خیلى دور، خیلى خیلى نزدیک
ساعت ٦:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۸/٢٩  کلمات کلیدی: روزهای من ، «و زخمهای من همه از عشق است»

از فاصله نزدیک، چینهاى کنار چشمش مثل رودهاى باریک و سفید در آفتاب سوختگى صورتش دویده بود. من همان لحظه و همان جا هم دلتنگش بودم. انگار کن که سفر زودتر مرا با خودش برده بود و به جاى روزهایم، آن شیارهاى باریک و عمیق را روى لحظه هایم جا گذاشته بود. هزار بار گفته بودم که حیف را از روزهایمان بیرون کنیم و حالا "حیف" مثل یک میهمان ناخواسته ى موذى نشسته بود جلوى چشمهایم و سالهایى که از سرم گذشته بود، آب شدند در رودهاى سفید و ریختند به هیچ و عمرمان رسیده بود به نیمه، شاید هم بیشتر و هنوز فکر مى کردیم آینده آن لحظه هاى موهوم خوشایند است که صدایش را به آواز از دور مى شنویم. گفت آدمها حواسشان نیست و پیر مى شوند و به پدر و مادرهایمان فکر کردیم و حواسمان نبود به خودمان فکر کنیم. فکر کردم به شیارها و رودها و موهاى جوگندمى و قلبم پر شد از عشق. نگاهش نکردم. عشق را فرستادم از کناره هاى چشمش سر بخورد تا روى سینه اش و بعد برود تا زمین و سنگ و هیچ و من هزار ساله بودم و هنوز ته قلبم پرى کوچک غمگینى نى لبک مى زد و تمام نمى شد. گفتم باید بروم. دیر شده و من دیگر نمى توانستم از آن سفیدى عمیق چشم بردارم و به جاى تمام سالهایى که از دست داده بودم، برادرم را از نو بزرگ مى کردم. گفتم سالها رفته اند و ما رسیده ایم به این همه تجربه هاى بیهوده. دلداریش مى دادم. دلتنگ بودم و تمام لحظه هایم را به چینهاى عمیق دور چشمهایش باخته بودم.


 
عاشقانه های اواخر سی و خورده ای سالگی با گلدان اضافه و نان و نمک
ساعت ۱:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۸/٢٤  کلمات کلیدی: روزهای من

یک. آهنگ سوم آلبوم آخر چاوشی، می گوید: « من بی تو چیزی نیستم جز پرده بی آفتاب، جز رختخواب کهنه و لیوان آب و قرص خواب» بعد یک جور خوبی می گوید. یک جوری که آدم خوش خوشانش می آید حرفش را باور کند. که هنوز در انتهای سی و خورده ای سالگی باور کند که عشقی چنان هست یا می تواند باشد که بی تو چیزی نباشد جز همین ها. یا تو بی او به جای اینکه سر و مر و گنده به زنده مانیت ادامه بدهی، همینجور ویران بمانی. بعد ته ته دل از زور مار خوردن افعی شده ات می دانی که همه اینها دروغ است. اما از آن دروغهای شیرین خوب است. از آن دروغهایی شیرین خوبی که می شود برای یک روز کوتاه باور کرد. می شود یک غروب یا دو تا را باهاش سر کرد. این روزها هی می خوانم «من بی تو چیزی نیستم، من بی تو اصلا نیستم.» و صدایم در خودم دو برابر می شود. این روزها دوست دارم باور کنم و به سی و خورده ای سالگیم توی آینه ها دهن کجی کنم.

دو. انگشتم را بریده ام. بد بریده ام. بعد از چهار روز حالا روی زخم ورم کرده و نبض دارد. نمی دانستم که نوک انگشت هم می تواند نبض داشته باشد. این روزها به زخم کج روی دست چپم نگاه می کنم و فکر می کنم دیگر هیچ وقت مثل قبلش نمی شود و بعد شانه هایم را می اندازم بالا. برای آدمی که تکه تکه خودش را جمع کرده از انفجار کوه و کوفت و زهرمار یک انگشت بریده که چیزی نیست. کرگدن درونم خشمگینانه پایش را روی زمین می کشد و من فکر می کنم خب که چی؟ بالاخره باید با این انگشت سر کنی. همانطور که یاد گرفتی با هزار تا چیز بدتر از آن سر کنی.

سه. داشبورد ماشین دهن گشادش را باز کرده و ماههاست که همانطور باز مانده. از هر کسی که سوار ماشینم می شود باید بابت این منظره عذرخواهی کنم و توضیح بدهم که دو بار ماشین را برده ام نمایندگی و قفل داشبورد را نداشتند یا اینکه داشتند و آن موقع نداشتند و خلاصه قیر و قیفمان جور نشد که نشد. این است که داشبورد مانده با دهان باز. توی دهانش پر از کاغذ است. نمی دانم کجا می شود این قطعه را خرید یا اصلا می شود خرید یا نه.  ال 90 است.

چهار. کتاب فنگ شویی را باز کرده ام و دیدم کنجی که کنج عشق است پر کرده ام از کتاب. بد که نیست اما به هم ریخته است. باید مرتب باشد. باید مجله های کهنه را جابجا کنم. باید آن جعبه پاره را از آن گوشه بردارم. باید باید باید ... بعد هر روز نگاهم می افتد به آن گوشه و فکر می کنم توی عشقم پر از کتاب است. فکر می کنم به آن «ایت ایز کامپلیکیتد» و می بینم که هست. تقصیر را می اندازم گردن کتابها.

پنج. «من بی تو چیزی نیستم، من بی تو اصلا نیستم. شاید کسی که عمریه، دنبالشی من نیستم.»

شش. رئیس نیست. داریم با دخترها می خندیم به آینده موهومی که ساخته ایم. آینده ی پیری کوری و تنهایی وسط خنده های سی و خورده ای سالگی و آتلیه ای که پر از این همه گلدان است آنقدرها هم ترسناک به نظر نمی رسد.

هفت. بالاخره حالم خوب شد. بالاخره....


 
« آن زن دیوانه که رفت، آن مردک دیوانه چه شد؟»
ساعت ۸:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۸/٢۱  کلمات کلیدی: پُزوووو

حتی حالا که سالهای سال از غارنشینی گذشته، هنوز آدمها دست از جنگهایشان برنداشته اند. انگار که آدمی هنوز به جنگ زنده است. جنگی که حالا اگر سر بقا نیست، سر چیزهای پیش پا افتاده تر و ابلهانه تری می تواند هنوز باشد و اگر جنگ نباشد، زندگی کم کم معنایش را از دست می دهد.

رودخانه از مرداب جالبتر است و البته که «هیچ کس در جوی حقیری که به گودالی می ریزد مرواریدی صید نخواهد کرد.» یکی مثل من از آپارتمانش می زند بیرون تا غار خودش را بسازد و دم غار بایستد به نگهبانی. با نیزه ای نامرئی و لبخندی مصنوعی. یکی دیگر که زندگی خالی و پوشالیش اشتیاقی در دلش زنده نمی کند، دلش را خوش می کند به درست کردن جنگهای خیالی.

در این جنگها با شمشیری از رو بسته، با کسی می جنگد که نه تنها با او سر جنگ ندارد که مدتهاست عبور کرده. از آن کوچه بن بست. از آن خانه دلگیر که دوستش نداشت. از آدمهایی که حتی یک لحظه دلش برای یک کدامشان تنگ نشده. گ.م. می گوید خیلی هم طبیعی است و آدمها جنگهایشان را لازم دارند.

اریک برن در کتاب بازیهایش می گوید که هیچ کس نمی تواند تنهایی بازی کند. آدمها همبازیهایشان را هم لازم دارند. حالا کسی در جنگی خیالی شمشیری خیالی تر را کشیده به روی من. راستش به من مربوط نیست که او حوصله اش سر رفته یا تفریح بهتری ندارد، من بازی نمی کنم. جنگ من و غار من واقعی هستند. شمشیر من نه از رشته های خیال که از فولاد است و تیغه اش زیر نور برق می زند. اسب آهنی من، هر روز خدا سرش را برای نوازش دستهای من خم می کند و رویاهای من، آنقدر تند می تازند که کسی به گرد پایشان نرسد.

اما با احمقها بازی نمی کنم. برای چیزی که نمی خواهم، که مدتهاست نمی خواهم، نمی جنگم. منتظرم شوالیه دروغین زیر نوری که از آفتاب می تابد، تغییر شکل بدهد و بشود همان چیزی که واقعا هست: زنی با یک زندگی خالی و مغزی خالی.

من مرداب بوده ام. برای همین است که مرداب را می شناسم و کوچه های بن بست را. اما دیگر نمی گذارم آدمهای گل آلود کدرم کنند. آنها را می برم و توی قصه هایم اسیرشان می کنم. به سکه ناچیزی می فروشمشان به گدایی. رهایشان می کنم تا سر چهارراههای تمام داستانهای ناتمام من اسفند دود کنند و به راننده ها برای فالی التماس کنند: « فالت ببینم؟» انتقامم در کلمه هاست. جایی که دست کسی بهش نمی رسد. تمام زنهای دیوانه قصه هایم دست به دست هم می دهند و کنار دیوانگی آشکار و بی معنی شان، من دیگر آنقدرها هم دیوانه به نظر نمی رسم.


 
« ماهیها حوضشان بی آب است.»
ساعت ٩:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۸/۱٩  کلمات کلیدی: روزهای من

یک. می گوید یادت هست چقدر اه و پیف می کردیم وقتی بابا ما را می برد بازار ماهی؟ می گوید حالا که سنم رفته بالا لابلای ماهیها پرسه می زنم و عشق می کنم. گفتم من هم همینطور. گفتم تمام بازار ماهی را قدم به قدم بو کشیدم و عکس گرفتم و بچه شدم. گفت همه چیز خیلی عوض شده. گفتم هوم عوض شده. ساعت یازده شب بود و ما یک ساعتی بود که داشتیم حرف می زدیم. بچه خوابیده بود. بلند بلند توی اتاقم خوابیده بود. من بیدار بودم و به تمام وقتهایی فکر می کردم که عقب ماشین نشسته بودیم و نق می زدیم و ماهی دوست نداشتیم.

دو. می گوید تو با من مثل بچه رفتار می کنی. بعد سرش را عین عین شهرام کج می کند و عین عین شهرام نگاهم می کند. کم مانده سر سهم بیشتر از سیب زمینی سرخ کرده بیفتیم به گیس و گیس کشی. گاهی باید به خودم یادآوری کنم که این بچه ام است و برادرم نیست. گفتم گاهی؟ منظورم بیشتر وقتهاست.

سه. می گوید دختر پشت باجه پرسید ادوکلنتان چی هست؟ خیلی خوشبوست. ادوکلن را من انتخاب کرده ام. چشمهایش دارد از شیطنت برق می زند. می گویم کدام باجه؟ کدام بانک؟ اسم و مارک ادوکلن روی شیشه نیست. اسم ادوکلن یک راز است بین من و دختر پشت باجه.

چهار. می گویم بهم اسمس داده اند که یادداشت این هفته را زودتر بفرست. یادداشتت را زودتر خرج کرده ایم. می پرسد یعنی چه؟ می گویم یعنی لازم داشته اند و چاپ کرده اند. می گوید پس کو؟ تو نگهشان نمی داری؟ می گویم نه. تو برای من یادداشتهایم را نگه می داری. همین کافی است.

یک. بگو کی بلیت بخرم پس؟ می گویم خبر می دهم. می گوید باید بیایی تا صبح بیدار بنشینیم. می گویم خب. می گویم پسرم را هم می آورم. می گوید دو تا بلیت مهمان منی. هر کس را دوست داری با خودت بیاور.

دو. فرمانده وار چرخ خرید را گرفته دستش. لیست را گذاشته جلوی رویش و با دقت یک افسر ارتش آیتمهایی که خریده ایم را از توی لیست خط می زند. گاهی که چیزی را پرت می کنم توی چرخ دادش در می آید که این که توی لیست نیست. سرخوش است از فرماندهی لشگر کوچکش. مادرش و چرخ خرید و لیست. من سرباز کوچکی هستم که حقوقش را گرفته و مسلح است به مقدار زیادی عشق و یک کارت بانکی.

سه. می گوید بیا پایین. بعد تمام خیابان را پر می کند. تمام خیابانی را که من صبح پیاده از ماشینم می دوم تا شرکت و سردم می شود. سرما می رود و جایی خودش را پنهان می کند. من می مانم و پاییز کوچه ها که حالا هزار رنگ دارد و هیچ کدامش غم انگیز نیست.

چهار. می گوید ماهیها را پاک کردم اما تو یک قیچی لازم داری. برایت می خرم. من قیچی لازم ندارم. خودش است که برای ماهی پاک کردن قیچی لازم دارد. جراحی که ماهیها را با دقت روی آّبکش کنار سینک گذاشته و ایستاده دست به کمر. می گویم بله قیچی لازم دارم. لطفا برایم بخر. می گوید ماهی ات که تمام شد بگو خب؟ می گویم خب.

یک. کاش اینجا بودی و با هم ماهی می خوردیم.  


 
جان من است او هی نزنیدش ...
ساعت ٤:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۸/۱۸  کلمات کلیدی: نوشتن و دیگر هیچ

 

گفتم این یادداشتها تکه‌های روح من هستند. انگار کن که هر بار چنگ می‌اندازم و یک تکه از روحم را با خشونت می‌کنم و می‌نویسمش. گاهی آن کنده شدن را احساس می‌کنم. اشک می‌آید تا توی چشمم. یک بار هم که سر یکی از همین یادداشتها یاد خاطره‌ای افتادم از بچگیهای سینا و نشستم و خوب گریه کردم.

بعد از همین یادداشت بود که اعتراف کردم برای یادداشت روزنامه گاهی گریه می‌کنم. دیده بودمش که می‌نشیند و سخت زل می‌زند به آفریده‌های خودش. می‌دانست که آفریدن دردناک است و هر آفریدگاری حتی اگر خدای چیزهای کوچک باشد مثل ما، درد کشیدن را خوب بلد است.

حالا نشسته‌ام کنار پنجره‌هایم و به ساختمان زرد روبرو و به درختهای خزان زده‌ام نگاه می‌کنم و اشک می‌ریزم. گریه می‌کنم به خاطر دختر بچه ی هشت ساله ای که خاک باغچه ای را زیر و رو می‌کند و دلم بیش از هر کسی توی این دنیا برادرم را می‌خواهد. باید یک جایی در لیست دیوانگیهایم این جریان آفرینش اشک آلود را هم اضافه کنم. که من برای نوشتن 350 کلمه چند دقیقه اشک می‌ریزم و خاطره هایی که راهشان را کج می‌کنند تا یادداشتها، چگونه روبرویم می‌ایستند. یادداشت که تمام می‌شود، خاطره نمی‌رود. روزها و روزها روبروی من می‌ایستد و من باید مدارا کنم و دستم را بکشم به تن خاک آلودش تا راه خودش را تا فراموشخانه ذهنم باز پیدا کند. تا باز کی از انتهای سیاهیها صدایش کنم و قصه‌اش را به روزنامه‌ای و مجله‌ای بفروشم...


 
یک دو سه ... امتحان می کنیم.
ساعت ۱:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۸/۱٧  کلمات کلیدی: دغدغه های ذهنی من

یک. عددها، گاهی بیشتر از آن چیزی که فکر می کنیم مهم هستند. مثلا یک سال. گاهی نگاه می کنی می بینی به یک سالی که از سرت گذشته، به همه دوام آوردنها تا رسیده ای به نقطه ای که باز بتوانی بگویی زنده ای و زندگی می کنی. گیرم نه آنقدرها هم آسان. عددهای دیگری هم هستند. گاهی فقط یک رقم اضافه می شود به یک عدد و بعد می بینی که چقدر دلهره پشت همان یک رقم پنهان شده است. امروز من و عددها به هم اخم کرده ایم. از آن شنبه هایی است که هیچ چیز امیدی برای دوام آوردن نمی بخشد.

دو. اسمها مهم هستند. اسمی که می گذاریم روی یک موقعیت به آن رسمیت می دهد. مثل اسمی که می گذاریم روی یک کودک و تصمیم می گیریم که شیدا باشد یا شکیبا. تا قبلش فقط بچه است. می تواند هر چیزی که دلش می خواهد باشد. اما بعد از اینکه اسمش را گذاشتی دیگر نمی تواند. اگر به یک گیر ذهنی بگویی «طلسم» سنگین می شود. می ماند روی همان نقطه.

سه. قصه ها مهم هستند. گفتی تمام این سنگها قصه دارند. قصه هایی طولانی که شاید برمی گردد به هزارها سال پیش. من یک وقتهایی که مهربانترم فکر می کنم همه آدمها قصه دارند. سنگها اما قصه های شگفتتری داشتند. مال آدمها خلاصه می شد در راههای رفته و حسرت راههای نرفته. سنگها راه نرفته نداشتند. همه راههایشان را رفته بودند تا بشوند یک سنگ سبز با خطهای سفید درخشان در ساحل خزر.

 


 
«اگر لمسم کنی شاید به دنیای تو برگردم.»
ساعت ۱۱:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۸/٩  کلمات کلیدی: روزهای من

یک. گفت : « می خواهی فرندز تماشا کنی؟»

دو. گفت : «ما هم داریم جدا می شیم. دوشنبه می رم دادگاه.» دهانم هنوز از خنده باز بود که این جمله را گفت. خنده به دهانم خشک شد. تا آن لحظه نمی دانستم برای آدم روبرویی چقدر شنیدن این جمله سخت است. آن هم وقتی که فکر می کنی جایی همه چیز دارد درست پیش می رود. یک توپ یخ به آغوشم پرتاب شده بود و من با هر دو دست نگهش داشته بودم. دستهایم یخ کرده بود. یخ کرده هنوز.

سه. جمعه نشسته روی قلبم و بلند نمی شود.

چهار. نمی توانم بیشتر بنویسم. انگار غمگینتر از آنم که بنویسم.

پنج. فقط نوک انگشتها...  لمسش می کنم و به دنیای من برمی گردد.  

شش. وقتی کنترلگر سابق تحت کنترل قرار می گیرد چه اتفاقی برایش می افتد؟

هفت. چقدر دشوار است با چشمهای کسی دیگر دیدن. به راهی که او می کشاندت رفتن. به ساز دیوانه ی او رقصیدن. بعد از یک عمر رقصیدن نشسته ام روبروی دیوار ارغوانی ام. نمی رقصم. کاش نرقصم دیگر.

هفت. گفت بیا بلیتت را من می خرم. تو فقط بیا. دلم برایش پر کشید. دلتنگی آمد نشست روبرویم. کاش این مملکت اینقدر چرند نبود. نمی توانی به آدمهایت بگویی بمانند. نمی توانی بروی. مانده ام بین تکه هایم.

هشت. گفتم این دختر شبیه من است. جواب نداد. فکر کردم خب هست. اصلا شبیه من نگاه می کند. فقط اینکه بور بود و بور بودنش باعث می شد که فکر کنی شبیه من نیست.

نه. بروم این تنهایی را توی خواب غرق کنم. بروم خودم را بپیچم توی بنفشهایم. بروم.

 


 
نه سالگى
ساعت ۱۱:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۸/۸  کلمات کلیدی: من و پسرم

روى میزهاى شیشه اى پر از رد انگشتهاى کوچک است. دخترها توى تراس بازى مى کردند، توى اتاق من. پسرها تمام خانه را در یورشى عظیم اشغال کرده بودند. خانه پر بود از نور و بادکنک و فریاد. شمع که مى خریدیم گفتم سینا این آخرین سالى است که شمع تولدت یک رقمى است و بعد اشکم درآمد. نه سال کجا دویده بود؟ جوجه هاى دیروز، کى اینقدر بزرگ شدند؟ نه سال. پارسال شمع هشت را خریدیم و آن هم سبز بود. یادم مى آید که وقت خریدن شمع مکث کردم، هفت یا هشت؟ به همین زودى رسیده بودیم به نه و من هنوز دلم مى خواست مى توانستم از همه دنیا بدزدمش و موهاى خرمایىش را بو بکشم. اما دیگر نمى شد. بزرگ شده بود. خیلى بزرگ شده بود.

مانا برایم نوشته: "انگار همین دیروز بود که آمدیم خانه مادرت دیدنت. " و من درد داشتم. همه تنم درد بود و آنقدر عاشق موجود کوچولوى توى آغوشم بودم که باورم نمى شد. نمى دانستم توى دنیا اینقدر عشق هست. هست اما. انگار همین دیروز بود. پسرم، عشقم، زندگى من، نه ساله شدى. نه سال است که دیوانه وار عاشقتم. تولدت مبارک و چه خوب که به دنیایم آمدى و بادکنکهاى رنگى و رد انگشتهاى کوچک را به زندگیم آوردى. چه خوب که هستى و تمام دیوانگیهاى دنیا با نوازش تن کوچک تو، رام و مظلوم به من نگاه مى کنند. چه خوب که مادرم و کنار همه بیهودگیهاى روز و دنیا مى دانم که قلبم بعد از تو هزار برابر شده است. تولدت مبارک ...


 
آینه اى برابر آینه ام نگذار لطفا!
ساعت ٦:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۸/٧  کلمات کلیدی: دغدغه های ذهنی من

نمى شد به صفحات فلزى روى سقف کاذب گفت آینه اما تصویر استخر را منعکس مى کردند. باید به پشت مى خوابیدم و آن وقت تصویر زن با مایو کهنه آبى را مى دیدم که توى سقف تکرار مى شد. آینه ها دروغگو بودند. اصلا نمى شد بهشان اطمینان کرد. دورها را نزدیک مى کردند و نزدیکها را دور. کسى با الهام از شکل امواج آن سقف را طراحى کرده بود و حالا تمام دیوانگیهاى من در آن تکرار مى شدند. رفتم طرف دیگر استخر و درست زیر آینه که رسیدم تصویرم را دیدم که دو تکه شد. دو شیدا را دیدم که از من جدا شدند. یکى رفت به راست و یکى به چپ و من با دغدغه هام، با دلِ آشوبم و ترسهایم تنها و بدون انعکاس تصویرم در خالىِ آینه ماندم. پاهاى زنى توى آینه ها کش آمد و رسید به ته استخر. باید چشمهایم را مى بستم. تصویرها داشتند از آینه سرازیر مى شدند به آب و من مى ترسیدم. توى استخر، از همه جوانتر بودم. کلکسیونى از گردنهاى چروک و سینه هاى آویزان و چشمهاى گود افتاده اطرافم بودند. این زنها از بوتاکس و ژل حرف نمى زدند. انگار که آن مرحله از سرشان گذشته بود، مرحله اى که براى داشتن زیبایى بجنگند. حالا تسلیم بودند. قضاوتگران بى چون و چراى همسایه ها، من و بچه هایشان. کنارشان راه مى رفتم و تکه هاى حرفها جاى غریبه اى را در ذهنم اشغال مى کرد. دو تایشان خیلى جدى در مورد عوض کردن ریشه هاى فرش حرف مى زند. سه تاى دیگر در مورد ازدواج مجدد همسایه کنارى و اینکه زن تازه با خانم فلانى دعوا کرده و یک سرى مزخرفات. چهار نفر آن وسط از برداشتن رحم و تخمدان و بیوپسى و دکترى که نوه عمه ى بقال سر کوچه ازش خیلى راضى بوده حرف مى زدند. من ترسیده بودم. صاف پرت شده بودم داخل وهم میلان کوندرا، یکى از کابوسهاى ترزا در بار هستى یا آن دخترک بدبختى که مرد در والس خداحافظى. سى و هشت سالگیم را کول کردم و رفتم طرف جکوزى. دخترى با چشمهاى درشت که از من ده سالى جوانتر بود لبه جکوزى نشسته بود و پاهاش را کرده بود توى آب. پاهایم را گذاشتم در آن حجم سوزان و بعد فرو رفتم. دختر گفت:"اما خیلى داغه." گفتم:" اگه خوب بپزم شاید واسه ناهار بتونن بخورنم." هر دو خندیدیم. آینه ها و زنها و رحمهاى بیمارشان مانده بودند پشت شیشه. این طرف شیشه ها، با ته مانده ى فرار جوانیم خودم را گول مى زدم که با زنها خیلى، خیلى و خیلى فاصله دارم.


 
مهمترین روزهای عمرتان را نام ببرید، با رسم شکل. ( دو نمره)
ساعت ٦:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۸/٥  کلمات کلیدی: غر می‌زنم، پس هستم

یک. گفت: « چرا یک طوری حرف می‌زنی که انگار داستانت تمام شده؟ این فقط یکی از فصلها است. » قبلش گفته بودم که حالم خوب است. فکر می‌کردم خوب است. بعد آن حسرت از حرفهایم دوید وسط. حسرت، چیزیست که خوب نمی شناسمش. بیشتر عمرم را وقت حسرت خوردن نداشته ام. اما حالا، حسرت پابرهنه و با چشمهای گشاد روبرویم ایستاده بود.

دو. گاهی دلم برای آدمهای بی ربطی می‌سوزد. آدمهایی که چشم دیدن مرا ندارند. کودک ناامن شان یکهو بدون نقاب می‌ایستد روبرویم. می‌بینم که چه قابل ترحم است. چه تنهاست. چه آواره ی محبت است. می‌بینم که چه در نیازهای انسانی مشترکیم. در این تمایل به دیده شدن، شنیده شدن، دوست داشته شدن.

سه. یک تصویر از داستان بعدیم ایستاده جلوی چشمم. زنی کتابی را باز می‌کند، زنی که بالای پله ها ایستاده و از لابلای کتاب برگه های چهارگوش سفید می‌ریزد بیرون. نه یکی دو تا. صد ها. هزارها برگه سفید و روی پله ها را فرش می‌کند و زن دارد می‌خندد. وسط گریه اش دارد می‌خندد.

چهار. «در من غم بیهودگیها می‌زند موج» انگار...

پنج. دلم می‌خواهد یک هفته زندگی را تعطیل کنم و بنشینم به نوشتن. شاید این قصه های تکه تکه ام را رام کنم. شاید بتوانم خودم را برسانم به روزم.

شش. فکر کردم به آبان پارسال. به شیدای آبان پارسال. به شب تاسوعا. به پشت بام شرکت. به اینکه خودم را از بالا از بالای بالا نگاه کرده بودم. فکر کردم چه خوب که آن روزها گذشته. فکر کردم دیگر آن دخترک مستاصل با کوله بار سنگهایش نیستم. زنی هستم در ویرانه ای دیگر گرچه که دستهایش را گرفته بالا. کف دستهایش را گرفته بالا. بیا فرض کنیم دعای باران می‌کند. کوله ای همراهش نیست. یک کیف کوچک دارد پر از ضروریترین چیزهای زندگی اش. عشق؟ هیس... صدای این یکی را در نیاوریم.

هفت. در زندگی هر کسی روزهایی هست که بقیه عمرش تحت تاثیر آن روزهاست. فکر کردم به ترتیب اهمیت لیستشان کنم:

-         تولد سینا

-         آن روز کوفتی که پا شدم قرار شبکه را رفتم در دریای نور

-         قبولی ام در معماری ملی

-         اولین سه شنبه

-          اتوبان همت و کلمه ها

-         تاسوعای پارسال

-         طلاقم

هشت. من دوام بیاورم امروز خب؟ از 4 صبح بیدارم.

نه. روز عروسی جز آن روزها نیست. نمی دانم چرا نیست. نمی دانم چرا تحولی از آن جنس احساس نکردم در فکر کردن به 22 اردیبهشت،  احساس کردم در دریای نور اتفاق افتاد. آن چرخشی که مسیر زندگیم را کشاند به اردیبهشت .

ده.  پسرم، جمعه نه ساله می‌شود.

یازده. بالاخره اشکم درآمد. بروم بروم ...

دوازده . سر ناهار آنقدر از بوتاکس و ژل و خط مژه و انواع روشهای ماساژ حرف زدند که حالم بد شد. کی تصمیم می گیریم که خودمان را همینطوری که هستیم دوست داشته باشیم؟ «آیا زمان آن نرسیده که این دریچه باز شود، باز باز باز و مرد زاری کنان بر جنازه مرده خویش نماز گزارد؟» به خدا که شده... شده و دیر هم هست.


 
عشق جاویدان مرد آهنی
ساعت ۱۱:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۸/۳  کلمات کلیدی: دغدغه های ذهنی من ، «و زخمهای من همه از عشق است»

عصر جمعه بود و همه مردم شهر انگار ریخته بودند توی آن مرکز خرید لوکس و من چشمم آن مجسمه نیم تنه فلزی را گرفته بود. مجسمه موهای فرفری داشت و طبل می زد. یعنی لابد اگر مجسمه نبود صدای طبلش همه آنجا را برمی داشت. زیر مجسمه یادداشت مشکوکی گذاشته بودند: « لطفا دست نزنید. مجسمه ها ثابت نیستند.» فکر کردم شاید طلسمی خوانده اند و اگر مجسمه را لمس کنیم زنده می شود و می خواهد عاشقی کند. در واقع می شد هم عاشقش شد. لاغر بود و انگشتهای بلند و باریک هنرمندها را داشت و بینی کشیده و چشمهای گرد. نیلوفر گفت: « من از مجسمه های فلزی خوشم نمیاد.» من داشتم دور مجسمه ها می چرخیدم و فکر می کردم کاش می شد بدزدمش. ببرم بگذارم یک گوشه خانه کوچکم که تا ابد برایم طبل بزند و همیشه موهای بلندش همینقدر فرفری باشد و کلاه طلایی پوسیده روی سرش باشد و چیزی شبیه همین عشقی که سنجاق شده به چشمش هم به نگاهش بماند.

 اما ترسیدم که لمسش کنم و بخواهد دنبالم راه بیفتد و از من بپرسد که چرا پا ندارد. من چه جوابی داشتم که بهش بدهم؟ تجسم کردم که با دستهای آهنیش روی سنگها می خزد و صدایم می کند که تو لمسم کرده ای، من حالا زنده ام و تو مسئولی. فریاد روباه به شازده کوچولو. فریاد فروخفته‌ی همه اهلی شده های تاریخ توی گلوی مرد آهنی بیچاره من زندانی بود و من نمی توانستم خزیدن بی سرانجامش را تحمل کنم. ازش عکس گرفتم. مرد بدون اینکه لبخند بزند توی عکسم ماند. من برگشتم به آدمهای دور و برم. همانهایی که پوست و خون داشتند و یک عالمه اشک نریخته برای روزهای نیامده.

بعدتر، فرو رفته در گرمای تن آدم زنده ی کنارم فکر کردم شاید عشق مرد آهنی نمیرد، اما بی فایده هم هست. همین که فقط بایستد و با التماس نگاه کند و کم کم نگاهش بشود بخشی از عادت، از در از دیوار. فکر کردم همین گذرا بودن است که زندگی را معنی می دهد. که سفت بچسبی به لحظه هایت. که بفهمی فروغ چه می گوید با آن قصه تک درخت و باد، عشق غمناکش و بیم زوال. که دوباره مالک همه شعرهای دنیا باشی. بعد یادم افتاد که  همه شعرهای دنیا مال من است و برای آینه و جمعه لبخند زدم.