. خاطره ای را یادم می انداخت. خاطره ای که راهش را نمی کشید از خانه برود بیرون. مجسمه اتفاقا زشت نبود. ظریف بود و کوچک. حتی می توانم بگویم  کمی هم دوستش داشتم. اما بوی خاطره می داد و من از بوکشیدن بین خاطره های کهنه به اندازه هزارساله ها خسته ام. با انگشتهای شست و اشاره هر دو دست گرفته بودمش. سبک بود. خیلی سبک. بعد در یک لحظه هر دو انگشت را از هم دور کردم. دست راست و چپ با هم. مجسمه افتاد و زیر پایم صدای خفه ناشناسی داد و تکه هایش پرت شد تا همه جا. من هنوز داشتم با شگفتی نگاه می کردم. انگار فیلی پریده باشد. انگار خواب خوبی دیده باشم. انگار در یک لحظه باور کنم که می توانم مجسمه هایی را که دوستشان ندارم بشکنم و هیچ کس نمی تواند جلویم را بگیرد. سر سفید یکی از فیگورها زیر پایم بود. گفتم من تو را شکستم و تو هیچ کاری از دستت برنیامد. شانه هایش رفته بودند زیر میز. نمی توانست شانه هایش را بالا بیندازد. دیگر تا هیچ وقت خدا نمی توانست شانه هایش را بالا بیندازد. من خدایش بودم و نابودش کرده بودم. نمی توانست دوباره آزارم بدهد. برای یک لحظه کوتاه آنقدر توانا بودم که در خانه جا نمی شدم. در پوست کوچکم جا نمی شدم. در لحظه های کوتاه کسالت بارم جا نمی شدم. بعد تکه های تن قربانیهایم را جارو کردم. برگشتم به قصه ام. دیگر می دانستم. آن صدا را شنیده بودم. صدایی از شکستنی برنامه ریزی شده. با صدای شکستن لیوان و نمکدان و کاسه فرق داشت. با صدای حاصل از اتفاق فرق داشت به خدا. آتیلای مغرور و مشعوفی بودم. خدای ظالم مجسمه های چینی ... 


 
چهارشنبه ای از جنس«ما شبی دست برآریم و دعایی بکنیم.»
ساعت ٩:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٧/٩  کلمات کلیدی: از دلتنگی و شیاطین دیگر ، روزهای من

یک. یعنی زور دارد ها. خشمت آنقدر بیات شود که دلتنگی بیاید جایش را بگیرد. سفت و محکم بنشیند روبرویت. بعد چاره ای نداشته باشی جز به رسمیت شناختنش. لاک سرخابی بزنی و بگویی به جهنم. دوز «به جهنم»ی که سر صبح زده ام توی رگ زیاد بوده. برای چهارشنبه زیاد بوده لابد. اصلا «صدا کن مرا، صدای تو خوب است» لعنتی...

دو. پسر سر صبح بی ادا بلند شده. بی ادا صبحانه خورده و لباس پوشیده. بی ادا رفته مدرسه. یک جوری ژورنال طور شده بود زندگیم. یک وشگون از خودم گرفتم. خواب می بینم لابد.

سه. صبح امروزم از نصفه شب شروع شده. با تا کردن لباسهای شسته. بعد لحاف قرمز را کشیده ام روی پسر که بعد صد سال توی اتاقش خوابیده. ملافه ها را عوض کرده ام. چرخیده ام توی خانه ام. ظرفهای شسته را چیده ام توی کابینت. خاک روی پیشخوان را گرفته ام. تخم مرغ عسلی درست کرده ام و همه این کارها را کرده ام و تازه شده 6 صبح.

چهار. شاعر می فرمان « غم هجران تو را چاره ز جایی بکنیم.» متاسفانه نمی فرمان از کجا و چاره کو و اصلا مگر می شود؟

پنج. پسرم گفت شال بنفش؟ خیلی وقت بود سرت نکرده بودی. مگر نباید با مانتوی سیاه شال سیاه سر کنی؟ گفتم نه با مانتوی سیاه هر شالی می شود سرت کنی اتفاقا. من زده ام به خط بنفش. گفت من این شال را دوست دارم. گفتم من هم تو را دوست دارم ...

شش. انگشتهایم که اینقدر شنگول می شوند غصه سراغم نمی آید. تا دارم کلمه هایم را می نویسم چشمم می افتد به رقص لکه های سرخابی روی کیبورد و خوش خوشانم می شود. یک جور خوبی خوش خوشانم می شود. یک جوری که انگار امروز فرق داشته باشد با روزهای دیگر. یک روزی که انگار مهر باشد و پاییز. که انگار این هوای کوفتی سرد شود بالاخره و ما ژاکت بپوشیم.

هفت. مادری هستم که گرمکن تن بچه اش کرده و افتاده به التماس که می شود هوا سرد بشود امروز؟ همکارها دارند می خندند. توی این آتلیه 40 نفره تنها مادر خل منم. دایناسور زنده. بیایید در موزه ها را باز کنید.

هشت. یعنی بچه هه از عصر که می رسد تا شب که می خوابد یک بند از این کلش آف کلانز حرف می زند. یک بند ها. وسط مشق. وسط غذا. وسط کارتون دیدن. ای خدا ای فلک ای طبیعت شام تاریک ما را سحر کن. یا اینکه مرا با قید دو فوریت بخور!

نه. بیا برویم از این ولایت من و تو اصلا!

ده. سر صبحی زده به سرشان. هم آتلیه ای ها. کناریم می گوید چهارشنبه است. کاش هر روز چهارشنبه بود.

یازده. بس است. دارند سرودمان را می زنند. برویم کار کنیم.


 
از ف تا فرحزاد در سه ثانیه، شاید هم کمتر ....
ساعت ٦:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٧/٧  کلمات کلیدی: غر می‌زنم، پس هستم

یک. تمام شب توى سرم بتن مى ریختند.

دو. آدمیزاد است دیگر. یک حرف یا یک کلمه گاهى پرتابش مى کند به دریاى بیهودگى. بیهودگى همان فرق نور است و کورسو. همان جا که به جاى شباهتها، تفاوتها توى چشمت مى روند و آى درد دارد.

سه. فقط گفت ف. من اما راه فرحزاد را از بر بودم. فرحزاد برهوت بود و من به خودم مى لرزیدم که چه بلایى سرم آمد که باز اینجا ایستاده ام و دارم براى ساده ترینها مى جنگم.

چهار. بعد صد سال آن تصویر ذهنى را ساختم. حتى ساختن یک تصویر ذهنى هم درد داشت. اما ساختم و زل زدم به شیداى توى تصویر. حالش خوب بود. نمى دوید انگار ... دویدن در امروزش جا مانده بود.

 پنج. "تو هیچ وقت ترکم نمى کنى. فقط مرا به نقطه اى مى رسانى که روبرویم تنهایى باشد و سکوت. بعد مى نشینى و رفتنم را تماشا مى کنى." این جمله را یکى از شخصیتهاى داستانم گفته. آدم درست و حسابیى نیست. جدى نگیرید.

شش. در فرحزاد برف مى آمد و کسى روى تکه هاى دل من پاتیناژ مى کرد.

هفت. ف گفت تو چرا اینقدر بى صبرى. گفتم تازه این ورژن آب از سر گذشته و صبور است که تو مى بینى والا اصل اصل شیدا زنى است که صبورىِ همین ماههاى اخیر را هم ندارد.

هشت. رسد آدمى به جایى که از ف تا فرحزاد سه سوته برود و برگردد و یک عالمه یخ سوغات بیاورد.

نه. خسته ام انگار.

ده. مامان بد، مامان بد ...

 یازده. نیفتاده ام روى دور. آشپزى سختم است. با کوه ظرفها کشتى مى گیرم. نمى رسم. مى دوم اما نمى رسم.

دوازده. فرحزاد جاى مزخرفى است. خیلى وقت بود نرفته بودم. خیلى وقت بود با سرم زیر برفهاى ناموجود تابستان خوش بودم. اما فرحزاد جاى مزخرفى است.

سیزده. دوشنبه و من دارم تکه تکه مى شوم. کاش مى شد بروم استانبول. از همه، از همه بروم. بروم سرم را بکوبم به سنگهاى خودم و باور کنم که از آن همه خوش بینى در من چیزى نمانده است.

چهارده. یا خدا، به چهارده رسیدم و تمام نشد.

پانزده. یکى این آینه را از روبروى من بردارد ...

 شانزده. به قول فروغ "برویم" دیگر نه خواب و نه بستر و نه تنهایى جواب نمى دهد. برویم.

هفده. براى ثبت توى تاریخ خودم: من همینطورى ته مى کشم. یک چوب خط دیگر روى دیوار و چه کسى کى تمام دیوارم را خط خطى کرده است؟

هجده. آدمیزاد است دیگر. یک وقتى فکر نداشته هایش مى آید جلوى چشمش. فکر بادمجانهایى که سرخ نکرده و غذایى که حتى توى خیالش هم خوشمزه بود، اما پخته نشده و به جایش کباب شب را سوزانده. بماند که بچه دلداریش داده که خیلى هم خوب است.

نوزده. "کفشهایم کو؟" پدّسگ؟


 
«آیا چه خطا دید که از راه خطا رفت»مثلا؟
ساعت ۱۱:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٧/٥  کلمات کلیدی: بیخوابی

تمام شب، من و عقربه ها با هم جنگیدیم. چسبیده بودند به هم. یک ساعت تمام ساعت 4 و نیم بود و من زل زده بودم به اینکه ثانیه شمار می چرخد یا نه. اگر باتری ساعت را تازه عوض نکرده بودم، می گفتم ساعت خوابیده و حسرت می خوردم که ساعت خوابیده و من بیدارم. اما ساعت بیدار بود و من خوابم نمی برد. تمام شب هزار بار غلت زدم و فکر کردم به اینکه تقصیر پنجره هاست یا ملافه ها یا دلتنگیم که خوابم نمی برد. تمام شب بی هیچ تصویری توی خودم غرق شده بودم. دنبال صدایی بودم که سکوت کرده بود. حالا گیریم که بعد صد سال آن ندای درونی برگشته باشد. آنقدر دیر و دور حرف می زند که با هم غریبی می کنیم. بار اولی که شنیدمش ذوق کردم. تو بگو صد سال بود حرف نزده بود. حالا نه اینکه حرف مهمی بزند ها. چرند می گوید. اما وسط آن همه صدایی که با هم توی سرم حرف می زنند این یکی فرق می کند. بعد دلم می خواست برقصم و حال «ویران شود این شهر که میخانه ندارد» بر من مستولی شد. نه نصفه شب ها. قبلترش. شما که از زنی که شب نخوابیده انتظار ندارید که وقایع توی ذهنش توالی منطقی داشته باشند؟

صبح نشستیم با هم لذتهای ساده زندگی را طبقه بندی کردیم. او گفت اول خواب. من چیز دیگری گفتم. جواب من البته چند ماهی است که عوض شده. قبلتر من هم می گفتم خواب لابد. زندگی اینطوری است دیگر. گاهی می خواهد بهت نشان بدهد که در سی و بوقی سالگی چه کم فهمیده ای و بعد آن عطش بگیردت که بخواهی بیشتر بفهمی. هفته شروع شده. بچه مدرسه است. من انگار دارم توی خواب راه می روم. توی خواب حرف می زنم. توی خواب نامه ها را جواب می دهم. توی خواب هماهنگی می کنم. توی خواب وبلاگ می نویسم. لعنت به شنبه ای که بدجوری شنبه است و بی خوابی آیه شیطان است. می خواهد باورش کنی که هست.

حافظ حالم را گرفت سر صبحی. فکر کن که چیزی مانده باشد گوشه احساست و حافظ آن را بیاورد و بکوبد توی صورتت. گاهی وقتها همینقدر بی معرفت می شود حافظ و من می مانم و پشیمانیم. قبل از 9 کارت زدم و دلم می خواست نیایم سرکار. گفتم من تا آخر امسال بیشتر کار نمی کنم بعد باید یکی را پیدا کنم برایم بیمه رد کند و بنشینم برای خودم بنویسم. بعد دوتایی فکر کردیم که حوصله من سر می رود.

فیلم مزخرفی که عصر دیده بودیم جایی توی ذهنم اشغال کرده بود که زنی که داشت هیولا می شد آخرش چه شد. گفتی مرد دیگر. ( به ضم میم) گفتم خب چطوری؟ دلش را که نداشتم تنهایی ببینمش. عصر جمعه دیروز بدجوری عصر جمعه بود و من همه اش فکر می کردم آخرش هم راه نرفتیم و اگر پاییز نرویم توی تهران راه برویم پس کی راه برویم؟

اصلا غروب دیروز خوب نبود. می خواستم برگردم خانه و حالش را هم نداشتم برگردم خانه. یک جوری میانه میدان بی حالی ولو شده بودم و بچه زنگ زده بود و باز بیشتر دلم تنگ شده بود. فیلم دوم هم خوب نبود. هی شخصیتها پیچیدند توی هم و دنبال هم کردند. بعد نشستم به چت. این گروه. آن گروه و شب بی معنی تر از آنی شد که بود. بعضی غروبها همینند. ده شب و من دلم می خواست راه بروم. دلم می خواست جمعه نباشد و نمی دانستم می خواهم چه روزی باشد.

حتی حالا که پشت میز نشسته ام و روزم دارد مثل گربه بازیگوشی دنبال دم خودش می دود نمی دانم که دلم می خواهد چه روزی باشد. پرم از یک عالمه «دلم نمی خواهد.» خدا این هفته را به خیر کند.


 
کبوترها و گنجشکها خمیر نان باگت دوست ندارند.
ساعت ٩:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٧/٢  کلمات کلیدی: روزهای من

یک. دوم مهر ماه. چهارشنبه. این یک جمله خبری است که خبرهایش را یواشکی توی گوش من می گوید.

دو. نزدم به کوه. خوابیدم بعد از پست دیروز. خواب دیدم نیلوفر با بچه هاش و مبلها و میزهاش کوچ کرده به خانه من. گفت: « یه مدت می مانیم تا آبها از آسیاب بیفتد.» توی خانه تا چشم کار می کرد پر بود از مبل و صندلی. به جای این در چوبی قرمز درهای شیشه ای بزرگ داشت و من و نیلوفر ایستاده بودیم به تماشا. توی خانه امن بود انگار. بیدار که شدم پاییز بود.

سه. دیروز با سینا خانه را تمیز کردیم. حالا خانه ام دارد نفس می کشد و می گوید: آخیشششش ...

چهار. گفت تو چیزی را از من پنهان می کنی. آیا باید می گفتم که چقدر صدایش را دوست دارم وقتی بلند بلند شعر می خواند؟

پنج. می خواستم از «تن دادن» بنویسم. نوشته درد داشت. زنها دورم بودند و قصه هایشان. نه اینکه مردها کم قصه داشته باشند ها. اما زنها حرف می زنند و مردها سیگار می کشند و پیر می شوند. برای همین از زنها نوشتن برایم همیشه راحتتر بوده.  اما نمی توانم از «تن دادن» بنویسم. امروز نمی توانم. آن هم وقتی درد تازه دست برداشته از سرم. وقتی لاک یاسی زده ام و فکر می کنم زندگی ارزش زندگی کردن دارد.

شش. دیشب تمام کارهایم که تمام شد و بچه که خوابید ساعت نه بود. من مانده بودم با یک شب دراز. فیلتر شکن کار نمی کرد. داستانم نمی آمد. خانه تمیز بود و ظرفها شسته. دلم بال بال می زد و کاری از دست من برنمی آمد. گنجشکها و قمریهام کوچ کرده بودند به لانه هایشان. گلدانهایم سیراب بودند و من تشنه، توی خانه ام می چرخیدم و به در و دیوار دست می کشیدم. کتابهای نخوانده جیغ و داد می کردند و خیالم نبود... بقیه این سطر خیالات جسمانی و شدیدا جسمانی من بود که به ضرورتهای سانسور حذف شده. با این سانسور چی درونم عجیب نیست که یک سمت دولتی چیزی به هم نزده ام... هیع!

هفت. گفت ما که غریبه نیستیم. این دوست پسر افسانه ای‌ات را رو کن معاشرت کنیم. داشتم می خندیدم. عصر پاییز خانه بود و نور رفته بود تا لابلای برگ درختها. سینا داشت تام و جری تماشا می کرد.

هشت. « در راه تو کی ارزشی دارد این جان ما، پاینده باد خاک ایران ما...» هر روز صبح. اینجا . ساعت 9.

نه. همکار کناری که مونیتور من توی حلقش است سر صبحی با هدفون چنان آهنگ دیش داف شش و هشتی گوش می کند که بیا و ببین. نمی توانم خنکی سر صبح و رخوت و چهارشنبه را ربط بدهم به «شب شب شعر و شوره» خدا به خیر کند...

ده. پاییز توی آتلیه است. ساعت 9 صبح. سرودمان را خوانده اند و نشسته ایم. یکی یک جا دارد توی دل من همزمان که رخت می شوید زیر لب یک آواز عاشقانه می خواند.

یازده. ... یازده به جای همه چیزهایی که ننوشتم. به جای همه حرفهایی که باید داد بزنم. به جای تمام لحظه هایی که دریغ کرده ام از این وبلاگ. به جای آوازی که زیر لب خواندم تا دم در. به جای صندل سفید. به جای خواستنت.

دوازده. ژاکتهایم از زور بی صبری از کمد آویزان شده اند. پاییز بیاید و بماند. خیلی بماند لطفا.

سیزده. «کاش این ماجرا به سر نیاید...» 


 
یادم باشد عاشقانه اى براى یخچالم بنویسم، یکى از همین روزها ...
ساعت ٤:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٧/۱  کلمات کلیدی: از دلتنگی و شیاطین دیگر

حالم بد بود. مى دانستم و نمى دانستم چرا. ترافیک بود و تنهایى. بچه یک بند حرف مى زد که قلعه اش را چطور درست کرده و توى بازى زامبیها چند تا گلدان دارد و من نمى شنیدم. خیالم مانده بود روى یک نقطه. یک لکه. روى دست چپ. چه چیزى در مورد آن زخم بود که آنقدر اذیتم کرده بود؟ نمى فهمیدم و مى فهمیدم. دردى که مال من نبود. زخمى که روى تن من نبود ولى جایش مى سوخت. به پسرم گفتم «دلم گرفته.» پرسید: « یعنى چى؟» باید مى گفتم یعنى که قلبت اینطور پابرهنه روى شیشه ها راه برود. چه مى فهمید؟ گفتم یعنى ناراحتم. بعد رفتیم نان و شیر خریدیم براى تغذیه مدرسه. شامش را که دادم اندوه رسیده بود تا لبه چشمهام.

درد داشت خفه ام مى کرد. مى دانستم و نمى دانستم. شاید از آن نقطه هایى بود که مى دیدم بودنم و نبودنم فرقى نمى کند. از آن جاهایى که مى خواستم بدانم چرا بودن و نبودنم فرقى نمى کند. آن زخم کوچک کوچ کرده بود به قلبم و بزرگ شده بود و دهن باز کرده بود و از دست من کارى بر نمى آمد جز تماشاى باب اسفنجى لعنتى و ماکارونى درست کردن و نوشتن هزار باره اسم سینا روى تمام مدادهاى دنیا.

نه ایوانى بود که بروم دستم را روى پوست کشیده شب بکشم و نه کسى که بشود این درد را نشانش داد و نگوید احمقى. کز کردم توى خودم. کوه ظرفها را شستم. دلم فرار مى خواست. فرار از خودم، از بچه ام، از قلب پا برهنه احمقم ... و به جاى همه فرارهاى دنیا توى خانه ام بودم و داشتم از زور نتوانستن دق مى کردم. حتى نمى شد گریه کرد. بعد با پسرک رفتیم توى تخت. هشت و نیم نشده بود. خوابم برد. دو و نیم بود که بیدار شدم و هنوز همه فکرهام دور دایره کوچک و زشت آن زخم مى چرخید و هنوز مى دانستم و نمى دانستم چرا اینقدر جایش درد گرفته. نوشتن که درى را باز نکند پس چیزى هست. چیزى بزرگتر. غم انگیزتر. «تو دارى چیزى را از من پنهان مى کنى.» قلبم، ایستاده بود روبروم دست به سینه:«خب؟» زهر مار خب. هر چه مى کشم از دست توست. بمان دور سر این بچه بگذار زندگیم را بکنم.

گ.م چه نوشته بود؟ اهداف کوتاه مدت. بله. حتى گ.م هم گاهى اشتباه مى کند. من داشتم دور خودم مى چرخیدم و هدفم فقط این بود که سرم نخورد به دیوار و دیوار تمام زندگیم بود. به آدمها و حسرتهایشان فکر کردم. به "هر کسى از ظن خود شد یار من" شان. به لحظه هایى که دلم مى خواست تنها باشم و بقیه لحظه هایى که دلم مى خواست تنهایى را بیندازم دور. حالا نیمه شب است. من بیدارم و یخچال بیدار است و هنوز نمى دانم چه مرگم است.

نوشتن دردم را دوا نکرد و مى ماند مرگ. آن هم که نمى شود. پس کى فردا این بچه را بفرستد مدرسه؟ شیر و ساندویچ را بگذارد توى کیفش و لبخند بزند. کى پشت در مدرسه دلش شور همه چیز را بزند؟ اشکهاى دیوانه. کاش مى شد به یخچال بگویم که روز آخر تابستان یعنى چه. بگویم که از سر صبح همه چیز حالم را بدتر کرده بود. تا آن دایره کوچک لعنتى نقطه پایان گذاشته بود روى جمله اى که توش هزار بار استیصال تکرار مى شد. از زور نتوانستن تمام تنم تیر مى کشید. از اینکه بودن و نبودنم هیچ فرقى نمى کرد. از اینکه حتى گ.م مى گوید که من باید اهداف والا و چرند کوتاه مدت داشته باشم و من فقط مى خواهم بنویسم. بنویسم و بنویسم و کلمه ها سیل باشند و ببرندم. پرتم کنند به رودخانه اى، دریایى، اقیانوسى شاید.

مى خواهم نصیحت نشنوم. هیچى نشنوم. جز صدایى که بگوید «هیس...» و چرا دیگر کسى نمى گوید هیس... بعد یادم مى آید که همینطور زمزمه «هیس» توى گوشم بود و ویران شدم و تمام. بسم نبود؟ شیشه ها را از کف پاى قلبم کشیدم بیرون. نشاندمش روبروى پسرم، بچه خفته ام. گفتم فقط به همین فکر کن. گفت خب. یک تکه شیشه بزرگ مانده بود. سرش را انداخت پایین. گفت «نمى فهمند.» گفتم: «نمى فهمند.» بعد همه شان مى روند، من و تو و بچه مى مانیم و پاییز و بیا اصلا برویم روى همه برگهاى دنیا راه برویم. لبخند زورکى زد. بچه توى خواب چرخید.

بعد یادم آمد سه شنبه است. روز اول پاییز. من خیلى خیلى کوچکم اما به مدرسه نمى روم. یادم آمد دستهاى ناتوان سیمانیم توى جیبم جا نمى شوند. کاش یکى از وسط شعر "کفشهایم کو"ى سهراب بدود و مرا با خودش ببرد. کاش کسى جایى به من فکر کند و من نخواهم همه دردهاى دنیا را توى صندوق عقب ماشینم از این سر به آن سر شهر ببرم. لعنت به همه قصه هاى دروغگوى دنیا. باید خودم و اندوهم را بردارم پرت کنم یک جا که دستم بهش نرسد... نوشتن که دردى را دوا نکند فقط مى ماند مردن و امشب حتى نمى توانم بمیرم.