بی همگان به سر شود، بی تو هم به سر شود.
ساعت ٩:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۱/۳۱  کلمات کلیدی: افسردگی و سایر دردهای بی درمان

 از مادرم پرسیدم: «چه بلایی سر آدمهایی می آید که به مراقب ما احتیاج دارند؟» مادر جواب داد: « هیچ . یکی دیگر پیدا می شود و ازشان مراقبت می کند.» همیشه یکی پیدا می شود از کسانی که به مراقبت احتیاج دارند مراقبت کند. هیچ وقت لنگ نمی مانند.

فکر کردم اینجا همان نقطه ایست که بیشتر آدمها اشتباه می کنند. فکر می کنند یکی را ترک می کنند و او می میرد. نمی تواند بدون آنها زندگی کند. بدون نظم و غذا و ماشین لباسشویی ترک می خورد و پیکره اش می ریزد روی سرامیک سفید کف آشپزخانه. اما کافیست سرشان را بالا ببرند و سایه آن زن دیگر را ببینند. زنی که ایستاده کنار سینک و دارد تکه های مجسمه ای را که خودش شکسته از روی زمین جارو می کند. مجسمه ای که جا مانده. نمی شود که همه مجسمه های دنیا را در جریان ناپایدار زندگی همراه برد.

بالاخره جایی کسی پیدا می شود که با شکستن مجسمه ای احساس آرامش می کند. من هر دوی این زنها بوده ام. گاهی به مجسمه ای که جا گذاشته ام فکر می کنم. بعد خودم را دلداری می دهم که در خانه جدید برای خودم یک اسب بزرگ می خرم. نقره ای شاید. بعد به مجسمه ای که شکسته ام فکر می کنم.

 چه بلایی سر کسانی می آید که به مراقبت ما احتیاج دارند؟ هیچ. هیچ بلایی سرشان نمی آید. یا یاد می گیرند بدون مراقبت زندگی کنند یا یکی دیگر پیدا می شود. بیشتر وقتها یکی دیگر پیدایش می شود.

مراقبت کردن نیاز قویتریست انگار. یک جور زنانه تر و مادرانه تر. انگار قویتری وقتی از کسی و کسانی مراقبت می کنی. بعد اگر سنت به اندازه کافی بالا نباشد یا تجربه، آن روی مسخره ی همه حوادث رویایی زندگی ات را بهت نشان نداده باشد فکر می کنی که مراقبت تو هوا است. نفس است. آدمهایت می میرند بدون تو. نیست اما. رابطه ها سایه هستند. سایه هایی که هر ساعت روز یک شکل به خودشان می گیرند و بسته به چیزی که گذاشته باشی جلوی نورشان تیره می شوند یا براق. همه چیز به سبکی غبار است.

.

.

.

پ.ن. بهار است. افسردگی پیش از سالگرد تولدم را گرفته ام. خودم را دلداری می دهم که هنوز مانده. یک ماه و بیست و هفت روز دیگر مانده اما بزرگ شدن زیادی بی فایده به نظر می رسد. این که هی به دانسته های بی مزه ات اضافه می شود. اینکه مدام رویا راهش را می کشد از زندگی ات بیرون و تو می فهمی که زندگی همین جریان روزمره بی نمکی است که حتی نمی شود قصه اش را نوشت.

 


 
« بیا زندگی را بدزدیم.»
ساعت ٩:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۱/۳۱  کلمات کلیدی: روزهای من ، من و پسرم

خواب پرواز می دیدم که ساعت زنگ زد. خوابهای پرواز من خوب نیست. پر است از دلهره افتادن. کمی ارتفاع می گیرم و بعد هی می افتم و باز با اینکه نمی خواهم و دوست ندارم بپرم با بادی پرت می شوم بالاتر. این بار دستهایم را گذاشته بودم روی شانه های مادرم. پاهایم روی هوا بود.  داشتیم می رفتیم دیدن الهام. از کنار درخت توت که رد شدیم تمام برگها و میوه هایش شته زده بود.

ساعت را خاموش کردم.  بعد بابا صدایم کرد. در خانه پدری نمی شود حتی خواب ماند. خواب ماندن و دیر رسیدن گناه کبیره است. آنقدر در جای عمیق خواب پروازم بودم که نمی توانستم از جایم بلند شوم. پسرک بدتر از من منگ و سنگین خوابیده بود. بابا دوباره صدایم کرد. گفتم «بیدارم به خدا بیدارم.»هزار بار گفته ام که چقدر بدم می آید از اینکه از پشت در بسته اسمم را بلند صدا کنند.« شیدا. شیدا. » گفته ام که در سنی هستم که اجازه دارم گاهی خواب بمانم و بچه ام را دیرتر ببرم مدرسه. برای بابا که حتی ساعت روی کارتهای عروسی را جدی می گیرد دیر رساندن بچه به مدرسه قابل قبول نیست.« پاشو. پاشو.»

در اتاق را باز کردم .پایم را گذاشتم روی یک شعاع نور که از پنجره شرقی آشپزخانه افتاده بود روی پارکتهای کف. «این خانه را دوست داری نه؟» این خانه را دوست دارم. تنها جاییست که سالهای سال است «خانه» مانده. خانه های دیگری را هم دوست داشته ام اما این یکی فرق می کند. با آفتاب صبح، با آن آینه کنار پنجره،با گیاهانش که عاشق نور هستند یا نیستند، با پله ها ، با مادرم که همیشه خانه است، با درهای چوبی، با این کنجهای مثلثی کنار در اتاق، با خاطره تماشای میدانی که حالا دارند چیز مزخرفی وسطش می سازند، با به یادآوردن روزی که کنکور داشتیم و هزار خاطره ای که انگار تا این خانه هست می شود زنده نگهشان داشت. توی اتاق، شب بود اما راهرو را صبح و سایه گیاهان و آفتاب تسخیر کرده بود. نشستم روی پله و دامن سیاه را پهن کردم روی پاهایم. بابا از کنارم رد شد: « بیدار شدی؟ من دارم می روم.» خداحافظی کردم. بوی ادوکلنش جا ماند. برگشتم توی اتاق، دراز کشیدم و تنم را چسباندم به تن داغ کوچک پسرم و چشمهایم را بستم.  


 
شام بورانی اسفناج داریم و قرار است داستان تازه ای برایت بخوانم.
ساعت ۱٠:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۱/٢٦  کلمات کلیدی: روزهای من

یک. گل توی گلدان سفید پاک از دست رفته بود. با این همه بهش آب دادم. فردا دیدم شاخه های نحیف را کمی بالا گرفته. با اینکه همه برگهایش خشک شده بود. دستم را کشیدم روی شاخه ها. برگهای خشک را جمع کردم. دو هفته به شاخه های خشک که کمی فقط کمی تکان خورده بودند آب دادم. حالا برگهای ریز داده است. چند روز پیش نشانش دادم به بی تا. گفت جان گرفته. گفت دوباره سبز می شود. دوباره شاید گلهای قرمز بدهد. سنبلهای پارسال هم شب عید دوباره گل دادند. یک سال گلدان خشک و سیاه را نگه داشته بودم. این جور وقتهاست که می بینم بزرگ شده ام. زن شده ام. در همین دست برنداشتن. در همین تسلیم نشدن. در همین که امیدم را قطع نمی کنم. از آدمهایم. از گلدانهایم. از کودکم. از پرنده های پشت هره. از داستانهایی که می نویسم.

دو. دامن یاسی برای این هوا زود بود اما مگر می شد نپوشیدش؟ فوقش همه فکر می کردند دیوانه ام. زنی که در خنکای فروردین سبد خریدش را با سبزی و اسفناج و کرفس روی پیاده رو می کشد و از صدای تق تق چرخ خرید کیف می کند. این زن را خیلی وقت نیست که کشف کرده ام. کاری به کارش ندارم. می آید. می رود. خریدش را می کند. برای دسته های ریحان  تازه ذوق می کند. نقشه بورانی پختن می کشد. خانه را برق می اندازد و نوازشمان می کند.

سه. یک وقتی باید جواب می دادم که چرا موهایم صاف نیست. چرا لاغر نیستم. چرا از اینکه سقفی بالای سرم و غذایی توی یخچالم دارم به عرش اعلا نمی رسم. حالا می دانم که دیوانگیهایم را نباید جا می گذاشتم. که هر وقت زن دیوانه را جا گذاشته ام از جای دیگری سر در آورده است. وحشی تر و خطرناکتر. سر به سرش که نگذاری دیوانه بی آزاریست. بلند بلند شعر می خواند. قصه هایی را که خوانده تعریف می کند و سیگار می کشد. ولی اگر بخواهی ندیدش بگیری فقط وای به اینکه بخواهی ندیدش بگیری...

چهار. توی آینه موهای فرفری دور صورتم را شلوغ کرده بود. فکر کردم موی فرفری داشتن یک موهبت است. برای همین که کسل کننده نیست. نمی شود یک کش بهش ببندی و تمام. همیشه باید فکری کنی به حال حلقه هایی که برای خودشان چرخیده اند و توی هم گره خورده اند. برای اینکه بسته به خوابی که دیده باشی رام می شوند یا ناآرام.

پنج. ... سانسور شد.

شش. پیرمرد بیچاره را توی این هوای خنک گذاشتم توی بالکن داستانم و نشستم به وبلاگ نوشتن. حالا سرما می خورد و کسی هم نیست که یک کاسه سوپ برایش درست کند.  


 
« و بر این بام که هر لحظه در او بیم فرو ریختن است...»
ساعت ۱۱:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۱/٢٤  کلمات کلیدی: غر می‌زنم، پس هستم

ماهی توی آکواریوم هم که باشی، دنیایت کوچک کوچک هم باشد، یک وقتی خسته می شوی. از رصد شدن خسته می شوی. دلت می خواهد سنگی، صدفی چیزی باشد که سرت را فرو کنی توش. جایی باشد که دیده نشوی. جایی که کسی نداند کجاست. حرفی بزنی و حبابهایش را کسی نبیند. از این که مدام روبروی آدمهایی خسته می شوی.

می شود قصه همین مجازستان که دنیایمان را کوچک و خودمانی کرده. گاهی همین همیشگیها اسیرم می کند. احساس می کنم می شود رصدم کرد. رصدم هم  می کنند. دروغهای کوچکم، سفرهایم، عشقم و دردم که تکه تکه پراکنده می کنم در دنیاهای به ظاهر امن مجازیم می چینند کنار هم. احساس می کنم آدمهایی هستند که پازل مرا کنار هم می گذارند. اینجور دیده شدن را دوست ندارم. وبلاگ برای خودش، دنیاهای دیگر برای خودش. ممکن است همان وقتی که من یکی از غمگینترین پستهای وبلاگم را نوشته ام عکسی از خنده ای از ته دل بگذارم توی دنیای دیگر. ممکن است آنجا بنویسم دارم از شعفی که توی قلبم پابرهنه راه می رود دیوانه می شوم. برای من اینها از هم جدا هستند. هر کدام بخشهایی از من هستند و جمعشان من که نمی شود هیچ. بلبشویی می شود از شیدای واقعی درهم و برهم تر. دیوارهای خانه ی من از شیشه نیست. اینجور وقتها شروع می کنم به سانسور کردن خودم. عکس رودخانه ی حشی را نمی گذارم. از سفر نمی نویسم. دودلی ها و تردیدهایم به جای اینکه دست از سر جانم بردارند می مانند بیخ گلویم. می شوم عقیم. ساکت. غمگین شاید.

همه اش برای این است که زندگی کردن توی آکواریوم را دوست ندارم. برای این است که دلم می خواهد تکه هایی از صدفم و دنیایم فقط مال خودم باشد. دلم می خواهد کسی که عکسهایم را می بیند از فیس بوکم خبر نداشته باشد. آن کسی که اینجا را می خواند اصلا خبر نداشته باشد دنیاهای دیگری هم دارم. آدمهایی هم باشند که اصلا مجازستانم را نشناسند. اما دنیایمان، مجازستانمان مدام و مدام شیشه ای تر می شود. مدام آدمهای بیشتر و دوست نداشتنی تری نفوذ می کنند در مرزهای این قلعه کوچک نادیدنی که برای خودمان ساخته ایم.

با تردیدهایم که بزرگتر می شوند، با شعفم که از قلبم سرریز می شود، با احساسی که سردرگمم می کند و نامش را نمی دانم، با مادرانگی های ناتمامم، با همه حرفهایی که این روزها به جای سرانگشتهایم توی سرم می چرخند پناه می برم به میز چوبی بزرگ و پرنده های پشت پنجره و ستونهای قرمز این خانه روبرو. اینجا کسی از من نمی پرسد خرت به چند. کسی نیست که بپرسد. تنها هستم. با تمام خودم که نمی خواهمش، تنهای تنهای تنها هستم و اینها همه تقصیر رصدکنندگان بی رحم است که از گذشته و آینده و دور و نزدیکم سردرآورده اند و کاش نبودند. کاش آزادم می کردند و تمام می شد. جایی سنگینی گذشته ها تمام می شد. تمام راههای رفته که رسیده اند به پرتگاه تمام می شد و من آزاد می شد. به جای شکستن تنگ شیشه ایم کاش صدفهای بیشتری داشتم و حرفهای کمتری. کاش اینقدر وبلاگم را دوست نداشتم و از این آدمها بیزار نبودم.


 
بچه های امروز دیگر «بالا بلندی» بازی نمی کنند.
ساعت ۱٠:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۱/۱۸  کلمات کلیدی: داستانها

توی تنم تکه تکه شدن و فرو ریختن را احساس می کردم. داشتم به ماشین جلویی نگاه می کردم و فکر می کردم چطور می شود این احساس را برای یک مرد توضیح داد. که بگویی من کنده شدن جانم را احساس می کنم. که یک درد خیلی ظریف و کمرنگ است از عمق تنم. بعد دلهره کوچکی که بیهوده هم هست. می دانستم که دارد چه اتفاقی می افتد. با این همه داشتم رانندگی ام را می کردم و بچه ام روی صندلی کنارم چرت می زد. من دنبال کلمه هایم می گشتم. نصفه شب توی بی خوابی آن ساعت مرد داستان تمام قد ایستاده بود روبرویم. می خواستم بنویسمش و می ترسیدم. بلد نیستم مردها را بنویسم. مردهای قصه هایم دور از دسترس و گنگ هستند. مردهایی که چهره هایشان مشخص نیست و پشت سایه قهرمان زنی که عصبانی هم هست گم شده اند. زنهای قصه هایم پررنگ و لجباز هستند. کی می شود دیگر لج نکنند و مرد قصه از سایه شان بیاید بیرون و بشود یک داستان درست و حسابی نوشت. با این همه می دانستم که باید بنویسمش و نمی دانستم که می توانم یا نه. مهم نبود. حالا که داشتم تکه تکه کنده می شدم و درد می کشیدم شاید وقت نوشتن مرد قصه نبود. اما مرد قصه مثل یک ماهی کوچک هی از فکرهای من فرار کرده بود. هی خزیده بود در سکوت سنگین جاهای تاریک آب و من نمی توانستم دیگر بدون او زندگی کنم. باید یک جای قصه راهش را باز می کرد. باید می آمد و به جای آن سایه سیاه حرف می زد. باید دست لیلا را می گرفت و می پیچاند و می کوبیدش به دیوار روبرو. لیلا حسابی دور برداشته و اگر مرد قصه پیدایش نشود تمام خانه را زیر و رو می کند.

آدمهای قصه هایم احاطه ام کرده بودند. ترافیک بود. صبح دیروقت و ما خواب مانده بودیم. خوابی که بعد از آن همه خیالبافی در مورد مرد قصه سراغم آمده بود پر بود از تصاویر و خطوطی که نمی شناختم. پر بود از خودم که نمی دانستم که خوابم یا بیدار. پر بود از یک درد گنگ در اعماق تنم. برای همین بدون اینکه مسکن بخورم نشستم به نوشتن. مرد قصه ایستاد و نگاهم کرد. زیر نگاهش می نوشتم. زیر تیرگی نگاه عاشقش می نوشتم. حالا می شد لیلا را فرستاد توی ایوان و یک سیگار داد دستش. حالا می شد بچه هایش را گذاشت که توی خانه «بالا بلندی» بازی کنند. حالا می شد... مرد قصه دستش را کشید روی موهای خرمایی ام و یک تار بلند چسبید روی آستین سرمه ای کت بهاره ی تازه اش. من درد می کشیدم. می نوشتم و درد می کشیدم. لیلا توی خانه کبریت پیدا نکرده بود و با سیگار خاموش زل زده بود به یک دسته کبوتر سفید. بچه ها هی داد می زدند: « بالا» و صدای خنده شان تنها نقطه روشن توی داستان گنگ و کوتاه و غمگینم بود.

 


 
از آندومتر و شیاطین دیگر
ساعت ۸:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۱/۱٦  کلمات کلیدی: افسردگی و سایر دردهای بی درمان

چشم دکتر به مونیتور کوچک بود و لکه های سفید و سیاه که پرسید: «سزارین شدی ؟» کافی بود سرش را برگرداند و رد عمیق روی شکمم را ببیند و جواب سوالش را بگیرد. با این همه چیزی در درون من داشت مادر بودنم را لو می داد. گفتم بله و منتظر ماندم تا سوالهای دیگرش را بپرسد. آیا زایمان زودرس کرده ام؟ آیا مشکل فشار خون دارم؟

 نپرسید آرامم یا نه. نپرسید این حجم نومیدی تازگی دارد یا کهنه است. نپرسید که دلم تنگ شده یا نشده. نپرسید. رحمم مرا لو داده بود. که به وقتی 9، 10 سال پیش کودکی را پرورانده و به دنیای کثافت دروغگو تحویلش داده و هنوز بعد این همه سال نمی داند کار درستی کرده یا نه.

اما آنقدر مرام داشت که نگفت پشت موی بافته ام اندوه بی دلیلی پنهان شده که بهانه باریدنش را گم کرده. رحمم همه اعترافهایش را در یک حقیقت ساده و خودمانی پنهان کرده بود. من مادر بودم و بعد این همه سال هنوز جای زخمهایی که در آن اتاق جراحی سبز رنگ به تنم زده بودند در درونم دیده می شد. یادم افتاد که پاییز بود من روی تخت باریک خوابیده بودم و داشتم از ترس می مردم. کودکی که درونم بود آخرین لگدهایش را به رحم من می کوبید. بعد خوابم کردند و بیدار که شدم بچه ی صورت قرمزی را بغلم دادند و گفتند این بچه توست و من درد داشتم.

همه این سالها درد دست از سرم برنداشته و عشق. هیچ کدامشان تازه نیستند. شده اند مهمانهای خانه زاد که بهتر از صاحبخانه گوشه کنار خانه را بلدند و جای ادویه ها و لباسهای زمستانی را لو می دهند. با این همه خدا را شکر که هنوز دستگاهی نساخته اند که روی سینه ات بکشند و از دفعاتی که قلبت شکسته و خوب نشده برایت بگویند. هیچ کس نمی تواند روی یک مونیتور رد دلبستگی ام به تو را ببیند و هراس گنگ بی نامم در گزارش هیچ سونوگرافیستی نوشته نمی شود. من و اندوهم این بار هم جان سالم به در برده ایم و می توانیم به خانه برگردیم.


 
ترجیحا خار هم داشته باشد.
ساعت ٤:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۱/۱٥  کلمات کلیدی: کرگدنیسم
گلدان تازه را سفر یک هفته اى بر باد داد. قدیمیها البته خم به ابرو نیاوردند. فقط اخم کرده بودند و در غیاب آب زل زده بودند به همدیگر. گلدان تازه اما به کل از هم پاشیده بود و کارى از دستم بر نمى آمد. به سراغ من اگر مى آیید گل پوست کلفت بیاورید جان من، اینجا خانه ى یک کرگدن است.
 
موجب حرمان نشود مثلا ...
ساعت ۸:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۱/۱۳  کلمات کلیدی: سی و خورده ای سالگی
داشتم آرشیوم را مى خواندم. مال ۶، ٧ سال پیش. دیدم چه بیهوده و زیاد در مورد همه چیز نوشته ام. انگار موظف بوده ام توضیح بدهم چه مى بینم، چى مى خورم، کجا مى روم و با کى معاشرت مى کنم. ریز به ریز علایقم را توى حلق ملت کرده ام که آى آدمها من دقیقا در مختصات روزم چى فکر مى کنم و چقدر محکم فکر مى کنم. حالا، افکارم سبک شده اند. آن ضرورت اظهار وجود به هر بهانه اى دست از سرم برداشته. خیلى وقتها نه قضاوتى دارم نه کامنتى. خیلى وقتها حوصله ى نوشتن نظرم را ندارم. حوصله بحث کردن. حوصله جواب دادن حتى. فکر مى کنم خب که چى. ته ته اش احتمالش زیاد است که ماه دیگر و سال دیگر جور دیگرى فکر کنم. براى همین سکوت سرایت مى کند به دستهایم حتى. امروز یک بار دیگر فهمیدم بزرگ شده ام.
 
"من عاشق تو هستم این گفت و گو ندارد."
ساعت ۸:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۱/٤  کلمات کلیدی: من و پسرم
انگار مالک من است. تا قبل از او عاشقى چنین مشتاق و تمامیت خواه و بهانه گیر نداشته ام. همه ى مرا مى خواهد و وقتى نمى تواند به تمامى صاحبم باشد بهانه مى گیرد. عشقش جوان و سرکش است. هنوز نمى تواند مهارش کند که از چشمهایش بیرون نزند و آنقدر خام است که مى سوزاند بیشتر از آن که گرم کند. کنار این عشق، به ابهام قلب کوچکش فکر مى کنم. به این که یک روز دیگر اینقدر سرگشته ام نخواهد بود. براى صاحب شدن من با هر کسى از مادرم گرفته تا همکارها نخواهد جنگید و از من فرارى خواهد بود. اما انگار هنوز خیلى مانده. حالا عشق هست و آن اشتیاق اولین. مى خواهد براى من تمام دنیا باشد. هست. اما کافى نیست. نمى شود توضیح داد. که نمى شود تصاحبم کنى طفلکى کوچولوى من. که مادرت که تمام قلبش تویى، یک زن هم هست. با این همه زیر نور این اولین عشق دنیا، گرم و گمشده فکر مى کنم دنیایم بدون پسرم چه تاریک بود...
 
"سهم من پایین رفتن از یک پله ى متروک است..."
ساعت ٩:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۱/۱  کلمات کلیدی: روزهای من
رفتم لاک زدم که وانمود کنم به چیزى که نیستم. گ.م گفت این لاکت را دیده بودم. گفتم لاک خودم نیست. دادم توى آرایشگاه برایم لاک بزنند تا احساس کنم به این طایفه ى کله هاى زرد و نقش و نگار کوبیسم روى ناخن مصنوعى شباهتى دارم و نشد. آدمیزاد است دیگر، گاهى دلش براى لوس شدن تنگ مى شود. وقتى نگاه به زنهاى دیگر مى کنى و سطح دغدغه و کف مطالباتشان را مى گذارى کنار زندگیت مى فهمى یک چیزى کم است. بدجور هم کم است. اما حداقلش این است که با نگاه کردنشان از بالا و پیف پیف کردن خودم را دلدارى مى دهم. فکر مى کنم یک جاى کار اشتباه شده. یا اینها اشتباهى هستند یا من. بعد باد به غبغبم مى اندازم که اینها اشتباهى هستند. ته دلم یک حسادت بى معنى سر باز مى کند. مى دانم که آدم مژه مصنوعى نیستم اما فلورتیشیاى درون پشت تمام نقابهایم تند و تند پلک مى زند. اندوهم روز اول سال تازه را کهنه مى کند. سال نو شده. من خسته و کهنه و حسودم. به قلب بهانه گیرم اخم مى کنم که بس کند. به تجریش فکر مى کنم و باران و به دلم که مى خواهد بترکد مى گویم خفه شو. درست در وسعت طولانىِ اولین روز بهار نشسته ام. زندگى جایى ادامه دارد و من انگار در جریانش نیستم. سهم من دلتنگى است و ناخنهایى که لاک ارغوانیشان پریده و خیال. سهم من تحقیر کردن زنهاییست که به آنها حسادت مى کنم. قلبم هنوز دارد زوزه مى کشد. یک لگد نثارش مى کنم و آرزو مى کنم دومین روز سال از اولى بهتر باشد.