الهى سحر پشت کوهها بمیره!
ساعت ۱۱:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٩/٢٧  کلمات کلیدی: حسود خانم
تئاتر طولانى تمام شده بود. من زل زده بودم به شعف روى چهره بازیگران. به آن درخشش آشکار و چنان حسود بودم بهشان که نمى توانستم دست بزنم. دلم آن اشتیاق را مى خواست. کاش مى شد آن درخشش را بدزدم و نورش را پخش کنم توى تاریکى روزها. به خودم فکر کردم در آخر روز کارى و به آن آدمها نگاه کردم. اشتیاق من در نقطه فرار بود. وقتى که کارت زنى صداى بیب کوتاهى مى داد و بعد آزاد بودم. که بروم به سوى زندگى. اما زندگى آن آدمها همانجا بود. عشق همانجا بود. هر شب بعد از یک اجراى دو ساعته. فرداى همان روز، ساعت ٨ و نیم شب بود که تو گفتى حالا تمام آن بازیگران دارند نمایش دیروز را تکرار مى کنند. گفتم خوش به حالشان ... به برق چشمها فکر کردم. به تکرار که دیگر اسمش تکرار نیست وقتى با عشق و اشتیاق ترکیب مى شود. دلم همین را خواست. براى روزهایمان. که شگفتى و اشتیاق راه تکرارها را ببندد. دلم خواست که آخر روز کارى، توى صورتمان به جاى ملال و رهایى، شعفى باشد از جنس ایمان. ایمان اینکه امروز کارى را درست و کامل انجام دادى... پوووووف. آرزوى بزرگیست. نه؟
 
گ.م این یادداشت را دوست نخواهد داشت.
ساعت ٩:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٩/٢٥  کلمات کلیدی: غر می‌زنم، پس هستم ، افسردگی و سایر دردهای بی درمان

یک. گفت: « دیدنت. اوضاعت خیلی هم بد نیست.» روبروی چشمهایم نبود که خشمم را ببیند. که برای بیرون کشیدن جزیره ام از زیر آتشفشان، برای پوست کلفتم، برای میلم به زندگی علی رغم همه چیز هم باید جواب داشته باشم. آیا وقتی می گویم درد می فهمد از چه دردی حرف می زنم؟ نه. ما آدمها برای نفهمیدن دردهای هم پا به این دنیا گذاشته ایم. این را دیگر خیلی وقت است که می دانم.

دو. گفتم اینترنت دنیای بی در و پیکریست. خیلی دل نبند بهش که رازهایت را نگه دارد. یک اکانت را می ترکانی طرف فردایش اکانت تازه ساخته و دارد باز پرسه اش را می زند. باید کار و زندگیت را بگذاری و از صبح تا شب بنشینی آدمهای تازه را منفجر کنی و آخرش هم برسی به همان نقطه شروع. نقطه ای که همه نورهای باریک، چشمهای گرگ بیابانند. بعد ببینی که اهمیتی ندارد. که پرسه زدن آدمها هیچ اهمیتی ندارد. که مهم آن چیزی است که از سرمان گذشته و اینکه دوام آورده ایم. علی رغم همه چیز.

سه. آدمها دنبال چه هستند به جز یک قطره محبت؟ حالا خیلی وقت است که این را می دانم. که ته ته تمام پرسه ها آن جستجوی بی جواب برای محبت است. آن «چه می کنی؟» آن که ببینی اهمیت داری. که بودن و نبودنت دارد صخره ای را تکان می دهد. حتی اگر تکان نمی دهد. حتی اگر نبودنت به اندازه نبودن گنجشکی روی هره بی اهمیت است.

چهار. رفتم به چشمهای خودم نگاه کردم. به چشمهای زنی که شیدا نمی توانست باشد. به احساس ناشناسی که از زخمهایش می جوشید. نگاه کردم و نگاه کردم و نگاه کردم. خالی بود. آینه از من خالی بود و من هیچ احساسی نداشتم.

پنج. نیامد پای تلفن. ترسید طلسمش کنم. می خواستم بگویم که دیگر مهم نیست. که فرصتی بود که داده بودم بهش برای بخشایش. گذشت و دیگر هیچ اهمیتی ندارد. که گنجشکی که از پشت هره پریده در خاطره هیچ کس نمی ماند و آدمها استادهای فراموشکاری هستند که اگر نبودند حالا همین آتلیه پر از سنگهای مزار ایستاده بود. سفید با خزه هایی روی آن و بوی خاک.

شش. گفت کارما دارد. گفتم می دانم. کارماهای زندگی قبلیم توی زندگیم دارند پرسه می زنند. من هرزگاهی یکیشان را جارو می کنم و با خاک انداز پرت می کنم توی حیاط خلوت و باز از جای دیگری از زندگیم سر در می آورند. گفتم کارما دارد زیر دست و پایم می لولد. گفت به خاطر خودت. فقط به خاطر خود خودت. انگشتهایم موقع نوشتن می لرزید. قلبم وقت حرف زدن. کسی اجازه ندارد انگشتهای یک کرگدن را بلرزاند. گفتم نمی خواهم. این یکی را نمی خواهم. گفت باید بگذری. پرسیدم چطور. بعد توی بی جوابی زل زدیم به هم. اشک آمده بود تا توی چشمهایش و لازم نبود چشمهایش را ببینم تا بفهمم گریه می کند.

هفت. باور نیروی ویران کننده ای دارد. کاش بداند که نه من، که نیروی باور خودش است که دارد ویرانش می کند. که باید از آینه بپرسد اگر بتواند خیره بماند به آینه برای یک دقیقه کوتاه و درد دیوانه اش نکند. روبروی آینه بایستد و باور کند که چه کرده. که روبرو شود. با خودش روبرو شود. من؟  انگار کن که نیستم. که هیچ. گنجشکی که پریده.

هشت. «حالت اینقدرها هم بد نیست. دروغ گفتی.» بعضی آدمها وصل هستند به گذشته ات. بعضی ها مال لحظه حال هستند. بعضی ها اصلا نیستند. بعضی ها را نگاه که می کنی نبوده اند انگار. که به جز زخمی خون آلود خاطره ای ازشان نمانده و چه بد است که خاطره ات از کسی خنجری باشد توی زخمی. خنجری آلوده توی زخمی.

نه. حال مزخرفی داری. به حال مزخرف من هم سر بزن.

ده. توی سرم جمله ها داشتند می چرخیدند. گ.م از آن سر دنیا پرسیده بود « زنگ بزنم؟» بعد کنار پارک وسط خاک و خلها و ماشینهای زباله و بوی گند دستم را کردم توی جیب بارانی و دستم خورد به استوانه ای سرد توی جیبم. لاک بود. لاک سرخابی. دنیا کمی، فقط کمی جای بهتری شد. دنیای ساده و خاک آلود و عصبانیم کمی، فقط کمی جای بهتری شد.

 

 


 
اسم سرخپوستى ایستاده با توهم پنبه اى در گوش راست
ساعت ۱٠:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٩/٢۳  کلمات کلیدی: روزهای من

یک. دکتر گفت نیست. نچ. گفتم دکتر قبلى گفت سر پیچ آن بالا. گفت من همه اش را دارم مى بینم و نیست. پنبه ى کوچک محو شده بود و من نصف دیروز و امروزم را بیخودى نگرانش بودم.

دو. حالم خوب نبود. روى دور بهانه گیرى بودم که چرا در دیزى و دم الاغ و از این مزخرفات ... بهانه ها حالم را بدتر مى کرد. کوچکم مى کرد. شیدا را با آن اشکهاى درشت و بى معنى توى چشمهایش نمى خواستم. اما آخرش هم حرف دلم را نزدم. که تکرار آن اسم روبروى چشمم یادم انداخته بود که چند تا نامه ى بى جواب نوشته ام. نامه هایى که گم شده بودند در روزهاى پیچیده و شلوغ و خاطره ى بى جوابیشان یک گوشه مانده بود و من دلش را نداشتم که حرفم را بزنم. که به آن کلمه هاى اندکى حسادت مى کنم که در پوشه ى نامه هاى رفته سهم من نبود.

سه. مى خواستم پاى تلفن بگویم مواظب خودت باش. نگفتم. گفته بودم که جایى از زندگى ام ایستاده ام که دارم جمله ها و کلمه ها را از نو نگاه مى کنم. دیدم گفتن مواظب خودت باش، کمکى نمى کند. آدمها معمولا مواظب خودشان هستند. گفتنش فقط دل گوینده را قرص مى کند. انگار که با این جمله اش چتر حمایتش را انداخته روى سر مردى که تمام خستگیهاى تاریخش را به دوش مى کشد. اما نمى شد. نمى شد در تاریکى شب با یک جمله از کسى محافظت کرد و من نمى خواستم به یک وهم دل خوش کنم.

 چهار. یک بار نوشته بودم که "نوشتن" از هر موقعیت رسمیش مى کند. از نقش یک خیال جدایش مى کند و به یک نوع قطعیت مى رساندش. حالا مى بینم که گاهى حرف زدن از موقعیتها هم همین است. انگار که "موقعیت" همین که بى نام است مى شود با آن حس امنیت کاذب دل خوش کرد که این همان نیست. این احساس سوزش از سوزنى که مى رود توى بازویت، مى تواند آمپول نباشد. اگر از آمپول مى ترسى. اما موقعیت همان است. اسم داشته باشد یا نداشته باشد و واقعیتش این است که آمپول زده اى، حتى اگر چشمهایت را محکمِ محکم بسته باشى.


 
اوصیکم به پیاز و زعفران و عشق زیاد
ساعت ٩:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٩/۱۸  کلمات کلیدی: روزهای من

از آن آشپزیهای بی حوصلگی ام بود و ماهی سوخت. هم خودش هم روغنش. خانه را دود خاکستری کمرنگی برداشت که رفته بود چسبیده بود به سقف و هر چی پنجره را باز می کردم از جایش تکان نمی خورد. باید بی خیال آشپزی می شدم و املت می خوردیم. چند ماهی است که کشف کرده ام آشپزی هم می تواند کلی حرف بزند برای خودش. قبلش توی کتابها خوانده بودم و شاید توی فیلمها دیده بودم اما برای خودم یک جای زمستان پارسال بود شاید که آشپزی شد یک پنجره. باز شد به دنیایی امن و خواب آلود. شد یک جور گفتن «دوستت دارم» شاید. دیدم روزهایی که آسمان نامهربان است باید زعفران بیشتر زد به غذا. روزهایی که خوب خندیده ایم غذا باید تند باشد. روزهایی که خوابم می آید طرف سوپ نروم و همین پریروز به همه اینها اضافه کردم که وقت بی حوصلگی آشپزی نکنم لطفا.

امروز توی خیال داشتم سبزیجات را خرد می کردم و ساعت هنوز 8 صبح نشده بود. گفتم این عشقبازی با سبزیجات و ادویه ها را هم بگذارم یک جایی وردل سی و خورده ای سالگی یا ببندمش به احساساتم یا همینطور بگذارم برای خودش بچرخد توی ماشین و من بروکلی بردارم و هویج، کدو و قارچ و پیاز فراوان، جوانه ماش و گوجه گیلاسی و تفتشان بدهم با هم. خیالم داشت مرغ ترش می خرید و باریک خردش می کرد. خیالم ایستاده بود مردد بین سویا سس و خامه. خیالم سوپ هم می خواست و هنوز تصمیم نگرفته بود که سوپ قارچ یا دال عدس و هنوز ساعت 8 هم نشده است. 8 صبح روز سه شنبه. جایی میانه میدان هفته ای که نه می آید و نه می رود و پر است از بی جوابی انگار. اما نمی شود از کنار این همه رنگ گذشت. نودل هم باید باشد و یک امشب از خیر برنج بگذریم. بعد بگذارم غذاها حرف بزنند برای خودشان. تمام حرفهای گم شده را روی میز بچینند و با هم خوبهایش را سوا کنیم. ساعت هنوز 8 نشده و من نمی دانم دوازده ساعت پیش رویم را چطور سپری کنم.

   


 
«بر آستان درى که کوبه ندارد ...»
ساعت ٦:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٩/۱٦  کلمات کلیدی: روزهای من

یک. صبح باز از پنجره ها پریده بود وسط خانه. سر خوش داشتم براى خودم آشپزى مى کردم. انگشتهایم بوى سیر تازه مى داد و خانه را بوى سبزى و سیر برداشته بود. روى میز بساط طراحیم پهن بود. کاغذ پوستى و مداد رنگى. پروژه طرح یک فضاى سبز بود و گزینه اولش را کشیده بودم. وسط آشپزى و چرخیدن در آشپزخانه طرحم را راندو مى کردم. روتختى پهن بود روى تخت. ظرفهاى صبحانه را شسته بودم. سرى دوم لباسها توى ماشین دور خودشان مى چرخیدند. بعد رفتم خرید و برگشتم. تازه ساعت شده بود یک. بعد ایستادم و نگاه کردم. از حجم کارى که در زمان کوتاه انجام داده بودم وحشت کردم. از سرعتم ترسیدم. یاد الهام افتادم و کندى خوشایندش. یاد دوستهایى که زندگى شلوغ من برایشان عجیب و ترسناک بود. یاد آدمهایى که هر کدام از این کارها برایشان یک پروژه بود و زمان بر. ایستادم و به خودم نگاه کردم که دور میز مى چرخیدم و خریدها را جابجا مى کردم و فکر مى کردم زندگى چقدر باید حواسش جمع من باشد که کسل و کلافه نشوم. مى دانستم سرعتم موهبت نیست و نفرین است. نفرینِ خداى کسالت که لابد عاشق چشم و ابروى من بود که این همه سال روى روحم خیمه زده بود. من آدم دویدن بودم اما. گاهى باید به خودم یادآورى کنم که کمى آهسته تر... کمى فقط کمى آهسته تر که دنیا به رد پایم برسد. اگر برسد.

***

 دو. خسته و درمانده رسیده بودم خانه شان و داشت از من مراقبت مى کرد. مادرانه مى چرخید در آشپزخانه و غذاها را توى ظرفهاى کوچک مى کشید. بچه ام شام خورده و مشق نوشته ولو روى مبل اسپایدرمن مى دید. فقط اگر مى شد درماندگیم را ببرم ولو کنم روى مبل راحتى و فکر کنم که مراقبم هستند تمام بود. نمى شد. باید برمى گشتیم. خانه ى دوستم، خانه بود. خانه اى که زنى دل مشغول مى چرخاندش و دوستش دارد. خانه ى من؟ زنى تویش نیست که بچرخاندش بیشتر اوقات. کنار زنها احساس امنیت مى کنم. کنار دوستانى که حواسشان به وقت دادگاه این یکى، نوزاد آن یکى و کمردرد من هست. کنار مادرم که در ظرف کوچک برایم سالاد مى کشد. کنار ت. حتى که فقط مهربان است و چشمهایش را دوست دارم. کنار زنان ساده ى کامل و زنان پیچیده ى ناکامل که در زندگى دشوارشان از دویدن خسته نمى شوند یا اگر خسته مى شوند به روى خودشان و آینه نمى آورند.

***

سه. باید راهى باشد. ته ته این همه دویدن باید راهى باشد. راهى به آن لحظه ى کوتاه ... به ایستادن. به تکیه دادن. به بوسیدن صورت زبر مردى که حواسش هست. باید بشود دور یک میز نشست، گیرم که میزش کوچک باشد و پایه هایش لق. باید کاغذهاى پوستى را جمع کرد و مدادرنگیها را گوشه کمد گذاشت و به قصه ها فکر کرد. من این روزها نمى نویسم و غمگینم. وقتى نمى نویسم، آخر تمام این دویدنها باز غمگینم و خالى. باید راهى باشد. باید کسى حواسش باشد که من بایستم و تکه پاره هاى روحم را داستان کنم.

***

چهار. زنى که از بالاى پله ها کاغذهاى سفید را ریخته تا تمام هال ایستاده خیره به لیلا نگاه مى کند که پایش با کفش صورتى نبوک سرخورده در آب نماى دم در. کنارشان چهره سرایدار پیداست که یک روز پیر است و یک روز جوان. لیلا مى داند که سرایدار خیالباف است و باز دلش مى خواهد باور کند. من کنار لیلا ایستاده ام و رد کفشهاى خیسش را نگاه مى کنم که در آینه هاى لابى دو برابر مى شود. بچه ها دنبال پروانه ها کرده اند و از پنجره مى شود پاییز را دید که دارد بساطش را از شهر جمع مى کند. کنار جوانىِ غمگین لیلا انگار هزارساله ام.

***

پنج. مادربزرگم خداى سرعت بود. یک روز سکته کرد. بقیه عمرش را کند و آرام جلوى تلویزیون به تماشاى زندگى بقیه آدمها گذراند. من مدتها جلوى تلویزیون زندگى کرده ام. بقیه عمرم را لابد آنقدر مى دوم تا بنجامین باتن وار پروانه اى، سوسکى، مارمولکى چیزى بشوم و در یکى از سوراخهاى دیوار محو شوم.

***

شش. "پرم از آب از رود ... چه درونم تنهاست."

***

 هفت. حواسم به گلدانهایم نبود. خاکشان خشک است و سرشان را انداخته اند پایین و زل زده اند به سنگ چرکمرد کرم رنگ. خسته تر از آن بودم که دل به دلشان بدهم. دلم مى خواست مراقبم باشند. گلدانها، لابد اگر زبان داشتند از آن زمزمه هاى "حسنک کجایى؟" راه مى انداختند. ته مانده ام رسیده بود به خانه، خانه که نه. باید مى گفتم لانه و سرم را فرو مى کردم زیر لحاف بنفش و به صداى نفسهاى پسرم گوش مى دادم و نفس مى گرفتم. زنى که گاهى از دویدن خسته مى شود و دلش مى خواهد مراقبش باشند با بچه و گلدانها و خانه اش محاصره شده بود و همه شان یک صدا "حسنک کجایى"وار باز براى مراقبت صدایش مى کردند و نمى شد حتى مکث کرد و به چیزى دل خوش کرد. خانه خالى بود. خانه از تو خالى بود.


 
نه تا بخر، ده تا ببر!
ساعت ٥:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٩/۱٦  کلمات کلیدی: روزهای من ، دغدغه های ذهنی من

مدرسه با جلسه طولانى صبح پنجشنبه را خراب کرد. قرار بود نروم سرکار. فکر کرده بودم مى روم مدرسه و بعد کلى وقت دارم تا ظهر. اما ظهر بود و من تازه از مدرسه زده بودم بیرون. خیابان شلوغ بود. فکر کردم مى روم خرید. خرید براى خود خودم. نه براى خانه، نه براى خورد و خوراک، نه براى سینا. فکر کردم یک ساعت فقط زن باشم. نه یک مادر شاغل دل مشغول که خانه اى را اداره مى کند. از کنار مغازه هاى دلرباى میوه فروشى و اسفناجها و کرفسها گذشتم. از کنار قصابى گذشتم و سعى کردم فراموش کنم که گ.م گفته این مغازه گوشتش ارزان است و خوب. از کنار مغازه اى که دستمال توالت و شوینده هاى خارجى مى فروخت رد شدم و به علامتهاى "نه تا بخر ده تا ببر" توجهى نکردم. خریدهایم که تمام شد، با کیسه ى کوچک در دستم دوباره از کنار مغازه ها رد شدم. فکر کردم سبزى نمى خرم چون نمى خواهم الان فکر کنم به اینکه در خانه چى دارم و چى ندارم. اصلا نمى خواهم فکر کنم که پیاز ندارم و نارنگى کم دارم و چقدر کرفس تازه دوست دارم. مى خواهم مزه خریدهایم زیر دندانم بماند. گوشت هم فعلا هست. بدون مرغ هم که نمى میریم. اما یک وسوسه تا آخرش رهایم نکرد که آیا واقعا اگر نه تا بسته دستمال بخرم آن مغازه ده تا بهم مى دهد؟ دست آخر با کیسه کوچک خریدهایم در دست راست و یک بسته ده تایى بزرگ دستمال در دست چپ خودم را رساندم به ماشین. فکر کردم زندگى همین ملغمه خنده دار است که ته تهش هم خیال باید جفت و جور شود با واقعیت. با دو دو تا چهار تا کردن و حساب جیب را داشتن. دلم مى خواست مى شد یک روز و یک ساعت در رویا به سر برد. آرزوى دیر و دورى بود انگار براى یک مادر شاغل دل مشغول که خانه اى را اداره مى کند.


 
مادر غضنفر و دوستش در جلسه ى مدرسه
ساعت ۱٠:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٩/۱۳  کلمات کلیدی: من و پسرم
کلاسهاى زبان را سطح بندى کرده اند. با بى تا در راهروهاى مدرسه دنبال کلاس پسرهایمان مى گردیم. وقتى اسمشان را روى در سه تا کلاس اول پیدا نمى کنیم، یاد جوک معروفِ "اتاق غضنفر" مى افتم. بى تا هنوز با جدیت دارد دنبال کلاس بچه ها مى گردد و من مى خندم و فکر مى کنم روى در کلاس مثلا نوشته اند کلاس سینا و سام! معلم را پیدا مى کنیم، بعد از چهار سال زبان خواندن با کمال افتخار وروجکها کماکان در سطح مبتدى باقى مانده اند. هى معلمها و کتابها عوض شده اند و این دو تا با کمال جدیت در همان سطح قبلى باقى مانده اند. ر. مى گوید شاید یک جور سد ذهنى دارد در برابر زبان. یک روز این سطح مى شکند و بالاخره یاد مى گیرد. من مدتهاست منتظر این "بالاخره" دارم روزگارم را سر مى کنم. این از آن نقطه هایى است که حس مادر بد و ناکافى دارم توى زندگیم. که از بس مشغولم و سرم شلوغ است وقت ندارم ببرمش یک کلاس زبان درست و حسابى. بعد بچه مدام درجا مى زند، فوق فوقش از سطح پتیتو در پیش دبستان مى رسد به فلاور در سوم دبستان. پشت نیمکتها معلم با شرح شیطنت پسرهایمان مثلا خجالتمان مى دهد، خنده ام گرفته. همینجا که نشسته ام در صبح پنجشنبه دلم براى غضنفر کوچکم تنگ شده است.
 
? hava nasıl oralarda üşüyor musun
ساعت ۱٠:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٩/۱۱  کلمات کلیدی: روزهای من ، از دلتنگی و شیاطین دیگر

یک. وقتی یک رابطه طولانی مدت به هم می خورد، آدمیزاد می ماند که با یک عالمه جزئیات غیرضروری که زمان و همخانگی توی مغزش فرو کرده چه کار کند؟ جزئیاتی احمقانه مثل اینکه فلانی نیمروی شل دوست ندارد. یا اینکه از ته دیگ ماکارونی خوشش نمی آید یا اینکه عاشق رنگ بنفش است. جزئیاتی که به نظر غیر مهم می رسند. در گروه خاطرات خطرناک و یا آزاردهنده دسته بندی نمی شوند. حتی آنقدرها هم مهم نیستند که بخواهی به خودت زحمت بدهی که فراموششان کنی یا نادیده بگیری. با این حال هستند. یک گوشه تمام نیمروهای شل و ته دیگهای ماکارونی و رنگهای بنفش دنیا خاطره هایی سنجاق شده اند. خاطره هایی که مثل جغد از گوشه ذهنت نگاهت می کنند که بفهمی کجا ایستاده ای. من؟ ایستاده بودم در آشپزخانه مادرم و زل زده بودم به نیمروی شلی که دوستش نداشتم.

دو. با پسرها توی ماشین یک آلبوم جدید گوش می کنیم. سام می گوید: «این مرتضی پاشائیه. می دونی مرده. سینا می گوید آره تو مدرسه هر روز آهنگاشو می ذارن.» سام می گوید : «می دونی سی سالش بود مرد ها. تازه داشت جوونیش تموم می شد.» پشت فرمان ماشین با جوانی تمام شده ام به آهنگ خواننده ای که دیگر نیست  گوش می کنم.

سه. داشتیم با دخترها رای گیری وایبری می کردیم برای شام. «پاستا یا مرغ سوخاری؟» یکی گفت هیچ فرقی نمی کند. دومی گفت اصلا هیچی. سومی من بودم. گفتم مرغ سوخاری درست کن. من توی عمرم به هیچ چیزی رای ممتنع نداده ام. بعد متوجه شدم که راست راستی توی عمرم به هیچ چیز رای ممتنع نداده ام. در میان جمعیتی که از کوچکترین تصمیمها فرار می کردند مثل خدای انتخاب ایستاده بودم. بعد دلم خواست من هم خودم را قایم کنم. در سایه ای. در اطمینان انتخابی. در امتناع از نظر دادنی. دلم خواست ممتنع باشم و مطمئن که کسی قایقم را نمی کوبد به اولین سنگ روبرو.

چهار. هر روز صبح مراسم با شکوه بیدار کردن پسرم در خانه جریان دارد. امروز صبح بابا همدردانه زل زده بود به هزار و یک بار سینا گفتنم. از آن طرف خودش می گوید فقط یه بار صدام کن. چون تو زیاد صدام می کنی بیدار نمی شم. یک بار صدایش می کنم و زل می زنم به خوابیدن عمیقش. بهشت زیر پای مادرانی است که بچه هایشان خوابشان زیادی عمیق است.

پنج. با موی شانه نکرده و صورت بی آرایش آمده ام سر کار. با سپاس فراوان از شال اطلسی که می شود تمام این آشفتگیها را درونش پنهان کرد. با سپاس از سی و خورده ای سالگی. توی آینه به زن نگاه می کردم. می دیدم که علاوه بر ممتنع نبودن یک ویژگی دیگر هم دارم. یکسان نبودن. منحنیم مدام اوج دارد و فرود. مدام دارم بالا می روم و با سر سقوط می کنم و روز از نو و روزی از نو. جلوی آراستگی هر روزه ی ت. من ژاکت کهنه پوشیده بودم و اخم کرده بودم به روزگار. روزگار به جای اخم کردن آسمان را ابر کرده بود. آتلیه سرد بود و می شد ژاکت را در نیاورد. می شد به اخم کردن و سقوط ادامه نداد. کسی خیالش نبود.

شش.« لله که شهر بی تو مرا حبس می شود... »

هفت. دلم می خواهد بنویسم « دلم پیش توست.» بعد فکر می کنم دلم آنجا چه کار دارد می کند؟ دلم نشسته روی شانه های پلیور یاسی. دلم دست می کشد روی پیشانی. روی چینهای پیشانی. دلم؟ زل زده از پنجره بیرون در هوایی که نمی دانم ابر است یا آفتاب. می نویسم دلم پیش توست و پاک می کنم. می نویسم و پاک می کنم...

 


 
زنى بى گوشواره ى مروارید
ساعت ۸:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٩/٧  کلمات کلیدی: سی و خورده ای سالگی

تعبیر اشتباه و عامیانه ایست که زن شدن را وصل مى کند به رابطه جنسى. موثر البته هست، اما کافى نیست. براى خود من باید از جایى حوالى ٣۴، ٣۵ سالگى شروع شده باشد. جایى که دیگر باور کردم دخترانه ها، جایى در روزهایم ندارند. جایى که خیلى چیزهایى که قبلا مهم بود اهمیتش را از دست داد و یک عالمه حس تازه آمد سراغم. جایى که براى اولین بار فهمیدم که جا افتاده شده ام و تازگى دخترانه دیگر توى صورتم نیست. جایى که از نشان دادن خود واقعیم کمتر ترسیدم. شروع کردم به پذیرفتن خودم و بقیه همانطور که هستند. شروع کردم به نجنگیدن براى تغییر دادن آدمها. راهم را و خودم را از بالاتر دیدم. دیدم که دارم به ترکستان مى روم. زن شدن روندیست که هر روزش هیجان انگیز است. هنوز حواسم هست. وقت تمام لحظه هایش حواسم هست که چه فرق دارد با قبلش. چه پختگى زنانه ى خوبى است که مى شود زیر سایه اش نشست و عرق را با فانتا یا هر کوفت دم دست سر کشید و در مستى ملایم به آدم روبرو زل زد. چه خوب است که بتوانى آدمهایت را بپذیرى با تمام عیبهاى روشنشان. چه خوب است که توى ذهن طبقه بندى منظمى دارى از اتفاقها و روزها. چه خوب که مى فهمى هیچ چیز و هیچ کس در این دنیا ارزش جنگیدن ندارد مگر خودت. مگر بجنگى که بتوانى خودت باشى. زن شدن آسان نیست. دختر بودن، ساده و شیرین و صمیمى بودن به امید روزهایى که نجات دهنده اى از عرش اعلا مى رسد، البته آسانتر است. ته ته اش اما واقعیت دیگر دهانم را تلخ نمى کند. باورم این است که "نجات دهنده در گور خفته است" و اصلا از اولش هم نجات دهنده اى در کار نبوده و چه حیف از سالهایى که در جستجوى موهوم خوشبختى از دست رفته. آنقدر از نصیحت بیزارم که خفه خون مى گیرم جلوى دخترهایى که دارند سالهاى عمرشان را به هر دلیلى به باد مى دهند. هر کسى باید سرش را به سنگهاى خودش بکوبد. اما کاش مى شد مثل پیشگویى که با اشتیاق به فالش گوش مى دهند، دستم را بکشم کف دستشان و بگویم احمق جان، پاشو و برو زندگى کن. از همین امروز. یک جایى وقتى که زن شدى برمى گردى و دلت مى خواهد دخترى را که آنقدر اشک بیهوده مى ریخت و منتظر عشق بود که قلبش را پاره کند با بیل آنقدر بزنى که بمیرد. *** پ.ن. "حیف از آن عمرى که با من زیستم."


 
دستمال من زیر درخت آلبالو گم شده ...
ساعت ٦:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٩/۳  کلمات کلیدی: غر می‌زنم، پس هستم

یک. دستم را سوزانده ام. روى مچ دست چپم یک لکه قهوه اى افتاده. زیاد بزرگ نیست. سر ناهار ت. گفت:"حالا حالاها جاش مى مونه." یاد زخم سوختگى ساق پایم افتادم. عمه ام گردن کج کرده بود که:" دختر هم هست آخه." من بچه بودم نمى فهمیدم دختر بودن چه ربطى دارد به سوختن پایم. جمله اش را اما یک جاى ذهنم بایگانى کرده بودم و خیلى سال بعدتر فهمیدم که از این جمله ى کوتاه چه منظورى مى شود داشت. با این همه جاى آن سوختگى هم خوب شد، با آن که وسیع بود و عمیق. این یکى بچه بازى است، برمى گردد به حواس پرتى/دلبرى زنى که مى خواهد کنار پلوپز داغ موبایلى را بزند به شارژ. اگر هنوز آنقدر خوش روحیه ام که به هواى دلبرى حواسم پرت مى شود، آفرین به من!

دو. آخرین بارى که موهایم را کوتاه کردم، کوتاه به معنى واقعى نه مرتب کردن یا فرم دادن، حوالى نوزده سالگیم بود. به زنک گفتم تا سر شانه و او بدون اینکه حساب فرهاى بازیگوش را بکند موها را کوتاهتر کرد. موهایم که خشک شدند پریدند بالاى گوشم. چند ماه از نوزده سالگیم را در غصه ى زشتى موهایم هدر داده باشم خوب است؟ غصه اش یادم است هنوز. در برابر اعتراض من زن ایش کرده بود که: "موى عروسک که نیست، بلند میشه." و بلند نمى شد.

سه. آخرین بار که پایین موهایم را دادم دست آرایشگر حامله بودم، پس مى شود حدود ده سال پیش. آیا من الان راپونزل هستم؟ خیر. سوال بعدى لطفا! 

چهار. باید از تنانگیها بنویسم و نمى شود. نه وبلاگ جایش است نه مى شود توى شبکه هاى اجتماعى نوشت. اینجا مشکلش این است که به فضاى وبلاگ جور در نمى آید و با سرچ ممکن است آدمهاى نامربوط را بکشاند به خانه ام. بقیه جاها مشکل چشمهاست. پس مى نویسم که جایى بدانم که چقدر در حوالى این ماههایى که از سرم گذشته ... هاه ... همینش را هم نمى شود نوشت. بگذریم. 

پنج. مرد مى گوید:" کارفرما را دارم مى برم عسلویه، عسلویه نمیایى؟" مى گویم :" ول کن مهندس. خودت برو." خودش را مى کشد جلو و آرامتر زیر گوشم مى گوید:"آنتالیا چطور؟"با همان ریتم مى گویم نه. خودم را مى زنم به خریت. خریت خیلى وقتها بر خیلى از دردهاى بى درمان دواست. مثلا من نفهمیدم تو منظورت چیست. مثلا من زیادى معصومم. مثلا تو این جمله را نگفتى و من نشنیدم. ها ها ها.

شش. دارم کار مى کنم. دیر وقت است و خسته ام. مى آید کنارم. مى آویزم به دستهاش. یادم مى رود که آدمهاى دیگر هستند. دلم مى خواهد تنها باشیم. بنشینیم پاى شومینه اى جایى. جام شراب دستمان باشد. دلم مى خواهد همین شب را بکشانم تا تکیه دادن، تا آتش. به جاى این همه داریم کار مى کنیم. خستگى آنقدر مستاصل شده که یک گوشه میز نشسته و با عصبانیت پاهایش را تاب مى دهد. "من خسته نیستم، درهم شکسته ام."

هفت. من از سفر ننوشتم و چه حیف. سه روز رفته بودیم روستا، به هواى آب بى فلسفه خوردن و توت بى دانش چیدن. توت که نبود. خرمالو بود و انار. پاییز بود و آنقدر پاییز بود که مى شد شاعر شد یا نقاش.

هشت. حالا ساعت زنگ مى زند و ماراتن دویدن و نرسیدن من شروع مى شود. آیا از همین الان هم خسته ام؟ بله. سوال بعدى لطفا!