یک نامه ی سرگشاده به مریم
ساعت ٦:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۱٠/٢٧  کلمات کلیدی: کرگدنیسم

انگار آن قلمه هایی که کاشته‌ام نگرفته. دو تا از برگها زرد شده‌اند. غصه ام شده. خیال بافته بودم که قد می‌کشند و می‌گذارمشان کنار آن یکی گلدان جلوی دیوار ارغوانی. نگرفته. حالا که نگرفته. شاید بگیرد شاید هم باید بنشینم و پژمرده شدنش را تماشا کنم. همین را می‌خواستم برایت بگویم. که زندگی همین است. نمی‌شود حساب کرد که کی چه اتفاقی می‌افتد. برنامه ریزیهای ما همه در یک لایه‌ی سطحی است که در عمقش گردابی ناآرام در جریان است. ته تهش نمی‌دانیم اصلا می‌توانیم این روزی را که شروع کرده ایم تمام کنیم یا نه. همینقدر ناتوان و همینقدر هم توانا هستیم. مهم نیست.

خواستم برایت بگویم وقتی قصد می‌کنی بروی جنگ تا چیزی را به دست بیاوری، بیشتر وقتها نمی‌توانی. نمی‌شود. برای اینکه قرار نبوده ما با جنگ چیزی را به دست بیاوریم. همه چیزهایی که با جنگهای خونین به دست می‌آوریم بعدها باید در جنگهای سختتر و خونین تری پس بدهیم. برای اینکه به گردابمان اطمینان نکرده ایم و فکر کرده ایم ما در آن لایه ی سطحی نازک می‌دانیم که کی هستیم و کجا می‌رویم. نمی‌دانیم اما.

بزرگ شدن همینش خوب است. همین ملو شدن تدریجی. همین که بدانی دنیا دارد راه خودش را می‌رود. تمام مسیرهای انحرافی که سالهای سال ما را با خودشان برده اند اگر خوب رهایشان کنی، سر جایشان برمی گردند. ته همه ی زمستانها بهار می‌شود. تازه اگر اصولا زمستانی در کار باشد. این همه زور زدنهای بیهوده می‌رساندت به نقطه ای که ببینی یک دانایی برتر بوده که می‌خواسته تو همانی باشی که باید. تو در این دنیا هستی چون باید باشی. که اگر نباشی نقطه ای خالی است که جای تو است. جایی که شبیه جای هیچ کس دیگری نیست.

بعد یک روز می‌بینی آرامش درست همان وقتی آمده که اینقدرها هم دنبالش نگشته ای. امنیت، گوشه ی گلدانهایی است که از جمعه بازار خریده ای و اصلا هم نیتش را نداشته ای در آنها چیزی بکاری. فقط اگر برسی به آن نقطه ی خوب که یاد بگیری رها کردن سرآغاز به دست آوردن همه چیز است. همه چیز... آن کسی که دنبال امنیت و آرامش له له زنان می‌دوید جنگهای بزرگتری به دست آورده و آن کسی که داشت برای دل خودش برای پرنده ها دانه می‌ریخت حالا یک هره دارد که حتی وقتی دانه هم نریزد پر از پرنده است.

با این همه ته ته اش ممکن است قلمه ات نگیرد عزیزم. آن وقت همانطور که می‌نشینی و زرد شدنش را نگاه می‌کنی برای چند دقیقه فکر کن که زندگی همینش قشنگ است که نمی‌دانیم این روزی را که شروع کرده ایم اصلا می‌توانیم تمام کنیم یا نه. همینش زیباست که فردایی در کار نیست و هرگز نبوده است.

  


 
آن کفشها را در کارگاه کهنه کرده ام نه در باشگاه متاسفانه.
ساعت ٧:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۱٠/٢٢  کلمات کلیدی: حسود خانم

با شلوار گله گشاد مشکی و آدیداسهای بنفش کهنه خودم را در شیشه ی بانک دیدم. دلم خواست از آن زنهایی باشم که صبحشان همینطور شروع می شود. همانها که بچه را می فرستند مدرسه و بعد لباس راحت می پوشند و می روند باشگاه که ورزششان را بکنند. بعد با گونه های گل انداخته دنبال خرده کارهای بیرون می روند. یک کار بانکی کوچک. ایستادن در صف نانوایی سنگکی. خریدن یک دسته گل نرگس. دلم خواست که دغدغه هایم کوچک باشند. در خانه کاری به این پیچیدگی– همین سنگ بزرگی را می گویم که برداشته ام و نمی دانم چطور باید بزنمش. – در انتظارشان نباشد. ددلاین نداشته باشند. وقت برای ماساژ گرفتن و استخر و خرید و گپ زدن داشته باشند و از این همه راضی و خرسند باشند.

می دانم ته ته اش با این مدل زندگی هم کسل می شوم و دلم می خواهد به پوست شلوغ همه فن حریفم برگردم و بدوم تا مطالب  روزنامه را برسانم یا پا به پای کارگاه نقشه بکشم یا تقاضای دسته چک بدهم یا وام بگیرم. اما آن لذت خوشایند مهربانانه را دلم می خواست که می دانی با همه ی این آرامشی که می دود در روزت، داری کار خودت را تمام و کمال انجام می دهی. آن به جا بودن و آن خوش بودن. به زنی که خودم نبودم و در انعکاس شیشه های بانک داشت از باشگاه برمی گشت و خوش بود، حسودی کردم. 


 
به روح اعتقاد داری؟
ساعت ٧:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۱٠/٢٠  کلمات کلیدی: غر می‌زنم، پس هستم

 

از اینجا یک پست عاشقانه حذف شده و جای خالیش دارد دود می کند. ضمن اینکه ضربدر قرمز گوشه ی راست صفحه را می زنید لطفا به روح این  زندگی و این همه خودسانسوری زیر لب فحش ملایمی بدهید.

 

با سپاس 


 
ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد و سکوت و بقیه ی قضایا...
ساعت ٦:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۱٠/٥  کلمات کلیدی: دغدغه های ذهنی من

 1- قرار شده بود با هم سکوت کنیم. قرار که نه، همینطوری نشسته بودیم ساکت. یک، دو سه ساعت گذشت. فکر کردم زمانی چقدر از سکوت می ترسیدم. چه ترسناک بود حضوری که از لابلای کلمه ها به من تحمیل می کرد. حالا دیگر نمی ترسم. کلمه ها آنقدر زخم زده اند که این بی صدایی را موهبت بدانم.

2- یک وقتی مسیری یک ساعته را می رفتم و سرسام می گرفتم از هجوم بی وقفه ی کلمه ها. صداها. نصیحت. موعظه. «من خوبم تو بدی» ها. حالا در فقدان شیرین کلمه ها خیال برای خودش جولان می دهد. فکر می کنم ما باید آن وقتی به دنیا می آمدیم که هیچ چیز اسم نداشت. آن وقت این هنر را داشتیم که رویشان اسم نگذاریم و وقتی خواستیم بگوییم درخت، دستمان را بیاوریم بالا و به درخت اشاره کنیم. آن وقت دیگر کسی فکر نمی کرد وقتی داریم می گوییم درخت، داریم به زوایای پنهانی روح درمانده ی کسی اشاره می کنیم. درخت همیشه درخت بود. ستاره همیشه ستاره. آن مفاهیمی هم که کلمه نداشتند راهشان را می کشیدند و از زندگی می رفتند بیرون. کسی «اندوه»‌و «انزوا»‌و «انفعال»‌را لازم نداشت که در خانه برای خودشان بچرخند.

3- می گویم سکوت و شاید باید بیشتر توضیح بدهم. کاش می شد فقط بنویسم سکوت و سه تا نقطه بگذارم. به خاطر مریم. به خاطر همه کسانی که از کلمه ها خسته شده اند. به خاطر آن دوگانگی عجیبی که روح کلمه دارد. همین که تو چیزی می گویی و دیگری چیز دیگری می شنود و در این بین هیچ پیامبری نیست جز کلمه ای که در میانه ی راه می رقصد و رنگش را عوض می کند.

4- می خواستم بنویسم نگفتن هنر است. درست همان وقتی که باید حرفی را بزنی. وقتی که منتظر جمله هایت نشسته اند و توی ذهنشان جواب احتمالی را هم آماده کرده اند. همان وقت و همان موقع است که نگفتن هنر است. نگفتن رنگ صورتی ملیحی برای خودش دارد. مشروط بر اینکه با نچ نچ و سر تکان دادن ترکیبش نکنی. نگفتن خالص باشد. ندید گرفتن. بعد می بینی که از لابلای این صورتی کمرنگ شکوفه های ریز بیرون می زنند.

5- نمی خواستم در وصف نگفتن این همه روده درازی کنم، نمی شود. نمی شود چیزی از جنس سکوت را با کلمه وصف کرد. با آهنگی شاید. یا یک نوازش. یا  کشیدن چند خط کوتاه کج روی یک کاغذ سفید. یک یک آه وقتی به آسمانی که اینقدر سیاه است نگاه می کنی.


 
از خواب شیرین ناگه پریدم ...
ساعت ۸:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۱٠/٢  کلمات کلیدی: غر می‌زنم، پس هستم

نشسته ام دارم شهزاده ی زرین کمر گوش می کنم و تمام متنش را مو به مو باور می کنم. خدا هدایتم کند. 


 
دغدغه های کسی که یلدا نداشت.
ساعت ٦:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۱٠/۱  کلمات کلیدی: غر می‌زنم، پس هستم

1-       خانه‌ی پدری که باشم صبحها برای خودم تخم مرغ عسلی درست می‌کنم. فقط به عشق آن جا‌تخم مرغیهای قرمز ملامین که مادرم یادش نیست از کجا خریده است. یکی دو بار زنجموره کرده ام که خیلی این جا تخم مرغیها را دوست دارم اما از آنجایی که تازه یک سرویس کامل چینی با مخلفاتش را تصاحب کرده ام، ناله هایم را کسی جدی نمی گیرد یا ترجیح می‌دهند نشنیده بگیرند. این جا تخم مرغیها برم می‌گرداند به بچگی. به کل کل های صبحگاهی با شهرام. به وقتهایی که یک قطره بیشتر نوشابه داشتن دغدغه بود. به آن روزهایی که می‌نشستیم و آنقدر حرف می‌زدیم که غذایمان یخ می‌کرد. موهبتی است خواهر یا برادر داشتن. با همه بدبختیها و کل کل ها و یکی بدو کردنها. این بچه ی من چه دارد جز معاشرت مدام با بزرگسالهایی که با هیچ کدامشان نمی شود سر یک دانه ی بیشتر سیب زمینی سرخ کرده  دعوا کرد؟

 

2-       از خیانتهای مجازستان همین بس که یک جایی یک سری نوشته  از گذشته ها را آرشیو کرده بود. بماند که به خیال خودم همه چیز را ترکانده بودم و باورم نمی‌شد که هنوز جلوی رویم چیده شده باشد آن هم با جزئیات آزاردهنده ای که هیچ کس دوست ندارد به یاد بیاورد.تنها نکته مثبتش این بود که بالای یادداشت روزهایی را که از نوشتنش گذشته بود قید کرده بود. آن وقت دیدن آن عدد 900 و خورده ای بدجور آرامش بخش بود. دانستن اینکه همه ی اینها گذشته، تمام شده و دیگر نیست. دانستن اینکه رسیده ام به یک نقطه ی دیگر. گذر کرده ام. عبور کرده ام. آشفتگی آن روزها، دردی که لابلای نوشته هایم بود صبحم را کمی بهتر کرد. فکر کردم زنده مانده ام و همین آرامش بخش بود.

 

3-       موهای سفیدم زیاد نیستند اما ساز مخالف می‌زنند. مدل فر خوردنشان با بقیه موها فرق دارد. برای همین وسط یک دسته موی خرمایی به راحتی قابل تشخیص هستند. بعد آنقدر یونیک و خاص – سلام گلمر- هستند که نمی‌شود با قیچی ازشان صرفنظر کرد. همین که خلاقیت این را دارند که اصلا یک جور دیگری برای خودشان بچرخند. بعد فکر می‌کنم سنم که بالاتر برود چه شکلی می‌شوم؟ سطح دغدغه ام تو حلقم البته.

 

4-       برای ده تا ضرب ناقابل دو ساعت جنگ و خون راه افتاد. آخر کشته و زخمیها را از وسط میدان جنگ جمع کردیم و رفتیم خوابیدیم. فکر کردم قاعدتا نباید اینقدر سخت باشد. اینجوری که من سفت گرفته ام و بقیه ول کرده اند لابد ته اش این می‌شود که من مادر نامهربان دیوانه می‌شوم و بقیه لطیف و خوش اخلاق. آیا تا به حال کسی از یاد نگرفتن ضرب سه رقم در سه رقم مرده است؟ گمان نکنم.

 

5-       مادری سخت است. این را می‌نویسم و نوک انگشتهایم تیر می‌کشد. کاش سخت نبود. کاش اینقدر هی سختتر نمی‌شد. کاش می‌شد یک جای کار بنشینی روبروی بچه ات و او بفهمد که چقدر دل به دلش دادن سخت است. نمی‌شود. تا حالا که نشده لابد از این به بعد هم نمی‌شود.

 

6-       یک تکه آسمان آبی از بالای کوه پیداست.

 

7-       صبح نشستم به وبلاگ خوانی. بله هنوز هستند کسانی که وبلاگ می‌نویسند. گیرم که تا عدد پستها برسد به 100 به جای یک روز باید دو ماه بگذرد. بعد لیست وبلاگهایی را که دنبال می‌کنم باز کردم و شروع کردم به ترکاندن آنهایی که دیگر نمی‌نویسند. آنها ترکم کرده بودند و دیگر نمی‌نوشتند اما صرفنظر کردن ازشان دردناک بود. انگار که یک تکه از پوست دستت را ببری. اینکه باور کنی که مانا، بهاره، طاهره، سولماز و .... دیگر نمی‌نویسند. اینکه صرفنظر کنی از دیدن اسم وبلاگی که خودشان خیلی وقت است فراموشش کرده اند، درد داشت.

 

8-       نوستالژی خیلی هم خوب نیست ها. این را من می‌گویم. زنی که دارد توی نوستالژیها شنا می‌کند.  آدمها انگار که وظیفه داشته باشند بهت یادآوری می کنند که قرار بوده چه بشوی و چه شده ای. از دخترک زبان دراز آن وقتها می گویند با آن آرزوهای دور و درازش. آمده اند نشسته اند روی شانه هایم. انگار که کم سنگینی داشتم. بعد از یک گروه فرار می‌کنم یکی دیگر اسیرم می‌کند. از دست یکی در می‌روم دیگری گیرم می‌اندازد. آیا اگر از ریشه خشکشان کنم می‌شود؟ تلگرام را پاک کنم مثلا و قال قضیه کنده شود؟

 

9-       دلم یک کتاب خوب می‌خواهد. از آنهایی که اگر هم نوازش نمی‌کنند حداقل لگد نزنند. آدم را یاد قسط و بدهی و بدبختیهایش نندازند. دلم یک کتاب خوب بی آزار می‌خواهد.

 

10-   یک چیزی هم بنویسم از ناهمخوانیهای طبیعی آدمها. هیچ جایی یادمان ندادند که باباجان من شاید اصلا یکی آن مدلی که دوست داری نباشد. اصلا هر دو خوب و عالی و گوگولی مگولی ولی مرده شور ترکیبتان را ببرد. به زور که نمی شود در و تخته را با هم جور کرد. یک وقتهایی نمی شود. خودت را هم که تکه پاره کنی نمی شود. حالا می‌دانم یک جای جانم، زنی با عطشی وحشتناک به زندگی جا مانده بود. زنی که آنقدر ندید گرفته بودمش که وقتی توی آینه هایم دیدم نشناختمش. زنی که از دیدن زنانگی و رفتار ملوی ساکت در آدم روبرویش بیزار است.

 

11-   یک جایی بنویسم که کاش دلش را داشته باشم که سینا را وقتی 18 سالش شد پر بدهم برود برای خودش تنها و مستقل زندگی کند. اینقدر که در این استقلال درس هست در هیچ چیز دیگری نیست.  بیشتر وقتها استقلال مصادف می‌شود با ازدواج که خودش نوع دیگری گرفتاری است. در حالی که می‌شود استقلال را بدون ازدواج تجربه کرد. شگفتی است که در خانه ات را باز کنی و خانه آرام منتظرت باشد و برایت دمش را تکان بدهد. استقلال گلی از گلهای بهشت است به خداوندی خدا.

 

12-   سر صبحی برایم تلگرام زده اند با استیکرهای هندوانه ای که عکس سفره ی یلدایتان را بفرستید. مردم هم دلشان خوش است ها. خدایا منو بخور.

 

13-   پنج عصر بود و توی کارگاه بودیم که صدای اذان آمد. از شبهای طولانی زمستان حرف زدیم. فکر کردم چقدر با هم فرق داریم. چقدر دوستش دارم با اینکه از زمین تا آسمان با هم فرق داریم. گور پدر همه چیز و همه کس و همه ی چیزهایی که زندگی را اینقدر سخت می‌کنند. در دنیایی که همه چیز اینقدر با سرعت رو به افول و نابودی می‌رود او هست. برای یک روز همین که تکه ای از آسمان آبی باشد و یک فنجان قهوه، همین کافی است.